ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الأنعام آیه 121- 165
[سوره الأنعام (6): آيه 121]
وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيائِهِمْ لِيُجادِلُوكُمْ وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ (121)
ترجمه
از آنچه نام خدا بر آن برده نشده است، نخوريد كه گناه است و شيطانها بدوستان خود اشاره مىكنند كه با شما مجادله كنند. اگر آنها را اطاعت كنيد، شما هم مشرك خواهيد بود.
بيان آيه 121
مقصود
بمنظور تاكيد مطلب سابق مىفرمايد:
وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ: از آنچه در وقت سر بريدن نام خدا بر آن برده نشده است، نخوريد. اين آيه تصريح است بر اينكه در وقت سر بريدن حيوانات بايد نام خدا را بر زبان جارى كرد، زيرا اگر واجب نباشد، بايد بشود گوشت حيوانى كه نام خدا بر آن برده نشده است، خورد. در حالى كه نميشود.
وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ: خوردن گوشت حيوانى كه در وقت سر بريدن نام خدا بر آن برده نشده است، گناهكارى و فسق است. از اين جمله استفاده ميشود كه ذبيحه كفار را- اعم از اهل كتاب و غير اهل كتاب- نمىتوان خورد. خواه نام خدا را ببرند، خواه نبرند.
زيرا آنها خدا را نمىشناسند. چنان كه قبلا گفتيم. بنا بر اين آنها نمىتوانند قصد نام خداى واقعى را بكنند. درباره ذبيحه مسلمان كه نام خدا بر آن برده نشده باشد، اختلاف است. مالك و داوود گويند: خوردن آن حلال نيست. خواه عمدا ترك كرده باشد يا از روى فراموشى. از حسن و ابن سيرين نيز همين طور نقل شده و جبائى نيز همين عقيده را دارد. شافعى گويد: در هر دو حال حلال است. ابو حنيفه و اصحابش گويند: اگر عمدا ترك كند حرام و اگر فراموش كند حلال است. از ائمه ما (ع) نيز همين طور روايت شده است.
وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيائِهِمْ لِيُجادِلُوكُمْ: علما و رؤساى سركش كفار به پيروان خود اشاره مىكنند كه در حلال بودن مردار با شما مجادله كنند. حسن گويد: مشركين عرب با مسلمانان مجادله كرده، مىگفتند: چگونه چيزهايى را كه خودتان مىكشيد ميخوريد و چيزهايى كه خدا كشته نمىخوريد، در حالى كه كشته خدا بهتر از كشته شماست؟! عكرمه گويد: قومى از زردشتيان ايران به مشركين قريش كه در دوران جاهليت با آنها دوستى داشتند، نوشتند: محمد و اصحابش گمان مىكنند كه تابع خدا هستند و گمان مىكنند كه ذبيحه خودشان حلال و آنچه خدا كشته، حرام است. اين مطلب را مشركين از ايرانيان الهام گرفتند. ابن عباس گويد: يعنى شيطانهاى جنى بدوستان انسانى خود وسوسه مىكنند و چيزهايى بدل آنها القا مىكنند كه مجادله كنند.
وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ: هان اى مردم مؤمن، اگر شما از مشركين اطاعت كنيد و مردار را حلال بشماريد و در كارهاى ديگر بدستور آنها عمل كنيد، شما هم مشرك خواهيد بود. زيرا به اجماع مسلمين، هر كس مردار را حلال شمارد، كافر است و هر كس مردار را از روى اختيار با عقيده بحرمت آن بخورد فاسق است. عقيده حسن و جماعتى از مفسران، چنين است. عطا گويد: اين مطلب، اختصاص دارد به ذبيحه هاى عرب كه براى بتها سر مى بريدند.
[سوره الأنعام (6): آيات 122 تا 123]
أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرِينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (122) وَ كَذلِكَ جَعَلْنا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ أَكابِرَ مُجْرِمِيها لِيَمْكُرُوا فِيها وَ ما يَمْكُرُونَ إِلاَّ بِأَنْفُسِهِمْ وَ ما يَشْعُرُونَ (123)
ترجمه
آيا كسى كه مرده است و ما او را زنده كرده و برايش نورى قرار دادهايم كه در ميان مردم با آن راه مىرود، مانند كسى است كه مثلش در ظلمات بوده، از آن بيرون نيست؟
همچنين كردار كافران بر ايشان زينت داده شده است. و همچنين در هر قريهاى بزرگانى نهاديم كه بدكاران آنند، تا در آن نيرنگ كنند. آنها جز بخويشتن نيرنگ نمىكنند و نميدانند.
بيان آيه 122- 123
قرائت
ميتا: اهل مدينه و يعقوب اين كلمه را به تشديد و ديگران بدون تشديد خواندهاند ابو عبيده گويد: ميته بدون تشديد، مخفف ميته با تشديد است. ابو العلاى غسانى گويد:
| ليس من مات فاستراح بميت | انما الميت ميت الاحياء | |
| انما الميت من يعيش كئيبا | كاسفا باله قليل الرجاء | |
يعنى: كسى كه بميرد و آسوده شود، مرده نيست. مرده، كسى است كه دلى گرفته و غمگين و نااميد دارد. ياء دوم در اين كلمه كه منقلب از واو است، حذف شده.
لغت
اكابر: جمع اكبر. اين جمع بصورت «اكابره» نيز بكار مىرود. مثل «احامره و اساوره» شاعر گويد:
| ان الاحامرة الثلاثة اهلكت | مالى و كنت بهن قدما مولعا | |
| الخمر و اللحم السمين احبه | و الزعفران و قد ابيت مردعا | |
يعنى: سه سرخى كه از دير زمانى به آنها عشق مىورزيدهام، مال مرا تباه كردند:
شراب و گوشت فربه و زعفران.
اعراب
أَ وَ مَنْ: همزه استفهام داخل بر واو شده و منظور از آن تقرير است.
كذلك: كاف در محل نصب و عطف است بر «كَذلِكَ زُيِّنَ …» مجرميها: ممكن است منصوب و مفعول «جعلنا» و ممكن است مضاف اليه «اكابر» باشد.
شأن نزول
گفته اند: آيه اول درباره حمزة بن عبد المطلب و ابو جهل بن هشام نازل شده است. ابو جهل پيامبر را مىآزرد اين مطلب بگوش حمزه كه هنوز مسلمان نشده بود، رسيد، با خشم و غضب، در حالى كه كمانى بدست داشت نزد ابو جهل آمد و كمان را بر سرش زد. سپس ايمان آورد. اين قول از ابن عباس است.
عكرمه گويد: اين آيه درباره عمار- وقتى كه ايمان آورد- و ابو جهل نازل شده است. از امام باقر ع نيز روايت شده است.
ضحاك گويد: درباره عمر بن الخطاب نازل شده است.
برخى گويند: اين آيه، عام است و شامل هر مؤمن و كافرى ميشود. اين قول از حسن و جماعتى است و بهتر است، زيرا فايده آن بيشتر و اقوال ديگر را هم جامع است.
مقصود
اكنون خداوند درباره دو فرقه مؤمن و مشرك، مىفرمايد:
أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها: در اين آيه، خداوند كفر را تشبيه به مرگ و ايمان را تشبيه به حيات كرده است، اين مطلب از ابن عباس و حسن و مجاهد است. برخى گفتهاند:
منظور اين است كه او نطفه بيجان بوده كه خداوند به او حيات بخشيده است. مقصود از نورى كه در اين آيه، فرا راه هدايت يافتگان زنده دل معرفى شده است، برخى گفتهاند:
علم و حكمت است. علت اينست كه علم و حكمت را نور و جهل را ظلمت مىداند، اين است كه علم انسان را بسوى رشد و كمال رهنمون ميشود، همانطورى كه نور در راهها انسان را راهنماست. مجاهد گويد: مقصود از اين نور قرآن است. ابن عباس گويد:
ايمان است. بهر صورت مىفرمايد: آيا آن مردهاى كه ما حياتش بخشيده و برايش نورى قرار دادهايم كه با آن در ميان مردم راه مىرود، همانند كسى است كه مثلش مانند مثل كسى است كه گرفتار ظلمات گشته، از آن خارج نيست؟ مقصود از كسى كه شبيه سرگردان در تاريكيهاست، كافر است كه گرفتار ظلمت كفر مىباشد. برخى گويند: يعنى كسى كه دچار ظلمات كفر است. اما اينكه اين مطلب را بلفظ مثل بيان كرده، براى اشاره به اين است كه كافر چنان در ظلمات كفر گرفتار است كه ضرب المثل شده است. علت اينكه كافر را مرده مىنامند، اين است كه از حيات او بهرهاى گرفته نميشود و خودش نيز از زندگى خود بهرهمند نميشود. بنا بر اين حال كافر از حال مرده بدتر است زيرا مرده كارى نميكند كه گرفتار كيفر شود و بديگران هم زيانى نمىرساند. علت اينكه مؤمن را زنده مىنامد، اين است كه در حيات وى خودش و ديگران بهرهمند مىشوند. قرآن كريم در چند جا مؤمن را زنده و كافر را مرده ناميده است: فَإِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى (روم 52) لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيًّا (يس 70) وَ ما يَسْتَوِي الْأَحْياءُ وَ لَا الْأَمْواتُ (فاطر 22) علت اينكه قرآن و ايمان و علم را نور ناميده اين است كه: مردم بوسيله اينها راه خود را پيدا مىكنند و در تاريكيهاى كفر و سرگردانى ضلالت، هدايت مى- شوند. علت اينكه كفر را ظلمت ناميده، اين است كه: كافر بوسيله كفر هدايت نمىشود و راه سعادت خود را نمىيابد. به همين دليل است كه در اين آيه كافر را نابينا خوانده است: «وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ» (فاطر 19: كور و بينا يعنى كافر و مؤمن برابر نيستند.
كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرِينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ: همانطورى كه براى مردم مؤمن، ايمان زينت داده شده است، براى مردم كافر هم كفر زينت داده شده تا بكردار زشت خود سرگرم و دلخوش باشند. چنان كه مىفرمايد: «كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ» (مؤمنون 53. هر حزبى بآنچه دارد شاد است) از حسن روايت شده است كه: بخدا سوگند، شيطان و نفس اماره ايشان كفر را در نظرشان آراستهاند، زيرا خداوند ميفرمايد: «شيطانها بدوستان خود الهام ميكنند» (آيه 121) از اين جمله استفاده نميشود كه كسى جز شيطان و خودشان به آرايشگرى كفر پرداخته باشد و اين بمنزله اين است كه مىفرمايد: «أَنَّى يُصْرَفُونَ و فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ» (غافر 69، زخرف 87: چگونه منصرف مىشوند و چگونه سرگردان مىشوند) عرب ميگويد: فلان كس از خودش تعجب كرده و با شور و ولع بخود توجه دارد.
وَ كَذلِكَ جَعَلْنا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ أَكابِرَ مُجْرِمِيها: هم چنان كه براى مردم كافر،كردارشان تزيين يافته است، در هر قريهاى بزرگتران را تبهكاران آن قريه قرار دادهايم. يعنى همانطورى كه مؤمنين صاحب نور ساختهايم مجرمين را صاحب مكر و نيرنگ قرار داديم. خلاصه هر كسى را آنچه بايد دادهايم. گروهى را بر اثر حسن اختيارشان، نور و گروهى را بر اثر بدى اختيارشان مكر و گمراهى بخشيدهايم. اين نور بخشى و مكر بخشى ما از راه لطف و كيفر است. مؤمنين از لطف ما برخوردارند و كافران بكيفر ما گرفتار شدهاند. علت اينكه، اكابر مجرمين را فقط ياد مىكند، اين است كه وقتى اكابر در قبضه قدرت حق باشند، غير اكابر نيز هستند.
لِيَمْكُرُوا فِيها: يعنى در هر قريهاى كه اكابر مجرمين را قرار دادهايم و عاقبت كار آنها مكر و نيرنگ است. شاعر گويد:
| فاقسم لو قتلوا مالكا | لكنت لهم حية راصدة | |
| و ام سماك فلا تجزعى | فللموت ما تلد الوالدة | |
يعنى: سوگند كه اگر مالك را بكشند، من همچون مارى در كمينم. اى ام سماك، ناله مكن كه مادر فرزند را نزاده كه سرانجام بميرد بلكه بايد سرانجام كشته شود.
وَ ما يَمْكُرُونَ إِلَّا بِأَنْفُسِهِمْ وَ ما يَشْعُرُونَ: آنها بخود مكر مىكنند و نميدانند كه كيفر آن بخودشان باز مىگردد. اين درست نيست كه انسان بخودش مكر كند، زيرا هر كس بحيله خود آگاه است ولى اينها بخود مكر مىكنند! فايده آيه اين است كه: اكابر مجرمين به مؤمنين نيرنگ نمىكنند، تا بر خداوند غالب آيند، زيرا همين مكارى هم از قدرت خداست كه دست آنها را باز گذاشته تا مكر كنند.
پس بر خداوند غالب نمىشوند.
[سوره الأنعام (6): آيات 124 تا 125]
وَ إِذا جاءَتْهُمْ آيَةٌ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتى مِثْلَ ما أُوتِيَ رُسُلُ اللَّهِ اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ سَيُصِيبُ الَّذِينَ أَجْرَمُوا صَغارٌ عِنْدَ اللَّهِ وَ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما كانُوا يَمْكُرُونَ (124) فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ كَذلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ (125)
ترجمه
هر گاه نشانى به آنها رسد، گويند هرگز ايمان نياوريم تا مثل آنچه بر پيامبران خدا نازل شده، بر ما نازل شود. خداوند بجايى كه رسالت خود را قرار مىدهد، داناتر است. بزودى بمردمى كه تبهكارى كردهاند، نزد خداوند خوارى و عذابى سخت مىرسد و اين بكيفر نيرنگ ايشان است.
هر كه را خدا بخواهد هدايت كند، سينهاش را براى اسلام مىگشايد و هر كه را بخواهد گمراه كند، سينهاش را تنگ و سخت مىكند كه گويى از آسمان بالا مىرود.
خداوند، اينطور پليدى را بر مردمى كه ايمان ندارند، قرار مىدهد.
بيان آيه 124
قرائت
ابن كثير و حفص «رسالته» و ديگران «رسالاته» خواندهاند. وجه قرائت اول اين است كه هم بر كم دلالت دارد، هم بر بسيار. زيرا مصدر است. وجه قرائت دوم اين است كه رسالت خداوند تكرار شده است.
لغت
اجرام: اقدام بر كار زشت و قطع چيزى كه بايد وصل شود. به گناه نيز جرم و جريمه گفته ميشود.
صغار: خوارى و مذلتى كه موجب كوچكى انسان شود.
اعراب
أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ: «حيث» يا ظرف است يا ظرف نيست. اگر ظرف است «اعلم» در آن عمل نمىكند، زيرا در اين صورت، يعنى: در اين موضع خدا داناتر است و اين صحيح نيست. بنا بر اين ظرف بودن «حيث» مشكل است و بايد اسم باشد و حكم مفعول به را دارد. در اين صورت يعنى: خداوند بمواضع رسالات خود داناتر است و حرف جر از «حيث» حذف شده است. مثل «أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ» در ادبيات عرب، گاهى كلمه «حيث» بمعناى اسم بكار رفته است. مثل:
| كان منها حيث تلوى المنطقا | حقفا نقاً مالا على حقفى نقا | |
در اين شعر، «حيث» در محل نصب و اسم «كان» است و نمىتواند ظرف باشد.
يعنى: گويا جايى كه كمربند را مىبندى دو تپه طولانى و انباشته رمل است كه بر دو تپه رمل ديگر فرو آمدهاند.
صَغارٌ عِنْدَ اللَّهِ زجاج گويد «عند» متصل است به «سيصيب». ممكن است متعلق به صغار باشد يا صفت آن و متعلق به «ثابت» باشد.
شان نزول
اين آيه درباره وليد بن مغيره نازل شده است. او مىگفت: بخدا اگر نبوت حق بود، من براى نبوت شايستهتر بودم، زيرا سن و مال من زيادتر است. برخى گفتهاند:
درباره ابو جهل نازل شده است. او مىگفت: اولاد عبد مناف در شرف و بزرگى برقابت ما برخاستهاند و كار ما بجايى رسيده است كه مثل دو اسب در ميدان مسابقه شدهايم.
مىگويند: از ما پيامبرى است كه به او وحى ميشود. به خدا من به او ايمان نمىآورم و هرگز از او پيروى نمىكنم. مگر اينكه بر ما نيز وحى نازل شود. اين قول از مقاتل است.
مقصود
اكنون درباره گفتار و خواسته هاى اكابر كه در آيه پيش آنها را مكاران عصيانگر معرفى كرده، پرداخته، مى فرمايد:
وَ إِذا جاءَتْهُمْ آيَةٌ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتى مِثْلَ ما أُوتِيَ رُسُلُ اللَّهِ: هر گاه معجزهاى از جانب خداوند بر آنها نازل شود كه بر توحيد و راستگويى پيامبر دلالت كند، مىگويند: ما تصديق نمىكنيم و ايمان نمىآوريم تا اينكه همان معجزاتى كه بر پيامبران نازل شده است، بر ما نيز نازل شود. اين سخن را از روى حسدى كه نسبت به پيامبر داشتند، مىگفتند. اكنون در انكار و ردّ گفتار آنان مىفرمايد:
اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ: خداوند از آنها و از همه مردم داناتر است و بهتر مىداند كه چه كسى براى اداى رسالت، شايستهتر است و مصالح مردم با مبعوث كردن او بهتر رعايت ميشود. خداوند مىداند كه چه كسى وظيفه رسالت را با صميميت عهدهدار ميشود و چه كسى نميشود. او رسالت خود را بچنين كسى مىدهد كه زحمات آن را متحمل و در برابر اذيتهاى مردم استقامت كند. اكنون آنها را تهديد كرده، مىفرمايد:
سَيُصِيبُ الَّذِينَ أَجْرَمُوا صَغارٌ عِنْدَ اللَّهِ: آنان كه كافر شدند، يعنى بزرگان قريه ها كه در آيه پيش به آنها اشاره شد، بزودى نزد خدا دچار خوارى و بدبختى ميشوند. اگر چه در دنيا زورمند و مقتدر و بزرگتر و برتر بودهاند. اين معنى از زجاج است. ممكن است منظور اين باشد كه بزودى آن خوارى و بدبختى كه پيش خدا براى آنها مهيا شده است به آنها مىرسد. يا اينكه بزودى بمرحلهاى مىرسند كه پيش خداوند خوار شوند.
وَ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما كانُوا يَمْكُرُونَ: و بپاداش نيرنگهاى دنيوى دچار عذابى سخت خواهند شد.
بيان آيه 125
قرائت
ضيقا: ابن كثر اين كلمه را در اينجا و در سوره فرقان به سكون ياء قرائت كرده است و ديگران به تشديد و كسر ياء «ضيق» به تشديد و كسر ياء مانند «ميت» به سكون ياء و «ميت» به كسر و تشديد ياء است كه بحث آن گذشت.
حرجا: اهل مدينه و ابو بكر و سهل به كسر راء و ديگران بفتح راء خواندهاند.
قرائت اول وصف و قرائت دوم مصدر است كه جانشين وصف شده است.
يصعد: ابن كثير اين كلمه را به سكون صاد خوانده است. ابو بكر «يصاعد» به تشديد صاد خوانده است. ديگران «يصعد» بفتح و تشديد صاد و عين خواندهاند.
قرائت اخير از باب تفعل است كه ادغام شده معناى آن اين است كه آدم گمراه، اسلام بر او سنگين است و اين سنگينى را تدريجاً تحمل مىكند. قرائت دوم نيز از باب تفاعل و بهمين معنى است. اصل اين كلمه به معناى مشقت و دشوارى است. اما قرائت اول از «صعود» به معناى بالا رفتن است.
لغت
حرج: تنگناى سخت، حرمت. مثل «حرجت على المرأة الصلاة» يعنى:
نماز بر زن حرام شد. درباره معانى هدايت و هدى و ضلالت و اضلال و آنچه كه جايز است بخدا نسبت داده شود، در سوره بقره، ذيل آيه: «وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ» (26) گفتگو كرده ايم.
مقصود
قبلا درباره مؤمنان و كافران گفتگو كرد. اكنون درباره كيفيت رفتار خود با هر دو دسته، گفتگو كرده، مىفرمايد:
فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ: درباره تفسير اين آيه چند وجه است: 1- مقصود اين است كه هر كه را خدا بخواهد به سوى ثواب و راه بهشت هدايت كند، تصميم او را نسبت به اسلام قوى مىسازند و براى او انگيزههايى ايجاد ميكند كه به اسلام تمسك جويد و وسوسههاى شيطانى و خاطرههاى فاسد را از دلش مىزدايد. اينها را از راه لطف و منت و بپاس اينكه هدايت خدا را پذيرفته است، انجام مىدهد. چنان كه مىفرمايد: «وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً» (محمد 17:آنان كه هدايت يافتند، خدا بر هدايتشان مىافزايد) و «يَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدىً» (مريم 76: خداوند بر هدايت هدايت يافتگان مىافزايد) وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً: و هر كه را خدا بخواهد از ثواب و كرامت خود گمراه كند، بكيفر بى ايمانيش سينه اش را تنگ و سخت مى سازد، بىآنكه مانع ايمانش شود و قدرت را از او سلب كند. بدين ترتيب گشايش سينه، پاداشى است كه خداوند به افراد مىدهد. چنان كه به پيامبر گرامى ميفرمايد «أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ» (انشراح 1: آيا سينهات را گشايش نداديم) و بدنبال آن به او ميفرمايد، بار را از دوش تو برداشتيم و نام ترا بلند كرديم. اينها همه پاداشى است كه خداوند در ازاء تحمل بار رسالت، به پيامبر عطا كرده است. اينكه ما هدايت و راهنمايى را بسوى ثواب، معنى كرديم، بدليل اين آيه است: «وَ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَنْ يُضِلَّ أَعْمالَهُمْ سَيَهْدِيهِمْ وَ يُصْلِحُ بالَهُمْ» (محمد 5: آنان كه در راه خدا كشته شدند، خدا اعمالشان را گم نميكند. بزودى آنها را به ثواب هدايت و كارشان را اصلاح ميكند) و بديهى است كه هدايت بعد از كشته شدن چيزى جز ثواب نيست، زيرا پس از مرگ تكليفى وجود ندارد.
در روايت صحيح وارد شده است كه وقتى اين آيه نازل شد، از پيامبر گرامى پرسيدند: منظور از گشايش سينه چيست؟ فرمود: نورى است كه خدا در دل مؤمن مىافكند و سينهاش را بوسيله آن گشايش و روشنى مى بخشد. پرسيدند:آيا اين نور نشانه اى دارد، كه شناخته شود؟ فرمود: آرى، توجه به خانه جاودانى و كنارهگيرى از خانه فانى و فريبا و آمادگى براى مرگ پيش از فرا رسيدن آن.
2- مقصود اينست كه هر كه را خدا بخواهد بر هدايت استوار بدارد، سينه اش را بپاس ايمان و پذيرش هدايت، مىگشايد. گاهى مقصود از هدايت، پايدار ماندن و و استوارى در آن راه است. چنان كه درباره «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ» گفته ايم (فاتحه 5، ما را در راه راست و استوار و پايدار بدار) و هر كه را بر اثر كفر و ترك ايمان، بخواهد بخود واگذارد و ميان او و آنچه ميخواهد، خالى گذارد، سينهاش را تنگ و سخت ميكند و الطاف خود را از او دريغ مىدارد تا سينهاش گشايش نيابد، زيرا بر اثر پايدارى در راه كفر، شايسته قبول الطاف حق نيست.
پرسش ما مىبينيم كه كافر بر كفر خود تنگدل و تنگ سينه نيست. بلكه بر كفر خود خوشدل است. آيا ممكن است در خبر خداوند، خلاف باشد؟
پاسخ خداوند مىفرمايد كه سينه اش را تنگ مىكند و نمىفرمايد كه در همه حال چنين است. پيداست كه اشخاص كافر گاهى بر اثر شبهه ها و پيدايش شك، چنان تنگدل و ناراحت مى شوند كه حدى ندارد. در اين حالات است كه خداوند، قلب مؤمن را نورانى مىكند و به او دلايلى القاء مىكند كه شك و شبهه از كانون دلش زايل شود و آسوده گردد.ظاهر آيه، بيشتر از اين اقتضاء نمىكند.
3- مقصود اين است كه هر كه را خدا بخواهد از هدايت بيشترى كه به مؤمن وعده كرده، برخوردار و بهرهمند سازد، سينهاش را براى آن مىگشايد، زيرا فايده آن اين است كه بر بصيرت مؤمن افزوده ميشود. اما كسانى را كه خدا ميخواهد از آن هدايت افزونتر محروم سازد و چنان كه خود بكفر گراييدهاند، آنها را از معرض آن هدايت دور گرداند، سينهشان را تنگ و سخت مىكند كه جايى براى پذيرش آن هدايت باقى نماند بديهى است كه هر گاه گشودن سينه مؤمن مقتضى برخوردارى از هدايت بيشتر باشد، بستن و تنگ كردن سينه كافر، مقتضى محروميت از آن است. نتيجه اين بيان اين است كه مردم براى پذيرش ايمان و اعراض از كفر، ترغيب مى شوند. اين بيان با وجه دوم چندان تفاوتى ندارد. از ابن عباس روايت است كه: خداوند دل كافر را تنگ ناميده، زيرا خير به آن نمى رسد. در روايت ديگر است كه: حكمت به قلب او نمى رسد.
ممكن نيست كه مقصود از اضلال، در آيه شريفه، دعوت به گمراهى و گمراه كردن و امر بگمراهى يا اجبار بر گمراهى باشد، زيرا همه مسلمين اتفاق دارند بر اينكه خداوند دعوت بگمراهى نميكند. تا چه رسد به اينكه اجبار كند. خداوند فرعون و سامرى را نكوهش مىكند كه مردم را گمراه ميكردند (سوره طه آيات 79 و 85) ترديدى نيست كه آنها گمراه كردنشان از راه دعوت و اجبار بوده است. آيا ممكن است كارى كه باعث نكوهش ديگران ميشود، باعث ستايش خداوند گردد.
كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ: در اينباره نيز چند وجه است: 1- يعنى: كسى كه سينهاش از پذيرش اسلام تنگ و سخت شده است، هر گاه به اسلام دعوتش مىكنند، مثل اين است كه او را وادار مىكنند كه به آسمان برود. يا اينكه گويى دلش بر اثر دورى از اسلام و حكمت، در آسمان صعود مىكند. اين وجه از زجاج است.
2- مقصود از سماء، آنچه كه بر زمين سايه مىافكند نيست. بلكه مقصود چيزى شبيه بگردنه مخوفى است كه بالا رفتن از آن دشوار است. مىفرمايد: چنان سينهاش براى پذيرش اسلام، تنگ و سخت است كه گويى او را براى بالا رفتن از چنان قلهاى بمشقت مىافكنند. اين معنى از ابو على فارسى است و قريب به آن مطلبى است كه از سعيد بن جبير نقل شده است. وى گويد: يعنى راهى جز به بالا نمى يابد.
3- يعنى: بر اثر اينكه جدا شدن از مذهبى كه دارد، برايش دشوار است، مثل اين است كه دلش را كندهاند و به آسمان مى برند.
كَذلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ: ابن زيد و گروهى از فرهنگ نويسان «رجس» را به معناى عذاب دانستهاند. مجاهد گويد: يعنى چيزى كه در آن خير نيست. مىفرمايد: خداوند اينطور عذاب و بدبختى را دامنگير مردم بىايمان مىكند.
از اين جمله برمىآيد: كه منظور از هدايت و اضلال، اجبار بر هدايت و گمراهى نيست، زيرا خداوند بيان مىكند كه اضلالى كه در آيه ذكر شده، بوجه كيفر بر كفر است و اگر مقصود، اجبار بر كفر بود، مىفرمود: بدينترتيب، آنان كه خدا بر دلشان پليدى نهاده است، ايمان نمىآورند. نه اينكه پليدى را بر دل كسانى مىنهد كه ايمان ندارند (دقت كنيد) منظور از تشبيهى كه از «كذلك» استفاده ميشود اين است كه: همانطورى كه خداوند آنها را تنگدل مىكند، پليدى و عذاب نيز بر آنها مىافكند. اينها همه از راه استحقاق است.
عياشى به اسناد خود از ابى بصير از خيثمه نقل كرده است كه امام باقر ع فرمود:
دل هر گاه به حق نرسد، از جايگاه خود حركت كرده، بگلو مىرسد. اما همين كه بحق رسيد، قرار مىگيرد. سپس همين آيه را قرائت كرد.[4]
[سوره الأنعام (6): آيات 126 تا 127]
وَ هذا صِراطُ رَبِّكَ مُسْتَقِيماً قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ (126) لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (127)
ترجمه
اين است راه راست پروردگارت. ما آيات را براى مردمى كه متذكر شوند، تفصيل دادهايم. براى آنهاست نزد پروردگارشان خانه سلامت. خداوند به پاداش كردارشان، ولىّ و سرپرست آنهاست.
بيان آيه 126- 127
مقصود
اكنون ضمن اشاره به بيان سابق مىفرمايد:
وَ هذا صِراطُ رَبِّكَ مُسْتَقِيماً: ابن مسعود گويد: يعنى اين است قرآن كه راه راست و هموار پروردگار است. ابن عباس گويد: يعنى اسلام راه راست خداست.
اينكه مىگويد: راه خدا، براى اين است كه اين راه را او نشان داده است. كلمه «مستقيما» حال است. با اينكه دلايل حق بسيارند و يكى نيستند، راه خدا را- كه همان دلايل هستند- به استقامت و راست بودن توصيف كرده است، زيرا با همه اختلاف و تنوعى كه دارند، همچون يك راه مستقيم، پوينده را بمقصد مىرساند. و از تناقض و فساد خالى هستند.
قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ: ما براى مردمى كه متذكر شوند و تذكر را پذيرند، آيات را بيان كرده، تميز مىدهيم. علت اينكه بيان آيات را به اين طبقه اختصاص مىدهد، اين است كه آنها هستند كه بهرهمند مىشوند. همانطورى كه اهل تقوى هستند كه از هدايت خدا استفاده مىدهد.
لَهُمْ دارُ السَّلامِ: آنها كه تذكر را بپذيرند و تدبر كنند و حق را بشناسند، در خانه سلامت كه از هر آفت و بلائى تهى است هستند و همچون اهل جهنم به آفت و بلا گرفتار نيستند. اين معنى از زجاج و جبائى است. حسن و سدى گويند: سلام نام خدا و «دار السلام» بهشت است.
عِنْدَ رَبِّهِمْ: خانه بهشت در پيشگاه خدا براى آنها ضمانت شده است و خداوند بطور حتم آنها را بآن مىرساند. چنان كه اگر به كسى بگوئيد: ترا پيش من فلان مال است. يعنى من ضامن آن هستم. برخى گويند: يعنى: در آخرت براى ايشان خانه سلامت است كه خدا به آنها ميدهد.
وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ: بپاداش كردارهاى پسنديدهاى كه انجام دادهاند، خداوند عهدهدار است كه به آنها نفع برساند و از زيان حفظ كند. برخى گويند: يعنى در برابر دشمنان آنها را يارى مىكند. برخى گويند: يعنى در دنيا عهدهدار است كه به آنها توفيق دهد و در آخرت پاداش. پيداست كه منظور از كردار، كردار نيك است. زيرا هر كردارى پاداش ندارد.
[سوره الأنعام (6): آيات 128 تا 129]
وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً يا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَكْثَرْتُمْ مِنَ الْإِنْسِ وَ قالَ أَوْلِياؤُهُمْ مِنَ الْإِنْسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنا أَجَلَنَا الَّذِي أَجَّلْتَ لَنا قالَ النَّارُ مَثْواكُمْ خالِدِينَ فِيها إِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ (128) وَ كَذلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضاً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (129)
ترجمه
روزى كه همه آنها را محشور مىكند، گويد: اى گروه جن، شما افراد بسيارى از انسانها را گمراه كردهايد. انسانهايى كه دوست آنها بودهاند، گويند: پروردگارا، ما از يكديگر نفع برده و به اجلى كه براى ما معين كرده بودى، رسيديم. خداوند مىفرمايد: آتش براى هميشه جايگاه شماست، مگر آنچه خدا بخواهد. پروردگارت حكيم و داناست.
و همچنين ظالمان را بكيفر كردارشان دوست يكديگر مىگردانيم.
بيان آيه 128- 129
قرائت
يحشرهم: حفص و روح به ياء و ديگران به نون خواندهاند. بنا بر قرائت اول ضمير به «عند ربهم» برميگردد. و مؤيد قرائت دوم «حَشَرْناهُمْ» و «نَحْشُرُهُ يَوْمَ- الْقِيامَةِ أَعْمى» است. (كهف 47 و طه 124)
اعراب
خالدين: زجاج گويد: حال است.
مثوا: ابو على گويد: اين كلمه مصدر است نه ظرف مكان، زيرا ظرف مكان عمل فعل انجام نمىدهد و اين كلمه در «خالدين» عمل كرده است. يعنى: «النار ذات اقامتكم». بنا بر اين «كم» فاعل مصدر است.
مقصود
در دنباله مطالب پيش مىفرمايد:
وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً يا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَكْثَرْتُمْ مِنَ الْإِنْسِ: روزى كه خداوند جميع خلق را محشور كرده، گويد: اى گروه جن، شما بسيارى از افراد انسان را گمراه كرديد. اين معنى از زجاج است. وى اين معنى را از گفته ابن عباس اقتباس كرده است. برخى گويند: منظور فقط حشر جن و انس است، زيرا بدنبال آن سخن از ايشان است.[7] وَ قالَ أَوْلِياؤُهُمْ مِنَ الْإِنْسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ: انسانهايى كه از ايشان پيروى كردهاند، گويند: پروردگارا: ما از يكديگر نفع بردهايم. درباره تفسير اين قسمت، چند قول است:
1- فايدهاى كه جنيان از انسانها بردهاند، اين است كه: قايد و رئيس آنها بوده، انسانها از هوى و هوسشان پيروى كردهاند و فايدهاى كه انسانها از آنها بردهاند، اين است كه: جنيان لذائذ و شهوات را در نظرشان آراسته، آنها را به اين امور سرگرم كرده اند.
2- فايدهاى كه انسانها از جنيان بردهاند، اين است كه هر گاه كسى ميخواست بسفر رود و از جن مىترسيد، ميگفت: «به رئيس اين وادى پناه مىبرم!» و مىرفت و نمىترسيد. اين عمل را پناه خواستن از جنيان مىدانستند و معتقد بودند كه جنيان هم آنها را پناه مىدهند. چنان كه خداوند متعال ميفرمايد: «وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ يَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً» (جن 6: چنين بود كه مردانى از آدميان بمردانى از جنيان پناه مىبردند و بر طغيانشان بيفزودند) اما فايدهاى كه جنيان از آدميان بردند، اين بود كه جنيان معتقد بودند كه انسانها بنفع و ضرر ايشان معتقدند و بآنها پناه مىبرند و از اين راه شاد مىشدند و نفع مىبردند. اين قول از حسن و ابن جريج و زجاج و ديگران است.
3- محمد بن كعب گويد: مقصود اطاعت پريان و آدميان از يكديگر است.
بلخى گويد: احتمال داده ميشود كه مقصود استفاده افراد انسان از يكديگر است. نه استفاده جن و انس از يكديگر.
وَ بَلَغْنا أَجَلَنَا الَّذِي أَجَّلْتَ لَنا: حسن و سدّى گويند: يعنى ما به اجلى كه براى مرگمان تعيين كرده بودى رسيديم. برخى گويند: مقصود مبعوث شدن و حشر مردگان است، زيرا اين حالت، اجل جزاست. هم چنان كه مرگ اجل دنياست. جبائى گويد:
از اين جمله برمىآيد كه: اجل بيشتر از يكى نيست، زيرا اگر دو اجل بود، لازم مىآمد كسى كه بمرگ طبيعى نميرد و كشته شود، به اجل خود نرسيده باشد. در حالى كه از اين آيه برمىآيد كه آنها دسته جمعى مىگويند: ما به اجلى كه بر ايمان معين كرده بودى رسيديم. على بن عيسى و ديگر بغداديان گويند: آيه چنين دلالتى ندارد. مانعى نيست كه انسان را دو اجل باشد: 1- اجلى كه مرگ انسان در آن واقع ميشود 2- اجل محشور شدن يا اجلى كه ممكن است انسان تا آن وقت زندگى كند،قالَ النَّارُ مَثْواكُمْ خالِدِينَ فِيها: خداوند متعال به آنها مىفرمايد: آتش محل اقامت شماست و براى هميشه در آن عذاب مىشويد.
إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ: مگر آنچه خدا بخواهد. درباره اين استثنا چند قول است:
1- از ابن عباس روايت است كه وعيد كفار مبهم و نامعلوم بود. سپس بوسيله اين آيه معلوم شد: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ» (نساء 48: خداوند گناه شرك را نمىآمرزد)
2- مقصود استثناى از روز قيامت است. زيرا منظور از «يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ» همين روز است. از اينرو فرمود: آنها از روز حشر در جهنم جاودانى هستند. از اين مدت بيكران، مقدار حشر آنها از قبور و مدت حساب، استثنا شده است.اين قول از زجاج است. وى گويد ممكن است استثناء از كيفيت عذاب باشد يعنى مگر آنچه خدا بخواهد كه آنها را بچند برابر عذاب كند.
3- بازگشت استثنا به مسلمانان گنهكار است. آنها در مشيت خداوند هستند.اگر بخواهد آنها را عذاب مىكند و اگر بخواهد به لطف خويش مىبخشد.
4- عطا گويد: يعنى مگر آنچه خدا بخواهد نسبت به آنان كه از كفر باز گشته، ايمان آورده اند. إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ: خداوند در كارهاى خود حكيم و بهر چيزى داناست.
برخى گويند: يعنى در كيفر و عفو مردم حكيم و بحال كسانى كه مستحق پاداش يا كيفرند و به اندازه استحقاقشان داناست.
وَ كَذلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضاً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ: و همچنين به منظور امتحان، ظالمان را بخود وا مىگذاريم و آنها را دوست يكديگر مىكنيم تا به كارهاى يكديگر علاقه نشان دهند تا كيفرى كه به آنها مىدهيم، تابع ميزان استحقاق آنها باشد، در عين حال همين هم بواسطه كردارى است كه انجام دادهاند. اين معنى از على بن عيسى است. ابو على جبائى گويد: يعنى همانطورى كه در روز قيامت اين ستمكاران جن و انس را بيكديگر وا مىگذاريم و از آنها تبرى مىجوييم، ظالمان را نيز بيكديگر وا مىگذاريم و افرادى كه از ديگران پيروى كردهاند به متبوعشان حواله مىكنيم و مىگوييم: برويد تا آنها شما را از آتش خلاصى بخشند. هدف اصلى از اين بيان اين است كه به آنها اعلام كند كه در روز قيامت آنان را دوستى نيست كه از عذاب، نجاتشان بخشد. ديگران گفتهاند: از آنجا كه خداوند خصومت و مجادله ميان جن و انس را در روز قيامت بيان كرده بود، فرمود: همانطورى كه اينان را در آتش جمع كرده، با يكديگر دوستشان كردهايم، همين كار را با ستمكاران مىكنيم تا كيفر كردارشان باشد. ابن عباس گويد: هر گاه خداوند از مردمى راضى شود، زمان امورشان را به خوبانشان مىسپارد و هر گاه بقومى خشم گيرد، بكيفر كارهاى زشت ايشان، زمام امورشان را به بدانشان مىسپارد. همين است معناى اين آيه:
«إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» (رعد 11: خداوند وضع زندگى قومى را تغيير نمى دهد، جز اينكه باطن خود را تغيير داده، اصلاح كنند) نظير اين مطلب را كلبى از مالك بن دينار روايت كرده است كه: در بعضى از كتابهاى حكمت خواندم كه: خداوند متعال مىفرمايد: من خدايم و صاحب اختيار زمامداران. دل آنها در دست من است. اگر مردم مرا اطاعت كنند، زمامداران را براى ايشان رحمت قرار مى دهم و اگر مرا معصيت كنند، آنها را وسيله گرفتارى و پريشانى ايشان مىگردانم. خود را به نكوهش زمامداران مشغول نكنيد، بلكه توبه كنيد تا آنها را نسبت به شما بر سر مهر و انصاف آورم.
برخى گويند، منظور اين است كه ميان آنها و هر چه اختيار مى كنند، باز گذاشته، آنها را يارى نمى كنيم. قتاده گويد: يعنى بر اثر آن دوستى و علاقه اى كه در ميانشان بوده است، آنها را بدنبال يكديگر وارد جهنم مى كنيم.
[سوره الأنعام (6): آيات 130 تا 132]
يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتِي وَ يُنْذِرُونَكُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا قالُوا شَهِدْنا عَلى أَنْفُسِنا وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ شَهِدُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ كانُوا كافِرِينَ (130) ذلِكَ أَنْ لَمْ يَكُنْ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ وَ أَهْلُها غافِلُونَ (131) وَ لِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا وَ ما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ (132)
ترجمه
اى گروه جن و انس، آيا پيامبرانى از شما براى اينكه آيات مرا بر شما بخوانند و شما را از ملاقات امروز بترسانند، نزد شما نيامدند؟ گويند: بر خويشتن گواهى مىدهيم- زندگى دنيا فريبشان داده بود- و بر خويشتن گواهى مىدهند كه كافر بودهاند.
اين است كه پروردگارت قريه هايى كه مردمشان غافلند، به ستم هلاك نمى كند.
همه را از آن عملها كه كرده اند، مرتبه هاست و پروردگارت، از كردار ايشان غافل نيست.
بيان آيه 130- 131- 132
قرائت
يعملون: ابن عامر به تاء خوانده است و ديگران به ياء
لغت
غفلت: سهو. ضد غفلت «يقظه» و ضد سهو «ذكر» و ضد «غروب» حضور است.
اعراب
ذلك: خبر مبتداى محذوف. يعنى «الامر ذلك» يا اينكه مفعول فعل محذوف است. يعنى «فعلنا ذلك».
أَنْ لَمْ يَكُنْ: اين «ان» مخفف از ان است. يعنى لانه لم يكن … چنان كه شاعر گويد:
| فى فتية كسيوف الهند قد علموا | ان هالك كل من يحفى و ينتعل | |
يعنى: در ميان جوانانى كه همچون شمشيرهاى هندى بوده، دانستند كه هر پا برهنه و كفش بپايى هلاك ميشود. (يعنى: انه) بعد از «ان» مفتوحه بايد ضمير مقدر باشد.
اما بعد از «ان» مكسوره لازم نيست.
كل: اين كلمه مثل «قبل و بعد» نيست كه با حذف مضاف اليه مبنى شود، زيرا «قبل و بعد» حتى در حال ذكر مضاف اليه معرب تام نيستند، و رفع داده نميشوند.
مقصود
اكنون خداوند متعال، تمام آنچه را در روز قيامت، به جن و انس خطاب خواهد كرد، بيان ميكند، يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ: «معشر» جماعتى است كه همه اصناف را در بردارد. در اينجا خداوند متعال بيان ميكند كه پيامبران را بمنظور اتمام حجت و ترسانيدن از عواقب كارهاى زشت، بسوى آنها فرستاده است. اين خطاب متوجه جن و انس است. علت اينكه مىگويد، پيامبرانى از شما، در حالى كه پيامبران انسان هستند، نه جن، اين است كه جانب انسان را غلبه داده است. چنان كه مىفرمايد «يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ» (الرحمن 22) يعنى از آب شور و شيرين، لؤلؤ و مرجان خارج ميشود، در حالى كه لؤلؤ از آب شور خارج ميشود نه از آب شيرين.
مردم هم در محاورت خود جانب يكى را غلبه مىدهند. مثلا يكى ميگويد، نان و شير خوردم. در حالى كه نان را خورده و شير را نوشيده است. عقيده بيشتر مفسران و زجاج و رمانى همين است.
ضحاك گويد: همانطورى كه پيامبرانى بسوى انسانها فرستاده شد، پيامبرانى هم بسوى پريان فرستاده شدهاند. كلبى گويد: پيامبران بسوى آدميان فرستاده مىشدند.
اما حضرت محمد ص مبعوث بسوى آدميان و پريان است. ابن عباس گويد: پيامبران بسوى آدميان فرستاده مىشدند. سپس آنها يكى از پريان را بسوى آنها مىفرستادند. مجاهد گويد: رسولان از آدميان و ترسانندگان از پريانند.
يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتِي وَ يُنْذِرُونَكُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا، پيامبران آيات مرا براى شما قرائت ميكردند و دلايل و براهين مرا بگوش شما ميرسانيدند و شما را را از ملاقات كيفر اعمال در اين روز- يعنى روز قيامت- مىترسانيدند.
قالُوا شَهِدْنا عَلى أَنْفُسِنا: گويند شهادت مىدهيم كه در روزگار تكليف، با آمدن پيامبران و اتمام حجت از طرف ايشان، كافر و عاصى شديم.
وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا: ظاهر دنيا در نظر ايشان آراسته جلوه كرد و آنها را فريفت.
وَ شَهِدُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ كانُوا كافِرِينَ: در عالم آخرت اقرار ميكنند كه در دنيا كفر پيشه كردهاند و سزاوار عذابند.
ذلِكَ أَنْ لَمْ يَكُنْ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ وَ أَهْلُها غافِلُونَ: اين است كه حكم خداوند: زيرا او قريهاى كه مردمش غافلند و ستم ميكنند، هلاك نمىكند. مقصود بيان علت است. يعنى خداوند مردم بلدى را كه گرفتار گناه و انحراف هستند، هلاك نميكند. مگر اينكه پيامبرانى بسوى آنها بفرستد و آنها مردم را بدلايل خداوندى آگاه كنند و آنها را از كيفر خدا بترسانند و حقايقى را بگوش آنها برسانند. سپس اگر از اطاعت پيامبران سرباز زدند، آنها را هلاك خواهد كرد و هرگز بطور ناگهانى مردم را غافلگير نميكند. البته بر خداوند لازم نيست كه اتمام حجت كند، زيرا همين كه مردمى دست بستم و تجاوز زدند، سزاوار كيفر ميشوند، جز اينكه خداوند ميخواهد حجت خود را ظاهر گرداند.
فرّاء و جبائى گويند: يعنى خداوند مردمى را بدون اينكه متنبه و متذكر سازد غافلگير نكرده، بستم هلاكشان نميكند. چنان كه مىفرمايد: «وَ ما كانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ وَ أَهْلُها مُصْلِحُونَ» (هود 117: پروردگار تو مردم قريهاى كه مصلح هستند به ستم هلاك نميكند) اين آيه، بطور واضح دلالت ميكند كه خداوند منزه از ظلم است اگر خدا ظلم ميكرد، در اين جا خود را از ستمكارى منزه نمى شمرد.
وَ لِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا: هر كس چه اطاعت كند، چه معصيت، بر حسب عملى كه انجام داده، بمرتبهاش از پاداش و كيفر نائل ميشود. كار نيكو پاداش نيكو و كار بد، كيفر بد: اينكه براى پاداش و كيفر، درجاتى قائل ميشود، بخاطر اين است كه همه پاداشها و كيفرها در يك مرتبه نيستند، بلكه شدت و ضعف دارند. هر گاه بخواهند مراتب پاداش را بيان كنند، مىگويند: درجات و هر گاه بخواهند مراتب كيفر را بيان كنند.
مىگويند: درك. لكن در اينجا چون كيفر و پاداش را يك جا آورده است، همه را درجات خوانده و جانب اهل بهشت را غلبه داده است.
وَ ما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ: پروردگار تو اى محمد ص يا اى شنونده، از كردار ايشان غافل و بيخبر نيست و هيچ چيز از علم او مخفى نمىماند و هر كسى را باندازه استحقاقش كيفر و پاداش مىدهد. بدينترتيب مردم را متنبه ميكند كه بكارهاى خود توجه داشته باشند.
[سوره الأنعام (6): آيات 133 تا 135]
وَ رَبُّكَ الْغَنِيُّ ذُو الرَّحْمَةِ إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُمْ ما يَشاءُ كَما أَنْشَأَكُمْ مِنْ ذُرِّيَّةِ قَوْمٍ آخَرِينَ (133) إِنَّ ما تُوعَدُونَ لَآتٍ وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ (134) قُلْ يا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ إِنِّي عامِلٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (135)
ترجمه
پروردگارت، بىنياز و صاحب رحمت است. اگر بخواهد شما را مىبرد و پس از شما هر چه بخواهد، جانشين شما مىكند. همانطورى كه شما را از نسل قومى ديگر پديد آورده است. آنچه وعده داده شدهايد، فرا مىرسد و شما عاجز كننده خدا نيستيد. بگو: اى مردم، به اندازه تمكن خود عمل كنيد كه من هم عمل كنندهام و خواهيد دانست كه خانه عاقبت پسنديده براى كيست؟ ستمكاران رستگار نمىشوند.
بيان آيه 133- 134- 135
قرائت
ابو بكر از عاصم «مكاناتكم» قرائت كرده است. ديگران «مكانتكم». اين كلمه مصدر است. مصدر را اغلب بصورت مفرد به كار مىبرند. گاهى هم جمع مىبندند.
چنان كه در جمع «حلم» گويند: «احلام» و «حلوم» شاعر گويد:
| فاما اذا جلسوا فى الندى | فاحلام عادوا يد هضم | |
يعنى: هر گاه در مجلس جود و بخشش نشينند، دستهايى گشاده دارند.
من تكون: حمزه و كسايى بياء و ديگران بتاء خواندهاند. علت اين است كه تانيث فاعل آن «عاقبة» تانيث حقيقى نيست. بنا بر اين هر دو وجه جايز است. مثل «فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ» (حجر 73) و «أَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ» (هود 67).
لغت
انشاء: آغاز خلقت. انشاء قصيده، بوجود آوردن آن است. «نشأ» جوانان تازه سال. شاعر گويد:
| و لو لا ان يقال صبا نصيب | لقلت بنفسى النشا الصغار | |
يعنى: اگر نمىگفتند: نصيب، بچه شده است، مىگفتم: جانم بقربان بچههاى خردسال.
توعدون: اين فعل از «ايعاد» يعنى تهديد يا از «وعد» است كه نسبت به نيكى است.
مكانة: ابو زيد گويد: يعنى مقام و منزلت. «رجل مكين عند السلطان» يعنى نزد سلطان منزلت دارد.
اعراب
كَما أَنْشَأَكُمْ: كاف در محل نصب است. يعنى مثل ما انشاكم».
مِنْ بَعْدِكُمْ: «من» به معناى بدل است. مثل «اعطيتك من دينارك ثوبا» يعنى بجاى دينارت بتو لباسى دادم.
مِنْ ذُرِّيَّةِ قَوْمٍ آخَرِينَ: اين «من» براى ابتداست.
ما تُوعَدُونَ: «ما» به معناى «الذى» است.
مَنْ تَكُونُ لَهُ: «من» مبتداست و خبر آن «تكون» يعنى: كداميك از ما برايش خانه آخرت است؟ و در اين صورت «تعلمون» معلق شده است. ممكن است موصوله و مفعول «تعلمون» باشد.
مقصود
قبلا مردم را دستور داده بود كه او را اطاعت كنند و آنها را به اين كار تشويق كرده بود. در اينجا بيان كرد كه امر به طاعت بخاطر نياز او نيست. او برتر از اين است كه سود يا زيانى به او برسد. مىفرمايد:
وَ رَبُّكَ الْغَنِيُّ ذُو الرَّحْمَةِ: خالق و سرور تو از كردار بندگان بىنياز است.
طاعت ايشان وى را سودى و معصيت ايشان وى را زيانى نرساند، زيرا كسى كه از چيزى بىنياز است، هستى و نيستى و درستى و نادرستى آن برايش يكسان است. او به بندگانش نعمت مىبخشد. مقصود اين است كه خداوند با اينكه از بندگانش بىنياز است به آنها نعمت مىبخشد و نعمتهاى او هر چند بسيارند از ملك بىنيازى او چيزى كم نمىكنند. سپس درباره قدرت خويش مىفرمايد:
إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُمْ ما يَشاءُ كَما أَنْشَأَكُمْ مِنْ ذُرِّيَّةِ قَوْمٍ آخَرِينَ:
اگر بخواهد شما را هلاك مىكند و پس از شما آفريده ديگرى جانشين شما مىسازد، همانطورى كه شما را از نسل قومى كه پيش از شما مىزيستهاند، بوجود آورد.
اين خطاب متوجه آدميان و پريان است. شايد مقصود اين است كه خداوند جنس ديگرى را پديد مىآورد، همانطورى كه جن را از جن و انسان را از انسان پديد مىآورد.
بنا بر اين قادر است موجودى بياورد كه نه از جن باشد و نه از انسان. از اين آيه بر- مىآيد كه غير از آنچه كه معلوم خداست، مقدور اوست، زيرا مىفرمايد: خلقى غير از جن و انس را مىتواند خلق كند، در حالى كه نكرده است.
إِنَّ ما تُوعَدُونَ لَآتٍ: قيامت و حساب و بهشت و دوزخ و پاداش و كيفر و تفاوت درجات و مراتب اهل بهشت و دوزخ، همه واقع خواهند شد.
وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ: و شما از خداوند فوت نمىشويد يا اينكه سبقت نمىگيريد و از قلمرو و ملك و قدرت او خارج نميشويد. اعجاز اين است كه انسان كارى كند كه طرف مقابل از انجام آن ناتوان باشد و عاجزش كند. پس مقصود اين است كه شما نمى- توانيد خداوند را از زنده كردن مردگان و كيفر گنهكاران عاجز كنيد.
قُلْ يا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ: بگو: اى مردم، بقدر منزلت و به اندازه تمكن خود كار كنيد. يعنى بر كفر خود ثابت بمانيد. در اينجا فعل امر را براى تهديد بكار برده است. برخى گويند: يعنى براه خود كار كنيد. جبائى گويد: يعنى بر حال خود كار كنيد و بر حال كفر باقى بمانيد كه من كيفر شما را مىدهم.
إِنِّي عامِلٌ: من كه پيامبر خدايم بدستورش عمل مىكنم. ابو مسلم گويد: يعنى من كه خدايم بوعدهام عمل مىكنم. معناى اول صحيحتر است.
فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ: بزودى مىدانيد كه كداميك از ما در پيشگاه خدا سرانجام نيكو داريم و به بهشت مىرويم. برخى گويند: يعنى ميدانيد كه در دنيا كداميك پيروز خواهيم شد.
إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ: ستمكاران بمقصد خود نمىرسند. در اينجا بجاى كافران، ستمكاران مىگويد، زيرا در جاى ديگر مىفرمايد: «كافران ستمكارند» (بقره 254)
[سوره الأنعام (6): آيه 136]
وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعامِ نَصِيباً فَقالُوا هذا لِلَّهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هذا لِشُرَكائِنا فَما كانَ لِشُرَكائِهِمْ فَلا يَصِلُ إِلَى اللَّهِ وَ ما كانَ لِلَّهِ فَهُوَ يَصِلُ إِلى شُرَكائِهِمْ ساءَ ما يَحْكُمُونَ (136)
ترجمه
از زراعتها و چارپايان كه مخلوق خدا هستند، سهمى براى خدا قرار داده، بزعم خودشان مىگفتند: اين براى خدا و اين براى شركاى ما. آنچه براى شركايشان بود، بخدا نمىرسيد و آنچه براى خدا بود به شركايشان مىرسيد. بد است حكمى كه مىكردند.
بيان آيه 136
قرائت
بزعمهم: كسايى و يحيى بن ثابت و اعمش بضم زاء و ديگران بفتح خواندهاند و هر دو بيك معنى هستند. برخى گفتهاند: به كسر زاء هم جايز است. مثل: «فتك» و «ودّ»
لغت
ذرء: آفرينش اختراعى. اصل آن به معناى ظهور است. «ذراة» يعنى ظهور پيرى.
حرث: زراعت، زمينى كه براى كشت آماده شود.
انعام: جمع «نعم» كه مقصود گاو و گوسفند و شتر است.
مقصود
بار ديگر درباره مشركين و عقايد فاسد ايشان مىفرمايد:
وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعامِ نَصِيباً: كفار مكه و مشركين پيش از آنها از زراعتها و گاوها و گوسفندها و شترها كه مخلوق خدا هستند، سهمى براى بتها قرار مىدادند.
فَقالُوا هذا لِلَّهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هذا لِشُرَكائِنا: مىگفتند: اين قسمت براى خدا و اين قسمت براى بتها. آنها بتها را شريك خود مىدانستند زيرا به آنها از مال خود سهمى ميدادند.
فَما كانَ لِشُرَكائِهِمْ فَلا يَصِلُ إِلَى اللَّهِ وَ ما كانَ لِلَّهِ فَهُوَ يَصِلُ إِلى شُرَكائِهِمْ:
در اينباره اقوالى است:
1- رسم آنها اين بود كه زراعتى براى خدا و زراعتى براى بتها درست مىكردند. هر گاه زراعت خدا خوب و زراعت بتها بد مىشد، قسمتى از زراعت خدا را براى بتها قرار مىدادند و مىگفتند: خدا بىنياز و بتها محتاج هستند و اگر زراعت بتها خوب مىشد و زراعت خدا بد، چيزى از آن بخدا نداده مىگفتند:
خدا بى نياز است. چارپايان را هم قسمت كرده، سهمى براى خدا و سهمى براى بتها قرار ميدادند. سهم خدا را به مهمان مىدادند و سهم بتها را صرف بتها مىكردند، اين قول از زجاج و ديگران است.
2- هر گاه سهم خدا با سهم بتها مخلوط مىشد جدا نميكردند و ميگفتند، خدا غنىتر است و هر گاه سهم بتها با سهم خدا مخلوط مىشد، جدا مىكردند. هر گاه آب از زراعت خدا به زراعت بتها مىرفت، نمىبستند و هر گاه آب از زراعت بتها بزراعت خدا مىرفت، مىبستند و مىگفتند: خدا غنىتر است. اين قول از ابن عباس و قتاده و مروى از امامان ما (ع) است.
3- هر گاه از سهم بتها چيزى از بين مىرفت، از سهم خدا برميداشتند و جبران مىكردند و هر گاه از سهم خدا چيزى از بين ميرفت، جبران نميكردند. اين قول از حسن و سدّى است.
ساءَ ما يَحْكُمُونَ: اين حكم آنها بد حكمى بود.
[سوره الأنعام (6): آيات 137 تا 138]
وَ كَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَتْلَ أَوْلادِهِمْ شُرَكاؤُهُمْ لِيُرْدُوهُمْ وَ لِيَلْبِسُوا عَلَيْهِمْ دِينَهُمْ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ (137) وَ قالُوا هذِهِ أَنْعامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ لا يَطْعَمُها إِلاَّ مَنْ نَشاءُ بِزَعْمِهِمْ وَ أَنْعامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُها وَ أَنْعامٌ لا يَذْكُرُونَ اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهَا افْتِراءً عَلَيْهِ سَيَجْزِيهِمْ بِما كانُوا يَفْتَرُونَ (138)
ترجمه
همچنين براى بسيارى از مشركين شريكانشان، كشتن فرزندان را زينت داده بودند كه آنها را هلاك كنند و دينشان را مشتبه سازند و اگر خدا ميخواست، اين كار را نمىكردند. آنها را با دروغشان بخود واگذار.
مىگفتند: اين چارپايان و زراعتها حرامند و جز هر كه ما بخواهيم، از آنها نميخورد و چارپايانى است كه پشت آنها براى سوارى حرام شده است. و چارپايانى كه از روى افتراء بخدا نام خدا را بر آنها نميبرند بزودى كيفر افترايشان را خواهد داد.
بيان آيه 137
قرائت
ابن عامر «زين» بضم زاء «قتل» به رفع «اولادهم» به نصب و «شركائهم» بجر خوانده است. ديگران اولى را بفتح زاء، دومى را به نصب، سومى را بجر و چهارمى را برفع خواندهاند. طبق اين قرائت «شركائهم» فاعل «زين» و «قتل اولادهم» مفعول آن است. طبق قرائت اول «قتل» نايب فاعل «زين» است كه اضافه به فاعل يعنى «شركائهم» شده و مفعول به يعنى «اولادهم» ميان مضاف و مضاف اليه فاصله شده است. اما اين فاصله، ضعيف است و بقول ابو على فارسى در شعر جايز است. مثل:
| يطفن بحوزى المراقع لم ترع | بواديه من قرع القسى الكنائن | |
در اينجا «القسى» ميان مضاف و مضاف اليه فاصله شده است. يعنى: آنها اطراف چراگاههايى مىگردند كه زمين آن هدف تير قرار نگرفته است.
لغت
ارداء: هلاك كردن. «مرداة» سنگى كه از بالاى كوه پرتاب شود.
مقصود
اكنون خداوند درباره يكى ديگر از خصلتهاى زشت آنها ميفرمايد:
وَ كَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَتْلَ أَوْلادِهِمْ شُرَكاؤُهُمْ: همانطور كه اينان در زراعت و چارپايان خود سهمى براى خدا قرار مىدادند، همچنين شيطانها كشتن دختران و زنده بگور كردن ايشان را از ترس فقر و ننگ، در نظر ايشان آراستهاند.
اين معنى از حسن و مجاهد و سدّى است. فراء و زجاج گويند: خدمتگزاران بتها اين عمل را در نظرشان زينت مىدادند. برخى گويند: مردم گمراه اين كار را مىكردند.
گفته اند: سنت دختر كشى از اينجا پيدا شد كه نعمان بن منذر، قومى از عرب را غارت و زنانشان را اسير كرد. در ميان اسيران دختر قيس بن عاصم بود. سپس صلح كردند.
هر زنى بخانواده خود بازگشت، جز دختر قيس كه ترجيح داد در ميان سپاه دشمن بماند.
قيس سوگند ياد كرد كه هر چه دختر در خانه اش تولد شود، زنده بگور كند.
لِيُرْدُوهُمْ: اين لام براى عاقبت است. يعنى نتيجه زينت قتل اولاد هلاك شدن مردم بود. نه اينكه آنها واقعاً قصد داشتند كه ايشان را هلاك كنند. اين معنى از ابو على جبائى است. برخى گفتهاند: ممكن است در ميان آنها افراد معاندى هم بودند كه قصد هلاك ايشان را داشتهاند. و بنا بر اين جانب آنها غلبه داده شده است.
وَ لِيَلْبِسُوا عَلَيْهِمْ دِينَهُمْ: نتيجه ديگر اينكه دين آنها را بر آنها مشتبه و ترديد ميكردند.
وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما فَعَلُوهُ: اگر خدا ميخواست كه آنها را از اين كار منع كند يا آنها را مجبور به ترك كند، ميكرد و جلو آنها را مىگرفت. لكن اين كار با تكليف كه امر اختيارى است، سازگار نبود.
فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ: آنها را با دروغ و افترايشان ترك كن و بحال خود گذار، زيرا خدا آنها را كيفر مىدهد. اين جمله، در نهايت تهديد است.
اين آيه دلالت دارد بر اينكه تزيين قتل و خود قتل، كار خود آنها بود و در نسبت آن بخدا دروغگو بودند.
بيان آيه 138
قرائت
حجر: اين كلمه را قراء غير مشهور «حرج» خواندهاند و ممكن است از لحاظ معنى تفاوتى ميان آنها نباشد.
لغت
حجر: حرام، عقل و منع. حجر قاضى يعنى منع قاضى. حجر زن يعنى نگهدارى او.
اعراب
افتراء: مفعول له براى «لا يذكرون» ممكن است اين كلمه به معناى «يفترون» و «افتراء» مفعول مطلق باشد.
مقصود
در اينجا بنقل يكى ديگر از عقايد فاسد آنها پرداخته، مىفرمايد:
وَ قالُوا هذِهِ أَنْعامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ لا يَطْعَمُها إِلَّا مَنْ نَشاءُ بِزَعْمِهِمْ: آنها شتران و گاوها و گوسفندها و زراعتها را به پندار خويش حرام شمرده، براى خدايان جدا مىكردند و مىگفتند: جز هر كه ما اجازه دهيم، كسى نمىتواند از آنها بخورد. اينكه مىگويد: «به پندار خويش» ميخواهد بفهماند كه آنها براى اين كار دليلى نداشتند و بصرف تخيل پايبند بودند. براى استفاده از آنچه مال خدايان بود، تنها مردان خدمتگزار بتها مجاز بودند، نه زنها و نه ديگران.
وَ أَنْعامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُها: حسن و مجاهد گويند: منظور از چارپايانى كه بر آنها سوار شدن را حرام مىدانستند، ماده شترى است كه ده شكم كره شتر ماده زاييده بود و ماده شترى كه پنج شكم زاييده بود و گوشش را شكافته بودند و شتر نرى كه ده بچه بوجود آورده بود، مىباشد. برخى گويند: مقصود شتر نرى است كه بچه بچهاش قابل سوارى بود. ديگر بر آن شتر سوار نمىشدند.
وَ أَنْعامٌ لا يَذْكُرُونَ اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهَا افْتِراءً عَلَيْهِ: مجاهد گويد: برخى از چارپايان بودند كه نام خدا را بر آنها و متعلقات آنها نمىبردند. ابو وائل گويد: بر آنها حج نمىكردند. ضحاك گويد: در وقت سر بريدن، نام بتها بر آنها مىبرند، نه نام خدا. اين كارها را به اين دليل انجام مىدادند كه خدا به آنها دستور داده است و اين دروغ و افترا بود.
سَيَجْزِيهِمْ بِما كانُوا يَفْتَرُونَ: معناى آن ظاهر است.
[سوره الأنعام (6): آيات 139 تا 140]
وَ قالُوا ما فِي بُطُونِ هذِهِ الْأَنْعامِ خالِصَةٌ لِذُكُورِنا وَ مُحَرَّمٌ عَلى أَزْواجِنا وَ إِنْ يَكُنْ مَيْتَةً فَهُمْ فِيهِ شُرَكاءُ سَيَجْزِيهِمْ وَصْفَهُمْ إِنَّهُ حَكِيمٌ عَلِيمٌ (139) قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ حَرَّمُوا ما رَزَقَهُمُ اللَّهُ افْتِراءً عَلَى اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ (140)
ترجمه
مىگفتند: آنچه در شكم اين حيوانات است، خالص است براى مردان ما و حرام است بر زنان ما و اگر مرده تولد مىشد، همگى در آن شريك بودند. بزودى خداوند آنها را به اين وصف ناحق كردنشان كيفر مىدهد كه او حكيم و داناست.
كسانى كه فرزندان خود را از روى سفاهت و بدون علم كشتند و آنچه خدا به آنها روزى داده است، با افترا زدن بخدا حرام شمردهاند، زيانكار شدند. آنها گمراه شدند و اهل هدايت نيستند.
بيان آيه 139
قرائت
«ان يكن ميتة»: ابن كثير فعل را به ياء «ميتة» را به رفع و ابو جعفر فعل را بتاء خوانده است. ابو بكر از عاصم فعل را به تاء «ميتة» را منصوب خوانده است.
ديگران فعل را بياء و «ميتة» را به نصب. وجه قرائت اخير بازگشت ضمير به «ما فى بطون» است. وجه قرائت ابن كثير اين است كه «يكن» تامّه و «ميتة» مؤنث غير حقيقى است و بهمين جهت قرائت ابو جعفر هم صحيح است. وجه قرائت ابو بكر هم اين است كه مقصود از «ما فى بطون هذه الانعام» انعام و مؤنث است.
خالصة: اين كلمه بهمين صورت قرائت مشهور است و بنا بر اين خبر براى «ما» است. «تاء» آن براى مبالغه است. يا اينكه مصدرى است شبيه «عافية و عاقبة» در قرائت غير مشهور «خالص» آمده كه باز هم خبر است. همچنين در قرائت غير مشهور بدون تاء و با تاء به نصب هم آمده كه ممكن است حال باشد از ضميرى كه در صله «ما» است يا از خود «ما».
مقصود
اكنون خداوند به نقل يكى ديگر از گفته هاى آنها پرداخته، مىفرمايد:
وَ قالُوا ما فِي بُطُونِ هذِهِ الْأَنْعامِ خالِصَةٌ لِذُكُورِنا وَ مُحَرَّمٌ عَلى أَزْواجِنا:
كافران كه قبلا درباره آنها بحث شد، مىگفتند: آنچه در شكم اين چارپايان- كه گوشت و سوارى بر آنها حرام شده- مىباشد، بطور خالص، متعلق بمردان ماست و بر زنان ما حرام است. ابن عباس و شعبى و قتاده گويند: مقصود شير شترانى است كه گوششان را شكافته يا آنها را پس از زاييدن ده شكم آزاد كرده بودند. برخى گويند:
منظور جنينهاست كه اگر زنده تولد مىشد، بر زنان حرام بود و اگر مرده، تولد مىشد،زن و مرد از گوشت آن ميخوردند. خالص بودن چيزى براى كسى، اين است كه شريك نداشته باشد. مثل خالص بودن عمل براى خدا. كلمه ذكور از «ذكر» به معناى شرف است. جنس نر بنظر ايشان شريفتر از جنس ماده است.
وَ إِنْ يَكُنْ مَيْتَةً فَهُمْ فِيهِ شُرَكاءُ: اگر جنين، مرده تولد مىشد، زن و مرد در آن شريك بودند. سپس فرمود:
سَيَجْزِيهِمْ وَصْفَهُمْ: بتقدير «بوصفهم» كه پس از حذف باء، كلمه منصوب شده است. يعنى بزودى آنها را بسبب اين وصفشان كيفر مىدهيم. برخى گويند: بتقدير «جزاء وصفهم» است. يعنى: بزودى كيفر وصفشان را خواهد داد.
إِنَّهُ حَكِيمٌ عَلِيمٌ: خداوند حكيم است و كيفر را طبق حكمت خويش به جلو مىاندازد يا عقب. همچنين بكارهاى آنها داناست. در اين آيه، چهار عيب براى كفار شمرده است: 1- حيوانات را بدون اذن خدا سر مىبريدند 2- حيوانات را به ادعاى اينكه تذكيه شده است ميخوردند و بخدا افترا مىبستند 3- بچه شتران آزاد شده را بر زنان حرام مىدانستند 4- بچهاى كه مرده تولد مىشد بدون هيچ دليلى بر زن و مرد حلال مىدانستند.
بيان آيه 140
قرائت
قتلوا: ابن كثير و ابن عامر به تشديد تاء و ديگران بدون تشديد خواندهاند.
اعراب
سفها و افتراء عليه: هر دو مفعول له يا مفعول مطلق
مقصود
اكنون خداوند ميان دو فرقهاى كه اولاد خود را مىكشتند و حلال خدا را حرام مىشمردند، جمع كرده، مىفرمايد:
قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ: آنها كه اولاد خود را از ترس فقر و براى فرار از ننگ و از روى سفاهت و نابخردى مىكشتند، خود را به هلاكت افكندند، زيرا سزاوار كيفر ابدى شدند. خسران بمعناى از دست دادن سرمايه است فرق ميان «سفه» و «نزق» اين است كه: سفه شتابزدگى از روى هواى نفس و نزق، شتابزدگى از روى خشم است. بوسيله «بغير علم» جهل و دورى آنها از ثواب را تأكيد مىكند.
وَ حَرَّمُوا ما رَزَقَهُمُ اللَّهُ: و آنها كه گمان كردند زراعت و حيوانات كه خدا بآنها روزى كرده است، حرام است، زيان بردند. اين معنى از حسن است. على بن عيسى به اين معنى اعتراض كرده، گويد: گوشت حيوانات، پيش از آنكه از جانب خدا حلال شمرده شود، حرام بود و لازم نبود كه آنها حرام كنند. لكن اين اعتراض بيجاست، زيرا سوار شدن بر حيوانات- كه آنها بر خود حرام ميكردند- احتياجى به اينكه از جانب خدا حلال شمرده شود، نداشت، بخصوص اگر بمصالح حيوانات عمل مىشد. علاوه بر اين خوردن گوشت حيوانات هم بعد از سر بريدن حلال بود.
افْتِراءً عَلَى اللَّهِ: آنچه حرام مىشمردند بدروغ بخدا نسبت مىدادند.
قَدْ ضَلُّوا: آنها بكردار و گفتار خويش تابع حكم شيطان شدند و از راه حق بدور افتادند.
وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ: و بسوى دين و نيكى و رشد هدايت نشدند.
از اين آيات برمىآيد كه مذهب جبر باطل است، زيرا خداوند قتل و افتراء و تحريم را به آنها نسبت داده و خود را از آن منزه شمرده و آنها را بر كشتن فرزندان بىگناه نكوهش كرده است. اگر كسى جرمى نكرده باشد و بنا بر عقيده جبريان، اين كارها را خداوند انجام داده است، چرا آنها را به كيفر ابدى گرفتار سازد؟!
[سوره الأنعام (6): آيه 141]
وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ جَنَّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَيْرَ مَعْرُوشاتٍ وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُتَشابِهاً وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ (141)
ترجمه
اوست كه باغهايى آفريد كه درختان آن بعضى بر روى پايه قرار گرفتهاند و بعضى خود بر روى پا ايستادهاند و درخت خرما و زراعت كه ثمر آن مختلف است و زيتون و انار كه بهم شبيه و غير شبيه هستند. هر گاه ثمر داد از ثمر آن بخوريد و حق آن را هنگام چيدنش بدهيد و اسراف نكنيد كه خدا اسراف كنندگان را دوست نمىدارد.
بيان آيه 141
قرائت
حصاد: بصريان و شاميان و عاصم بفتح حاء و ديگران بكسر خواندهاند. اين دو لغت را يك معنى است. سيبويه گويد: اين قبيل مصدرها را براى انتهاى زمان بكار مىبرند. حصاد يعنى وقت درو.
لغت
انشاء: ابتداع، انجام كارى كه سابقه ندارد. اختراع، انجام كارى در غير بدون سبب. خلق، آفرينش و تقدير و ترتيب.
جنات: باغهاى پوشيده از درخت. روضه، جايى كه داراى گياه سبز است.
عرش: در اصل به معناى بالا بردن است. از همين جهت است كه به تخت و سقف و ملك، عرش گويند. عرش درخت مو، اين است كه شاخههاى آن روى يكديگر قرار گرفته و بالا برده شده باشد. عريش، چيزى شبيه هودج براى زنان.
اسراف: زيادهروى و گاهى كمروى. خلاصه اينكه تجاوز از حد حق و عدالت را اسراف گويند. شاعر گويد:
| اعطوا هنيدة يحدوها ثمانية | ما فى عطائهم من و لا سرف | |
يعنى: هنيده را چندان شتر دادند كه هشت نفر آنها را مىراندند. در بخشش آنها منت و كم بودى (يا افراطى) نبود.
اعراب
مختلفا: حال از «انشأ»
مقصود
بدنبال بيان اين مطلب كه مشركين بعضى از چيزها را براى بتها قرار ميدادند،مىفرمايد: خداوند خالق همه چيزهاست و نبايد آنها را به بتها نسبت داد و بدون دستور او چيزى را حلال يا حرام شمرد:
وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ جَنَّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَيْرَ مَعْرُوشاتٍ: خداوند بدون هيچگونه سابقهاى باغهايى آفريد كه در آنها درختان گوناگون است. برخى از درختان را بر روى پايهها قرار دادهاند و برخى بدون پايه، خود بر سر پا ايستادهاند. ابن عباس و سدّى گويند: مقصود از درختانى كه بر روى پايهها قرار دادند، درختان انگور است.
ابو على گويد: منظور اين است كه بوسيله شاخهها براى درختها ديوار درست كنند.
كلمه عرش بمعناى بر افراشتن درختان است، بطورى كه بر روى زمين قرار نگيرد. اين عباس گويد: مقصود از «غير معروشات» انواع درختانى است كه در كوهها و صحراها مىرويند ابو مسلم گويد: منظور درختانى است كه احتياج به پايه ندارند و خود بر سر پا مىايستند.
وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ: و همچنين درخت خرما و زراعتها كه طعم يا ثمر آنها مختلف است، بيافريد. ثمر درختان و گياهان از لحاظ رنگ و مزه و بو و شكل مختلفند. در عين حال شباهتهايى هم با يكديگر دارند و همگى دليل يگانگى خداوند هستند.
وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُتَشابِهاً وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ: ديگر اينكه زيتون و انار را آفريد كه از لحاظ مزه و رنگ و شكل، برخى بهم شبيهند و برخى شبيه نيستند. علت اينكه انار و زيتون را با هم ذكر ميكند، گفتهاند اين است كه شاخههاى آنها با برگها پوشيده شدهاند.
كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ: در اينجا فعل امر براى اباحه بكار رفته است. جبائى گويد: از اين آيه برمىآيد كه مىتوان از ثمر درختان- و لو اينكه حق فقرا در آن باشد- خورد. مىفرمايد: هر گاه درخت ثمر داد، از ثمرش بخوريد و در روز چيدن، حق را بدهيد. درباره اين حق، دو قول است: 1- منظور زكات است كه يك دهم يا نصف آن را بايد داد (در ديمى 10/ 1 و در صورتى كه با آب چاه و با وسائل ميكانيكى آب خورده باشد 20/ 1) اين قول از ابن عباس و محمد بن حنيفه و زيد بن اسلم و حسن و سعيد بن مسيب و قتاده و ضحاك و طاووس است. 2- از امام صادق بنقل از آباء طاهرينش منقول است كه منظور دادن اندازهاى است كه ممكن باشد به مساكين. عطا و مجاهد و ابن عمرو سعيد بن جبير و ربيع بن انس نيز چنين گفته اند.
اصحاب ما روايت كرده اند كه منظور دادن قبضه ها و مشتهاى پى در پى ايشان است.
ابراهيم و سدى گويند: اين آيه با حكم وجوب دادن يك دهم و يك بيستم، نسخ شده است، زيرا اين آيه مكى است و حكم زكات در مدينه بيان شد. و چون روايت شده است كه زكات هر صدقهاى را نسخ كرده است، گويند: زكات در روز چيدن و درويدن برداشته نميشود. تا ناسخ صدقات باشد، على بن عيسى گويد: اين مطلب صحيح نيست، زيرا روز چيدن و درويدن، ظرف حق است نه ظرف انجام مأمور به.
وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ: از حد خود در صرف مال تجاوز مكنيد كه خدا مردم مسرف را دوست نمىدارد. در اينباره اقوالى است: 1- خطاب بصاحبان مال است. يعنى همه مال را صدقه ندهيد بلكه براى خانواده هم چيزى باقى بگذاريد.
چنان كه ثابت بن قيس بن شماس ثمر پنجاه نخل را برداشت و همه را صدقه داد. اين قول از ابو العاليه و ابن جريج است. 2- سعيد بن مسيب گويد: يعنى از اداى واجب كوتاهى نكنيد. 3- ابو مسلم گويد: يعنى پيش از چيدن، در خوردن زيادهروى مكنيد و به فقرا ضرر نزنيد 4- يعنى مال را در راه معصيت و بيجا خرج نكنيد 5- خطاب به پيشوايان است. يعنى بصاحبان مال اجحاف نكنيد و از آنها زيادى نگيريد. اين قول از ابن زيد است. 6- اين خطاب بعموم است. تا كسى در صرف مال زيادهروى نكند و زمامدار و حاكم در گرفتن مال مردم و صرف آن زيادهروى و ولخرجى نكنند. و اين قول از لحاظ فايده، عمومىتر است.
[سوره الأنعام (6): آيات 142 تا 144]
وَ مِنَ الْأَنْعامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (142) ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحامُ الْأُنْثَيَيْنِ نَبِّئُونِي بِعِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (143) وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحامُ الْأُنْثَيَيْنِ أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ وَصَّاكُمُ اللَّهُ بِهذا فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً لِيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (144)
ترجمه
و از چارپايان باربردار و خردسال براى شما آفريد. از آنچه خدا روزى شما كرده، بخوريد و بدنبال شيطان مرويد كه براى شما دشمنى آشكار است. هشت زوج آفريد: از ميش دو تا و از بز دو تا. بگو، آيا بز و ميش نر را حرام كرده است يا بز و ميش ماده را يا آنچه رحم بز و ميش ماده بر آن احاطه دارد؟ اگر راست مىگوييد، مرا از روى علم آگاه سازيد. و از شتر دو تا و از گاو دو تا. بگو، آيا گاو و شتر نر را حرام كرده است يا گاو و شتر ماده را يا آنچه رحم گاو و شتر ماده، بر آن احاطه دارد. يا اينكه هنگامى كه خداوند شما را به اين حكم سفارش كرده است، حاضر بودهايد؟ كيست ستمكارتر از آنكه به خداوند نسبت دروغ بدهد تا مردم را بدون علم گمراه سازد؟! خداوند مردم ستمكار را هدايت نمىكند.
بيان آيه 142- 143- 144
قرائت
المعز: ابن كثير و ابن فليح و ابن عام و بصريان اين كلمه را بفتح عين و ديگران بسكون عين خواندهاند. ابو على گويد: بفتح عين جمع ما عز است مثل خادم و خدم.
ابو الحسن گويد: جمعى است كه مفرد ندارد، به سكون عين نيز جمع است مثل صاحب و صحب. سيبويه آن را اسم جمع مىداند.
لغت
حمولة: شتران باربر. اين كلمه نيز اسم جمع است. اما بضم حاء يعنى بارها فرش: بچه شتر. علت اينكه بچه شتر را فرش گفتهاند صاف بودن لثههاى آنهاست كه هنوز دندانشان نروييده است.
زوج: جفت. اين كلمه به يكى كه با او ديگرى است و بدو تا اطلاق مىشود.
اشتمال: شامل شدن، فرا گرفتن.
اعراب
حمولة: عطف بر «جنات» يعنى «و انشا من الانعام حمولة» اثنين: اين كلمه نيز منصوب است به «انشا» و «ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ» بدل است از «حَمُولَةً وَ فَرْشاً» و «اثنين» بدل است از «ثمانيه» آلذَّكَرَيْنِ: همزه استفهام داخل بر همزه وصل شده است و الف در ميان آنها فاصله گرديده و همزه وصل ساقط نشده تا مشتبه نشود. اگر ساقط مىشد مانعى نداشت، زيرا «ام» بر آن دلالت ميكرد.
أَمَّا اشْتَمَلَتْ: «ما» منصوب است بنا بر اينكه عطف باشد بر «انثيين».
علت اينكه «انثيين» را مثنى آورده، اين است كه منظور «معز» و «ضان» است.
مقصود
اكنون خداوند بدنبال نعمتهايى كه در آيه پيش شمرد، درباره آفرينش حيوانات مىفرمايد:
وَ مِنَ الْأَنْعامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً: درباره اين قسمت اقوالى است:
1- «حمولة» شتران بزرگسال و «فرش» شتران خردسال است. يعنى خداوند از چارپايان شتران بزرگسال و خردسال بوجود آورد. اين معنى از ابن عباس و ابن مسعود و حسن و مجاهد است (از ابن مسعود و حسن به اختلاف نقل شده است)
2- «حموله» شتران و گاوان باربر و فرش گوسفند است. اين قول از حسن (بروايت ديگر) و قتاده و ربيع و سدى و ضحاك و ابن زيد است.
3- حموله، شتر و گاو و اسب و قاطر و الاغ باربر و فرش گوسفند است. اين قول (بروايت ديگر) از ابن عباس است. گويا وى كلمه «انعام» را تعميم داده تا شامل حيوانات سمدار يعنى اسب و قاطر و الاغ هم بشود.
4- ابو مسلم گويد: يعنى خداوند آفريده است هر چه كه براى باركشى مورد استفاده قرار مىدهيد و هر چه كه از راه سر بريدن و بر زمين افكندن. چنان كه درباره حيواناتى كه سر بريده مىشوند، مىفرمايد «فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَكُلُوا مِنْها» (حج 36: هر گاه پهلوى آنها بر زمين افتاد، از گوشت آنها بخوريد) از ربيع بن انس هم روايت شده است كه فرش حيوانى است كه براى ذبح بر زمين افكنده ميشود.
5- فرش، پشم و كرك آنهاست كه براى فرش مورد استفاده قرار مىگيرد. يعنى از چارپايان دو استفاده ميشود: باركشى و فرشهايى كه از مو و پشم آنها تهيه ميشود. اين قول از جبائى است.[7] كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ: از آنچه خدا روزى شما كرده، براى خوردن حلال بشماريد و مثل مردم جاهليت كه برخى از زراعتها و دامها را حرام مىشمردند، رفتار نكنيد. طبق اين معنى، امر بر ظاهر خود حمل شده است. ممكن است امر بمعناى اباحه باشد. يعنى براى شما مباح است كه از روزى خدا بخوريد.
وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ: به دنبال شيطان كه دشمن آشكار شماست نرويد. تفسير اين جمله در سوره بقره گذشت (آيه 168) ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ: مطلبى را كه در آيه پيش بطور مجمل بيان كرده بود، در اينجا به تفصيل بيان كرد. در آن آيه فرمود: از چارپايان، «حموله» و «فرش» را آفريد.
در اينجا بيان ميكند كه «حموله» و «فرش» هشت جفت هستند. دو «نر و ماده» از ميش و دو «نر و ماده» از بز و دو «نر و ماده» از شتر و دو «نر و ماده» از گاو. منظور از اين تفصيل بعد از اجمال اين است كه متضمن توبيخ بيشترى باشد. بديهى است كه هر يك از حيوانات نر و ماده، زوج هستند، از اينجهت مىفرمايد: هشت زوج. نر، زوج ماده و ماده، زوج نر است. چنان كه ميفرمايد:«أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ» (احزاب 37: جفتت را نگهدار) برخى گويند «ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ» يعنى هشت صنف. دو صنف نر و ماده، از ميش و دو صنف نر و ماده از بز و …
«ضان» گوسفند پشم دارد و جمع «ضائن» و معز گوسفند مودار و جمع «ما عز» است. برخى گويند: منظور اين است كه هر يك از اينها هر دو دستهاند: اهلى و وحشى در مورد شتر اگر چه اهلى و وحشى صادق نيست. لكن شترها هم از لحاظ عربى بودن و عربى نبودن بر دو دستهاند. اين مطلب از امام صادق ع نيز روايت شده است.
قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحامُ الْأُنْثَيَيْنِ:
به اين مشركين كه حلال خدا را حرام كردهاند، بگو: آيا بز و ميش نر را خدا حرام كرده است يا بز و ميش ماده را يا آنچه كه در رحم بز و ميش ماده است؟ اين سؤال را بمنظور بحث و استدلال براى آنها طرح مىكند، تا دروغ و افتراى آنها را بخدا آشكار سازد، زيرا آنها مىگفتند: آنچه در رحم حيوانات است بر مردها حلال و بر زنهاحرام است و مطالب ديگر! آنها اگر در پاسخ اين سؤال مىگفتند: بز و ميش نر حرام است يا بز و ميش ماده حرام است يا آنچه در رحم آنهاست، حرام است، لازم بود كه هر بز و ميش نر يا هر بز و ميش ماده يا آنچه در رحم آنهاست، حرام باشد و بنا بر جواب اخير گوسفند نر و ماده هر دو حرام بود زيرا آنچه دو رحم بز و ميش است، يا نر است، يا ماده. خلاصه اينكه لازم بود معتقد شوند كه جنس گوسفند، اعم از نر و ماده و كوچك و بزرگ حرام باشد. در حالى كه آنها زير بار چنين مطلبى نمىرفتند، زيرا بعضى را حلال و بعضى را حرام مىشمردند. بدينترتيب در برابر اين استدلال محكوم مىشدند.
نَبِّئُونِي بِعِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ: اگر راست مىگوييد از آنچه حلال يا حرام شمردهايد، از روى علم بمن خبر دهيد.
وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحامُ الْأُنْثَيَيْنِ أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ وَصَّاكُمُ اللَّهُ بِهذا:
در اينجا تتمه هشت زوج نر و ماده حيوانات را در مورد شتر و گاو بيان مىكند. سپس همان استدلالى را كه در مورد بز و ميش كرد، تكرار كرده، مىفرمايد: به آنها بگو آيا خدا شتر و گاو نر يا شتر و گاو ماده يا بچهاى كه در رحم گاو و شتر ماده است حرام كرده و يا اينكه هنگامى كه خداوند به شما دستور داد و آنها را بر شما حرام كرد، حضور داشتيد؟! سؤال اخير را باين جهت طرح مىكند كه در راه تحصيل علم، يا دليلى كه عقلا براى رسيدن بحق دنبال مىكنند يا مشاهده است كه عمومى نيست و اختصاص بعدّه خاصى دارد. هر گاه هيچ كدام از اين دو راه براى تحصيل علم نباشد، علمى وجود ندارد و مذهب باطل مىشود. مقصود اين است كه آيا شما اين مطلب را بدليل كتب آسمانى مىگوييد يا خداوند با خود شما در ميان گذاشته است؟ اوّلى كه باور نداريد دوّمى هم كه دروغ است. پس گفتار شما باطل است.
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً لِيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ: چه كسى به خود ستمكارتر از كسى است كه بخدا نسبت دروغ دهد و چيزى كه از جانب خدا تحريم نشده، حرام شمارد و كارى كند كه مردم را بدون دانش بگمراهى افكند و به آنها چيزى بگويد كه خود بدرستى آن اطمينان ندارد و باعث هلاك آنها شود، اگر چه ممكن است واقعاً قصد هلاك آنها را نداشته باشد!؟
إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ: خداوند مردم ستمكار را به ثواب هدايت نمىكند، زيرا آنها بواسطه كفر و گمراهى سزاوار كيفر دائمى هستند.
نشده، حرام شمارد و كارى كند كه مردم را بدون دانش بگمراهى افكند و به آنها چيزى بگويد كه خود بدرستى آن اطمينان ندارد و باعث هلاك آنها شود، اگر چه ممكن است واقعاً قصد هلاك آنها را نداشته باشد!؟
إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ: خداوند مردم ستمكار را به ثواب هدايت نمىكند، زيرا آنها بواسطه كفر و گمراهى سزاوار كيفر دائمى هستند.
[سوره الأنعام (6): آيه 145]
قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلاَّ أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَإِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (145)
ترجمه
بگو: در آنچه بمن وحى شده، چيزى نيافتهام كه بر خورندهاى كه آن را ميخورد، حرام باشد. جز اينكه مردار يا خون ريخته يا گوشت خوك باشد كه پليدى است يا ذبح غير شرعى باشد كه نام غير خدا بر آن برده شده باشد. كسى كه ناچار شود و متجاوز و افراط كار نباشد، پروردگارت آمرزگار و رحيم است.
بيان آيه 145
قرائت
يكون ميتة: ابن كثير و حمزه فعل را به تاء و «ميتة» را به نصب خواندهاند.
ابو جعفر و ابن عامر فعل را بتاء و «ميتة» را به رفع خواندهاند. ديگران فعل را به ياء و «ميتة» را به نصب خواندهاند. ابو على گويد: قرائت اول بنا بر معناى فاعل است. يعنى «الا ان تكون النفس» وجه قرائت دوم اين است كه «ميتة» فاعل است. وجه قرائت سوم كه بهتر از همه است، اين است كه ضمير فعل به سابق بر ميگردد و «ميتة» خبر است. ميتة: ابو جعفر اين كلمه را به تشديد و ديگران بدون تشديد خواندهاند.
مقصود
قبلا درباره آنچه مشركين حرام مىشمردند، سخن گفت. اكنون در پيرامون آنچه واقعاً حرام است، مىفرمايد:
قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً: به اين كافران بگو: در آنچه خداوند به من وحى كرده است، چيزى نمىبينم كه بر خورندهاى حرام باشد، مگر اينكه آن چيز گوشت مردار يا خون ريختهاى باشد. علت اينكه: فقط خون ريختهاى را ذكر ميكند، اين است كه آن مقدار خونى كه با گوشت مخلوط است و قابل جدا كردن نيست، حلال است و بخشوده شده.
أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ: يا گوشت خوك. در اين آيه فقط مردار و خون و گوشت خوك را ذكر كرد، با اينكه چيزهاى ديگرى هم حرام است. چنان كه در سوره مائده حيوانى كه خفه شده يا بچوب مرده يا از بلندى سقوط كرده باشد، بيان كرده است (آيه 3)لكن همه اينها مردار هستند. در اينجا اين مطلب را به اجمال و در آنجا به تفصيل بيان كرده است. بهتر اين است كه بگوييم: علت اينكه در اينجا اين سه تا را بيان كرده، اين است كه اينها از ساير محرمات اهميت بيشترى دارند. بقيه در جاهاى ديگر يا بوسيله وحى قرآنى بيان كرده است. وانگهى اين سوره، مكى و مائده، مدنى است.
ممكن است چيزهايى كه حرامند و در اين آيه نيامدهاند، بعدا حرام شده باشند.
مردار حيوانى است كه بدون تزكيه شرعى جان سپرده باشد.
فَإِنَّهُ رِجْسٌ: رجس نام هر چيز ناخوشآيندى است. رجس به معناى عذاب نيز آمده است. يعنى: همه اينها كه ذكر شد، پليد هستند.
أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ: غير از مردار و خون و گوشت خوك، آن ذبح خلاف شرعى كه نام غير خدا بر آن برده شود، نيز حرام است. اين يكى را فسق ناميده، زيرا خارج از امر خداست. اهلال، بلند كردن آواز براى چيزى است. (مائده آيه 3 رجوع شود).
فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَإِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ: اگر كسى متجاوز و افراط كار نباشد و بخوردن آنها ناچار شود، خداوند به او رخصت داده است، چنان كه داراى مغفرت و رحمت است. (تفسير اين آيه در سوره بقره ذيل آيه 173 گذشت.)
[سوره الأنعام (6): آيات 146 تا 147]
وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا كُلَّ ذِي ظُفُرٍ وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُما إِلاَّ ما حَمَلَتْ ظُهُورُهُما أَوِ الْحَوايا أَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِبَغْيِهِمْ وَ إِنَّا لَصادِقُونَ (146) فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَةٍ واسِعَةٍ وَ لا يُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ (147)
ترجمه
و بر آنها كه يهودى شدند هر ناخن دارى را و از گاو و گوسفند پيه آنها را حرام كرديم. جز آنچه بر پشت آنها يا در امعايا مخلوط باستخوان باشد. اين كيفر را بخاطر ستمشان به آنها داديم و ما راستگو هستيم.
اگر ترا تكذيب كنند، بگو پروردگارتان صاحب رحمتى وسيع است و كيفر او از مردم مجرم، دفع نخواهد شد.
بيان آيه 146- 147
لغت
ظفر: ناخن. اظفر يعنى دراز ناخن. چنان كه اشعر يعنى دراز مو.
حوايا: جمع حاويه. آنچه در شكم جمع مىشود.
اعراب
الحوايا: اين كلمه يا مرفوع و عطف بر «ظهور» است. يعنى «ما حملت الحوايا» ممكن است منصوب و عطف بر «الا ما حملت» باشد.
مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ: اين ما عطف است بر «ما» اول ذلك: ممكن است در محل نصب و مفعول دوم «جزينا» باشد اما جايز نيست مبتدا باشد، زيرا تقدير آن ذلك جزينا هموه» خواهد شد و اين در ضرورت شعر جايز است.
مقصود
اكنون درباره آنچه بر يهود حرام شده، مى فرمايد:
وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا كُلَّ ذِي ظُفُرٍ: بر يهوديان هر حيوان ناخن دارى را حرام كرديم. در اينكه مقصود از حيوان ناخندار چيست، اختلاف است.
ابن عباس و سعيد بن جبير و قتاده و مجاهد و سدّى گويند: مقصود هر چيزى است كه انگشتانش بسته است. مثل شتر و شتر مرغ و دو نوع مرغ آبى كه يكى را مرغابى و ديگرى را «اوز» گويند.[3] ابن زيد گويد: مقصود شتر است. جبائى گويد: شامل درندگان و سگان و گربهها و هر چه كه با چنگال شكار كند، مىشود. قتيبى و بلخى گويد: هر مرغى كه داراى چنگال و هر حيوانى كه داراى سم است بر آنها حرام بود.
وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُما: از گاو و گوسفند نيز تمام چربي ها و پيه هايى كه در باطن آنهاست بر يهود حرام كرديم.
إِلَّا ما حَمَلَتْ ظُهُورُهُما أَوِ الْحَوايا أَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ: مگر آن پيه كه بر روى گوشت باشد يا آن پيه كه در باطن است. منظور گوشت چاق و پيهى است كه در روده بزرگ است. اين معنى از ابن عباس و حسن و سعيد بن جبير و قتاده و مجاهد و سدّى است. ابن زيد گويد: منظور ماده بچههاى شير خوار است. جبائى گويد: منظور پيههايى است كه در شكم و رودههاست. همچنين پيهى كه با استخوان مخلوط شده مثل پيهى كه بر پهلوى گوسفند و گاو يا بر استخوان دم آنهاست، بر آنها حرام نبود. حرف «او» در اينجا براى اباحه است. يعنى هر كدام از اين سه نوع چربى مباح است.
ذلِكَ جَزَيْنهُمْ بِبَغْيِهِمْ: اينها را بكيفر كردارشان كه پيامبران را مىكشتند و ربا مىخوردند و اموال مردم را به باطل مباح مىشمردند، بر آنها حرام كرديم.
چنان كه مىفرمايد: «فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ طَيِّباتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ» (نساء 160: بر اثر ظلم يهوديان چيزهاى پاكيزهاى كه بر آنها حلال شده بود، بر آنها حرام كرديم) برخى گويند: منظور اين است كه آنها بوسيله گناه بخود ستم كرده بودند برخى گويند: زمانداران اسرائيلى خوردن گوشت مرغ و پيه را بر فقراء ممنوع كرده بودند. خداوند اينها را بكيفر اين كار بر خودشان حرام كرد. اين مطلب را على بن ابراهيم در تفسير خود آورده است.
پرسش چگونه ممكن است تكليف، كيفر باشد. در حالى كه تكليف تابع مصلحت و براى پاداش است؟
پاسخ اين تكليفها را كيفر مى نامد، زيرا كارهاى زشتى مرتكب شدند كه سزاوار شدند كه اينها بر آنها بهمين جهت حرام شود. و اگر آن كارهاى زشت نبود، بر آنها حرام نمىشد و مصلحتى نداشت.
وَ إِنَّا لَصادِقُونَ: ما در آنچه مىگوييم نسبت بحرمت حيوانات ناخندار و پيه گاو و گوسفند و نسبت به تجاوز يهوديان و نسبت بهمه مطالب و اينكه اين حرمت، كيفر آنان و بصلاح آيندگانشان بود، راستگو هستيم.
فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَةٍ واسِعَةٍ: اگر ترا در آنچه ميگويى تكذيب كنند، بگو خداى شما صاحب رحمت فراوان است و در كيفر شما عجله نمىكند بلكه شما را مهلت مىدهد.
وَ لا يُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ: اما همين كه وقت كيفر او فرا رسيد، جلو كيفر او نسبت بمردمى كه پيامبر را تكذيب مىكنند، گرفته نميشود:
جلد نهم
[ادامه سوره انعام]
[سوره الأنعام (6): آيات 148 تا 150]
سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَيْءٍ كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتَّى ذاقُوا بَأْسَنا قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَخْرُصُونَ (148) قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ (149) قُلْ هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ الَّذِينَ يَشْهَدُونَ أَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ هذا فَإِنْ شَهِدُوا فَلا تَشْهَدْ مَعَهُمْ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ (150)
ترجمه
بزودى مردم مشرك مىگويند: اگر خدا ميخواست ما و پدرانمان مشرك نمى- شديم و چيزى را حرام نميكرديم. گذشتگان نيز همين طور تكذيب كردند تا بعذاب ما رسيدند. بگو: آيا پيش شما علمى است كه براى ما بيرون بياوريد؟ شما جز پيرو گمان نيستيد و فقط دروغ مىگوييد.
بگو: دليل رسا از آن خداست و اگر ميخواست همه شما را هدايت مىكرد.
بگو: گواهانى كه شهادت مىدهند كه خدا اين را حرام كرده، بياوريد. اگر خود شهادت دادند، با آنها شهادت نده و از هواهاى مردمى كه آيات ما را تكذيب كردند و مردمى كه به آخرت ايمان ندارند و براى خدا مثل قرار مىدهند، پيروى نكن.
بيان آيه 148- 149- 150
لغت
هلّم: زجاج گويد: اصل اين كلمه هاء است كه «لم» بآن ملحق شده و براى مفرد و مثنّى و جمع بكار مىرود. برخى از عرب اين كلمه را بصورت مثنّى و جمع و مؤنث نيز بكار مىبرند. ابو على گويد: اين كلمه اسم فعل و هاء آن براى تنبيه است. يعنى بياوريد.
مقصود
سابقا عقايد فاسد مشركين را رد كرد و در اين آيه گفتار فاسد آنها را. مىفرمايد:
سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَيْءٍ:
بزودى مردم مشرك براى باقى ماندن خود بر شرك و تحريم آنچه خدا حلال كرده است، به گفتگو و استدلال پرداخته، گويند: اگر خدا ميخواست كه ما مشرك نشويم و چيزهاى حلال را حرام نكنيم، ما و پدرانمان مشرك نمىشديم و چيزى را حرام نميكرديم.
اكنون به تكذيب گفتار آنها پرداخته، مىفرمايد:
كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ: همينطورى كه اينان زبان به تكذيب گشودهاند، گذشتگانشان نيز تكذيب ميكردند. تكذيبشان اين بود كه پيامبر خدا را كه ميگفت:
خدا شما را امر به توحيد و ترك شرك و ترك تحريم حيوانات كرده، تكذيب مىكردند و مىگفتند: خدا همينها را از ما خواسته و اگر چيز ديگرى خواسته بود، همان چيز را انجام ميداديم. اين بود تكذيب ايشان.
حَتَّى ذاقُوا بَأْسَنا: گذشتگان سر انجام بعذاب ما رسيدند. برخى گويند: يعنى عذاب آنها در همين دنيا گريبانگيرشان شد. چشيدن عذاب، دليل اين است كه مقدمه آن است و در آخرت عذاب براى آنها مهيا شده است. زيرا چشيدن هر چيزى اول ادراك آن است.
قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا: در جواب آنها كه شرك را به مشيت خدا مىدانند، بگو: آيا براى اثبات گفتار خود دليل قطعى داريد يا به آنچه مىگوييد، علم داريد كه براى ما بيرون بياوريد؟ مقصود اين است كه آنها براى اثبات گفتار خود هيچگونه دليلى ندارند و گفتارشان باطل است. سپس براى تاكيد ردّ گفتار آنها مىفرمايد:
إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَخْرُصُونَ: شما در آنچه مىگوييد فقط پيرو گمانيد و فقط بخدا دروغ مىبنديد.
اين آيه دلالت روشن دارد بر اينكه خداوند خواهان معصيت و كفر نيست و نيز آشكارا گفتار كسانى كه اينها را بخدا نسبت مىدهند، تكذيب مىكند. علاوه بر اين دلايل عقلى ثابت كردهاند كه خداوند از اراده كار زشت و هر گونه صفت نقصى منزه است.
قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ: هر گاه اينها از اثبات گفتار خود عاجز شدند، بآنها بگو:
دليل آشكار و صحيح كه مصحح احكام باشد، پيش خداوند است. حجت به معناى قصد اثبات حكم و بالغه يعنى بحدى رسيده است كه عذرى باقى نمىگذارد. پس «حجة بالغه» آن دليلى است كه هر كس به آن متوسل شود، هر گونه شك و شبههاى را ريشه كن مىكند.
حجت خدا صحيح و رساست، زيرا او حجتش بر حق و مفيد علم است.
فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ: اگر خدا ميخواست شما را اجبار ميكرد كه همگى ايمان بياوريد. لكن اين كار را نمىكند. زيرا اجبار با تكليف كه امر اختيارى است، سازش ندارد. اين مشيت با مشيتى كه در آيه پيش بود فرق دارد، زيرا خداوند اوّلى را ردّ و دومى را اثبات كرد. در آنجا مشيت خداوند تعلق گرفته بود كه به اختيار خود مشرك شوند نه به اجبار خدا. اگر خدا مىخواست كسى را اجبار كند، اجبار بر هدايت مىكرد، نه شرك. پس اولى قابل قبول نيست ولى دومى قابل قبول است. برخى گويند:
مقصود اين است كه: اگر خدا مىخواست شما را به رسيدن به پاداش و بهشت هدايت ميكرد، بدون اينكه شما را در معرض تكليف قرار دهد. لكن اين كار را نكرد. بلكه شما را در معرض تكليف و ثوابى قرار داد كه نتيجه عمل شما باشد، نه ابتدايى. اگر عقيده جبريان صحيح بود، حق با كفار بود كه آنچه كرده و گفتهاند، طبق مشيت خدا بوده و اطاعت اراده او كردهاند و حق با خداوند نبوده، زيرا خود در آنها كفر آفريده و از آنها كفر خواسته است. اكنون اين نكته را بيان مىكند كه آنها براى اثبات عقيده خود نه دليلى عقلى دارند، نه دليل سمعى. بديهى است كه چنين عقيدهاى فاسد است:
قُلْ هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ الَّذِينَ يَشْهَدُونَ أَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ هذا: به آنها بگو: گواهان خود را بياوريد تا شهادت دهند كه گفتار شما صحيح است و خداوند آنچه را شما حرام مىشماريد، حرام كرده است.
فَإِنْ شَهِدُوا فَلا تَشْهَدْ مَعَهُمْ: اگر شاهدى نيافتند و ناچار خودشان شهادت دادند، تو با آنها شهادت نده، زيرا شهادت آنها باطل است.
پرسش چرا آنها را به شهادت دعوت كرده، سپس پيامبر را از شهادت با آنها منع كرد؟
پاسخ خداوند دستور داد كه آنها شاهدان عادلى بياورند كه به نفع آنها شهادت دهند، بديهى است كه هر گاه چنين شاهدانى نيافتند و خواستند خودشان شهادت دهند، پيامبر بايد شهادت آنها را نپذيرد و با آنها شهادت ندهد زيرا گفتار آنها صرف دعواست و از صواب بدور است.
برخى گويند: دستور خداوند بود كه گواهانى از غير عرب بياورند. اما هيچ غير عربى بنفع آنها كه عقايدى مخصوص بخود داشتند، شهادت نميداد.
وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا: خطاب به پيامبر و مقصود امت است. يعنى به مذهب كسى كه تابع هواى نفس است، معتقد نباش. مذهب ممكنست از جهاتى تابع هواى نفس باشد: يكى اينكه انسان از گذشتگان تقليد كند. ديگر اينكه هر شبه هاى را بخيال اينكه صحيح ست، بپذيرد. در حالى كه اگر بعقل خود رجوع كند، به باطل بودن آن پى مىبرد. ديگر اينكه براى فرار از زحمت دقت نكند و تابع مذهبى فاسد بشود. ديگر اينكه با مذهبى بزرگ شده و خو گرفته باشد و حالا برايش دشوار باشد كه از آن جدا شود. هيچيك از اينها مورد دلپسند عقل نيست.
وَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ: همچنين از هواى نفسانى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، پيروى مكن. فرقه اول كه تكذيب آيات ميكنند و فرقه دوم كه به آخرت ايمان ندارند، يكى هستند. مع الوصف آنها را جدا گانه ذكر ميكند، تا نشان دهد كه كفر داراى وجوهى است، گاهى كفر با اقرار به آخرت توام است.
مثل كفر اهل كتاب و گاهى با انكار آن. مثل كفر بت پرستان.
وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ: و آنان كه براى خدا مثل و مانند قرار مىدهند.
از اين آيه استفاده ميشود كه تقليد غلط است، زيرا خداوند از كفار ميخواهد كه براى اثبات گفتار خود دليلى بياورند و عجز آنها دليل بطلان عقيده و قولشان قرار مىدهد. اين خود دليل است بر اينكه انسان بايد تابع دليل باشد نه تابع هواى نفس.
[سوره الأنعام (6): آيه 151]
قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلاَّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيَّاهُمْ وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (151)
ترجمه
بگو: بيائيد تا آنچه خدايتان بر شما حرام كرده، قرائت كنم: چيزى را شريك خدا قرار ندهيد و به پدر و مادر نيكى كنيد و فرزندانتان را از ترس فقر نكشيد كه ما شما و ايشان را روزى مىدهيم و بزشتىهاى آشكار و پنهان نزديك نشويد و نفسى را كه خدا محترم شمرده است، جز بحق نكشيد. اين است وصيتى كه خدا به شما مىكند، براى اينكه عقل خود را بكار اندازيد.
بيان آيه 151
لغت
تعالوا: مشتق از علو است، بنا بر اين فرض كه دعوت كننده در بالا باشد و ديگرى را ببالا بخواند. اگر چه واقعاً در بالا نباشد.
تلاوة: قرائت املاق: تهيدستى. تملّق يعنى كوشش در راه جلب منفعت.
فواحش: جمع فاحشه، زشتى بزرگ. فرق فاحشه و قبيح اين است كه به زشتىهاى كوچك، قبيح گفته ميشود نه فاحشه.
اعراب
ما حَرَّمَ …: مفعول «اتل» در اينصورت «ما» موصوله است.
أَلَّا تُشْرِكُوا: منصوب بحذف لام يا منصوب به «اتل» محذوف يا منصوب به «اوصيكم» محذوف. «لا تشركوا» ممكن است فعل نفى يا فعل نهى باشد. در صورتى كه نفى باشد، عطف «لا تقتلوا» كه نهى است بر آن صحيح است. چنان كه مىفرمايد: «إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» (انعام 14).
دنباله «قُلْ تَعالَوْا» تا «بِلِقاءِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ» (آيه 154) ادامه دارد، زيرا «وَ أَنَّ هذا صِراطِي» بنا بر فتح همزه، عطف است بر «ما حَرَّمَ» و بنا بر كسر آن به تقدير «قل ان هذا صراطى …» است. همچنين «ثُمَّ آتَيْنا» به تقدير «قل ثم …» است.
مقصود
قبلا عقيده مشركين را در باره محرمات شرح داد. اكنون به بيان آنچه واقعاً حرام است، پرداخته، مىفرمايد:
قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ: به اين مشركين بگو: بيائيد تا آنچه خداوند بر شما حرام كرده است، براى شما قرائت كنم.
أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً: به شما دستور داده است كه چيزى شريك خدا قرار ندهيد.[3] وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً: و شما را وصيت كردهاند كه در باره پدر و مادر نيكى كنيد.
از آنجا كه نعمت وجود پدر و مادر از لحاظ اهميت، بعد از نعمتهايى الهى قرار دارد، بعد از امر بعبادت خدا، دستور احسان در باره آنها مىدهيد.[4] وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ: ابن عباس و ديگران گويند: يعنى فرزندان را از ترس فقر نكشيد.
نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيَّاهُمْ: رزق شما و آنها بر عهده ماست.
وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ: بكارهاى زشت و معصيتهاى ظاهر و باطن نزديك نشويد. اين معنى از حسن است. ابن عباس و ضحاك و سدّى گويند: آنها زناى پنهانى را گناه نمىدانستند و از زناى آشكار منع مىكردند خداوند از هر دو منع كرد. قريب بهمين مضمون از امام باقر ع نقل شده است كه گناه آشكار، زنا و گناه پنهان روايت دوستى است. برخى گفتهاند: گناه ظاهر كار اعضاى بدن و گناه باطن كار دل است. مقصود اين است كه همه گناهان را بايد ترك كرد.
وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِ: شخص بيگناه را نكشيد. آدم كشى نيز داخل در «فواحش» است. لكن جداگانه ذكر مىكند، تا اهميت آن را خاطر نشان سازد. مقصود اين است كه مسلمان و كسانى كه با مسلمانان معاهده دارند، نبايد كشت. قتل در سه مورد جايز است: قتل قصاص، قتل بواسطه زناى محصنه و قتل بواسطه كفر بعد از ايمان. كشتن افرادى كه قتلشان حرام است، در اين سه مورد جايز است. اما كافر حربى از اول قتلش حرام نيست.
ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ: اين خطاب متوجه تمام انسانهاست. يعنى آنچه در اين آيه بيان شد، اوامر خداوند است به شما، تا عقل خود را در مورد آنها بكار اندازيد، حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام بشماريد.
1- از ذكر كلمه «وصاكم» بر مىآيد كه از اول آيه «وصيت» در تقدير بوده است، 2- از جمله «أَلَّا تُشْرِكُوا» استفاده ميشود كه تكليف همانطورى كه بفعل تعلق مىگيرد، به ترك هم تعلق مىگيرد و هر دو آنها ثواب و عقاب دارند. اين مطلب، طبق مذهب ماست.
[سوره الأنعام (6): آيات 152 تا 153]
وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلاَّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ بِالْقِسْطِ لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى وَ بِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (152) وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (153)
ترجمه
بمال يتيم، جز بطريقى كه نيكوتر است نزديك نشويد تا بقوت و كمال خود برسد و پيمانه و وزن را بعدالت تمام كنيد. ما هر كسى را جز به اندازه قدرتش تكليف نمىكنيم. هر گاه سخنى مىگوييد، عدالت كنيد، اگر چه نسبت بخويشاوندى باشد و بعهد خداوند وفا كنيد. اين است آنچه خداوند به شما توصيه مىكند، براى اينكه متذكر شويد. اين است راه راست من. اين راه را دنبال كنيد و راههاى ديگر را دنبال نكنيد كه شما را از راه او جدا مىكند. اين است توصيهاى كه خدا به شما مىكند براى اينكه تقوى كنيد.
بيان آيه 152- 153
قرائت
تذكرون: كوفيان جز ابو بكر همه جا به تخفيف ذال خواندهاند، ديگران به تشديد خواندهاند. هر دو قرائت بنا بر اين كه فعل از باب تفعل باشد. قرائت اول بنا بر حذف تاء اول و قرائت دوم بنا بر ادغام تاء دوم در ذال است.
«و ان» كوفيان جز عاصم بكسر همزه و ديگران بفتح خواندهاند، ابن عامر و يعقوب نون را ساكن خواندهاند. فتح همزه بتقدير لام است. در مورد قرائت اخير بايد بعد از «ان» ضمير قصه و حديث مقدر تا اسم آن باشد و جمله مبتدا و خبر «هذا صراطى» خبر آن است. بنا بر كسره همزه «ان» فاء در «فاتبعوه» عاطفه و بنا بر فتحه آن، زايده است.
صراطى: ابن عامر بفتح ياء خوانده است. ابن كثير و ابن عامر به سين و حمزه بين صاد و زاء قرائت كردهاند.
لغت
اشد: جمع «شدّ» مثل «اشر» جمع «شر» يعنى قوت جوانى. چنان كه «شدّ نهار» يعنى بر آمدن روز.
ذكر: ياد آورى. اين كلمه بفتح و كسر ذال صحيح است. فعل آن متعدى بيك مفعول ميشود. اما هر گاه بباب تفعيل رود، متعدى بدو مفعول ميشود.
شاعر گويد:
| يذكرينك حنين العجول | و نوح الحمامة تدعو هديلا | |
يعنى: آهنگ شتر و كبوتر مرا بياد تو مىاندازد. باب تفعل آن براى مطاوعه است.
مقصود
بدنبال مطالبى كه پيامبر بايد بر آنها قرائت كند، مىفرمايد:
وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ: مقصود از نزديك شدن تصرف است. البته تصرف در مال هيچكس نمىتوان كرد. لكن علت اينكه فقط از تصرف در مال يتيم منع مىكند، اين است كه او نمىتواند از خود دفاع كند و بهمين جهت است كه افراد بىبند و بار، در مال آنها بيشتر طمع مىكنند، تنها بيك شرط تصرف در مال يتيم مجاز است و آن در صورتى است كه تصرف كننده، راهى نيكوتر و پسنديده تر انتخاب كند. در باره اينكه منظور از اين راه نيكوتر، چيست؟ اختلاف است: 1- مجاهد و ضحاك و سدى گويند: منظور اين است كه مال را بوسيله تجارت، افزايش دهند 2- ابن زيد و جبائى گويند: منظور اين است كه قيم به اندازه خوراك خود از روى آن بر دارد، نه پوشاك 3- مقصود اين است كه مال را نگهدارى كند تا يتيم بزرگ شود.
حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ: تا وقتى كه به نيروى خود برسد. در باره معناى آن اختلاف است. شعبى گويد: مقصود بالغ شدن است. برخى گويند: مقصود هيجده ساله شدن است.
سدّى گويد: منظور سى ساله شدن است. لكن بوسيله آيه «حَتَّى إِذا بَلَغُوا النِّكاحَ» نسخ شده است. (نساء 6: يتيمان را بيازماييد تا وقتى كه به سن زناشويى برسند) ابو حنيفه گويد: هر گاه به 25 سال رسيد، مال را به او تسليم مىكنند. قبل از اين سن، در صورتى كه رشد نداشته باشد، نمىتوان ما را به او تسليم كرد. برخى گفتهاند: حدى براى سن او نيست، بلكه هر گاه به سن بلوغ رسيد و عقل او كامل شد و معلوم شد كه براى حفظ مال رشد كافى دارد، مال را به او تسليم مىكنند اين قول اقوى است. تنها بلوغ يتيم، براى تسليم مال به او كافى نيست. نظر قرآن كريم اين است كه تصرف بغير احسن هنگامى رواست كه يتيم از نظر بلوغ و عقل و رشد، بمرحله كمال رسيده باشد. در اين صورت مىتوان مسئوليت حفظ مال را به او واگذار كرد و لو اينكه تصرف «غير احسن» باشد، اما در غير اين صورت، حتماً بايد بطور «احسن» در مال او تصرف كرد. چنان كه مىفرمايد: «وَ لا تَأْكُلُوها إِسْرافاً وَ بِداراً أَنْ يَكْبَرُوا» (نساء 6: مال آنها را از روى اسراف و تجاوز نخوريد تا كبير شوند) وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ بِالْقِسْطِ: پيمانه و وزن را عادلانه انجام دهيد و چيزى از حق كسى كم نكنيد.
لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها: ما هر كسى را باندازه قدرتش تكليف مىكنيم. از آنجا كه ممكن است تصور شود كه تعديل در وزن وكيل، ممكن است دشوار و محال باشد (زيرا ممكن است مثلا چند دانه گندم، بنا حق از مال كسى تضييع شود و جلوگيرى از چنين تضييعى كارى است دشوار بلكه محال) از اينرو مىفرمايد: آنچه از شما مىخواهيم، اين است كه تا سرحد امكان از تضييع حق ديگران در موقع كيل و وزن جلو گيرى كنيد.
وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى: هر گاه مطلبى را بزبان مىآوريد، رعايت عدالت را بكنيد، و لو اينكه ممكن است بزيان يكى از خويشاوندان شما تمام شود. البته تنها در سخن گفتن رعايت عدالت واجب نيست، بلكه در كارها نيز بايد عادل بود. اما علت اينكه فقط گفتن را در اينجا ذكر مىكند، اين است كه هر كس در گفتار خود عادل باشد، در كردار نيز عادل است. برخى گويند: يعنى هر گاه شهادت مىدهيد يا حكم مىكنيد، اگر چه بزيان يكى از خويشان شما باشد، رعايت عدالت كنيد. اين جمله با همه كوتاهى، از دستورات جامعى است كه شامل: اقرار، شهادت، وصيت، فتوى، قضاوت، احكام و مذاهب، امر بمعروف و نهى از منكر مىشود.
وَ بِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا: به عهد خدا وفا كنيد. در باره معناى «عهد خدا» دو قول است.
1- هر چه خداوند بر بندگان واجب كرده، عهد اوست كه بايد به آن وفا كرد و دستورات او را بكار برد 2- مقصود نذر و عهد است كه هر گاه در غير معصيت خدا باشد، بايد وفا كرد. بنا بر اين يعنى بعهدى كه با خدا بستهايد وفا كنيد.
ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ: دستوراتى كه در مورد مال يتيم و كامل دادن كيل و وزن، باندازه قدرت و گفتار بحق و راستى و وفاى بعهد داده شد، وصيت خداوند است به شما تا متذكر شويد و از انجام آنها غفلت نكنيد.
وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ: اين است راه راست و خالى از انحراف و ناهموارى من. اين راه را دنبال كنيد. در اين راه هر چه حلال است، حلال و هر چه حرام است، حرام بشماريد و معتقد باشيد كه دستوراتى كه به شما داده ميشود، صحيح است.
ابن عباس گويد: منظور اين است كه اين دين حنيف من محكمترين و بهترين اديان است. برخى گويند: منظور اين است كه اين آيات كه در باره حلال و حرام، ذكر شده است، راه من است، راهى كه هر كس بپيمايد به پاداش و نعمتهاى بهشت مى رسد.
وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ: مجاهد گويد: يعنى راههاى كفر و بدعت و شبهات را دنبال نكنيد كه شما را از راهى كه خدا براى شما پسنديده و برگزيده و به پيمودن آن توصيه كرده، منحرف مىسازد. ابن عباس گويد: منظور اين است كه بايد از پيمودن راه يهوديت و مسيحيت و زردشتى و بت پرستى خوددارى كرد، زيرا اين راهها راه خدا نيستند.
ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ: خداوند شما را اينطور توصيه مىكند، تا با اجتناب از معصيت، از كيفر او بپرهيزيد.
ابن عباس گويد: اين آيات، از آيات محكمه قرآن هستند و نسخ نشدهاند. در تمام اديان آسمانى اين دستورات بنوع انسان داده شده و اختصاصى باسلام ندارد. اين آيات «ام الكتاب» هستند كه هر كس به آنها عمل كند، داخل بهشت و هر كس آنها را ترك كند، داخل جهنم مىشود. كعب الاحبار يهودى گفته است: بخدا اول چيزى كه در تورات آمده، اين است: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ …
[سوره الأنعام (6): آيات 154 تا 155]
ثُمَّ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ تَماماً عَلَى الَّذِي أَحْسَنَ وَ تَفْصِيلاً لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ (154) وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ فَاتَّبِعُوهُ وَ اتَّقُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (155)
ترجمه
آن گاه بموسى تورات داديم تا بر آنكه نيكى كرد نعمت خود را تمام كنيم و تفصيل همه چيز و هدايت و رحمت باشد. براى اينكه بملاقات پروردگارشان ايمان آورند.
اين است كتاب پر خيرى كه نازل كردهايم. از آن پيروى كنيد و بپرهيزيد، تا به شما رحم شود.
بيان آيه 154- 155
قرائت
احسن: در قرائت غير مشهور به رفع خوانده شده است. در اين صورت خبر مبتداى محذوف است و فصيح نيست، زيرا حذف عايد در اينجا وجهى ندارد. نصب «تماما» و «تفصيلا» بنا بر اين است كه مفعول له باشد. «انزلناه» در محل رفع و صفت «كتاب» است.
مقصود
ثُمَّ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ: كلمه «ثم» براى تاخير و مهلت بكار مىرود، در حالى كه تورات موسى سالها پيش از قرآن نازل شده است. از اينرو در توجيه اين مطلب وجوهى گفتهاند: 1- زجاج گويد: چيزى حذف شده است. يعنى: «ثم قل يا محمد آتينا …» يعنى سپس اى محمد بگو: به موسى تورات نازل كرديم. حذف «قل» بقرينه «قُلْ تَعالَوْا» است. 2- بتقدير «ثم اتل عليكم آتينا …» يعنى: سپس بشما قرائت كنم كه به موسى تورات داديم. 3- مقصود عطف خبرى بر خبرى است نه عطف معنايى بر معنايى. يعنى «ثم اخبركم انه اعطى …» يعنى: سپس بشما بگويم كه …
شاعر گويد:
| و لقد ساد ثم ساد ابوه | ثم قد ساد قبل ذلك جده | |
يعنى: به شما بگويم او سرورى كرد. سپس به شما بگويم كه پدرش، سپس بشما بگويم كه جدش. (از اين شعر بخوبى بر مىآيد كه شاعر سه خبر را بوسيله «ثم» عطف كرده است) 4- اين آيه متصل است بداستان ابراهيم كه فرمود: «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ …» (آيه 84) زيرا در آنجا نعمتهايى كه به ابراهيم بخشيده بود، ذكر كرد و در اينجا نيز دنباله همان نعمتها را ذكر مىكند، زيرا موسى نيز از اولاد ابراهيم است. اين وجه از ابو مسلم و مورد قبول مغربى است.
تَماماً عَلَى الَّذِي أَحْسَنَ: در باره اين قسمت نيز وجوهى گفتهاند:
1- ربيع و فراء گويند: يعنى تورات را بموسى داديم تا احسان او كامل شود و در آخرت به پاداش كامل برسد.
2- مجاهد گويد: يعنى تورات را به موسى داديم تا نعمت خود را بر نيكو كاران تمام كنيم[7].
3- ابن زيد گويد: يعنى تورات را به موسى داديم تا احسان خود را بر پيامبران تمام كرده باشيم.
4- قتاده و حسن گويند: يعنى منظور ما از دادن تورات به موسى اين بود كه نعمت خود را در بهشت بر كسى كه در دنيا نيكى كرده است، تمام كنيم.
5- جبائى گويد: يعنى تورات را بموسى داديم تا نعمت نبوت و غير آن كه به موسى داده بوديم، كامل كنيم. 6- ابو مسلم گويد: اتصال بداستان ابراهيم دارد و منظور اين است كه: تورات را بموسى داديم تا نعمت خود را بر ابراهيم تمام كنيم و پاداش طاعات او را بدهيم.
ابراهيم از خداوند مسألت كرده بود كه براى او «زبان راستى» قرار دهد. (شعراء 84) در حقيقت تورات همان زبان صدقى بود كه خداوند، بدر خواست ابراهيم بوى عطا كرد.
كلمه «على» دلالت دارد كه خداوند چند برابر آنچه وى خواسته بود عطا كرده است.
نكتهاى كه از «تَماماً عَلَى الَّذِي أَحْسَنَ» بدست مىآيد، اين است كه تورات از اول بصورت كامل و بدون نقص نازل شده است و اگر «عَلَى الَّذِي …» را نمىآورد، دلالت مىكرد بر اينكه اول ناقص بوده، بعد كامل شده است.
وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً: علاوه بر آنچه گذشت، تورات تمام نيازمنديهاى مردم را بيان ميكرد و آنها را بدين حق و عدالت و توحيد و احكام دينى رهنمون مىشد و بخاطر وعدهها و وعيدها و امر و نهىها براى آنها رحمتى بود.
لَعَلَّهُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ: تا آنها بملاقات پروردگار، يعنى پاداش او ايمان آورند. علت اينكه: پاداش خدا را ملاقات او ناميده، اهميت آن است. بعلاوه، إيجاز و اختصار آن در خور توجه است. برخى گويند: منظور از ملاقات پروردگار اين است كه انسان در روزى كه احدى جز او صاحب ملك و قدرت نيست، در ملك و سلطنت او داخل ميشود.
وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ: اينكه قرآن را كتاب مىنامد، بواسطه اين است كه سزاوار است به صورت كتاب در آيد و نوشته شود، زيرا مطالب و احكام آن در عاليترين درجه اهميت است. يعنى قرآن را به وسيله جبرئيل بر حضرت محمد ص نازل كرديم و داراى خير فراوان است. اين معنى از زجاج است. طبق اين معنى منظور از بركت، ثابت شدن خيرى است كه در حال افزايش باشد.[8] فَاتَّبِعُوهُ: وظيفه شماست كه از چنين كتابى پيروى كنيد و بدرستى آن معتقد باشيد.
و از دستورات آن اطاعت كنيد.
وَ اتَّقُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ: و از معصيت و مخالفت كتاب خدا بپرهيزيد، تا به شما رحم شود. شكى نيست كه هر كس تقوى كند، به او رحم ميشود. مع الوصف مىگويد تقوى كنيد، شايد بشما رحم شود. چرا؟
در پاسخ آن دو وجه ممكن است گفته شود: 1- يعنى به اميد رحمت حق، تقوى پيشه كنيد، زيرا شما نميدانيد كه در آخرت چه خواهد شد 2- غرض شما از تقوى اين باشد كه رحمت و پاداش خدا تحصيل كنيد.
[سوره الأنعام (6): آيات 156 تا 157]
أَنْ تَقُولُوا إِنَّما أُنْزِلَ الْكِتابُ عَلى طائِفَتَيْنِ مِنْ قَبْلِنا وَ إِنْ كُنَّا عَنْ دِراسَتِهِمْ لَغافِلِينَ (156) أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنَّا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْكِتابُ لَكُنَّا أَهْدى مِنْهُمْ فَقَدْ جاءَكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَّبَ بِآياتِ اللَّهِ وَ صَدَفَ عَنْها سَنَجْزِي الَّذِينَ يَصْدِفُونَ عَنْ آياتِنا سُوءَ الْعَذابِ بِما كانُوا يَصْدِفُونَ (157)
ترجمه
تا بگوييد: بر دو طايفه پيش از ما كتاب نازل شده و ما از قرائت آن غافل بودهايم، يا نگوييد: اگر بر ما هم كتاب نازل مىشد، از آنها هدايت يافته تر بوديم. اكنون دليل روشن پروردگارتان و هدايت و رحمت بر شما نازل شده است. كى ستمكار تر از كسى است كه آيات ما را تكذيب كند و از آن روى گردان شود؟ بزودى كسانى را كه از آيات ما روى گردان شدهاند، بكيفر روى گردانيشان عذابى سخت، مىدهيم.
بيان آيه 156- 157
اعراب
أَنْ تَقُولُوا: زجاج گويد: به تقدير «كراهة ان تقولوا» و بنا بر اين مفعول له براى «انزلناه» و «او تقولوا» عطف بر آن است. كسايى گويد: مفعول است براى «اتقوا» لو انا: فتحه «ان» بعد از «لو» بخاطر تقدير فعل است. يعنى «لو وقع انا انزل …» لكن اين فعل هرگز ظاهر نميشود، زيرا «ان» و ما بعد آن طولانى است.
اما در غير از اين مورد حذف فعل جز در شعر جايز نيست. شاعر گويد:
| لو غيركم علق الزبير بحبله | ادى الجوار الى بنى العوام | |
يعنى: اگر زبير بقومى غير از قوم شما پناه برده بود، چنان از او حمايت مىكردند كه از پناه بردن بقوم خود صرف نظر ميكرد.
مقصود
در اين آيه، اين نكته را بيان مىكند كه منظور از نازل كردن قرآن، اين است كه عذرى براى كسى باقى نماند:
أَنْ تَقُولُوا إِنَّما أُنْزِلَ الْكِتابُ عَلى طائِفَتَيْنِ مِنْ قَبْلِنا وَ إِنْ كُنَّا عَنْ دِراسَتِهِمْ لَغافِلِينَ: ما قرآن را نازل كرديم تا عذرى براى شما باقى نماند و نگوييد: پيش از ما بر يهود و نصارى نيز كتاب نازل شده است و ما از خواندن كتابهاى آنها غافل بوديم. علت اينكه بر آنها كتاب نازل مىشد و بر ما نمىشد، اين بود كه آنها شايستگى داشتند و ما نداشتيم و اگر آنچه خدا از آنها خواسته، از ما هم ميخواست، بر ما نيز كتاب نازل ميكرد، همانطورى كه بر آنها نازل كرد. اين معنى از اين عباس و حسن و مجاهد و قتاده و سدّى است. علت اينكه تنها يهود و نصارى را ذكر كرده، اين است كه: آنها شهرت داشتند و كارهاى آنها در نظر اهل مكه، ظاهر بود.
أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنَّا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْكِتابُ لَكُنَّا أَهْدى مِنْهُمْ: يا اينكه نگوييد:
اگر بر ما هم كتاب نازل شده بود، زودتر از آنها در برابر آن تسليم مىشديم و بدستورات آن عمل مىكرديم، زيرا ذهن ما از آنها بازتر و معرفت ما از آنها بيشتر است. عرب به اينكه خوش فهم و تيز هوش و داراى حدس صائب است، خود را ممتاز مىدانست.
بديهى است كه ممكن است دو كس مطلبى را بشناسند اما معرفت يكى از ديگرى بيشتر باشد، به خاطر اينكه از تمام جهات آن را شناخته است. يا اينكه ممكن است معرفت او از ديگرى استوارتر باشد.
فَقَدْ جاءَكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ: قرآن كه حجتى واضح و دليلى آشكار است و وسيله هدايت انسانها به نعمت جاودانى و پاداش بزرگ است و براى پيروان خود نعمت و رحمت است، بسوى شما آمد.
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَّبَ بِآياتِ اللَّهِ وَ صَدَفَ عَنْها: چه كسى از آنها كه آيات خدا را تكذيب و از آن روى گردان مىشوند، بنفس خويش ستمكارتر است؟ اين معنى از ابن عباس و مجاهد و سدّى و قتاده است.
سَنَجْزِي الَّذِينَ يَصْدِفُونَ عَنْ آياتِنا سُوءَ الْعَذابِ بِما كانُوا يَصْدِفُونَ:
بزودى آنها را كه از آيات ما روى گردان مىشوند، بكيفرى سخت گرفتار مىكنيم.
اين همان عذابى است كه خداوند براى كفار مهيا كرده است و ما از آن بخدا پناه مىبريم.
از اين آيه بر مىآيد كه نازل شدن قرآن بواسطه لطف خداوند است بمردم و اگر قرآن نازل نمىشد، آنها عذرى و بهانهاى داشتند. هر گاه در منع لطف، براى مردم عذرى و بهانهاى باشد، بدون ترديد اگر از آنها سلب قدرت مىشد و كفر در نهاد آنها قرار مىگرفت، براى آنها عذر و بهانه قويترى بود.
پرسش بديهى است كه با نازل شدن قرآن، راهى براى عذر و بهانه اهل مكه باقى نماند.
آيا براى كسانى كه پيش از نازل شدن قرآن زندگى را برود گفتهاند، چطور؟ آنها مىتوانند عذر بياورند يا نه؟
پاسخ آنها نيز عذرى ندارند، زيرا عقل و كتابهاى آسمانى پيشين راه عذر را بر روى آنها بسته بودند. حتى اگر قرآن كريم هم نازل نميشد، مردم مكه، بهمين دليل عذرى و بهانهاى نداشتند. لكن مصلحت اين بود كه خداوند قرآن را براى آنان بفرستد و اگر مصلحت بود، براى گذشتگان نيز مىفرستاد و چون نفرستاده است، معلوم ميشود مصلحت نبوده است.
[سوره الأنعام (6): آيات 158 تا 159]
هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً قُلِ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ (158) إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ إِنَّما أَمْرُهُمْ إِلَى اللَّهِ ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ (159)
ترجمه
آنها انتظار ندارند جز اينكه فرشتگان بر آنها نازل شوند يا امر پروردگارت نازل شود يا بعضى از آيات پروردگارت. روزى كه بعضى از آيات پروردگارت فرا رسد، ايمان كسى كه قبلا ايمان نياورده، يا در ايمانش كار خيرى انجام نداده، سودى ندارد.
بگو: در انتظار باشند كه ما هم در انتظاريم.
آنان كه دينشان را تفرقه كرده و دسته دسته شدهاند، تو در هيچ چيز از آنها نيستى سر و كار آنها با خداست. سپس آنها را بكردارشان آگاه مىسازد.
بيان آيه 158
قرائت
ان تاتيهم: حمزه و كسايى و خلف به ياء و ديگران به تاء خواندهاند.
مقصود
اكنون خداوند به تهديد آنها پرداخته، مىفرمايد:
هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ: اين كافران انتظارى ندارند، جز اينكه فرشتگان براى قبض روح نزد ايشان بيايند. اين معنى از مجاهد و قتاده و سدّى است.
برخى گويند: يعنى فرشتگان براى آوردن عذاب و پريشانى نزد ايشان بيايند. برخى گويند: براى عذاب قبر.
ابو على جبائى گويد: منظور اين است كه آيا پيامبر و اصحابش غير از اين انتظار دارند كه فرشتگان براى يكى از مقاصدى كه گفته شد، بر كافران نازل شوند؟ ممكن است كافران انتظار ديگرى داشته باشند. اما انتظار آنها در برابر اين امور هر چه باشد ناچيز و كم اهميت است و مثل اين است كه هيچگونه انتظارى نداشته باشند.
چنان كه گفته ميشود: فلان كس سخن گفت و نگفت. يعنى آنچه گفت، قابل اعتنا نبود و چنان كه قرآن كريم مىگويد: «ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى» (انفال 17) يعنى:
هنگامى كه تير انداختى، تير نينداختى، بلكه خدا انداخت. منظور اين است كه تير انداختن تو مهم نبود.
أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ: در اينباره اقوالى است: 1- در اينجا مضاف حذف شده و مضاف اليه بجاى آن قرار گرفته. يعنى. يا اينكه امر خدايت بعذاب فرا رسد. چنان كه در مورد «وَ جاءَ رَبُّكَ» (فجر 22) مقصود آمدن امر پروردگار است. اين معنى از حسن است.
حذف مضاف چيزى است كه جايز است. مثل: «إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ …» (احزاب 57) يعنى: آنان كه اولياى خدا و رسولش را آزاد كنند، خداوند در دنيا و آخرت، آنها را لعن مىكند. در تاييد همين مطلب، ابن عباس هم در تفسير اين آيه گفته است: يعنى امر خدا براى كشتن آنها صادر گردد. 2- ما بدليل عقلى ميدانيم كه خداوند از جايى بجايى نمىرود، بنا بر اين منظور اين است كه آيات با عظمت خداوند بيايند. (به تقدير: «أو يأتي ربك بجلائل آياته» 3- زجاج گويد:
يعنى عذاب هلاك كننده خداوند، در همين دنيا يا در قيامت بر ايشان نازل شود.[11] أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ: يا اينكه يكى از آيات خداوند، نظير خارج شدن شتر يا طلوع خورشيد از مغرب، ظاهر شود. اين معنى از مجاهد و قتاده و سدّى است. از پيامبر گرامى اسلام روايت شده است كه: بوسيله اعمال بد، در انتظار شش چيز باشيد:
طلوع خورشيد از مغرب، خارج شدن شتر، دجال، دود، مرگ و قيامت.
يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ:
روزى كه بعضى از آيات پروردگارت ظاهر شود و آنها را ناچار كند كه معرفت پيدا كنند و تكليف- كه با اضطرار و ناچارى سازش ندارد- از ميان برود، ديگر ايمان آوردن كسى كه قبلا ايمان نياورده، به حالش سودى ندارد، زيرا با ظاهر شدن نشانههاى قيامت، در توبه بسته ميشود و هر كسى ناچار ميشود كه خدا را بشناسد و نيك و بد را از يكديگر جدا گرداند و مىداند كه اگر كار بد كرده يا نيكىها را انجام نداده، گرفتار و درمانده است، از اينرو ناچار ميشود كه كار نيكو كند و از زشتى دور شود. ولى تنبّه اجبارى و خوب شدن اضطرارى فايدهاى ندارد.
أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً: اينهم دنباله سابق است. يعنى: كسى كه قبلا كار نيكى انجام نداده، آن روز ديگر نيكو كار شدنش سودى ندارد. در اينباره نيز اقوالى است:
1- اين مطلب را از لحاظ غلبه دادن جانب كسانى كه در ايمانشان كار خير كردهاند، بيان مىكند، زيرا بيشتر كسانى كه از ايمانشان نفع مىبرند، آنهايى هستند كه در ايمانشان، نيكى كردهاند
2- سدّى گويد: يعنى در آن حال ايمان و كار نيكو فايده ندارد، زيرا تكليف زايل شده است. اينها در صورتى فايده دارند كه پيش از آن حال، واقع شوند. پس مقصود اين است كه ايمان آن روز اگر چه توام با كار نيكو باشد، بى- فايده است. ايمان و كار نيكو اگر از پيش باشند، مفيد هستند.
3- در حقيقت، مطلب را ميان دو چيز مردّد كرده است: ايمان و كار نيكو. مىفرمايد: در آن روز ايمان كسى كه قبلا ايمان نياورده، يا كار نيكى انجام نداده، سودى ندارد. بله، اگر قبلا ايمان آورده باشد، يا اينكه در ايمانش كار نيكى انجام داده باشد، آن ايمان و آن كار نيك بحالش مفيد هستند. پس مقصود اين است كه: آن روز ايمان كفار و طاعت مؤمنين بى فايده است.
كسى كه قبلا ايمان آورده، ايمانش فقط مفيد است و كسى كه قبلا طاعتى كرده، طاعتش مفيد است. اين قول قويتر است.
قُلِ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ: بگو: شما در انتظار اين آيات باشيد كه ما هم براى شما انتظار مىكشيم.
اين آيه تشويق مىكند كه مردم پيش از آن وقت كه توبه سودى ندارد، ايمان آورند و عمل كنند. برخى معتقدند كه ايمان، نام كارهايى است كه انسان بنام طاعت انجام ميدهد. لكن از اين آيه بر مىآيد كه ايمان حالت قلبى است. خلاصه مطلب آيه اين است كه ايمان و عمل هر دو قبل از فرا رسيدن لحظات اضطرار لازم است و الا بى فايده هستند. حاكم ابو سعيد مىگويد: اين آيه، خلاف گفتار مرحبه را- كه فقط ايمان را كافى مىدانند و براى عمل ارزشى قائل نيستند- ثابت مىكند، زيرا مفاد آيه اين است كه تنها ايمان كافى نيست. بلكه عمل نيك هم لازم است. اما نميدانم آيه چگونه بر اين مطلب دلالت مىكند؟[12]
بيان آيه 159
قرائت
حمزه و كسايى در اينجا و در سوره روم «فارقوا» و ديگران «فرقوا» خواندهاند. قرائت اول از على ع نقل شده است. قرائت دوم باين معنى است كه آنها ميان اجزاى دين تفرقه انداختند، به بعضى ايمان مىآورند و به بعضى ايمان نمىآورند.
چنان كه مىفرمايد: «وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ» (نساء 150) وجه قرائت اول اين است كه منظور مفارقت و جدا شدن آنها از اين است، اين معنى نيز با معنى اول نزديك است، زيرا كسى كه قسمتى از دين را هم منكر شود، از دين خارج است.
لغت
شيع: فرقههايى كه در عين اختلاف، در پارهاى از امور اتفاق نظر دارند، برخى گفتهاند: اصل آن از ظهور و برخى گفتهاند: اصل آن از تابع شدن است.
شاعر گويد:
| الا يا نخلة من ذات عرق | برود الظل شاعكم السلام | |
يعنى: هان اى درخت خرمايى كه در ذات عرق هستى، در سايه خنك شما را سلامت دنبال كناد.
مىگويند: «آتيك غدا او شيعه» يعنى فردا يا روز بعد از فردا نزد تو مىآيم.
بنا بر اين شيعه يعنى افرادى كه از يكديگر تبعيت كنند. كميت گويد:
______________________________
(غوطهور شده و كار خيرى انجام نداده، سودى ندارد، زيرا جمله «لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها» بطور كلى ايمان آن روز را بى فايده تلقى مىكند، خواه ايمان بدون سابقه قبلى باشد و همان روز پيدا شده باشد (لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ) و خواه مربوط به سابق باشد، اما ايمان بدون عمل خير باشد (أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً) بنا بر اين آيه خلاف قول مرحبه را اثبات مىكند و اين همان مطلبى است كه حاكم ابو سعيد گفته.
| و ما لى الا آل احمد شيعة | و مالى الا مشعب الحق مشعب | |
يعنى: مرا جز آل احمد، رهبرى نيست و مرا جز راه حق راهى نيست.
مقصود
بدنبال تهديدهاى سابق مىفرمايد:
إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ: مقصود از كسانى كه ميان اجزاى دين خود تفرقه افكندهاند و فرقه فرقه شدهاند، چه كسانى هستند؟
در اينباره اقوالى است: 1- سدّى و حسن گويند: منظور كفار و اصناف مشركين است.
اين آيه را «آيه السيف» نسخ كرد 2- قتاده گويد: منظور يهود و نصارى است كه يكديگر را تكفير ميكنند. 3- ابو هريوه و عايشه نقل كردهاند كه منظور گمراهان اين امت است. از امام باقر ع روايت است كه: دين خدا را بصورت اديانى در آوردهاند، و بصورت احزاب و فرقهها در آمده، يكديگر را تكفير مىكنند. بهر حال به پيامبر خود خطاب مىكند كه تو از آنها نيستى و هرگز در عقايد و مذاهب فاسدى كه دارند تو با آنها جمع نمىشوى. اما آنها چنين نيستند. در بعضى از عقايد فاسد با يكديگر متفقند اگر چه در بعضى ديگر اختلاف دارند. پيامبر از همه آنها برى و بيزار است. قتاده گويد: منظور اين است كه پيامبر با آنها آميزش نكند و از آنها جدا شود. كلبى و حسن گويند: يعنى: با آنها جنگ ندارى. سپس بوسيله آيه جنگ نسخ شد.
إِنَّما أَمْرُهُمْ إِلَى اللَّهِ: سر و كار آنها با خداست و آنها را مجازات مىكند. برخى گويند: يعنى سر و كار آنها با خداست. آنها را مهلت مىدهد يا نمىدهد. برخى گويند:
يعنى در مسائلى كه اختلاف دارند، خدا حكم مىكند.
ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ: روز قيامت آنها را از كردارشان آگاه مىسازد، تا اهل حق و اهل باطل شناخته شوند.
[سوره الأنعام (6): آيات 160 تا 163]
مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلاَّ مِثْلَها وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (160) قُلْ إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (161) قُلْ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (162) لا شَرِيكَ لَهُ وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ (163)
ترجمه
هر كه نيكى آورد، برايش ده برابر آن است و هر كه زشتى آورد، جز به اندازه آن كيفر داده نميشود و آنها ستم نمىشوند.
بگو: خدايم مرا براه راست هدايت كرد، كه دينى است بر قرار و كيش ابراهيم است كه با اخلاص بود و از مشركين نبود. بگو: نماز، قربانى، زندگى و مرگ من براى خدا، پروردگار جهانهاست. او را شريكى نيست و بآن مأمور شدهام و من نخستين مسلمانم.
بيان آيه 160
قرائت
عشر امثالها: يعقوب و حسن و سعيد بن جبير به تنوين «عشر» و رفع «امثالها» و ديگران به اضافه خواندهاند. قرائت اول به تقدير «عشر حسنات امثالها» است و «امثالها» صفت مضاف اليه محذوف است و قرائت دوم بنا بر اين است كه «امثالها» صفت «عشر» باشد.
لغت
حسنة: كار پسنديده. «تاء» براى مبالغه است. اين كلمه بقرينه الف و لام، دلالت بر كارهايى كه واجب يا مستحبّ هستند، مىكند.
مقصود
مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها: در اين آيه، در باره پاداش چند برابرى كه به كارهاى نيكو داده ميشود، سخن مىگويد: زيرا در آيه پيش، گنهكاران را تهديد كرده بود. در اينجا با كمال صراحت مىفرمايد: هر كسى كه طاعتى انجام دهد، خداوند به او ده برابر پاداش مىدهد.
وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها: آنان كه مرتكب گناهى شوند، خداوند باندازه گناهشان آنها را كيفر مىدهد. خداوند به بزرگى و فضل و كرمش، پاداش را بيشتر از اندازه استحقاق مىدهد و گناه را عفو مىكند و اگر كيفر دهد، بقدر استحقاق كيفر مىدهد، نه بيشتر. حسن گويد: منظور از «حسنه» توحيد و منظور از «سيئه» شرك است. بيشتر مفسران نيز بر همين عقيدهاند. طبق اين معنى اصل نيكيها توحيد و اصل بديها شرك است.
وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ: در باره كسى ظلمى صورت نمىگيرد، زيرا بيشتر از اندازه استحقاق كسى را كيفر نمىدهند.
اختلاف كردهاند كه آيا ده حسنهاى كه خداوند به نيكو كاران وعده كرده، همه پاداش است يا نه؟ بعضى گفتهاند: يكى از آنها پاداش و بقيه به فضل خداوند اضافه بر پاداش است. چنان كه مىفرمايد: «لِيُوَفِّيَهُمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ» (فاطر 30:اجر آنها را بطور كامل ميدهد و از فضل خود براى آنها افزايش مىدهد بنا بر اين مقصود اين است كه از لحاظ نعمت و لذت، به آنها ده برابر داده ميشود، نه اينكه مقام و منزلت آنها بالا مىرود اما بعضى گفتهاند: همه آن ثواب است. زجاج گويد: پاداش خداوند به نيكيها اين است كه افراد نيكو كار را به بهشت مىبرد. اين پاداش چيزى است كه نمىتوان براى آن مقدارى معين كرد. اين پاداش را مثل ناميده است. سپس در اين آيه، اين پاداش را ده برابر و در جاى ديگر با تشبيه بدانهاى كه مىرويد و هفتصد دانه بار مىدهد، هفتصد برابر (بقره 161) و در جاى ديگر (بقره 245) چندين برابر كرده است. پس مقصود اين است كه بناى پاداش خداوند به نيكيها بر اين است كه آن مثل را كه عبارت از داخل شدن بهشت است، از ده، تا هفتصد، تا بيشتر از آن افزايش دهد. برخى گفتهاند: منظور اين است كه هر كس كار نيكو كند، ده برابر اندازه استحقاق- كه احدى جز خدا مقدار آن را نميداند- به او پاداش داده ميشود مقصود چند برابر عددى نيست. مثلا اگر كسى به مزدور خود بگويد: مزد تو به اندازه استحقاق تست. منظور اين است كه به اندازه عمل مزد مىگيرد. معرور بن سويد از ابو ذر نقل كرده است كه پيامبر گرامى فرمود: حسنه ده برابر يا بيشتر و گناه يكى است يا آمرزيده ميشود. واى بر كسى كه گناهش بيشتر از نيكيش باشد
بيان آيه 161- 162- 163
تعداد آيات
به شمارش كوفيان سه آيه و به شمارش ديگران چهار آيه است. ديگران «صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» را پايان آيهاى دانستهاند.
قرائت
ابن عامر و كوفيان «قيما» به كسر قاف و فتح ياء و ديگران بفتح قاف و كسر ياء مشدد خواندهاند. بنا بر قرائت اول، كلمه مصدر و اصل آن واوى است و بنا بر قرائت اول، صفت و به معناى مستقيم است.
محياى و مماتى: اهل مدينه ياء اخير را در اولى ساكن و در دومى بفتح و ديگران ياء اولى را بفتح و ياء دومى را بسكون خواندهاند. لكن قرائت دوم بهتر و مطابق قياس است.
لغت
ملت: شريعت. اين كلمه از املاء و مقصود مطالبى است كه پيامبرى به امت خويش املاء مىكند تا بنويسند، اما توحيد و عدل، از امور عقلى هستند و مورد اختلاف اديان نيستند. از اينرو ميتوان گفت: دين ما و دين ملائكه يكى است ولى نمىتوان گفت:
ملت ما و ملت ملائكه يكى است. پس هر ملتى دين است، اما هر دينى ملت نيست.
نسك: عبادت. ناسك يعنى عبادت كننده و نسيكه يعنى حيوانى كه قربانى مىكنند و منسك محل قربانى است. زجاج گويد «نسك» هر كارى است كه وسيله تقرب بخدا باشد، لكن غالباً در مورد قربانى بكار مىرود.
اعراب
دينا: ابو على گويد: در علت نصب اين كلمه، سه احتمال است، به تقدير فعل،زيرا چون «هدانى» را قبلا آورده، از تكرار آن بى نياز شده است 2- به تقدير «اعرفوا» 3- به تقدير «اتبعوا» مِلَّةَ إِبْراهِيمَ: زجاج گويد: بدل است از «دِيناً قِيَماً» حنيفا: حال از ابراهيم.
مقصود
قُلْ إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ: اكنون به پيامبر خود دستور ميدهد كه به كافران بگويد كه خداوند او را به راه راست ارشاد و هدايت فرموده است.
برخى گويند: منظور اين است كه خداوند لطف خود را شامل حال او كرده و او را براى هدايت توفيق بخشيده است. معناى «صراط مستقيم» را در سوره حمد گفتهايم.
دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ: به آنها بگويد:
خداوند مرا بدين راستين هدايت كرده است كه همان كيش ابراهيم- مردى كه در عبادت خدا مخلص بود و از شرك و بت پرستى بيزارى مىجست- مىباشد. برخى گفتهاند: منظور از «قيم» دينى است كه هميشگى است. دين پيامبر اسلام را همان كيش ابراهيم معرفى مىكند، تا عرب و پيروان اديان كه براى ابراهيم عظمت و احترام قائلند، ترغيب شوند و اسلام آورند. وانگهى مردم عرب خود را منسوب به ابراهيم و او را بر حق مىدانستند.
زجاج گويد: حنيف يعنى مايل و متوجه به اسلام، زيرا مرد «احنف» يعنى كسى كه پاى او در اصل خلقت، كج و متوجه به يك طرف باشد. جبائى گويد: يعنى مستقيم.
اينكه بمرد شل مىگويند: «احنف» خواستهاند در بارهاش فال نيك بزنند.
قُلْ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ: سعيد بن جبير و مجاهد و قتاده و سدّى گويند: منظور از. «نسك» قربانى حج و عمره است. حسن گويد بمعناى دين و جبائى و زجاج گويند بمعناى عبادت است، بگو: نماز و قربانى و حيات و مرگ من براى پروردگار جهانهاست. در اينجا نماز را به اصل واجبات ضميمه كرده است، زيرا نمازگزار، هنگام تكبير خدا را تعظيم مىكند و در نماز آياتى از قرآن كه انسان را دعوت به نيكىها مىكند، مىخواند و در ركوع و سجود، در برابر خدا خضوع مىكند و در تسبيح، خدا را از هر نقصى پاك مىشمارد. اما اينكه نماز را با حيات جمع كرده است، در حالى كه اولى كار پيامبر و دومى كار خداست، بخاطر اين است كه تدبير خداوند در هر دو دخالت دارد. لكن قاضى گويد: يعنى نماز و قربانى من عبادت خدا و مرگ و زندگى من در دست قدرت اوست. برخى گويند: يعنى عبادت من براى خداست زيرا بهدايت اوست و مرگ و زندگى من براى خداست، زيرا بتدبير و آفرينش اوست برخى گويند مقصود از اينكه مرگ و زندگى من براى خداست اين است كه كارهاى پسنديدهاى كه بزندگى تعلق دارند و كارهايى از قبيل وصيت و ختم به نيكيها كه بمرگ تعلق دارند، همه براى خداست. بهر صورت، اين آيه انسان را آگاه مىكند كه زندگى را براى شهوت و مرگ را براى نفع ورثه نخواهد.
لا شَرِيكَ لَهُ وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ: او را در خدايى و بقولى در عبادت و حيات بخشيدن و ميراندن، شريكى و دومى نيست. خداوند مرا اينطور دستور داده و من اولين كسى هستم كه اسلام را مىپذيرم. چنان كه ابراهيم نيز در ميان امت خود نخستين مسلمان و ديندار است. اين معنى از حسن و قتاده است.
از اين آيه بر مىآيد كه اسلام بر ساير اديان فضيلت دارد و پيروى از اسلام واجب است: زيرا پيامبر اولين كسى است كه مامور ميشود كه در برابر اسلام تسليم شود. ديگران جز تبعيت از پيامبر گرامى وظيفهاى ندارند.
[سوره الأنعام (6): آيات 164 تا 165]
قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ وَ لا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلاَّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (164) وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ إِنَّ رَبَّكَ سَرِيعُ الْعِقابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (165)
ترجمه
بگو: آيا جز خدا را پروردگار بجويم، حال آنكه او پروردگار هر چيزى است؟
هيچكس كارى جز بزيان خويش نمىكند و هيچكس بار ديگرى را بدوش نمىگيرد.
آن گاه بازگشت شما بسوى پروردگار شماست و شما را بآنچه در آن اختلاف مىكرديد، آگاه مىسازد. اوست كه شما را جانشينان روى زمين كرده و درجات بعضى از شما را بر درجات بعضى ديگر بالا برده تا شما را در آنچه بشما داده است، بيازمايد. پروردگارت زود كيفر و آمرزگار و رحيم است.
بيان آيه 164- 165
لغت
رب: اين كلمه هر گاه بطور مطلق بكار رود، يعنى مالكى كه بتواند هر نوع تصرفاتى انجام دهد، اما هر گاه اضافه شود و مثلا گفته شود: «رب الدار» (صاحب خانه) يعنى كسى كه هر گونه تصرفى را در خانه بتواند انجام دهد. هر گاه بخداوند «رب» گفته شود، يعنى صاحب اختيار تام نسبت به امور بندگان. اصل اين كلمه، بمعناى تربيت يعنى بكمال رسانيدن است.
وزر: بار خلائف: جمع خليفه، جانشينها.
اعراب
درجات: ممكن است جانشين مصدر و مفعول مطلق يا منصوب بحذف «الى» يا مفعول به باشد.
مقصود
قبلا در باره اخلاص در دين، گفتگو كرد، اكنون در باره باطل بودن كارهاى مشركين مىفرمايد:
قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ: به اين كافران بگو: آيا سزاوار است كه پروردگارى جز خدا بجويم و او را پرستش كنم و از او رستگارى بخواهم و پرستش خدايى كه خالق و مربى من و همه موجودات عالم است ترك كنم؟ هيچ عقلى اين كار ناپسند را امضا نمىكند.
وَ لا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْها: هر كسى كيفر معصيت و پاداش طاعات خود را مىگيرد و خلاصه در گرو اعمال خويش است. مقصود اين است كه بت پرستى شما نميتواند براى من عذرى باشد. من بايد خداى خودم را پرستش كنم، زيرا هر كسى مسئول اعمال خويش است.
وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى: هيچكس بكيفر گناه ديگرى نمىرسد و بار ديگرى را بدوش نمىكشد. زجاج گويد: يعنى كسى كه مرتكب گناهى نشده، بكيفر گناه ديگران گرفتار نمىشود- برخى گويند: كفار به پيامبر مىگفتند: از ما اطاعت كن و اگر راه ما خطا باشد. گناه آن بگردن ماست، از اينرو اين آيه نازل شد. جبريان مىگويند:
خدا كودك را بگناه پدر، عذاب مىكند. اما اين آيه دلالت صريح دارد بر اينكه هيچكس بكيفر گناه ديگرى گرفتار نمىشود.
ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ: آن گاه بازگشت شما بسوى ماست و خداوند در باره آنچه در آن اختلاف داشتيد، به شما خبر داده، شما را آگاه مىسازد و نيكو كار از بد كار آشكار مىشود.
وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ: در اينجا خداوند بيان مىكند كه خلق را خليفههاى روى زمين قرار داده. مقصود اين است كه مردم هر دورهاى جانشين مردم دوره پيش از خود هستند و نسلهاى انسانى با نظم و ترتيبى خاص جانشين يكديگر مىشوند سرانجام عصرى فرا مىرسد كه آخر عمر جهان است و براى مردم آن عصر جانشينى نيست. مجرى اين طرحها و برنامهها در كره خاكى خداى دانا و مدبر است. اين معنى از حسن و سدى و جماعتى است برخى گويند: خطاب به امت پيغمبر اكرم است كه خداوند آنها را جانشين امتهاى گذشته كرده.
وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ: سدّى گويد: يعنى خداوند درجه بعضى را از لحاظ رزق بر درجه ديگران بالا برده است. برخى گويند: يعنى خداوند درجه بعضى را از لحاظ صورت و عقل و عمر و مال و نيرو بر درجه ديگران بالا برده است اين معنى بهتر و جامعتر است. اما حكمت اين تبعيض ميان افراد بشر چيست؟ در حالى كه همه افراد بشر يكسان آفريده شده و در لحظه آفرينش هيچكدام استحقاقى نداشتهاند تا بر حسب استحقاق مزايايى به آنها داده شود. حكمت آن، اين است كه افرادى كه از چنين نعمتهايى بر خوردار هستند، الطاف خدا را نسبت بخويش در نظر مىگيرند و وظائف خود را انجام مى دهند و از زشتىها اجتناب مى كنند. مثلا ثروتمندى كه در يك خانواده شريف پرورش يافته ممكن است به اين مزايا توجه كند و خدا را بخاطر الطافش نيايش و كرنش كند و كسى كه از چنين مزايايى بر خوردار نيست، ممكن است قدرى بخود آيد و كارى كند كه مورد الطاف بى پايان خداوند قرار گيرد و از آن وضع نجات يابد (اين بيان قانع كننده نيست. جمله بعد حكمت اين تفاوتها را روشن مىكند. مترجم) لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ: اين تفاوت را از اين لحاظ ميان شما بر قرار كرد تا شما را بيازمايد و خصلت درونى شما در اعمال و رفتار شما هويدا گردد. آرى نتيجه اين تفاوتها اين است كه ثروتمند بحال بيچارگان بينديشد و بشكرانه نعمتهاى خداوند در ميان اجتماع بوظائف خويش عمل كند و فقير با مشاهده حال ثروتمندان، شكيبايى پيشه كند و با اينكه خشت، زير سر دارد، پاى بر تارك هفت اختر نهد و منصب صاحبجاهى خود را حفظ كند و عاقل در دلائل قدرت و عظمت خداوند بينديشد، تا عالم شود و بعلم خود عمل كند.
إِنَّ رَبَّكَ سَرِيعُ الْعِقابِ: كيفر خدايت سريع است. با اينكه كيفر خدا در آخرت است، آن را سريع معرفى مىكند و اين بخاطر آن است كه هر چه آمدن آن حتمى است، نزديك و سريع است. برخى گويند: يعنى كيفر خداوند براى كسانى كه در دنيا سزاوار آن هستند، نزديك و سريع است و مقصود اين است كه انسان كارى نكند كه خود را در معرض چنين كيفرى قرار دهد. برخى گويند: يعنى خداوند قادر است كه در اين دنيا شما را كيفر دهد و هلاك كند، كارى نكنيد كه دچار هلاكت و بدبختى شويد.
وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ: در اينجا كيفر و آمرزش را در مقابل هم قرار داد، نه كيفر و پاداش را زيرا آمرزش از پاداش بالاتر است. آمرزش شامل حال گنهكاران ميشود، اما پاداش نه. برخى گفتهاند: خداوند اين سوره را با حمد آغاز و با مغفرت و رحمت خاتمه داد. اين خود دستور العملى است براى انسانها كه خداى خود را بخاطر نعمتهايش و بخاطر آمرزش و رحمت بيكرانش ستايش كنند.
پاورقی
[1] – سوره انعام آيه 121 جزء 8 سوره 6
[2] – آيه 122 و 123 سوره انعام جزء 8 سوره 6
[3] – آيه 124 تا 125 سوره انعام جزء 8 سوره 6
[4] – از اين روايت اضطراب و نگرانى و بيقرارى افراد بىايمان و آرامش و قرار و سكون افراد با ايمان استفاده ميشود. چنان كه آيه شريفه نيز همين مطلب را مىرساند.
[5] – آيه 127 سوره انعام جزء 8 سوره 6
[6] – آيه 128 و 129 سوره انعام جزء 7 سوره 6
[7] – نصب يوم به« يقول» مقدر است.
[8] – آيه 130 و 131 و 132 سوره انعام جزء 8 سوره6
[1] – آيه 133 و 134 و 135 سوره انعام جزء 8 سوره 6
[2] – سوره انعام آيه 136 جزء 8 سوره 6
[3] – سوره انعام آيه 137 و 138 جزء 8 سوره 6
[4] – آيه 139 و 140 سوره انعام جزء 8 سوره 6
[5] – آيه 141 سوره انعام جزء 8 سوره 6
[6] – آيه 142 و 143 و 144 سوره انعام جزء 8 سوره 6
[7] – بنظر مىرسد كه اگر در خود آيه شريفه، كمى دقت مىشد، اين اختلافات پيش نمىآمد، زيرا در آيه بعد« حموله و فرش» را تفصيل و توضيح داده و خاطر نشان كرده است كه منظور گاو و گوسفند و شتر است. بنا بر اين حموله مناسب گاو و شتر و فرش مناسب گوسفند است كه از پشم و موى آنها براى فرش استفاده ميشود يا اينكه موقع ذبح، همچون فرش بر زمين مىافتند.
[1] آيه 148 و 149 و 150 سوره انعام جزء 8 سوره 6
[2] آيه 151 سوره انعام جزء 8 سوره 6
[3] بنا بر اين فعل نفى يا نهى يا بتقدير« عليكم ان لا تشركوا» باشد(« مثل عليكم انفسكم») معنى تفاوتى ندارد.
[4] – از معناى« حرم» استفاده ميشود« اوصى بالتحريم» لذا جمله فوق يعنى« اوصى بالوالدين …»
[5] – سوره انعام آيه 152 و 153 جزء 8 سوره 6
[6] – آيه 154 و 155 سوره انعام جزء 8 سوره 6
[7] – گفتهاند: در قرائت عبد اللَّه« تماماً على الذى احسنوا» آمده و اين مؤيد قول مجاهد است. بخصوص كه در ادبيات عرب گاهى نون« الذين» حذف ميشود. شاعر گويد:
| و ان الذى حانت بفلج دمائهم | هم القول كل القوم يا ام خالد | |
يعنى: آنان كه خونشان به نزديكى فلج رسيد، قوم واقعى و كامل هستند
[8] – اصل معناى بركت، ثبوت است. چنان كه شاعر گويد:
| و ما ينجى من الغمرات الا | براكاء القتال او الفرار | |
يعنى: از سختيهاى مرگ، جز كشته شدن يا فرار، راه نجاتى نيست.
در مورد خداوند نيز گفته ميشود:\i« تَبارَكَ اللَّهُ»\E( اعراف 54) يعنى آن چنان بزرگى براى او ثابت است كه وى را نه اولى است و نه آخرى.
[9] – آيه 156 و 157 سوره انعام جزء 8 سوره 6
[10] آيه 158 و 159 سوره انعام جزء 8 سوره 6
[11] اين اقوال با توجه به« أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ» حقيقت مطلب را روشن نميكنند. پس مقصود كشف تام توحيد است.
[12] هيچيك از اقوالى كه در متن آمده، حتى قول سوم كه مؤلف بزرگوار قويتر از همه ميدانند، معناى آيه را روشن نميكند بالعكس گفتار حاكم ابو سعيد كه مورد ايراد و طعنه مؤلف عاليقدر قرار گرفته است، معناى آيه را روشن مىسازد. اجمال مطلب اين است كه مىفرمايد: ايمان كسى كه تا آن روز ايمان نياورده سودى ندارد و همچنين ايمان كسى كه قبلا ايمان آورده، لكن در گناهان( غوطهور شده و كار خيرى انجام نداده، سودى ندارد، زيرا جمله« لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها» بطور كلى ايمان آن روز را بى فايده تلقى مىكند، خواه ايمان بدون سابقه قبلى باشد و همان روز پيدا شده باشد( لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ) و خواه مربوط به سابق باشد، اما ايمان بدون عمل خير باشد( أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً) بنا بر اين آيه خلاف قول مرحبه را اثبات مىكند و اين همان مطلبى است كه حاكم ابو سعيد گفته.
[1] – آيه 160 تا 163 سوره انعام جزء 8 سوره 6
[2] آيه 164 و 165 سوره انعام جزء 8 سوره6
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج9، ص: 41