ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الأنعام آیه ۱-۳۹

جلد هشتم‏

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏

سوره انعام‏

ابن عباس مى‏گوید: این سوره مکّى است، بجز شش آیه: آن از آیه‏ «وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ …» تا پایان سه آیه و از آیه: «قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ …» تا پایان سه آیه، این شش آیه، در مدینه نازل شده‏اند.

در روایت دیگر از وى نقل شده است که فقط سه آیه دوم در مدینه نازل شده است.

از ابىّ بن کعب و عکرمه و قتاده، نقل شده است که تمام سوره، شبى در مکه بر پیامبر گرامى اسلام نازل شد در حالى که هفتاد هزار ملک با صداى حمد و تسبیح، سوره را همراهى میکردند. پیامبر گفت: «سبحان اللَّه العظیم» و به سجده افتاد. سپس کاتبان وحى را فرا خواند و همان شب سوره را نوشتند.

در این سوره، بیشتر روى سخن با مردم مشرک و تکذیب کنندگان قیامت است.

 

 

تعداد آیات‏

این سوره، از نظر کوفیان ۱۶۵ و از نظر بصریان ۱۶۶ و از نظر حجازیان ۱۶۷ آیه است. (بموارد اختلاف، در جاى خود اشاره خواهیم کرد)

 

 

فضیلت سوره‏

ابىّ بن کعب، از پیشواى عالیقدر اسلام، روایت کرده است که فرمود:

«سوره انعام یک جا بر من نازل شد، در حالى که ۷۰ هزار فرشته با صداى حمد و تسبیح، سوره را همراهى میکردند. هر کس این سوره را بخواند، همین هفتاد هزار فرشته‏ بعدد هر آیه‏اى یک شبانه روز بر او صلوات مى‏فرستند» نیز جابر بن عبد اللَّه انصارى روایت کرده است که حضرت رسول ص فرمود:

«هر کس سه آیه اول سوره انعام را، تا «وَ یَعْلَمُ ما تَکْسِبُونَ» بخواند، خداوند چهل هزار فرشته، موکل او مى‏سازد که مثل عبادت ایشان را تا روز قیامت، برایش بنویسند و فرشته‏اى از آسمان هفتم با عصائى آهنین نازل میشود و هر گاه شیطان بخواهد در دلش وسوسه ‏اى کند، با آن عصا بر سرش مى‏ کوبد …» عیاشى به اسناد خود از ابى بصیر روایت کرده است که امام صادق ع فرمود:

«سوره انعام، یک جا نازل شد و هفتاد هزار ملک، سوره را با تعظیم همراهى کردند، زیرا در هفتاد جاى آن نام خداوند آمده است. اگر مردم میدانستند در قرائت آن چقدر فضیلت است، آن را ترک نمیکردند» سپس فرمود:

«هر که را بخداوند حاجتى است که میخواهد بر آورده شود، چهار رکعت نماز با فاتحه الکتاب و سوره انعام بخواند و بعد از آنکه از قرائت فارغ شد، بگوید:

یا کریم یا کریم یا کریم، یا عظیم یا عظیم یا عظیم، یا اعظم من کل عظیم یا سمیع الدعاء، یا من لا تغیره اللیالى و الایام. صل على محمد و آل محمد.

و ارحم ضعفى و فقرى و فاقتى و مسکنتى یا من رحم الشیخ یعقوب حین رد علیه یوسف قره عینه. یا من رحم ایوب بعد طول بلائه. یا من رحم محمداً و من الیتم آواه و نصره على جبابره قریش و طواغیتها و امکنه منهم. یا مغیث یا مغیث یا مغیث ….

بخدا قسم اگر این دعا را بخوانى و همه حوائج خود را از خدا بخواهى، بتو عطا مى‏کند» على بن ابراهیم نقل کرده است که حضرت رضا ع فرمود:

«سوره انعام، یک جا نازل شد و هفتاد هزار فرشته با صداى تسبیح و تهلیل و تکبیر سوره را همراهى کردند. هر کس این سوره را بخواند، فرشتگان تا روز قیامت، برایش تسبیح مى‏کنند»

ابو صالح نقل کرده است که ابن عباس مى‏گفت:

«هر کس سوره انعام را هر شب بخواند، روز قیامت از مردمى است که ایمن هستند و آتش را هرگز به چشم خود نمى‏بیند»

 

تفسیر سوره‏

خداوند سوره مائده را به آیه‏ «عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ» خاتمه داد. سوره انعام را هم با بیان خلقت آسمانها و زمین و … آغاز کرد که دلیل قدرت کامل اوست. مى‏فرماید:

 

 

[سوره الأنعام (۶): آیات ۱ تا ۳]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ ثُمَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ (۱) هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ طِینٍ ثُمَّ قَضى‏ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ (۲) وَ هُوَ اللَّهُ فِی السَّماواتِ وَ فِی الْأَرْضِ یَعْلَمُ سِرَّکُمْ وَ جَهْرَکُمْ وَ یَعْلَمُ ما تَکْسِبُونَ (۳)

[۱]

ترجمه‏

بنام خداوند رحمان و رحیم. ستایش خداى راست که آسمانها و زمین را آفرید و ظلمات و نور را پدید آورد. آن گاه کسانى که کافر شده‏اند، دیگرى را با پروردگار خویش برابر میکنند. او کسى است که شما را از خاک آفرید، سپس مدتى مقرر کرد و مدتى معین نزد اوست. باز هم شما شک مى‏کنید.

او کسى است که در آسمانها و زمین، معبود همگان است و به نهان و آشکار و کردار شما آگاه است.

 

بیان آیه ۱- ۲

تعداد آیات‏

بنا بر تعداد عراقیان و شامیان دو آیه و بنا بر تعداد حجازیان سه آیه است. دسته اخیر «وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ» را پایان آیه دو دانسته‏اند.

 

لغت‏

عدل: خلاف جور.

اجل: پایان مدت. اجل انسان، یعنى پایان عمرش امتراء: شک. بیان شبهه، بدون اینکه جوابى به آن داده شود.

 

مقصود

خداوند، این سوره را با ستایش خویش آغاز میکند، تا بمردم بفهماند که او سزاوار همه ستایش‏هاست، زیرا تمام نعمتهاى اصلى و فرعى از اوست و صفات عالى به او اختصاص دارد. مى‏فرماید:

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‏: ستایش مخصوص خدایى است که آسمانها و زمین را با همه صنایع عجیب و حکمتهاى بدیع آنها، اختراع کرده است.

برخى گویند: یعنى خدا را- که آفریدگار آسمانها و زمین است- ستایش کنید، بنا بر این منظور، امر است. علت اینکه امر را بصورت خبر آورده، این است که براى بیان مقصود، رساتر است، زیرا جامع دو مطلب است: یکى اینکه حمد مخصوص خداست. دیگر اینکه مردم وظیفه دارند خدا را حمد کنند.

ما در باره معناى حمد و تفسیر آن، بقدر کافى، در سوره حمد گفتگو کرده ‏ایم.

وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ: سدّى و جماعتى از مفسران گویند: منظور از آفرینش ظلمتها و نور، شب و روز است. قتاده گوید: منظور بهشت و جهنم است.

علت اینکه «ظلمت» را پیش از «نور» آورده، این است که: نخست ظلمت، سپس نور را آفریده است. هم چنان که آفرینش آسمانها پیش از آفرینش زمین است.

اکنون تعجب مى‏کند از کسانى که با اینهمه دلایل روشن بر یکتایى خدا، گرفتار شرک و بت پرستى شده‏اند: ثُمَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ‏: مردمى که کافر شده و منکر حقند، خدا را مساوى دیگران قرار داده، براى او شریک قرار مى‏دهند.

آمدن کلمه «ثم» در آغاز جمله، به یک معناى لطیف اشاره دارد و آن این است که: از یک طرف روش مشرکین را مورد انکار قرار دهد و از طرف دیگر مؤمنین را از روش ایشان به تعجب در آورد. نظیر آن جمله‏ «ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ» در آیه بعد است. دلیل این تعجب این است که مشرکین از یک سو اعتراف داشتند که تمام نعمتهاى اصلى و فرعى از خدا است و او را خالق و رازق مى‏شناختند و از سوى دیگر بر خلاف اعتقاد و اعتراف خود به پرستش سنگ و چوبهاى بیجان و بى‏سود و زیان مى‏پرداختند.

هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ طِینٍ ثُمَّ قَضى‏ أَجَلًا: مقصود آدم است. یعنى:

خداوند پدر شما را از خاک آفریده است. شما هم فرزندان او هستید و همانطورى که پدر شما از خاک است، شما نیز از خاک هستید. پس از آفرینش شما، براى شما اجلى مقرر ساخت که تا فرا رسیدن آن، در این جهان زندگى کنید.

قضاء، بمعناى حکم، امر، خلق، اتمام و اکمال است.

وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ‏: در این باره اقوالى است:

۱- گروهى از مفسرین معتقدند که: مقصود از اجل اول، مدت زندگى انسان تا وقت مرگ است و مقصود از اجل دوم، از وقت مرگ تا روز قیامت است. عطاء از ابن عباس روایت کرده است که: یعنى خداوند از وقت تولد تا مرگ انسان، اجلى تعیین کرده و اجل معینى از وقت مرگ تا قیامت، پیش خداوند است که احدى به آن علم ندارد. هر گاه، انسان، صالح باشد، خداوند بر دوران زندگى او در این جهان مى‏افزاید و از مدت دوران پس از مرگ تا قیامت او کم مى‏کند و اگر ناصالح باشد، از عمر او کم مى‏کند و بر دوران بعدى مى‏افزاید. چنان که مى‏فرماید:

«وَ ما یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِی کِتابٍ» (فاطر ۱۱ عمر هیچکس زیاد یا کم نشود، جز اینکه در کتابى است) ۲- جبائى و سعید بن جبیر و مجاهد گویند: منظور از اجل اول، عمر انسان در دنیا و منظور از اجل دوم، آخرت است، زیرا مدت زندگى آخرت، بى پایان است و جز خدا کسى نمى‏داند. اینکه مى‏گوید: این مدت، پیش خداوند معین است، بخاطر این است که در «لوح محفوظ» در آسمان، نوشته شده است.

لوح محفوظ، جایى است که تنها خداوند، در آنجا در باره خلق حکم مى‏کند.

۳- ابو مسلم گوید: مقصود از اجل اول، اجل گذشتگان و مقصود از اجل دوم، اجل آیندگان است.

۴- از ابن عباس روایت شده است که: مقصود از اجل اول، خواب است که روح انسان در وقت خواب گرفته میشود و در بیدارى باز میگردد و مقصود از اجل دوم، مرگ انسان است.

مؤید آن جمله‏ «وَ یُرْسِلُ الْأُخْرى‏ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى» است (زمر ۴۲: آن را که مرگش رسیده، نگه میدارد و دیگرى را تا وقت معین باز مى‏فرستد) کلمه «اجل» در اصل به معناى وقت است. «اجل حیات» وقتى است که انسان در آن وقت زندگى میکند و «اجل موت یا قتل» وقت مرگ یا قتل انسان است. اگر چه در مورد قتل، اجل حقیقى انسان فرا نرسیده است و بعید نیست که این تعبیر مجازى باشد. در بعضى از اخبار آمده است که: «صله رحم عمر را افزایش میدهد و صدقه، اجل انسان را به تاخیر مى‏اندازد و خداوند اجل قوم یونس را به تاخیر انداخت و ….» پس مانعى نیست که به غیر اجل حقیقى انسان هم اجل، گفته شود.

ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ‏: این خطاب، متوجه کفار است که در باره قیامت، شک‏ میکردند. به آنها میگوید: خداوند شما را آفریده و از حالى به حالى نقل داده و مرگ را بر شما مقرر داشته است اینها را مى‏بینید و اقرار دارید. مع الوصف شک و تکذیب مى‏کنید. با اینکه: کسى که بر آغاز چیزى قادر است، بر اعاده آن نیز قدرت دارد.

 

 

بیان آیه ۳

اعراب‏

هو: بهتر این است که این ضمیر براى شان و قصه باشد. یعنى: «الامر اللَّه یعلم …» پس «اللَّه» مبتدا و «یعلم» خبر «فِی السَّماواتِ وَ فِی الْأَرْضِ» در محل نصب به «یعلم» و «سرکم» مفعول «یعلم».

 

مقصود

وَ هُوَ اللَّهُ فِی السَّماواتِ وَ فِی الْأَرْضِ یَعْلَمُ سِرَّکُمْ وَ جَهْرَکُمْ‏: این خطاب متوجه همه مخلوقات است. خواه فرشتگان که در آسمانند یا جن و بشر که در زمینند.

خداوند به اسرار و حالات و کارهاى ایشان آگاه است و بر او مخفى نیست چنان که میفرماید وَ یَعْلَمُ ما تَکْسِبُونَ‏: یعنى بر همه کارهاى نیک و بد شما آگاه است و شما را بر حسب کردارتان پاداش مى‏دهد.

ممکن است خطاب، تنها متوجه انسانها باشد. یعنى: کسى که در آسمانها و زمین، معبود همه مخلوقات است به نهان و آشکار شما انسانها آگاه است و هیچیک از امور مربوطه به شما بر او پوشیده نیست.[۲]

«وَ یَعْلَمُ ما تَکْسِبُونَ»: خداوند به نیتهاى شما و حالات و کردار شما آگاه است.

از این آیه، بر مى‏آید که خداوند، بذات خویش عالم است و علمش را از دیگرى کسب نکرده است. زیرا کسى که علم ذاتى ندارد، علمش محدود است.

 

 

[سوره الأنعام (۶): آیات ۴ تا ۶]

وَ ما تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَهٍ مِنْ آیاتِ رَبِّهِمْ إِلاَّ کانُوا عَنْها مُعْرِضِینَ (۴) فَقَدْ کَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ فَسَوْفَ یَأْتِیهِمْ أَنْباءُ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (۵) أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ ما لَمْ نُمَکِّنْ لَکُمْ وَ أَرْسَلْنَا السَّماءَ عَلَیْهِمْ مِدْراراً وَ جَعَلْنَا الْأَنْهارَ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمْ فَأَهْلَکْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ (۶)

[۳]

ترجمه‏

هیچ آیه‏اى از آیه ‏هاى خداوند، بر آنها نازل نشد، جز اینکه از آن روى گردان شدند.

و چون حق بسوى ایشان آمد، دروغ شمردند. بزودى اخبار آنچه مسخره میکرده‏اند، به آنها مى‏ رسد.

آیا ندانسته‏اند که پیش از آنها چه نسلهایى را هلاک کرده‏ایم که ایشان را در زمین تمکنى داده بودیم که به شما نداده‏ایم؟ باران فراوان براى آنها فرستادیم و نهرها را در زیر پایشان جارى کردیم. آن گاه بکیفر گناهانشان هلاکشان کردیم و از پى آنها نسلى دیگر بوجود آوردیم.

 

بیان آیه ۴- ۵

اعراب‏

مِنْ آیَهٍ: «من» زایده است و فایده آن فرا گرفتن همه موارد و به اصطلاح استغراق جنس است. در محل رفع. مِنْ آیاتِ‏: «من» براى تبعیض است.

 

مقصود

اکنون خداوند در باره کفارى که در آغاز سوره، از آنها یاد شد، مى‏فرماید:

وَ ما تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَهٍ مِنْ آیاتِ رَبِّهِمْ إِلَّا کانُوا عَنْها مُعْرِضِینَ‏: هیچ دلیل و معجزه‏اى نظیر شق القمر و آیات قرآنى و … از جانب پروردگار، براى آنها فرستاده نمیشود، جز اینکه از آنها اعراض کرده، نمى‏پذیرند و آنها را دلیل یکتایى خداوند و راستگویى پیامبر قرار نمیدهند.

فَقَدْ کَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ‏: اینها قرآن و سایر امور دینى را که از جانب پروردگار و حق است، مورد تکذیب قرار دادند.

فَسَوْفَ یَأْتِیهِمْ أَنْباءُ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ‏: بزودى خبر کیفر آنچه را که مورد استهزا قرار مى‏دهند، به آنها مى‏رسد. یعنى متوجه عذاب آخرت خواهند شد.

استهزاء، بمعناى تحقیر و کوچک شمردن چیزى است با بیانى که موهم تعظیم باشد.

 

بیان آیه ۶

لغت‏

قرن: مردم یک عصر که مقارن و معاصر یکدیگرند. قرن را هشتاد سال و هفتاد سال دانسته‏اند. بنظر ما قرن، مردمى هستند که با پیامبرى یا عالمى معاصر باشند، خواه مدت آن کم باشد یا زیاد. پیامبر اسلام فرمود،

«خیرکم قرنى ثم الذین یلونهم ثم الذین یلونهم ثم الذین یلونهم»

یعنى: بهترین شما، آنهایى هستند که معاصر منند، سپس مردمى که بعد از آنها مى‏آیند، سپس مردمى که بعد از آنها مى‏آیند.

تمکین: تمکن دادن به کسى براى انجام کارى خواه بوسیله دادن ابزار آن کار باشد، خواه بوسیله‏اى دیگر.

اقدار به معناى قدرت بخشیدن است.

مدرار: صیغه مبالغه است. یعنى بارانى که به شدت و همیشه ببارد.

 

اعراب‏

کم: مفعول «اهلکنا» نه «یروا» زیرا استفهام صدارت طلب است. در حقیقت استفهام عمل «یروا» را باطل کرده است. البته بر حسب لفظ نه بر حسب معنى. در اینجا بوسیله «لکم» از خبر به خطاب، منتقل شده و کلام را توسعه بخشیده است.

یک جا «مَکَّنَّاهُمْ» و یک جا «نُمَکِّنْ لَکُمْ» فرموده و هر دو از نظر استعمالات عرب، صحیح است.

 

مقصود

اکنون خداوند متعال آنها را بیاد سرگذشت عبرت آموز گذشتگان انداخته:

مى‏فرماید:

أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ ما لَمْ نُمَکِّنْ لَکُمْ‏:

آیا این کافران نمیدانند که ما بسیارى از امتها را در قرنهاى گذشته، هلاک و نابود کرده‏ایم، با اینکه به آنها قدرت و ثروتى بخشیده بودیم که به شما نه بخشیدیم؟

مقصود این است که آنها را از لحاظ غلامان و کنیزان و اموال و قدرت و و سلطنت و نفوذ و در ازاى عمر، در گشایش و رفاه قرار دادیم. شما اخبار آنها را شنیده و خانه‏ها و آثار آنها را دیده

‏اید.

وَ أَرْسَلْنَا السَّماءَ عَلَیْهِمْ مِدْراراً: ابن عباس گوید: مقصود این است که باران و برکات روزى را براى آنها مى‏فرستادیم. «سماء» در اینجا به معناى باران است.

وَ جَعَلْنَا الْأَنْهارَ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمْ فَأَهْلَکْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ‏: و آبها را در رودها براى آنها جارى ساختیم: اما هیچیک از این نعمتها و قدرتها آن را سودى نبخشید. همین که سرکشى و قانون شکنى کردند، آنها را هلاک کردیم.

وَ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ‏: پس از هلاک آنها مردم دیگرى را بوجود آوردیم.

 

دلالت آیه‏

از این آیه، بر مى‏آید که تفکر و تدبر و بحث کردن با منکرین قیامت لازم است. باید به آنها فهمانید که: خدایى که گذشتگان را هلاک کرده و اقوام و ملل دیگرى بعد از آنها آفریده، قادر است که این جهان را فانى کند و جهان دیگرى را خلق کند و مردم را پس از مرگ، از قبرها بیرون آورد و بحساب اعمالشان رسیدگى کند.

 

 

[سوره الأنعام (۶): آیات ۷ تا ۱۰]

وَ لَوْ نَزَّلْنا عَلَیْکَ کِتاباً فِی قِرْطاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَیْدِیهِمْ لَقالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِینٌ (۷) وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْهِ مَلَکٌ وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَکاً لَقُضِیَ الْأَمْرُ ثُمَّ لا یُنْظَرُونَ (۸) وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً لَجَعَلْناهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ ما یَلْبِسُونَ (۹) وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَحاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (۱۰)

[۴]

ترجمه‏

اگر نوشته‏اى را در جزوه‏اى براى ایشان بفرستیم و آن را با دستهاى خویش لمس کنند، کسانى که کافر شده‏اند، گویند: این بجز سحرى آشکار، نیست.

گفتند: چرا فرشته‏اى بر او نازل نشد؟ اگر فرشته‏اى نازل مى‏کردیم، کار تمام مى‏شد و به آنها مهلت داده نمیشد. اگر فرستاده خویش را فرشته‏اى قرار میدادیم، او را بصورت آدمى در مى‏آوردیم و آنچه را اکنون مشتبه میسازند، بر آنها مشتبه میکردیم. پیش از تو پیامبرانى مورد استهزاء قرار گرفته‏اند. آنها که پیامبران را مسخره میکردند به کیفر آنچه مورد استهزاء قرار میداند، گرفتار شدند.

 

بیان آیه ۷

شان نزول‏

کلبى گوید: این آیه، در باره نضر بن حرث و عبد اللَّه بن ابى امیه و نوفل بن خویلد، نازل شده است. اینها به پیامبر اسلام، گفتند:

– ما بتو ایمان نمى‏آوریم. مگر اینکه کتابى از جانب خداوند همراه چهار فرشته، بر تو نازل شود و فرشتگان شهادت دهند که کتاب از جانب خداست و تو رسول خدایى.

 

مقصود

اکنون خداوند پرده از روى عناد و ستیزه جویى آنها برداشته، مى‏فرماید:

وَ لَوْ نَزَّلْنا عَلَیْکَ کِتاباً فِی قِرْطاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَیْدِیهِمْ لَقالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِینٌ‏: مقصود از «قرطاس» صحیفه یا کتاب است. ابن عباس گوید: منظور کتابى است که از آسمان بزمین آویخته شده باشد.

بقدرى آنها در انکار حق، سرسختى نشان میدادند که خداوند به پیامبرش فرمود: اگر وحى خود را بصورت مطالبى که بر صفحات کتابى نقش شده است، بر تو نازل کنیم و آنان، این کتاب را علاوه بر اینکه بچشم خود مى‏بینند، بدست خود لمس کنند، باز هم مى‏گویند: چیزى جز سحر نیست! زیرا عناد و سرسختى و سنگدلى را بحد اعلا رسانیده‏اند.

 

دلالت آیه‏

عدلى مذهبان به لطف خداوند متعال، اعتقاد دارند. این آیه، موید اعتقاد آنهاست، زیرا بیان میکند که خداوند چنین کتابى را بخاطر اینکه مى‏دانست آنها ایمان نمى‏آورند، نفرستاد و این کمال لطف خداوند است.

 

بیان آیه ۸- ۹- ۱۰

لغت‏

قضاء: این کلمه، داراى معانى مختلفى است که جامع همه آنها پایان دادن است در باره معانى آن در سوره بقره، آیه‏ «وَ إِذا قَضى‏ أَمْراً فَإِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ‏ (۱۱۷) گفتگو کرده‏ایم.

لبس: مشتبه ساختن و مشکل کردن چیزى، بطورى که فهم انسان از درک آن عاجز شود.

حیق: فرا گرفتن و دامنگیر شدن انسان، نتیجه کار زشتى که انجام داده است.

 

مقصود

اکنون به نقل قول کافران پرداخته، مى‏فرماید:

وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْهِ مَلَکٌ‏: گفتند: چرا بر محمد صلّى اللَّه علیه و آله ملکى نازل نشد که او را بچشم خود مشاهده کنیم و رسالت وى را تصدیق کنیم؟

سپس براى نشان دادن اینکه ستیزه‏گرى آنها باوج خود رسیده است، مى‏فرماید:

وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَکاً لَقُضِیَ الْأَمْرُ ثُمَّ لا یُنْظَرُونَ‏: اگر طبق میل آنها فرشته‏اى فرستاده بودیم، ایمان نمى‏آوردند و حکمت و مصلحت، ایجاب میکرد که دیگر به آنها مهلت ندهیم و بیدرنگ آنها را گرفتار عذاب کرده، نابودشان کنیم. این معنى از حسن و قتاده و سدّى است.

مجاهد گوید: مقصود این است که فرشته‏اى بصورت اصلى مى‏فرستادیم، قیامت بر پا مى‏شد یا اینکه آنها دچار عذاب مى‏شدند. سپس مى‏فرماید:

وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا: اگر ملکى را بعنوان رسالت یا بعنوان اینکه برسالت پیامبر- بنا بخواهش آنها- گواهى دهد، مى‏فرستادیم، باز هم او را بصورت آدمى در مى‏آوردیم، زیرا آدمیان قادر نیستند که فرشته را بصورت اصلى مشاهده کنند.

مگر اینکه تجسم پیدا کند. به همین جهت است که فرشتگان بصورت انسان بر پیامبران‏ نازل مى‏شدند. جبرئیل بصورت دحیه کلبى بخدمت پیامبر مى‏رسید. فرشتگانى که براى آزمایش، بر داود نازل شدند، به شکل دو انسان بودند و اینطور وانمود کردند که با یکدیگر اختلاف دارند و آمده‏اند که داود در میان آنها قضاوت کند (ص ۲۰ به بعد) چند فرشته‏اى که بر ابراهیم و لوط نازل شدند، بعنوان مهمان بر آنها وارد شدند.

وَ لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ ما یَلْبِسُونَ‏: زجاج مى‏گوید: کفار مردم ساده لوح را در باره پیامبر دچار شک و تردید میکردند و میگفتند: این هم بشرى است مثل شما. در اینجا خداوند مى‏ فرماید: اگر فرشته‏اى هم بصورت آدمى فرستاده بودیم، همانطورى که مردم ساده لوح دچار اشتباه شده ‏اند. آنها هم دچار اشتباه مى‏ شدند. بدین ترتیب آمدن فرشته، دردى دوا نمیکند و شبهه ‏اى را از میان بر نمیدارد و هم چنان بر همان حال سابق خود باقى مى ‏مانند.

برخى گفته ‏اند: منظور این است که اگر فرشته ‏اى نازل شود، جز از راه تفکر او را نمى‏ شناسند. از آنجا که اینها اهل تفکر نیستند، هم چنان بر اشتباه خود باقى مى‏ مانند.

اینکه مى‏گوید: ما امر را بر آنها مشتبه مى‏ ساختیم، بخاطر این است که عامل اصلى خداوند است، زیرا با نازل شدن فرشته، از جانب خداوند، این اشتباه حاصل میشود.

بدنبال این مطالب، براى تسلیت خاطر پیامبر مى ‏فرماید:

وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ‏: امتهاى گذشته، پیامبران پیشین را مورد استهزاء قرار میدادند. تو نخستین پیامبرى نیستى که از طرف مردم، مورد استهزاء قرار میگیرى. امت تو هم اولین امتى نیست که پیامبر خود را استهزا میکند.

فَحاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ‏: آنچه پیامبران بمنظور بیدار کردن مردم در باره نتایج گناه و آثار شوم انحراف، گفته بودند و مورد مسخره ایشان قرار گرفته بود، دامنگیرشان شد.

ضحاک و زجاج گویند: یعنى به کیفر استهزا، عذاب خدا آنها را احاطه کرد.[۵]

 

[سوره الأنعام (۶): آیات ۱۱ تا ۱۳]

قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ الْمُکَذِّبِینَ (۱۱) قُلْ لِمَنْ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قُلْ لِلَّهِ کَتَبَ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَهَ لَیَجْمَعَنَّکُمْ إِلى‏ یَوْمِ الْقِیامَهِ لا رَیْبَ فِیهِ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ (۱۲) وَ لَهُ ما سَکَنَ فِی اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ (۱۳)

[۶]

ترجمه‏

بگو: در زمین گردش کنید و بچشم ظاهر و باطن، بنگرید که سرنوشت تکذیب کنندگان چگونه بوده است؟ بگو: آنچه در آسمانها و زمین است، از کیست؟ بگو: از خدا. او رحمت را بر خویشتن لازم کرده است. سوگند که شما را تا روز قیامت، مهلت میدهد و در آن روز که تردیدى در آن نیست، شما را جمع مى‏کند. آنها که خویشتن را بزیان افکنده‏اند، ایمان نمى‏آورند. براى خداست آنچه در ظلمت شب و نور روز، آرامش گزیند. او شنوا و داناست.

 

بیان آیه ۱۱- ۱۲- ۱۳

اعراب‏

الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ‏: مبتدا و خبر آن‏ «فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ» لَیَجْمَعَنَّکُمْ‏: لام قسم. ممکن است این جمله، آغاز کلام و ممکن است بدل و مفسر از «الرحمه» باشد

 

مقصود

اکنون خطاب به پیامبر خود کرده، میفرماید:

قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ الْمُکَذِّبِینَ‏: نظر کردن در چیزى، عبارت از کوشش براى فهم آن است از راه چشم و فکر و استدلال.

به پیامبر خود دستور میدهد که به آنها بگوید: در روى زمین گردش و سفر کنید و با چشم ظاهر و چشم باطن، بنگرید که آنهایى که حق را مسخره و تکذیب میکردند، به چه سرنوشتى گرفتار شدند؟

بدیهى است که اگر خود تکذیب کنندگان نابود شده بودند، امّا دیار و آثار آنها باقى بود و نشان میداد که آنها چگونه گرفتار عذاب خدا شده و راه زوال پیموده‏اند.

آرى آنها اگر طبق دستور قرآن کریم به جهانگردى مى‏پرداختند، کمى بیدار مى‏شدند و دست از کفر و طغیان بر مى‏داشتند. سپس مى‏فرماید:

قُلْ لِمَنْ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏: از این کافران سؤال کن که آنچه در آسمانها و زمین است، از کیست؟ آیا خدا آنها را آفریده است یا بتها؟ بدیهى است که مى‏گویند:

خدا آفریده است. اگر آنها نگفتند، تو بگو.

قُلْ لِلَّهِ کَتَبَ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَهَ: بگو: مالک و خالق و صاحب اختیار همه موجودات خداوند است که هر گونه بخواهد، در آنها تصرف میکند. او بر خود واجب‏ کرده است که بخلق خود نعمت ببخشد. و بقولى یعنى بمردم پاداش بدهد.

برخى گویند: منظور این است که او بر خود لازم کرده است که مردم را مهلت دهد تا در صدد تدارک گذشته بر آمده، از گناهان خود توبه کنند.

کلبى گوید: منظور این است که خداوند بر خویشتن لازم کرده است که امت محمّد را مثل امتهاى دیگر در برابر گناهان دچار عذاب نکند و آنها را بکیفر تکذیب گرفتار نسازد، بلکه تا روز قیامت مهلت دهد.

لَیَجْمَعَنَّکُمْ إِلى‏ یَوْمِ الْقِیامَهِ: آرى رحمت او نسبت به شما مردم این است که تا روز قیامت به شما مهلت مى‏دهد، آن گاه شما را جمع و به اعمال شما رسیدگى میکند. این جمله، همانطورى که گفته‏ایم، «الرحمه» را تفسیر میکند. مقصود این است که گنهکار از این مهلت، استفاده کند و نادم و تائب شود.

برخى گویند: این جمله، خطاب بمنکرین قیامت است. یعنى: میان شما و روز قیامت که منکر آن هستید، جمع خواهیم کرد و در آن روز تمام نسلها بیک جا مى ‏آوریم.

لا رَیْبَ فِیهِ‏: روز قیامت، همان روزى است که: در باره آن تردیدى نیست.

ممکن است گفته شود: چگونه مشرکین را از روز قیامت مى‏ترساند، حال آنکه آنها منکر قیامت هستند و کسى که منکر چیزى هست، از آن نمى‏ترسد؟

پاسخ این است که: در حقیقت خداوند میخواهد آنها را الزام کند که قیامت حتمى است. وانگهى این مطلب بدنبال دلیل قیامت ذکر شده و صحیح است.

دیگر اینکه: در اینجا بطور مطلق، از قیامت نفى شک و تردید شده است، در حالى که مردم کافر در باره آن شک و تردید دارند. لکن باید توجه داشت که حق، حق است، خواه کسى در باره آن تردیدى داشته باشد یا نه. از طرف دیگر، دلایل طورى بیان شده‏اند که جایى براى شک و تردید باقى نمیگذارند، زیرا نعمتهاى دنیا هم براى نیکوکاران است هم براى بدکاران، بنا بر این باید جاى دیگرى باشد که میان بدکاران و نیکوکاران فرق گذاشته شود. دلیل دیگر این است که: تکلیفات الهى پاداش لازم دارند. از آنجا که دادن پاداش در این جهان ممکن نیست، زیرا پاداش باید خالى از شایبه رنج و زحمت باشد و چنین پاداشى در این جهان وجود ندارد و نیز پاداش نباید توام با تکلیف که خود مشقت و زحمت لازم دارد، باشد، پس جهان دیگرى باید باشد که فقط در آنجا پاداش بى‏رنج و مزد بى‏زحمت به نیکوکاران داده شود. از همه این دلایل که بگذریم، ملاحظه مى‏کنیم که در این جهان، ستمکاران بهر گونه ستمى دست مى‏یازند و هیچگونه انتقامى به نفع مظلوم از آنها گرفته نمیشود. گروهى دچار بیمارى و درد و مصیبت میشوند بدون اینکه استحقاقى داشته باشند. یا عوضى به آنها داده شود. اینها ایجاب مى‏کنند که جهان دیگرى باشد که بمردم عوض داده شود و حق مظلوم از ظالم گرفته شود.

الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ‏: با آنها که کفر و عناد، خود را بورطه هلاک افکنده‏اند، ایمان نمى‏آورند و در برابر حق تسلیم نمیشوند. قبلا به این نکته اشاره کرد که ملک آسمان‏ها و زمین، از خداست. اکنون در باره موجوداتى که در آسمانها و زمین هستند، مى‏فرماید:

وَ لَهُ ما سَکَنَ فِی اللَّیْلِ وَ النَّهارِ: آفرینش و مالکیت و سلطنت هر چه در زیر پرده ظلمت شب یا در زیر پرده سفید روز ساکن است، بخدا تعلق دارد. در آیه پیش فرمود:

موجوداتى که در آسمانها و زمین هستند، بخدا تعلق دارند و در این آیه، میفرماید، موجوداتى که در ظلمت شب و نور روز، ساکنند، از خدا هستند و بدینترتیب در قلمرو بى‏نهایت مکان و زمان، حکومت و قدرت خود را توسعه بخشید. گویا مقصود این است که تمام اجسام و عوارض آنها بخدا تعلق دارند. مقصود از سکون، در حقیقت، حلول و وجود است.

برخى گفته‏اند: منظور این است که تمام موجوداتى که در شب، آرمیده‏اند و تمام موجوداتى که در روز، بکوشش و تلاش مشغولند، مخلوق خدا هستند. علت اینکه فقط سکون را آورده و به تحرک، اشاره‏اى نکرده، این است که بیشتر، موجودات در حال سکون و آرامش و کمتر در تحرکند. وانگهى بدنبال هر تحرکى، سکون و آرامش است. پس آیه، باین معنى است: براى خداست موجوداتى که شب و روز در حال آرامش‏ و تحرک هستند. لکن عرب، با ذکر یک طرف قضیه، از ذکر طرف دیگر خوددارى میکند.

علاوه بر این قسمتى که ذکر شده، بر قسمت محذوف دلالت مى‏کند. مثل: «سَرابِیلَ- تَقِیکُمُ الْحَرَّ» (نحل ۸۱) یعنى: جامه‏هایى که شما را از سرما و گرما هر دو حفظ میکند، نه فقط از گرما.

پرسش چرا از میان تمام جنبه‏هاى عالم خلقت، تنها به حرکت و سکون اشاره کرده است؟

پاسخ علت این است که: حرکت و سکون موجودات، دلالت دارند بر اینکه آنها از نیستى به هستى آمده‏اند و هر چه از نیستى به هستى آمده باشد، نیازمند خالق و صانع است.

بعلاوه، هیچ جسمى خالى از حرکت و سکون نیست؛ بنا بر این براى حرکت خود، محتاج محرک و براى سکون خود نیازمند کسى است که او را از حرکت باز دارد و سکون بخشد؛ زیرا نسبت جسم، به حرکت و سکون، مساوى است و هیچکدام بدون یک علت، عارض آن نمیشود. از آنجا که در آغاز آیه، مطلبى را آورده بود که نتیجه آن اثبات صانع و آفریدگار جهان است، در پایان آیه، اشاره‏اى به بعضى از صفات او کرده، میفرماید:

وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ‏: سمیع یعنى شنوا. خدا همواره سمیع است، زیرا معناى آن یکى است که اگر موجود زنده‏اى در جهان خلقت پدید آید، خداوند شنواى صوت اوست. علیم، یعنى کسى که به تدبیر عالم خلقت و هر موجودى عالم باشد.

در این آیه، شب و روز بمنزله مسکن موجودات به شمار آمد، زیرا سکون موجودات از شب و روز نیست. خداوند با همین جمله کوتاه، بموجودات بى‏شمار عالم هستى اشاره کرد و این از فصاحت و بلاغت قرآن کریم است.

شاعر عرب، نابغه، در شعر زیر، توانسته است بیک همچو شاهکار ادبى دست بزند:

فانک کاللیل الذى هو مدرکى‏ و ان خلت ان المنتأى عنک واسع‏

یعنى: قلمرو قدرت تو وسیع است. تو همچون ظلمت شب، مرا فرا مى‏گیرى.

بهر کجا فرار کنم، از قلمرو قدرت تو خارج نمیشوم.

 

[سوره الأنعام (۶): آیات ۱۴ تا ۱۵]

قُلْ أَ غَیْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِیًّا فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ یُطْعِمُ وَ لا یُطْعَمُ قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَ لا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِینَ (۱۴) قُلْ إِنِّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (۱۵)

[۷]

ترجمه‏

بگو: آیا جز خدا را ولى و صاحب اختیار خود قرار دهم؟ خدا آفریدگار آسمانها و زمین است. اطعام میکند و اطعام نمیشود. بگو: به من دستور داده شده است که اولین مسلم باشم و از مشرکین نباشم.

بگو: اگر خدا را معصیت کنم، از عذاب روزى بزرگ مى‏ترسم.

 

بیان آیه ۱۴- ۱۵

لغت‏

فطره: آفرینش موجودات و آوردن آنها از نیستى به هستى. ابن عباس گوید: من معناى «فاطر» را نفهمیده بودم. تا اینکه دو نفر عربى که بر سر چاهى اختلاف داشتند، نزد من آمدند و یکى از آنها گفت: «انا فطرتها» یعنى: من از اول چاه را حفر کرده‏ام.

 

اعراب‏

غَیْرَ اللَّهِ‏: مفعول دوم «اتخذ» إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی‏: ممکن است جمله معترضه باشد و محلى از اعراب نداشته باشد و ممکن است جمله حالیه باشد در هر صورت، جواب شرط محذوف است.

 

شان نزول‏

گفته‏اند: اهل مکه، به پیامبر گفتند:

– دین قومت را رها کردى. میدانیم که این کار را از روى فقر انجام داده‏اى. ما مقدارى از اموال خود را بتو مى‏دهیم که از همه ما ثروتمندتر شوى.

به همین مناسبت، آیه نازل شد.

 

مقصود

قُلْ أَ غَیْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِیًّا فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏: به این مشرکین بگو:

چگونه ممکن است از خدایى که آسمانها و زمین را از نیستى بهستى آورده است، دور شوم و جز او را ولى و سرور و صاحب اختیار خود قرار دهم؟

ولىّ، کسى است که صاحب اختیار کسى باشد. مقصود این است که من کسى را جز خدا ولى خودم قرار نمیدهم، لکن جمله را بصورت پرسش آورده، تا در بیان مقصود، رساتر باشد.

وَ هُوَ یُطْعِمُ وَ لا یُطْعَمُ‏: او خداى است که موجودات را روزى میدهد و نیازى بروزى دیگران ندارد. اما علت اینکه بجاى روزى دادن، اطعام کردن را بکار مى‏برد، این است که مردم بیشتر نیازمند طعام هستند. بعلاوه، از این بیان، استنباط میشود که خداوند شباهتى به موجودات جسمانى که نیازمند غذا هستند، ندارد. تنها موجودات جسمانى به غذا محتاجند.

این آیه، استدلال محکمى است در برابر کافران. کسى که خالق آسمانها و زمین و پدید آورنده موجودات و مدبر و رازق و اطعام کننده ایشان است و همه موجودات، دست نیاز بسوى درگاه او بر آورده‏اند، برتر از آن است که مانند و نظیرى داشته باشد.

او قادر، قاهر، غنى و حىّ است و جز او کسى سزاوار پرستش نیست.

قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ‏: بگو: خدا بمن فرمان داده است که نخستین کسى باشم که در برابر فرمانش تسلیم و در برابر حکمش راضى باشم. پیش از همه، خدا را عبادت کنم و پیش از همه بعد از دوران فترت رسل به او ایمان آورم، بنا بر این او اولین مؤمن و مسلمان است، زیرا بر او وحى نازل شده است.

برخى گویند: یعنى مامورم که اولین خاضع و مؤمن و حق شناس و رها کننده شرک و بت پرستى باشم. چنان که موسى گفت: «سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ» (اعراف ۱۴۳: خدایا منزهى تو. بدرگاهت توبه مى‏کنم و من نخستین مؤمن هستم) مقصود موسى این بود که من از کسانى نیستم که میخواستند ترا بچشم بنگرند. و چنان که ساحران دربار فرعون گفتند: «إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطایانا أَنْ کُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِینَ» (شعراء- ۵۱.) یعنى: طمع ما این است که خدا از خطاهاى ما در گذرد، زیرا ما نخستین کسانى هستیم که به سحر نبودن عصا و حق بودن آن از میان ساحران ایمان مى‏ آوریم.

وَ لا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِینَ‏: نه تنها به من امر کرده است که اولین مؤمن و مسلم باشم، بلکه امر کرده است که خود را از صف مشرکین خارج سازم.

قُلْ إِنِّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ‏: بگو من یقین دارم و مى‏ترسم که اگر امر خدا را ترک و او را معصیت کنم یا غیر او را ولى خود قرار داده، پرستش کنم، در آن روز بزرگ و هولناک که دلها را به طپش مى‏افکند، یعنى روز قیامت، گرفتار عذاب خدا شوم‏.

 

[سوره الأنعام (۶): آیات ۱۶ تا ۱۸]

مَنْ یُصْرَفْ عَنْهُ یَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ وَ ذلِکَ الْفَوْزُ الْمُبِینُ (۱۶) وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا کاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ وَ إِنْ یَمْسَسْکَ بِخَیْرٍ فَهُوَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ (۱۷) وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ (۱۸)

[۸]

ترجمه‏

هر کس عذاب خدا در آن روز، از او برداشته شود، خدا او را رحم کرده و این، رستگارى بزرگ است.

اگر از جانب خدا زیانى بتو برسد، جز او کسى آن زیان را دور نمیسازد و اگر خیرى بتو رسد. او بر هر چیزى تواناست. او مقتدر و بر سر بندگان خویش غالب است.

او حکیم و آگاه است.

 

بیان آیه ۱۶

قرائت‏

یصرف: حمزه و کسایى و خلف و یعقوب و ابو بکر، بفتح یاء و کسر راء و دیگران بضم یاء و فتح راء خوانده‏اند. بنا بر اول فاعل «یصرف» ضمیر عاید به «ربى» است ممکن است ضمیر مفعول که عاید به عذاب است نیز حذف شده باشد. بدیهى است که «من» شرطیه است و موصوله نیست تا عاید آن حذف شده باشد. بنا بر قرائت دوم، نایب فاعل ضمیر مستتر است که به عذاب برمیگردد. در هر صورت ضمیر «عنه» به «من» برمیگردد.

 

مقصود

مَنْ یُصْرَفْ عَنْهُ یَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ‏: آنان که از عذاب خدا در روز قیامت، آسوده هستند و خدا آنها را آمرزیده است، حتماً از رحم و پاداش خدا برخوردار مى‏شوند. مقصود این است که تنها عذاب از آنها برداشته نمیشود، بلکه مورد رحمت خدا نیز قرار مى‏گیرند.

وَ ذلِکَ الْفَوْزُ الْمُبِینُ‏: رستگارى آشکار، همین است.

ممکن است مقصود این باشد، که تنها عذاب از کسانى برداشته میشود که رحمت خدا شامل حالشان شود. از پیامبر گرامى روایت شده است که فرمود:

– به خدا هیچکس با عمل خود داخل بهشت نمیشود.

گفتند:

– یا رسول اللَّه، حتى شما؟! دست را بر سر گذاشت و با صداى بلند فرمود.

– حتى مرا هم در دریاى رحمت و فضل خود فرو خواهد برد.

 

بیان آیه ۱۷- ۱۸

مقصود

اکنون این مطلب را بیان میکند که تنها خداوند مالک سود و زیان است.

مى‏فرماید:

وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا کاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ: اگر خداوند ترا دچار فقر یا بیمارى یا گرفتارى دیگرى کند، هیچکس جز خودش قادر نیست که ترا نجات دهد و آسوده کند.

وَ إِنْ یَمْسَسْکَ بِخَیْرٍ فَهُوَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ: و اگر از جانب خداوند روزى فراوان و تندرستى و دیگر امور پسندیده دنیا، نصیب تو شود، او بر همه چیز قادر است و سود و زیان مردم بدست اوست. هیچکس قادر نیست که جلو سود و زیانهایى که خدا بمردم مى‏رساند، بگیرد.

پرسش مس کردن، خاصیت اجسام است، اما خدا جسم نیست که کسى را مس کند. چرا مى‏گوید: «إِنْ یَمْسَسْکَ اللَّهُ …»؟

پاسخ مقصود این نیست که خدا کسى را مس میکند، بلکه مقصود این است که سود و زیان از جانب خداوند بر مردم نازل میشوند و آنها را مس میکنند. در حقیقت، سود و زیان مردم را مس میکنند نه خدا.

کلمه ‏هاى «ضرّ» و «خیر» دو اسم جامع هستند که شامل هر سود و زیانى میشوند.

وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ‏: او بر بندگان خویش غالب است. همه بندگان در زیر نفوذ قدرت او قرار دارند و هیچکس از قلمرو قدرت او خارج نیست. نظیر آن‏ «یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ» است (فتح ۱۰) مقصود این است که خدا از همه قویتر است.

وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ: خداوند در عین اینکه قادر و قاهر است، حکیم و آگاه است و هیچ کارى را بدون مصلحت، انجام نمیدهد.

«قاهر» یا صفت فعل است یا صفت ذات. بنا بر تفسیرى که ما کردیم و قاهر را به معناى قادر بودن ذات حق دانستیم، صفت ذات است، اما برخى هم صفت فعل دانسته‏اند.

گویند: خداوند هنگامى قاهر است که دیگرى را مقهور و مغلوب خود قرار دهد. بنا بر این معنى، قاهر صفت همیشگى حق نیست.

 

[سوره الأنعام (۶): آیات ۱۹ تا ۲۰]

قُلْ أَیُّ شَیْ‏ءٍ أَکْبَرُ شَهادَهً قُلِ اللَّهُ شَهِیدٌ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ أَ إِنَّکُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ آلِهَهً أُخْرى‏ قُلْ لا أَشْهَدُ قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنَّنِی بَرِی‏ءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ (۱۹) الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمُ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ (۲۰)

[۹]

ترجمه‏

بگو: چه چیزى براى شهادت بزرگتر است؟ بگو: خدا میان من و شما گواه است. این قرآن بمن وحى شده است تا شما و هر کس که قرآن باو برسد، بترسانم.

آیا شما شهادت مى‏دهید که با خدا خدایان دیگرى است؟ بگو: من گواهى نمیدهم.

بگو: فقط او خداى یکتاست و من از آنچه شریک قرار میدهید، بیزارم.

آنان که کتاب بر آنها نازل کرده‏ایم، پیامبر را چنان مى‏شناسند که پسران خود.

آنان که خویشتن را بزیان افکنده‏اند، ایمان نمى‏آورند.

 

بیان آیه ۱۹- ۲۰

اعراب‏

شهاده: تمیز وَ مَنْ بَلَغَ‏: در محل نصب به انذار. عائد موصول حذف شده است.

الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ‏: مبتدا. خبر آن «یعرفونه» الَّذِینَ خَسِرُوا: صفت‏ «الَّذِینَ آتَیْناهُمُ» یا مبتدا

 

شان نزول‏

کلبى گوید: اهل مکه، خدمت پیامبر آمده، عرض کردند:

– آیا خدا پیامبرى جز تو سراغ نداشت که بفرستد؟ هیچکس ترا تصدیق نمیکند.

از یهودیان پرسیده‏ایم، آنها هم در کتابهاى خود بنام تو بر نخورده‏اند. اکنون شاهدى بیاور که برسالت تو شهادت دهد.

از اینرو آیه نازل شد.

 

مقصود

قُلْ أَیُّ شَیْ‏ءٍ أَکْبَرُ شَهادَهً: به این کفار بگو: چه چیز در نظر شما براى شهادت به رسالت من مهمتر است تا همان را بیاورم و گواه صدق گفتار خویش قرار دهم؟ ممکن است بگویند: خدا از همه چیز و همه کس مهمتر است. اگر اینطور گفتند، چه بهتر؟! و اگر نگفتند، تو بگو.

قُلِ اللَّهُ شَهِیدٌ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ‏: بگو: خداوند میان من و شما گواه است و به رسالت و نبوت من گواهى میدهد. و بقولى: یعنى خدا شاهد است که من تبلیغ رسالت مى‏کنم و شما تکذیبم مى‏کنید.

وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ‏: خدا این قرآن را بعنوان‏ دلیل یا گواه راستگویى من، بر من نازل کرده است تا شما و هر کس که تا روز قیامت قرآن به او برسد، از عذاب خداوند بترسانم.

حسن در تفسیر خود از پیامبر روایت کرده است که: هر کس که صداى دعوت من به یگانه پرستى به او برسد، مصداق این آیه است و بر او اتمام حجت شده است.

محمد بن کعب گوید: هر کس که قرآن به او برسد، گویى پیامبر اسلام را دیده و سخن او را شنیده است.

مجاهد گوید: قرآن بهر جا بیاید، دعوت کننده و ترساننده است. وى همین آیه را مى‏خواند.

در تفسیر عیاشى است که امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام میفرمودند:

معناى‏ «مَنْ بَلَغَ» این است که هر کس، امامى از آل محمد (ص) ببیند که مردم را بوسیله قرآن مى‏ترساند، مثل این است که خود پیغمبر را دیده است. بنا بر این بیان‏ «مَنْ بَلَغَ» در محل رفع و عطف بر ضمیر مستتر در «انذر» است.

دلالت آیه‏

از این آیه، برمى‏آید که خدا را مى‏توان «شی‏ء» نامید، زیرا در جواب‏ «قُلْ أَیُّ شَیْ‏ءٍ أَکْبَرُ شَهادَهً» مى‏فرماید «قُلِ اللَّهُ» شی‏ء چیزى است که بتوان به آن علم پیدا کرد و از آن خبر داد، بنا بر این خداوند «شی‏ء» است اما نه مثل اشیاء دیگر. او با موجودات جهان- اعم از موجودات جوهرى و عرضى- تفاوت دارد و اشتراک اسمى موجب مشابهت و برابرى او با موجودات دیگر نمیشود.

از جمله‏ «مَنْ بَلَغَ» استفاده میشود که پیامبر، خاتم انبیا و مبعوث بهمه جهانیان در همه اعصار است.

در آیه بعد، براى توبیخ آنها مى‏فرماید أَ إِنَّکُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ آلِهَهً أُخْرى‏: این جمله، بصورت استفهام و پرسش است: اما معناى آن انکار و ردّ است. یعنى: شما چگونه شهادت مى‏دهید که با خداوند، خدایان دیگرى است، با اینکه بطلان این مطلب، مسلم است و دلایل روشنى در دست است که خدا یکى است؟[۱۰] اکنون به پیامبر خود میفرماید:

قُلْ لا أَشْهَدُ: بگو: من چنین شهادتى نمى‏دهم. اگر چه شما بدون هیچگونه دلیلى شهادت مى‏دهید و بزعم خود براى خدا اثبات شریک مى‏کنید.

شاهد به کسى مى‏گویند که براى اثبات دعواى مدعى گواهى مى‏دهد.

قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنَّنِی بَرِی‏ءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ‏: به کسانى که شهادت مى‏دهند که خدایان دیگرى با خدا هستند، بگو: خداوند، معبود یکتا و یگانه است.

من از بتهاى شما و از بت پرستیهاى شما بیزارم.

علما مى‏گویند: مستحبّ است کسى که مسلمان میشود، شهادتین را بر زبان آورد و از هر دینى بجز اسلام تبرى جوید.

اکنون این نکته را بیان مى‏کند که کفار بر دو دسته‏اند: جاهل و معاند.

مى‏فرماید:

الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمُ‏: این جمله را در سوره بقره، تفسیر کرده‏ایم.

الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ‏: آنان که خود را بزیان افکنده‏اند، ایمان نمى‏آورند. اگر «الذین» صفت براى «الذین» اول باشد، منظور اهل کتاب است که با اینکه وى را همچون فرزندان خود مى‏شناسند، دچار زیانکارى شده، به او ایمان نمى‏آورند. اما اگر ارتباطى به سابق نداشته باشد، شامل همه کفار میشود.

ابو حمزه ثمالى گوید: وقتى که پیامبر گرامى اسلام وارد مدینه شد، عمر به عبد اللَّه بن سلام گفت: خداوند در قرآن کریم فرموده است که: اهل کتاب، پیامبر را همچون فرزندان خود مى‏شناسند. آیا این مطلب صحیح است؟

عبد اللَّه بن سلام گفت: ما پیامبر را با همان اوصافى که خداوند بیان کرده‏ است، در میان شما مى‏شناسیم. همانطورى که فرزندان خود را مى‏شناسیم. بخدا قسم، من محمد (ص) را از پسرم بهتر مى‏شناسم.

عمر گفت: چطور؟

پاسخ داد: محمد را با اوصافى که خداوند برایش شمرده است، مى‏شناسم و اطمینان پیدا مى‏کنم. اما در باره پسرم اطمینان ندارم. شاید مادرش خطایى کرده باشد.

عمر گفت: توفیق یافتى و راست گفتى و بصواب رفتى.

 

 

[سوره الأنعام (۶): آیات ۲۱ تا ۲۴]

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیاتِهِ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (۲۱) وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا أَیْنَ شُرَکاؤُکُمُ الَّذِینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (۲۲) ثُمَّ لَمْ تَکُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاَّ أَنْ قالُوا وَ اللَّهِ رَبِّنا ما کُنَّا مُشْرِکِینَ (۲۳) انْظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما کانُوا یَفْتَرُونَ (۲۴)

[۱۱]

ترجمه‏

ظالم‏تر از کسى نسبت دروغ به خدا مى‏ دهد و آیات خدا را تکذیب مى‏کند، کیست؟ ستمکاران رستگار نمیشوند.

روزى که همه آنها را محشور مى‏کنیم. سپس به آنهایى که براى خدا شریک قرار داده‏اند، گوییم کجایند شریکان شما که مى‏پنداشتند شریک خدا هستند؟

آن گاه پاسخ آنها جز این نباشد که گویند: قسم بخدا، پروردگارمان، که ما مشرک نبوده‏ایم.

بنگر که چگونه بخود دروغ بستند و دروغى که ساخته بودند، گم میشود و براى آنها سودى ندارد.

 

بیان آیه ۲۱- ۲۲

قرائت‏

نحشرهم: یعقوب این کلمه را به یاء و دیگران به نون خوانده‏اند. قرائت یاء بنا بر این است که ضمیر آن به «اللَّه» برگردد و قرائت نون بنا بر این است که کلامى مستقل باشد.

 

اعراب‏

وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ‏: یعنى «اذکر یوم …» الَّذِینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ‏: عائد موصول حذف شده است. همچنین دو مفعول «تزعمون» یعنى «تزعمونهم شرکاء»

 

مقصود

اکنون خداوند متعال، در مقام توبیخ آنها بر آمده، میفرماید:

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیاتِهِ‏: این استفهام به معناى انکار است. ابن عباس گوید: یعنى هیچکس ستمکارتر از کسى که بخدا نسبت دروغ داده:

خدایان دیگرى را شریکش قرار میدهد یا قرآن و پیامبر و معجزاتش را تکذیب مى‏کند، نیست.

إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ‏: مردم ستمکار، یعنى کسانى که به نبوت حضرت محمد (ص) کافرند و آیات خدا را تکذیب و انکار مى‏کنند، برحمت و ثواب و رضوان خدا و نجات از آتش رستگار نمى‏شوند.

وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً: روزى بیاید که همه آنها را از قبرها محشور و وارد محل حساب کنیم.

ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا أَیْنَ شُرَکاؤُکُمُ الَّذِینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ‏: آن گاه به آنها که براى ما شریکانى قرار داده‏اند، خواهیم گفت: کجایند آنان که گمان مى‏کردند شریک ما هستند؟

در وجه این سؤال، اختلاف شده است.

برخى گویند: روز قیامت، مشرکین مى‏بینند خداوند از گناه اهل توحید در مى- گذرد. بیکدیگر مى‏گویند: هر گاه از شما سؤال کردند، بگویید: ما یکتا پرست بوده‏ایم.

هنگامى که خداوند آنها را جمع مى‏کند، به آنها مى‏گوید: شرکاء کجا هستند؟ تا بدانند که خداوند علم دارد که آنها مشرک بوده‏اند و کتمان کردن براى آنها سودى ندارد.

بیشتر مفسران گویند: مشرکین گمان مى‏کنند که بتها پیش خدا آنها را شفاعت خواهند کرد. روز قیامت به آنها گفته میشود: کجایند آنان که شریک خدا مى‏پنداشتید و گمان میکردید که شفیع شما خواهند شد؟ بدینترتیب آنها را توبیخ کرده، سرکوفت مى‏دهند.

اینکه مى‏گوید: شرکاى ایشان، بخاطر این است که آنان بتها را براى خاطر خودشان شریک خدا مى‏پنداشتند. زعم به معناى دروغ است. ابن عباس گوید: هر زعمى در کتاب خدا بمعناى دروغ است. این آیه، دلیل است بر ردّ جبریان و اثبات معاد و زنده شدن تمام مردم.

 

 

بیان آیه ۲۳- ۲۴

قرائت‏

لم تکن فتنتهم: اهل مدینه و ابو عمرو و ابو بکر از عاصم و خلف «لم تکن» را به تاء «فتنتهم» را به نصب و ابن کثیر و ابن عامر و حفص از عاصم به رفع خوانده‏اند.

حمزه و کسایى و یعقوب «لم یکن» را به یاء «فتنتهم» را به نصب خوانده‏اند. بنا بر اینکه «فتنتهم» به نصب خوانده شود، فاعل «لم تکن» قول است که چون مقصود از آن فتنه است، مؤنث آورده شده، چنان که اگر فعل به یاء هم خوانده شود، فاعل آن قول است. قرائت متن به این اعتبار است که «فتنتهم» فاعل است.

ربنا: حمزه و کسایى و خلف به نصب و دیگران به جر خوانده‏اند. وجه نصب این است که بتقدیر «یا ربّنا» و وجه جر این است که صفت باشد.

 

 

لغت‏

فتنه: آزمایش. «فتن الرجل بالمرأه» یعنى آن مرد شیفته آن زن شد. شاعر گوید:

لئن فتنتنى لهى بالامس افتنت‏ عقیلا فامسى قد قلى کل مسلم‏

یعنى: اگر دنیا مرا آزمود و شیفته خود کرد، دیروز هم عقیل را چنان شیفته خود کرد که هر مسلمانى را بخشم در آورد.

 

 

اعراب‏

کیف: مفعول «کذبوا»

 

 

مقصود

اکنون خداوند بنقل پاسخ آنها پرداخته، مى‏فرماید:

ثُمَّ لَمْ تَکُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلَّا أَنْ قالُوا وَ اللَّهِ رَبِّنا ما کُنَّا مُشْرِکِینَ‏: در باره معناى‏ فتنه، اختلاف است:

۱- یعنى: پاسخ آنها این است که مى‏گویند: بخدا ما مشرک نبودیم، زیرا وقتى که از آنها سؤال میکنند که: شرکا کجا هستند؟ در حقیقت آنها را امتحان میکنند.

پاسخ این امتحان چیزى جز این نیست که بگویند: بخدا ما مشرک نبودیم.

۲- یعنى: عذر آنها این است که بگویند ما مشرک نبودیم. این معنى از ابن عباس و قتاده و مروى از امام صادق (ع) است.

۳- زجاج گوید: این آیه داراى معناى لطیفى است که کسانى مى‏فهمند که به رموز کلام آشنا باشند. خداوند متعال، در این آیات، گفتگوهایى که میان پیامبر و مشرکین ردّ و بدل شده بود و شیفتگى و دلبستگى ایشان را نسبت بشرک بیان کرد. بدیهى است که این شیفتگى و دلبستگى سرانجام خوشى ندارد و عاقبت کار، آنها بخود مى‏آیند و به بیهودگى رفتار خود و بى‏ارزشى بتها پى مى‏برند و از آنها تبرى میجویند. خیلى عادى است که هر گاه انسانى شخص گمراهى را دوست بدارد، همین که آن شخص دچار هلاکت و بدبختى شد، از او نفرت پیدا مى‏کند. آن گاه به او مى‏گویند که دوستى تو نسبت بآن شخص، بخاطر این بود که شیفته و دلبسته او شده بودى. پس فتنه در اینجا به معناى شرک و شیفتگى به بتهاست. مؤید این مطلب روایت عطا از ابن عباس است که:

مقصود از فتنه آنها، شرک آنها در دنیاست. بازگشت این معنى به حذف مضاف است.

یعنى: عاقبت فتنه آنها (عاقبه فتنتهم) جز این نیست که بگویند ….

پرسش چگونه ممکن است در آنجا دروغ بگویند و قسم دروغ بخورند، با اینکه آنجا دار تکلیف نیست؟ مردم بخاطر مشاهده حقایق و بر طرف شدن شک و تردید و معرفت آنها نسبت بخدا، ناگزیرند دست از کارهاى زشت بردارند.

پاسخ معناى گفتار آنها این است که: ما بر حسب اعتقاد خودمان در دنیا مشرک نبوده‏ایم.

چه مشرکین در دنیا معتقدند که راه صواب مى‏پیمایند. از همین جهت است که در آخرت‏ بر این اعتقاد خود سوگند یاد میکنند و خود را راستگو میدانند.

برخى گوید: علت اینکه سوگند میخورند، این است که بر اثر ترس از قیامت، عقل خود را از کف داده‏اند، اما همین که عقلشان بجا آمد، زبان به اقرار و اعتراف مى‏گشایند.

ممکن است با مشاهده اهوال قیامت، چنان مدهوش شده باشند که شرک خود را در دنیا فراموش کرده باشند.

انْظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ‏: ببین اینها چگونه بر خویشتن دروغ مى‏بندند و سوگند دروغ یاد مى‏کنند.

این استفهام، براى اظهار تعجب و شگفتى است. منظور این نیست که پیامبر به صحنه قیامت نگاه کند، زیرا آخرت هنوز فرا نرسیده و قابل دیدن نیست. منظور این است که پیامبر در باره این گفتار دقت کند.

در اینجا خداوند آنها را دروغگو معرفى مى‏کند، در حالى که آنها بعقیده خودشان راستگو هستند. علت این است که دروغ عبارت از خلاف واقع گفتن است. خواه گوینده، علم داشته باشد که خلاف واقع مى‏گوید یا نه. آنها مى‏گویند: ما مشرک نبوده‏ایم. در حالى که مشرک بوده‏اند. پس دروغگو هستند.

جبائى گوید: یعنى ببین آنها چگونه در دنیا بخود دروغ مى‏بندند و با اینکه حقیقتاً مشرک هستند، معتقدند که بر حقند.

وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما کانُوا یَفْتَرُونَ‏: آنها بدروغ مى‏گفتند: بتها پیش خدا شفاعت ما مى‏کنند. روز قیامت بتها را نمى‏بینند و از آنها نفعى نمى‏برند. برخى گویند: این جمله اختصاصى به بتها ندارد. اصولا هر چه را که انسان بغیر از خداوند پرستش کند، در روز قیامت گمش مى‏کند و نفعى از او نمى‏برد.

 

 

یک بحث کلامى‏

عدلى مذهبان اختلاف کرده ‏اند که آیا مردم در آخرت، ممکن است دروغ بگویند.

بنا بر آنچه ما گفتیم، صحیح این است که ممکن نیست. برخى گویند ممکن است بر اثر ترس و وحشت، دروغ بگویند، اما همین که بهشتیان وارد بهشت و دوزخیان وارد دوزخ شدند، دیگر ممکن نیست کسى دروغ بگوید یا کار زشتى کند. بلکه ناچارند زشتى‏ها را ترک کنند. این قول از ابى بکر بن اخشید است. برخى از متکلمین مى‏گویند:

در همه حال ممکن است دروغ بگویند یا کار زشت کنند.

 

 

[سوره الأنعام (۶): آیات ۲۵ تا ۲۶]

وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّهً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَهٍ لا یُؤْمِنُوا بِها حَتَّى إِذا جاؤُکَ یُجادِلُونَکَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذا إِلاَّ أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ (۲۵) وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْأَوْنَ عَنْهُ وَ إِنْ یُهْلِکُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ (۲۶)

[۱۲]

ترجمه‏

برخى از آنها بتو گوش مى‏دهند. ما بر دلهاى ایشان پوشش و در گوشهاى ایشان سنگینى افکنده‏ایم که نفهمند. آنها هر آیه‏اى ببینند، ایمان نمى‏آورند. حتى هنگامى که نزد تو مى‏آیند، با تو بجدال پرداخته، کافران گویند: این نیست مگر احادیث عجیب و غریب گذشتگان.

آنها مردم را از وى نهى میکند. و از وى دور میشوند و جز خویشتن را هلاک نمیکنند و نمیدانند.

 

بیان آیه ۲۵

لغت‏

اکنّه: پوشش‏ها. جمع «کنان» وقر: سنگینى گوش. شاعر گوید:

و کلام سیئ قد وقرت‏ اذنى منه و ما بى من صمم‏

یعنى: سخن زشتى که گوش من از آن سنگین شد، در حالى که من دچار کرى نیستم.

اساطیر: جمع «اسطوره» و «اسطاره» این کلمه از «سطر کتاب» یعنى نوشتن کتاب گرفته شده است. مقصود از «اساطیر الاولین» نوشته‏هاى عجیب و غریب پیشینیان است. جمع «سطر» به «اسطار» بسته میشود و «اسطار» به «اساطیر» بنا بر این ممکن است «اساطیر» جمع جمع باشد. شاعر گوید:

انى و اسطار سطرن سطرا لقائل یا نصر نصرا نصرا

یعنى: قسم به سطرهایى که نوشته شده‏اند، من مى‏گویم: اى نصر، یارى کن.

جدال: خصومت‏

 

 

اعراب‏

أَنْ یَفْقَهُوهُ‏: مفعول له. یعنى «کراهه ان …» یُجادِلُونَکَ‏: حال‏

 

شان نزول‏

گفته‏اند: گروهى از مشرکین مکه، که نضر بن حارث و ابو سفیان و ولید بن مغیره و عتبه بن ربیعه و برادرش شیبه و … از آنها بودند، در مجلس پیامبر که مشغول قرائت قرآن بود، نشستند و به نضر گفتند: محمد چه میخواند؟ گفت: داستانهاى عجیب و غریب‏ گذشتگان. نظیر آنچه که من در باره گذشتگان براى شما نقل میکردم.

این آیه بهمین مناسبت نازل شد.

 

مقصود

اکنون خداوند در باره حال آنها در موقع استماع قرآن مى‏فرماید:

وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّهً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً: گروهى از کفار که سابقاً در باره آنها سخن گفتیم و بقول مجاهد، یعنى قریش به کلام تو گوش میکنند. اما بر دلهاى آنها پرده‏اى افکنده‏ایم و در گوش‏هاى آنها سنگینى قرار داده‏ایم، تا سخن ترا نفهمند.

ابو عاصم عامرى گوید: بهترین اقوال در اینباره این است که روایت شده، که پیامبر اسلام، شبها نماز را بلند میخواند و در ضمن نماز قرائت قرآن میکرد، بامید اینکه کسى گوش کند و درباره معناى آن بیندیشد و ایمان آورد. مشرکین وقتى که صداى او را مى‏شنیدند، بآزارش پرداخته، او را از بلند خواندن قرآن منع میکردند.

خداوند متعال آنها را خواب میکرد و بر دلهاى ایشان پوششى مى‏افکند که از هدف خویش باز ایستند و نتوانند پیامبر را اذیت و منع کنند. این کار را خداوند هنگامى میکرد که آنها دلایل پیامبر را شنیده بودند و بر آنها اتمام حجت شده بود و دیگر مسلم شده بود که ایمان نخواهند آورد. پس القاى خواب بر آنها، تشبیه شده است به افکندن پرده بر دلها و سنگینى در گوشها. زیرا هر دو از نظر خاصیت عدم تدبر و دقت، یکى هستند. به همین معنى است آیه: «وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ حِجاباً مَسْتُوراً» (اسراء ۴۵: هنگامى که قرآن میخوانى میان تو و آنها که به آخرت ایمان ندارند، پرده‏اى قرار میدهیم) یک احتمال هم این است که خداوند جلو فهم آنها را میگیرد و آنها را از فهم باز میدارد، بخاطر کفرشان. یعنى کیفر کفر آنها را اینطور میدهد که موانعى در راه فهم و شنوایى آنها ایجاد کند.

احتمال سوم این است که: کفرى که در دلهاى ایشان است، بطور تشبیه و مجاز،پوشش دل و اعراض و روى گردانى آنها از فهم قرآن را بطور مجاز، سنگینى گوش نامیده است، زیرا با وجود کفر و اعراض ممکن نیست، ایمان حاصل شود، چنان که با وجود پرده بر دل و سنگینى در گوش، ممکن نیست انسان چیزى بفهمد و ایمان بیاورد. اما علت اینکه: عامل سنگینى گوش و پرده افکنى بر دلها را خودش معرفى کرده، این است که: این تشبیه را خود خداوند بکار برده است. یعنى: ما کفر و اعراض ایشان را با پرده دل و سنگینى گوش، همانند دانستیم. چنان که هر گاه انسان کسى را ستایش کند و فضایل و مناقبى به او نسبت دهد، مى‏گوید: من او را فاضل و بزرگوار قرار دادم و هر گاه براى او معایب و گناهانى بشمارد، مى‏گوید: من او را فاسق کردم. در حالى که گوینده فقط اوصاف آنها را بیان کرده، نه اینکه تاثیرى در فضل و فسق آنها داشته است.

نمونه دیگر اینکه مى‏گویند: قاضى فلان کس را عادل ساخت. یعنى حکم به عدالت او کرد و حال او را آشکار ساخت. شاعر گوید:

جعلتنى باخلا کلا و رب منى‏ انى لأسمح کفا منک فى اللزب‏

یعنى: تو مرا بخیل شمردى. سوگند به خداى منى، چنین نیست، من در روزگار قحطى از تو دست بازترم.

وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَهٍ لا یُؤْمِنُوا بِها: ابن عباس گوید: یعنى اگر هر چیز عبرت- آموزى بنگرند، ایمان نمى ‏آورند. برخى گویند: یعنى اگر معجزه ‏اى هم ببینند که دلیل نبوت تو باشد، ایمان نخواهند آورد. بخاطر اینکه عناد دارند.

اگر آیه را بر معناى ظاهرش حمل کنیم، صحیح نیست، زیرا کسى که نمیتواند بفهمد و بشنود، در باره او نمیگویند: عناد دارد و حتى اگر معجزه یا چیز عبرت آموزى هم بنگرد، ایمان نمى‏آورد. چنین کسى را نمیتوان غافل معرفى کرد و تکذیب آیات را بر او عیب دانست، زیرا او ممنوع از فهم است.

اما حل اشکال این است که: خداوند در وصف بعضى از کفار میفرماید:

«وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَیْهِ آیاتُنا وَلَّى مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْها» (لقمان ۷: هر گاه آیات ما برایش خوانده شود، طورى روى گردان میشود که گویى نشنیده است) و اگر در گوش‏ آنها طورى سنگینى بود که نمى‏شنیدند، چه معنى داشت که بدنبال آن بگوید: «کَأَنَّ فِی أُذُنَیْهِ وَقْراً» (گویا در گوشهایش سنگینى است) و چه معنى داشت که او را مورد نکوهش قرار دهد، زیرا او قوه شنوایى ندارد و کسى که این قوه را ندارد، بر ترک شنوایى نکوهش نمیشود؟ (پس منظور این است که با اینکه میشنوند، همانند کرها هستند و مطلب را درک نمیکنند).

حَتَّى إِذا جاءُوکَ یُجادِلُونَکَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذا إِلَّا أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ‏ اینان هنگامى که روزها نزد تو مى‏آیند، براى کسب فضیلت و ارشاد نمى‏آیند، بلکه میخواهند با تو مجادله کنند و سخن ترا مردود و باطل شمارند و دلایل توحید و نبوت، براى آنها سودى ندارد. کافران مى‏گویند: این قرآن سخن خدا نیست. داستانهایى از گذشتگان است که نوشته‏اند و بیادگار گذاشته

‏اند.

برخى گویند: منظور از «أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ» مطالب پوچ و مهملى از قبیل داستان «رستم و اسفندیار» است که در شاهنامه‏ها و «خدا نیامک» ها بوسیله یک مشت مهمل گو و دروغ پرداز، براى نسلهاى تیره بخت بیادگار مانده و هیچ نفعى براى آنها ندارد.

برخى گویند: جدال آنها همین بود که قرآن را از سنخ مطالب اساطیرى معرفى مى‏کردند. نظیر جدال دیگر آنها که: چرا آنچه خودتان مى‏کشید، میخورید، اما آنچه خدا کشته است، نمیخورید؟!

 

بیان آیه ۲۶

لغت‏

نأى: دورى. «ینئون عنه» یعنى از آن دور میشوند.

 

مقصود

وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْأَوْنَ عَنْهُ‏: ابن عباس و محمد بن حنفیه و حسن و سدّى گویند: یعنى کافران مردم را از پیروى پیامبر نهى میکنند و خود از او دور میشوند و فرار میکنند. قتاده و مجاهد گویند: یعنى مردم را از شنیدن قرآن منع مى‏کنند تا در دلشان اثر نکند و خود از استماع قرآن دور میشوند.

برخى گویند: این آیه در باره ابو طالب، پدر گرامى على علیه السلام است. یعنى مردم را از آزار پیامبر منع و خود از او پیروى نمیکنند. لکن این مطلب صحیح نیست، زیرا این آیه، دنباله آیاتى است که همه در نکوهش کفار هستند. به اجماع اهل بیت علیهم السلام ابو طالب داراى ایمان بوده است و اجماع و اتفاق ایشان براى ما حجت است، زیرا آنها یکى از دو «ثقل» هستند که پیامبر خدا امر به تمسک به آنها کرده و گفته است: «اگر به آنها تمسک جویید، هرگز گمراه نمیشوید» طبرى مى‏نویسد: رؤساى قریش، وقتى احساس کردند که ابو طالب، سرسختانه از پیامبر دفاع میکند، نزد او رفتند و گفتند، اینک عماره بن ولید که از جوانان قریش و صاحب جمال وجود و شهامت است بتو واگذار مى‏کنیم تا تو هم برادر زاده‏ات را که باعث تفرقه ما شده و ما را بیخرد میخواند، بما واگذار کنى و او را بکشیم.

ابو طالب گفت:

– زهى بى ‏انصافى! شما فرزندتان را بمن واگذار میکنید که از او پذیرایى کنم و من فرزندم را به شما واگذار کنم که او را بکشید؟ قاعده این است که منهم‏

فرزند شما را بکشم.

آن گاه چنین گفت،- از پیامبر خدا با شمشیرهایى که از سفیدى میدرخشند و همچون جهش برق زود گذر نیستند، دفاع میکنم.

– از رسول خدا دفاع و حمایت مى‏کنم، همچون حمایت کننده‏اى دلسوز و مهربان‏[۱] گفتار و اشعار بسیارى از وى در دست است که همه شاهد اسلام وى هستند و از حد شمار، بیرون هستند. مى‏گوید:

– مگر نمیدانید که ما محمد را همچون موسى پیامبرى یافتیم که نامش در کتب آسمانى پیشین ثبت است؟

– آیا پدر ما هاشم، براى جنگ کمر خود را نبست و فرزندان خود را به جنگ و نبرد سفارش نکرده است؟[۲] در یک قصیده مى‏فرماید:

– به احمد گفتند: ترا عقلى کامل نیست و از سببى قوى حمایت نمیشوى.

– بدانید که او بحق آمده است و زبانش را بدروغ نمى‏آلاید.[۳] در قصیده‏اى که برادر خود حمزه را به پیروى از پیامبر تشویق کرد، مى‏فرماید:

– اى ابا یعلى، بر دین احمد صبر و استقامت داشته باش. دین را با صبر و شکیبایى آشکار کن که توفیق پیدا مى‏کنى.

– خوشحال شدم که اظهار ایمان کردى. در راه خدا یار پیامبر خدا باش‏[۴] در قصیده‏اى دیگر میفرماید:

– در راه یارى پیامبر خدا، محمد (ص)، پایدارى میکنم و براى پیروزى او با نیزه و سپاه، مى‏جنگم‏[۵] در ترغیب نجاشى، شاه حبشه، بیارى پیامبر میفرماید.

– اى پادشاه حبشه، بدان که محمد، وزیر موسى و مسیح بن مریم است.

– برنامه‏اى که او آورده مثل برنامه موسى و عیسى براى هدایت است. همگى به امر خدا هدایت مى‏کنند و مردم را حفظ مى‏کنند.

– شما نام او را در کتابهاى خود میخوانید. آنچه که در کتابهاى شما آمده، حدیث راست است، نه حدیث دروغ.

– براى خدا شریک قرار ندهید. اسلام بیاورید که راه حق تاریک نیست.[۶] در وقت مرگ، چنین فرمود:

– پسرم على و بزرگ قوم، عباس را وصیت میکنم که پیامبر نیکو محضر را یارى کنند.

– حمزه که شیرى است حامى حقیقت و جعفر را سفارش میکنم که در برابر مردم از او دفاع کنند.

– مادرم و هر که زاده است، فداى شما. در برابر دشمنان براى احمد، سپر باشید.[۷] از این اشعار، که در قصائد مشهور او موجود است و وصایا و خطبه‏هاى او که نقل همه موجب قطور شدن کتاب میشود، بخوبى برمى‏آید که او هرگز از پیامبر دور نمیشد، بلکه همواره با او معاشر بود و از او حمایت میکرد. بنا بر این، چگونه ممکن است، منظور از این آیه، ابى طالب باشد.

وَ إِنْ یُهْلِکُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ‏: نهى آنها از پیروى پیامبر و دورى آنها از وى، باعث تباهى خود آنها میشود و نمیدانند.

 

 

[سوره الأنعام (۶): آیات ۲۷ تا ۳۰]

وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ وُقِفُوا عَلَى النَّارِ فَقالُوا یا لَیْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُکَذِّبَ بِآیاتِ رَبِّنا وَ نَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (۲۷) بَلْ بَدا لَهُمْ ما کانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ (۲۸) وَ قالُوا إِنْ هِیَ إِلاَّ حَیاتُنَا الدُّنْیا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ (۲۹) وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ وُقِفُوا عَلى‏ رَبِّهِمْ قالَ أَ لَیْسَ هذا بِالْحَقِّ قالُوا بَلى‏ وَ رَبِّنا قالَ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ (۳۰)

[۸]

ترجمه‏

اگر میدیدى آنها را که بر آتش قرار دارند و میگویند: کاش باز مى‏گشتیم. تا آیات خدا را تکذیب نکنیم و ایمان آوریم! لکن آنچه از پیش پنهان میداشتند، براى آنها آشکار میشود و اگر باز گردند، بهمان چیزى که از آن نهى شده‏اند، باز میگردند و آنها دروغگو هستند.

گفتند: زندگى فقط همین زندگى دنیاست و ما زنده نمیشویم اگر آنها را میدیدى که بر پروردگار خود وقوف یافته ‏اند. بآنها گوید آیا این حق نیست؟ گویند:

به پروردگارمان سوگند، حق است. گوید. عذاب را بچشید که کافر بوده ‏اید.

 

 

بیان آیه ۲۷- ۲۸

قرائت‏

حفص از عاصم و حمزه و یعقوب «لا نکذب» و «نکون» را به نصب خوانده‏اند.

ابن عامر دومى را به نصب خوانده است. دیگران هر دو را برفع خوانده‏اند.

قرائت رفع بنا بر این است که عطف بر «نرد» یا به تقدیر «نحن» باشد. قرائت نصب بنا بر این است که این دو فعل داخل در تمنى هستند و تمنى حکم استفهام و امر و نهى دارد. فعلى که بعد از اینها واقع میشود، خواه داراى فاء یا داراى واو باشد، منصوب میشود.

 

لغت‏

وقف: نگهداشتن «وقفت الدابه» یعنى: اسب را نگهداشتم.

بدا: ظاهر شد. بداء نسبت بخداوند جایز نیست، زیرا بهمه چیز عالم است.

 

 

اعراب‏

وَ لَوْ تَرى‏: جواب «لو» محذوف است. در مواردى که در قرآن کریم، جواب «لو» حذف شده است، بمنظور تعظیم و مهم شمردن موضوع است. امرء القیس نیز گوید:

و جئتک لو شی‏ء اتانا رسوله‏ سواک و لکن لم نجد لک مدفعا

یعنى: پیش تو آمدم و اگر قاصدى از غیر تو آمده بود، نمى‏آمدم ولى در برابر تو چاره‏اى نداشتم.

علت اینکه «وقفوا» را بصورت ماضى آورده، این است که چنان این خبر، قطعى و حتمى است که گویى واقع شده است.

 

 

مقصود

روز قیامت، مردم کافر دچار حسرت شده، آرزوى بازگشت مى‏کنند. قرآن در این باره مى‏فرماید:

وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ وُقِفُوا عَلَى النَّارِ: این جمله، سه احتمال دارد: یکى اینکه منظور این است که آنها آتش را مى‏نگرند. دیگر اینکه: یعنى آنها بر روى آتش قرار مى‏گیرند احتمال سوم قول زجاج است که: یعنى آنها داخل آتش میشوند و بمقدار عذاب آن پى مى‏برند. مثلا هر گاه گفته شود: بر سخن فلان کس وقوف یافتم، یعنى فهمیدم و بمقصود او پى بردم.

به پیامبر خود مى‏گوید: روزى که آنها داخل آتش میشوند، اگر آنها را بنگرى، ملاحظه مى‏کنى که بسى هول انگیز و وحشتناک است‏[۹] فَقالُوا یا لَیْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُکَذِّبَ بِآیاتِ رَبِّنا وَ نَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ‏: هنگامى که آتش جهنم را مى‏نگرند، از کردار خود نادم شده، گویند: کاش بدنیا برمى‏گشتیم تا کتابهاى آسمانى و پیامبران خدا را تکذیب نکرده، در صف مؤمنین قرار مى‏گرفتیم.

بَلْ بَدا لَهُمْ ما کانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ‏: در اینباره اقوالى است:

۱- آنچه علما از مطالب کتب آسمانى مخفى کرده بودند، براى ایشان آشکار میشود و متوجه میشوند که عالمان، عناد داشته ‏اند.

۲- کارهایى که در نهان انجام میدادند و پوشیده میداشتند، در آنجا آشکار میشود زیرا اعضاى بدن به آنها گواهى میدهند.

۳- اینها از یک مشت مردمى پیروى کرده‏اند که مساله قیامت و … را از آنها کتمان میکردند. روز قیامت، آنچه توسط ایشان کتمان مى‏شد، آشکار میشود. بدلیل اینکه در آیه بعد مى‏گوید: «آنها گفتند: زندگى منحصر بهمین دنیاست و قیامت‏ و حیات بعد از مرگ، صحیح نیست». این قول از زجاج و حسن است.

۴- یعنى: کیفر کفر و بى‏ایمانى را که در دنیا مخفى مى‏کردند، براى آنها آشکار میشود.

در هر صورت، مقصود این است که در روز قیامت، آنها مفتضح مى‏شوند و اسرارشان فاش و بر ملا میشود.

وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ‏: بازگشت آنها بدنیا سودى ندارد. آنها اگر بدنیا هم بازگردند، رفتارشان بهتر نمیشود. بلکه باز هم دنبال همان رفتار و خوى ناپسند خود را خواهند گرفت و کفر و تکذیب را از نو آغاز مى‏کنند.

وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ‏: این آرزو، دروغ است.

پرسش مگر ممکن است آرزو هم دروغ باشد؟ خبر ممکن است دروغ یا راست باشد.

اما آرزو چطور؟! پاسخ برخى تمام خواسته‏هاى آنها را حمل بر تمنى کرده و گفته‏اند: دروغگویى آنها در امور دیگر است، نه در آنچه آرزو کرده‏اند. مقصود این است که آنها مدعیند که در دنیا کار نیکو کرده و در اعتقاد خود خطا نکرده ‏اند. لکن دروغ مى ‏گویند.

یا اینکه: خداوند میخواهد بفرماید: آنها دروغ مى‏گویند. اگر بدنیا برگردند، اصلاح نمیشوند، بلکه همان خواهند بود که بوده‏اند.

ممکن است مقصود دروغ حقیقى نباشد. یعنى آنها آرزوى کاذب مى‏کنند.

آرزویى که هرگز ممکن نیست عملى شود. گاهى در محاورات عرب، چنین تعبیراتى مشاهده میشود. مثلا به کسى که آرزوى چیز غیر ممکنى کرده است. مى‏گویند: «کذب املک» یعنى: آرزویت دروغ است. شاعر نیز گوید:

کذبتم و بیت اللَّه لا تنکحونها بنى شاب قرناها تصر و تحلب‏

یعنى: قسم بخانه خدا، شما آرزوى دروغ مى‏کنید. با او زناشویى نخواهید کرد. اى پسران زنى که موهایش سفید شده و هنوز شیر مى‏دوشد.

پرسش آنها مى‏دانند که بدنیا برنمیگردند. پس چرا آرزوى بازگشت بدنیا مى‏کنند؟

پاسخ از این ایراد، چند جواب ممکن است داده شود:

۱- از کجا مى‏دانیم که اهل آخرت، همه چیز را میدانند؟ تنها چیزى که مى‏دانیم، این است که آنها خدا را بر اثر دیدن نشانیهاى قطعى و مسلم شناخته‏اند، بنا بر این ممکن است، آرزو کنند، بنالند و براى خلاص خود دعا کنند.

۲- ممکن است انسان چیزى را آرزو کند که میداند عملى نمیشود. از اینرو انسان آرزو میکند که چیزى که شده است، کاش نشده بود و چیزى که نشده است، کاش شده بود.

۳- مانعى ندارد که آنها آرزوى بازگشت و ایمان کنند. برخى همه کلام را براى تمنى ندانسته‏اند. قسمتى را تمنى و قسمتى را خبر دانسته‏اند. در حقیقت آنها آرزوى بازگشت کردند و گفتند اگر باز گردیم تکذیب نمیکنم و مؤمن میشویم خداوند میفرماید آنها دروغ مى‏گویند. اگر باز گردند، باز هم تکذیب مى‏کنند و مؤمن نخواهند شد این معنى در صورتى صحیح است که «نکذب» و «نکون» را برفع قرائت کنیم.

مى‏گویند: ابو عمرو بن علا استدلال میکرد که قرائت رفع صحیح است، زیرا در آرزو صدق و کذب نیست. بنا بر این دروغ آنها در باره تکذیب نکردن و ایمان آوردن است که صرف آرزو نبوده، بلکه خبر بوده است از اینکه: اگر بازگردند، ایمان مى- آورند، خداوند هم آنها را تکذیب کرد.

 

بیان آیه ۲۹- ۳۰

مقصود

باز هم در پیرامون اینکه کافران منکر قیامت و حشر و حساب، بودند، مى‏فرماید:وَ قالُوا إِنْ هِیَ إِلَّا حَیاتُنَا الدُّنْیا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ‏: مى‏گفتند:

زندگى، همین زندگى دنیاست. بعد از مرگ، زندگى دیگرى نخواهیم داشت.آخرت و قیامتى نیست.

وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ وُقِفُوا عَلى‏ رَبِّهِمْ‏: آنچه در سه آیه پیش در باره «وقفوا» گفتیم، در اینجا صحیح نیست. اینجا فقط یک معنى صحیح است و آن اینکه:

هنگامى فرا مى‏رسد که ایشان خدا را بالبداهه خواهند شناخت. چنان که وقوف بر کلام کسى یعنى فهمیدن و شناختن آن. پس وقوف بر خدا یعنى معرفت او. برخى گفته‏اند: یعنى هنگامى که آنها بر وعده‏هاى پروردگار وقوف پیدا مى‏کنند و مى- بینند که خداوند چگونه عذاب خود را بر کافران نازل میکند و پاداش خود را به مردم مؤمن مى‏دهد در نتیجه متوجه میشوند که هر چه خدا گفته بود، حق و صحیح بود. ممکن است مقصود این باشد که آنها را در برابر خداوند نگه مى‏دارند تا در انتظار صدور فرمان خداوند باشند. قاعده این است که بنده در حضور مولاى خود در انتظار صدور فرمان بپا ایستد. قرآن با بیان این مطلب، فصاحت و بلاغت خود را آشکار ساخته است.

قالَ أَ لَیْسَ هذا بِالْحَقِّ قالُوا بَلى‏ وَ رَبِّنا: خداوند یا فرشتگان به آنها مى‏گویند: آیا همانطورى که پیامبران گفته بودند قیامت و کیفر و پاداش خدا، حق نیست؟ کفار، اعتراف و اذعان کرده، گویند: به پروردگارمان سوگند یاد مى- کنیم که حق است.

قالَ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ‏: باز هم خداوند یا فرشته‏اى به آنها مى‏گوید: عذاب خدا را بر اثر اینکه کافر بوده‏اید، بچشید. تعبیر چشیدن عذاب، جالب است. یعنى آنها چنان سختى عذاب را احساس مى‏کنند که گویى آن را در کام خود مى‏چشند.

 

 

[سوره الأنعام (۶): آیات ۳۱ تا ۳۲]

قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّهِ حَتَّى إِذا جاءَتْهُمُ السَّاعَهُ بَغْتَهً قالُوا یا حَسْرَتَنا عَلى‏ ما فَرَّطْنا فِیها وَ هُمْ یَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى‏ ظُهُورِهِمْ أَلا ساءَ ما یَزِرُونَ (۳۱) وَ مَا الْحَیاهُ الدُّنْیا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الْآخِرَهُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (۳۲)

[۱۰]

ترجمه‏

کسانى که لقاى خدا را تکذیب کردند، زیانکار شدند، تا وقتى که قیامت بناگهان ایشان را فرا رسد، گویند: دریغا، از آن کوتاهیها که در دنیا کرده‏ایم! آنها بار- هاى خود را بر دوش دارند. هان، چه بد بارى بر دوش دارند! زندگى این جهان بجز بازیچه و سرگرمى نیست و خانه آخرت براى کسانى که تقوى پیشه کنند: بهتر است. چرا تعقل نمى‏کنید؟!

 

 

بیان آیه ۳۱- ۳۲

قرائت‏

للدار الآخره: ابن عامر بیک لام و جر آخرت و دیگران بدو لام و رفع آخرت خوانده‏اند. طبق قرائت دوم، «الآخره» صفت «الدار» است. طبق قرائت اول صفت «الدار» نیست بلکه مضاف الیه و صفت «الساعه» محذوف است.

تعقلون: برخى از قراء بتاء و برخى بیاء خوانده‏اند. هر دو قرائت صحیح است.

 

لغت‏

بغته،: وقوع امر ناگهانى حسره: شدت پشیمانى تفریط: تقصیر وزر: بار سنگین. «یزرون» یعنى: بار سنگینى که بدوش میگیرند.

در باره زنانى که جنازه کشته خود را دنبال میکنند، در حدیث است که:

«ارجعن موزورات غیر مأجورات»

یعنى: باز گردید که گنهکار میشوید و اجرى نمى‏برید.

عقل: خوددارى از کار زشت.

 

اعراب‏

حَتَّى إِذا …: این کلمه، براى غایت و پایان است. در اینجا اولا غایت چه معنى دارد و ثانیاً عامل «حتى» چیست؟

اولا معناى غایت و پایان این است که: پایان تکذیب آنان حسرت روز قیامت است و ثانیاً عامل آن «کذبوا» است.

یا حَسْرَتَنا: در اینجا «حسرتنا» منادى است. یعنى «اى حسرت ما» این‏ ندا یعنى چه؟

رسم عرب این است که هر گاه میخواهد در خبر دادن از یک حادثه بزرگ، مبالغه و تاکید نشان دهد، آن را منادى قرار مى‏دهد. مقصودش این است که دیگران را متوجه عظمت آن سازد. مثل: «یا حَسْرَتى‏ عَلى‏ ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللَّهِ» (زمر ۵۶: زهى حسرت و تأسف بر اینکه در پیشگاه خدا تقصیر کردم) برخى گفته‏اند این تعبیر، براى استفائه است.

ساءَ ما یَزِرُونَ‏: به تقدیر: «بئس الشی‏ء شی‏ء یزرونه»

 

 

مقصود

قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّهِ‏: آنان که ملاقات و عقاب خداوند را منکر شدند، زیانکارند. در اینجا ملاقات ثواب و عقاب خدا را ملاقات خدا نامیده است و این استعمال مجازى است. چنان که ابن عباس و حسن گفته‏اند. برخى گفته‏اند:

مقصود از ملاقات خدا ملاقات جزاى خداست. چنان که میفرماید: «إِلى‏ یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ» (توبه ۷۷: تا روزى که جزاى خدا را بر اثر خلف وعده خویش ملاقات کنند) حَتَّى إِذا جاءَتْهُمُ السَّاعَهُ بَغْتَهً قالُوا یا حَسْرَتَنا عَلى‏ ما فَرَّطْنا فِیها:

همین که روز قیامت، بطور ناگهانى، فرا رسید، با دیدن آن روز هول انگیز و تفاوت اهل ثواب و اهل عقاب، مى‏گویند: زهى حسرت! ما در دنیا عمر خود را تضییع کردیم و کارى براى آخرت انجام ندادیم.[۱۱] وَ هُمْ یَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى‏ ظُهُورِهِمْ‏: در حالى که بار گناهان بر دوش‏ قتاده و سدّى گویند: همین که مؤمن از قبر خارج میشود، صورتى زیبا و خوشبو در برابرش ظاهر میشود و مى‏گوید: منم عمل صالح تو. در دنیا همواره بر دوش تو بودم. اکنون وقت آن است که بر دوش من قرار گیرى. خداوند مى‏فرماید: «یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً» (مریم ۸۵) یعنى: روزى که مردم متقى را سواره، بسوى خداوند رحمان، محشور مى‏کنیم. اما کافر، همین که از قبرش خارج میشود، صورتى بسیار زشت و بد بو در برابر او ظاهر شده، گوید: منم عمل زشت تو. در دنیا سوار من بودى. اکنون باید بر دوش تو سوار شوم.

خداوند مى‏فرماید: «وَ هُمْ یَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى‏ ظُهُورِهِمْ» زجاج گوید: ممکن است منظور از این سنگینى، سنگینى عذاب باشد.

همانطورى که سنگینى در مورد و زن استعمال میشود، در مورد حالات نیز بکار مى- رود. چنان که مى‏گویند: سخن فلان کس بر من سنگین آمد. یعنى نپسندیدم.

بنا بر این یعنى: عذاب گناه، طورى بر آنها سنگینى مى‏کند که از عهده تحمل آن برنمى‏آیند. على علیه السلام فرمود: خود را سبک سازید تا به نیکان ملحق شوید، زیرا آخر و سرانجام شما در انتظار اول شماست.

أَلا ساءَ ما یَزِرُونَ‏: بد بارى بر دوش دارند و بقولى یعنى: بد کیفرى در برابر گناهان خویش متحمل میشوند. اکنون به پاسخ اینکه گفتند: زندگى منحصر بهمین دنیاست و قیامتى نیست، پرداخته، میفرماید: دنیا با همه خوشیها و تمتعاتش، فانى و تباه شدنى است.

وَ مَا الْحَیاهُ الدُّنْیا إِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ: زندگى دنیا در صورتى که راهى براى درک سعادت آخرت نباشد، جز باطل و غرور نیست. منظور از حیات دنیا، اعمال دنیاست، زیرا خود دنیا بازیچه نیست. کارهایى هم که موجب خشنودى خدا هستند، بازیچه نیستند، «لعب» کارى است که نفعى ندارد و «لهو» کارى است که جنبه جدى بخود نگیرد.

چنین کارهایى غیر از معصیت، چیز دیگرى نیستند. برخى لهو و لعب را به معناى زودگذر و فانى بودن لذتها و خوشیهاى دنیا دانسته‏اند.

آنها سنگینى میکند. ابن عباس گوید: منظور گناهان و خطاهاى ایشان است.

وَ لَلدَّارُ الْآخِرَهُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏: خانه آخرت با همه نعمتهایش براى اهل تقوى بهتر است. زیرا باقى و جاویدانى است و همواره از آن برخوردارند و شادى میکنند. چرا عقل خود را بکار نمى‏اندازید تا به این حقیقت، پى برید و دنیا در نظرتان خوار گردد و به نعمتهاى آخرت، رغبت پیدا کنید و کارهایى انجام دهید که به پاداش الهى برسید؟! این آیه خاطر مستمندان را که از لذایذ دنیا محرومند، تسلى مى‏دهد و ثروتمندان را که به حطام دنیا دل و دین فروخته‏اند، سرکوفت مى‏دهد.

 

 

[سوره الأنعام (۶): آیات ۳۳ تا ۳۴]

قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَیَحْزُنُکَ الَّذِی یَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لا یُکَذِّبُونَکَ وَ لکِنَّ الظَّالِمِینَ بِآیاتِ اللَّهِ یَجْحَدُونَ (۳۳) وَ لَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ فَصَبَرُوا عَلى‏ ما کُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتَّى أَتاهُمْ نَصْرُنا وَ لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِ اللَّهِ وَ لَقَدْ جاءَکَ مِنْ نَبَإِ الْمُرْسَلِینَ (۳۴)

[۱۲]

ترجمه‏

میدانیم که گفتار آنها تو را غمگین میکند. آنها ترا تکذیب نمیکنند، بلکه ستمکاران آیات خدا را منکر مى‏شوند. پیش از تو پیامبرانى تکذیب شدند و بر تکذیب و اذیت صبر کردند، تا یارى ما آنها را فرا رسید. براى کلمات خدا تغییر دهنده‏اى نیست و اخبار پیامبران بسوى تو آمده است:

 

 

بیان آیه ۳۳- ۳۴

قرائت‏

لیحزنک: نافع بضم یاء و کسر زاء و دیگران بفتح یاء و ضم زاء خوانده‏اند.

لکن قرائت دوم صحیحتر است، زیرا وزن ثلاثى این فعل در جاهاى دیگر بطور متعدى استعمال شده است (سوره یوسف آیه ۱۳) یکذبونک: نافع و کسایى و اعشى از ابو بکر بضم یاء و سکون کاف خوانده‏اند.

قرائت على ع نیز همین است. از امام صادق ع نیز روایت شده است. دیگران بفتح کاف و تشدید ذال خوانده‏اند.

قرائت دوم به این مناسبت است که باب تفعیل براى نسبت دادن کارى به کسى مى‏آید. مثل «زنیته» یعنى: نسبت زنا به او دادم. باب افعال هم به همین معنى آمده است. مثل «اسقیته» یعنى: به او گفتم خدا ترا آب دهد. شاعر گوید:

و اسقیه حتى کاد مما ابثه‏ تکلمنى احجاره و ملاعبه‏

یعنى: به او گفتم خداوند آبت دهد. تا آنجا که نزدیک بود سنگهاى آن با من سخن گویند.

بنا بر این هر دو قرائت، داراى یک معنى هستند. مؤید دیگر قرائت اول، گفته کمیت است:

و طائفه قد ا کفرتنى بحبکم‏ و طائفه قالت مسی‏ء و مذنب‏

یعنى: گروهى بدوستى شما مرا کافر خوانده‏اند و گروهى مرا گنهکار و بدکار، گفته‏اند: عرب مى‏گوید: «اکذبت الرجل» یعنى نسبت دروغ به او دادم.

 

 

مقصود

هم اکنون خداوند، پیامبر خود را از ناراحتى‏هایى که بر اثر تکذیب مخالفان،متحمل مى‏شد، تسلى بخشیده، میفرماید:

قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَیَحْزُنُکَ الَّذِی یَقُولُونَ‏: ما میدانیم که تو از اینکه آنها شاعر و دیوانه‏ات میخوانند، اندوهگین میشوى.

فَإِنَّهُمْ لا یُکَذِّبُونَکَ‏: علت اینکه بر سر این جمله «فاء» آمده، این است که جمله قبل اقتضاى آن را دارد. گویا چنین مى‏گوید: هر گاه از سخن ایشان محزون شوى، بدان که آنها ترا تکذیب نمى‏کنند. در باره مقصود این جمله اقوالى است:

۱- یعنى: آنها قلباً ترا تکذیب نمى‏کنند. بلکه در قلب معتقدند که تو راستگو هستى. این معنى را بیشتر مفسران قرآن قبول کرده‏اند. گویند: مقصود خداوند این است که آنها میدانند که تو پیامبر هستى، لکن با داشتن علم، ترا انکار میکنند. شاید این معنى روایتى است که سلام بن مسکین از ابو یزید مدنى نقل کرده است که ابو جهل پیامبر را ملاقات و با او مصافحه کرد. از ابو جهل علت را پرسیدند. گفت:

– بخدا میدانم که او راستگوست. لکن کى ما تابع عبد مناف بوده‏ایم؟

این آیه، بهمین مناسبت نازل شد.

سدّى گوید: اخنس بن شریق با ابو جهل بیکدیگر رسیدند. اخنس گفت:

– اى ابا الحکم، بمن بگو «آیا محمد راستگوست یا دروغگو؟ اینجا بجز من و تو کسى نیست که صداى ما را بشنود.

ابو جهل گفت:

– واى بر تو! بخدا محمد راستگوست. او هرگز دروغ نگفته است. لکن اگر اولاد قصىّ پرچمدار مردم شوند و پرده‏دارى کعبه و سقایى حجاج و رتق و فتق امور و نبوت بدست آنها باشد، سایر قریش چه کنند؟!

۲- مقصود این است که آنها براى تکذیب تو دلیلى ندارند، دلیل آن روایتى است که مى‏گوید: على ع قرائت میکرد: «لا یکذبونک» و مى‏فرمود: مقصود این است که آنها نمیتوانند حقى ارائه دهند که حقانیت آن بیشتر و محکمتر از قرآن کریم باشد.

۳- مقصود این است که آنها ترا دروغگو نمى‏یابند. در استعمالات عرب، در نثر و شعر، گاهى چنین معنایى اراده شده است. مثل:

«قاتلناکم فما اجبناکم»

یعنى:

با شما نبرد کردیم و شما را ترسیده نیافتیم. اعشى گوید:

اثوى و قصر لیله لیزودا فمضى و اخلف من قتیله موعدا

یعنى: شبى اقامت کرد تا از معشوقه خود توشه‏اى برگیرد ولى از معشوقه خود خلف وعده‏اى دید.

دیگرى گوید:

تریک بیاض لبتها و وجها کقرن الشمس افتق ثم زالا

یعنى: سفیدى سینه و صورتش را همچون قرص خورشید که در نایابى ابر، خودنمایى مى‏کند، بتو نشان داد.

این معنى با هر دو قرائت، سازگار است. منتهى با قرائت اول سازگارتر است.

۴- مقصود این است که آنها ترا امین و راستگو میدانند و قصدشان تکذیب تو نیست. میخواهند آنچه را از جانب خداوند بر تو وحى شده است، تکذیب کنند. چنان که میفرماید: «وَ لکِنَّ الظَّالِمِینَ بِآیاتِ اللَّهِ یَجْحَدُونَ» یعنى: ستمکاران منکر آیات خدا میشوند، و میفرماید: «وَ کَذَّبَ بِهِ قَوْمُکَ وَ هُوَ الْحَقُّ» (انعام ۶۶) یعنى قوم تو قرآن را که حق است تکذیب کردند نه اینکه ترا تکذیب کردند. در روایت است که ابو جهل به پیامبر عرض کرد: ما ترا متهم نمى‏کنیم. ما آنچه را آورده‏اى تکذیب مى‏کنیم.

۵- مقصود این است که آنها ترا تکذیب نمیکنند، بلکه مرا تکذیب میکنند، زیرا تکذیب تو در حقیقت تکذیب من است. تو فرستاده منى. هر کس ترا رد کند، مرا رد کرده و هر کس ترا تکذیب کند، مرا تکذیب کرده است. بدینترتیب خاطر پیامبر را آرامش مى‏بخشد.

وَ لکِنَّ الظَّالِمِینَ بِآیاتِ اللَّهِ یَجْحَدُونَ‏: لکن مردم ستمکار، بدون دلیل و مدرک‏ از روى جهل و عناد، منکر قرآن و معجزات مى‏شوند.[۱۳] باز هم بمنظور تسلیت بیشتر پیامبر خویش، مى‏فرماید:

وَ لَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ فَصَبَرُوا عَلى‏ ما کُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتَّى أَتاهُمْ نَصْرُنا پیامبران گذشته نیز، از طرف مردم مورد تکذیب واقع شدند، لکن در مقابل تکذیب مردم و آزار و اذیتهاى ایشان صبر کردند، تا اینکه از جانب ما یارى شدند و مخالفان آنها از پاى در آمدند.

خداوند در اینجا پیامبر خود را امر مى‏کند که در برابر کافران قوم، مثل انبیاى دیگر صبر کند، تا وقتى که خداوند او را یارى کند و بر آنها پیروز گردد.

وَ لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِ اللَّهِ‏: در حقیقت هیچکس قادر نیست، گفتار خدا را تکذیب یا وعده او را خلاف کند. هر چه خدا وعده کرده است که در باره کفار انجام میدهد، انجام خواهد داد و وعده‏اى که نسبت بیارى تو داده است، عمل خواهد کرد. زیرا بر خداوند روا نیست که دروغ بگوید یا خلف وعده کند.

کلبى و عکرمه گویند: مقصود از «لِکَلِماتِ اللَّهِ» همان آیاتى است که در آنها وعده یارى انبیاء داده شده است. مثل: «کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی» (مجادله ۲۱: خداوند چنین مقرر کرده است که من و پیامبرانم غالب میشویم) و مثل: «إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ» (صافات ۱۷۲: آنها هستند که از جانب خدا یارى مى‏شوند).

وَ لَقَدْ جاءَکَ مِنْ نَبَإِ الْمُرْسَلِینَ‏: در قرآن، از سرگذشت پیامبران اطلاع یافته‏اى و میدانى که چگونه ما آنها را یارى کرده و نجات داده‏ایم‏[۱۴].

 

 

[سوره الأنعام (۶): آیات ۳۵ تا ۳۷]

وَ إِنْ کانَ کَبُرَ عَلَیْکَ إِعْراضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِیَ نَفَقاً فِی الْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِی السَّماءِ فَتَأْتِیَهُمْ بِآیَهٍ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى‏ فَلا تَکُونَنَّ مِنَ الْجاهِلِینَ (۳۵) إِنَّما یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ یَسْمَعُونَ وَ الْمَوْتى‏ یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ ثُمَّ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ (۳۶) وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَیْهِ آیَهٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ قادِرٌ عَلى‏ أَنْ یُنَزِّلَ آیَهً وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ (۳۷)

[۱۵]

ترجمه‏

اگر روى گردانى آنها بر تو دشوار است، مگر مى‏توانى نقبى در زمین یا نردبانى در آسمان بجویى و آیه‏اى براى آنها بیاورى! اگر خداوند میخواست، آنها را براه هدایت مى‏آورد. پس از جاهلان نباش. تنها کسانى ترا اجابت مى‏کنند، که گوش شنوا دارند. مردگان را خداوند مبعوث مى‏کند، آن گاه بسوى او بازگردانیده میشوند.

گفتند: چرا از جانب پروردگارش آیه‏اى بر او نازل نشد؟ بگو: خداوند قادر است که آیه‏اى نازل کند. ولى بیشتر آنها نمیدانند.

 

 

بیان آیه ۳۵- ۳۶- ۳۷

لغت‏

نفق: نقب و پناهگاه در زیر زمین. اصل این کلمه به معناى خارج شدن است.

منافق یعنى کسى که خارج از ایمان است. نفقه یعنى چیزى که از دست انسان خارج مى‏شود.

سلّم: نردبان وسیله سالمى براى بالا رفتن.

استجابت: فرق آن با اجابت این است که در استجابت، معناى قبول است ولى اجابت، اعم از رد و قبول است. برخى هر دو را بیک معنى دانسته‏اند.

 

اعراب‏

فَإِنِ اسْتَطَعْتَ‏: جواب شرط محذوف است. یعنى «فافعل» حذف جواب شرط در هر جا که معلوم باشد، صحیح است.

 

مقصود

وَ إِنْ کانَ کَبُرَ عَلَیْکَ إِعْراضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِیَ نَفَقاً فِی الْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِی السَّماءِ فَتَأْتِیَهُمْ بِآیَهٍ: خداوند متعال، به پیامبر خود مى‏گوید: اینها از کفر خود دست بردار نیستند و ایمان نمى‏آورند، اگر بى‏ایمانى و گمراهى آنها بر تو دشوار است، در صورتى که مى‏توانى، راهى بدرون زمین یا نردبانى بسوى آسمان، پیدا کن و براى آنها نشانى بیاور که آنها را به ایمان مجبور کند و کفر را ترک کنند. ابن عباس مى‏گوید:

مقصود این است که آیه‏اى بهتر و آشکارتر از قرآن وجود ندارد که براى آنها بیاورى.

کسى که در برابر قرآن سر تسلیم فرو نیاورد، در برابر هیچ چیز تسلیم نمیشود.

وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى‏: اگر خدا میخواست، این قدرت را داشت که آنها را مجبور کند که دست از کفر برداشته، مسلمان شوند، لکن چنین کارى نمیکند، زیرا شرط تکلیف، داشتن اختیار است و اجبار با تکلیف، سازگار نیست. و اگر کسى را بر کارى اجبار کنند، کیفر و پاداش وى در برابر آن کار، ساقط میشود. مقصود این نیست که خداوند نمیخواهد که آنها ایمان بیاورند. بلکه مقصود این است که ایمان اجبارى آنها را نمیخواهد و آنها در کفر خویش خدا را مغلوب نکرده‏اند. او قادر است که میان ایشان و کفر فاصله اندازد و آنها را از کفر منع کند. لکن اراده خداوند، این است که آنها با اراده و اختیار خود ایمان بیاورند تا سزاوار پاداش شوند و با تکلیف آنها هم منافاتى نداشته باشد.

فَلا تَکُونَنَّ مِنَ الْجاهِلِینَ‏: گفته‏اند: یعنى جایى که باید صبر کنى بى‏تابى نکن این کار، در خور مردم جاهل است و اگر بى‏تابى کنى براه آنها رفته‏اى! برخى گفته‏اند:

مقصود این است که از مقام رسالت نفى جهل کند. یعنى: حالا دیگر آنها را شناخته‏اى و دانسته‏اى که نور ایمان تاریکخانه قلوب آنها را روشن نخواهد کرد. پس نباید از حال آنها جاهل باشى و نسبت بکفر و بى‏ایمانى آنها اظهار ناراحتى کنى. این خطاب را با شدت و درشتى بیان میکند، تا پیامبر خود را از این حالت، کاملا دور گرداند.

علت ایمان نیاوردن آنها چیست؟ در آیه بعد، به بیان همین علت پرداخته، مى‏فرماید:

إِنَّما یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ یَسْمَعُونَ‏: کسانى دعوت ترا اجابت کرده، ایمان مى‏آورند، که گوش شنوا داشته، سخن ترا بشنوند و آیات قرآنى در گوش جان آنها نفوذ کند و درباره آنها بیندیشند. اما اینها گویى گوش شنوا و قوه اندیشه را از دست داده‏اند و ایمان نمى‏آورند. شاعر مى‏گوید:

لقد اسمعت لو نادیت حیّا و لکن لا حیاه لمن تنادى‏

یعنى: اگر زنده‏اى را صدا مى‏زدى، صدایت را مى‏شنید و جوابت مى‏داد، لکن کسى که او را صدا مى‏زنى، حیات ندارد.

وَ الْمَوْتى‏ یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ‏: آرى اینها بمنزله مردگانند. هم چنان که مردگان را قوه شنوایى و تدبر و تفکر نیست، اینها هم قوه شنوایى و تفکر را از دست داده ‏اند. همانطورى‏ که تو از مردگان توقعى ندارى، از اینها هم توقعى نداشته باش. بگذار در جهل و بیخبرى و خیره سرى باقى بمانند. خداوند قدرت دارد که مردگان را زنده کند و قوه شنوایى و تفکر را به آنها بازگرداند. اینها نیز در روز قیامت زنده میشوند و در آن روز خوب مى‏شنوند و خوب مى‏فهمند. خلاصه اینکه: کسى گوش حق نیوش دارد و ترا اجابت مى‏کند که مؤمن باشد. آدم کافر همچون مرده بى‏رمق است، حرکتى دارد، اما خاصیتى ندارد. از اجابت او مأیوس باش، تا قیامت فرا رسد و از راه ناچارى ایمان بیاورد.

برخى گویند: یعنى کسى ترا اجابت مى‏کند که زنده دل باشد. اینها مرده دلند و ایمان نمى‏آورند.

ثُمَّ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ‏: اکنون در وصف مردگان مى‏فرماید: پس از آنکه آنها را زنده کرد، بسوى حکم خداوند باز مى‏گردند. برخى گویند: یعنى خداوند آنها را از قبرها برمى‏انگیزد آن گاه بجایگاه حساب، رجوع میکنند.

 

 

باز هم سخنى از زبان کفار

وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَیْهِ آیَهٌ مِنْ رَبِّهِ‏: این سخن از زبان رؤساى گردنکش قریش است وقتى که خود را از مبارزه با قرآن عاجز و زبون دیدند، گفتند: چرا معجزه‏اى همچون عصاى موسى و شتر قوم ثمود، ندارد؟ یک جا خداوند جواب این ایراد را اینطور داد: «أَ وَ لَمْ یَکْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ» (عنکبوت ۵۱: آیا براى آنها کافى نیست که ما بر تو کتاب نازل کرده‏ایم؟) در اینجا جواب دیگرى داده، مى‏فرماید:

قُلْ إِنَّ اللَّهَ قادِرٌ عَلى‏ أَنْ یُنَزِّلَ آیَهً: بگو: خداوند قادر است که آیه‏اى نازل کند که برابر خواست آنها باشد.

وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ‏: ولى بیشتر آنها نمیدانند که اگر خداوند چنین آیه‏اى را نازل کند، در صورتى که ایمان نیاورند، گرفتار عذاب و هلاک میشوند و این بر خلاف مصلحت آنهاست. برخى گفته‏اند: یعنى آنها نمى‏دانند که همین‏ آیاتى که نازل کردیم براى اهل اندیشه و تدبر، قانع کننده و کافى است.

برخى از ملحدین اعتراض کرده‏اند که طبق این آیه، خداوند آیه‏اى بر پیامبر خود نازل نکرده است، زیرا اگر نازل کرده بود، در اینجا بیان میکرد.

لکن اینها توجه نکرده‏اند که مشرکین آیه مخصوصى را میخواستند که خداوند چنین آیه‏اى را بنا بمصلحت، نازل نفرموده است. مع الوصف آیات قرآنى و معجزات آشکارى بر پیامبر خود نازل فرمود که آنها مشاهده میکردند و اگر در همه آنها یا در بعضى از آنها مى‏اندیشیدند، پیامبر را تصدیق و به نبوتش اعتراف میکردند. در جاى دیگر فرمود: اگر آنچه آنها میخواهند، براى آنها نازل کنیم، باز هم ایمان نخواهند آورد (آیه ۱۱۱ همین سوره) و نیز فرمود: «وَ یَقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَهٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَیْبُ لِلَّهِ» (یونس ۲۰: گفتند: چرا آیه‏اى از پروردگارش بر او نازل نشد؟ بگو: همه آیات پیش خداست) یعنى آیات در قدرت خدا هستند و هر کدام را بخواهد، نازل مى‏کند.

 

 

[سوره الأنعام (۶): آیات ۳۸ تا ۳۹]

وَ ما مِنْ دَابَّهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ بِجَناحَیْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ‏ءٍ ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ (۳۸) وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا صُمٌّ وَ بُکْمٌ فِی الظُّلُماتِ مَنْ یَشَأِ اللَّهُ یُضْلِلْهُ وَ مَنْ یَشَأْ یَجْعَلْهُ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (۳۹)

[۱۶]

ترجمه‏

هیچ جنبنده‏اى در زمین و هیچ پرنده‏اى که ببالهاى خود پرواز کند، نیست، جز اینکه امتهایى هستند مثل شما. ما هیچ چیز را در کتاب فرو گذار نکرده‏ایم.

آن گاه بسوى پروردگارشان محشور مى‏شوند.

آنان که آیات ما را تکذیب کرده‏اند، کر و لالند در تاریکیها. هر که را خدا بخواهد گمراه میکند و هر که را بخواهد بر راه راست، قرار مى‏دهد.

 

 

بیان آیه ۳۸- ۳۹

لغت‏

دابه: جنبندگان و حیوانات روى زمین. در حدیث است که:«لا یدخل الجنه دیبوب»

یعنى: آدم نمّام که میان مردم در جنب و جوش و حرکت است، به بهشت نمى‏رود. در حدیث دیگر است که:

ایتکن صاحبه الجمل الادبب تنبحها کلاب الحوأب»

حوأب جایى است میان بصره و کوفه که وقتى عایشه در آنجا پیش از جنگ جمل فرود آمد، سگان حوأب باو حمله کردند. پیامبر بزنان خود فرموده بود: کدامیک از شما صاحب آن شتر پشمالو هستید که سگان حوأب به او حمله مى‏کنند؟

جناح: بال‏

 

 

اعراب‏

ما مِنْ دَابَّهٍ: «من» زایده است. «و لا طائر» عطف بر «من دابه» و در غیر قرآن برفع هم جایز است.

مِنْ شَیْ‏ءٍ: «من» زایده است.

صُمٌّ وَ بُکْمٌ‏- هر دو خبر الذین.

 

 

مقصود

در آیه پیش، اشاره کرد که او قدرت دارد هر گونه آیه‏اى را نازل کند. در اینجا در باره کمال قدرت و حسن تدبیر و حکمت خود مى‏فرماید:

وَ ما مِنْ دَابَّهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ بِجَناحَیْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ‏:

حیوانات از دو دسته خارج نیستند: دسته‏اى از آنها بر روى زمین در حرکتند و دسته‏اى هم در آسمان پرواز میکنند. ممکن است گفته شود، چرا خداوند مى‏گوید:

پرنده‏اى که با دو بال خود پرواز مى‏کند. کافى بود بگوید: پرنده‏اى که با بال خود پرواز میکند؟

پاسخ این است که: این مطلب را براى تاکید و رفع اشتباه گفته است. گاهى شخصى بدیگرى مى‏گوید: در حاجت من پرواز کن. معلوم است که او پرواز نمیکند. پس مقصود این است که: در حاجت من شتاب کن.

شاعر نیز میگوید:

قوم اذا الشر ابدى ناجذیه لهم‏ طاروا الیه زرافات و وحدانا

یعنى: آنها مردمى هستند که هر گاه شر، دندانهاى تیز خود را به آنها نشان دهد، دسته دسته و تک تک، بسوى آن پرواز میکنند. در این شعر، نیز مقصود از پرواز کردن، شتاب کردن است. بنا بر این ممکن است در مورد آیه شریفه، کسى تصور کند که منظور از پریدن، شتاب کردن است. براى رفع این اشتباه، توضیح داد که: پرنده‏اى که با دو بال خود پرواز مى‏کند.

برخى گفته‏اند: علت اینکه مى‏گوید: پرنده‏اى که با دو بال خود پرواز مى- کند این است که: ماهى هم در آب پرواز میکند، لکن ماهى بال ندارد. پس ماهى پرنده نیست. در هر صورت منظور تمام موجودات است، خواه آنها که پرنده باشند و خواه آنها که بال ندارند و بر روى زمین راه مى‏روند. این موجودات بسیار، انواعى هستند و هر نوعى داراى افراد بى‏شمارى است و با شما انسانها شبیهند. برخى گفته ‏اند: شباهت آنها با انسان در این است که مخلوق خدا هستند و دلالت دارند بر اینکه آنها را خالقى است. برخى گفته‏اند: منظور این است که آنها نیز مثل انسان در غذا و پوشش و خواب و بیدارى و احتیاج براهنمایى، نیازمند مدبرى هستند که خطوط زندگى آنها را بر طبق مصلحت ترسیم کند. آنها نیز سرانجام مى‏میرند و پس از مرگ محشور میشوند.

از این آیه برمى‏آید: که انسان نباید بحیوانات ظلم کند، زیرا خداوند خالق آنهاست و انتقام آنها را از ظالم میگیرد.

ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ‏ءٍ: در این کتاب. هیچ چیز فروگذار نکرده‏ایم.

بقولى یعنى از بیان هیچ چیز، کوتاهى نکرده‏ایم. در باره معناى کتاب، اقوالى است:

۱- مقصود قرآن است، زیرا تمام نیازمندیهاى دینى و دنیوى مردم، به اجمال یا تفصیل، در قرآن کریم آمده است. تفصیل مطالب اجمالى قرآن، بوسیله پیامبر داده شده و ما مأموریم که از او پیروى کنیم. چنان که مى‏فرماید: «ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (حشر ۷: آنچه پیامبر براى شما بیاورد بگیرید و آنچه شما را از آن نهى کند، ترک کنید) در آیه دیگر میفرماید: «وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ» (نحل ۸۹: این کتاب را که بیان هر چیزى است، بر تو نازل کردیم) از عبد اللَّه بن مسعود روایت است که مى‏گفت: چرا کسانى را که خداوند در قرآن خود آنها را لعن کرده، یعنى زنانى که با خالکوبى و آرایشگرى و گیسوان مصنوعى زنان زشت را زیبا و زنان پیر را جوان نشان میدهند، لعن نکنم؟! زنى که این سخن را شنیده بود، تمام قرآن را خواند و چنین مطلبى را در قرآن نیافت. سپس نزد او رفته، گفت:

– دیشب همه قرآن را خواندم، اما مطلبى را که دیروز گفتى در قرآن نیافتم! عبد اللَّه بن مسعود گفت:

– اگر قرآن را خوانده بودى مى‏یافتى. خداوند متعال مى‏فرماید: «ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» طبق این آیه، هر چه پیامبر بگوید، حکم سخن خدا دارد. پیامبر فرمود:

لعن اللَّه الواشمه و المستوشمه …

این قول را بیشتر مفسرین پذیرفته‏ اند.

۲- مقصود لوح محفوظ است که پیش خداست و همه چیز، خواه مربوط بگذشته و خواه مربوط بحال و آینده، در آن ثبت است در لوح محفوظ است اجل حیوانات و روزى آنها و کارهاى آنها. بنى آدم باید بدانند که هیچگاه کارهاى حیوانات گم نمیشود، کارهاى ایشان بطور حتم، ثبت میشود و از بین نمى‏رود. این وجه از حسن است.

۳- مقصود از کتاب، اجل است، یعنى هیچ چیز را ترک نکرده ‏ایم جز اینکه‏ براى آن اجلى و مدتى قرار داده‏ایم و پس از سپرى شدن آن مدت، همگى محشور خواهند شد. این وجه از ابو مسلم و بعید است.

ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ‏: بعد از آنکه آنها مردند، در روز قیامت محشور مى‏شوند. همانطورى که انسانها هم محشور میشوند آنهایى که سزاوار پاداشى هستند، پاداش خود را مى‏گیرند و آنهایى که ستمى بدیگرى کرده ‏اند، انتقام مى‏ بینند.

از ابو هریره نقل شده است که: روز قیامت خداوند همه مخلوقات را محشور مى‏کند. در آن روز خداوند انتقام حیوانات بى‏شاخ را از حیوانات شاخزن بعدل خود میگیرد. سپس آنها را خاک میکند. از اینجهت است که: «کافر مى‏گوید: کاش خاک بودم» (نبا ۴۰) از ابو ذر روایت است که: ما در حضور پیامبر بودیم. دو گوسفند با شاخ خود بجان یکدیگر افتادند. فرمود: مى‏دانید چرا اینها بیکدیگر شاخ مى‏زنند؟ گفتیم:

نمیدانیم. فرمود: خدا میداند و بزودى میان آنها حکم مى‏کند! طبق این روایات، شباهت حیوانات با ما در این است که آنها هم در روز قیامت محشور میشوند و قصاص مى‏بینند. مؤید آن آیه‏ «وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ» است (تکویر ۵: زمانى که حیوانات وحشى محشور شوند) اینکه مى‏فرماید: «إِلى‏ رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ» یعنى به جایى میروند که در آنجا جز خدا کسى مالک سود و زیان کسى نیست و کسى قدرت ندارد که بخود یا دیگرى سود یا زیان برساند.

 

 

سخنى از معتقدین به تناسخ‏

برخى از معتقدین به تناسخ به این آیه استدلال کرده ‏اند که حیوانات هم، داراى تکلیف هستند. زیرا خداوند میفرماید: آنها امتهایى هستند مثل شما.

این استدلال باطل است. ما گفتیم که حیوانات از لحاظ محشور شدن و رسیدن بقصاص و پاره‏اى از امور دیگر، مثل ما هستند، نه از لحاظ تکلیف. اگر بنا باشد، از این جمله استفاده کنیم که حیوانات از همه جهت مثل ما هستند، باید از لحاظ صورت‏ و هیات و خلقت و اخلاق، هم مثل ما باشند. وانگهى چگونه ممکن است حیوانات داراى تکلیف باشند، در حالى که آنها عقل ندارند و تکلیف در صورتى صحیح است که عقل کامل باشد؟!

وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا صُمٌّ وَ بُکْمٌ فِی الظُّلُماتِ‏: آنها که قرآن و دیگر دلایل ما را تکذیب مى‏کنند، کر و لالند و در ظلمات کفر و جهل فرو رفته. راه به منافع دین نمى‏برند. در باره معناى‏ «صُمٌّ وَ بُکْمٌ» در سوره بقره، گفتگو کرده‏ایم. برخى گویند: یعنى در آخرت، بکیفر کفرشان، کر و لال و در ظلمات هستند، زیرا این جمله پس از بیان حشر و قیامت آمده است.

مَنْ یَشَأِ اللَّهُ یُضْلِلْهُ‏: هر که را خدا بخواهد گمراه میکند. این جمله، مجمل است.

آیات دیگرى در قرآن هست که این اجمال را رفع کرده، مى‏گوید: خداوند فاسقان و ظالمان را گمراه میکند و بر هدایت اهل ایمان مى‏افزاید و راههاى سلامت و ایمنى و وصول بخشنودى خدا را به آنها نشان میدهد. (بقره ۲۶، ابراهیم ۲۷، مائده ۱۶) پس مقصود این است که: خداوند هر که را بخواهد، بحال خود مى‏گذارد و او را از الطاف خود منع میکند. این کار را هنگامى مى‏کند که دلایل روشن براى آنها بیان کند و آنها از قبول آن روى گردان شوند. ممکن است مقصود این باشد که خداوند هر که را بخواهد از راه بهشت و رسیدن به پاداش گمراه میکند.

وَ مَنْ یَشَأْ یَجْعَلْهُ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ‏: و هر که را بخواهد رحم میکند و او را براه بهشت هدایت مى‏کند. یعنى او را براهى هدایت مى‏کند که مردم مؤمن از آن راه به بهشت مى‏روند.


پاورقی

[۱] – سوره انعام آیه ۱ و ۲ و ۳ جزء ۷ سوره ۶

[۲] – کلمه« اللَّه» ممکن است به معناى معبود و متعلق جار و مجرور باشد و ممکن است جار و مجرور متعلق به محذوف و حال یا خبر براى« اللَّه» باشد. مؤلف در هر دو وجه اشکال میکند. لکن از ابو بکر سراج نقل کرده است که« اللَّه» اگر چه اسم علم است، لکن معناى ثنا و تعظیم دارد و معناى آن قریب به معناى فعل است، بنا بر این ممکن است که متعلق جار و مجرور واقع شود. یعنى:

خداوند که در آسمانها و زمین مورد تعظیم است به نهان و آشکار شما آگاه است. با این بیان، شبهه مکان داشتن خداوند از بین مى‏رود و عبارت، از عیب و اشکال پیراسته میشود. نظیر آن جمله:

« وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ»( زخرف ۸۴: او کسى است که در آسمان و زمین، معبود و مورد تعظیم است.)( طبق این بیان، جار و مجرور متعلق است به معناى مستفاد از« اللَّه» و« هو» مبتدا و« اللَّه» خبر و« فِی السَّماواتِ وَ فِی الْأَرْضِ» متعلق به« اللَّه» یا خبر دوم است. یعنى: اوست که در آسمانها و زمین به خداوندى یگانه است. در همه جا هست و بهیچ مکانى نزدیکتر از مکان دیگر نیست. این معنى را با تاکیدى بیشتر، چنین بیان کرد: او کسى است که راز پوشیده شما و کار آشکار شما را مى‏داند.

ترتیبى که در اینجا در خصوص معانى آیه با توجه بوجوه مختلف اعراب، ذکر شده است، از کارهایى است که مؤلف بزرگوار، معتقد است پیش از او کسى انجام نداده است.

با این بیان از لحاظ اصول دین هم شبهه‏اى متوجه آیه نیست. کسانى که معتقدند خداوند داراى مکان است، از این آیه، نمیتوانند استفاده‏اى کنند. بلکه آیه در رد آنهاست.

[۳] – آیه ۴ و ۵ و ۶ سوره انعام جزء ۷ سوره ۶

[۴] – آیه ۷ و ۸ و ۹ و ۱۰ سوره انعام جزء ۷ سوره ۶

[۵] – اگر« ما» کنایه از قرآن و شریعت باشد، مضاف حذف شده است. یعنى:

« جزاء ما کانوا به …» و اگر« ما» کنایه از عذاب باشد، احتیاج به تقدیر مضاف نیست.

یعنى:« فحاق بهم العذاب الذى کانوا …».

[۶] – آیه ۱۱ و ۱۲ و ۱۳ سوره انعام جزء ۷ سوره ۶

[۷] – آیه ۱۴ و ۱۵ سوره انعام جزء ۷ سوره ۶

[۸] – آیه ۱۶ ۱۷ و ۱۸ سوره انعام جزء ۷ سوره ۶

[۹] – سوره انعام آیه ۱۹ و ۲۰ جزء ۷ سوره ۶

[۱۰] – از آنجا که« آلهه» جمع است و حکم مؤنث را دارد، صفت آن را« اخرى» مؤنث آورده است. مثل« وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏» و« فَما بالُ الْقُرُونِ الْأُولى‏».

[۱۱] – آیه ۲۱ و ۲۲ و ۲۳ و ۲۴ سوره انعام جزء ۷ سوره ۶

[۱۲] – آیه ۲۵ و ۲۶ سوره انعام جزء ۷ سوره۶

[۱]

منعنا الرسول رسول الملیک‏ ببیض تلالا کلمع البروق‏
اذود و احمى رسول الملیک‏ حمایه حام علیه شفیق‏

[۲]

الم تعلموا انا وجدنا محمداً نبیا کموسى خط فى اول الکتب‏
أ لیس ابونا هاشم شد أزره‏ و اوصى بنیه بالطعان و بالحرب‏

[۳]

و قالوا لاحمد انت امرؤ خلوف اللسان ضعیف السبب‏
الا ان احمد قد جاءهم‏ بحق و لم یاتهم بالکذب‏

[۴]

صبرا ابا یعلى على دین احمد و کن مظهرا للدین وفقت صابرا
فقد سرنى اذ قلت انک مؤمن‏ فکن لرسول اللَّه فى اللَّه ناصرا

[۵]

اقیم على نصر النبى محمد اقاتل عنه بالقنا و القنابل‏

[۶]

تعلم ملیک الحبش ان محمداً وزیر لموسى و المسیح بن مریم‏
اتى بهدى مثل الذى أتیا به‏ و کل بامر اللَّه یهدى و یعصم‏
و انکم تتلونه فى کتابکم‏ بصدق حدیث لا حدیث المرجم‏
فلا تجعلوا اللَّه ندا و اسلموا و ان طریق الحق لیس بمظلم‏

[۷]

اوصى بنصر النبى الخیر مشهده‏ علیا ابنى و شیخ القوم عباسا
و حمزه الاسد الحامى حقیقته‏ و جعفرا ان یذودا دونه الناسا
کونوا فدى لکم امى و ما ولدت‏ فى نصر احمد دون الناس اتراسا

[۸] – آیه ۲۷ و ۲۸ و ۲۹ و ۳۰ سوره انعام جزء ۷ سوره ۶

[۹] – از لحاظ ادبى استعمال ماضى بجاى مستقبل، در صورتى که امر مستقبل حتمى الوقوع باشد، بلا مانع است. حتى استعمال هر یک به جاى دیگر هم صحیح است. مثل:

ستندم اذ یاتى علیک رعیلنا بار عن جرار کثیر صواهله‏

کلمه« اذ» ظرف زمان ماضى است که بر سر فعل مضارع در آمده. یعنى: هنگامى که سپاه پر شکوه ما که اسبهاى بسیار دارد، بر سر تو فرود آمد، پشیمان میشوى.

[۱۰] – آیه ۳۱ و ۳۲ سوره انعام جزء ۷ سوره ۶

[۱۱] – در مورد مرجع ضمیر« فیها» اختلاف است. ابن عباس ضمیر را به دنیا، حسن ضمیر را به قیامت و سدى به بهشت برگردانده است. یعنى در دنیا یا در عمل مربوط بقیامت یا در طلب بهشت کوتاهى کرده‏ایم. مؤید قول سوم روایتى است که اعمش از ابو صالح از ابو سعید از پیامبر روایت کرده است که در باره این آیه فرموده: اهل آتش جاى خود را در بهشت مى‏بینند و میگویند: یا حَسْرَتَنا …

[۱۲] – آیه ۳۳ و ۳۴ سوره انعام جزء ۷ سوره ۶

[۱۳] -« یجحدون» فعل متعددى است. علت اینکه در اینجا به حرف باء متعددى شده، این است که بمعناى« یکذبون» است. ابو على« بِآیاتِ اللَّهِ» را متعلق به« الظالمین» دانسته است: یعنى آنها راستگویى ترا با رد آیات خدا انکار مى‏کنند. مثل« وَ آتَیْنا ثَمُودَ النَّاقَهَ مُبْصِرَهً فَظَلَمُوا بِها»( اسراء ۵۹) یعنى: ظلموا بردها.

[۱۴] – در باره« من» اختلاف است. اخفش گوید زائده است. دیگران گویند: در جمله مثبت صحیح نیست که« من» زایده واقع شود. پس باید براى تبعیض باشد. بنا بر این مقصود این است که بعضى از اخبار پیامبران را طبق مصالح خویش براى تو گفته‏ایم. چنانچه مى‏فرماید:« وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ» غافر ۷۸: داستان برخى از آنها را براى تو نگفته‏ایم: طبق این قول فاعل فعل در تقدیر است.

[۱۵] – سوره انعام آیه ۳۵ و ۳۶ و ۳۷ جزء ۷ سوره ۶

[۱۶] – آیه ۳۸ و ۳۹ سوره انعام جزء ۷ سوره ۶

 

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۸، ص: ۸۳

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *