ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره التوبه آیه۸۶ -۹۹

[سوره التوبه (۹): آیات ۸۶ تا ۸۹]

وَ إِذا أُنْزِلَتْ سُورَهٌ أَنْ آمِنُوا بِاللَّهِ وَ جاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَکَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَ قالُوا ذَرْنا نَکُنْ مَعَ الْقاعِدِینَ (۸۶) رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طُبِعَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ (۸۷) لکِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ أُولئِکَ لَهُمُ الْخَیْراتُ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (۸۸) أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ (۸۹)

ترجمه:

و چون سوره‏اى نازل شود که بخدا ایمان بیاورید و بهمراه پیغمبر او جهاد کنید توانگرانشان از تو رخصت طلبند و گویند: ما را بازگذار تا با نشستگان (و معاف شدگان از جهاد) باشیم (۸۶) راضى شدند که با معاف شدگان (از جنگ چون زنان و کودکان) باشند و بر دلهاشان مهر زده شد که دیگر فهم نمى‏کنند (۸۷) ولى پیغمبر و آنان که بدو ایمان آورده‏اند با مالها و جانهاى خود (در راه خدا) جهاد کردند همه خوبیها مخصوص ایشان است و آنان رستگارانند (۸۸) آماده کرده است خدا براى آنان بهشتهایى که جویها در آن روانست و همیشه در آن جاودانند و این است کامیابى بزرگ (۸۹).

شرح لغات‏

خوالف: بگفته زجاج: زنان هستند که از جهاد باز مانند.

طبع: بمعنى مهر نهادن است.

خیرات: منافعى است که نفس انسانى بدان آرامش گیرد و آسوده گردد مانند زنان نیک منظر و غیر آن از نعمتهاى بهشتى. و زجاج گفته: خیرات کنیزکان نیکو هستند.

تفسیر

در این آیات خداى سبحان دنباله اخبار منافقان را بیان فرماید:«وَ إِذا أُنْزِلَتْ سُورَهٌ» و چون سوره‏اى از قرآن بر محمد- صلى اللَّه علیه و آله- نازل گردد.

«أَنْ آمِنُوا بِاللَّهِ» که بخدا ایمان آورید، و این خطاب چنانچه شامل منافقان گردد به اینکه ایمان خود را بطور حقیقت تجدید کنند و از نفاق دست بدارند شامل مؤمنان نیز گردد و بدانها دستور دهد که بر ایمان خود ادامه دهند و در آینده نیز بدان تمسک جویند.

«وَ جاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ» یعنى براى جهاد در رکاب او بیرون شوید، و این مانند آنست که فرموده باشد: خودتان ایمان آورید و دیگران را نیز به ایمان دعوت کنید.

«اسْتَأْذَنَکَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ» مالداران و توانگران و ثروتمندان از منافقان از تو رخصت تخلف و بازنشستن خواهند.

«وَ قالُوا ذَرْنا نَکُنْ مَعَ الْقاعِدِینَ» و گویند ما را واگذار با متخلفین از جهاد باشیم یعنى با زنان و کودکان، و اینکه اینان مورد مذمت قرار گرفته‏اند بدینجهت است که نیروى بر جهاد دارند.

«رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ» اینها درباره خودشان راضى شده (و بر جان خویش خریده‏اند) که با زنان و کودکان و بیماران و زمین گیران در خانه بنشینند.

 

[سوره التوبه (۹): آیه ۱۰۰]

وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ (۱۰۰)

ترجمه:

و پیش‏گامان نخستین از مهاجر و انصار و آنان که به نیکى پیرویشان کردند خدا از آنان خوشنود است و آنان نیز از خدا خوشنودند، و براى آنان بهشتهایى آماده کرده است که جویها در آنها روانست و براى همیشه در آن جاودانند، و این است کامیابى بزرگ (۱۰۰).

شأن نزول:

سعید بن مسیب و حسن و ابن سیرین و قتاده گفته‏اند: این آیه درباره کسانى نازل شده که بسوى دو قبله (بیت المقدس و کعبه) نماز خواندند، و شعبى گفته: درباره کسانى نازل گشت که در بیعت رضوان- یعنى بیعت حدیبیه- حضور داشتند و بیعت کردند. و دنبال این سخن گفته: کسانى که پس از بیعت رضوان اسلام آورده و یا از مکه مهاجرت کردند جزء مهاجرین اولین نیستند.

و عطاء بن رباح گفته است: مقصود از این آیه اهل بدر میباشند.

و جبائى گفته: منظور کسانى هستند که پیش از هجرت مسلمان شدند.

تفسیر:

«وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ» و آنان که به ایمان و فرمانبردارى خدا پیشى گرفتند،و اینکه خدا آنان را بسبقت و پیشى گرفتن ستایش فرموده بدانجهت است که چون کسى بچیزى سبقت گیرد دیگران از او پیروى کنند و تابع او گردند، پس او رهبر و داعى آن کار است، و اگر کار خیر و نیکى باشد او پیش گام در آن کار است و اگر کار بد و شرّى باشد نیز حال او بدتر از پیروان او است بهمین جهت.

«مِنَ الْمُهاجِرِینَ» آنان که از مکه بمدینه و بحبشه هجرت کردند.

«وَ الْأَنْصارِ» و از آن دسته انصار مدینه که بزرگانشان به پذیرش اسلام سبقت جستند.

«وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ» و آنان که بکارهاى خیر و پذیرش اسلام و پیروى راه آنها از ایشان پیروى کردند، و این آیه تمامى کسانى را که در این کارها از آنان پیروى کنند تا روز قیامت شامل میشود.

«رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ» خدا از اعمال و رفتار آنان راضى است، و آنان نیز از خداى سبحان راضى هستند بخاطر پاداش شایانى که به فرمانبردارى و ایمان و یقینشان بآنها میدهد.

«وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی …» یعنى تا خدا پایدار و باقى است آنان نیز در نعمتهاى بهشت باقى و پایدار خواهند بود.

«ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» یعنى رستگارى بزرگى که هر نعمتى در برابرش اندک و کوچک است. و این آیه دلیل بر فضیلت پیشروان در اسلام و امتیازشان بر دیگران است بخاطر آن سختیها و مشقتهایى که در پیشرفت دین کشیدند، مانند جدایى و دورى از نزدیکان و فامیل، و نصرت دین با کمى افراد و زیادى دشمن، و سبقت جستن به ایمان و دعوت بدان، که در هر یک از این موارد دچار سختیها و دشواریهاى بسیارى گشتند.

و درباره نخستین کسى که از مهاجرین برسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- ایمان آورد و مسلمان شد اختلاف است. عبد اللَّه بن عباس و جابر بن عبد اللَّه و انس و زید بن ارقم و مجاهد و قتاده و ابن اسحاق و دیگران معتقدند که نخستین کسى که ایمان آورد خدیجه بود و سپس على بن ابى طالب علیه السلام، انس گوید: رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله-روز دوشنبه مبعوث بنبوت شد، و على علیه السلام روز سه‏ شنبه (یعنى روز دیگر) مسلمان شد و نماز خواند.

مجاهد و ابن اسحاق گفته ‏اند: على علیه السلام ده ساله بود که ایمان آورد، و پیوسته با رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- بود، چون که آن حضرت او را از پدرش ابو طالب گرفته و بنزد خود برد و در کنار خود تربیتش کرد و هم چنان با آن حضرت بود تا وقتى که مبعوث بنبوت شد.

و کلبى گفته: هنگامى که على علیه السلام مسلمان شد نه ساله بود.

و أبو الأسود گفته: دوازده ساله بود، و این سخنى است که سید ابو طالب هروى گفته و صحیح هم همین است.

و در تفسیر ثعلبى است که اسماعیل بن ایاس بن عفیف از پدرش از جدش عفیف روایت کرده که گفت: من تجارت میکردم و در ایام حج بمکه رفتم و بخانه عباس بن- عبد المطلب که سابقه رفاقتى با او داشتم وارد شدم، و او شغلش آن بود که بیمن میرفت و عطر میخرید و در ایام حج در مکه میفروخت، روزى من و عباس در منى بودیم که دیدم هنگام زوال خورشید جوانى بیامد و نگاهى به آسمان کرد آن گاه بسمت کعبه ایستاد و طولى نکشید پسرى بیامد و در طرف راستش بایستاد و بدنبال او زنى آمد و پشت سر آن دو ایستاد، آن جوان برکوع رفت آن دو نیز برکوع رفتند، از رکوع برخاسته بسجده رفت آن دو نیز بسجده افتادند، از سجده برخاست آن دو نیز برخاستند.

من که آن جریان را دیدم بعباس گفتم: جریان بزرگى را مشاهده میکنم! گفت: آرى جریان بزرگى است! گفتم: این چیست؟ پاسخ داد: این جوان برادر زاده من محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب است که عقیده دارد خدا او را به پیغمبرى برانگیخته و بزودى گنجهاى امپراطور ایران و روم را فتح میکند، و آن پسر على بن ابى طالب است، و آن زن خدیجه دختر خویلد همسر او است و این هر دو بدین او در آمده ‏اند، و سوگند بخدا که در روى کره زمین کسى جز همین سه نفر پیرو این دین نیستند.

عفیف کندى (راوى حدیث) پس از اینکه مسلمان شد میگفت: اى کاش من‏ چهارمى آنها بودم.

و روایت شده که ابو طالب به على علیه السلام گفت: اى فرزند این چه آئینى است که تو بر آن هستى؟ پاسخداد: پدر جان بخدا و پیغمبرش ایمان آورده ‏ام و هر آنچه آورده تصدیق کرده ‏ام و با او براى خدا نماز میگذارم، ابو طالب بدو گفت: براستى که محمد جز بکار نیک دعوت نکند او را رها مکن.

و عبد اللَّه بن موسى بسندش از عباد بن عبد اللَّه روایت کرده و گفت: از على علیه السلام شنیدم که میفرمود: منم بنده خدا، و منم برادر رسول خدا، و منم صدیق اکبر (راستگوى بزرگ) کسى پس از من این سخن را نگوید جز دروغگوى تهمت زن، و من هفت سال پیش از مردم نماز گذاردم.

و در مسند سید ابو طالب هروى است که از رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- روایت کرده که فرمود: فرشتگان هفت سال بر من و على درود فرستادند، و این بدانجهت بود که کسى جز من و او در زمین نماز نخواند.

و ابراهیم نخعى گفته: نخستین کسى که پس از خدیجه مسلمان شد ابو بکر بود.

و زهرى و سلیمان بن یسار و عروه بن زبیر گفته‏ اند: پس از خدیجه نخستین مسلمان زید بن حارثه بود.

و حاکم ابو القاسم حسکانى بسند خود از عبد الرحمن بن عوف روایت کرده که در تفسیر این آیه گفته: «پیشروان نخستین …» ده تن از قریش بودند و نخستین کسى که از آن ده نفر مسلمان شد على بن ابى طالب علیه السلام بود.

[سوره التوبه (۹): آیات ۱۰۱ تا ۱۰۲]

وَ مِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلى‏ عَذابٍ عَظِیمٍ (۱۰۱) وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً عَسَى اللَّهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (۱۰۲)

ترجمه:

و از آن اعراب بادیه نشین که اطراف (شهر) شمایند منافقان هستند و از مردم مدینه نیز که اینها بر نفاق خود ثابت و سرکش هستند، تو آنها را نمى‏شناسى و ما مى‏شناسیمشان، دو بار عذابشان خواهیم کرد سپس بعذابى بزرگ برده میشوند (۱۰۱) و دیگران که بگناهان خود اعتراف کردند، و عمل شایسته‏اى با عمل بد دیگرى آمیخته‏اند، امید است که خدا توبه‏شان را بپذیرد که خدا آمرزنده و مهربان است (۱۰۲).

شرح لغات:

حول: اطراف چیزى که بدان احاطه دارد.

مرد (در مردوا): اصل آن بمعناى چیز صاف است، و از اینرو بجوانى که مو در صورت ندارد «امرد» گویند، و برخى گفته‏اند: بمعناى ظهور است. و مارد بکسى گویند که شرّ و بدى او ظاهر گردد. و «مرد الرجل» یعنى سرکشى کرد و از فرمان سرپیچى نمود.

تفسیر:

«وَ مِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ» از اعراب بادیه نشین که در اطراف شهر شما هستند مردمان منافقى هستند که بظاهر ادعاى ایمان میکنند و کفر باطنى خود را میپوشانند، و برخى گفته‏ اند: اینان قبائل جهینه و مزینه و اسلم و اشجع و غفار بودند که در اطراف مدینه سکونت داشتند.

«وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ» یعنى و از مردم مدینه نیز منافقانى هستند.

«مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ» فراء گفته: یعنى بر نفاق سخت و دلیر گشته‏ اند. و ابن زید و ابان بن تغلب گفته‏اند: یعنى بر آن پا بر جا و ثابت گشته ‏اند و مانند دیگران توبه نکرده‏اند، و ابن اسحاق گفته: یعنى در نفاق خود اصرار ورزند و دست بردار نیستند.

«لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ» که تو اى محمد آنها را نمى‏شناسى ولى ما مى‏ شناسیم شان.

«سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ» ما آنان را دو بار عذاب میکنیم، و در اینکه مقصود از این دو بار عذاب چیست چند قول است:

۱- ابن عباس و سدى و کلبى گفته‏اند: یعنى در دنیا آنان را عذاب خواهیم کرد برسواشدنشان چنانچه رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- در روز جمعه‏اى در خطبه نام چند تن از آنها را برد و فرمود: بیرون شوید که شما منافق هستید، و در قبر نیز بعذاب قبر عذابشان میکنیم.

۲- و مجاهد گفته: یعنى یک بار در دنیا عذابشان میکنیم بوسیله اسارت و کشته شدن و بار دیگر در قبر.

۳- حصیف روایت کرده که آنان دو بار بگرسنگى معذب شدند.

۴- حسن گفته: یعنى یک بار بوسیله گرفتن زکات و دیگرى در قبر.

۵- ابن اسحاق گفته: یکى خشمى بود که آنها نسبت بمسلمانان داشتند (که آنها را معذّب داشت) و دیگرى عذاب قبر.

۶- برخى گفته ‏اند: یکى عذابى است که در وقت جان دادن دچار میشوند که فرشتگان بصورت و پشت سرشان مى‏زنند، و دیگرى در قبر.

۷- و قول دیگرى از ابن عباس نقل شده که عذاب نخست اقامه حدود اسلامى است بر آنان، و عذاب دوم عذاب قبر است، و همه این وجوهى که گفته ‏اند محتمل‏ است و آنچه مسلم است آنکه این دو عذاب هر دو پیش از آنى است که بدوزخ روند.

«ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلى‏ عَذابٍ عَظِیمٍ» آن گاه در روز قیامت بعذاب همیشگى دوزخ دچار گردند.

«وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ» و از مردم مدینه یا از اعراب بادیه نشین مردمان دیگرى هستند که بگناهان خویش اعتراف کردند یعنى دانسته اقرار کردند.

«خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً» یعنى کارهاى نیکى انجام میدهند و کارهاى بد و زشتى هم میکنند.

«عَسَى اللَّهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ» (امید است خدا توبه‏شان را بپذیرد) مفسران گویند: هر کجا نسبت لفظ «عسى» (که به معناى امید و شاید است) بخدا داده شد، انجام شدنى است، منتهى به این لفظ فرمود تا آنان میان بیم و امید باشند و چنان نباشد که یکسره بعفو و گذشت خدا تکیه کنند و از توبه دست بازدارند.

و برخى از تابعین‏[۱] گفته‏ اند: براى این امت آیه‏اى در قرآن امیدوار کننده ‏تر از این آیه نیست.

ضمناً این آیه دلیل بر بطلان گفتار کسانى است که گویند اعمال بد کارهاى خوب را «حبط» کرده و از بین میبرد و یا بالعکس، زیرا خدا در این آیه میفرماید:

اعمال خوب و بد را بهم آمیختند و بنا بر قول به «احباط» جمع آنها ممکن نیست و با آمدن یکى از آنها دیگرى از بین میرود.

«إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ» و این جمله علت قبول توبه گنهکاران است که میفرماید:همانا خدا آمرزنده و مهربان است.

شأن نزول:

ابو حمزه ثمالى گوید: اینان سه نفر از انصار بودند بنامهاى: ابو لبابه بن‏ عبد المنذر، و ثعلبه ودیعه، و اوس بن حذام که از رفتن با رسول خدا- صلى اللَّه- علیه و آله- به تبوک خوددارى و تخلف کردند، و چون آیاتى را که درباره متخلفین از آن حضرت نازل شد شنیدند یقین بهلاکت خود کرده و خود را بستونهاى مسجد مدینه بستند و هم چنان بودند تا وقتى که آن حضرت از تبوک بازگشت جویاى حال آنها شد، بدو گفتند: اینان خود را بستونهاى مسجد بسته و قسم خورده‏اند خود را باز نکنند تا رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- بدست خود آنان را باز کند، حضرت فرمود:

من نیز قسم میخورم که آنها را باز نکنم تا دستورى درباره‏ شان برسد. و چون این آیه نازل شد حضرت بمسجد آمده آنها را باز کرد، آن سه نفر رفتند و اموال خویش را بنزد رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- آورده گفتند: این اموال ما است که ما را از آمدن با تو بازداشت اکنون آنها را بگیر و صدقه بده.

رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- فرمود: دستورى درباره آنها بمن نرسیده، تا اینکه آیه (بعدى): «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَهً …» نازل شد.

و على بن ابى طلحه و ابن عباس گفته ‏اند: آنان ده نفر بودند که از آن جمله ابو لبابه بود.

و سعید بن جبیر و زید بن اسلم گفته ‏اند: آنان هشت تن بودند که از آنها بود:

ابو لبابه و هلال و کردم و ابو قیس.

و قتاده گفته: هفت نفر بودند. و برخى دیگر گفته ‏اند: پنج نفر بودند.

و از امام باقر علیه السلام روایت شده که آن حضرت فرمود: این آیه درباره ابو لبابه نازل شد و نام شخص دیگرى را ذکر نفرموده. و سبب نزول آن در این روایت داستان بنى قریظه و سخن ابو لبابه است که بدانها گفت: اگر بحکم رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- تن دهید کشته خواهید شد، چنانچه مجاهد نیز همین قول را اختیار کرده است.

و زهرى گفته: آیه درباره خصوص ابو لبابه نازل شد که در جنگ تبوک از رفتن با رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- خود دارى کرد و پس از آن بشرحى که در بالا گفته شد خود را بستون مسجد بست، و چون حضرت او را از ستون باز کرد بدان حضرت گفت: اى رسول خدا براى اتمام توبه‏ام باید از این شهرى که در آن مبتلاى بگناه شده‏ام هجرت نمایم و اموال خود را نیز همه را واگذار کنم، رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- بدو فرمود: اى ابا لبابه پرداخت ثلثى از مال تو را کافى است (و دو ثلث دیگر را براى خود نگهدار).

و بنا بر تمام اقوالى که ذکر شد این مطلب مسلم است که رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- پس از این جریان ثلث مال آنها را گرفت و دو ثلث دیگر را بخودشان واگذار کرد، و این عمل مطابق دستورى بود که از خداوند بدو رسیده بود که فرمود:«خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ …» یعنى قسمتى از اموال آنان را بگیر، و نفرمود «خذ أموالهم» همه اموالشان را بگیر.

 

[سوره التوبه (۹): آیات ۱۰۳ تا ۱۰۵]

خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَهً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (۱۰۳) أَ لَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبادِهِ وَ یَأْخُذُ الصَّدَقاتِ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ (۱۰۴) وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَى اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلى‏ عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَهِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (۱۰۵)

ترجمه:

از اموالشان صدقه (یا زکات واجب) بگیر تا پاکشان سازد و تو بوسیله آن پاکیزه‏شان گردانى، و درباره‏شان دعا کن که دعاى تو آرامشى است براى آنها و خدا شنوا و دانا است (۱۰۳) آیا نمیدانند که براستى خدا توبه بندگان خود را مى‏پذیرد و صدقه‏ها (یا زکاتهاى) ایشان را میگیرد، و براستى که خدا توبه‏پذیر و مهربان است (۱۰۴) بگو بعمل (و انجام دستورات الهى) کوشید که خدا عمل شما را خواهد دید، و پیغمبر خدا و مؤمنان نیز (آن را مى‏بینند) و بزودى بسوى خداى داناى غیب و شهود باز خواهید گشت و او شما را بدانچه میکردید خبر میدهد (۱۰۵).

تفسیر:

خداى سبحان در اینجا پیغمبرش را مخاطب ساخته و بدو دستور میدهد براى پاکیزه کردن مؤمنان و هم کفاره گناهانشان صدقه اموال آنها را دریافت دارد، و بهمین‏ منظور فرماید:

«خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ» اى محمد از اموال ایشان دریافت دار. لفظ «من» (که در فارسى بمعناى «از» میباشد) دلالت بر تبعیض دارد (یعنى قسمتى از اموالشان را بگیر) و صدقه دادن تمام مال واجب نیست. و نکته دیگرى که در آیه است آنکه فرمود: «مِنْ أَمْوالِهِمْ» (از مالهاى ایشان) و نفرمود: «من مالهم» (از مالشان) تا شامل تمامى اجناس مال گردد (نه مال مخصوصى) و دیگر آنکه این دستور اختصاصى بدسته معینى ندارد و همه مسلمانان بپرداخت آن موظفند چون در مورد دستورات و احکام دین برابرند.

«صَدَقَهً» برخى چون حسن و غیر او گفته‏اند: منظور از این آیه دستور دریافت صدقه از همان چند نفرى است که توبه کردند بخاطر تشدید تکلیف بر آنها، و منظور صدقه واجب (و زکات) نیست بلکه این دستور براى کفاره گناهان ایشان بود.

ولى جبائى و بیشتر مفسران گفته‏اند: منظور همان زکات واجبى است که در اسلام فرض شد و ظاهر بنظر ما نیز همین است که مقصود زکات واجب میباشد، زیرا وجهى ندارد که ما آیه را بر دسته مخصوصى حمل کنیم، و بنا بر این خداوند در این آیه بدریافت زکات از مالکین نصاب دستور فرموده است، و نصاب آن در نقره دویست درهم است، و در طلا چون به بیست مثقال برسد، و در شتر چون به پنج رأس برسد، و در گاو وقتى به سى رأس رسید، و گوسفند چون به چهل برسد، و از غله و میوه‏جات چون بمقدار پنج وسق‏[۲] برسد.

«تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها» یعنى این صدقه آنها را از گناهان پاک کند، و تو اى‏ پیغمبر آنها را بوسیله آن پاک گردانى و دعا کنى که آنها بدینوسیله از پاکان گردند (که «تطهر» بصورت مضارع غایب خوانده شود و فاعلش صدقه باشد و تزکیهم خطاب به پیغمبر اکرم باشد)، و برخى گفته‏اند: معناى آیه این است که تو آنها را پاک کنى و هم تو آنها را پاکیزه گردانى که هر دو جمله خطاب به پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- باشد.

«وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ» دستورى است از خداى تعالى به پیغمبر خود- صلى اللَّه علیه و آله- که چون از آنها صدقه (یا زکات) را دریافت کردى براى قبولى صدقه‏ شان درباره آنها دعا کن، چنانچه در اینگونه موارد میگویند: خدا در برابر آنچه داده‏اى پاداش نیکت دهد و به باقیمانده مالت برکت دهد. و در روایت است که چون مردمى صدقه بنزد آن حضرت میآوردند درباره آنها اینگونه دعا میکرد «اللهم صلّ علیهم» (خدایا بر اینان رحمت فرست) و بخارى و مسلم در کتاب صحیح خود از عبد اللَّه بن ابى أوفى- که از اصحاب بیعت شجره است- روایت کرده‏اند که چون صدقه براى آن حضرت آورد چنین دعا کرد: «اللهم صلّ على آل ابى أوفى» (خدایا بر خاندان ابى أوفى رحمت فرست).

«إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ» یعنى دعاهاى تو مایه آرامش دل آنها است، و ابن عباس گفته: یعنى رحمتى است براى آنها، و قتاده و کلبى گفته‏اند: یعنى براى آنها مایه اطمینان قلبى است که خدا آن را از آنها پذیرفته است، أبو عبیده گفته: یعنى موجب ثبات و استقامت آنها میباشد.

«وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ» و خدا دعاى تو را مى‏شنود و بحال آنها در مورد صدقه ‏هاشان دانا است.

«أَ لَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبادِهِ» (آیا ندانند که خدا توبه بندگانش را مى‏پذیرد) و این جمله استفهامى است که منظور آگاه ساختن مخاطب است بر آنچه باید آن را بداند. و جهت آنکه باید اینمطلب را بداند که همانا خداوند توبه را مى‏پذیرد آنست که چون بدان آگاه شد همان آگاهى او را بتوبه و توجه بسوى حق وامیدارد و از اینرو دانستن آن لازم است تا در نتیجه از عقاب خود را نجات دهد و بدرک ثواب نائل گردد.

و سبب بیان اینمطلب از جانب خداى تعالى آن بود که چون آنها از رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- درخواست کردند براى کفاره گناهانشان اموالى از آنها بگیرد آن حضرت دریافت آن را موکول برسیدن دستورى از خداى تعالى در اینباره کرد، و خداوند در این آیه بیان فرماید که پذیرفتن توبه بدست خدا است و او است که باید توبه بندگان را بپذیرد.

«وَ یَأْخُذُ الصَّدَقاتِ» و صدقه‏ ها را قبول کند و بدان پاداش دهد، جبائى گفته:

خداوند در این آیه دریافت پیغمبر و مؤمنان را از راه تشبیه و مجاز دریافت خود دانسته چون دریافت آنها بدستور خدا بود، و در روایت از پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- رسیده که صدقه پیش از آنکه بدست سائل برسد بدست خدا میرسد، و این تعبیر بخاطر آن است که بندگان شوق بیشترى در انجام آن پیدا کنند.

«وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَى اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ» این دستورى است که خداى سبحان به پیغمبر خود میدهد که بمسلمانان گوشزد کند هر آنچه را خدا بشما دستور داده انجام دهید با توجه بدانکه خدا پاداش اعمالتان را میدهد زیرا که او عمل شما را مى‏بیند، و مثل آن است که فرموده باشد: هر کارى بکنید خدا آن را مى‏بیند.

و برخى گفته ‏اند: منظور از دیدن خدا آگاه بودن و دانستن او است، یعنى خدا کارهاى شما را میداند و بدان پاداش میدهد. و اضافه میفرماید که: پیغمبر او هم آن را میداند و در نزد خدا بدان گواهى میدهد و هم چنین مؤمنان نیز آن را میدانند و در اینکه منظور از مؤمنان در آیه چه کسانى هستند اختلاف است، دسته‏اى گفته‏اند: منظور شهیدان هستند. و برخى گویند: مؤمنان در این آیه فرشتگانى هستند که اعمال بندگان را یادداشت میکنند.

و در روایات ما شیعیان آمده که اعمال این امت را در هر روز دوشنبه و پنجشنبه بنظر رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- و ائمه هدى علیهم السلام میرسانند و آن بزرگواران آنها را مشاهده میکنند، و منظور از مؤمنان نیز در این آیه همان ائمه هدى علیهم‏ السلام هستند.

«وَ سَتُرَدُّونَ إِلى‏ عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَهِ» یعنى و بزودى بنزد خداوندى که داناى نهان و عیان است باز گردید.

«فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» و او شما را بکارهایى که کرده‏اید آگاه میسازد و بدانها پاداشتان دهد.

 

[سوره التوبه (۹): آیه ۱۰۶]

وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (۱۰۶)

ترجمه:

و دسته دیگرى (از اینان) هستند که محول بفرمان خدایند یا عذابشان کند یا توبه‏شان را بپذیرد (و از گناهشان بگذرد) و خدا دانا و فرزانه است (۱۰۶).

شأن نزول:

مجاهد و قتاده گفته ‏اند: این آیه در شأن هلال بن امیه واقفى و مراره بن ربیع و کعب بن مالک- که از قبیله اوس و خزرج بودند- نازل شد و کعب بن مالک مردى درستکار بود ولى از روى سهل انگارى در کار حرکت بجنگ تبوک حاضر نشد و چون رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- بمدینه بازگشت نزد آن حضرت آمده بى ‏آنکه بدروغ عذرى براى تأخیر خود بیاورد عرض کرد: بخدا من عذرى نداشتم، حضرت فرمود:

راست گفتى اکنون برخیز تا خدا درباره ‏ات حکم کند، آن دو نفر دیگر نیز بنزد آن حضرت آمده و سخنانى نظیر سخن کعب گفتند و همانگونه پاسخ شنیدند.

از آن سو رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- مردم را از سخن گفتن با آنها ممنوع کرد، و بزنانشان نیز دستور داد از آنها کناره‏گیرى کنند، و همین دستورها سبب شد که کار بر آنها سخت شود و زندگى بر آنها تنگ گردد و این جریان پنجاه روز طول کشید، کعب بن مالک خیمه ‏اى بر کنار کوه سلع زد و بتنهایى در آنجا زندگى میکرد تا پس از اینکه پنجاه روز بدین وضع دشوار بسر بردند توبه‏ شان پذیرفته شد و آیه‏ «وَ عَلَى‏ الثَّلاثَهِ الَّذِینَ خُلِّفُوا …»[۳] درباره ‏شان نازل شد، مسلمانان که از جریان مطلع شدند بنزد آنها شتافته و مژده پذیرفتن توبه ‏شان را باطلاع آنان رساندند.

کعب گوید: من بنزد رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- که در مسجد بود آمدم، و شیوه آن حضرت چنان بود که هر گاه بخاطر خبر خوشى مسرور میشد رویش همچون قرص ماه میدرخشید، در اینوقت مشاهده کردم رویش از خوشحالى میدرخشد و چون مرا دید فرمود: مژده باد تو را ببهترین روزهاى زندگیت از روزى که مادر تو را زائیده، کعب گوید: گفتم: آیا این مژده از طرف خدا است یا از طرف خود شما است؟ فرمود:از خدا است.

کعب نیز بشکرانه اینکه خدا توبه ‏اش را پذیرفته ثلث مال خود را در راه خدا صدقه داد.

تفسیر:

«وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ» یعنى دسته دیگرى که کارشان موقوف و بسته به فرمان خدا است.

«إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ» که آنها را عذاب کند یا ببخشد، و البته سر- نوشت آنها نزد خدا معلوم و روشن بود ولى این تعبیر براى بندگان بود، یعنى سرنوشت کار آنها در نظر شما معلوم نیست و روى بیم و امید است.

و این آیه دلیل بر صحت عقیده ما در مورد جواز گذشت خدا از گنهکاران میباشد بدلیل آنکه میفرماید: کار آنها که مردمى گناهکار بودند بدست خدا است که بخواهد آنها را عذاب کند یا ببخشد، و نیز دلیل است بر اینکه گذشت از گنهکاران و پذیرفتن توبه آنها تفضلى است از طرف خداى سبحان و بر او واجب نیست زیرا اگر واجب بود آن را معلق بمشیت و خواست خود نمیکرد (و یکسره میفرمود آنها را مى ‏آمرزد).[۴]

[سوره التوبه (۹): آیات ۱۰۷ تا ۱۱۰]

وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَ کُفْراً وَ تَفْرِیقاً بَیْنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَیَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلاَّ الْحُسْنى‏ وَ اللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ (۱۰۷) لا تَقُمْ فِیهِ أَبَداً لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى‏ مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِیهِ فِیهِ رِجالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِینَ (۱۰۸) أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلى‏ تَقْوى‏ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَیْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلى‏ شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِی نارِ جَهَنَّمَ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (۱۰۹) لا یَزالُ بُنْیانُهُمُ الَّذِی بَنَوْا رِیبَهً فِی قُلُوبِهِمْ إِلاَّ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (۱۱۰)

ترجمه:

و آنان که براى ضرر زدن (بمسلمانان) و کفر و ایجاد تفرقه میان مؤمنان و تهیه جایگاهى براى کسى که پیش از این با خدا و رسولش ستیزه کرده مسجدى بنا کردند، و بطور مؤکد قسم میخورند که ما منظورى جز نکو کارى نداشتیم خدا گواهى میدهد که اینان دروغ میگویند (۱۰۷) هیچوقت در آن (مسجد براى نماز) نه ایست، زیرا مسجدى که از نخستین روز بنیان آن بر پرهیزکارى بنا شده سزاوارتر است که در آن بایستى (و اقامه نماز کنى)، در آن مسجد مردانى هستند که دوست دارند پاکیزه گردند و خدا پاکیزگان را دوست دارد (۱۰۸) آیا آنکه شالوده بناى خود را بر تقوى (و پرهیزکارى) بنا کرده بهتر است یا آنکه شالوده‏اش را بر لب پرتگاهى ریزان نهاده که در آتش دوزخش اندازد، و خدا مردم ستمکار را هدایت نمیکند (۱۰۹) پیوسته این بنائى که ساخته‏اند مایه اضطراب و حیرت دلهاى ایشان است تا وقتى که دلهاشان پاره پاره شود و خدا دانا و فرزانه است (۱۱۰).

شرح لغات:

ضرار: جستجوى ضرر و زیان و دست زدن بدان.

ارصاد: انتظار داشتن و آماده کردن.

تقوى: خصلتى است که بوسیله آن از عقوبت احتراز شود.

شفا جرف: انتهاى مساحت چیز است، و جرف سیلگاه و درّه: بکناره آن گویندکه سیل آن را برده باشد؟

هار: ساقط و ریخته شده.

شأن نزول:

مفسران گفته ‏اند: قبیله بنى عمرو بن عوف مسجد قبا را بنا کردند و بنزد رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- فرستادند و درخواست کردند حضرت در آن مسجد نماز گزارد، رسول خدا نیز بدانجا رفت و در آن مسجد نماز خواند، گروهى از منافقان از قبیله بنى غنم بن عوف بر آنها رشگ برده گفتند: ما نیز مسجدى میسازیم و در آن نماز میگزاریم و از این پس به جماعت محمد حاضر نمى‏شویم، و اینان دوازده نفر- و بگفته بعضى پانزده نفر بودند- که از آن جمله بود: ثعلبه بن حاطب و معتب بن قشیر و نبتل بن حارث، آنها مسجدى در کنار مسجد قبا ساختند و چون از بناى آن فراغت یافتند بنزد رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- رفته و در وقتى که آن حضرت آماده حرکت بسوى تبوک بود بوى عرضکردند: ما براى بیماران و گرفتاران و شبهاى بارانى و شبهاى زمستانى مسجدى ساخته‏ایم و میل داریم حضرتت بدانجا آمده و نمازى در آن بگزارى و براى برکت آن دعا کنى، حضرت در جواب آنان فرمود: من اکنون در سر راه سفر هستم و بخواست خدا چون بازگشتیم بنزد شما خواهم آمد و در آن مسجد نماز میگذاریم، و چون آن حضرت از تبوک بازگشت آیات فوق درباره مسجد مزبور نازل شد.

تفسیر:

سپس خداوند سبحان از جماعت دیگرى از منافقین نام میبرد که براى تفرقه انداختن میان مسلمانان و ایجاد پریشانى در آنان مسجدى بنا نهاده و از اینرو فرماید:

«وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً» و آنهایى که مسجدى بنا کردند. مسجد در اصل بمعنى محل سجود و در زبان عامیانه مکان مخصوص نماز است که در اینجا از معنى عرفى مسجد استفاده شده نه از اصل آن.

«ضِراراً» یعنى زیان آور براى اهل مسجد قباء و مسجد پیغمبر (ص) تا مردم‏ در آنها کمتر اجتماع کنند.

«وَ کُفْراً» یعنى براى بر پا ساختن کفر در آن و گفته شده مقصود ایشان این بود که در آن مسجد با طعن بر رسول خدا و اسلام کافر گردند.

«وَ تَفْرِیقاً بَیْنَ الْمُؤْمِنِینَ» و براى ایجاد اختلاف و بهم زدن مسلمانان و دور کردن آنان از اطراف رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله.

«وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ» و آن را براى کسى که از پیش با خدا و رسولش در جنگ بود آماده ساختند و آن شخص ابو عامر راهب بود و او کسى بود که از پیش با خدا و رسولش در ستیز بوده و سر گذشت او چنان بود که در زمان جاهلیت برهبانیت در آمد و لباس زبر و خشن پوشید و چون پیغمبر (ص) بشهر مدینه آمد بر آن حضرت رشگ برد و بر علیه آن حضرت دسته بندى کرده و احزاب تشکیل داد. و بعد از فتح مکه بسوى طائف گریخت و هنگامى که مردم طائف مسلمان شدند بشام رفته و از آنجا بسوى روم رفت در آنجا بدین نصارى در آمد. وى پدر حنظله غسیل الملائکه بود که در جنگ احد در رکاب پیغمبر (ص) شهید گردید هنگامى که جنب بود و ملائکه او را غسل دادند و رسول خدا (ص) ابا عامر را فاسق نامید و او براى منافقین پیغام فرستاد که آماده پیکار شوید و مسجدى بسازید. من نیز بسوى امپراطور خواهم رفت و لشکرى از آنجا خواهم آورد تا محمد را از شهر بیرون نمائیم. منافقین منتظر بودند تا ابو عامر بیاید ولى او قبل از اینکه بامپراطور روم برسد از این جهان رخت بر بست.

«وَ لَیَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلَّا الْحُسْنى‏» و آنها سوگند یاد میکنند که ما از بناى این مسجد نظرى جز کار خیر نداریم و نمیخواهیم این مسجد را بسازیم مگر براى توسعه و کمک بناتوانان و بیماران مسلمان. خداوند پیغمبرش را از نیت شوم و طینت بد آنها آگاه کرده و فرمود:

«وَ اللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ» و خدا گواهى دهد که آنها دروغ میگویند و گواهى خداوند براى رسوایى کسى که او بدروغش گواهى دهد کافى است و چون رسول خدا از تبوک بازگشت بنزد عاصم بن عوف عجلانى و مالک بن دخشم که از قبیله بنى عمرو بن‏ عوف بود فرستاد و بدانها دستور داد باین مسجدى که مشتى ستمگر بنا کرده‏اند بروید و آن را ویران کرده بسوزانید و روایت شده که آن حضرت عمار بن یاسر و وحشى را فرستاد تا آن را آتش زدند. و دستور داد که آنجا را زباله دانى کرده و مردارها را در آن بیاندازند. و بدنبال آن جریان خداى سبحان از اقامه نماز در آن نهى فرمود:

«لا تَقُمْ فِیهِ أَبَداً» یعنى هرگز در آن نماز نگزار و سپس قسم یاد کرده فرمود:

«لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى‏ مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ» یعنى قسم بخدا مسجدى که از نخستین روز بناى آن، اساس و بنیانش بر تقوى و اطاعت خدا ساخته شده.

«أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِیهِ» سزاوارتر است که در آن اقامه نماز کنى و در اینکه این مسجد کدام بوده اختلاف است، ابن عباس و حسن و عروه بن زبیر گفته‏اند که مراد مسجد قباء است. زید بن ثابت و ابن عمرو ابى سعید خدرى گفته‏اند که مقصود مسجد رسول خدا است. و روایت شده از پیغمبر (ص) که فرمود آن همین مسجد من است و نیز ابو مسلم گوید که مقصود هر مسجدى است که براى اسلام و براى خاطر خدا بنا شود. سپس مسجد و اهل آن را توصیف نموده میفرماید:«فِیهِ» یعنى در این مسجدى که بر پایه تقوى و پرهیزکارى بنا شده است.

«رِجالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا» مردانى هستند که دوست دارند براى خدا نماز گذارند در حالى که ببهترین پاکیزگى پاک باشند و حسن گفته: یعنى دوست دارند از گناهان پاک گردند و همین معنى از حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام روایت شده و در روایت است که پیغمبر از اهل قباء پرسید شما براى تطهیر چه میکنید که خداى تعالى شما را بدان نیکو ستایش کرده گفتند: ما جاى غائط را (با آب) شستشو میدهیم حضرت فرمود خداوند درباره شما نازل فرموده:

«وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِینَ» و خداوند پاکیزگان را دوست میدارد، سپس خداى سبحان فرق میان دو مسجد را اینگونه بیان فرماید:

«أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلى‏ تَقْوى‏ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَیْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلى‏ شَفا جُرُفٍ هارٍ» بیانش در پیش گذشت، خداى تعالى تشبیه فرموده بناى آنها را بر آتش دوزخ‏ به بناى کناره‏جویى ویران یعنى همانطور که بناى بر کناره جوى ویران در آب فرو میریزد هم چنان بناى اینان در آتش دوزخ سقوط کرده و فرو میریزد.

یعنى عمل شخص متقى و پرهیزگار با عمل آدم منافق مساوى نیست زیرا کارهاى اشخاص متقى بر اصل صحیح و ثابتى استوار است و عمل منافق بر اصل ثابتى استوار نبوده و سریع الزوال است.

«فَانْهارَ بِهِ فِی نارِ جَهَنَّمَ» ترجمه و تفسیرش گذشت، و از جابر بن عبد اللَّه روایت شده که گفت مسجد ضرار را (پس از سوختن) دیدم که از آن دودى بیرون میآمد.

«لا یَزالُ بُنْیانُهُمُ الَّذِی بَنَوْا رِیبَهً فِی قُلُوبِهِمْ» یعنى پیوسته این بنائى که کرده بودند موجب شک و تردید در دلهاشان شده بود که در ظاهر تظاهر باسلام میکردند و در باطن بر نفاق خود پایدار بودند.

و گفته شده معناى آن ناراحتى و خشمى بود که در دلهاشان پدید آمده بود. و بقول دیگر حسرتى بود که در دلهاشان پدیدار گشته و در آن حسرت بسر میبردند.

«إِلَّا أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ» یعنى تا وقتى که بمیرند. و مراد آیه این است که آنها از خطا و گناه خود دست نمیکشند و توبه نمیکنند تا اینکه بر نفاق و کفرشان بمیرند و چون مردند بوسیله مرگ، کیفر دست کشیدن از ایمان و ثبات در کفر را ببینند.

و برخى گفته ‏اند: معناى آن این است که مگر توبه کنند توبه‏اى که از شدت پشیمانى و حسرت بر گذشته دلهاشان پاره پاره شود.

«وَ اللَّهُ عَلِیمٌ» و خدا آگاه است به اندیشه‏هاى آنها در ساختن مسجد ضرار.

«حَکِیمٌ» و فرزانه است در دستورى که براى ویرانى و جلوگیرى از اقامه نماز در آن داده است‏.

 

[سوره التوبه (۹): آیات ۱۱۱ تا ۱۱۲]

إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْراهِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ (۱۱۱) التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ (۱۱۲)

ترجمه‏

خدا از مردمان با ایمان جانها و مالهاشان را خرید که (در عوض) بهشت از آنها باشد، کار زار کنند در راه خدا، بکشند و کشته شوند، و این وعده‏اى است بر خدا که در تورات و انجیل و قرآن بر او قطعى گشته، و کیست که بعهد خود وفادارتر از خدا باشد، پس بدین معامله خود که انجام داده‏اید خورسند باشید، و کامیابى بزرگ همین است (۱۱۱) (این مؤمنان) توبه کنندگان، و پرستش کنندگان، و ستایش گران، و رهروان، و رکوع و سجده‏گذاران و امر کنندگان بمعروف و نهى کنندگان از منکر و نگهبانان حدود خدایند و مؤمنان را نوید ده (۱۱۲).

شرح لغات‏

سائح: از سیاحت و گردش کردن در زمین است بنحو استمرار و بهمین جهت روزه‏ دار را سائح گویند چون براى اطاعت پروردگار ترک خواسته‏هاى دل را استمرار دهد.

تفسیر:

پس از آنکه خداى سبحان سرگذشت منافقان را بیان فرمود دنبالش مردم را تشویق کرده فرماید:

«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ» حقیقت معناى خرید و فروش در مورد خداى تعالى شایسته نیست زیرا مشترى و خریدار آنچه را که در ملک و تصرف او نیست خریدارى مى‏کند و خداى عز اسمه مالک تمام چیزهاست لکن منظور درین آیه همانند معناى آیه‏ «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً»[۵] است که لفظ خریدن و وام براى تاکید پاداش است و چون خداى سبحان ثواب و پاداش را بر خود ضمانت نموده آن را بخریدن تعبیر نموده و ثواب را بهاء و اعمال را کالاى آن قرار داده و این تعبیر از باب مجاز میباشد. و متذکر شده که جانهاى مؤمنان را که در جهاد در راه خدا از دست میدهند و اموالشان را که در راه رضاى خدا انفاق مى‏کنند میخرد و در عوض آن بهشت را بدانها ارزانى میدارد.

و جهاد بر دو نوع است: جهاد با شمشیر و جهاد با زبان، و چه بسا جهاد با زبان رساتر و نافذتر است زیرا راه خدا دین اوست و دعوت بدین ابتدا بزبان است و سپس با شمشیر. و دیگر آنکه اقامه دلیل بر صحت مدعى بهتر و آشکار ساختن حق و بیان آن (براى پیشرفت دین) سزاوارتر است و این جز با زبان صورت نگیرد. و پیغمبر (ص) فرمود اى على اگر خدا بدست تو انسانى را هدایت کند بهتر است براى تو از آنچه خورشید بر آن میتابد. و اما جهت اینکه فقط خداى سبحان از خرید جان و مال نام برده اینست که عبادات دو گونه است بدنى و مالى و قسم دیگرى ندارد و روایت شده که خداوند سبحان با مؤمنان سودا کند و از اینرو ارج و بهاى آنان را بالا برده و بهشت قرار داده است.

امام صادق علیه السلام میفرمود: أیا مردمانى که همتى ندارید (و در فکر ارزش خود نیستید) بهاى بدنهاى شما بهشت است، جز بدان خود را نفروشید، و اصمعى این‏ سه شعر را نیز از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرماید:

اثامن بالنفس النفیسه ربها فلیس لها فى الخلق کلهم ثمن‏[۶]
بها نشترى الجنات ان انا بعتها بشى‏ء سواها ان ذلکم غبن‏[۷]
اذا ذهبت نفسى بدنیا اصبتها فقد ذهب الدنیا و قد ذهب الثمن‏[۸]

«یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ» بیان علتى است که خدا بخاطر همان آنان را خریدارى کرد (که همان کار زار کردن در راه خدا باشد).

«فَیَقْتُلُونَ» مشرکین را میکشند.

«وَ یُقْتَلُونَ» و مشرکین نیز از آنها میکشند. یعنى بهشت پاداش جهاد آنها است چه بکشند و چه کشته شوند.

«وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا» یعنى اینکه بهشت پاداش آنهاست وعده حقى است از جانب خدا و هیچ شک و شبهه‏اى در آن نیست. و در حقیقت معناى آن چنین است که خدا به آنها وعده بهشت داده بضمانت خود و آن وعده حقى یعنى وعده راستى است که هیچگونه در آن تخلف نیست.

«فِی التَّوْراهِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ» زجاج گوید: این دلیل بر اینست که خداوند هر ملتى را که دستور بجهاد داده، وعده بهشت نیز بآنها داده است.

«وَ مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ» یعنى احدى از خدا وفا کننده‏تر بعهد خود نیست زیرا خدا بعهد خود وفا نموده و هیچگاه خلف وعده نمینماید.

«فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ بِهِ» پس باین سوداگرى خورسند باشید تا بواسطه این سوداگرى آثار سرور و خوشحالى در چهره‏تان هویدا گردد، زیرا شما کالا را بمالک آن فروخته و بهاى آن را گرفتید و دیگر اینکه چیز فانى را به باقى و آنچه زائل شدنى است به کالاى دائمى فروختید.

«وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» این خرید و فروش، پیروزى بزرگى است که هیچ چیز بپایه آن نمیرسد سپس خداى سبحان مؤمنینى را که از آنها جان و مالشان را خریده، باین صفات توصیف کرده میفرماید:«التَّائِبُونَ» کسانى که بسوى طاعت خدا بازگشت مینماید و از خلق بسوى وى بریده و از کارهاى زشت گذشته خویش پشیمان گشته ‏اند.

«الْعابِدُونَ» آنهایى که خداى یگانه را پرستش نموده و با انجام اوامر و نواهى او روى خوارى بدرگاهش نهند. حسن و قتاده گویند: آنهایى که بدنهاى خود را در روز و شب بعبادت وامیدارند و خداى را در آسانى و سختى میپرستند.

«الْحامِدُونَ» حسن گوید: یعنى کسانى که خداى را در همه حال حمد و ستایش مى‏نمایند دیگرى گفته مراد آنهایى هستند که نعمتهاى خدا را با دیده اخلاص سپاسگزارى کنند.

«السَّائِحُونَ» ابن عباس و ابن مسعود و حسن و سعید بن جبیر و مجاهد گفته ‏اند:

که مراد روزه دارانند. و از پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- روایت شده که فرمود: سیر و سیاحت امت من روزه است، و نیز گفته شده آنها کسانى هستند که در زمین گردش میکنند و از عجائب خلقت خداى تعالى عبرت میگیرند. عکرمه گوید آنها طالبان علم هستند که در جستجوى آن در زمین گردش میکنند.

«الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ» یعنى آنهایى که نماز واجب و فریضه را که در آن رکوع و سجود است بجا میآورند.

«الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ» ذکر «واو» در اینجا دلیل بر این است که امر بمعروف مستلزم نهى از منکر میباشد و گویا آنها هر دو یک چیزند و دیگر اینکه در پیشتر جاها نهى از منکر به امر بمعروف مقرون است و از اینرو «واو» در اینجا آمده تا دلالت بر این مقارنه و نزدیکى کند.

«وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ» ابن عباس گوید: یعنى آنان که باطاعت خداوند قیام کنند و آنهایى که فرائض خدا و اوامر او را انجام داده و از نواهى او اجتناب مى‏کنند. زیرا حدود خداوند دستورات و نواهى او است.

«وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ» این دستورى است به پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله که تصدیق کنندگان خداوند و معترفان نبوت خود را به ثواب جزیل و منزلت بزرگ و مخصوص مژده دهد، در صورتى که تمام این اوصاف در آنان جمع باشد و بزرگان ما روایت کرده‏اند که این صفات مختص به ائمه معصومین میباشد. زیرا این اوصاف بطور کامل در شخص دیگرى جز آنها جمع نشود.

زهرى حضرت على بن الحسین (ع) را در راه حج دیدار کرد و بآن حضرت عرضکرد:

جهاد و سختى آن را واگذاردى و رو بحج آوردى، با اینکه خداى سبحان فرماید:

«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ….» تا آخر؟ حضرت در پاسخش فرمود: آیه دنبالش را نیز بخوان که فرماید: «التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ …» تا آخر پس فرمود: هر گاه مردمانى را که داراى این صفات باشند دیدار کنیم در آن وقت فضیلت جهاد بهمراه آنان از حج بیشتر خواهد بود (و بهمراه آنها بجنگ میرویم).

[سوره التوبه (۹): آیات ۱۱۳ تا ۱۱۴]

ما کانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ وَ لَوْ کانُوا أُولِی قُرْبى‏ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ الْجَحِیمِ (۱۱۳) وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ إِلاَّ عَنْ مَوْعِدَهٍ وَعَدَها إِیَّاهُ فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْراهِیمَ لَأَوَّاهٌ حَلِیمٌ (۱۱۴)

ترجمه:

پیغمبر و کسانى که ایمان آورده ‏اند نباید براى مشرکان آمرزش بخواهند پس از آنکه براى ایشان واضح شد که آنها اهل دوزخند (۱۱۳) ابراهیم هم که براى پدرش آمرزش خواست تنها بخاطر وعده ‏اى بود که بدو داده بود، و چون براى او آشکار شد که وى دشمن خدا است از او بیزارى جست و براستى که ابراهیم بسیار زارى کننده و بردبار بود (۱۱۴).

شرح لغات:

اوّاه: اصل آن از «تأوّه» بمعناى دردناکى و غمزدگى و حزن است شاعر گوید:

اذا ما قمت أرحلها بلیل‏ تأوه آهه الرجل الحزین‏[۹]

تفسیر:

«ما کانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ» یعنى پیغمبر و مؤمنین براى کسانى که مشرک بخدا هستند و با خدا معبود دیگرى را نیز پرستش مى‏ کنند و هم آنان که او را یکتا نمیدانند و اقرار بخداوندى او ندارند نباید طلب آمرزش و مغفرت کنند.

«وَ لَوْ کانُوا أُولِی قُرْبى‏» یعنى هر چند این اشخاص نزدیکترین کسان بآنها باشند.

«مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ الْجَحِیمِ» یعنى: پس از اینکه معلوم گردید آنها کافر بوده و سزاوار خلود در آتش میباشند، و در تفسیر حسن چنین آمده: که مسلمانان به پیغمبر اکرم (ص) عرض کردند: آیا براى پدران ما که در زمان جاهلیت مرده‏اند طلب آمرزش نمیکنى؟ پس خداى سبحان این آیه را نازل کرد و بیان فرمود که پیغمبر و هیچ مؤمنى سزاوار نیست که براى کافرى دعا و طلب مغفرت نمایند.

و اینکه خداى سبحان در آیه فرمود «ما کانَ لِلنَّبِیِّ …» این تعبیر بلیغ‏تر و رساتر از این بود که بفرماید «لا ینبغى للنبى …» زیرا از این تعبیر چنین برمیآید که این عمل یعنى: طلب آمرزش براى کفار، عمل قبیحى بوده ولى حکمت خدا مانع آن گردیده اما اگر بصورت «لا ینبغى» میفرمود دلالت نداشت که از حکمت خدا دور بود بلکه دالّ بر این بود که شایسته نیست پیغمبر این کار را اختیار نماید و معناى آن این بود که خداوند طلب استغفار و آمرزش براى مشرکین را در دین و حکم خود قرار نداده است، گرچه مهر و محبت خویشاوندى و علاقه رحم آنان را وادار بآمرزشخواهى براى آنها کند. پس از آنکه آشکار شد براى ایشان که آنان را عذابى بزرگ است.

سپس خداى سبحان علت استغفار ابراهیم را براى پدرش با اینکه کافر بود بیان میکند- چه روى سخن آنان که میگویند پدر حقیقى او بود و چه بگوئیم جدّ مادرى و یا عمویش بود چنانچه بزرگان ما گفته ‏اند.

«وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَهٍ وَعَدَها إِیَّاهُ» یعنى استغفار ابراهیم براى پدرش نبود جز از روى وعده‏اى که داده بود و در اینکه چه کسى این وعده را داده بود اختلاف است که آیا از طرف ابراهیم بود یا پدرش و برخى گفته‏اند که پدرش وعده داد که هر گاه او برایش طلب آمرزش کند ایمان خواهد آورد و ابراهیم روى این وعده بود که براى او استغفار کرد.

«فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ» پس هنگامى که ابراهیم متوجه شد که پدرش دشمن خداست و بوعده خویش وفا نمى‏کند.

«تَبَرَّأَ مِنْهُ» از وى بیزارى جست و برایش دعا ننمود. ابن عباس و مجاهد و قتاده گویند: عداوت و دشمنى او با خدا هنگامى آشکار شد که او در حال کفر مرد.

و گفته شده که وعده از طرف ابراهیم داده شد که گفت من تا موقعى که در قید حیاتم براى تو استغفار خواهم نمود و شرط استغفار او ایمان آوردن پدرش بود و همین که از ایمان آوردن وى مأیوس شد از او بیزارى جست.

«إِنَّ إِبْراهِیمَ لَأَوَّاهٌ» ابن عباس گوید یعنى: ابراهیم دعا کننده‏اى پر گریه و پر دعا بود و همین معنى از امام صادق علیه السلام نیز روایت شده است.

حسن و قتاده گفته‏اند: اوّاه بمعنى مهربان نسبت ببندگان خدا است.

و کعب گفته: اوّاه کسى است که چون نام آتش دوزخ را برایش ببرند بگوید:

اوه. و ابن عباس گوید: اوّاه در لغت حبشه بمعنى مؤمن است.

عکرمه و مجاهد گویند: اوّاه بمعنى یقین دارنده است.

و نخعى گوید: اوّاه بمعناى عفیف و پاکدامن است.

عطا گوید: اواه کسى را گویند که از آنچه خداى عز و جل خوش ندارد روى گردانیده و ترک کند.

عبد اللَّه بن شداد از پیغمبر (ص) روایت کند که فرمود: اوّاه خاشع و زارى کننده است.

عقبه بن عامر گوید: اوّاه کسى است که بسیار براى خدا تسبیح گوید.

ابى عبیده گوید: اوّاه بکسى گویند که از روى ترس آه کشد و با یقین به اجابت دعایش زارى کند و ملازم طاعت حق باشد.

زجاج گفته: قول ابى عبیده جامع بیشتر معانى اوّاه است که اهل تفسیر گفته‏اند.

«حَلِیمٌ» گویند: حلم ابراهیم بحدى بود که شخصى او را آزار و شماتت نمود. ابراهیم‏ در پاسخ او گفت: خدا ترا هدایت کند. ابن عباس گفته: حلیم بمعناى بزرگ است و در اصل حلیم بکسى گویند که بر آزار مردم شکیبا و از خطا و گناهشان در گذرد.

ارتباط این چند آیه با آیات سابق:

چون در آیات قبل، سخن از منافقان و منع از دوستى و نماز بر مردگان آنها و توقف بر سر قبرشان براى دعا، بمیان آمد بدنبال آن خداى تعالى از دعا کردن براى آنها پس از مرگشان نیز نهى فرمود و چون سخن از نهى پیغمبر (ص) و مؤمنان براى دعاى بر مشرکان پس از مرگشان بمیان آمد خداوند داستان ابراهیم و عذر در آمرزشخواهى او را براى پدرش بیان فرمود. و جمله‏ «إِنَّ إِبْراهِیمَ لَأَوَّاهٌ حَلِیمٌ» نیز بدین مناسبت ذکر شده که چون مردى رئوف و مهربان بود اخلاصش در وقت دعا بیشتر و علاقه و حرصش در نجات دادن نزدیکان خود از عذاب زیادتر بود و با اینحال چون از رستگارى پدر مأیوس گشت از وى بیزارى خست‏.

 

[سوره التوبه (۹): آیات ۱۱۵ تا ۱۱۶]

وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتَّى یُبَیِّنَ لَهُمْ ما یَتَّقُونَ إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیمٌ (۱۱۵) إِنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یُحْیِی وَ یُمِیتُ وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ (۱۱۶)

ترجمه:

خدا چنان نیست که قومى را گمراه کند از پس آنکه هدایتشان نمود تا چیزى که باید از آن پرهیز کنند بر ایشان بیان کند که خدا بهمه چیز دانا است (۱۱۵) براستى که ملک آسمانها و زمین از آن خدا است، زنده میکند و میمیراند و شما را جز خدا سرپرست و یاورى نیست. (۱۱۶)

شأن نزول:

حسن گوید: عده‏اى از مسلمانان قبل از اینکه واجبات و فرائض از جانب خداى تعالى نازل گردد از دنیا رفتند. مسلمانان دیگر عرضکردند: یا رسول اللَّه وضع برادران ما که قبل از نزول فرائض از این دنیا رفتند در نزد خدا چگونه است؟ خداوند این آیه را نازل فرمود.

تفسیر:

«وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ» یعنى خداوند هیچگاه پس از آنکه حکم بهدایت گروهى فرمود به گمراهى و ضلالت آنها حکم نمیدهد.

«حَتَّى یُبَیِّنَ لَهُمْ ما یَتَّقُونَ» یعنى تا اینکه براى آنها دستور بطاعات و نهى از معصیتها را بیان کند و آنها پرهیز نکنند. در اینصورت خداوند حکم بگمراهى آنان مینماید. و بقولى: خداوند چنان نیست که قومى را عذاب کند و از راه از ثواب و کرامت‏ و طریق بهشت گمراه سازد تا اینکه بر ایشان بیان کند آنچه را بوسیله آن از طریق اطاعت و نافرمانى مستحق ثواب و عقاب گردند و کلبى گفته: چون برخى از شرایع اسلام نسخ شد و گروهى از نسخ آن آگاه نبودند و بهمان دستور نخست و قبل از نسخ عمل میکردند مانند تحویل قبله و غیره، و اینان در اثر بى‏اطلاعى بدستور نخست عمل کرده و از اینجهان رفتند وضع آنان را از رسول خدا پرسیدند خداوند این آیه را نازل فرمود یعنى: خداوند کسانى را که اطلاعى از نسخ حکم نداشتند و بهمان حکم نخست عمل میکردند عذاب نکند تا وقتى که حکم دوم را بشنوند و با اینحال بدان عمل نکنند که در این صورت عذاب خواهند شد.

«إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیمٌ» خداوند بتمام دانستنیها آگاه است و چیزى نیست که خداوند از آن بى‏خبر باشد زیرا علم خدا عین ذات اوست.

«إِنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» ملک: یعنى تسلط و فرمانروایى بر چیزى براى کسى که سیاست و تدبیر آن بدست او است.

«یُحْیِی وَ یُمِیتُ» جماد را زنده میکند و حیوان را میمیراند.

«وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ» غیر از خدا نگهبانى که شما را حفاظت کند و سرپرستى که کارهاى شما را سرپرستى بنماید و یاورى که شما را یارى دهد و عذاب را از شما دفع نماید وجود ندارد.

ارتباط این آیات با آیات پیشین:

مجاهد گفته: وجه ارتباط آیه نخست به ما قبل آن است که چون خداى سبحان آمرزشخواهى براى مشرکان را بر مؤمنین حرام فرمود بدنبال آن بیان فرموده که آنها را مؤاخذه نخواهد کرد مگر پس از اینکه بحرمت این عمل خود راهنماییشان کند. و در ارتباط آیه دوم على بن عیسى گفته: این آیه بدنبال آیات پیشین، بمؤمنان دستور جهاد با مردمان مشرک بزرگان و غیر بزرگانشان را میدهد، و بدانان گوشزد میکند که اینان بندگان خدایى هستند که فرمانرواى آسمانها و زمین است و بهر گونه بخواهد دستورشان دهد و تدبیر کارشان فرماید.

 

[سوره التوبه (۹): آیات ۱۱۷ تا ۱۱۸]

لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِیِّ وَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ فِی ساعَهِ الْعُسْرَهِ مِنْ بَعْدِ ما کادَ یَزِیغُ قُلُوبُ فَرِیقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِیمٌ (۱۱۷) وَ عَلَى الثَّلاثَهِ الَّذِینَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذا ضاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلاَّ إِلَیْهِ ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ (۱۱۸)

ترجمه:

خداوند بخشید پیغمبر و مهاجران و انصارى را که در موقع سختى پیرویش کردند از پس آنکه نزدیک بود دلهاى گروهى از ایشان بلغزد، و توبه آنها را پذیرفت که براستى وى نسبت بدانها رءوف و مهربان است (۱۱۷) و نیز بر آن سه کس که بازماندند تا وقتى که زمین با همه فراخیش بر آنها تنگ شد، و (بلکه) از جان خویش به تنگ آمدند، و دانستند که از خدا جز بسوى او پناهى نیست، خدا بسوى آنها باز لطف فرمود تا توبه کنند که براستى خدا توبه ‏پذیر و مهربان است (۱۱۸).

شرح لغات:

زیغ: انحراف و گشتن دل از حق، و از همین باب است آیه‏ «فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ»[۱۰] و نیز «زاغت الشمس» یعنى خورشید گردید.

تخلف (در خلفوا): باز ماندن و بجاى ماندن کسى از شخص دیگرى که‏ بسویى رفته.

رحب: فراخى. و جمله «مرحباً و أهلا» (که معمولا در بر خوردها بهم میگویند) از همین باب است یعنى سرزمینها بر تو فراخ باد.

ضیق: تنگى ضد فراخى.

ظنّ: در اینجا بمعناى یقین است، چنانچه درید بن صمه نیز در شعر خود گفته:

فقلت لهم ظنوا بألفى مدجج‏ سراتهم فى الفارسى المسرّد[۱۱]

شأن نزول:

آیه نخست درباره جنگ تبوک و سختیهایى که بمسلمانان رسید تا حدّى که جمعى آهنگ بازگشت کردند ولى لطف خداى سبحان شامل حالشان گشت، نازل شد حسن گفته: کار سختى آنها بجایى کشید که هر ده نفر از مسلمانان یک شتر داشتند که هر کدام ساعتى روى نوبت سوار میشدند و سپس پیاده شده دیگرى بجاى او سوار میشد و آذوقه آنها عبارت بود از جو، و خرماى کرم زده و پیه بدبو. و چنان بود که بهر دسته مقدارى خرما رسیده بود و چون یکى از آنها سخت گرسنه میشد یک دانه از آن خرماها را در دهان میگذارد و قدرى میمکید که دهانش شیرین شود سپس آن را از دهان بیرون میآورد و برفیقش میداد و جرعه‏اى آب دنبالش سر میکشید، رفیقش نیز قدرى میمکید و بدیگرى میداد و همچنین تا به آخرین نفر که میرسید هسته‏اش بجاى مانده بود.

و گویند: أبو خیثمه- یعنى عبد اللَّه بن خیثمه- از کسانى بود که از رفتن به تبوک تخلف کرد تا وقتى که ده روز از رفتن رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- گذشت، در آن روز- که روز گرمى بود- بخانه نزد دو تن از زنانش که هر یک سایبان خانه خود را مرتب ساخته و بوسیله آب آن را خنک کرده و خوراکى براى وى آماده ساخته بودند بیامد و چون آن منظره را دید گفت: سبحان اللَّه! پیغمبر خدایى که گناه گذشته‏ و آینده ‏اش را خدا آمرزید در سوز گرما و سرماى بیابان اسلحه جنگ بدوش کشد ولى ابو خیثمه در زیر سایبان خنک و خوراک آماده در کنار زنان زیبا بسر برد؟ این انصاف نیست! سپس رو بزنان خود کرده گفت: سوگند بخدا با هیچیک از شما سخن نمیگویم و زیر سایبان نمیآیم تا خود را به پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- برسانم، این سخن را گفت و بر شتر خویش سوار شده بسرعت راه تبوک را پیش گرفت، و هر چه زنانش با او سخن گفتند پاسخشان را نداد و بسرعت آمده تا نزدیک تبوک رسید، مردم که از دور وى را مشاهده کردند گفتند: سوارى از راه میرسد، پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله فرمود: واى بر تو أبا خیثمه هستى! و چون نزدیک شد مردم گفتند: یا رسول- اللَّه ابا خیثمه است، وى از شتر پیاده شد و بنزد رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- رفته سلام کرد، حضرت بدو فرمود: واى بر تو اى أبا خیثمه! ابو خیثمه جریان خود را براى آن حضرت نقل کرد و رسول خدا درباره‏اش دعاى خیر فرمود، و منظور از آیه نخست او است که در آغاز انحرافى در دلش پیدا شد، و از رفتن با رسول خدا تخلف کرد و سپس خدا پا بر جایش ساخت.

و اما آیه دوم درباره کعب بن مالک و مراره بن ربیع و هلال بن امیه نازل شد که آنان از رفتن به تبوک خود دارى کردند اما نه از روى نفاق بلکه از روى تنبلى، و سپس پشیمان گشتند. و چون رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- بمدینه باز گشت بنزد آن حضرت آمده عذر خواهى کردند ولى رسول خدا پاسخشان را نداد و بمسلمانان نیز دستور داد با آنها سخن نگویند، مردم نیز حتى کودکان خردسال به پیروى از دستور رسول خدا از آنها کناره گرفتند، زنانشان که چنان دیدند بنزد رسول خدا آمده گفتند: ما نیز از آنها کناره‏گیرى کنیم؟ حضرت فرمود: نه، ولى مواظب باشید آنها با شما نزدیکى نکنند، این جریان سبب شد که شهر مدینه بر آن سه نفر تنگ شود و از اینرو از شهر بیرون رفته بکوهها پناه بردند، و خانواده‏هاى آنها غذا برایشان میبردند ولى با آنها سخن نمى‏گفتند، چند روزى بر این منوال گذشت و آن سه نفر پهلوى یکدیگر بسر میبردند تا اینکه یکى از آنها گفت: مردم که از ما بریده ‏اند و کسى با ما سخن نمیگوید خوبست‏ ما هم از یکدیگر جدا شویم و بدنبال این سخن آن سه نفر نیز از هم جدا شده هر یک بسویى رفت و پنجاه روز تمام بدینحال بسر بردند و بدرگاه خداى تعالى زارى و تضرع و توبه کردند تا اینکه خداوند توبه ‏شان را پذیرفت و این آیه در شأنشان نازل شد.

تفسیر:

«لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِیِّ وَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ» لام در اینجا لام قسم است، و خداى تعالى قسم یاد فرموده که توبه آنان را بخشید، و اینکه نام پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- در اینجا ذکر شده براى افتتاح و زیبایى کلام است، و دیگر بدانجهت است که آن حضرت سبب توبه آنان بود و گرنه از آن جناب عملى که موجب توبه باشد سر نزده. و در روایتى که از حضرت رضا علیه السلام نقل شده آن حضرت این آیه را چنین قرائت فرمود: «لقد تاب اللَّه بالنبى على المهاجرین و الانصار» یعنى خداى تعالى بوسیله پیغمبر توبه مهاجران و انصار را قبول کرد.

«الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ» آنان که در خروج بسوى تبوک از او پیروى کردند.

«فِی ساعَهِ الْعُسْرَهِ» ساعت عسرت بمعناى دشوارى کار است، جابر گفته: یعنى سختى و دشوارى از نظر توشه و مرکب، و آب. و منظور از ساعت وقت است، زیرا ساعت بهر زمانى اطلاق گردد. و عمر بن خطاب گفته: بگرمایى سخت و تشنگى دچار شدیم، و خداى سبحان در اثر دعاى پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- بارانى بر ما نازل کرد که از آن سختى و گرما آسوده شدیم.

«مِنْ بَعْدِ ما کادَ یَزِیغُ قُلُوبُ فَرِیقٍ مِنْهُمْ» پس از آنکه نزدیک بود دلهاى گروهى از ایشان برگردد و بدون دستور خدا خواستند باز گردند اما خداوند آنها را از این عمل نگاه داشت و همراه رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- رفتند.

«ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ» و خدا پس از این لغزش از آنها گذشت، و منظور از «زیغ» که بمعناى لغزش و انحراف است همان اراده باز گشت آنها از جنگ است نه لغزش در ایمان.

«إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِیمٌ» که خداوند بآنها رئوف و مهربان است که با رحمت خویش لغزش آنها را تدارک فرمود.

«وَ عَلَى الثَّلاثَهِ الَّذِینَ خُلِّفُوا» (و بر آن سه نفر که باز ماندند) مجاهد گفته: یعنى از پذیرفته شدن توبه باز ماندند، و بدنبال پذیرفته شدن توبه جمعى از منافقان (بشرحى که در ذیل آیه ۱۰۱ گفته شد) پذیرش توبه اینان بتأخیر افتاد، و از آنها باز ماندند، چنانچه در آیه‏ «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ …»[۱۲] نیز گفته شد.

و حسن و قتاده گفته‏اند: یعنى از جنگ تبوک باز ماندند و همراه رسول خدا نرفتند.

و در قرائت اهل بیت علیهم السلام «خالفوا» است یعنى مخالفت کردند، آنان فرموده‏اند اگر بجاى مانده بودند عتاب و سرزنشى متوجه آنان نبود، و از این ملامت و سرزنشى که از آنها شده معلوم میشود که آنان خودشان از جنگ تخلف کردند، و آیه «خالفوا» است.

«حَتَّى إِذا ضاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ» یعنى تا اینکه دنیا با همه فراخیش بر آنها تنگ گردید، و این تعبیر براى بیان حال کسى است که به نهایت پشیمانى رسیده باشد تا بدان حد که گویا براى خود راهى نیابد، و این بدانجهت بود که رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- بمردم دستور داد از نشست و برخاست و تکلم با آنان خوددارى کنند چنان که شرحش گذشت، روى آنکه قبولى توبه مردم دیگر نازل شد ولى از پذیرش توبه آنان خبرى نشد، و این بدان معنى نبود که توبه آنها ردّ شده و پذیرفته نشده بود زیرا آنها مأمور بتوبه بودند، و از حکمت خداى تعالى بدور است که کسى در وقت توبه بدرگاه او توبه کند و توبه‏اش ردّ شود ولى خداى سبحان میخواست تا بدینوسیله با تأخیر پذیرش توبه کار را بر آنها سخت گیرد تا آنان و اشخاص دیگر را بدینوسیله اصلاح کند و کسى دیگر به این چنین اعمالى دست نزند.

«وَ ضاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ» این تعبیر را براى مبالغه در غم و اندوه میکنند یعنى چنان کار بر آنها سخت شد که گویا جایگاهى براى پنهان کردن اندوهشان در جان و نفسشان نمى‏یافتند، و برخى گفته‏اند: معناى تنگى جان تنگى سینه ‏هاشان بود.

«وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَیْهِ» و یقین کردند که جز خدا جایگاهى نیست که بتواند آنها را از خدا حفظ کند و بدان پناه برند، و معناى این جمله آنست که دانستند پناهگاهى از خدا نیست جز خود او، و چیزى جز توبه نمى‏تواند آنان را از عذاب خدا رهایى بخشد.

«ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا» یعنى سپس خداى تعالى توبه را بر ایشان آسان کرد تا توبه کنند.

و برخى گفته‏اند: «لیتوبوا» یعنى تا بحال نخستینشان که پیش از آلودگى بکناه داشتند باز گردند، و دیگرى گفته: معناى آیه آن است که خداوند آن سه نفر را بخشید و توبه‏شان را بر پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- نازل فرمود تا مؤمنان از گناهان خود توبه کنند و بدانند که خداى سبحان توبه پذیر است.

حسن گفته: هان بخدا سوگند آنان نه خونى ریخته بودند و نه مالى بردند و نه قطع رحمى کردند ولى مسلمانان در رفتن با رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- از اینان سبقت جستند و آنها باز ماندند، یکى بخاطر باغ و ملک، دیگرى بخاطر خانواده و زن و بچه، و سومى براى راحتى، ولى پس از آن پشیمان شدند و توبه کردند و خدا توبه‏شان را پذیرفت.

«إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ» که براستى خدا بسیار توبه پذیر و نسبت به بندگانش مهربان است.

ارتباط این آیات:

ابو مسلم گفته آیه نخست مرتبط به گفتار خداى تعالى است که در آیات پیش فرمود «التَّائِبُونَ‏ … الْحامِدُونَ …» که در آنجا خداى سبحان آنان را مدح فرمود، و در این آیه بیان فرماید که خداوند در اثر پیروى کردنشان از پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- در ساعت سختى توبه‏شان را پذیرفت و از آنان راضى شده. و برخى گفته‏ اند:

چون خداى سبحان در آیات پیش بیان داشته که فرمانروایى آسمانها و زمین خاص او است و جز او براى کسى یاورى و مدد کارى نیست بدنبال آن رحمت خود را نسبت بمؤمنان یادآور شده و فرموده است که خداوند در مورد قبول توبه‏شان نسبت بدانها مهربان و رءوف است‏.

 

[سوره التوبه (۹): آیه ۱۱۹]

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ (۱۱۹)

ترجمه:

اى کسانى که ایمان آورده‏اید از خدا بترسید و با راستگویان باشید (۱۱۹).

شرح لغات:

صادق: کسى است که حق بگوید و بدان عمل کند.

تفسیر:

خداى سبحان در این آیه مؤمنانى که خدا را تصدیق کرده و بنبوت پیغمبر او اقرار نموده مخاطب ساخته فرماید:

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ» اى کسانى که ایمان آورده‏اید از نافرمانیهاى خدا پرهیز کنید و از معصیت او اجتناب نمائید.

«وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ» و با کسانى باشید که راست میگویند و دروغگو نیستند.

یعنى راه و روش کسى را انتخاب کنید که در گفتار و کردار راستگو است و مصاحب و رفیق آنها باشید، چنانچه گویى «من در این مسئله با فلانى هستم» یعنى پیرو نظریه او هستم، و خداى سبحان صادقین را در سوره بقره اینگونه توصیف کرده که فرماید:

«… وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ- تا آنجا که فرماید- أُولئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ»[۱۳] که در اینجا خداوند دستور به پیروى و اقتداء بآنان را میدهد، و میفرماید با آن مردمان راستگو و با تقوى باشید. و برخى گفته‏اند: منظور از «صادقین» در این آیه آنهایى هستند که در جاى دیگر قرآن درباره‏شان فرموده:

«رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ»[۱۴] که منظور از جمله اول حمزه بن عبد المطلب و جعفر بن ابى طالب است، و منظور از جمله دوم على بن ابى طالب علیه السلام میباشد.

و کلبى از ابى صالح از ابن عباس روایت کرده که گفته: «کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ» یعنى با على بن ابى طالب و پیروان او باشید.

و جابر از امام باقر علیه السلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: یعنى با آل محمد علیهم السلام باشید.

و از ضحاک روایت شده که گفته است: یعنى بوسیله انجام عمل صالح در دنیا با پیغمبران و صدیقان در بهشت باشید.

نافع گفته: یعنى با محمد و پیروانش باشید.

و از ابن عباس روایت شده که گوید: یعنى با کسانى باشید که نیتهاشان پاک و دلهاشان محکم و اعمالشان درست بوده و همراه پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- بجنگ رفتند و از جهاد تخلف نکردند.

و ابن مسعود در ذیل این آیه گفته است: دروغ بهیچ نحو جایز نیست چه از روى شوخى باشد و چه از روى جدّ، و صحیح نیست که کسى به بچه‏اش وعده‏اى بدهد و بدان وفا نکند، و براى اثبات این مطلب گوید: این آیه را بخوانید و به بینید آیا هیچگونه رخصتى در دروغ ذکر شده (و جایى استثناء گردیده) است؟.

[سوره التوبه (۹): آیات ۱۲۰ تا ۱۲۱]

ما کانَ لِأَهْلِ الْمَدِینَهِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ یَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ لا یَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ لا یُصِیبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ وَ لا مَخْمَصَهٌ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ لا یَطَؤُنَ مَوْطِئاً یَغِیظُ الْکُفَّارَ وَ لا یَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَیْلاً إِلاَّ کُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ إِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ (۱۲۰) وَ لا یُنْفِقُونَ نَفَقَهً صَغِیرَهً وَ لا کَبِیرَهً وَ لا یَقْطَعُونَ وادِیاً إِلاَّ کُتِبَ لَهُمْ لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ (۱۲۱)

ترجمه:

مردم مدینه و بادیه نشینان اطراف نباید از پیغمبر خدا تخلف کنند، و نه آنکه هیچ تشنگى و گرسنگى و رنجى بدانها نرسد و در جایى که کافران را بخشم آورد گاهى ننهند و دستبردى بدشمنان نزنند جز آنکه در عوض هر کدام از این پیش آمدها عمل صالحى براى آنها نوشته شود، و براستى که خدا پاداش نیکوکاران را تباه نسازد (۱۲۰) و هیچ خرجى چه کم باشد و چه زیاد نکنند و هیچ دره‏اى را در نوردند جز آنکه در نامه‏شان نوشته شود تا خداوند پاداشى بهتر از آنچه میکردند بدانها بدهد (۱۲۱).

شرح لغات:

رغبت: بمعناى طلب منفعت. و «ظمأ» شدت تشنگى است.

نصب: بمعناى رنج و تعب است مانند «وصب».

مخمصه: گرسنگى، و اصل این لغت از «خمص» و «خمیص» بمعناى تهى بودن شکم و لاغرى آن از گرسنگى است.

غیظ: دگرگون شدن نفس از دیدن چیزهاى ناراحت کننده.

تفسیر:

پس از آنکه خداى سبحان داستان متخلفین از جنگ تبوک و عذر خواهى و پذیرفتن توبه نادمان آنها را بیان داشت دنبال آن بصورت توبیخ از این عمل آنها فرماید:

«ما کانَ لِأَهْلِ الْمَدِینَهِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ …» ظاهر این کلام بصورت خبر ذکر شده ولى معناى آن نهى است مانند آیه دیگرى که میفرماید: «ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ»[۱۵]– نرسیده است شما را که رسول خدا را آزار کنید- (یعنى آن حضرت را آزار نکنید) در این جا هم معناى آیه این است که براى مردم مدینه و بادیه نشینان اطراف آن جایز نیست که در جنگ تبوک و غیر آن جنگ بدون عذر از رفتن با پیغمبر تخلف کنند، و برخى گفته ‏اند: منظور قبائل مزینه و جهینه و اشجع و غفار و اسلم بوده‏اند.

«وَ لا یَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ» یعنى بر آنها و بر همه مؤمنان جایز نیست که نفع خود را خواسته و جان خود را حفظ نکنند، و این فریضه‏اى است که خداى تعالى بر ایشان واجب فرموده روى حقى که رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- بر آنها دارد از نظر اینکه آنها را هدایت فرموده و از ظلمت کفر بنور ایمان راهنمایى شده‏اند. و برخى گفته‏اند: معناى آیه این است که راضى نشوند، خود در خوشى و آسایش بسر برند و رسول خدا در گرما و سختى باشد، بلکه باید جان خود را سپر جان آن حضرت قرار دهند.

«ذلِکَ بِأَنَّهُمْ …» و این نهى از تخلف بدانجهت است که ایشان را تشنگى و رنجى در بدن و گرسنگى سختى در راه اطاعت خدا نرسد …

«وَ لا یَطَؤُنَ مَوْطِئاً یَغِیظُ الْکُفَّارَ» و گام در جایى ننهند که کفار بخشم آیند یعنى میدان جنگ، زیرا انسان وقتى به بیند کسى قدم در جاى او نهاده خشمگین و غضبناک میشود …..

«وَ لا یَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَیْلًا …» و قتل و جراحت و یا صدمه مالى دیگرى و یا پیش آمد غم انگیز و خشمگین کننده‏اى از مشرکان بدانها نرسد، جز اینکه عمل صالح و طاعت نیکو و پر ارزشى براى آنها نوشته شود.

«إِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» که خدا اعمال کسانى را که کارهاى نیک انجام میدهند و بدان شایسته مدح و ثواب گردند ضایع نمى‏کند، و این جمله براى تشویق و تحریص بجهاد و اعمال خیر و نیکو است.

«وَ لا یُنْفِقُونَ نَفَقَهً صَغِیرَهً وَ لا کَبِیرَهً …» و اینان هیچ خرجى در راه جهاد و سایر کارهاى نیک از کم و زیاد نکنند که منظورشان سربلند ساختن دین خدا و نفع بمسلمانان و تقرب بخداى تعالى باشد … «وَ لا یَقْطَعُونَ وادِیاً» و از دره‏اى نگذرند، جز آنکه ثواب آن براى آنها نوشته شود و ثبت گردد.

«لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» یعنى اطاعتها و کارهاى نیک آنها ثبت شود تا باندازه استحقاق، پاداش آنها را بدهد، و از فضل خویش بر آنها بیفزاید تا اینکه ثواب، بهتر و زیادتر از عمل آنها گردد.

و برخى گفته ‏اند لفظ «أحسن» صفت عمل و کار آنها است یعنى خداوند پاداش عمل نیکوتر آنها را بدهد، زیرا اعمال و رفتار انسان گاهى بصورت واجب است و گاهى بصورت مستحبّ و گاهى بصورت مباح، و پاداش در مورد عمل واجب و مستحبّ است نه در مورد عمل مباح و از اینرو پاداش در مقابل بهترین اعمال قرار میگیرد.

و ابن عباس گفته: یعنى آنها را بثواب خوشنود سازد و بى‏حساب در بهشت در آورد.

و بهر صورت این دو آیه دلالت میکند بر وجوب جهاد بهمراهى رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- و نهى از تخلف و سرپیچى کردن از دستور آن حضرت و در اینکه‏ آیا چه کسانى مأمور به این دستور بودند اختلاف شده:

یک قول اینکه منظور تمام کسانى بوده‏اند که پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- آنها را بجهاد دعوت فرمود، و صحیح هم همین قول است.

و قول دیگر آن است که منظور اهل مدینه و اطرافیان آن میباشند.

اختلاف دیگرى که شده این است که آیا این دستور مخصوص زمان رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله است که کسى بدون عذر نباید از جهاد با آن حضرت تخلف کند، و اما سایر ائمه و رهبران اینگونه نبوده‏اند و تخلف از رفتن با آنها جایز است؟ و این قولى است که از قتاده نقل شده.

و قول دیگر آن است که این آیه اختصاص بزمان آن حضرت ندارد، و مجاهدان در هر زمان- از آغاز تا انجام این امت- بدان مأمورند، و این قولى است که اوزاعى و ابن مبارک گفته‏اند.

و ابن زید گفته: این دستور مخصوص بصدر اسلام است که مسلمانان اندک بودند و اما اکنون که اسلام نیرومند گردیده و پیروانش زیاد شده این دستور (یعنى بسیج عمومى و همگانى) بوسیله آیه: «وَ ما کانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّهً …»[۱۶] منسوخ گردیده.

و این گفتار بهتر از گفتار دیگران است زیرا این مسئله اتفاقى است که جهاد از واجبات کفایى است و اگر بر هر کس واجب بود از واجبات عینى بود.

[سوره التوبه (۹): آیات ۱۲۲ تا ۱۲۵]

وَ ما کانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّهً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طائِفَهٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ (۱۲۲) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفَّارِ وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَهً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ (۱۲۳) وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَهٌ فَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ أَیُّکُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِیماناً فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِیماناً وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ (۱۲۴) وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ کافِرُونَ (۱۲۵)

ترجمه‏

مؤمنان نباید همگى (براى جنک) کوچ کنند، چرا نباید از هر گروه دسته‏اى کوچ کنند تا (کوچ کنندگان یا بازماندگان) در کار دین علم بیاموزند و چون بنزد قومشان بازگشتند (یا قومشان بنزد آنها بازگشتند) آنها را بترسانند شاید آنها بترسند (۱۲۲) اى کسانى که ایمان آورده‏اید پیکار کنید با کافرانى که مجاور شمایند آنها باید در شما درشتى (و خشونتى) ببینند و بدانید که خدا یار پرهیزکاران است (۱۲۳) و چون سوره‏اى نازل گردد برخى از ایشان گویند: این سوره بر ایمان کدامیک از شما افزاید؟ اما آنان که براستى ایمان آورده‏اند ایمانشان را بیفزوده و شادمانى میکنند (۱۲۴) و اما آنان که در دلشان بیمارى است پلیدى (نفاق و کفر) بر پلیدیشان افزوده گردد و بحال کفر جان دادند (۱۲۵).

شرح لغات:

تفقه: یاد گرفتن فقه است. و فقه دانا شدن بچیزى را گویند. و در حدیث سلمان است که بزنى گفت: «فقهت» یعنى دانستى و فهمیدى. و فقه در اصطلاح، علم باحکام شرعیه را گویند و از اینرو بهر کس که در احکام دین دانا گردد فقیه گویند و برخى گفته‏اند: فقه درک معانى استنباطى است و از اینرو بخداى سبحان «فقیه» نگویند.

حذر: دورى کردن از چیزى بخاطر زیان آن.

مرض: بیمارى و در این آیه منظور از آن شک و تردید است، زیرا شک و تردید بیمارى دل است که نیاز بدرمان دارد، چنانچه بیمارى تن محتاج بدرمان است، و بیمارى دل سخت‏تر و درمانش مشکلتر و دارویش نایاب‏تر و طبیبش کمتر است.

شأن نزول:

کلبى از ابن عباس روایت کرده که رسم رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- چنان بود که چون بجنگى میرفت جز منافقان و عذر داران کسى از رفتن با آن حضرت تخلف نمیکرد و چون جنگ تبوک پیش آمد و خداوند در ضمن آیات گذشته عیبهاى منافقان و اصل نفاقشان را بیان فرمود، مردمان با ایمان سوگند یاد کرده گفتند: بخدا قسم از این پس در هیچ غزوه و هیچ سریه‏اى‏[۱۷] از رفتن تخلف نخواهیم کرد، و بهمین جهت هنگامى که رسول خدا براى رفتن بسریه ‏ها دستور داد همه مسلمانان بجنگ رفتند و رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- را تنها در مدینه گذاردند، و از اینرو آیات فوق نازل شد.

و مجاهد گفته: این آیه درباره جمعى از اصحاب رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- نازل شد که به بادیه‏هاى اطراف رفته بودند و ضمن تحصیل و جمع آورى اموال بمردمى هم که برخورد کردند آنان را بهدایت دعوت نمودند، مردم بآنها گفتند: شما کار خوبى نکرده‏اید که پیغمبر خود را رها کرده و بنزد ما آمده‏اید، این گفتار سبب شد که اینها در دل غمناک گردند و بالآخره همگى از بادیه بسوى مدینه حرکت کرده و بنزد رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- آمدند، خداى عز و جل بدنبال کوچ کردن دستجمعى آنان از بادیه آیه فوق را نازل فرمود.

تفسیر:

پس از اینکه خداى تعالى در آیات پیشین با بهترین طرز ممکن مسلمانان را به جهاد تشویق نمود و آنها را از سرپیچى و تخلف از آن سرزنش فرمود، در این آیه بیان فرماید که در چه مواردى میتوان از این امر تخلف کرد.

«وَ ما کانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّهً» این جمله بصورت نفى است ولى معناى آن نهى میباشد یعنى مؤمنان نباید همگى بسوى جهاد رفته و پیغمبر را تک و تنها بگذارند.

و جبائى گفته: یعنى مؤمنان نباید همگى بمنظور یاد گرفتن احکام دین از شهرهاى خود کوچ کنند و بنزد پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- بیایند و دیار خود را خالى سازند.

«فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طائِفَهٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ» و در معناى این آیه چند وجه گفته‏ اند:

۱- ابن عباس و قتاده و ضحاک گفته‏اند: معناى آیه این است که چرا نباید از هر قبیله گروهى بجنگ بروند و گروهى دیگر براى یاد گرفتن احکام دین نزد پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- بمانند، یعنى آنها که مانده‏اند قرآن را یاد گرفته و دستورات الهى و احکام و سنتها را بیاموزند، و اگر آیاتى از قرآن در زمان غیبت مجاهدان و سربازان اسلام نازل شد ماندگان در نزد رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- آنها را یاد گیرند تا پس از اینکه مجاهدان برگشتند آنها را بدیشان یاد دهند و بگویند: پس از رفتن‏ شما این آیات نازل شد و ما یاد گرفته‏ایم و بدین ترتیب بدانها یاد دهند.

و معناى جمله بعدى که فرماید: «و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم» نیز همین است که چون آنها بنزد ایشان باز گشتند اینان قرآن را بدانها بیاموزند و بوسیله آن بیمشان دهند.

«لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ» باشد که آنها بترسند و بر خلاف دستور عمل نکنند و امام باقر علیه السلام در حدیثى فرمود: این دستور مال وقتى بود که مردم زیاد شدند و خداوند آنها را مأمور فرمود تا جمعى بجهاد بروند و جمعى براى یاد گرفتن احکام دین در شهر بمانند، و جنگ روى نوبت باشد.

۲- از حسن و أبى مسلم نقل شده که گفته‏اند: دستور «تفقه» و «انذار»- یاد گرفتن احکام و بیم دادن مردم- هر دو مربوط بکوچ کنندگان و بیرون روندگان بسوى جنگ میباشد، و خداوند آنان را ضمن پیکار با دشمن مأمور بیاد گرفتن امور دینى نیز فرموده تا در بازگشت بشهر مردمى را که در شهر مانده‏اند بترسانند. و معناى «تفقه در دین»- که در آیه است- این میشود که اینان در ضمن پیکار با دشمن بصیرتى پیدا کرده و به پیروزى خود بر مردمان مشرک یقین نموده و نصرت دین خدا را از نزدیک ببینند، و چون بشهر بازگشتند افراد دیگر قوم خود را که در وطن مانده و در حال کفر بسر میبرند از جریان مطلع ساخته و یارى خدا را از پیغمبر و مؤمنان بدانها گوشزد کنند، و بدانها بفهمانند که از جنگ با پیغمبر و مردمان با ایمان طرفى نبسته و سودى عایدشان نمى‏شود، شاید بدینوسیله آنها از جنگ و قتال با پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- بیم کنند، و از سرنوشت کفار دیگر بر خویش بترسند.

و ابو مسلم بدنبال این قول گفته است: و بنا بر این براى کوچ‏کنندگان سه پاداش بوده: پاداش جهاد، و پاداش «تفقه در دین» و پاداش بیم دادن مردم خویش.

۳- وجهى است که جبائى گفته، و آن این است که گوید: «تفقه در دین» مربوط بکوچ کنندگان است، و معناى جمله چنین است: نشاید همه مؤمنان بنزد پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- کوچ کنند و سرزمینهاى خود را خالى بگذارند، بلکه باید از هر ناحیه ‏اى گروهى کوچ کنند تا سخن آن حضرت را بشنوند و دستورات دین را از او یاد گیرند و سپس بنزد قوم خود باز گردند، و احکام را باطلاع آنان برسانند و آنان را بیم دهند.

جبائى بدنبال این گفتار گوید: مقصود از «نفر» (کوچ کردن) بیرون رفتن براى تحصیل علم است، و اینکه آن را «نفر» نامیده بخاطر آن است که در این راه مجاهده و پیکار با دشمنان باید کرد.

قاضى ابو عاصم گوید: از این آیه مطلب دیگرى بدست آید که غربت (و دورى از وطن) خصوصیتى در تحصیل علم و فرا گرفتن احکام دین دارد، انسان میتواند در غربت چیزهایى یاد بگیرد که در وطن براى او میسر نیست.

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفَّارِ» یعنى با کفارى که با شما نزدیکند کار زار کنید چه از نظر نسب با شما نزدیک باشند و چه از نظر مکان و منزل.

حسن گوید: این قبل از دستور کار زار با همه مشرکین بود و دیگرى گفته: این حکم را در اینزمان نیز باید اجرا کرد، زیرا براى اهل هیچ شهرى شایسته نیست که بکار زار دشمنان دور دست بروند و نزدیکان را واگذارند زیرا اینکار منجرّ به زیان گردد، و چه بسا همین وضع آنان را از مسیر خود باز دارد جز آنکه میان مسلمانان و دشمنان نزدیکشان معاهده و پیمان صلح برقرار شده باشد که در اینصورت گذشتن از دشمنان نزدیک براى جنگ با دوردستان بهر نحو که زمامدار مسلمانان صلاح بداند مانعى ندارد.

و این آیه دلالت دارد که مردم هر ناحیه و مرزى- هر گاه از هجوم دشمن بر حدود اسلام بیم داشته باشند- بر آنها واجب است از خود دفاع کنند اگر چه امام عادلى نیز در میان آنها نباشد.

ابن عباس گوید: آنها به کارزار با دشمنان نزدیک و نزدیکتر مأمور شده بودند مانند بنى قریضه و بنى النضیر و أهل خیبر و فدک. ابن عمر گوید: آنها اهل روم بودند که در شام سکونت داشتند. و شام بمدینه نزدیکتر از عراق بود و هر گاه از حسن راجع به کار زار با روم و ترک و دیلم پرسش میشد این آیه را میخواند.

«وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَهً» و باید آنها در شما درشتى ببینند. ابن عباس گفته: «غلظت» در اینجا بمعناى شجاعت است. و مجاهد گفته: یعنى سختى، و حسن گفته: یعنى صبر و پایدارى در جهاد، و معناى آیه این است که اینان باید خلاف نرمش و رقت را که همان خشونت و سخت‏گیرى است از شما احساس کنند تا جلوگیر و مانع آنها گردد.

«وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ» و بدانید که خدا کمک کار و یاور آن کسانى است که از شرک پرهیز میکنند، و کسى که خدا یاور او باشد احدى بر او چیره و غالب نگردد.

در اینجا دوباره سخن از منافقان بمیان آورده فرماید:

«وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَهٌ …» و چون سوره‏اى از قرآن نازل گردد، برخى از این منافقان از روى انکار ببرخى دیگر گویند:

«أَیُّکُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِیماناً» این سوره بر ایمان کدامیک از شماها افزود؟ و برخى گفته‏اند: یعنى منافقان (از روى تمسخر) بمردمان با ایمانى که دچار ضعف ایمان هستند گویند: این سوره بر ایمان- یعنى بر یقین و بصیرت- کدامیک از شما افزود؟

«فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِیماناً» اما مؤمنان با اخلاص گذشته بر ایمانى که بخدا دارند تصدیق بدستورات و فرائض الهى نیز بر آن افزوده گردد، و این معنایى است که ابن عباس کرده است، و وجه زیادتى ایمان آنها به این است که آنان بدانچه قبلا نازل شده بود ایمان داشتند و آنچه نیز اکنون نازل گشته ایمان آورند (و تصدیق کنند) «وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ» و آنان خورسند گشته و یکدیگر را مژده دهند، و از نزول آن سوره چهره‏هاشان باز شده و خوشحالند.

«وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ …» و اما آنان که در دلشان بیمارى است یعنى تردید و نفاق است. نفاق و کفرى بر نفاق و کفرشان افزون گردد، زیرا اینان همانطور که در سوره‏هاى قبلى شک و تردید داشتند در این سوره نیز شک دارند، و همین معناى افزوده شدن و زیادى است.

و اینکه کفر در اینجا «رجس»- پلیدى- نامیده شده از روى مذمت آن و توجه به‏ این نکته است که همانطورى که اجتناب و دورى از پلیدیها لازم است پرهیز و اجتناب از کفر نیز لازم میباشد، و اینکه افزودن را بسوره نسبت داده (و فرموده است: آن سوره بر پلیدى آنان میأفزاید) بخاطر آن است که نزول سوره موجب افزوده شدن پلیدى آنان گردید و این مثل آنست که گویند: «کفى بالسلامه داء» (همان سلامتى براى درد و بیمارى تو کافى است) و شاعر نیز گفته: «و حسبک داء أن تصح و تسلما» (همین درد تو را کافى است که صحیح و سالم گردى).

«وَ ماتُوا وَ هُمْ کافِرُونَ» یعنى همان شک و تردیدى که اینان در مورد نزول سوره‏ها از جانب خداى تعالى داشتند منجر شد که آنها بر حال کفر بمیرند و ببدترین بازگشت باز گردند.

[سوره التوبه (۹): آیات ۱۲۶ تا ۱۲۹]

أَ وَ لا یَرَوْنَ أَنَّهُمْ یُفْتَنُونَ فِی کُلِّ عامٍ مَرَّهً أَوْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ لا یَتُوبُونَ وَ لا هُمْ یَذَّکَّرُونَ (۱۲۶) وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَهٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ هَلْ یَراکُمْ مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ (۱۲۷) لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ (۱۲۸) فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ (۱۲۹)

ترجمه:

آیا اینان نمى‏بینند که در هر سال یک بار یا دو بار آزمایش میشوند و باز هم پس از آن نه توبه کنند و نه پند گیرند (۱۲۶) و چون سوره‏اى نازل گردد برخى از آنها ببرخى (دیگر) نگاه کنند و (گویند) آیا کسى شما را مى‏بیند، آن گاه باز میگردند خدا دلهاشان را برگرداند که آنها مردمى هستند که فهم نمیکنند (۱۲۷) بحقیقت براى شما پیغمبرى از خودتان آمد که رنج بردن شما بر او گرانست و نسبت به (ایمان) و (نجات) شما بسیار حریص است و بمؤمنان رءوف و مهربانست (۱۲۸) اگر (از تو) روى بگردانند بگو خدا مرا بس است معبودى جز او نیست بدو توکل کنم که او پروردگار عرش بزرگ است (۱۲۹).

 

شرح لغات:

عزیز: بمعناى سخت. و عزیز در صفات خداى تعالى بمعناى منیع و نیرومندى است که هر چه بخواهد انجام دهد بر او گران نیست.

عنت: برخورد با رنج و آزارى است که سینه را تنگ کند.

توکل: واگذاردن کار است بخدا روى اطمینان و اعتماد بحسن تدبیر و کفایت او.

تفسیر:

سپس خداى سبحان این مطلب را یاد آورى فرموده که این منافقان از نظر و تدبر در چیزهایى که موجب تنبه و شایسته تدبر است رو گردانده و اعراض میکنند، و از اینرو فرماید:

«أَ وَ لا یَرَوْنَ أَنَّهُمْ یُفْتَنُونَ …» آیا این منافقان نمى‏دانند یا نمى‏بینند که مورد آزمایش و امتحان قرار گیرند.

«فِی کُلِّ عامٍ مَرَّهً أَوْ مَرَّتَیْنِ» در هر سالى یک بار یا دو بار به بیماریها و گرسنگى و این خود خبر دهنده مرگ است.

«ثُمَّ لا یَتُوبُونَ وَ لا هُمْ یَذَّکَّرُونَ» و با اینحال از گفته خود باز نگشته و متذکر نعمتهاى خدا که در وجود آنها است نیستند، و از ابن عباس و حسن نقل شده که گفته‏اند:

یعنى اینها بوسیله جهاد در رکاب رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- امتحان شوند، که نصرت و یارى خدا را که از پیغمبر فرموده مشاهده میکنند، و هم چنین ابتلاى دشمنان آن حضرت را بقتل و اسارت مى‏بینند .. و مجاهد گفته: یعنى بقحطى و گرسنگى امتحان شوند. و مقاتل گفته: بوسیله دریده شدن پرده و آشکار شدن خبث سریره و ناپاکى باطنشان امتحان گردند، و ضحاک گوید: بوسیله بلا و جلاى از وطن و نیامدن باران و از بین رفتن میوه‏ها.

«وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَهٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ» و چون در وقتى که حضور پیغمبر هستند سوره‏اى از قرآن نازل گردد شنیدن آن سوره را خوش ندارند و بهمدیگر مى‏نگرند، و اشاره مى‏کنند.

«هَلْ یَراکُمْ مِنْ أَحَدٍ» که آیا کسى شما را دید؟ و اینکه اینکار را مى‏کنند بدانجهت است که چون منافق و دورو هستند و ترس آن را دارند که کسى از حالشان مطلع گردد از اینرو با اشاره گفتگو مى‏کنند … و سپس برخاسته و میروند. و این نحو گفتگوى رمزى و اشاره‏اى براى آنست که مى‏ترسند آیه‏اى درباره‏شان نازل گردد و رسواشان سازد از اینرو بزبان چیزى نمى‏گویند و با چشم و اشاره با هم سخن گویند.

و برخى گفته ‏اند: معناى آیه این است که منافقان بیکدیگر نگاههاى طعن و انکار بقرآن میکردند و سپس بهم میگفتند: آیا احدى از مسلمانان ما را دیدار کرد، و چون یقین میکردند که کسى آنها را ندیده هر چه میتوانستند درباره طعن بقرآن میگفتند، و هر گاه میدانستند که شخصى آنها را دیده است خود دارى میکردند.

«ثُمَّ انْصَرَفُوا» سپس از مجلس روگردان میشده و میرفتند، و برخى گفته‏اند:یعنى از ایمان روگردان مى‏شدند.

«صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ» خدا دلهاشان را روگردان کند از آن بهره‏ هایى که مردمان با ایمان میبرند و بدان شادمان میشوند. و بعضى گفته‏اند: یعنى خدا دلهاى آنها را از رحمت و ثواب خویش محروم گرداند بکیفر رو گرداند نشان از ایمان بقرآن کریم و انصرافشان از مجلس پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله-. و برخى دیگر گویند: این جمله صورت نفرین دارد یعنى خدایشان خوار سازد که مستحق خوارى هستند، و نفرین خدا بر بندگان صورت تهدید دارد و خبر از دچار شدن بعذاب میدهد.

«بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ» و این بدانجهت است که اینان منظور خداى تعالى را از خطاب وى فهم نمى‏کنند زیرا دقت در آن نمى‏کنند.

«لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ» منظور از رسول: محمد- صلى اللَّه علیه و آله- میباشد یعنى پیغمبرى از جنس خودتان از بشر، و از عرب، و از بنى اسرائیل براى شما آمد، و این معنایى است که از سدّى نقل شده، و ابن عباس گوید: مخاطب در این آیه عربها هستند، و در میان عرب قبیله‏اى نیست جز آنکه با پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- از طریقى نسبت دارند.

و از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: منظور این است که آن حضرت از روى ازدواج صحیح بدنیا آمد و آلوده بوضع ناهنجار زمان جاهلیت نشده بود، و ابن عباس در حدیثى از رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- روایت کرده که آن حضرت فرمود:وضع ازدواجهاى نامشروع زمان جاهلیت در من تأثیرى نداشته و من از روى نکاح و ازدواج صحیحى چون ازدواج اسلام بدنیا آمدم.

و اینکه خداوند بر مردم منت نهاده که آن حضرت از جنس خود شما است جهتش روشن است، زیرا وقتى وضع ولادت و زادگاه و اصل و نسب او را دانستند و در کوچکى و بزرگى او را از نزدیک مشاهده کردند، و صداقت و امانت او را دانستند، و عملى که موجب نقصى در زندگى او باشد از وى سراغ نداشتند باید بهتر موجب پذیرفتن سخنان و انقیاد آنان در مقابل او گردد.

«عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ» و زیانى که در اثر ترک ایمان بشما میرسد بر وى دشوار و ناگوار است، و کلبى و ضحاک گفته‏اند: یعنى گناهانى که شما انجام میدهید بر وى سخت است، و قتیبى گفته: یعنى آنچه موجب رنج و زیان شما گردد بر او سخت و دشوار است، و ابن انبارى گوید: یعنى آنچه موجب هلاکت شما گردد.

«حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ» حسن و قتاده گفته‏اند: یعنى حریص است بر آن کسانى که ایمان نیاورده‏اند که بلکه ایمان آورند.

«بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ» نسبت بمؤمنان رءوف و مهربان است. و برخى گفته ‏اند:

«رءوف» و «رحیم» هر دو بیک معنى است، و رأفت شدت رحمت را گویند. و برخى گویند:یعنى نسبت بمطیعان رءوف و نسبت بگنهکاران رحیم است، و یا نسبت بخویشان رءوف و نسبت بدوستان رحیم است، نسبت بآنان که او را دیدار میکنند رءوف و نسبت بآنان که او را ندیده‏اند رحیم است.

و بعضى از گذشتگان گفته ‏اند: خداى سبحان براى هیچیک از پیغمبران دو نام از نامهاى خود را در یک جا جمع نکرده جز براى پیغمبر اکرم- صلى اللَّه علیه و آله- که فرمود: «… بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ» و درباره خود نیز فرمود: «إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ»«فَإِنْ تَوَلَّوْا» و اگر از حق و پیروى پیغمبر رو گردانده و از قبول آن سرپیچى نمودند و برخى گفته‏اند: یعنى اگر از تو و از اقرار کردن به نبوتت رو گردان شدند.

«فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ …» بگو خدا مرا بس است که او بر هر چیز قادر و توانا است، معبودى جز او نیست بر او توکل و اعتماد کرده و کارهایم را بدو واگذار میکنم.

«وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ» و او پروردگار عرش بزرگ است. و اینکه نام عرش را بالخصوص ذکر فرمود (با اینکه خدا پروردگار هر چیزى است) بخاطر بزرگداشت آن و بجهت آنست که وقتى خداوند پروردگار عرش با آن عظمت باشد پروردگار چیزهاى کوچکتر از آن نیز خواهد بود. ابو مسلم گفته: عرش بمعناى سلطنت و ملک است، یعنى پروردگار پادشاهى بزرگ در آسمانها و زمین. و بعضى گفته‏اند: این آیه آخرین آیه‏اى است که از آسمان نازل شد، و آخرین سوره کاملى که نازل گشت سوره برائه بود. و قتاده گفته:

آخرین آیه ‏اى که از آسمان نازل شد همین دو آیه بود.

«وَ طُبِعَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ» پیش از این معناى مهر خوردن بر دلها را بیان داشته ‏ایم.[۱]

و حسن گفته: آنها بحدى رسیده‏اند که هر که بدان حد برسد دلش یکسره بمیرد.

«فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ» اینان دیگر فرامین خدا و نواهى او را فهم نکنند و دلیل هاى او را تدبر ننمایند. سپس بدنبال این آیات پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- و مؤمنان را مدح فرموده گوید:

«لکِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ» مالهاى خود را در راه خدا و آنچه موجب خوشنودى او است انفاق کنند و با جانهاى خویش با کفار نبرد کنند. و پاداش این فرمانبردارى آنان از خدا و رسول او همانست که دنبالش فرماید:

«وَ أُولئِکَ لَهُمُ الْخَیْراتُ» ایشان را است خوبیها یعنى بهشت و نعمتهاى آن. و برخى گفته‏اند: خیرات: منافع و مدح و تعظیم در دنیا و ثواب و بهشت در آخرت است.

«وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» و اینان با رسیدن بدانچه میخواستند کامیابند.

«أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ» یعنى مهیا کرده و براى ایشان آفریده است.

«جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها» تفسیر این جمله در چند جا گذشت.

«ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» این است کامیابى بزرگ، و اینکه آن را به لفظ «عظیم» توصیف فرموده بخاطر همان دوام و عزت و شوکت آن است‏.

 

 

[سوره التوبه (۹): آیه ۹۰]

وَ جاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الْأَعْرابِ لِیُؤْذَنَ لَهُمْ وَ قَعَدَ الَّذِینَ کَذَبُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ سَیُصِیبُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ (۹۰)

ترجمه:

عذر جویان از اعراب (بادیه نشین بنزد تو) آمدند تا (براى تخلف از جهاد) بدانها اذن داده شود، و (هم چنین) کسانى که (در ادعاى ایمان خود) بخدا و رسول دروغ میگویند (در جهاد) باز نشستند، زود باشد برسد بکسانى از ایشان که کافر شده‏اند عذابى دردناک (۹۰).

 

 

 

تفسیر:

چون داستان تخلف کنندگان از جهاد در پیش گذشت خداى تعالى اعراب بادیه نشین آنان را بدو دسته تقسیم فرمود:

«وَ جاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الْأَعْرابِ» بیشتر مفسران گفته‏اند: یعنى عذر تراشان و بهانه جویانى که در واقع عذرى ندارند و مقصر هستند، و برخى چون ابن عباس گفته ‏اند:

منظور عذر داران هستند که براستى عذرى براى تخلف از جنگ داشته ‏اند و آنها گروهى از بنى غفار بودند.

وى براى اثبات سخن خود استدلال بجمله بعدى آیه کرده که فرماید: «وَ قَعَدَ الَّذِینَ کَذَبُوا …» و گفته است: خداوند دروغگویان منافقان را بدانها عطف کرده و این دلیل آن است که دسته نخست در بیان عذر خود راستگو و صادق بوده‏اند، و برخى گفته‏اند: یعنى آنان که خود را بصورت مردمان معذور در آورده و در حقیقت معذور نبودند.

«لِیُؤْذَنَ لَهُمْ» جبائى گفته: یعنى تا در تخلف از جهاد بدانها اجازه داده شود.

«وَ قَعَدَ الَّذِینَ کَذَبُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ» یعنى و گروهى از منافقان که در اظهار ایمان خود دروغ میگویند بى‏آنکه عذرى براى خود بیان کنند از رفتن بجهاد باز نشستند.

«سَیُصِیبُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ» ابو عمرو بن علا گفته: از این آیه معلوم گردد که هر دو دسته بدکار بوده‏اند، چه آن دسته که بدروغ عذرجویى کردند و چه آن دسته که بى‏عذر از جهاد تخلف نمودند.

 

 

[سوره التوبه (۹): آیات ۹۱ تا ۹۳]

لَیْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَى الْمَرْضى‏ وَ لا عَلَى الَّذِینَ لا یَجِدُونَ ما یُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ ما عَلَى الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (۹۱) وَ لا عَلَى الَّذِینَ إِذا ما أَتَوْکَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ ما أَحْمِلُکُمْ عَلَیْهِ تَوَلَّوْا وَ أَعْیُنُهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً أَلاَّ یَجِدُوا ما یُنْفِقُونَ (۹۲) إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَى الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ وَ هُمْ أَغْنِیاءُ رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَعْلَمُونَ (۹۳)

ترجمه:

بر ناتوان و نه بر بیماران و نه بر آنان که براى هزینه (سفر) چیزى ندارند در صورتى که براى خدا و رسول او خیر خواهى کنند باکى (از تخلف در جهاد) نیست (چون) که راهى (براى تعرض) بر ضد نیکوکاران نیست و خدا آمرزنده و مهربان است (۹۱) و نه بر آن دسته (از مؤمنانى) که چون بنزد تو آمدند تا (بر مرکبى) سوارشان کنى (در جواب) گفتى: چیزى که شما را بر آن سوار کنم ندارم و آنها (نیز بدنبال این جواب) با چشم گریان باز گشتند و محزون و غمگینند که چرا چیزى براى خرج کردن (و هزینه سفر) ندارند (۹۲) راه (تعرض و عقاب) بر آن کسانى است که با اینکه توانگرند از تو رخصت (ماندن) میخواهند، اینان راضى هستند که جزء بازماندگان (همچون زنان و کودکان) باشند و خدا بر دلهاشان مهر نهاده‏ که ایشان نمیدانند (۹۳).

 

شرح لغات:

نصح: اخلاص عمل از غش.

حمل: بمعناى دادن مرکبى از اسب و شتر و غیره.

فیض: لبریز شدن.

حزن: سوزش دل بخاطر از دست رفتن چیزى.

 

 

 

شأن نزول:

گویند: آیه اول درباره عبد اللَّه بن زائده- ابن ام مکتوم معروف- که در ضمن از چشم نابینا بود نازل شد که وى بنزد رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- آمده عرض کرد: اى رسول خدا من پیرى ناتوان و نابینا و لاغر اندام هستم و کسى هم که دستم را در راهها بگیرد ندارم آیا بمن اجازه ماندن در شهر را میدهى؟ حضرت در پاسخ او خاموش شد تا اینکه این آیه نازل گشت. و این سخنى است که ضحاک در تفسیر آیه گفته است.

و قتاده گفته: درباره عائد بن عمرو و یارانش نازل گشت.

و آیه دوم درباره «بکاؤن» (گریه کنندگان معروف) نازل گشت- و آنها هفت نفر بودند بنامهاى: عبد الرحمن بن کعب، عقبه بن زید، عمرو بن غنمه، و این سه نفر از بنى النجار بودند- و سالم بن عمیر، و هرم بن عبد اللَّه، و عبد اللَّه بن عمرو بن عوف، و عبد اللَّه بن مغفل- و این چهار نفر از مزینه هستند- اینان بنزد رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- آمده گفتند: اى پیغمبر خدا ما را بر مرکبى سوار کن (تا همراهت به جنگ بیائیم) چون که ما مرکبى نداریم، حضرت در پاسخشان فرمود: مرکبى ندارم.

و این تفسیرى است که ابو حمزه ثمالى براى آیه کرده است.

و محمد بن کعب و ابن اسحاق گویند: آیه درباره هفت تن از قبائل مختلف نازل شده که نزد آن حضرت آمده گفتند: بما کفش و مرکب بده … و مجاهد گفته: آنها گروهى از قبیله مزینه بودند.

و واقدى گفته: هفت تن از فقراى انصار بودند که چون گریستند دو تن آنها را عثمان بر مرکب خویش سوار کرد و دو تن را عباس بن عبد المطلب و آن سه تن دیگر را یامین بن کعب نضرى مرکب داد و بدین ترتیب آنان نیز بجنگ حاضر شدند، وى گفته است: مجموع افرادى که در جنگ تبوک همراه رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- آمدند سى هزار نفر بودند که ده هزار نفر آنها سواره بودند.

 

 

تفسیر:

«لَیْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ» یعنى آنان که زمین گیر و ناتوان هستند. چنان که ابن عباس گفته- و برخى گفته‏اند یعنى آنان که نیروى بیرون شدن را ندارند (چه از نظر جسمى و چه از سایر جهات).

«وَ لا عَلَى الْمَرْضى‏» یعنى دردمندان که دردشان جلوگیر آنها از بیرون شدن است.

«حَرَجٌ» یعنى سختى و تکلیفى در تخلف از جهاد و بیرون شدن با رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- (بر آنها نیست).

«إِذا نَصَحُوا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ» یعنى در صورتى که کارشان را از غش و تقلب خالص گردانند.

«ما عَلَى الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ» یعنى آن کس که کار نیکو کند راهى براى سر- کوفت دادن او در دنیا و عذابش در آخرت نخواهد بود، و برخى گفته‏اند: این آیه هر احسان کننده‏اى را شامل گردد چه آنکه هر کس بدیگرى احسان کند احسان او بنفس خود باشد، و احسان بخود بدانست که شخص رفتار نیکویى داشته باشد که بدان شایسته ستایش و ثواب گردد.

«وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ» و خدا آمرزنده است بدان که عذر عذر داران را پذیرفته و معذورشان داشته، و بدانها مهربان است که بیش از طاقت آنها چیزى برایشان واجب نکرده.

«وَ لا عَلَى الَّذِینَ إِذا ما أَتَوْکَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ …» و نیز باکى و تکلیفى نیست و راهى بر مذمت و عقاب نیست بر آن کسانى که چون بنزد تو آیند و بخاطر نداشتن مرکب و هزینه سفر درخواست مرکبى و هزینه راهى از تو کنند تا بدان وسیله در همراهى تو بجهاد حاضر شوند، تو در جواب آنها گویى: مرکبى که شما را بدان سوار کنم و چیزى که ترتیب کارتان را بدان بدهم ندارم.

«تَوَلَّوْا وَ أَعْیُنُهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ …» باز گشتند و چشمانشان در اثر اندوه و حزن اشگبار است که چرا مرکبى که بدان سوار شوند و چیزى که در راه خرج کنند ندارند تا بدانوسیله با شما بیرون شوند.

«إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَى الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ وَ هُمْ أَغْنِیاءُ» راه عتاب و تکلیف بر آن کسانى است که با وجود توانگرى و قدرت بر جهاد از تو رخصت ماندن میخواهند.

«رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ» تفسیرش در آیات پیش گذشت‏.

 

 

[سوره التوبه (۹): آیات ۹۴ تا ۹۶]

یَعْتَذِرُونَ إِلَیْکُمْ إِذا رَجَعْتُمْ إِلَیْهِمْ قُلْ لا تَعْتَذِرُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ أَخْبارِکُمْ وَ سَیَرَى اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى‏ عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَهِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (۹۴) سَیَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَکُمْ إِذَا انْقَلَبْتُمْ إِلَیْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ جَزاءً بِما کانُوا یَکْسِبُونَ (۹۵) یَحْلِفُونَ لَکُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یَرْضى‏ عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ (۹۶)

ترجمه‏

هنگامى که بسوى اینان باز گردید عذر پیش شما آرند. بگو عذر نیاورید که باورتان نکنیم و خدا ما را از أخبار شما آگاه ساخت، و زود است که خدا و رسول او (در آینده) عمل شما را ببینند و سپس بسوى جهان غیب و شهود باز گردید و او شما را بدانچه میکردید آگاه گرداند (۹۴) و بزودى هنگامى که بسویشان باز گردید براى شما قسم خواهند خورد تا از (جرم و گناهشان) چشم بپوشید، شما از آنها روى بگردانید که مردمانى پلید هستند و جایگاهشان بکیفر اعمالى که میکردند دوزخ خواهد بود (۹۵) اینها براى شما قسم میخورند که شما از آنها راضى شوید ولى اگر شما (هم) از آنها راضى شوید خدا از مردمان نافرمان (و عصیان پیشه) راضى نخواهد شد. (۶۹)

 

 

 

شأن نزول‏

از ابن عباس نقل شده که این آیات درباره جدّ بن قیس و معتب بن قشیر و یاران‏ آن دو از منافقان که جمعاً هشتاد نفر بودند نازل شد که چون رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- از جنگ تبوک بازگشت دستور داد تا کسى با آنها مجالست نکند و سخن نگوید.

و مقاتل گفته: درباره عبد اللَّه بن أبىّ نازل گشت که بنزد پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- آمده قسم خورد که از این پس در هیچ جنگى تخلف نکند و بدنبال قسمى که خورد از آن حضرت خواست تا از وى راضى شود.

 

 

تفسیر:

«یَعْتَذِرُونَ إِلَیْکُمْ إِذا رَجَعْتُمْ إِلَیْهِمْ» چون از جنگ تبوک بمدینه باز گردید اینان براى تخلف خود از جنگ عذرهاى باطل و دروغ براى شما آورند.

«قُلْ لا تَعْتَذِرُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکُمْ …» اى محمد بگو عذر نیاورید که در این گفتارتان شما را تصدیق نخواهیم کرد. چون که خداوند از حال و اخبار شما و حقیقت کارتان ما را با خبر ساخته و دروغ شما را میدانیم، و برخى گفته‏اند: منظور از این اخبار همانست که در آیه‏ «لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ ما زادُوکُمْ إِلَّا خَبالًا …»[۲] بیان فرموده.

«وَ سَیَرَى اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ» یعنى خدا و رسول او عمل شما را پس از این خواهند دید که آیا از نفاق خود توبه میکنید یا بر حال نفاق باقى میمانید. و برخى گفته‏اند:

معناى آیه آن است که خدا اعمال و تصمیمات آینده شما را میداند و پیغمبر خود را نیز از آنها بیاگاهاند بدانسان که گویا آنها را از نزدیک مى‏بیند و براى او دیدنى شود چنانچه در گذشته چنین کرد.

«ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى‏ عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَهِ» یعنى پس از مرگ بنزد خداى سبحانى که پنهان و عیان را میداند، و از پیدا و ناپیدا چیزى بر او پوشیده نیست باز خواهید گشت.

«فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» و او شما را بتمام اعمال و کردارتان آگاه کند چه خوب باشد و چه بد، و پاداش و کیفر تمامى آنها را خواهید دید.

«سَیَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَکُمْ إِذَا انْقَلَبْتُمْ إِلَیْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ» این منافقانى که از آمدن با شما تخلف کردند. چون بنزد آنها باز گردید براى شما قسم میخورند تا از جرم و گناهشان‏ درگذرید، و آنها را مورد توبیخ و سرزنش قرار ندهید.

«فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ» از آنها روى بگردانید و بصورت انکار و خشم از آنها اعراض کنید «إِنَّهُمْ رِجْسٌ» زیرا که آنها پلیدند و همانطور که از چیزهاى پلید و نجس اجتناب باید کرد از آنها نیز باید اجتناب کنید.

«وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ جَزاءً بِما کانُوا یَکْسِبُونَ» جایگاه و بازگشت آنها بکیفر نافرمانى هایى که کرده‏اند دوزخ است.

«یَحْلِفُونَ لَکُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ» اینان بخاطر اینکه جلب رضایت شما مردمان با ایمان را بکنند براى شما قسم میخورند.

«فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یَرْضى‏ عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ» ولى اگر شما هم بخاطر بى‏اطلاعیتان از حال آنها از ایشان راضى شوید خداى سبحان بخاطر آنکه از حال ایشان آگاه است از این دسته مردمى که از فرمانبردارى او سرپیچى کرده و نافرمانى نموده‏اند راضى نخواهد شد. و مقصود این است که رضایت شما در صورتى که خدا از آنان راضى نباشد براى آنها سودى ندارد، و این سخن را بدانجهت فرمود که کسى خیال نکند اگر مردمان با ایمان از آنها راضى شدند خدا هم از آنها راضى شده است.

و منظور از رویهم رفته آن است که با اینکه خدا از اینان نمیگذرد شایسته است که شما نیز از آنان نگذرید و راضى نشوید.

مطلب دیگرى که از این آیه استفاده میشود آن است که هر کس هدفش جلب رضایت مردم باشد و رضایت خداوند را منظور نداشته باشد خداوند مردم را نیز نسبت باو خشمگین سازد، چنانچه در حدیث از رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- آمده که آن حضرت فرمود: هر که رضایت خدا را بخشم مردم بجوید (و منظورش جلب رضایت خدا باشد اگر چه مردم نسبت بدو خشم کنند) خدا از او خوشنود گشته و مردم را نیز از او خوشنود سازد، و هر کس بوسیله خشم خداوند در صدد جلب رضایت مردم باشد هم خدا بر او خشم کند و هم مردم را نسبت باو خشمگین سازد.

 

 

[سوره التوبه (۹): آیات ۹۷ تا ۹۹]

الْأَعْرابُ أَشَدُّ کُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ أَلاَّ یَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (۹۷) وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ مَغْرَماً وَ یَتَرَبَّصُ بِکُمُ الدَّوائِرَ عَلَیْهِمْ دائِرَهُ السَّوْءِ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (۹۸) وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللَّهِ وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ أَلا إِنَّها قُرْبَهٌ لَهُمْ سَیُدْخِلُهُمُ اللَّهُ فِی رَحْمَتِهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (۹۹)

ترجمه:

اعراب بادیه نشین در کفر و نفاق سخت‏ترند و سزاوارترند بندانستن حدود و احکامى را که خدا بر پیغمبرش نازل کرده، و خدا دانا و فرزانه است (۹۷) و بعضى از اعراب بادیه نشین آنچه را (در راه دین و جهاد) خرج میکنند غرامت و زیان مى‏پندارند، و انتظار حوادث ناگوارى براى شما میکشند، در صورتى که حوادث ناگوار بر آنها است و خدا شنوا و دانا است (۹۸) و (در عوض) برخى دیگر از آن اعراب بادیه نشین بخدا و روز بازپسین ایمان دارند و آنچه را (در این راه) خرج میکند موجب تقرب بخدا و دعاى پیغمبر میداند، هان! بدانید که براستى همان مایه تقرب ایشان است و بزودى خدا آنها را در رحمت خویش داخلشان خواهد کرد و همانا خدا آمرزنده و مهربان است (۹۹).

 

 

شرح لغات:

اعراب: بادیه نشینان. و عرب دو دسته‏اند، عرب عدنان، و عرب قحطان، و چون‏ رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- از عدنان بود عرب عدنان بر آن دسته دیگر برترى دارد.

أجدر: شایسته‏تر و اساسى‏تر، از «جدر» بسکون دال گرفته شده که بمعناى اساس دیوار است.

مغرم: بمعناى غرم است و آن رسیدن زیان و ضرر بمال میباشد.

تربص: انتظار کشیدن و چشم براه بودن.

دوائر: جمع دائره و بمعناى حوادث روزگار است. و برخى گفته‏اند: دگرگونى و برگشت روزگار از حال نعمت به بلا است.

قربه: طلب ثواب و کرامت از خداى تعالى بخاطر خوش فرمانى.

 

 

 

تفسیر:

چون سخن منافقان بمیان آمد خداوند در این آیات بیان فرماید که منافقان بادیه نشین در نفاق سخت‏تر و نادانیشان نسبت باحکام خدا بیشتر است.

«الْأَعْرابُ أَشَدُّ کُفْراً وَ نِفاقاً» منظور اعراب بادیه نشین اطراف مدینه هستند، و اینکه کفر آنها سخت‏تر است بدانجهت است که آنها سخت دل‏تر و جفا کارتر از مردم شهرند و همچنین از شنیدن قرآن و بیم دادن پیمبر دورتر بودند- چنانچه زجاج گفته است- و معناى آیه آن است که بادیه نشینان اگر کافر یا منافق بودند در کفر و نفاق خود سخت‏تر از مردم شهر هستند بخاطر آنکه از دسترسى و استماع حجتهاى الهى و مشاهده معجزات و برکتهاى وحى دورند.

«وَ أَجْدَرُ أَلَّا یَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ …» و بدین ترتیب سزاوارترند که حدود الهى را در مورد حلال و حرام ندانند.

«وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ» و خدا به احوال آنان دانا است و درباره حکمى که نسبت بدانان میکند حکیم و فرزانه است.

«وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ مَغْرَماً» از بادیه نشینان منافق کسانى هستند که هر چه را در راه جهاد و راه خیر خرج میکند غرامت و زیان مى‏پندارد بخاطر آنکه بثوابى امیدوار نیست.

«وَ یَتَرَبَّصُ بِکُمُ الدَّوائِرَ» و انتظار حوادث بد روزگار و سرنوشتهاى ناپسند را در مورد شما دارند، زجاج و فراء گفته‏اند: انتظار مرگ یا کشته شدن مؤمنان را میبردند، و چشم براه مرگ پیغمبر- صلى اللَّه علیه و آله- بودند تا به آئین مشرکان باز گردند.

«عَلَیْهِمْ دائِرَهُ السَّوْءِ» ولى بلاء و حوادث بد بر آنها است، یعنى آنچه را انتظار میکشند خود سزاوارتر بدانند و براى همیشه مغلوبند.

«وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ» و خدا بگفتارشان شنوا است و به نیتهاى دل آنان دانا و آگاه است، و چیزى از گفتار و مقاصدشان بر خدا پوشیده نیست.

«وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ» و از همان اعراب بادیه نشین مردمانى هستند که اعتقادى سالم بخدا و روز جزا و بهشت و دوزخ دارند.

«وَ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللَّهِ» و آنچه را که در راه جهاد و راههاى دیگر خیرات خرج میکنند منظورشان فرمانبردارى در پیشگاه خدا و بزرگداشت فرمان او و مراعات حق وى میباشد، و یا بگفته بعضى: منظورشان تقرب بخدا است و در طلب ثواب و جلب رضایت او هستند.

«وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ» قتاده گفته: یعنى مترصد دعاى رسول خدا- صلى اللَّه علیه- و آله- بخیر و برکت براى خود هستند، و ابن عباس و حسن گفته‏اند: منظور از صلوات رسول استغفار آن حضرت است. و بهر صورت دعاى خیر آن حضرت را براى خود میخواهند.

«أَلا إِنَّها قُرْبَهٌ لَهُمْ» یعنى: دعاى خیر آن حضرت موجب تقرب آنها است که آنها را بثواب خدا نزدیک میسازد. و ممکن است مقصود این باشد که همان انفاق و خرج کردن آنها موجب تقرب آنان بخدا است.

«سَیُدْخِلُهُمُ اللَّهُ فِی رَحْمَتِهِ» و این وعده‏اى است که خداى سبحان بآنان داده که آنان را مورد رحمت خویش قرار دهد و در بهشت داخلشان میکند، و در این جمله مبالغه نیز هست به اینکه رحمت خدا بطور کامل آنها را فرا میگیرد و شاملشان میشود.

«إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ» و خدا آمرزنده گناهانشان میباشد و بفرمانبرداران خود مهربان است‏.


[۱] – تابعین بکسانى گویند که زمان رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- را درک نکرده و اصحاب آن حضرت را دیدار کرده‏اند.

[۲] – وسق شصت صاع است و هر صاعى قریب سه کیلو است، ضمناً باید دانست که براى اطلاع از تمامى حکم زکات و خصوصیات و فروع آن باید بکتب فقهى رجوع کرد، و در اینجا مؤلف بطور اجمال اشاره بچیزهایى که زکات در آنها واجب است کرده، و در تمام موارد زکات نیز نصاب اول آن را ذکر فرموده، و منظور از میوه‏جات هم لا بد خرما و مویز است، و گرنه در سایر میوه‏جات مستحبّ است و واجب نیست بشرحى که فقهاء در کتب فقهى متعرض شده‏اند.

[۳] – آیه ۱۱۸ از همین سوره.

[۴] – براى اینکه خواننده محترم بموضوع بحث و استدلال مؤلف بهتر آشنا شود توضیح( میدهیم: که دانشمندان علم کلام این بحث را در کتابهاى خود عنوان کرده‏اند که آیا عذاب مردمان با ایمانى که مرتکب گناهان کبیره شده‏اند دائمى است( مانند کفار) یا موقت است، و بیشتر نظریه دوم را پذیرفته‏اند که عذاب گنهکار دائمى نیست و موقت است، و از جمله دلیلهایى که براى مدعاى خود ذکر کرده‏اند همین است که خدا میتواند از شخص گنهکار بگذرد و کیفرش را ببخشد و چنان نیست که کیفر عمل لازمه عقلى و حتمى گناه باشد هم چنان که سوختن لازمه آتش است، بلکه( کیفر گناه، حقى است از حقوق خداى تعالى و قابل اسقاط، و اگر مشیتش تعلق گرفت میتواند بگذرد، و مؤلف بزرگوار براى اثبات اینمطلب به این آیه نیز استدلال کرده که میفرماید: کار گنهکاران و کیفر آنان بدست خدا است که بخواهد آنها را عذاب کند یا ببخشد.( این راجع بقسمت اول استدلال).

و در قسمت دوم نیز بحث شده است که وقتى شخص گنهکار از گناه خود توبه کرد آیا بر خدا واجب است توبه او را بپذیرد و کیفرش نکند یا واجب نیست و البته بمشیت او است، مؤلف مرحوم مانند بسیارى از علماى کلامى معتقد است که قبول توبه گنهکار بر خدا واجب نیست بلکه اگر قبول کند از باب تفضل و لطف است، و براى اثبات این سخن به این آیه استدلال کرده که در اینجا خدا میفرماید: کار آنها بدست خدا است که بخواهد عذابشان کند یا بخواهد آنها را ببخشد، و اگر قبول توبه بر او واجب بود تعلق بر مشیت و اراده خدا معنى نداشت.

[۵] – کیست که بخدا وام دهد وام دادن نیکویى.

[۶] – جان خود را در نزد پروردگارش بمعرض فروش میگذارم چون در تمامى خلق براى آن بهایى وجود ندارد.

[۷] – و بدان بهشت را خریدارى میکنیم و اگر بچیز دیگرى جز بهشت آن را بفروشم مغبون گشته‏ام.

[۸] – اگر در مقابل جان خود مال دنیایى بدست آورم با رفتن از دنیا آن بهاء و مال هم از دستم برود.

[۹] – چون بر میخیزم تا شبانه از نزدش بروم همچون مردى محزون آه و ناله سر میدهد.

[۱۰] – و چون منحرف گشتند خدا دلهاشان را منحرف کرد.( سوره صف آیه ۵)

[۱۱] – یعنى بدانها گفتم یقین کردند بدو هزار مرد مسلحى که سرانشان زره‏هاى فارسى پوشیده‏اند.

[۱۲] – آیه ۱۰۶.

[۱۳] – سوره بقره آیه ۱۷۶- ۱۷۷

[۱۴] – سوره احزاب آیه ۲۳

[۱۵] – سوره احزاب آیه ۵۳

[۱۶] – آیه بعدى همین آیه که در صفحه بعد با ترجمه و تفسیرش بیاید.

[۱۷] – غزوه بدان جنگهایى گویند که رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- خود در آن جنگ حاضر میشد، و سریه بدانها گویند که عده‏اى را مأمور رفتن بجنگ میکرد و خود در مدینه میماند و بگفته ابن اسحاق در سیره مجموع غزوات آن حضرت بیست و هفت غزوه و مجموع سرایا سى و هشت سریه بوده.

[۱] – یعنى در تفسیر آیه« خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ»- آیه ۷ از سوره بقره.

[۲] – آیه ۴۷ از همین سوره.

 

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۱۱، ص: ۲۵۰

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *