ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره احزاب آیه ۳۶–۷۳

[سوره الأحزاب (۳۳): آیات ۳۶ تا ۴۰]

وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَهٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً (۳۶) وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ فَلَمَّا قَضى‏ زَیْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناکَها لِکَیْ لا یَکُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْواجِ أَدْعِیائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً (۳۷) ما کانَ عَلَى النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّهَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً (۳۸) الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لا یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللَّهَ وَ کَفى‏ بِاللَّهِ حَسِیباً (۳۹) ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ وَ کانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیماً (۴۰)

 

ترجمه:

۳۶- براى هیچ مرد مؤمن و زن مؤمنه‏اى صحیح نیست که چون خدا و رسولش کارى را حکم کند براى ایشان اختیارى در کار خویش باشد و هر که خدا و فرستاده وى را نافرمانى کند، پس بى‏تردید گمراه شده گمراه شدنى آشکار.

۳۷- (اى پیامبر بخاطر بیاور) که چون بآنکس (زید بن حارثه) که خدا بر او (به اسلام) انعام کرده است و تو نیز (به آزاد کردن) بر او انعام کردى گفتى همسرت (زینب) را براى خویش نگهدار (او را طلاق مده) و از خدا بترس و نیز (یاد کن) آنچه را که خدا آشکار کننده آنست در نهاد خویش پنهان میداشتى و نیز (یاد کن که) حیا میکردى و حال آنکه خدا سزاوارتر است که از او حیا کنى، پس آن هنگام که زید حاجت خود را از او گرفت او را بتو بزنى دادیم تا براى مؤمنان در ازدواج زنان پسر خواندگانشان وقتى که پسر خواندگان از زنان خویش حاجت خود را بردارند (و طلاق گویند) گناهى نباشد و فرمان خدا شد نیست.

۳۸- در آنچه خدا براى پیغمبر حکم کرده بر او هیچ گناهى نیست (که تزویج با زن پسر خوانده کند) مانند سنّت خدا در باره آنان که (پیغمبرانى که) پیش از محمد (ص) در گذشته‏اند و کار خدا قضایى است واقع شدنى.

۳۹- (پیغمبران گذشته) آنانند که پیامهاى خدا را میرسانیدند و از او میترسیدند و از هیچ کس جز خدا نمیترسیدند و محاسب (اعمال بندگان)، خدا بس است.

۴۰- محمد (ص) پدر هیچ یک از مردان شما نیست و لکن او فرستاده‏ خدا و آخرین پیامبر خداست (که بعد از او پیامبرى نخواهد بود) و خدا بهمه چیز دانا است.

قرائت:

اهل کوفه و هشام (ان یکون) را بیاء خوانده و باقى از قراء بتاء قرائت کرده‏اند. و عاصم به تنهایى (و خاتم النبیین) بفتح تاء خوانده و بقیّه از قاریان بکسر آن خوانده‏اند.

دلیل:

ابو على طبرسى گوید: تدکیر و تأنیث هر دو نیکوست، و این آیه دلالت میکند بر اینکه ماء در قول خدا یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ ماء نافیه است نه موصوله و کسى که تاء از خاتم را کسره داده پس او پیامبران را ختم نموده و او خاتم و آخرین ایشان است، و آنکه تاء را فتحه داده پس معنایش آخر النبیین است و پیامبرى بعد از او نخواهد آمد.

حسن گوید: خاتم آنست که بوسیله او پایان مییابد.

مبرّد گوید: خاتم فعل ماضى بر وزن فاعل و آن در معناى ختم النبیین و منصوب بودن النبیین بنا بر این وجه است که آن مفعول به، و در حرف و مصحف عبد اللَّه (و لکن نبیّا و ختم النبیین) میباشد.

شرح لغات:

زجاج گوید: الخیره، بمعناى تخییر است، على بن عیسى گوید:

الخیره، اراده اختیار چیزیست بر غیر آن.

الوطر: الارب و الحاجه، بمعنى قضاء شهوت است. گوید:

و کیف ثوابى فى المدینه بعد ما قضى وطرا منها جمیل بن معمر

و چگونه جاى من در مدینه خواهد بود بعد از آنکه جمیل بن معمر از آن زن قضاء حاجت و اطفاء شهوت نمود.

خلیل گوید: وطر هر نیاز و حاجتى است براى تو در آن همت و کوشش باشد، پس هر گاه رسید صاحب حاجت بآن گفته میشود قضى وطره و اربه.

اعراب:

سنت اللَّه منصوب است بنا بر مصدریّت تقدیرش سن اللَّه سنه میباشد (الذین یبلغون رسالات اللَّه) جایز است که مرفوع باشد بنا بر مدح تقدیرش این است: هم الذین یبلّغون رسالات اللَّه، و جایز است که منصوب باشد بنا بر، اعنى الذین، و لکن رسول اللَّه تقدیرش اینست و لکن کان رسول اللَّه و کان خاتم النبیین و اگر رسول اللَّه و خاتم النبیین به رفع قرائت شود هر آینه جایز است یعنى و لکن هو رسول اللَّه و خاتم النبیین که خبر باشد براى هو که مبتداء مقدر است.

 

شأن نزول: قصه زید و زینب‏

این آیه در باره زینب دختر جحش اسدیه نازل شده، مادر زینب (امیمه) دختر عبد المطلب عمه رسول خدا (ص) بوده، پس پیغمبر خدا (ص) او را خطبه و خواستگارى براى آزاد کرده خود زید بن حارثه نمود، و او خیال میکرد که پیامبر او را براى خودش خطبه کرده و چون دانست که براى زید است امتناع و انکار کرد و گفت من دختر عمه شمایم، پس من موافق با این ازدواج نیستم و همین طور برادرش عبد اللَّه پسر جحش هم موافق با این وصلت ننمود، پس نازل شد آیه‏ وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَهٍ یعنى نیست براى عبد اللَّه بن جحش و خواهر او، و چون آیه نازل شد زینب گفت راضى شدم یا رسول اللَّه، و اختیار کار خود را بدست رسول خدا گذارد و همین طور برادرش عبد اللَّه.

پس پیغمبر (ص) او را براى زید عقد بست، پس زید با زینب آمیزش کرد و پیغمبر (ص) بنا بر نقل ابن عباس و مجاهد و قتاده، ده دینار- و شصت درهم مهر او را با یک دست لباس از مقنعه و بالا پوش و پیراهن و بیرجامه و پنجاه کیلو گندم و سى من خرما فرستاد.

زینب گوید: عدّه‏اى از بزرگان قریش مرا خواستگارى کردند و من خواهر خود حمنه دختر جحش را خدمت پیامبر (ص) فرستادم تا با او مشورت کنم پس پیغمبر (ص) زید را معرّفى کرد، پس خواهرم خشمگین شده و گفت آیا دختر عمه ‏ات را به غلامت تزویج میکنى، سپس بمن خبر داد و من از خواهرم خشمناک‏تر شدم، پس آیه مذکور نازل شده، پس من نزد پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله فرستادم و گفتم مرا بهر کس میخواهى تزویج کن، پس مرا بزید کابین بست.

ابن زید گوید: آیه مذکوره در باره ام کلثوم دختر عقبه بن ابى معیط نازل شده و او خود را به پیغمبر هبه کرده بود، پس پیامبر قبول نمود و او را بزید بن حارثه تزویج نمود، پس او و برادرش خشمگین شدند گفتند ما- مقصودمان پیامبر بود و او مرا به غلامش تزویج کرد، پس آیه نازل شد.

و على بن ابراهیم در تفسیرش یاد کرده که رسول خدا (ص) زید بن حارثه را سخت دوست میداشت و هر گاه زید دیر میکرد پیغمبر (ص) به منزل او میرفت و از او پرسش مینمود، یک روز نیامد، پیامبر (ص) به منزل او آمد در حالى که زینب در میان حجره ‏اش نشسته و چیز خوش‏بویى را میسائید پس پیغمبر خدا در را باز کرد و چون نظرش بزینب افتاد گفت‏

سبحان اللَّه خالق النور تبارک اللَّه احسن الخالقین‏

و برگشت، پس زید آمد و زینب جریان را باو گفت.

پس زید گفت شاید محبّت تو در قلب پیامبر (ص) واقع شده، پس آیا مى خواهى تو را طلاق بدهم تا پیغمبر خدا (ص) تو را ازدواج کند، گفت من میترسم که تو مرا طلاق بدهى و پیغمبر (ص) مرا نگیرد، پس زید نزد رسول خدا آمد و قصه را تماما بیان کرد، پس نازل شد، وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ‏.

 

تفسیر:

و چون ذکر همسران پیامبر (ص) گذشت در تعقیب آن خداوند سبحان قصه زید و زنش را بیان کرد و فرمود:

وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَهٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ‏ یعنى و نیست براى هیچ مرد مؤمن و نه زن مؤمنه ‏اى هر گاه خدا و پیامبر او واجب و حکم نمودند (أَمْراً) کارى را و آن را لازم کرده و بآن حکم نمودند.

أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ اینکه بوده باشد بر ایشان اختیارى.

مِنْ أَمْرِهِمْ‏ از امرشان بر اختیار خداى تعالى و معناى آن اینست که هر چیزى را که خداى تعالى بآن امر فرمود یا حکم بآن کرد براى هیچ کس نیست که مخالفت کند آنچه را که بآن امر شده بغیر خود واگذارد.

وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ و کسى که خدا و پیغمبر را معصیت کند در آنچه براى او اختیار کرده ‏اند.

فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِیناً پس حقیقه گمراه شده گمراهى آشکارایى یعنى‏ رفته از حق رفتن ظاهرى، سپس پیامبر را مخاطب فرموده و گفت:

وَ إِذْ تَقُولُ‏ و زمانى که مى‏گویى یعنى اى محمد یادآور هنگامى که میگفتى‏ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ‏ با آن کسى که خدا بر آن انعام فرمود بهدایت و رهنمایى بایمان.

وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ‏ و تو انعام نمودى بر آن و او را آزاد کردى.

سدى و ثورى گویند: خدا بر او به محبت پیغمبر (ص) انعام فرمود و پیامبر بر او انعام نمود بآنکه او را پسر خوانده خود قرار داد و او زید بن حارثه بود.

أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ‏ یعنى زنت را نگهدار و او را طلاق نده و این کلام اقتضا میکند که مشاجره و نزاعى میان آنها واقع شده باشد، تا پیغمبر (ص) او را موعظه نموده و فرمود او را نگهدار.

وَ اتَّقِ اللَّهَ‏ و به ترس از خدا در طلاق گفتن آن و مفارقت از او و زیانهاى آن.

وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ‏ و آنچه که در خاطرت پنهان داشته ‏اى که اگر زید او را طلاق گفت براى خود تزویج کنى و میترسید آن حضرت از ملامت مردم که بگویند دستور داد که زید طلاقش دهد تا خودش بگیرد.

و بعضى گفته‏اند: که آنچه را که در دل خود مخفى کرده بود این بود که خداى سبحان او را آگاهى داده بود که زینب بزودى از همسران او خواهد بود و زید هم بزودى او را طلاق خواهد داد، پس چون زید نزد پیامبر (ص) آمد و گفت میخواهم که زینب را طلاق بدهم پیامبر (ص) باو فرمود:

أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ‏ همسرت را براى خودت نگهدار، پس خداوند سبحان باو فرمود چرا گفتى زنت را براى خودت نگهدار و حال آنکه اعلام کردم تو را که بزودى زینب از همسران تو خواهد بود؟

و از حضرت على بن الحسین (ع) هم همین روایت شده است و این تأویل موافق تلاوت آیه است، که خداوند سبحان اعلام کرد که او ظاهر مى کند آنچه را که او مخفى داشته و ظاهر نکرده غیر تزویج را، پس فرمود: ما او را بتو تزویج کردیم، پس اگر آنچه را که محبت آن را پنهان داشته یا اراده طلاق او را مخفى نموده خداوند تعالى هر آینه آن را اظهار میکرد، این با وعده خداوند است که او ظاهر میسازد، پس این دلالت دارد بر اینکه فقط آن حضرت مورد عتاب خدا شده براى اینکه بزید گفت:” أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ” با علمش به اینکه بزودى از همسران او خواهد بود، و کتمان او چیزى را که خدا باو آگاهى داده بود بآن وقتى که شرم و حیا نمود که بزید بگوید که این زنى که تو دارى به زودى زن من خواهد بود.

بلخى گوید: و جایز است که نیز بوده باشد بنا بر آنچه که میگویند که پیامبر او را دید و از او خوشش آمده و آرزو کرده که زید از او جدا شود تا او وى را تزویج کند و این را مکتوم و مخفى داشت براى اینکه این تمنّى و آرزو غریزه و طبیعت بشرى است و براى احدى هم باکى و اشکالى نیست، که از چیزى که خوشش آمد آرزوى او را نماید.

جبائى گوید: که پیامبر (ص) تزویج زینب را در دل خود پنهان داشت در صورتى که زید او را طلاق دهد از جهت آنکه او دختر عمه آن حضرت بود پس خیال کرد وى را منضم بخود کند که مبادا باو زیان و بلائى برسد، چنانچه انسان با نزدیکانش مینماید، گوید، پس خداوند سبحان مردم را خبر داد به چیزى که پیامبر پنهان میداشت، از منضم کردن او را بخود براى آنکه ظاهرش مطابق با باطنش باشد و براى همین در روز فتح مکه باصحابش فرمود، در حالى که عثمان، عبد اللَّه بن سعید بن ابى سرح را آورده بود که پیغمبر او را امان دهد در صورتى که پیش از این خون او را هدر کرده، و امر به قتل او فرموده بود، پس چون عثمان را دید حیا نمود که او را رد کند پس مدت طولانى سکوت کرد تا بعضى از مؤمنین او را بکشند، پس او را امان داد بعد از تکرار درخواست عثمان، و فرمود آیا از شما مردى رشید و توانا نبود که بر خیزد و او را بکشد، پس عباد بن بشر گفت اى رسول خدا من چشمم مرتب در چشم شما بود و انتظار داشتم که اشاره فرمایى تا برخیزم و او را بکشم پس فرمود بدرستى که براى پیامبران خدا خیانت چشم نیست و خوش نداشتم که بقتل کافرى اشاره کنم اگر چه این کار مباح است.

و بعضى گفته‏اند: اگر پیامبر (ص) قصد تزویج او را داشت هر گاه زید از او جدا میشد و لکن تصمیم داشت که او را تزویج نکند براى ترس از اینکه مردم باو طعنه زنند، پس خدا این آیه را نازل فرمود تا اینکه امتناع از فعل مباح بسبب ترس از مردم نکند.

و اشکال نشود بقول خدا، وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ‏، خداوند شایسته‏تر است به اینکه از او بترسى ترسیدن پرهیزکارى بجهت آنکه آن حضرت از خدا پرهیز میکرد حق پرهیز کردن و میترسید در چیزى که واجب است که ترسید در آن و لکن خدا اراده کرد ترسیدن حیا را بعلّت اینکه حیا و آزرم غالب بود بر اخلاق کریمانه آن حضرت (ص) چنان که خداى سبحان فرمود:

(ان ذلکم کان یؤذى النبى فیستحى منکم) این عمل شما پیامبر را اذیت میکند، پس از شما حیا مینماید.

و بعضى گفته‏اند: که زینب شریفه از خاندان شرف بود زیرا نوه عبد المطلب و دختر عمّه پیامبر بود و پیامبر او را تزویج بزید غلام و پسرخوانده خود کرده بود و براى زینب ننگ بود که همسر بنده‏اى باشد، پس پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله اراده کرد شرفى به شرافت ذاتیش بسبب تزویجش با او افزوده شود و این بود سبب تزویج او بزید، پس قصد نمود که هر وقت زید او را رها کند با او تزویج نماید.

 

داستان ازدواج زینب با پیامبر (ص)

ابو مسلم گوید: که عرب جاهلى پسر خوانده را نازل منزله فرزند صلبى خود قرار میدادند در احکام توارث و غیره، پس پیامبر (ص) خواست که این را بکلّى باطل کند و سنّت و آئین جاهلیت را نسخ نماید، پس تزویج زینب را در دل خود مخفى میداشت براى همین مقصود تا اینکه مردم نگویند زن پسر (عروس خود) خود را گرفته و به آن حضرت نسبت بدهند چیزى را که آن جناب از آن منزّه است و براى همین فرمود أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ‏ و گواهى بر این تأویل قول خدا در ما بعد آن که فرمود:

فَلَمَّا قَضى‏ زَیْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناکَها لِکَیْ لا یَکُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْواجِ أَدْعِیائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً یعنى چون زید حاجت و- خواسته خود را از ازدواج با زینب انجام داد، پس طلاقش داد و عدّه ‏اش منقضى شد و در دلش میلى بآن نبود و وحشتى هم از فراق و جدایى با او را نداشت.

پس بحقیقت که معناى قضاء فراغت از چیز است بتمامه‏ زَوَّجْناکَها یعنى ما اذن دادیم در تزویج آن و فقط ما این کار را براى توسعه دادن بمؤمنین کردیم تا برایشان گناهى نباشد در اینکه همسران پسر خوانده‏ هاى خود را که بفرزندى خود برگزیده ‏اند تزویج کنند وقتى پسر خوانده حاجت خود را از آنها برطرف کرد و آنها را رها ساختند، پس خداوند سبحان بیان نمود که مقصود در این اینست که پسر خوانده در حکم پسر صلبى و رضاعى نیست که همسر گرفتن‏شان حرام باشد بر پدر وقتى او را طلاق داد.

وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا یعنى امر خدا شدنى است البتّه.

و در حدیث آمده که زینب افتخار بر سایر زنان پیامبر (ص) مى‏کرد و میگفت خدا مرا به پیامبر تزویج کرد ولى شما را اولیائتان تزویج کرد.

و ثابت از انس بن مالک روایت کرده که گفت هنگامى که عدّه زینب سر آمد پیامبر (ص) بزید فرمود برو زینب را بگو که آماده باشد براى پیامبر” ص” زید گفت، پس بخانه زینب رفتم و گفتم اى زینب مژده بده که رسول خدا” ص” تو را یاد نمود و قرآن نازل شده و رسول خدا (ص) بدون اجازه وارد بر زینب شد و با او آمیزش کرد براى قول خدا زَوَّجْناکَها.

و در روایت دیگر، زید گوید، پس رفتم دیدم زینب مشغول خمیر کردنست‏ پس چون او را دیدم چنان بزرگ در نظرم جلوه کرد که نتوانستم باو نگاه کنم وقتى دانستم که رسول خدا (ص) او را یاد نمود، پس باو پشت کرده و گفتم اى زینب مژده بده که رسول خدا (ص) تو را خواستگارى نمود، پس مسرور و خوش حال شد و گفت من نمیتوانم کارى انجام دهم تا پروردگارم فرمان دهد، پس برخاست و براى عبادت و شکر این نعمت بمسجد خود رفت و نازل شد آیه:زَوَّجْناکَها.

پس پیامبر (ص) با او ازدواج کرد و آمیزش نمود و ولیمه ‏اى براى این عروسى داد که براى ازدواج هیچ کدام از همسرانش نداده بود، گوسفندى ذبح نمود و همه مردم مدینه را تا آخر روز نان و گوشت داد.

و از شعبى: روایت شده که گفت زینب (ع) به پیامبر (ص) میگفت من سه موضوع را بشما تذکر میدهم که هیچیک از زنان شما آنها را تذکر ندادند ۱- جدّ من و شما کیست (عبد المطلب) ۲- مرا خداوند متعال بشما در آسمان تزویج کرد ۳- واسطه این امر براى من حضرت جبرئیل (ع) بود. سپس خداى سبحان فرمود:

ما کانَ عَلَى النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ‏ یعنى بر پیامبر گناهى و تنگى نیست در آنچه که خدا براى او حلال کرده از تزویج با زن پسرى که به پسر خواندگى اتخاذ کرده است.

و بعضى گفته‏اند: در آنچه که خدا واجب و فرض بر او نموده از تزویج با زینب (زن پسر خوانده‏اش) تا باطل کند حکم جاهلیت را در پسرخوانده‏ها سُنَّهَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ‏ یعنى مانند سنّت و آئین خدا در پیامبران گذشته و طریقه و شریعت او در ایشان در زوال حرج از ایشان‏ و از امتهایشان بآنچه که خداى سبحان براى آنان حلال نموده است.

و بعضى گفته‏اند: بر پیامبر حرجى و گناهى و مشقتى نیست از کثرت ازدواج چنانچه داود و سلیمان (ع) نمودند، و داود (ع) صد تا زن داشت و پسرش سلیمان سیصد تا زن و هفتصد تا کنیز داشت.

و بعضى گفته‏اند: اشاره فرموده بسنّت به نکاحى که از سنّت پیامبرانست چنانچه پیامبر اسلام (ص) فرمود:النّکاح سنّتى فمن رغب عنه فقد رغب عن سنّتى‏

نکاح و ازدواج- سنّت من است، پس کسى که اعراض کند از نکاح پس البتّه از سنّت من اعراض نموده‏.

وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً یعنى آنچه که خدا بر پیامبرانش از امور و کارهایى را انجام آن را اراده نموده انجام شدنى.

و بعضى‏ها گفته‏اند: معنایش اینست که هر چه خدا خواسته جاریست بر مقدارى که تفاوتى در آن از جهت حکمت نیست، و برخى دیگر گفته است که قدر مقدور آن بر مقدار ما تقدّم است بدون کم و زیاد، شاعر گوید:

و اعلم بانّ ذا الجلال قد قدر فى الصحف الاولى التی کان سطر

بدانکه خداوند صاحب جلال بتحقیق که در کتابهاى پیشین مسطور است.

سپس خداوند سبحان پیامبران گذشته را توصیف فرمود و بر آنها درود فرستاد و گفت:

الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ‏ آن کسانى که میرسانند پیامهاى خدا را بمردمى که مبعوث بر آنها شده و کتمان نمیکنند آن را.

وَ یَخْشَوْنَهُ‏ یعنى با مقام رسالت میترسند از خدا در ترک، آنچه خدا بر آنها واجب کرده است.

وَ لا یَخْشَوْنَ أَحَداً و نمى‏ترسند از غیر خدا در آنچه که متعلّق باداء رسالت و تبلیغ احکام است، و این آیه دلالت دارد بر اینکه بر پیامبران (ع) در تبلیغ رسالتشان تقیّه جایز نیست.

و اگر گفته شود، پس چطور به پیامبر (ص) (در آیه ۳۷) فرمود وَ تَخْشَى النَّاسَ‏ و میترسى از مردم.

پاسخ اینست که آن خشیه و ترس براى تبلیغ رسالت نبود بلکه میترسید که مبادا سخنان زشت در باره او بگویند و شخص عاقل و دانا چنانچه از مضارّ و چیزهاى زیان آور دورى میکند همین طور از موارد سوء ظن و بدگمانى و اتّهام و بدگویى مردم هم اجتناب میکند، و چیزى از اینها متعلّق بتکلیف و انجام وظیفه نیست.

وَ کَفى‏ بِاللَّهِ حَسِیباً و خداوند حافظ و حسابدار اعمال مردم و پاداش دهنده آنهاست بر آن اعمال، و چون پیامبر (ص) با زینب دختر جحش ازدواج کرد، مردم گفتند که محمد زن پسرش را تزویج کرد، پس خداوند سبحان‏ فرمود:

ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ‏ محمد پدر یکى از مردان شما نیست پدر آن کسى که او را فرزند میخوانید نیست و در این بیان و دلیل است که آن حضرت پدر زید نیست که زنش بر او حرام باشد، زیرا حرمت زن پسر (عروس) متعلّق بثبوت نسب است پس کسى که نسبت ندارد حرمتى براى تزویج زن او نیست و براى همین اشاره فرمود مِنْ رِجالِکُمْ‏.

و پیامبر (ص) فرزندانى ذکور بنام ابراهیم‏ و قاسم و طیب و مطهّر داشته که پدر آنها بوده است و مسلّم است که آن حضرت میفرمود که این حسن پسر من است و نیز میفرمود:

الحسن و الحسین (ع) ابناى هذان امامان قاما او قعدا

حسن و حسین این دو پسران منند هر دو امامند چه قیام کنند و چه صلح نموده و سکوت نمایند.

و باز فرمود بدرستى که براى هر پیامبرى دخترى بوده که اولادشان به پدرانشان منسوبند مگر فرزندان فاطمه علیها سلام که من پدر آنهایم.

و بعضى گفته‏اند: که اراده نموده بقولش (رجالکم) آنهایى که در آن هنگام بحدّ بلوغ و مردى رسیده‏اند و هیچکدام از پسران آن حضرت در آن موقع بالغ بحدّ مردى نبوده.

وَ لکِنْ رَسُولَ اللَّهِ‏ یعنى و لیکن او پیغمبر خداست و ترک نمى‏کند به گفته نادانها چیزى را که خدا براى او حلال و مباح نموده است (یعنى تزویج زن پسر خوانده را).

و بعضى گفته‏اند: دلیل و جهت در پیوست این آیه بما قبلش اینست که- خداوند سبحان اراده نموده که طاعت و پیروى از او و بزرگداشت و احترام او لزومش براى نسبت میان او و شما و یا مقام پدرى و ابوّت نیست بلکه وجوب طاعتش بر شما فقط براى مقام رسالت و رهبرى اوست.

وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ‏ یعنى و آخرین پیامبرانست که دفتر نبوّت و رسالت بسبب او مهر شد و پایان یافت، پس دین و شریعت او تا روز قیامت باقیست‏ و این فضیلت مخصوص و مختص بآن حضرت (ص) است که خداوند او را در میان تمام پیامبران مختص فرموده.

اشکال در این موضوع و جواب آن اگر کسى بگوید: که یهود (عنود) در باره حضرت موسى این ادّعا را میکنند جواب: خواهیم گفت که اوّلا بعضى از یهود ادعاء کرده که شریعت‏ موسى منسوخ نمیشود ولى با این ادعاء تجویز کرده که بعد از او پیامبرانى خواهند آمد و ما وقتى اثبات کردیم نبوّت و پیامبرى پیامبر خود را بمعجزات بزرگ و آشکارا (مانند شق القمر و تسبیح گفتن سنگ ریزه و سخن گفتن شتر و سوسمار و بزبان فصیح شهادت دادنشان به پیامبرى آن حضرت و صدها معجزه دیگر) واجب است منسوخ بودن شریعت موسى (ع) باینها و غیره.

وَ کانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیماً یعنى بر او چیزى از مصالح بندگان او مخفى و پنهان نیست، و صحیح است حدیث جابر بن عبد اللَّه انصارى از پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله که فرمود، مثال من در میان پیامبران مانند مردیست که خانه اى را بنا کرده و آن تکمیل و نیکو نموده مگر جاى یک خشتى را که باز گذاشته که هر کس داخل آن خانه میشود و بآن نگاه میکند میگوید چه اندازه زیباست مگر جاى این خشت، فرمود، من جاى آن خشت هستم و بمن پیامبران خدا پایان یافتند، این حدیث را بخارى و مسلم در دو کتاب صحیح خود آورده‏اند

 

[سوره الأحزاب (۳۳): آیات ۴۱ تا ۴۸]

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً (۴۱) وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَهً وَ أَصِیلاً (۴۲) هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ کانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً (۴۳) تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلامٌ وَ أَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً کَرِیماً (۴۴) یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً (۴۵)

وَ داعِیاً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً (۴۶) وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلاً کَبِیراً (۴۷) وَ لا تُطِعِ الْکافِرِینَ وَ الْمُنافِقِینَ وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ کَفى‏ بِاللَّهِ وَکِیلاً (۴۸)

ترجمه:

۴۱- اى آن کسانى که گرویده‏اید خداى را یاد کنید یاد کردنى بسیار.

۴۲- و او را بامداد و شبانگاه بپاکى یاد نمائید.

۴۳- اوست آن خدایى که بر شما رحمت میکند و فرشتگان او براى شما آمرزش میخواهند تا شما را از تاریکیها بسوى روشنایى بیرون آورد و خدا نسبت به‏ مؤمنان مهربانست.

۴۴- درود مؤمنان به یکدیگر روزى که پاداش خداى را ملاقات کنند سلام است و خدا براى ایشان پاداشى گرامى مهیّا کرده است.

۴۵- اى پیغمبر (ص) ما بى تردید ترا گواه و مژده دهنده و بیم رسان فرستادیم.

۴۶- در آن حال که خواننده بسوى خدا بفرمان او چراغى پر فروغ روشن باشى.

۴۷- و مؤمنان را بشارت بده که از جانب خدا براى ایشان بخششى بزرگست.

۴۸- و از کسانى که ایمان نیاورده و از منافقین پیروى نکن و آزارى را که بتو میرسانند واگذار و بر خدا توکّل کن و وکیل بودن خدا کافیست.

 

تفسیر:

آن گاه خداى سبحان مؤمنان را مخاطب ساخته و فرمود:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً ابن عباس از پیامبر” ص” روایت کرده که فرمود کسى که از شب ناتوانست که او را عذاب و رنج دهد و از دشمن میترسند که با او مبارزه و پیکار کند و از انفاق مالش امساک میکنند، پس باید خداى عز و جل را زیاد یاد نمائید.

 

بسیار ذکر خدا یعنى چه؟

علماء و مفسّرین در معناى ذکر کثیر اختلاف کرده‏اند.

مجاهد گوید: یعنى هرگز او را فراموش نکنند.

و بعضى گفته‏اند: یعنى خدا را بصفات عالى و اسماء حسنى او یاد نموده‏ و او را از آنچه که لایق او نیست تنزیه نماید.

مقاتل گوید: در هر حال بگوید: سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اکبر، و از امامان معصوم ما (ع) وارد شده که فرموده‏اند کسى که سى مرتبه آن ذکر را بگوید خدا را زیاد یاد کرده.

و از زراره و حمران پسران اعین از حضرت امام جعفر صادق (ع) روایت شده که فرمود کسى که تسبیح حضرت فاطمه (ع) (۳۴، اللَّه اکبر ۳۳، الحمد للَّه، ۳۳ سبحان اللَّه) را بگوید البتّه خدا را بسیار یاد کرده است.

و واحدى باسنادش از ضحاک بن مزاحم از ابن عباس روایت کرده که گفت جبرئیل نزد پیغمبر (ص) آمد و گفت اى محمد (ص) بگو، سبحان اللَّه، و الحمد للَّه، و لا اله الّا اللَّه و اللَّه اکبر و لا حول و لا قوه الّا باللّه عدد ما علم وزنه ما علم و ملا ما علم، که البته هر کس آن را بگوید براى او شش خصلت نوشته میشود:

۱- از ذاکرین اللَّه کثیراً محسوب میشود.

۲- بالاترین کسى باشد که شب و روز بیاد خداست

۳- براى او درختى در بهشت کاشته میشود

۴- گناه‏هاى او ریخته شود چنانچه برگهاى خشک درخت ریخته میشود

۵- خدا باو نظر عنایت فرماید

۶- و کسى را که خدا باو نظر نماید عذابش نکند

وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَهً وَ أَصِیلًا یعنى او را تنزیه کنید از تمام چیزهایى که لایق باو نیست در بامداد و شبانگاه، و اصیل بمعناى شامگاه است.

قتاده گوید: مقصود نماز صبح و نماز عصر است.

و بعضى گفته‏ اند: مراد نماز صبح و نماز عشاء آخر است، آن دو را اختصاص داد بذکر و تأکید جهت اینکه براى آن دو مزیّت مخصوصى است بر غیر آنها چون فرشتگان شب و روز در موقع آن دو نماز اجتماع میکنند.

و کلبى گوید امّا بکره، پس نماز صبح است، و اما اصیلا نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء آخر است، و نماز را موسوم به تسبیح نمود براى آنکه در آن تسبیح و تنزیه خداست (سبحان ربى العظیم و بحمده و سبحان اللَّه ربى الاعلا و بحمده و سبحان اللَّه سبحان اللَّه سبحان اللَّه و …) هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ‏ اوست آن خدایى که رحمت بر شما میکند.

سعید بن جبیر و حسن گویند: صلاه از خداى تعالى آمرزش و رحمت است.

ابى العالیه گوید: صلوه درود و ثناء است، سفیان گوید: صلاه کرامت است، و اما صلاه فرشتگان، ابن عباس و ابى العالیه گویند: پس آن دعاء ایشان است.

و بعضى گفته‏اند: که آن خواستن فرشتگان است بنزول رحمت خداى تعالى را.

لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ تا آنکه شما را از نادانى بخداى سبحان بیرون آورد بنور معرفت و شناختن حق تعالى، پس جهل را تشبیه بظلمات و تاریکیها نمود و معرفت را تشبیه بنور فرمود براى آنکه معرفت آدمى را سوق به بهشت میدهد و نادانى بسوى آتش میکشاند.

و بعضى گفته‏اند: از گمراهى بهدایت میآورد بالطاف و هدایت-خودش.

و برخى هم گفته ‏اند: از تاریکیهاى آتش بنور بهشت هدایت مینماید.

وَ کانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً مخصوص نمود مؤمنین را برحمت از غیر ایشان براى آنکه خداى سبحان ایمان را بمنزله علّت در ایجاب و لزوم رحمت و نعمت بزرگى که آن ثواب است قرار داده.

تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلامٌ‏ درودشان در روز ملاقات او سلام است یعنى بعضى ببعض دیگر در روزى که ثواب خدا را ملاقات میکنند درود میفرستند به اینکه میگویند السلامه لکم سلامتى براى شما از تمام آفات و لقاء خداى سبحان معنایش لقاء ثواب است چنانچه جلوتر گفته شد.

و از براء بن عازب: روایت شده که گفت روزى که ملک الموت عزرائیل” ع” را ملاقات میکنند و او قبض روح مؤمن نمیکند مگر اینکه بر او سلام میکند و بنا بر این معنایش تحیّه و درود ملک الموت است بمؤمنین در روزى که او را ملاقات میکنند که بر ایشان سلام مینماید و ملک الموت (فرشته مرگ) در میان فرشتگان نام برده شده معروف است.

وَ أَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً کَرِیماً و مهیّا ساخته برایشان ثواب فراوان و پاداش بزرگى را، سپس پیامبر (ص) را مخاطب ساخته و فرمود:

یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً اى پیغمبر البتّه ما تو را فرستاده‏ایم که گواه باشى بر امّتت در آن کارهایى که میکنند از طاعت و فرمان بردارى یا گناه و ایمان و گروش آنان با کفران و ناسپاسى آنها تا گواهى دهى به نفع ایشان یا بر ضرر ایشان در روز قیامت که ما موافق گواهى پیامبر پاداش دهیم آنها را.

وَ مُبَشِّراً یعنى بشارت دهنده بر کسى که مرا و تو را اطاعت و فرمان بردارى کند، ببهشت.

وَ نَذِیراً و ترساننده باشى کسى را که نافرمانى من و تو را نمود بآتش دوزخ.

وَ داعِیاً یعنى ما تو را خواننده بسوى خدا و اقرار بوحدانیّت و یکتایى او و امتثال اوامر و نواهى او مبعوث کردیم.

بِإِذْنِهِ‏ یعنى بعلم او و امر او.

وَ سِراجاً مُنِیراً و چراغ پر فروغى که بسبب تو هدایت شوند در دین چنانچه بسبب چراغ هدایت میشوند، و منیر آنست که نور از جهت او صادر مى شود یا بفعل آن و یا براى آنکه آن سبب فعل خواهد بود، پس ماه نورانى و چراغ نورانى باین معناست و خدا روشن کننده و منوّر آسمانهاست.

زجاج گوید: مقصود از سراج منیر قرآنست و تقدیرش اینست و ما تو را مبعوث کردیم در حالى که صاحب چراغ پر فروغى چون قرآن میباشى، پس- مضاف حذف شده است.

وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلًا کَبِیراً و بشارت بده مؤمنین را به اینکه براى ایشان از طرف خدا زیادتى لطف است بر آنچه مستحق آنند از ثواب.

وَ لا تُطِعِ الْکافِرِینَ وَ الْمُنافِقِینَ‏ و پیروى از کفّار و منافقین مکن و تفسیر آن در اوّل همین سوره گذشت.

وَ دَعْ أَذاهُمْ‏ یعنى اعراض و دورى از اذیت ایشان بکن که من البتّه باین زودى امر ایشان را کفایت میکنم هر گاه بر من توکّل نموده و عمل‏ بر طاعت من کردى پس مسلّما تمام آنها در تحت سلطنت من میباشند به منزله چیزى که آن در کف دست بنده من است.

کلبى گوید: یعنى خود دارى نما از اذیت و کشتن ایشان و این قبل از فرمان قتال و پیکار با آنهاست.

وَ تَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ‏ یعنى اسناد بده کار خود را بخدا که تو را بر ایشان یارى نموده و غلبه و پیروزى میدهد.

وَ کَفى‏ بِاللَّهِ وَکِیلًا یعنى خدا کافى و متکفّل است بآنچه باو اسناد داده شده.

ترتیب:

البتّه این آیات بما قبلش متصل است از قول او وَ لکِنْ رَسُولَ اللَّهِ‏ زیرا که خدا منّت گذاشت بر ایشان بسبب او سپس فرمان داد ایشان را که او را بر این نعمت شکر و سپاس گویند و قول او که فرمود هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ‏ متصل است بما قبلش از امر بذکر و تقدیرش اینست که خداوند که عزیز است اسم او با بى‏نیازیش از شما شما را یاد میکند پس شما سزاوارتر هستید که او را یاد نمائید و اقبال باو نمائید با نیازتان بسوى او.

و بعضى گفته‏اند: که خداوند سبحان نعمتهایش را بر مؤمنین شمرد و از جمله آن رحمت او بر ایشان بوده، سپس بیان نمود ارسال او پیامبر را بسوى ایشان با بزرگى قدر و بلندى مقامش.

 

 

[سوره الأحزاب (۳۳): آیات ۴۹ تا ۵۰]

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا نَکَحْتُمُ الْمُؤْمِناتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَما لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّهٍ تَعْتَدُّونَها فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سَرِّحُوهُنَّ سَراحاً جَمِیلاً (۴۹) یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَحْلَلْنا لَکَ أَزْواجَکَ اللاَّتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَّ وَ ما مَلَکَتْ یَمِینُکَ مِمَّا أَفاءَ اللَّهُ عَلَیْکَ وَ بَناتِ عَمِّکَ وَ بَناتِ عَمَّاتِکَ وَ بَناتِ خالِکَ وَ بَناتِ خالاتِکَ اللاَّتِی هاجَرْنَ مَعَکَ وَ امْرَأَهً مُؤْمِنَهً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِیِّ إِنْ أَرادَ النَّبِیُّ أَنْ یَسْتَنْکِحَها خالِصَهً لَکَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ قَدْ عَلِمْنا ما فَرَضْنا عَلَیْهِمْ فِی أَزْواجِهِمْ وَ ما مَلَکَتْ أَیْمانُهُمْ لِکَیْلا یَکُونَ عَلَیْکَ حَرَجٌ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً (۵۰)

 

ترجمه:

۴۹- اى کسانى که ایمان آورده‏اید هر گاه زنان مؤمنه را بازدواج خود درآوردید آن گاه پیش از اینکه بایشان دست بزنید (آمیزش کنید) طلاقشان دادید پس براى شما بر ایشان عده‏اى (سه ماه و ده روز) نیست، پس بهره‏مندشان کنید و رهاشان نمائید رها کردنى نیکو (بدون آزار).

۵۰- اى پیغمبر (ص) ما براى تو زنانى را که مهرشان را پرداختى و نیز کنیزانى را که مالک شدى از غنائم اسیران جنگى که خدا بهره تو گردانیده و نیز دختران عمویت و دختران عمّه‏هایت و دختران دائیت و دختران خاله‏هایت که با تو مهاجرت کردند براى تو حلال کردیم و نیز زن مؤمنه‏اى که خودش را بدون مهر به پیغمبر ببخشد اگر پیغمبر (ص) خواهد که او را به تزویج خویش درآورد، تنها از خصایص تست نه سایر مؤمنان البتّه آنچه را بر مؤمنان درباره همسرانشان و در داشتن مملوکات ایشان واجب- کرده‏ایم دانیم” براى تو حلال کردیم” تا اینکه بر تو سختى و زحمتى نباشد و خدا آمرزنده و مهربانست.

 

قرائت:

در شواذ آمده که ابى بن کعب و حسن و ثقفى ان و هبت به فتح الف قرائت کرده‏اند.

 

دلیل:

ابن جنى گوید: تقدیرش اینست (لان وهبت نفسها) یعنى بدرستى که آن زن حلال است بر او از خاطر اینکه خودش را باو بخشید و مقصود از این زن معیّن و مخصوصى نیست که خودش را بخشیده باشد باو و حاصل و خلاصه این اینست که اگر زنى خودش هبه کند و ببخشد بر پیغمبر (ص) براى آن حضرت از جهت هبه او حلال است، پس حلّیت البته مسبب از هبه و بخشش است هر که باشد و تأکید این معنى را میکند اگر بکسر آن قرائت شود، پس هبه شرط صحّت حلّیت است.

 

اعراب:

عامل در ظرف از قول خدا إِذا نَکَحْتُمُ‏ چیزیست که متعلّق به لکم است و تقدیرش اینست اذا انکحتم المؤمنات ثم طلقتموهنّ من قبل ان تمسوهن لم تثبت لکم علیهن عدّه، و گاه که تزویج کردید زنان مؤمنه را آن گاه طلاقشان دادید پیش از آنکه آمیزش کنید با آنها ثابت نشود براى شما بر ایشان عده‏اى.

مِمَّا أَفاءَ اللَّهُ عَلَیْکَ‏ جار و مجرور در محل نصب بنا بر حالیّت است از ضمیر محذوف در قول خدا، و ما ملکت بیمینک یعنى ما ملکته ان وهبت نفسها للنبى جزاء شرط محذوف است تقدیرش اینست، ان وهبت نفسها للنبى احللناها له، اگر هبه کرد خودش را به پیغمبر ص ما حلال کردیم بر او و جزاء شرطیه آن اینست، إِنْ أَرادَ النَّبِیُّ أَنْ یَسْتَنْکِحَها (شرط و جزاء متقدم) تقدیرش این است (ان اراد النبى ان یستنکحها او وهبت نفسها له احللناها له) و أَنْ یَسْتَنْکِحَها در محل نصب است به اینکه آن مفعول اراد است، خالصه لک نصب است بنا بر حالیت و هاء در آن براى مبالغه است.

 

تفسیر:

آن گاه خداوند سبحان برگشت بذکر زنها و فرمود:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا نَکَحْتُمُ الْمُؤْمِناتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَ‏ اى کسانى که ایمان آورده‏اید هر گاه تزویج کردید زنان مؤمنه را آن گاه طلاقشان دادید پیش از آنکه دخول کرده باشید بآنها.

فَما لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّهٍ تَعْتَدُّونَها پس براى شما بر آن زنها- نیست عده‏اى که آن را بعدد استیفاء کنند و بحیض و طهر و سه ماه و ده روز حساب نمایند خداوند سبحان عدّه را ساقط نموده از زن طلاق داده شده‏اى که با او آمیزش نشده براى پاکى رحم او از نطفه پس اگر خواست میتواند همانروز طلاق و بدیگرى شوهر نماید.

فَمَتِّعُوهُنَ‏ ابن عباس گوید: این زمانیست که صحبت مهرى بر آن نشده باشد و امّا اگر برایش صداق و مهرى فرض شده باشد پس نصف مهر را مستحق خواهد بود، ولى استحقاق بهره را ندارد و این از امامان ما علیهم السلام روایت شده، پس آیه در نزد ما حمل بزنى میشود که مهرى برایش نام برده نشده است، پس واجب است که بآن زن بهره‏اى داده شود.

وَ سَرِّحُوهُنَّ سَراحاً جَمِیلًا جبائى گوید: یعنى رها کنید آنها را رهایى سنّتى بدون هیچ ظلم و آزارى.

و بعضى گفته‏اند: آنها را از خانه رها کنید که هر کجا میخواهند بروند چون عدّه‏اى بر ایشان نیست، پس لازم نیست بر آنها که در خانه شوهرشان بمانند رهایى و آزادى نیکویى بدون هیچ گونه ستم و اذیتى.

سراح جمیل دادن بهره و مال است بحسب توانایى و توانگرى و یا تنگدستى، حبیب بن ابى ثابت گوید: من خدمت حضرت على بن الحسین علیهما السلام نشسته بودم که مردى آمد و گفت من گفتم روزى که فلان زن را تزویج کردم او مطلقه است، حضرت فرمود: برو و او را تزویج کن که خداوند متعال نکاح را پیش از طلاق قرار داده و این آیه را خواند، سپس پیامبر را خطاب فرمود و گفت:

یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَحْلَلْنا لَکَ أَزْواجَکَ اللَّاتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَ‏ اى پیغمبر ما حلال کردیم بر تو زنانى را که مهرهاى آنها داده‏اى (و ایتاء) گاهى به پرداختن و دادن است و گاهى بملتزم شدن.

وَ ما مَلَکَتْ یَمِینُکَ‏ یعنى ما حلال کردیم آن زنهایى را که مالک آنها شدى از کنیزان.

مِمَّا أَفاءَ اللَّهُ عَلَیْکَ‏ از غنائم و اسیران جنگى و انفال که از آن غنائم ماریه قبطیه مادر و فرزندش ابراهیم بود و از انفال صفیه و جویریه بودند که پیغمبر (ص) آنها را آزاد و تزویج فرمود.

وَ بَناتِ عَمِّکَ‏ یعنى و حلال کردیم بر تو دختران عمویت را.

وَ بَناتِ عَمَّاتِکَ‏) و دختران عمه‏هایت یعنى زنان قریش.

وَ بَناتِ خالِکَ وَ بَناتِ خالاتِکَ‏ دختران دایى و دختران خاله‏هاى تو، یعنى زنان بنى زهره.

اللَّاتِی هاجَرْنَ مَعَکَ‏ آن زنانى که از مکه با تو هجرت بمدینه نمودند، این پیش از تحلیل غیر زنان مهاجره بوده، سپس شرط هجرت در تحلیل نسخ شد.

وَ امْرَأَهً مُؤْمِنَهً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِیِ‏ یعنى ما حلال کردیم بر تو زنى را که توحید خداى تعالى را تصدیق کرده که خود را بتو بدون صداق هبه نماید، و زن غیر مؤمنه اگر خود را بتو ببخشد براى تو حلال نیست.

إِنْ أَرادَ النَّبِیُّ أَنْ یَسْتَنْکِحَها یعنى اگر اختیار کرد پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله نکاح او را و تمایل بآن داشت.

خالِصَهً لَکَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ‏ یعنى این موضوع هبه زن مخصوص و مختص بتو است نه غیر تو.

ابن عباس گوید: و این براى غیر تو حلال نیست تنها و فقط براى تو حلال است، و این از خصایص و ویژگیهاى آن حضرت است در نکاح، پس ازدواج و زناشویى براى آن حضرت بلفظ هبه منعقد میشد و براى هیچکس غیر از آن حضرت منعقد نمیشد.

 

آیا پیامبر (ص) همسر هبه ‏اى داشته یا نه؟

مفسّرین و دانشمندان علم تاریخ و سیره النبى اختلاف در این موضوع کرده که آیا نزد پیغمبر (ص) زنى بوده که خود را بآن حضرت هبه کرده باشد یا نه؟ (اوّل در اصل موضوع، دوّم در اینکه آن زن که بوده است).

ابن عباس و مجاهد گویند: چنین زنى که خود را بآن حضرت هبه کرده باشد نزد آن حضرت نبوده.

ابن عباس و قتاده در روایت دیگر گویند بلى میمونه دختر حارث بدون مهر بود که خود را بآن حضرت هبه کرده بود.

شعبى گوید: آن زینب ام المساکین دختر خزیمه زنى از انصار بود.

على بن الحسین علیهما السلام و ضحاک و مقاتل گویند: آن زنى از بنى اسد که باو ام شریک دختر جابر میگفتند بود.

عروه بن زبیر گوید: آن خوله دختر حکیم بود گفته ‏اند وقتى او خود را به پیغمبر (ص) بخشید عایشه گفت براى چى زنها خودشان را بدون مهر هبه نمایند، پس آیه مذکور نازل شد، عایشه گفت ندیدم خداى تعالى را مگر آنکه شتاب کند در هوا و خاطر تو، پیغمبر (ص) فرمود، و تو هم البته اگر او را اطاعت‏ و فرمان بردارى کنى در هوایت شتاب کند.

قَدْ عَلِمْنا ما فَرَضْنا عَلَیْهِمْ فِی أَزْواجِهِمْ‏ یعنى البته ما دانسته‏ایم آنچه را که شرط کردیم بر مؤمنین در همسرانشان از مهریه و منحصر بودن به عدد محدود (چهار زن دائمى) و ما آن را از تو براى تخفیف و آسان کردن برداشتیم.(۱)

وَ ما مَلَکَتْ أَیْمانُهُمْ‏ یعنى و آنچه که ما بر ایشان عهد کردیم در زنانى که در ملک و تصرّف آنهاست که ملکیت بر آنها واقع نشود مگر بوجوه معیّنه‏اى از خریدن و بخشوده شدن و ارث بردن و اسارت و ما مباح کردیم بر تو غیر آن را و آن انتخاب و برگزیدن تو است که از اسیران براى خودت اختیار نمایى و ما البتّه تخصیص دادیم تو را باین ویژگى‏ها بنا بر علم و دانش ما به مصلحتى که در آن است، نه از روى هوا و بیقاعدگى و بى مصلحتى.

لِکَیْلا یَکُونَ عَلَیْکَ حَرَجٌ‏ یعنى تا اینکه حرج را از تو بردارد و آن تنگى و گناه است.

وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً و خداوند آمرزنده گناه‏هاى بندگانست.

(رَحِیماً) و بایشان و یا بتو مهربانست در رفع و برداشتن حرج و زحمت از تو.

 

[سوره الأحزاب (۳۳): آیات ۵۱ تا ۵۵]

تُرْجِی مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِی إِلَیْکَ مَنْ تَشاءُ وَ مَنِ ابْتَغَیْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلا جُناحَ عَلَیْکَ ذلِکَ أَدْنى‏ أَنْ تَقَرَّ أَعْیُنُهُنَّ وَ لا یَحْزَنَّ وَ یَرْضَیْنَ بِما آتَیْتَهُنَّ کُلُّهُنَّ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ ما فِی قُلُوبِکُمْ وَ کانَ اللَّهُ عَلِیماً حَلِیماً (۵۱) لا یَحِلُّ لَکَ النِّساءُ مِنْ بَعْدُ وَ لا أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْواجٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ إِلاَّ ما مَلَکَتْ یَمِینُکَ وَ کانَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ رَقِیباً (۵۲) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلاَّ أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلى‏ طَعامٍ غَیْرَ ناظِرِینَ إِناهُ وَ لکِنْ إِذا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لا مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ إِنَّ ذلِکُمْ کانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِی مِنْکُمْ وَ اللَّهُ لا یَسْتَحْیِی مِنَ الْحَقِّ وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ ذلِکُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِکُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ وَ ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ لا أَنْ تَنْکِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِکُمْ کانَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیماً (۵۳) إِنْ تُبْدُوا شَیْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیماً (۵۴) لا جُناحَ عَلَیْهِنَّ فِی آبائِهِنَّ وَ لا أَبْنائِهِنَّ وَ لا إِخْوانِهِنَّ وَ لا أَبْناءِ إِخْوانِهِنَّ وَ لا أَبْناءِ أَخَواتِهِنَّ وَ لا نِسائِهِنَّ وَ لا ما مَلَکَتْ أَیْمانُهُنَّ وَ اتَّقِینَ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ شَهِیداً (۵۵)

 

ترجمه:

۵۱- هر یک از آن زنان را که خواهى تبرک مصاحبت باز پس دار و هر که را خواهى از ایشان بسوى خویش جاى ده و از آن زنان که از خویشتن دور کرده‏اى هر که را خواهى بخود بپذیر، پس بر تو گناهى نیست این نزدیکتر است به اینکه دیدگان ایشان روشن گردد و اندوهناک نشوند و همه آنها به آنچه بایشان داده‏اى خرسند شوند و خدا بآنچه را که در دلهاى شماست، میداند و خدا داناى بردبارست.

۵۲- (اى پیغمبر) از پس این همسران زنان دیگر براى تو حلال نیستند و نه بجاى اینان همسرانى دیگر اختیار کنى و هر چند زیبایى و قشنگى آنان ترا بشگفت آورد مگر آنکه مالکشان شوى و خدا بر همه چیز نگهبان است.

۵۳- اى کسانى که ایمان آورده‏اید بخانه‏هاى پیغمبر (ص) داخل مشوید مگر آنکه شما را بسوى خوان طعامى رخصت دهند نه آنکه مدتى قبل بانتظار پختن طعام بروید و لکن آن دم که شما را خواندند، پس درآئید و هر گاه طعام خوردید پراکنده و متفرّق شوید نه آنکه بسخن گفتن انس گیرید، البتّه توقف شما پیغمبر (ص) را رنج میدهد و او از شما شرم میدارد و خدا از گفتن حق شرم نمیکند، و هر گاه از زنان پیغمبر (ص) کالایى خواستید پس آن را از پشت پرده بخواهید این براى دلهاى شما و دلهاى ایشان پاکیزه‏تر است، و شما را نشاید که رسول خدا را بیازارید، و شما را نرسد که از پس وفات او (و پس از طلاق دادن او) همسرانش را نکاح کنید البته این عمل پیش خدا گناهى بزرگست.

۵۴- اگر چیزى را آشکار کنید یا پنهان دارید البته خدا بهمه چیز داناست.

۵۵- بر زنان پیغمبر (ص) در نمودن روى به پدرانشان گناه نیست و نه به پسرانشان و نه به برادرانشان و نه بپسران برادرانشان و نه بپسران خواهرانشان و نه بزنان خود و نه آنچه دستهاى ایشان مالکست اى زنان از خدا بترسید زیرا که خدا بهمه چیزى گواهست.

 

قرائت:

اهل کوفه جز ابى بکر و اعشى و عیاش و اهل مدینه عموما (ترجى) بدون همزه قرائت کرده و دیگران با همزه (ترجى) خوانده‏اند، ابو عمر و یعقوب (لا تحل) با تاء خوانده و بقیه از قراء با یاء قرائت کرده‏اند، و سهل و ابو حاتم مخیّر کرده که با تاء و یا با یاء بخوانند.

 

دلیل:

ابو على: گوید: در این حرف و قرائت و غیر این بهمزه آمده و همچنین ارجنه و ارجه پس قرائت بهر یک از دو (با همزه و بدون آن) نیکوست و تا و یاء در لا تحل نیز هر دو نیکوست براى تأنیث نساء غیر حقیقى و البتّه تأنیث آن جمع است پس تأنیث و تذکیر هر دو خوب است.

 

شرح لغات:

الارجاء بمعناى تأخیر میباشد از دور کردن وقت چیزى از وقت غیر آن و از آنست ارجاء و تأخیر در فاسقین اهل نماز که بدون عذر نماز را از وقت آن عقب مى‏اندازند، و آن تأخیر حکم ایشان است، بخداى تعالى در عقابشان‏ الایواء: منضم نمودن توانگر است غیر خودش را از زنده‏هایى که ایشان از جنس معقولند بکنار خود، میگویند، آویت الانسان اویه ایواه و آوى هو یأوى او یا هر گاه منضم کند بجایگاه خودش، و گفته میشود انى الطعام یأنى، انى مقصور است یعنى با الف کوتاه بدون مد هر گاه طعام بحالت پختگى برسد و وقت خوردنش فرا رسد و هر گاه مفتوح شود ممدود گشته و گفته شود اناء حصرائیه. شاعر گوید:

و آنیت العشاء الى سهیل‏ او الشعرى فطال بى الاناء

در وقت خوردن شامگاهى آمدم بسوى سهیل یا شعرى، پس بر من پخته شدن طعام طولانى شد.

و الاستیاس: ضد استیحاش و انس ضد وحشت است.

 

اعراب:

ذلِکَ أَدْنى‏ أَنْ تَقَرَّ تقدیرش (من ان تقر یا لالى ان تقر اعینهنّ) است کلهنّ تأکید براى ضمیر و آن یرضین است، و اگر منصوب شود جایز است، بنا بر تأکید قول خدا (هنّ) در آتیتهنّ،” غَیْرَ ناظِرِینَ” منصوب است بنا بر حالیّت، (وَ لا مُسْتَأْنِسِینَ) معطوف علیه پس آن حال عطف بر حال قبل از آن است، و تقدیرش، و لا تدخلوا مستأنسین لحدیث است.

 

شأن نزول:

آیه اولى نازل شده هنگامى که بعضى از مادران مؤمنین همسران پیامبر بر پیغمبر (ص) حمله کرده و خواستار زیادتى نفقه و خرجى شدند، پس پیغمبر” ص” یک ماه از آنها دورى نمود تا آیه تخییر نازل شد و خداوند تعالى او را فرمان داد که ایشان را مخیّر بین دنیا و آخرت نماید و هر کس که‏ دنیا را برگزید او را رها سازد که برود و از شرف همسرى پیامبر (ص) محروم باشد و آن کس که خداى تعالى و رسولش را اختیار نمود نگهدارد براى اینکه ایشان مادران مؤمنان باشند و براى همیشه تزویج نشوند و بنا بر اینکه (یؤوى من یشاء منهنّ و یرجى من یشاء منهنّ و یرضین به) ابن زید و غیره گویند:

یعنى هم خوابگى باشد براى همه آنها یا نباشد، و یا براى برخى باشد و براى بعضى دیگر نباشد یا بعضى را بر بعض دیگر فزونى در خرجى و حتى هم خوابگى و حق معاشرت دهد یا اینکه تساوى قرار دهد بین ایشان.

و حکم در این با آن حضرت است هر طورى که بخواهد مینماید و این از خصایص و ویژگیهاى آن بزرگوار است، پس تمام زنان آن جناب راضى شده و آن حضرت را اختیار کردند بنا بر این شرط.

پس پیغمبر (ص) تسویه و یکسانى قرار دهد میان آنان مگر زنى از آنها را که خواست طلاق گوید و او سوده دختر زمعه بود، پس او راضى شد به ترک هم خوابگى و نوبت خود را بعایشه واگذار کرد.

ابن زید گوید: وقتى آیه نازل شد زنان پیامبر (ص) نگران شدند که پیغمبر (ص) آنها را طلاق گوید، و گفتند اى پیامبر خدا قرار بده از مالت و خودت براى ما آنچه که میخواهى و ما را بحال خودمان واگذار، پس نازل شد آیه مذکوره، و از آنهایى که طالب تأخیر و کناره‏گیرى شد سوده و صفیه و جویریه و میمونه و ام حبیبه بود، پس آن حضرت حق هم خوابگى را آن طور که خودش میخواست با آنها مینمود.

و از آنهایى که ایواء و هم خوابگى را طالب بود عایشه و حفصه و ام سلمه و زینب بود و پیامبر حق قسم هم خوابگى را میان آنها بطور مساوى قرار داد و بعضى را بر برخى دیگر ترجیح و تفضیل نداد، و آیه حجاب نازل شد زمانى که رسول خدا (ص) زینب دختر جحش را تزویج فرموده و ولیمه و سور عروسى براى آن داد.

انس گوید: پیامبر ولیمه داد بخرما و نان گندم و گوسفندى، مادرم ام سلیم فرستاد بسوى پیامبر خرمایى که هسته آن را جدا کرده بود در ظرفى سنگى پس پیامبر (ص) مرا فرمان داد که اصحابش را براى غذا خوردن دعوت کنم، پس من ایشان را دعوت کردم، پس مردم دسته دسته میآمدند و غذا میخوردند و میرفتند و گفتم اى پیامبر خدا من همه را دعوت کردم و دیگر کسى نیست که بخوانم فرمود، غذا را بردارید و سفره را جمع کنید پس غذا را که جمع کردند و مردم بیرون رفتند سه نفر ماندند که سرگرم صحبت بودند در خانه و توقفشان طول کشید، پس پیغمبر (ص) برخاست و منهم برخاستم با آن حضرت تا شاید آن سه نفر بروند بیرون، پس رفتند تا بحجره عایشه رسیدند و گمان کردند که آنها رفته‏اند، پس برگشتند و منهم با آن حضرت برگشتم، پس دیدم که آنها هنوز نشسته و حرف میزنند، پس آیه مذکوره نازل شد.

و نظیر این را سعید بن جبیر از ابن عباس روایت کرده گوید: که رسول خدا (ص) میخواست که منزل براى او خلوت شود براى آنکه تازه با زینب، عروسى کرده و او را دوست میداشت و ایذاء مؤمنین را هم مکروه میداشت.

مجاهد گوید: پیغمبر (ص) اطعام میکرد و با او بعضى از اصحابش بودند پس دست مردى از ایشان بدست عایشه خورد که با آنها بود، پس پیغمبر (ص) ناراحت شد، پس آیه حجاب نازل شد.

ابن عباس گوید: نازل شد آیه‏ وَ ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ‏ تاآخر آیه درباره مردى از اصحاب که گفته بود هر آینه اگر پیغمبر خدا از دنیا برود من عایشه دختر ابى بکر را خواهم گرفت، مقاتل گوید و آن طلحه بن عبید اللَّه بود.

ابى حمزه ثمالى گوید: در باره مردى که گفتند که آیا محمد زنان ما را تزویج کند و ما زنان او را نکاح نکنیم سوگند بخدا که اگر مرد ما زنان او را خواهیم گرفت و مقصود یکى از آنها عایشه و دیگرى ام سلمه بود.

 

تفسیر:

سپس خداوند سبحان پیامبرش را خطاب فرموده و او را مخیر ساخت و گفت‏ تُرْجِی مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِی إِلَیْکَ مَنْ تَشاءُ یعنى عقب بیانداز و دور کن کسى را که میخواهى از همسرانت، و ضمیمه نما بخودت و منزل بده به کسى را که میخواهى از ایشان.

 

اختلاف مفسّرین در معناى این آیه:

مفسرین و دانشمندان در معناى این آیه اختلاف، و پنج معنى گفته‏ اند

۱- قتاده گوید: که مقصود اینست که هر کدام از همسرانت را که میخواهى در ضمیمه کردن و نزدیک کردن بخود مقدّم بدار (و آن فرا خواندن بهم خوابگى و هم بستریت) و عقب بدار هر کدام را که میخواهى و داخل شو به هر کدام که خواستى گوید: و پیغمبر (ص) تقسیم فرمود میان همسرانش و خدا براى او ترک این را مباح نمود

۲- مجاهد و جبائى و ابو مسلم گویند: مقصود اینست که از هر کدام که خواستى بدون طلاق انزوا و عزلت اختیار کن و وارد کن بر خودت هر که را که خواستى از ایشان بعد از عزلت از او بدون تجدید عقد.

۳- ابن عباس گوید: مقصود اینست که هر کدام از ایشان را خواستى طلاق‏ بده و هر که را میخواهى نگهدار.

۴- حسن گوید: مقصود اینست ترک نما تزویج هر که را خواستى از زنان امتت و نکاح کن از ایشان هر که را که میخواهى گوید، و پیغمبر (ص) هر گاه زنى را خواستگارى و خطبه میکرد جایز نبود براى دیگرى که او را خواستگارى کند تا آنکه پیامبر او را تزویج نموده و یا ترک گوید.

۵- زید بن اسلم و طبرى گویند: یعنى بپذیر هر کدام از مؤمنات که خود را بتو میبخشند پس او را نزد خود منزل بده و هر کدام را هم نخواستى- نپذیر، حضرت ابو جعفر باقر و حضرت ابو عبد اللَّه صادق علیهما السلام فرمودند: هر کس را که عقب زد تزویج نکرد و هر که را نزد خود خواند نکاح کرد.

وَ مَنِ ابْتَغَیْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلا جُناحَ عَلَیْکَ‏ یعنى اگر خواستى که نزدیک بخود نمایى زنى از ایشان را که کنار زدى و بخود بچسبانى، پس ملامتى و عتابى و گناهى بر تو نیست در طلبیدن آن خداوند سبحان براى آن حضرت مباح نمود ترک آمیزش و هم بسترى در همسرانش تا اینکه هر کدام را خواست تأخیر بیاندازد از وقت نوبتش و هر کس را که خواست در غیر وقت نوبتش آمیزش نماید، و براى آن بزرگوار است که از هر که خواست منزوى شود و براى او است که زن عزل شده خود را اگر خواست برگرداند خداى تعالى او را برترى و فضیلت داد باین تخییر بر تمام مخلوق.

ذلِکَ أَدْنى‏ أَنْ تَقَرَّ أَعْیُنُهُنَّ وَ لا یَحْزَنَّ وَ یَرْضَیْنَ بِما آتَیْتَهُنَّ کُلُّهُنَ‏ ابن عباس و مجاهد گویند: یعنى البته وقتى ایشان دانستند که براى آن حضرت است برگردانیدن ایشان به بسترش بعد از آنکه منزوى کرد ایشان را دیدگان ایشان روشن شود و محزون نشوند و بآنچه که پیامبر (ص) میکند از تساوى‏ و فزونى دادن خرسند میشوند براى آنکه میدانند که ایشان را طلاق نگفته است.

قتاده گوید: یعنى این تخییر براى خاطر آنها خوشتر است و غصّه آنها کمتر هر گاه دانستند که براى تو از خداى تعالى رخصت است، و بآنچه که پیغمبر (ص) از تساوى و یا ترجیح دادن بعضى را بر بعضى دیگر خرسند خواهند بود، و روشنى چشم عبارت از خوشحالى و سرور است.

جبائى گوید: یعنى این معرفت و شناخت از ایشان به اینکه هر گاه کنار زدى یکى را براى تو اختیار هست که او را فرا خوانده و نزدیک خود بعدا جاى دهى، این مطلب نزدیکتر است بخرسندى و سرور ایشان.

و بعضى گفته‏اند: یعنى نزول رخصت از خداى تعالى روشن‏تر است براى دیدگان ایشان و نزدیکتر است براى خرسندى و رضایت آنان باین رخصت براى علم ایشان بآنچه را که براى آنهاست در این از ثواب در طاعت خداى تعالى و اگر این عمل از طرف خودت بود هر آینه آنها محزون و غمناک مى شدند و حمل میکردند این عمل را بر میل تو به بعضى از آنان.

وَ اللَّهُ یَعْلَمُ ما فِی قُلُوبِکُمْ‏ و خدا میداند آنچه در دلهاى شماست از خرسندى و خشم و میل به بعضى از زنها و ترجیح بر بعضى دیگر.

وَ کانَ اللَّهُ عَلِیماً و خداوند داناست بمصالح بندگانش.

(حلیما) صابر است در ترک تعجیل در مجازات و کیفر ایشان.

لا یَحِلُّ لَکَ النِّساءُ مِنْ بَعْدُ ابى بن کعب و عکرمه و ضحاک گفته‏اند حلال نیست براى تو زنان دیگر از بعد زنانى که ما آنها را بر تو حلال کردیم در قول ما إِنَّا أَحْلَلْنا لَکَ أَزْواجَکَ اللَّاتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَ‏، الآیه ما بر تو حلال کردیم‏

 

همسرانى را که مهرهاى آنها را داده‏اى و آنها شش طایفه بودند:

۱- زنانى که مهرهاى آنها را داده است

۲- دختران عموى او.

۳- دختران عمه ‏هاى او

۴- دختران دایى او

۵- دختران خاله‏ هاى او که با او مهاجرت کردند

۶- و زنى که خودش را باو بخشیده است براى اوست که آنچه میخواهد از تعدد زوجات جمع نماید و براى او غیر از آنها از زنها حلال نیست.

از حضرت ابى عبد اللَّه امام صادق علیه السلام است که فرمود مقصود محرمات در سوره نساء است‏.

و بعضى گفته‏اند: یعنى بر تو زنان یهودى و نصرانى حلال نیست.

وَ لا أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْواجٍ‏ مجاهد و سعید بن جبیر گویند: و نه اینکه تبدیل و تعویض نمایى زنان اهل کتاب را با زنان مسلمان براى آنکه شایسته نیست که آنها مادران مؤمنان باشند مگر آنچه را که از اهل کتاب به اسارت گرفته و مالک آن شده‏اى، پس حلال کرد براى او آنها را جاریه و کنیز خود قرار دهد (مانند ماریه و صفیه).

و بعضى گفته‏اند: یعنى براى تو حلال نیست زنها از بعد از همسرانت بهترین زنانند، پس خدا و رسول او آنها را برگزیدند آنها نه (۹) نفر بودند (که قبلا یاد شدند) تو محدود و محصور بآنها شده و از غیر آنها ممنوع و از تبدیل و عوض کردن آنها هم با غیر آنها ممنوع میباشى.

وَ لَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا ما مَلَکَتْ یَمِینُکَ‏ حسن و شعبى گویند: یعنى واقع شود در دلت زیبایى و قشنگى آنها که تلافى و مکافات نمایى مر آنها را بر اختیار کردن خدا و رسول او ایشان را و گفته شده که زنى که زیبائیش پیامبر را به شگفتى آورد اسماء بنت عمیس بود بعد از شهادت شوهرش جناب جعفر بن ابى طالب علیه السلام.

ضحاک گوید: یعنى که آن حضرت منع شد از طلاق زنى که از میان زنانش او را برگزیده چنانچه امر شد بطلاق کسى که اختیارش نفرمود، و امّا حرمت نکاح بر او پس نه (حرام نیست).

و بعضى گفته‏اند: که این آیه منسوخ شده و براى او مباح بود نکاح هر که و هر چه میخواهد و از عایشه روایت شده که پیغمبر (ص) از دنیا نرفت تا آنکه براى او حلال شد هر چه میخواست از زنها و قول خدا که فرمود (و لا ان تبدل بهنّ من ازواج) و نه اینکه تبدیل نمایى از آنها بهمسرهاى دیگر پس نیز گفته شده در معناى آن اینکه در عرب مرسوم بود که زنهاى خود را با زنهاى دیگران عوض میکردند پس یکى از آنها زنش را میداد بمردى و زن او را بدل از آن میگرفت پس خدا از این معامله جاهلى نهى فرمود.

و بعضى گفته‏اند: در معناى این آیه اگر چه زیبایى و قشنگى آن زنانى که از جمله زنان بر تو حرام شده تو را بشگفتى آورد، و این معنى از حضرت ابى‏ عبد اللَّه صادق علیه السلام روایت شده است.

وَ کانَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ رَقِیباً حسن و قتاده گویند: و خداوند بر هر چیزى دانا و نگهبانست.

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلى‏ طَعامٍ غَیْرَ ناظِرِینَ إِناهُ‏ یعنى اى مؤمنان داخل منازل پیامبر (ص) نشوید مگر آنکه شما را براى صرف غذا رخصت دهد طعامى که انتظار پختن آن را نداشته باشید، خداوند سبحان نهى فرمود از ورود بخانه پیغمبر (ص) بدون اذن و آن قول اوست‏ إِلَّا أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ‏ یعنى در دخول یعنى مگر آنکه شما براى غذا خوردن دعوت کند، پس داخل شوید و منتظر و آماده شدن، و پختن غذا نباشید، پس توقّف شما در منزل پیغمبر طولانى شود، و مقصود این است بدون اذن و پیش از پخته شدن غذا داخل نشوید در حالى که انتظار پخته شدن غذا را داشته باشید پس توقّف و درنگ شما در منزل او به درازا کشد.

وَ لکِنْ إِذا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا و لکن هر گاه دعوت شدید داخل شوید و هر وقت غذا خوردید پراکنده شده و بیرون روید.

وَ لا مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ‏ یعنى و داخل نشوید که بعد از صرف غذا بنشینید بصحبت کردن و گفت و شنود بعضى شما با برخى دیگر تا مأنوس با او باشید سپس بیان نمود مقصود از این را پس گفت:

إِنَّ ذلِکُمْ کانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِی مِنْکُمْ‏ یعنى طول توقف و درنگ شما در منزل پیغمبر (ص) موجب ایذاء و آزار است براى تنگى منزلش پس حیاء و شرم او را منع میکند که شما را امر به بیرون رفتن از منزلش کند.

وَ اللَّهُ لا یَسْتَحْیِی مِنَ الْحَقِ‏ یعنى خدا ترک نمیکند از بیان کردن حق پس شما را فرمان میدهد به بزرگداشت و تعظیم پیغمبرش و ترک دخول، بدون اذنش و امتناع از آنچه که موجب آزار و ناراحتى اوست عایشه گوید:

کافیست براى صحابه ‏اى که سنگین مى ‏نشستند که خدا برایشان تکلیف حمل وظیفه ‏اى نکرد و گفت هر گاه غذا خوردند متفرّق شوند.

و بعضى از علماء گفته ‏اند این تأدیب است که خداوند (صحابه) اى را که سنگین نیستند بآن ادب فرمود.

وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ‏ یعنى هر گاه از زنهاى پیغمبر (ص) چیزى خواستید که مورد نیاز شماست، پس از پشت پرده بخواهید.

مقاتل گوید: خداوند مؤمنان را فرمان داد که با زنان پیغمبر (ص) سخن نگویند مگر از پشت پرده و مجاهد از عایشه روایت کرده که گفت من با پیامبر” ص” مشغول خوردن (حیس)بودیم که عمر بر ما گذشت، پس پیامبر (ص) او را طلبید و مشغول خوردن شد ناگاه انگشتش با انگشت من خورد پیغمبر (ص) فرمود (حس) یعنى چه کردى، اگر مرا بیرون میکردید هیچ چشمى شما را نمى دید، پس آیه حجاب نازل شد.

ذلِکُمْ‏ یعنى سؤال شما متاع و چیزى که بآن محتاج هستید از پشت، پرده و حجاب باشد.

أَطْهَرُ لِقُلُوبِکُمْ وَ قُلُوبِهِنَ‏ پاکتر است براى دلهاى شما و دلهاى ایشان از ریبه و از هواهاى شیطانى که مردها را میخواند و تحریک میکند بسوى زنها و زنها را مایل میکند بسوى مردها.

وَ ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ‏ یعنى براى شما نیست که اذیت کنید رسول خدا (ص) را بمخالفت آنچه بآن امر شده در باره زنانش و نه در چیزى از چیزها نباید او را آزار نمائید.

وَ لا أَنْ تَنْکِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً و نباید هرگز همسران او را از بعد از وفاتش تزویج نمائید، یعنى و حلال نیست براى شما که یکى از همسران او را بعد از مرگش نکاح کنید چنانچه حلال نیست براى شما که او را در حال حیات و زندگانیش اذیت کنید.

و بعضى گفته‏اند: از بعد از او یا از بعد طلاق گفتن او در حال حیاتش چنانچه فرمودید جانشینى کردید مرا بعد از من.

إِنَّ ذلِکُمْ کانَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیماً یعنى اذیت پیامبر بآنچه که ما یاد کردیم گناه بزرگى است نزد خداى تعالى.

إِنْ تُبْدُوا شَیْئاً أَوْ تُخْفُوهُ‏ یعنى اگر چیزى را اظهار کنید یا مخفى، و پنهان نمائید از آنچه را که از آن نهى شده‏اید از تزویج زنان پیغمبر (ص).

فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیماً پس خداوند بهر چیزى از ظواهر و باطنها داناست.

از حذیفه روایت شده که او بزنش گفت اگر میخواهى زن من در بهشت باشى پس بعد از من با کسى ازدواج مکن زیرا زن مخصوص آخرین شوهر است و براى همین خداى تعالى حرام کرد بر زنان پیغمبر” ص” که بعد از او تزویج‏ نمایند.

و از پیامبر (ص) روایت شده که سؤال شد از آن حضرت از زنى که دو شوهر کرده پس بمیرد و داخل بهشت شود براى کدام یک از شوهرها خواهد بود، فرمود براى هر کدام که خوش ‏اخلاق‏تر و با او در دنیا بوده خوش اخلاق با خیر و آخرت از دنیا میرود.

و چون آیه حجاب نازل شد پدران و پسرها و نزدیکان گفتند اى رسول خدا و ما هم از پشت پرده با آنها سخن بگوئیم، پس خداوند تعالى نازل فرمود:

لا جُناحَ عَلَیْهِنَّ فِی آبائِهِنَّ وَ لا أَبْنائِهِنَّ وَ لا إِخْوانِهِنَّ وَ لا أَبْناءِ- إِخْوانِهِنَّ وَ لا أَبْناءِ أَخَواتِهِنَ‏ گناهى بر ایشان نیست در پدرانشان و نه در فرزندانشان و نه در برادرهایشان و نه در پسران برادرانشان و نه در پسران خواهرانشان که آنها را ببینند و بدون حجاب صحبت کنند.

وَ لا نِسائِهِنَ‏ ابن عباس گوید: مقصود زنان مؤمنین است نه زنان یهود و نصارى که اگر دیدند آنها را پس توصیف میکنند براى شوهرانشان زنان پیغمبر (ص) را.

و بعضى گفته‏اند: مقصود تمام زنانست‏ وَ لا ما مَلَکَتْ أَیْمانُهُنَ‏ مقصود بندگان و کنیزها و بردگانى است که خریده و مالک شده آنها را وَ اتَّقِینَ اللَّهَ‏ یعنى از خدا بترسید و گناه‏ها را ترک نمائید، و گفته شده بترسید- از عقوبت خدا که مرد بیگانه‏اى بر شما وارد شود.

إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ شَهِیداً بدرستى که خدا بر هر چیزى گواه است، یعنى نگهبان است، چیزى از او مخفى نیست.

شعبى و عکرمه گویند که خداوند عمو و دایى را یاد نکرد براى آنکه مبادا آنها براى پسرانشان که بیگانه و نامحرمند تعریف کنند.

 

[سوره الأحزاب (۳۳): آیات ۵۶ تا ۶۲]

إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً (۵۶) إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً (۵۷) وَ الَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِیناً (۵۸) یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلابِیبِهِنَّ ذلِکَ أَدْنى‏ أَنْ یُعْرَفْنَ فَلا یُؤْذَیْنَ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً (۵۹) لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَهِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لا یُجاوِرُونَکَ فِیها إِلاَّ قَلِیلاً (۶۰)

مَلْعُونِینَ أَیْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلاً (۶۱) سُنَّهَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَبْدِیلاً (۶۲)

 

ترجمه:

۵۶- همانا خدا و فرشتگانش بر پیغمبر درود میفرستند اى کسانى که ایمان آورده‏اید شما نیز بر او صلوات بفرستید و گردن نهید گردن نهادنى نیک.

۵۷- آنان که خدا و پیغمبرش را میرنجانند قطعا خدا در دنیا و آخرت ایشان را از رحمت خویش دور گردانیده و براى ایشان شکنجه ‏اى خوار کننده آماده کرده است‏

۵۸- آنان که مردان مؤمن و زنان گرویده را بدون خیانتى که سزاوار آزار باشند میرنجانند حقا بار گرانى از دروغى بزرگ و گناهى آشکار برداشته‏اند.

۵۹- اى پیغمبر (ص) بهمسران و دختران خود و زنان مؤمنه بگو که از روپوشهاى خویش بر روى و بدنهاى خود نزدیک گردانند این پوشیدن نزدیک تر است که ایشان را بشناسند و آزارشان نکنند و خدا آمرزنده مهربانست.

۶۰- و اگر منافقان و آنانى که در دلهایشان بیمارى (نفاق) است و اراجیف گویان در مدینه باز نایستند البته ترا بر ایشان برگماریم پس در مدینه جز اندک زمانى با تو همسایگى نکنند.

۶۱- از رحمت خدا راندگانند هر کجا یافت شوند دستگیر شوند و به خوارى کشته گردند.

۶۲- خدا سنّت نهاد سنّت نهادنى درباره کسانى که پیش از این گذشته‏اند و براى طریقه خدا هرگز تغییرى نمى‏یابى، هفت آیه.

 

قرائت:

در شواذ حسن (فصلّوا علیه) قرائت کرده است.

 

دلیل:

فقط دخول فاء جایز است وقتى که در کلام از معناى شرط باشد و این براى این جهت است که صلاه و درود بر آن حضرت از ما واجب شده که خدا و فرشتگان او بر آن حضرت صلاه فرستاده‏ اند، پس جارى مجراى قول گوینده است که میگوید (اعطیتک فخذ) یعنى هر آینه عطا کردم تو را، پس بر تو گرفتن آن واجب است‏

 

شرح لغات:

الجلباب: مقنعه و روسرى زن است که سر و صورت او را میپوشاند وقتى که‏ براى حاجتى بیرون میرود.

الارجاف: شیوع دادن باطل است براى مهموم ساختن و غمگین نمودن بسبب آن و اصلش اضطراب است و از آنست که گفته میشود براى دریا، رجّاف لاضطرابه، موّاج است براى اضطرابش، پس ارجاف مردم به چیزى اضطراب و پریشانى ایشانست، بفکر کردن در باره آن و از آنست ترجف الراجفه جنباننده بلرزاند.

الاغراء: خواندن براى گرفتن چیزى بسبب تشویق بر آن گفته مى‏شود اغراء بالشی‏ء اغراء ففرى به یعنى گول زد بچیزى گول زدنى پس بآن فریب خورد.

 

اعراب:

یدنین در محل جزم است براى اینکه جواب شرط مقدر است و تقدیرش اینست (قل لازواجک ادنین علیکن من جلابیبکن) پس تو اگر این را بگویى نزدیک گردانند.

ملعونین منصوب است بنا بر ذمّ، اینما ثقفوا اخذوا، شرط و جزاء است.

و این ظرف براى (ثقفوا) و معموله آنست و البته جایز است این مطلب براى آنکه جازم در اصل، ان، محذوفه است، پس” اینما” متضمن ان گشته، پس از آن بى‏نیاز نموده و خود قائم مقام آن شده است و جایز نیست که (اخذوا) در آن عمل کند براى آنکه آن جواب شرط است و جواب در ما قبل شرط عمل نمى‏کند.

 

تفسیر:

چون خداى سبحان اول این سوره را بذکر پیامبر (ص) قرار و در میان آن مقرّر داشت تعظیم و بزرگداشت او را ختم فرمود آن را بتعظیمى که هیچ تعظیم نزدیک او و برابر او نمیشود، پس فرمود:

إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِ‏ یعنى همانا خدا درود فرستاد بر پیامبر (ص) و ستایش نمود بر او بستایش نیکویى و احترام نمود او را به بزرگ ترین مراتب احترام و نیز فرشتگان درود بر او فرستاده و او را ستودند ببهترین ستودنها و دعا کردند بر او به پاکیزه‏ترین دعاها.

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً اى آن کسانى که ایمان آورده‏اید شما هم درود بر او بفرستید و گردن نهید گردن نهادنى.

 

کیفیت صلوات بر پیامبر و خاندان او:

ابو حمزه ثمالى گوید: مرا سدى و حمید بن سعد انصارى و برید بن ابى زیاد از عبد الرحمن بن لیلى از کعب بن عجزه حدیث کرد گفت وقتى این آیه نازل شد گفتیم اى رسول خدا سلام بر شما را شناختیم پس صلوات بر شما چگونه است؟

فرمود: بگوئید،

اللّهمّ صلّى على محمد و آل محمّد کما صلّیت على ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید و بارک على محمد و آل محمد کما بارکت على ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید.

بار خدایا درود بفرست بر محمد و آل محمد چنانچه درود فرستادى بر ابراهیم و آل ابراهیم البتّه تو در خور ستایش و بزرگى، و برکت بده بر محمد و آل محمد چنانچه برکت دادى بر ابراهیم و آل ابراهیم بدرستى که تو در خور ستایش و بزرگى هستى.

و از عبد اللَّه بن مسعود روایت شده که گفت هر گاه بر پیامبر (ص) صلوات فرستادید، پس خوب صلوات بر آن حضرت اهداء کنید پس مسلّما شما میدانید شاید که این صلوات را بمحضر آن حضرت برسانند، گفتند پس ما را یاد بده که چگونه صلوات بفرستیم گفت بگوئید:

اللّهمّ اجعل صلواتک و رحمتک و برکاتک على سیّد المرسلین و امام المتّقین و خاتم النبیین محمد عبدک و رسولک امام الدین و قائد الخیر و رسول الرحمه اللّهمّ ابعثه مقاما محمودا یغبط به الاولون و الآخرون، اللّهمّ صلّ على محمد و آل محمد کما صلیت على ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید.

بار خدایا قرار بده صلوات و رحمت و برکاتت را بر آقاى رسولان و پیشواى پرهیزگاران و آخرین پیامبران محمد بنده و فرستاده‏ات رهبر و پیشواى دین و جلودار خوبى‏ها و پیغمبر رحمت، بار خدایا بر انگیز او را بر مقام پسندیده‏اى که پیشینیان و پسینیان حسرت بمقام والاى او برند، بار خدایا صلوات بر محمد و آل محمد بفرست چنانچه صلوات بر ابراهیم و آل ابراهیم فرستادى به تحقیق که تو ستوده و بزرگى.

از ابو بصیر روایت شده که گفت از حضرت ابى عبد اللَّه صادق علیه السّلام از این آیه پرسیدم و گفتم صلوات خدا بر پیامبر چگونه است، فرمود اى ابو محمد تزکیه و پاکیزه نمودن اوست در آسمانهاى بلند، پس گفتم شناختم صلوات خود را بر آن حضرت، پس تسلیم چگونه است؟ فرمود آن تسلیم شدن و گردن نهادن براى اوست در کارها پس بنا بر این معناى قول خدا وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً چنین است گردن نهید باوامر او و جدّیت و کوشش کنید در طاعت و پیروى از او در تمام آنچه شما را بآن امر میکند.

و بعضى گفته‏اند: یعنى سلام کنید بر او بدعاء، یعنى بگوئید السلام علیک یا رسول اللَّه …

و از انس بن مالک از ابى طلحه روایت شده که گفت داخل شدم بر پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله، پس ندیدم هیچ روزى که مسرورتر و شاداب‏تر از آن روز باشد و نه خشبوتر شخص را از آن حضرت، گفتم اى رسول خدا ندیدم هرگز شما را خشبوتر و پاکیزه‏تر و مسرورتر از امروز، فرمود و چى منع میکند مرا از سرور و حال آنکه جبرئیل همین لحظه بیرون رفت از نزد من و گفت که خداوند تعالى فرمود: من صلّى علیک صلاه صلیت بها علیه عشر صلوات و محوت عنه عشر- سیئات و کتبت له عشر حسنات، کسى که بر تو یک صلوات بفرستد من در عوض آن صلوات ده صلوات بر او میفرستم و ده گناه از او محو نمایم و ده حسنه براى او در پرونده‏اش بنویسم.

إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ البته کسانى که اذیت میکنند و میرنجانند خدا و پیامبر او را.

و بعضى گفته‏اند: که ایشان منافقین و کفّار بودند و آن کسانى که خدا را- توصیف نمودند بصفاتى که لایق مقام ربوبى نبوده و تکذیب کردند پیامبران او را و نسبت دروغ بخدا دادند، پس بنا بر این معناى‏ یُؤْذُونَ اللَّهَ‏ کسانى که مخالفت با فرمان خدا میکنند و او را توصیف مینمایند به چیزى که او منزّه از آنست و او را تشبیه بغیر او میکند، پس البتّه خدایى که نامش بزرگ است باو اذیّت نمیرسد و لکن چون مخالفت امر در میان ما اذیت نامیده میشود لذا خدا ما را مخاطب نموده بآنچه که معمول و متعارف در میان ما باشد.

و بعضى گفته‏اند: یُؤْذُونَ اللَّهَ‏ یعنى الحاد میکنند در اسماء خدا و صفات او.

و بعضى گفته‏اند: یعنى اذیت میکنند رسول خدا را، پس ذکر اللَّه را بنا بر این جهت تعظیم مقدّم داشته زیرا اذیت و رنجش رسول را رنج و آزار خود قرار داد براى تشریف و تکریم پیامبر، پس گویا که او میگوید اگر ممکن بود بخدا آزارى از چیزى برسد هر آینه از آزار و رنجش پیغمبر (ص) سید، و اتصال دادن این آیه را بما قبلش که گویا میگوید (صلّوا علیه و لا تؤذوه) صلوات بر او بفرستید و او را اذیت نکنید پس مسلّما هر کس او را برنجاند، پس او کافر است، سپس تهدید نمود بر او بگفته ‏اش:

لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ یعنى دور میدارد ایشان را خدا از رحمت خودش و روا میشود بایشان زیان وخامت خشم و انتقام خدا، به سبب محرومیّت از زیادى هدایت در دنیا و جاودانى در آتش آخرت.

وَ أَعَدَّ لَهُمْ‏ و مهیّا ساخته براى ایشان در آخرت.

عَذاباً مُهِیناً شکنجه‏اى که خوار و موهون کننده ایشانست.

 

حدیث حاکم ابو القاسم حسکانى حنفى‏

حدیث کرد ما را سید ابو الحمد گفت حدیث کرد ما را حاکم ابو القاسم حسکانى گفت حدیث کرد ما را حافظ گفت حدیث کرد ما را احمد بن محمد بن ابى دارم حافظ گفت حدیث کرد ما را على بن احمد عجلى گفت حدیث کرد ما را عباد بن یعقوب گفت حدیث کرد ما را ارطاه بن حبیب گفت حدیث کرد ما را ابو خالد واسطى در حالى که او ریش خود را گرفته بود گفت حدیث کرد مرا زید بن على ابن الحسین در حالى که او محاسن خود را گرفته بود گفت حدیث کرد مرا على بن‏ حسین علیهما السلام در حالى که او نیز محاسن خود را گرفته بود گفت حدیث کرد مرا حسین بن على بن ابى طالب علیه السلام و حال آنکه محاسن خود را گرفته بود گفت حدیث کرد مرا على بن ابى طالب علیه السلام در حالى که او نیز محاسن خود را گرفته بود گفت مرا حدیث کرد رسول خدا در حالى که دست بمحاسن خود داشت و گفت کسى که سر مویى ترا اذیّت کند البته مرا اذیت کرده و هر کس مرا برنجاند قطعا خدا را رنجانیده و کسى که خدا را برنجاند، پس بر اوست لعنت خدا.

وَ الَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا و کسانى که اذیت میکنند مؤمنین و مؤمنات را بدون هیچ مجوّزى و عملى که موجب رنجانیدن ایشان باشد.(۲)

فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً یعنى پس مسلّما سنگینى از گناه بزرگ که دروغ گفتن است برداشته‏اند و بهتان دروغ بستن بر دیگریست که روبرو میگوید.

پس خداوند اذیت و رنجانیدن مؤمنین و مؤمنات را مانند بهتان قرار داد، و برخى گفته‏اند که مقصود اذیت و زیانى است که در آن بهتان محقق میشود.

وَ إِثْماً مُبِیناً یعنى و گناه آشکارا.

قتاده و حسن گویند: بر شما باد که از رنجانیدن و آزار مؤمنین اجتناب و دورى نمائید که خداوند بر آن غضب میکند.

ضحاک گوید: این آیه در باره گروهى از زناکاران نازل شده که آنها شبانه در کوچه‏ها راهپیمایى میکردند و هر گاه با زنى برخورد میکردند به او چشمک میزدند و در تعقیب کنیزها و برده‏ها بودند، آن گاه خدا پیامبر” ص” را خطاب کرده و گفت:

یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلَابِیبِهِنَ‏ حسن گوید: اى پیغمبر (ص) بهمسران و دخترانت و زنان مؤمنین بگو، پس بپوشانند موضع گردن و سینه خود را با روپوشى که زنها بر سر میاندازند.

ابن عباس و مجاهد گویند: جلباب مقنعه و روسرى زنست یعنى با آن بپوشند سر و گردنشان را هر گاه براى حاجتى بیرون روند بخلاف کنیزهایى که‏ با سر و گردن باز بیرون میروند.

جبائى و ابى مسلم گویند: مقصود از جلباب پیراهن و لباس و روسرى و هر چیزیست که زن با او پوشیده میشود.

ذلِکَ أَدْنى‏ أَنْ یُعْرَفْنَ فَلا یُؤْذَیْنَ‏ یعنى این نزدیکتر است به اینکه شناخته شوند بزى خودشان که اینها زنان آزاد و نجیبه هستند و کنیز نیستند پس اهل هوا و شهوات ایشان را با مزاح و شوخى و متلک گفتن خود اذیت- نکنند، چون آنها با کنیزان شوخى میکردند، و چه بسا بود که منافقین از شوخى با کنیزان تجاوز کرده و سربسر زنان آزاد و نجیبه هم میگذاشتند، پس وقتى به ایشان میگفتند چرا این کار را کردى، میگفتند ما خیال میکردیم کنیز و برده هستند، پس خدا عذر ایشان را قطع نمود.

جبائى گوید: یعنى این نزدیکتر است به اینکه بحفاظ و پوشش و صلاح شناخته شوند، پس متعرّض و مزاحم آنها نشوند براى آنکه فاسق و زناکار وقتى زنى را به پوشش و عفّت شناخت دیگر مزاحم او نمیشود.

وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً یعنى خدا ستار و پوشنده و آمرزنده گناه بندگانش مى باشد.

(رَحِیماً) و مهربان بآنهاست آن گاه تهدید فرمود منافقین را و گفت:

لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ‏ یعنى اگر منافقین دست از کارشان برنداشتند وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‏ و آنهایى که در دلهایشان بیمارى گناه و زنا و ضعف در ایمانست و ایشان افرادى هستند که دین ندارند از آنچه که ما یاد کردیم که مزاحم زنها میشدند و آنها را آزار میدادند.

وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَهِ و ایشان نیز منافقینى بودند که در مدینه‏ مردم مسلمان را بسبب خبرهاى دروغى پریشان و مضطرب میساختند به اینکه میگفتند مشرکین در فلان جا جمع شده که ناگاه بر مسلمین حمله کنند و امثال این حرفها و به اسیرها میگفتند مسلمانها در فلان جبهه کشته شدند و یا فرار نمودند و در این کلام چیزى حذف شده، و تقدیرش اینست (لئن لم ینته هؤلاء عن اذى المسلمین و عن الارجاف بما یشغل قلوبهم) هر آینه اگر این گروه دست از- اذیت مسلمین و دروغ پراکنى و شایعه سازى که دلهاى آنها را مشغول میسازد برندارند.

لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ‏ ابن عباس گوید: یعنى هر آینه تو را اى محمد (ص) بر ایشان مسلّط خواهیم نمود.

ابى مسلم گوید: یعنى تو را فرمان میدهیم به قتل ایشان تا آنها را بکشى و مدینه را از لوث وجود آنها پاک سازى نمایى و قطعا اغراء بایشان حاصل شده بقول خدا جاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنافِقِینَ‏ با کفّار و منافقین جهاد کن.

جبائى گوید: اغراء و حمله بایشان حاصل نشد زیرا آنها ترسیده دست از روششان برداشتند گوید و اگر اغراء و حمله بایشان حاصل شده بود هر آینه کشته شده بودند و یا از مدینه دربدر و آواره بیرون شده بودند.

ثُمَّ لا یُجاوِرُونَکَ فِیها إِلَّا قَلِیلًا یعنى آن گاه در مدینه سکونت نمیکردند مگر اندکى و آنهم درنگ میان امر بکشتن و بین کشته شدنشان.

(مَلْعُونِینَ) یعنى مطرود و رانده شدنى از مدینه و تبعید شدند از رحمت حتى، و بعضى گفته یعنى لعنت شده بزبان مؤمنین.

أَیْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلًا هر کجا یافت شدند و بایشان دست‏ پیدا کردى گرفتار شوند و کشته شوند به بدترین کشته شدنى.

سُنَّهَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ‏ زجاج گوید: و سنت طریقه و روش در تدبیر حکم است سنت رسول خدا روش و رسمى است که بامر خداى تعالى آن را اجراء فرمود: پس اضافه باو شده است و بچیزى که یک بار یا دو بار انجام گیرد سنّت خدا و پیغمبر گفته نمیشود براى اینکه سنّت و روش مستمرّه و جاریه است و مقصود اینست خداوند مقرّر فرمود درباره کسانى که با پیامبران نفاق مى کنند و شایعه پراکنى مینمایند اینکه هر کجا پیدا شدند کشته شوند.

وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَبْدِیلًا هرگز نخواهى دید که سنّت و آئین الهى تحویل و تغییر یابد یعنى هیچکس نمیتواند سنت خدا را تغییر دهد و عوض و یا زیر و رو نماید براى آنکه او خداى سبحان توانایى است براى هیچ کس ممکن نیست که منع کند او را از هر چه که اراده کرده فعل آن را.

 

[سوره الأحزاب (۳۳): آیات ۶۳ تا ۶۹]

یَسْئَلُکَ النَّاسُ عَنِ السَّاعَهِ قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللَّهِ وَ ما یُدْرِیکَ لَعَلَّ السَّاعَهَ تَکُونُ قَرِیباً (۶۳) إِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْکافِرِینَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِیراً (۶۴) خالِدِینَ فِیها أَبَداً لا یَجِدُونَ وَلِیًّا وَ لا نَصِیراً (۶۵) یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ یَقُولُونَ یا لَیْتَنا أَطَعْنَا اللَّهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولا (۶۶) وَ قالُوا رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلا (۶۷)

رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً (۶۸) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ آذَوْا مُوسى‏ فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قالُوا وَ کانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِیهاً (۶۹)

 

ترجمه:

۶۳- مردم از تو از ساعت رستاخیز و روز قیامت مى‏پرسند بگو” اى محمد” فقط دانستن وقت قیامت نزد خداست و چه چیز ترا بدانستن آن دانا گردانید شاید آمدن رستاخیز نزدیک باشد.

۶۴- خدا کفّار و ناگرویدگان را از رحمت خویش دور ساخت و آتشى‏ افروخته براى ایشان مهیّا کرده است.

۶۵- در حالى که همیشه در آن آتش جاوید باشند و دوستى نیابند و نه مددکارى.

۶۶- (اى پیامبر بخاطر بیاور) روزى را که رویهاى ایشان را در آتش بگردانند در حالى که گویند اى کاشکى خداى را فرمان بردارى میکردیم و پیغمبر را فرمان میبردیم.

۶۷- میگویند پروردگارا ما مهتران و بزرگان خویش را فرمان بردیم پس ما را از راه راست گمراه کردند.

۶۸- پروردگارا از این عذاب بایشان دو چندان بده و ایشان را از رحمت خود دور گردان دور کردنى بزرگ.

۶۹- اى کسانى که ایمان آورده‏اید مانند آن جماعتى که موسى (ع) را رنجانیدند مباشید و خدا او را از آنچه گفته بودند پاک گردانید و موسى (ع) نزد خدا آبرومند بود.

 

قرائت:

ابن عامر و یعقوب و سهل (ساداتنا) با الف و کسره تا قرائت کرده، و دیگران (سادتنا) بدون الف خوانده‏اند.

عاصم (کبیرا) با باء خوانده باقى از قاریان (کثیرا) با ثاء قرائت کردند و در شواذ عیسى بن عمران (یوم تقلّب وجوههم) با نون قرائت کرده، و ابن مسعود و اعمش (و کان عبد اللَّه وجیها) خوانده‏اند.

 

دلیل:

ابو على گوید: ساده بر وزن فعله مانند کتبه و فجره گوید:

سلیل قروم ساده مثل ذاده یبدون اهل الجمع یوم المحصّب‏

فرزندان سادات مانند مدافعین و حامیانى که سبقت میگیرند براى شرافتشان اهل عرفات و منى را در روز محصّب (محلّى میان منى و عرفات است).

و جهت جمع با الف و تاء آنها میگویند: الطرقات و المعنات در معن جمع معین، اعشى گوید:

جدّک التالد الطریف من السا دات اهل القباب و الآکال‏

جدّ تو از سادات و بزرگانى بودند قدیمى تازه و ظریف اهل قبه و بارگاه و تاج و دستگاه.

ابو الحسن گوید: آن عربى است (و کبر) مانند عظم است و کثره به این موضع شبیه‏تر است براى اینکه مرتّبا لعن میشوند و در قرآن آمده‏ یَلْعَنُهُمُ اللَّهُ‏ لعنت میکند ایشان را خدا” وَ یَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ” و لعنت میکند ایشان را لعنت کنندگان، پس کثیر او کثرت شبیه‏تر است به تکرار و مرا راز کبر و قول خدا یوم تقلب وجوههم تقدیرش یوم تقلب السعیر وجوههم است فعل را نسبت به آتش داده براى اینکه تقلیب و زیر رو شدن در آتش و بسبب آتش است فرمود: مکرا اللیل و النهار، براى آنکه مکر در شب و روز واقع میشود و براى همین است قول رؤبه که میگوید:

فنام لیلى و تجلى همى‏ و کنت ذا هم و راعى نجم‏

پس لیلى بخواب رفت و غصّه من برطرف شد و من غمناک و مراقب ستاره بودم.

و قول ابن مسعود (عبد اللَّه وجیها) وجاهت و آبرومندى او نزد خدا از اینکه بنده بود مر خدا را فهمیده نمیشود، پس قرائت مشهور و کان عند اللَّه-وجیها از آن قوى‏تر است براى اسناد آبرومندى او بسوى خداى سبحان.

 

تفسیر:

سپس خداوند سبحان فرمود: یَسْئَلُکَ‏ اى محمد مى‏پرسند از تو.

النَّاسُ عَنِ السَّاعَهِ مردم از روز قیامت.

قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللَّهِ‏ بگو علم آن نزد خداست غیر از او کسى نمیداند.

وَ ما یُدْرِیکَ‏ اى محمد چه چیز تو را از امر قیامت دانا کرد و چه وقت آن روز قیام خواهد کرد تو نمى‏شناسى آن را آن گاه گفت:

لَعَلَّ السَّاعَهَ تَکُونُ قَرِیباً شاید آمدن آن نزدیک باشد و ممکن است که هر کس از قیامت سؤال کند اینطور جواب داده شود، پس بگوید شاید آنچه تو آن را بتأخیر مى‏اندازى و دور میدانى نزدیک باشد و آنچه که تو آن را انکار مى کنى واقع خواهد شد، و ممکن است که آن تسلیت براى حضرت رسول صلّى اللَّه علیه و آله باشد، یعنى بدان اى پیامبر که روز حساب نزدیک است پس سینه‏ات بمسخره آنان تنگى نکند به پنهان کردنشان آن روز را.

إِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْکافِرِینَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِیراً به تحقیق که خدا لعنت کرده کفّار را و برایشان مهیّا ساخته آتشى که دائمى و شعله‏ور است.

خالِدِینَ فِیها أَبَداً لا یَجِدُونَ وَلِیًّا وَ لا نَصِیراً که در آن همیشه خواهند بود و نمى‏یابند دوستى را که ایشان را یارى نماید و نه یاورى که از ایشان دفاع کند.

یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ روزى که صورتشان در آتش زیر رو میشود، عامل در یوم تقلب قول خدا وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِیراً است و تقلیب گردانیدن چیز است در جهت‏ها و معنایش اینست میگردانند صورتهاى این گروهى که از قیامت‏ پرسان هستند و امثال آنها را از کفّار پس صورتشان از طرفى بطرف و زرد و تیره میگردد.

و بعضى گفته ‏اند: یعنى صورتشان از طرفى بطرف دیگر منتقل میشود و در آتش، پس بیشتر بآنها عذاب میرسد.

(یَقُولُونَ) میگویند در حالى که آرزومند و پشیمانند یا لَیْتَنا أَطَعْنَا اللَّهَ‏ اى کاش که ما پیروى کرده بودیم خدا را در آنچه ما را بآن امر نمود و از آنچه ما را نهى فرمود.

وَ أَطَعْنَا الرَّسُولَا و پیروى کرده بودیم پیامبر را در آنچه که ما را دعوت بآن نمود.

وَ قالُوا رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا و میگویند پروردگار ما بدرستى که ما در آنچه که کردیم پیروى نمودیم.

سادَتَنا وَ کُبَراءَنا سادات و بزرگان خود را، و سید مالک بزرگیست که تدبیر و اراده شهر بزرگتر را بعهده میگیرد و آن جمع بیشتر است.

مقاتل گوید: ایشان افرادى بودند که در جنگ بدر اطعام میکردند.

و طاوس گوید: ایشان علماء و دانشمندان بودند و مقصود رهبران کفر و پیشوایان گمراه است.

فَأَضَلُّونَا السَّبِیلَا یعنى این گروه بودند که ما را از راه حق و راست گمراه کردند.

رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ‏ پروردگار ما ایشان را بسبب گمراهى خودشان و گمراه کردنشان ما را دو برابر عذاب دیگران عذاب فرما.

وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً و لعنت نما آنها را لعن بزرگى پى در پى و افزون‏ فرما برایشان خشمى بر خشمت و غضبى بر غضبت آن گاه خطاب فرمود بآنکسانى که اظهار ایمان میکنند و فرمود.

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ آذَوْا مُوسى‏ فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قالُوا اى کسانى که ایمان آورده‏اید مباشید مانند آنهایى که موسى علیه السلام را- رنجانیده، پس خدا او را تبرئه نمود از آنچه که گفتند، یعنى شما نرنجانید محمد (ص) را چنانچه بنى اسرائیل موسى را رنجانیدند، پس حقیقتا حق پیامبر (ص) اینست که احترام شود نه آنکه رنجانیده شود.

 

اختلاف در رنجش موسى علیه السلام‏

مفسّرین و علماء درباره موجب رنجش موسى علیه السلام اختلاف کردند

۱- على علیه السلام و ابن عباس و جبائى گویند: که موسى و هارون” ع” بالاى کوهى رفتند پس هارون در آنجا از دنیا رفت، پس بنى اسرائیل گفتند تو هارون را کشته ‏اى، پس خداوند فرمان داد بفرشتگان که جنازه او را بر دارند تا بنى اسرائیل او را دیده و ملائکه مرگ او را خبر دهند تا بدانند که هارون مرده است و خدا موسى را از تهمت قتل هارون تبرئه نمود.

۲- حضرت موسى علیه السلام آدم خجول و با حیائى بود که در موقع غسل تنهایى در جاى خلوت غسل میکرد، پس بنى اسرائیل گفتند که موسى خودش را مخفى نمیکند در موقع غسل، مگر براى نقص و عیبى که در بدن او است از برص و لک و پیش و داشتن باد فتق و تقدّم بیضه، پس یک مرتبه که رفت غسل کند و لباسش را درآورد و روى سنگى گذارد، پس سنگ لباسش را برد و موسى رفت که لباسش را بگیرد بنى اسرائیل او را برهنه دیدند که از زیباترین مردم است از جهت اندام، پس خدا بدین وسیله او را تبرئه نمود از آنچه که بنى اسرائیل میگفتند.

و ابو هریره این روایت را کرده و نسبت داده ولى جماعتى این را رد کرده و جایز نمى‏دانند زیرا که در این ابراز کردن پیامبر خداست عورت خودش را بر حضور مردم و این موجب تنفّر مردم است از او …

۳- ابو العالیه گوید: قارون یک زن بدنامى را اجیر کرد و باو پول داد که حضرت موسى را در حضور مردم متهم کند که با او نعوذ باللَّه زنا کرده، پس، خدا او را رسوا کرد و موسى علیه السلام را از این تهمت تبرئه نمود بنا بر آنچه ذکر آن در سابق گذشت.

۴- ابو مسلم گوید: ایشان او را رنجانیدند از جهتى که نسبت سحر و دیوانگى و دروغ باو دادند بعد از آنکه آن آیات و معجزه‏هاى ۹ گانه را از او دیدند.

وَ کانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِیهاً و موسى در نزد خدا آبرومند بزرگ مقام و بلند مرتبه بود گفته میشود وجّه و جاهه فهو وجیه آبرومند شد آبرومند شدنى پس او آبرومند است هر گاه صاحب مقام و مرتبه باشد.

ابن عباس گوید، در نزد خدا بزرگ بود که هیچ چیز را نمیخواست مگر آنکه باو عطا مى‏فرمود.

 

[سوره الأحزاب (۳۳): آیات ۷۰ تا ۷۳]

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً (۷۰) یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِیماً (۷۱) إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً (۷۲) لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنافِقِینَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکاتِ وَ یَتُوبَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً (۷۳)

 

ترجمه:

۷۰- اى کسانى که ایمان آورده‏اید به پرهیزید و بترسید از خدا و بگوئید گفتن محکم و مناسب.

۷۱- تا خدا کردارهاى شما را برایتان بصلاح آرد و گناهان شما را بیامرزد و هر که خدا و پیغمبرش را فرمان برد قطعا رستگار شده است- رستگارى بزرگ.

۷۲- البته ما امانت را بر آسمانها و زمین‏ها و کوه‏ها عرضه کردیم پس‏ ابا کردند از اینکه آن را بردارند و از برداشتن آن ترسیدند و آدمى آن را بر داشت براستى انسان پس ستمکارى نادان بود.

۷۳- تا خداوند مردان منافق و زنان منافقه و مردان مشرک و زنان مشرکه را عذاب کند و تا خدا مردان مؤمن و زنان مؤمنه را برحمت خویش بازگردانیده و خدا بس آمرزنده و مهربانست.

 

تفسیر:

آن گاه خداوند سبحان اهل ایمان و توحید را به پرهیزکارى و محکم گویى فرمان داده و گفت:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ‏ اى کسانى که ایمان آورده‏اید بترسید از عذاب خدا بدورى کردن از گناه‏ها و انجام واجبات او.

وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِیداً و بگوئید گفتنى درستى که از فساد دور باشد و از شایبه دروغ و بیهوده‏گویى خالص و پاک که ظاهرش موافق با باطنش- باشد.

حسن و عکرمه گویند: صادق و رواست یعنى کلمه توحید، لا اله الّا اللَّه.

مقاتل گوید: این آیه متّصل است با نهى از ایذاء و رنجانیدن یعنى بگوئید گفتن صحیح و راست و پیغمبر (ص) خدا را به چیزى که نیکو و شایسته مقام آن حضرت نیست نسبت ندهید.

یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ‏ یعنى اگر از خدا ترسیدید و سخن درست گفتید اصلاح میکند براى شما اعمال شما را به اینکه مهربانى میکند در آن اعمال براى شما تا بر راه استوار و راستى که سالم از فساد باشد شما را مستقیم و موفّق نماید براى اعمالى که در آن صلاح و هدایت است.

ابن عباس و مقاتل گویند: یعنى اعمال شما را پاک و حسنات و کارهاى خوب شما را قبول کند.

وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ‏ و بیامرزد براى شما به سبب استقامت شما در گفتار و کردارتان گناهان شما را.

وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ و کسى که اطاعت کند خدا و پیامبر او را در اوامر و نواهى.

فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِیماً پس قطعا رستگار شده رستگارى بزرگى.

و بعضى گفته‏اند: پس حقیقتا ظفر یافته برضوان و کرامت خدا.

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ‏ بدرستى که ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوه‏ها عرضه داشتیم.

 

امانت چیست؟(۳)

مفسّرین و علماء در معناى امانت اختلاف کرده ‏اند:

۱- ابو العالیه گوید: امانت اوامر و نواهى خداست یعنى آنچه را که از طاعاتش امر بآن فرموده و آنچه را که از گناه‏هان را نهى کرده امانت است.

۲- ابن عباس و مجاهد گویند: امانت احکام و واجباتى است که خدا آن را بر بندگانش واجب کرده و این دو قول نزدیک بهم میباشند (بلکه قول دوّم عبارت اخراى قول اوّل است).

۳- سدى و ضحاک گویند: آن امانتهاى مردم و وفاء به پیمانست پس اوّلین امانتى را که آدم پسرش قابیل را امین دانست و اهل و اولادش را در موقعى که بفرمان خدا قصد مکّه نمود باو سپرد و قابیل خیانت کرد وقتى که برادرش‏ هابیل را کشت‏ و نیز در معناى عرضه امانت بر این چیزها اختلاف کردند و در آن چند قول گفته شده که یکى از آنها این است که مقصود از آن عرض بر اهل آسمانها و زمین باشد پس مضاف حذف شده و مضاف الیه قائم مقام آن شده‏ و عرض آن بر آنها تعریف آنست بر ایشان که در ضایع کردن امانت گناه بزرگى است و همین طور در ترک اوامر خداى تعالى و احکام او، پس خداى سبحان بیان نمود جرئت انسان را بر معصیت و ترسیدن فرشتگان را از آن پس معناى، عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ‏، عرضه و تعریف براى فرشتگان که در آسمانها هستند و جن و آدمیان که در زمین و کوه‏ها زندگى میکنند میباشد.

فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها یعنى خوددارى کردند اهل آسمانها و زمین و کوه‏ها که متحمّل ترک آن و عذاب آن و گناه‏هایى که در آن خواهد بود بشوند.

وَ أَشْفَقْنَ مِنْها یعنى ترسیدند اهل آسمانها و زمین و کوه‏ها از حمل این امانت.

وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً و انسان آن را حمل کرد او نسبت بخودش ستمکار است بواسطه ارتکاب گناهان.

(جَهُولًا) ابى على جبائى گوید نادانست باهمیت امانت در استحقاق عذاب و عقوبت بر خیانت کردن بآن امانت، و گوید صحیح نیست که حمل شود بر خود آسمانها و زمین و کوه‏ها، پس چاره‏اى نیست جز اینکه گوئیم مقصود و مراد بآن اهل آنست براى آنکه واجب است که مقصود بآن اهل تکلیف باشد نه غیر ایشان از خزندگان و بهائم بجهت اینکه این حمل صحیح نیست مگر در مکلّفین و چاره‏اى نیست از اینکه مقصود بحمل امانت تضییع امانت باشد بعلّت اینکه خود امانت را فرشتگان حمل کرده و بدان قیام نموده‏اند.

زجاج گوید: هر کس امانت را خیانت کند پس قطعا آن را برداشته و کسى که برندارد امانت را، پس مسلّما آن را بصاحبش ردّ کرده است و همچنین هر کس گناهى مرتکب شود البته متحمل بار گناه شده است، خداوند سبحان فرماید لَیَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ‏ و هر آینه برمیدارند بارهاى گناه خود را و گناه‏هاى دیگران را با گناه سنگین خودشان پس خداوند اعلام فرمود و آگاهى داد که کسى که بگناهى رجوع کرد و او را حامل گناه مینامند و این قول خوبى است براى آنکه گفت کافر و منافق امانت را حمل کردند یعنى خیانت کردند و اطاعت نکردند و بعضى از علماء در حمل امانت بمعناى- خیانت گفته است.

اذا انت لم تبرح تؤدى امانه و تحمل اخرى افدحتک الودایع‏

هر گاه تو همواره امانتى را گرفته و رد کردى امانت دیگرى را گرفتى امانتها تو را ثقیل و سنگین نماید و من میگویم که ظاهرا دلالت بر این ندارد براى آنکه ممکن است که مقصود در اینجا قبول امانت باشد بجهت اینکه شاعر آن را در برابر اداء قرار داده پس گویا که گفته است هر گاه همیشه تو قبول امانت- کرده و دیگرى را بصاحبش رد کنى خود را مشغول به پذیرفتن امانتها و اداء آن کنى پس این کار تو را گرانبها و سنگین نماید.

۲- ابى مسلم گوید: معناى عرضنا عارضنا و قابلنا باشد پس بدرستى که عرض چیزى بر چیزى و معارضه آن یعنى مقابله آن بآن یکسانست و امانت چیزیست که خداوند سبحان با بندگانش پیمان بسته از امر و نهى او و در باره عهد و پیمان کتابها و پیامبران فرستاده و بر آن پیمان گرفته است، و مقصود این‏ است که این امانت با جلالت موقعش و بزرگى شأنش اگر بآسمانها و زمین و کوه‏ها مقایسه شود و مقابله و موازنه با آنها گردد هر آینه این امانت از جهت وزن- سنگین‏تر باشد، و معناى‏ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها این است یعنى آنها ناتوان باشند از برداشتن آن‏ وَ أَشْفَقْنَ مِنْها و ترسیدند از آن براى اینکه ترس از ضعف قلب است و براى همین کنایه شده از خوفى که قلب را ناتوان میکند آن گاه فرمود این امانتى که از صفتش اینست که بزرگتر از آسمانها و زمین و کوه‏هاى بزرگ است آدمى آن را تحمّل نمود و آن را حفظ نکرد بلکه برداشت و ضایع کرد آن را براى ستم او بر خودش و نادانى او باندازه ثواب و عقاب آن.

۳- آنکه، آن بنا بر تقدیرى باشد مگر اینکه لفظ واقع بر آن جارى شده براى آنکه واقع ابلغ از تقدیر است و معنایش اینست اگر آسمانها و زمین و کوه‏ها عاقل بودند آن گاه بر آنها عرضه امانت میشد و آن وظائف دینى از اصول و فروع و آنچه را که ما یاد کردیم از گفته‏ها در آن بآنچه که در آنست از وعده و بیم عرضه تخییرى هر آینه آنها سنگینى میکرد امانت بر آنها با بزرگى جسمشان و سختى توانایى آنها، و امتناع میکردند از حمل و برداشتن آن براى ترس از کوتاهى از اداء حق آن سپس انسان پذیرفت و برداشت با ناتوانى جسمش از بیم نترسید براى جهلش، و بنا بر همین حمل میشود روایتى که از ابن عباس رسیده که امانت عرضه شد بر خود آسمانها و زمین و کوه‏ها پس آنها از تحمّل آن شانه خالى کرده‏اند.

۴- آنکه معناى عرض و امتناع آنچه از ظاهر کلام و آیه فهمیده میشود نیست بلکه مقصود بزرگداشت و تعظیم شأن امانت است نه مخاطبه جماد و عرب مى گوید: سئلت الرّبیع و خاطبت الدار، از علف بهارى پرسیدم و خانه را مخاطب‏ ساختم، پس امتناع کرد از پاسخ دادن و البته آن اخبار از حال است که از آن تعبیر بذکر جواب و سؤال شده و مى‏گویى که فلانى دروغى گفت که کوه‏ها تحمّل آن را نتوانند، و خداوند سبحان فرمود: فقال لها و للارض ائتیا طوعا و کرها قالتا اتینا طائعین، پس بآسمان و زمین فرمود بیائید بسوى ما در حال رضا و یا عدم رضا گفتند ما بسوى تو مى‏آییم در حالى که با طوع و رغبتیم‏ و خطاب کسى که نمیفهمد صحیح نیست شاعر گوید:

فاجهشت للبوباه حین رأیته‏ و کبّر للرحمن حین رآنی‏

پس هول کردم و ترسیدم هنگامى که دیدم علامت و نشانه قبیله معشوقه‏ام را و او براى خدا تکبیر گفت وقتى که مرا دید.

فقلت له این الذین عهدتهم‏ بجنبک فى خفض و طیب زمانى‏

پس باو گفتم کجا رفتند آنهایى که با ایشان پیمان بستم در کنار تو در حالى که در زندگانى خوش و زمان خوشى بودند.

فقال مضوا و استودعونى بلادهم‏ و من ذا الذى یبقى على الحدثان‏

پس گفت گذشتند و بلادشان را برسم امانت بمن سپردند و کیست آنکه بر این دنیا و عالم حادثه باقى بماند، و دیگرى گوید:

فقال لى البحر اذا جئته‏ و کیف یجیب ضریر ضریرا

پس وقتى من بدریا آمدم دریا بمن گفت و چگونه نابینا پاسخ نابینا دهد کور دست کور گیرد.

پس امانت بنا بر این چیزیست که خداوند بآسمانها و زمین و کوه‏ها سپرده از دلائل بر یکتایى و ربوبیتش پس آنها آن را اظهار کردند و انسان کافر کتمان و انکار کرد بستمکارى و نادانیش (و باللّه التوفیق) و بسبب خداست توفیق (و معناى چهارم نزد مؤلف بهترین معنا است).

و خداوند متعال به کلمه (الانسان) تمام افراد انسان را اراده نکرده بلکه آن مثل قول‏ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍو انّ الانسان لربه لکنود، و امّا الانسان اذا ما ابتلاه ربّه، بدرستى که انسان در خسران، و بدرستى که انسان به پروردگارش ناسپاس است، و اما انسان هر گاه پروردگارش او را امتحان نماید و پیامبر و اولیاء خدا و مؤمنان از عموم این آیه بیرون هستند، و جایز نیست که مقصود از این انسان انسان اوّل حضرت آدم علیه السلام باشد براى قول خداى متعال، إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ‏ بدرستى که خدا آدم را برگزید و چگونه میشود کسى که خدا او را از میان خلقش برگزیده است موصوف بصفت ظلم و جهل و ستمگرى و نادانى باشد، آن گاه خداى سبحان بیان فرمود غرض صحیح و حکمت بالغه خود را در عرضه این امانت.

لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنافِقِینَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکاتِ‏ تا آنکه عذاب کند مردان منافق و زنان منافقه و مردان مشرک و زنان مشرکه را بضایع کردن ایشان این امانت را.

حسن گوید: آن دو نفر بودند که از روى ستمگرى و نادانى حمل امانت نمودند.

وَ یَتُوبَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ‏ و خداوند توبه مؤمنین و مؤمنات را مى‏پذیرد براى حفظشان امانت را و وفائشان به پیمانشان و این است غرض و مقصد از تکلیف نزد کسى که خدا و احکام و امانت را شناخته است، پس معناى‏ إِنَّا عَرَضْنَا این است تا ظاهر شود نفاق و دو رویى منافق و شرک مشرک، پس خداوند عذاب کند ایشان را و ظاهر و آشکار سازد ایمان مؤمن را پس قبول نماید توبه او را اگر از او تقصیرى در بعض از طاعات سر زد.

وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً یعنى خدا پوشنده و آمرزنده گناههاى مؤمنین است.

(رَحِیماً) و مهربانست بایشان.


(۱) مترجم گوید: پیامبر گرامى( ص) خصایص و ویژگى‏هایى داشتند که هیچکس از امتش حتى خاندان جلیلش در آن شرکت نداشته‏اند، و علماء اسلامى درباره آن اختلاف نموده و برخى تا صد و پنجاه خصیصه ذکر کرده و محقق در شرایع پانزده خصیصه ذکر کرده‏اند، که از خصایص مسلّمه و قطعیه نزد همه خصایص زیر است:

۱- جواز بیش از چهار زن دائمى که بر احدى جز آن حضرت حلال نیست بیش از چهار زن عقدى دائمى در یک زمان داشته باشند.

۲- وجوب نماز شب و بخصوص نماز وتر که بر دیگران مستحبّ مؤکدست

۳- هبه کردن زنها خودشان را بدون مهر بآن حضرت.

۴- حرمت زنان آن حضرت ابدا براى افراد امت.

۵- هر کدام از اسیران و غنائم جنگى را که انتخاب میکرد خاص و خالص او بود و بر دیگران حرام.

۶- تخییر میان همسرانش که هر کدام را خواست نگهدارد و هر کدام را خواست طلاق گوید.

۷- حرمت تبدیل کردن آنان بزنان دیگر.

۸- حرمت تزویج دائمى کنیزان.

۹- وجوب مسواک کردن بر آن حضرت.

۱۰- وجوب قربانى کردن در روز عید قربان.

۱۱- وجوب برخاستن شب براى عبادت.

۱۲- حرمت صدقه واجبه بر آن حضرت.

۱۳- حرمت چشمک زدن و با چشم اشاره کردن.

۱۴- دیدگانش بخواب میرفت ولى قلبش بیدار بود.

۱۵- هم چنان که جلو و پیش روى خود را میدید عقب سر و راست و چپ خود را میدید بدون آنکه سر برگرداند.

۱۶- در آفتاب و مهتاب که میرفت سایه‏اى براى او نبود.

۱۷- وجوب قضاء دین کسى که از دنیا رفته و مالى نداشته که دین خود را اداء کند.

۱۸- حرمت نوشتن با خط مبارکش با اینکه میتوانست بتمام لغات- بنویسد و بخواند.

 ۱۹- حرمت شعر گفتن با اینکه اگر میخواست بگوید اشعر شعراء بود.

۲۰- حرمت نکاح زنان کفّار و مشرکان مگر آنکه ایمان آورند.

خلاصه اختلاف در میان علماء سنت و فقهاء شیعه درباره خصایص و خصال مختصه آن حضرت بسیار است، علامه حلى علیه الرحمه در کتاب تذکره مفصّلا ذکر کرده و حتى اقوال شافعى و غیر او را هم در این موضوع یاد کرده است و مرحوم علامه مجلسى در ج ۱۶ بحار الانوار طبع جدید ص ۳۸۲ بسیارى از این خصایص را یاد نموده، بدانجا مراجعه شود.

______________________________
۲)- مترجم گوید مناسب دیدم در اینجا مصاحبه‏اى که یکى از بقالهاى قم بنام حاج على بقال در اوائل تأسیس حوزه علمیه قم در مکّه معظمه در مسجد الحرام با علماء وهّابى در حضور ملک عبد العزیز سعودى نموده در اینجا یاد کنم حدیث کرد براى مترجم مرحوم ثقه المحدثین حاج سید مرتضى سجّادى قمى که یکى از اخیار قم بود گفت در اوائل ریاست مرحوم آیه اللَّه حاج شیخ عبد الکریم حایرى یزدى مؤسس حوزه، مشهدى على بقال که در حدود میدان میر بقالى داشت مشرف بحج شد و پس از فراغت مناسک روزى که لباس ساده معمولى خود را در بر داشت در مسجد الحرام براى نماز و طواف آمده بود در آن اثناء در انجمنى که از علماء حجاز و ملک عبد العزیز آل سعود- تشکیل شده بود صحبت از شیعیان و بى مهرى ایشان نسبت بخلفاء میشود پس میگویند باید یکى از عوام آنها را بخواهیم و به پرسیم آیا دلیلى براى تبرّى و لعن بر آنها دارند، پس ناگاه مشهدى على که از آنجا میگذشت وضع، و قیافه و سادگى او جلب نظر آنان میکند پس او را طلبیده از این موضوع سؤال میکنند که چرا شما روافض و شیعه بخلفاء لعن میکنید، اوّل تقیه میکند که چنین‏

نیست میگویند ما یقین داریم که شما میان خوبى با آنها ندارید و آنها را سبّ و لعن میکنید میخواهیم به بینیم آیا مدرکى و دلیلى براى این دارید ناچار مى‏گویید من عوام و بقّال هستم از علماء ما سؤال کنید میگویند ما نمیخواهیم با علماى شما مباحثه کنیم خواستیم از شما که عامى هستید به پرسیم گفت اگر من جواب بدهم در امانم، گفتند آرى گفت در امان خدا و رسول و در امان ملک، گفتند آرى، گفت امان نامه بنویسید، فورا در کاغذى نوشتند که حاج على بقال قمى در امان خدا و پیامبر و امان ملک عبد العزیز آل سعود است در گفتن حقیقت و حجّت، پس آن امان نامه را گرفته و در جیب خود گذاشت و گفت بسم اللَّه الرحمن الرحیم، ما از حضرات خلفاء بالاخص اوّلى و دوّمى بیزار و آنها را لعن میکنیم چون خدا ایشان را در قرآن لعن کرده، تا این جمله را گفت فریاد حضرات بلند شد که رافضى دروغ میگوید بهتان میزند بخدا و بخلفاء جسارت میکند بکشید او را بکشید او را، حاج على امان نامه را درآورده و میگوید شما بمن امان دادید، اگر دلیل نیاوردم هر چه خواهید بکنید، پس ملک عبد العزیز فریاد میزند که ساکت شوید راست میگوید بگذارید اقامه دلیل کند اگر نکرد آن گاه او را مجازات کنید همگى میگویند جز قرآن (حسبنا- کتاب اللَّه) قبول نداریم.

پس حاج على میگوید منهم از قرآن میگویم، میگویند بگو، میگوید این مقدمه کوچکى از کتب خود شما که مورد اعتماد و سند شماست، میگویند کدام کتاب مى گوید صحاح سته و مسند احمد بن حنبل بیاورید تا بگویم فورا ملک دستور میدهد کتابها را بیاورند پس میگوید احوال حضرت فاطمه دختر پیامبر اکرم (ص) را بیاورید و بخوانید و من چون سواد ندارم بخود شما واگذار میکنم، پس میآورند و بلند میخوانند که پیغمبر اکرم (ص) بیرون آمد در حالى که دست فاطمه را گرفته بود و فرمود:

من عرف هذه فقد عرفها و من لم یعرفها فهى فاطمه بنت محمد” ص” و هى بضعه منى و هى قلبى و روحى التی بین جنبى فمن آذاها فقد آذانى و من آذانى فقد آذى اللَّه‏

، هر کس این را میشناسد که میشناسد و هر کس، نشناسد، پس این فاطمه دختر محمد (ص) و این پاره قلب من است و این‏ قلب و روح واقع در پهلوى من است پس کسى که او را اذیت کند و- برنجاند مرا رنجانیده و کسى که مرا آزار نماید خدا را رنجانیده است.

و نیز از مسند احمد بن حنبل باسنادش از پیغمبر (ص) در حدیثى فرمود

انها فاطمه بضعه منى یؤذینى ما آذاها و ینصبنى ما انصبها، بدرستى که این فاطمه پاره دل من است آنچه او را اذیت کند مرا اذیت نموده و آنچه او را به غضب و خشم آورد مرا بخشم و غضب آورده، و دها روایت دیگر باین مضمون از صحیح مسلم و بخارى و سایر اعلام اهل سنت.

پس گفت براى شما از کتب صحیح و معتبر شما ثابت شده که اذیت و، آزار فاطمه اذیت و آزار رسول خدا و اذیت رسول خدا اذیت خداست، پس اذیت فاطمه اذیت خدا و رسول خداست، و مسلّم است نزد بزرگان شما بلکه اهل قبله که خلیفه اوّل و دوّم غصب کردند فدک حق فاطمه را و حتى او را زدند تا جنین خود را که پیغمبر (ص) محسن نامیده بود سقط کرد و خودش در اثر آن ضربات مریضه شد و از دنیا رفت در حالى که بر آن دو نفر غضبناک بود وصیّت کرد که على علیه السلام شبانه او را دفن کند که آن دو نفر بر او نماز نخوانند و در تشییع او شرکت نکنند، همه گفتند تمام این مطالب را کتب معتبره و صحیحه ما نقل کرده‏اند، پس گفت اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم بسم اللَّه الرحمن الرحیم: إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً،. مترجم گوید ما هم در کتاب مناظره مستر جان خود (چرا شیعه شدم) این موضوع را آورده و براى اثبات مدعا قیاس منطقى ترتیب داده و گفتیم:

” انهم آذوا فاطمه، فمن آدى فاطمه فقد آذى اللَّه و رسوله” و من آذى اللَّه و رسوله فعلیه لعنه اللَّه”، فمن آذى فاطمه فعلیه لعنت اللَّه … ایشان اذیت کردند فاطمه را پس کسى که فاطمه را اذیت کند مسلّما خدا و پیغمبر او را اذیت کرده و کسى که خدا و پیغمبر را اذیت کند بر اوست لعنت خدا و هر کس که فاطمه را اذیت کند پس لعنت خدا بر او”.

پس ملک سعودى دستور داد حاج على را گرفته و بقصر خود آورده، و

(هزار ریال سعودى باو میدهند و میگوید خوب مطلب را ثابت کردى ولى اگر من تو را جلب نمیکردم ایمن از تعصّب اینها نبودى تو را میکشتند با امانى که داده بودند، پس پول را قبول نمیکند و ملک او را بوسیله امینى بنجف نزد مرحوم آیه اللَّه آقا سید ابو الحسن اصفهانى میفرستد.

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۲۰، ص:۱۷۷

______________________________
(۳)- مترجم گوید: آن معناى امانت بود از نظر اهل سنت امّا از نظر امامیه و پیروان خاندان رسالت و مفسّرین شیعه مقصود از امانت ولایت على بن ابى طالب (ع) و امامت امامان است ابن شهر آشوب از ابو بصیر از حضرت صادق علیه السلام چنانچه در کتاب کافى شریف هم محمد بن یعقوب کلینى باسنادش نقل نموده فرموده امانت ولایت امیر المؤمنین علیه السلام است.

ابن بابویه شیخ صدوق ره باسنادش از مفضل بن عمر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود خداوند تبارک و تعالى ارواح را دو هزار سال پیش از اجساد خلق نمود پس شریف‏ترین و والاترین آنها را ارواح محمد و على و فاطمه و حسن و حسین و ائمه علیهم السلام بعد از ایشان قرار داد، پس آن را بر آسمانها و زمینها و کوه‏ها عرضه داشت پس نورشان پوشاند آنها را، پس خداوند تبارک و تعالى بآسمانها و زمین و کوه‏ها فرمود:

این جماعت دوستان من و اولیاء من و حجتهاى من بر خلق من و رهبران ما سواى منند، نیافریدم آفریده‏اى را که از ایشان محبوب‏تر باشد، براى ایشان و دوستان ایشان بهشتم را آفریدم و براى دشمنان و مخالفین ایشان جهنّم را ایجاد کردم، پس کسى که ادّعاء مقام ایشان را از من نماید و کسى که رتبه و محل ایشان را از عظمت من بخواهد او را عذاب نمایم بعذاب دردناکى که هیچکس از عالمیان را چنان عذاب نکرده باشم و او را با مشرکین در طبقه زیرین جهنّم خواهم داد.

و کسى که اقرار بولایت ایشان کند و مقام ایشان را ادعاء نکند از من و منزلت و مرتبه آنها را از عظمت من نخواهد او را با ایشان در باغهاى بهشتم قرار خواهم داد و براى ایشان خواهد بود در نزد من آنچه که بخواهند و من عطا نمودم بایشان کرامت خود و جاى دادم آنها را در جوار خودم و به پذیرم شفاعت و وساطت ایشان را در گناه کاران از بندگان و کنیزانم.

پس ولایت ایشان امانت من است در نزد خلق من، پس کدام یک شما آن را با سنگینى‏اش برمیدارد و براى خودش یا غیر برگزیدگان من ادعا میکند، پس آسمان و زمین و کوه‏ها امتناع و خوددارى کردند از برداشتن آن و ترسیدند از ادعاء مقام ایشان و آرزو کردن محل ایشان از عظمت و بزرگى خدا … تا آخر حدیث که مفصّل است.

و باز به سند دیگر از ابو بصیر از حضرت صادق علیه السلام روایت نمود که مقصود از امامت و ولایت و منظور از انسان ابو الشرور منافق (دوّم) است.

و نیز باسنادش از حسین بن خالد روایت کرده که گفت سؤال کردم از على بن موسى الرضا علیه السلام از قول خداى عزّ و جل‏ إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ … فرمود امانت ولایت است، کسى که آن را بدون حق ادعا کند کافر است.

محمد بن حسن صفار (در بصائر الدرجات) باسنادش از امام باقر (ع) روایت کرده از این آیه شریفه فرمودند، امانت ولایت است که آسمان و زمین و کوه خوددارى از حمل آن نمودند و لکن انسان آن را قبول کرد و آن ابو فلان بود.

مترجم گوید: از خطبه شقشقیه استفاده میشود که مقصود از ابو فلان ابو بکر است زیرا فرمود

لقد تقمصها ابن ابى قحافه و انه لیعلم ان محلّى منها محل القطب من الرحى،

هر آینه بتحقیق که پسر ابى قحافه یعنى ابو بکر- قمیص و پیراهن خلافت را پوشید در حالى که او میدانست که محل من از آن محل میله آسیاست (که اگر نباشد آسیا بگردش در نمى‏آید).

على بن ابراهیم قمى در تفسیرش گوید: امانت، امامت و امر و نهى است و دلیل بر اینکه امامت است قول خداى عز و جل بائمه علیهم السلام است که میفرماید إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها یعنى امامت را پس امانت امامت است که خدا بر آسمانها و زمین و کوه‏ها عرضه نمود پس آنها از برداشتن آن خوددارى کردند که آن را ادّعا یا غضب از اهل آن نمایند و ترسیدند از این کار و حمل کرد آن را انسان یعنى ابو بکر …

ابن شهر آشوب از ابى بکر شیرازى در کتاب نزول قرآن در شأن على” ع” باسنادش از مقاتل از محمد بن حنفیه از امیر المؤمنین علیه السلام- روایت کرده در قول خداى تعالى، إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، فرمود: خدا امانت را بر آسمانهاى هفتگانه بثواب و عقاب عرضه داشت، پس گفتند پروردگارا ما آن را بثواب و عقاب قبول نمیکنیم و لکن مى‏پذیریم بدون ثواب و عقاب، و خداوند امانت و ولایت مرا به پرندگان عرضه داشت پس اوّل پرنده‏اى که ایمان بآن آورد قوش شکارى بازها و شانه‏بسرها بودند و اوّل پرنده‏اى که انکار نمود جغد و سیمرغ بود، پس خدا هر دو را از میان پرندگان طرد و دور کرد، امّا جغد نمیتواند روز ظاهر شود چون پرنده‏ها آن را دشمن دارند و امّا سیمرغ در دریا غایب شده و دیده نمیشود.

و بدرستى که خداوند امانت مرا بر زمین عرضه داشت پس هر قطعه زمینى که ایمان بولایت و امانت من آورد خدا آن را پاک و مبارک و پاکیزه گردانیده و گیاه‏ها و میوه‏هاى آن را شیرین و گوارا قرار داد و آبش را هم صاف و زلال- گردانید.

و به هر زمین که امانت امامت مرا انکار نمود خدا آن را سخت و گیاه آن را خار و میوه آن را گیاه خاردار و هندوانه ابو جهل و آب آن را شور قرار داد.

سپس فرمود و حملها الانسان، یعنى امت تو اى محمد ولایت امیر المؤمنین و امانت او را بآنچه که در آنست از ثواب و عقاب پذیرفت، بدرستى که او ستمکارى بنفس خودش میباشد و نادانى بامر پروردگارش کسى که حق آن را اداء نکند پس او ستمکار است و نادانست و امیر المؤمنین علیه السلام فرمود مرا دوست ندارد مگر مؤمن و دشمن ندارد مگر منافق و حرام زاده.

و نیز چند روایت دیگر که در تمام آنان امانت را ولایت امیر المؤمنین علیه السلام قرار داده، شاعرى گوید:

آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال بنام من بیچاره زدند

دیگرى گوید:

ما نتوانیم حمل بار تو کردن‏ با همه کر و بیان عالم بالا

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۲۰، ص:۱۹۹

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *