ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الکهف آیه۶۰– ۸۲

[سوره الکهف (۱۸): آیات ۶۰ تا ۶۴]

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِفَتاهُ لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً (۶۰)

فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَیْنِهِما نَسِیا حُوتَهُما فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً (۶۱)

فَلَمَّا جاوَزا قالَ لِفَتاهُ آتِنا غَداءَنا لَقَدْ لَقِینا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً (۶۲)

قالَ أَ رَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنا إِلَى الصَّخْرَهِ فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانِیهُ إِلاَّ الشَّیْطانُ أَنْ أَذْکُرَهُ وَ اتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً (۶۳)

قالَ ذلِکَ ما کُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلى‏ آثارِهِما قَصَصاً (۶۴)

ترجمه:

موسى به شاگرد خود گفت: براه خود ادامه دهم تا به محل تلاقى دو دریا رسم یا مدتى دراز به سر برم. همین که به محل تلاقى دو دریا رسیدند ماهى خود را فراموش کردند و ماهى راه خود را به اعماق دریا پیش گرفت و چون بگذشتند، به شاگرد خود گفت: صبحانه ما را بیاور که از این سفرمان خستگى بسیار دیدیم. گفت: آیا دیدى؟

وقتى که به آن سنگ پناه بردیم، ماهى را از یاد بردم و جز شیطان کسى آن را از یاد من‏ نبرد و راه عجیب خود را پیش گرفت.

گفت: این همان است که طلب مى‏کردیم و از راهى که آمده بودند، دوباره بازگشتند.

 

 

 

قرائت:

حفص «و ما انسانیه» و در سوره فتح‏ بِما عاهَدَ عَلَیْهُ‏ بضم ها و دیگران بکسر هاء قرائت کرده‏اند.

 

 

لغت:

لا ابرح: همواره. شاعر گوید:

و ابرح ما ادام اللَّه قومى‏ زحى البال منتطقاً مجیدا

یعنى: تا خداوند قوم مرا نگهدارد همواره من آسوده دلم و به ستایش آنها زبانم گویاست.

حقب: روزگار و زمان. جمع «احقاب» زجاج گوید: حقب، هشتاد سال است.

سرب: راه و مسلک. در لغت به معناى گودالى است در زمین که راه نجات در آن نباشد. کسى که در زمین راه پیمایى کند، «سارب» گویند. شاعر گوید:

انى سربت و کنت غیر سروب‏ و تقرب الاحلام غیر قریب‏

یعنى: چگونه رفتى؟ در حالى که تو رونده نبودى و نزدیک شدن به آرزوها ممکن نیست! نصب: تعب و رنج. وصب نیز به همین معنى است.

 

 

 

اعراب:

سرب: ممکن است این کلمه مفعول دوم «اتخذ» یا مفعول مطلق براى فعل محذوف باشد.

أَنْ أَذْکُرَهُ‏: در محل نصب و بدل از هاء «انسانیه» یعنى «ما انسانى ان اذکره الا الشیطان».

عجبا: ممکن است این کلمه از زبان یوشع یا از زبان موسى باشد. یعنى:«اعجب عجبا».

قصص: مصدر و جانشین حال. قصص یعنى: دنبال کردن اثر چیزى.

یکى از محققین گوید: «عجبا» به تقدیر «متعجبا» حال است و «قصصا» مفعول مطلق است براى فعل محذوف.

 

 

شأن نزول:

على بن ابراهیم، در تفسیر خود گوید: هنگامى که پیامبر بزرگ اسلام، قریش را از داستان اصحاب کهف، خبر داد، گفتند: ما را از داستان آن عالمى خبر ده که خداوند به موسى دستور داد که از وى تبعیت کند. او کیست و موسى چگونه از او پیروى کرد و داستانش چیست؟

 

 

مقصود:

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِفَتاهُ‏: بیشتر مفسران قرآن مجید، معتقدند که مقصود موسى بن عمران و مقصود از «فتى» یوشع بن نون است. علت اینکه: وى را جوان یا شاگرد موسى نامیده، این است که وى در سفر و حضر، همراه موسى بود و از او کسب دانش میکرد. برخى گویند: یوشع، خدمتگزار موسى بود. از اینرو موسى به او گفت: صبحانه ما را بیاور. او یوشع بن نون بن افرائیم بن یوسف بن یعقوب است.

محمد بن اسحاق گوید: موسایى که در طلب خضر بود، موسى بن میشا بن یوسف است که یکى از پیامبران بنى اسرائیل بوده است و او پیش از موسى بن عمران بوده است، لکن عقیده بیشتر مفسران این است که وى موسى بن عمران است. علاوه بر این، هر گاه در قرآن «موسى» گفته شود، منظور همان موسى بن عمران است، چنان که هر گاه «محمد» گفته شود، منظور پیامبر گرامى اسلام است.

على بن ابراهیم گوید: محمد بن على بن بلال براى من نقل کرد که یونس و هشام بن ابراهیم، اختلاف کردند که عالمى که موسى نزد او رفت، عالمتر بود یا موسى و آیا ممکنست در زمان موسى- که او حجت خدا بر مردم بود- کسى پیدا شود که حجت خداوند بر موسى باشد؟!

این مطلب را براى امام هشتم (ع) نوشتند. امام هشتم در پاسخ نوشت:

– موسى به سراغ آن عالم رفت و او را در جزیره‏اى از جزایر دریا پیدا کرد و بر او سلام کرد. در آن جزیره، سلام کردن معمول نبود، از اینرو مرد عالم از دیدن موسى و سلامش تعجب کرده، پرسید:

– تو کیستى:

گفت:

– من موسى بن عمرانم.

گفت:

– تو همان موسى بن عمران هستى که خداوند با او تکلم مى‏کند؟

پاسخ داد:

– آرى:

پرسید:

– چه کارى دارى؟

گفت:

– آمده‏ام که از آنچه آموخته ‏اى، مرا یاد دهى.

پاسخ داد:

– من به امرى گمارده شده ‏ام که ترا طاقت آن نیست! و تو به امرى گمارده شده ‏اى که مرا طاقت آن نیست!

لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ‏: من هم چنان از این راه میروم، تا وقتى که به محل تلاقى دریاى فارس و دریاى روم برسم. قتاده گوید: در جانب مغرب آن، دریاى فارس و در جانب مشرق آن، دریاى روم است. محمد بن کعب گفته است: طنجه و بروایتى دیگر: افریقیه است. آنجا محلى بود که قرار بود با خضر ملاقات کند.

أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً: یا اینکه مدتى دراز بسر برم. ابن عباس گوید: حقب، یعنى مدت دراز. مجاهد گوید: یعنى هفتاد سال. عبد اللَّه بن عمر گوید: یعنى هشتاد سال.

فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَیْنِهِما نَسِیا حُوتَهُما: همین که به محل تلاقى دو دریا رسیدند، ماهى خود را جا گذاشتند.

برخى گویند: یعنى ماهى خود را هنگامى که راه خود را گرفت و به اعماق دریا رفت- گم کردند. بنا بر این گم شدن ماهى را فراموش کردن آن نامیده است.

برخى گویند: ماهى را یوشع فراموش کرد. در عین حال مى‏گوید: موسى و یوشع ماهى را فراموش کردند. چنان که مى‏گویند: قوم، توشه خود را فراموش کردند. در حالى که فقط مسئول توشه، توشه را فراموش کرده است.

برخى گویند: هر دو فراموش کردند، زیرا یوشع فراموش کرد که ماهى را بردارد یا آنچه دیده، بموسى بگوید و موسى فراموش کرد که در باره ماهى چیزى به یوشع دستور دهد، بنا بر این هر دو، فراموش کرده‏اند. لکن هر کدام مطلبى را از یاد برده‏اند.

فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً: ماهى راه خود را در دریا گرفت و رفت.

گفته‏اند: موسى و همسفرش ماهى نمک زده ‏اى را- بقول ابن عباس- یا ماهى تازه ‏اى را- بقول حسن- با خود برداشتند و از کنار دریا براه افتادند تا به سنگى بزرگ رسیدند. در آنجا چشمه آبى بود که چشمه حیات مى‏ نامیدند. یوشع بر کنار چشمه نشست و وضو گرفت و مقدارى از آب چشمه، بماهى پاشید. ماهى زنده شد و خود را به آب انداخت. همین که وارد آب شد، دم خود را تکان مى‏داد و بهر سو مى‏رفت، آب منجمد مى‏شد.[۱]

فَلَمَّا جاوَزا قالَ لِفَتاهُ آتِنا غَداءَنا: همین که از آنجا گذشتند، موسى به همسفرخود گفت: صبحانه‏ مان را بیاور. گویند: آنها بقیه روز و شب را براه خود ادامه دادند، همین که صبح شد، موسى به یوشع گفت: صبحانه‏ مان را بیاور.

غداء یعنى صبحانه و عشى یعنى شام. انسان به صبحانه نیازمندتر است تا شام.

لَقَدْ لَقِینا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً: ما از سفر خویش رنج و خستگى دیدیم.

گویند: خداوند موسى را گرسنه کرد، تا بیاد ماهى بیفتد.

قالَ أَ رَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنا إِلَى الصَّخْرَهِ فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ‏: در این وقت، یوشع به موسى گفت: هنگامى که بر کنار سنگ بزرگ، منزل کردیم، ماهى را جا گذاشتم و فراموشش کردم و یادم رفت بتو بگویم ماهى را فراموش کرده‏ام. سپس زبان بعذر- خواهى گشوده، گفت:

وَ ما أَنْسانِیهُ إِلَّا الشَّیْطانُ أَنْ أَذْکُرَهُ‏: شیطان قصه ماهى را از یاد من برد. این جمله بعنوان عذرخواهى است زیرا اگر یوشع قصه ماهى را به موسى گفته بود، موسى از آنجا نمى‏گذشت و این همه خسته نمى‏شد.

وَ اتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً: منظره تعجب آورى پیش آمد. آب شکافته شد و ماهى در آن شکاف فرو رفت و شکاف هم چنان باقى ماند.

برخى گویند: کلمه «عجبا» از موسى است. یعنى: موسى از شنیدن این داستان اظهار تعجب کرد و گفت: چگونه ممکن است؟

ابن عباس گوید: یعنى موسى داخل آن شکاف شد و بدنبال ماهى براه افتاد، اما بطور تعجب آمیزى گم شده اصلى خود یعنى خضر را پیدا کرد.

قالَ ذلِکَ ما کُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلى‏ آثارِهِما قَصَصاً: موسى گفت: این همان علامتى است که ما براى یافتن خضر بدنبال آن بودیم. از همان راهى که آمده بودند، در حالى که یوشع از جلو و موسى از دنبالش حرکت میکرد، برگشتند، تا به محلى رسیدند که ماهى وارد آب شده بود.***

 

 

 

اینک اصل داستان:

سعید بن جبیر از ابن عباس نقل کرده است که: ابى بن کعب میگفت: روزى پیامبر خدا سخنرانى کرد و فرمود:

– روزى موسى در میان بنى اسرائیل، بپا ایستاده، سخنرانى میکرد. از او پرسیدند:

– داناترین مردم کیست؟

پاسخ داد:

– من خداوند او را مورد سرزنش قرار داده، به او وحى کرد:

– مرا در محل تلاقى دو دریا، بنده ‏اى است از تو عالمتر.

موسى گفت:

– آیا ممکن است او را ببینم؟

خطاب رسید:

– یک ماهى در زنبیل بگذار و حرکت کن.

موسى به اتفاق یوشع براه افتاد تا به سنگ رسید. در آنجا قدرى خوابیدند.

ماهى در زنبیل به جنبش در آمد و در دریا افتاد و دریا شکافته شد. خداوند آب دریا را از پر کردن شکاف، منع کرد و آب همچون طاقى بر سر ماهى قرار گرفت. وقتى که بیدار شدند، یوشع فراموش کرد که موسى را از ماجراى مطلع گرداند. بقیه آن روز و شب، راهپیمایى کردند، تا بامداد فردا. موسى به یوشع گفت:

– صبحانه‏ مان را بیاور که از این سفر رنجور شدیم.

موسى وقتى احساس خستگى کرد که از جایى که خداوند امر کرده بود، گذشت.

یوشع گفت:

– همان وقت که بکنار سنگ رسیدیم، ماهى را فراموش کردم …

ماهى در حفره ‏اى خالى از آب، قرار گرفته و موسى و یوشع در شگفت مانده بودند.

موسى گفت:

– این همان چیزى بود که ما بدنبال آن بودیم.

از همان راهى که آمده بودند، بازگشتند تا به کنار سنگ رسیدند. در آنجا مردى را که دیدند که بدن خود را با یک تکه پارچه پوشیده بود. موسى به او سلام کرد.

خضر گفت:

– تو کیستى؟

گفت:

– من موسى هستم.

گفت:

– موساى بنى اسرائیل؟

گفت:

– آرى، آمده ‏ام که از تو تعلیم بگیرم.

خضر گفت:

– تو صبر ندارى که با من باشى. مرا خداوند علمى بخشیده، که بتو نبخشیده است و ترا علمى داده، که به من نداده است.

موسى گفت:

– خواهى دید که انشاء اللَّه صبر خواهم کرد و از فرمان تو خارج نخواهم شد.

خضر گفت:

– اگر میخواهى از من تبعیت کنى، حق ندارى از کارهایى که من انجام میدهم، سؤال کنى تا وقتى که خودم ترا از راز آن کارها آگاه سازم.

آن گاه از کنار دریا براه افتادند. یک کشتى آماده حرکت بود. از سرنشینان کشتى خواستند که آنها را هم سوار کنند. آنها خضر را شناختند و هر دو را بدون کرایه سوار کردند.

همین که سوار کشتى شدند، خضر یکى از تخته ‏هاى کشتى را با تیشه، کند.

موسى گفت:

– اینها بدون کرایه، ما را سوار کرده‏اند. چرا کشتى آنها را سوراخ کردى؟

ممکن است همه آنها غرق شوند! راستى که کار زشتى کردى! خضر گفت:

– مگر نه گفتم: ترا یاراى آن نیست که با من باشى و صبر کنى! موسى گفت:

– مرا در مقابل فراموشکاریم مورد مؤاخذه قرار نده و بر من سخت مگیر.

پیامبر خدا فرمود: موسى گفتار خضر را فراموش کرده بود. در این وقت گنجشکى بر کنار کشتى نشست و منقار خود را در آب فرو برد و کمى آب برداشت. خضر به موسى گفت:

– علم من و تو در برابر علم خدا مثل قطره آبى است که این گنجشک برداشت، در برابر دریا.

سپس از کشتى پیاده شدند و از کنار دریا براه افتادند. رسیدند به پسر بچه ‏اى که با بچه‏ ها مشغول بازى بود. خضر سر پسر بچه را از بدن جدا کرد و او را کشت.[۲] موسى گفت:

– آیا خون بیگناهى را ریختى؟ چه کار ناپسندى انجام دادى؟

خضر گفت:

– آیا نگفتم: ترا طاقت آن نیست که با من باشى.

موسى گفت:

– این کار، بدتر از کار اولى است. اما اگر باز هم در باره کارها بتو اعتراض کردم، دیگر با من رفاقت مکن.

تا اینکه بدیوارى رسیدند که منحرف شده بود، خضر و موسى، دیوار را راست کردند. موسى که حوصله ‏اش سر رفته بود، گفت:

– این مردم از ما پذیرایى نکردند و غذایى بما ندادند، میخواستى- لا اقل- مزد این زحمت را از آنها بگیرى.

خضر گفت:

– اکنون. وقت جدایى من و تو فرا رسیده است.

پیامبر اسلام فرمود:

– کاش موسى صبر کرده بود تا خداوند سرگذشت آنها را براى ما تا آخر بیان میکرد.

سعید بن جبیر مى‏گوید:

– ابن عباس آیات مربوط به این داستان را اینطور قرائت میکرد:

– و کان امامهم ملک یأخذ کل سفینه صالحه غصبا … و اما الغلام فکان کافرا و کان ابواه مؤمنین.

اصحاب ما نیز روایت کرده‏اند که امام صادق (ع) قرائت میکرد:کل سفینه صالحه غصبا

همین مطلب از امام باقر (ع) روایت شده است. حضرت باقر (ع) مى‏فرمود:قرائت على (ع) همین است.

 

 

 

[سوره الکهف (۱۸): آیات ۶۵ تا ۷۵]

فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَهً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً (۶۵)

قالَ لَهُ مُوسى‏ هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً (۶۶)

قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً (۶۷)

وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً (۶۸)

قالَ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِی لَکَ أَمْراً (۶۹)

قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلا تَسْئَلْنِی عَنْ شَیْ‏ءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً (۷۰)

فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَکِبا فِی السَّفِینَهِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً (۷۱)

قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً (۷۲)

قالَ لا تُؤاخِذْنِی بِما نَسِیتُ وَ لا تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً (۷۳)

فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِیا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّهً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً (۷۴)

قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً (۷۵)

ترجمه:

آنها به بنده‏اى از بندگان ما رسیدند که رحمتمان را بر او نازل کرده و از جانب خود به او دانش داده بودیم. موسى به او گفت: آیا ترا تبعیت کنم تا از آنچه آموخته‏اى، بمنظور رشد و هدایت بمن بیاموزى؟ گفت: تو هرگز نمى‏توانى همراه من باشى و صبر کنى! چگونه مى‏توانى در برابر کارى که از رمز آن خبر ندارى، صبر کنى؟ گفت: بخواست خدا مرا شکیبا مى‏یابى و از فرمان تو سرپیچى نخواهم کرد. گفت: اگر مرا تبعیت کنى، در باره هیچ چیز از من سؤال نکن، تا خودم براى تو توضیح دهم. هر دو براه افتادند، تا اینکه سوار کشتى شدند و خضر کشتى را سوراخ کرد! گفت:

آیا کشتى را سوراخ کردى که سرنشینانش را غرق کنى؟! کارى زشت مرتکب شدى! گفت: نگفتم که ترا یارى صبر با من نیست؟! گفت: مرا در برابر آنچه فراموش کردم، مؤاخذه مکن و بر من سخت مگیر. هر دو براه افتادند تا اینکه به پسرى برخوردند و خضر او را کشت. موسى گفت: آیا بیگناهى را که قتلى مرتکب نشده بود، بقتل رسانیدى؟! کارى ناپسند انجام دادى! گفت: نگفتم که ترا یاراى صبر با من نیست!؟

 

 

قرائت:

رشد: ابو عمرو و یعقوب بدو فتحه و دیگران بضم راء و سکون شین خوانده‏اند.

ابو على گوید: هر دو بیک معنى هستند.

فلا تسألنى: در قرائت اهل مدینه و شام به تشدید نون و در قرائت دیگران به سکون نون آمده است. در قرائت اول نون تأکید ثقیله آورده شده است.

لیغرق اهلها: کوفیان- بجز عاصم- بفتح یاء و راء و رفع «اهلها» و دیگران طبق متن قرائت کرده‏اند. لکن قرائت متن را بهتر دانسته‏اند، زیرا اسناد فعل به مخاطب است.

زکیه: کوفیان و شامیان و سهل، بهمین صورت و دیگران «زاکیه» خوانده‏اند.

نکر: اهل مدینه- بجز اسماعیل- و ابو بکر و یعقوب و سهل و ابن ذکوان‏ بدو ضمه و دیگران بضم نون و سکون کاف خوانده‏اند. سکون کاف، بنا بر تخفیف است.

 

 

 

لغت:

امر: حادثه بزرگ. شاعر گوید:

قد لقى الاقران منى نکرا داهیه دهیاء ادا امرا

یعنى: همگنان از من، حادثه‏اى بزرگ و دشوار و ناگوار، دیدند.

 

 

اعراب:

رشداً: مفعول له یا به تقدیر «للرشد» یا مفعول به براى «تعلمنى»

عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ‏: حال از «اتبعک» خبرا: مفعول مطلق.

 

 

مقصود:

فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا: موسى و رفیقش، بیکى از بندگان ما برخوردند که بر روى سنگى مشغول نماز بود. او بلیا بن ملکان معروف به خضر بود. علت اینکه او را خضر نامیده‏اند، این است که هر جا نماز مى‏خواند، سبز و خرم مى‏شد. در روایت است که روى بر پوستینى نشسته بود که از زیر آن سبزه‏ها رسته بودند. بروایتى دیگر بر حصیرى سبز نشسته بود. موسى به او سلام کرد و پاسخ شنید و او را بنام پیامبر بنى- اسرائیل مخاطب ساخت. موسى گفت:

– از کجا فهمیدى که من کیستم؟ کى بتو گفت: که من پیامبر هستم؟

در باره این «عبد» اختلاف شده است. برخى گویند: فرشته‏اى بود که موسى مأموریت یافت علوم باطنى را از وى فرا بگیرد. بیشتر مفسرین معتقدند که او بشر بوده است. جبائى و دیگران گویند: او پیامبر بوده، زیرا جایز نیست که پیامبر از غیر پیامبر، پیروى کند و از او چیزى بیاموزد. در این صورت از قدر او کاسته مى‏شود. ابن اخشید تجویز مى‏کرد که پیامبر نباشد، بلکه بنده صالحى باشد که علوم باطنى نزد او بودیعت گذاشته شده است. این مطلب صحیح نیست.

 

 

پرسش:

آیا ممکن است که در زمان موسى پیامبرى داناتر از وى باشد؟

 

 

پاسخ:

ممکن است خضر از بعضى جهات، عالمتر از موسى باشد و موسى تنها از همان- جهت، محتاج به شاگردى او باشد و الا موسى از جهات دیگر عالمتر از وى بوده است.

آتَیْناهُ رَحْمَهً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً: او بنده‏اى بود که ما او را نبوت- و بقولى طول حیات- بخشیده و از علم غیب او را تعلیم داده بودیم. این معنى از ابن عباس است. امام صادق مى‏فرماید: او را علمى بود که در الواح تورات، براى موسى نوشته نشده بود. موسى گمان مى‏کرد همه چیزهایى که مورد احتیاج اوست در تابوت او هست و همه علوم در الواح تورات نوشته شده است.

قالَ لَهُ مُوسى‏ هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً: موسى به او گفت: آیا از تو پیروى کنم تا مرا دانشى بیاموزى که موجب رشد و پرورش باشد؟ قتاده گوید: اگر کسى از لحاظ علمى بمرتبه بى‏نیازى مى‏رسید، حتماً همراز و همسخن خداوند، موسى، به این مرتبه نائل مى‏شد. لکن موسى با این پیشنهاد، خضر را مورد تعظیم قرار داده، زیرا راضى شد که از وى متابعت کند و از علوم او فرا بگیرد. رشد، عبارت است از علوم دینى که انسان را بسوى حق ارشاد کند. برخى گفته‏اند: علم به- آن الطاف دینى است که بر مردم مخفى هستند.

قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً: مرد عالم، در جواب موسى گفت: ترا صبر و طاقت پیروى و تعلیم از من نیست. یعنى چنین صبرى بر تو دشوار است، علت این است که موسى بظاهر امور نگاه مى‏کرد و خضر به باطن امور، از اینرو براى موسى صبر کردن دشوارى داشت.

وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً: چگونه در برابر کارى که بر حسب ظاهر، پیش تو ناپسند است، صبر خواهى کرد؟! حال آنکه از باطن و حقیقت آن بى‏خبر هستى. از این جمله بر مى‏آید که مقصود اثبات بى‏صبرى موسى بطور مطلق‏ نیست. بلکه مقصود این است که چون از باطن کارهاى خضر بى‏خبر است، صبر نمى‏کند.

قالَ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِی لَکَ أَمْراً: موسى در پاسخ وى گفت: بخواست خدا، خواهى دید که صبر مى‏کنم و در برابر دستور تو به مخالفت نمى‏پردازم.

زجاج گوید: از اینکه موسى براى طلب علم، بتکاپو پرداخت، بر مى‏آید که هیچکس نباید از طلب علم خوددارى کند، اگر چه پیامبر باشد و بحد اعلاى دانش، رسیده باشد و همچنین احدى نباید از تواضع در مقابل کسى که عالمتر است، خوددارى کند. موسى صبر خود را به مشیت خداوند، مشروط ساخت، زیرا ظاهراً فکر مى‏کرد که صبر خواهد کرد و در عین حال احتمال مى‏داد که نتواند صبر کند، از اینرو صبر خود را مشروط به مشیت خدا کرد تا اگر نتوانست صبر کند، دروغ نگفته باشد.

قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلا تَسْئَلْنِی عَنْ شَیْ‏ءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً:خضر گفت: اگر از من متابعت مى‏کنى، از کارهایى که انجام مى‏دهم و بنظر تو ناپسند است، سؤال نکن، تا خودم تفسیر آن را براى تو بگویم.

فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَکِبا فِی السَّفِینَهِ خَرَقَها: سپس از کنار دریا براه افتادند، تا اینکه براى گذشتن از دریا خواستند سوار یک کشتى شوند. صاحب کشتى که خضر را مى‏شناخت، آنها را سوار کرد. هنگامى که سوار شدند، خضر کشتى را سوراخ کرد و آب داخل کشتى شد. برخى گفته‏ اند: دو تا از تخته ‏هاى کشتى را بیرون آورد و موسى بوسیله لباسش سوراخ کشتى را بست.

قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها: و از روى انکار و مخالفت، به خضر گفت: آیا کشتى را سوراخ کردى که سرنشینان آن را غرق کنى؟ اینکه مى‏گوید: سرنشینان را و نمى‏گوید: ما را، بخاطر مهربانیى است که پیامبران نسبت بمردم دارند. سپس به او گفت:

لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً: کارى بس زشت، انجام دادى!

قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً: خضر گفت: آیا هنگامى که‏ مى‏خواستى از من متابعت کنى، بتو نگفتم که نمى‏توانى در مقابل کارهاى من صبر کنى؟

موسى بیاد شرط خود افتاد!

قالَ لا تُؤاخِذْنِی بِما نَسِیتُ‏: از اینرو پوزش خواست و گفت: غافل شدم و یادم رفت که باید خاموش باشم و زبان به اعتراض نگشایم. برخى در اینجا نسیان را به معناى غفلت و فراموشى نگرفته ‏اند، بلکه به معناى ترک دانسته‏ اند. در این صورت، یعنى از اینکه سفارش ترا ترک کردم، مرا مورد مؤاخذه قرار مده.

وَ لا تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً: و نسبت بمن سختگیر نباش و با من مدارا کن که تحمل و پذیرش کارهاى تو براى من دشوار است.

فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِیا غُلاماً فَقَتَلَهُ‏: آن گاه از کشتى خارج شدند و براه افتادند. علت اینکه فقط از موسى و خضر گفتگو مى‏کند و نام همسفر موسى را نمى‏برد، این است که وى تابع موسى است. یا اینکه ممکن است از آنها دنبال مانده باشد و همین احتمال بهتر است. در بین راه به پسر بچه‏اى که با بچه‏ها مشغول بازى بود، برخوردند. خضر کاردى کشید و پسر بچه را کشت. این پسر بچه، از همه بچه‏هاى دیگر، زیباتر بود. اصم گوید: جوانى بود، گاهى در ادبیات عرب، به مرد «غلام» گفته شده است. شاعر گوید:

شفاها من الداء العضال الذى بها غلام اذا هز القناه سقاها

یعنى: مردى که با حرکت دادن نیزه، او را سیرآب کرد، از بیمارى سخت نجاتش داد.

قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّهً بِغَیْرِ نَفْسٍ‏: موسى گفت: چرا شخص بى‏گناهى را که مرتکب قتل نشده بود بقتل رساندى؟! ابو عمرو بن علا گوید: «زاکیه» کسى است که گناهى نکرده و «زکیه» کسى است که از گناه توبه کرده است. تغلب گوید: معناى «زکیه» مبالغه‏ آمیزتر از «زاکیه» است. برخى گفته‏اند: «زاکیه» در بدن و «زکیه» در دین است.

لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً: با این قتلى که مرتکب شدى، کارى کردى که از نظر شرع ناپسند است! موسى چنان تحت تأثیر قتل پسر بچه قرار گرفته بود که بى‏اختیار زبان به اعتراض و انتقاد گشود.

قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً: خضر گفت: آیا نگفتم که نمى‏توانى همراه من باشى و صبر کنى؟! این جمله را خضر باز تکرار مى‏کند، تا او را متذکر سازد که طبق قرار نخست، باید هم چنان خاموش و تماشاگر صحنه باشد!

 

 

 

[سوره الکهف (۱۸): آیات ۷۶ تا ۸۲]

قالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْ‏ءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً (۷۶)

فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا أَتَیا أَهْلَ قَرْیَهٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُما فَوَجَدا فِیها جِداراً یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ فَأَقامَهُ قالَ لَوْ شِئْتَ لاتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً (۷۷)

قالَ هذا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً (۷۸)

أَمَّا السَّفِینَهُ فَکانَتْ لِمَساکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها وَ کانَ وَراءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَهٍ غَصْباً (۷۹)

وَ أَمَّا الْغُلامُ فَکانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً (۸۰)

فَأَرَدْنا أَنْ یُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَیْراً مِنْهُ زَکاهً وَ أَقْرَبَ رُحْماً (۸۱)

وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَهِ وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ یَسْتَخْرِجا کَنزَهُما رَحْمَهً مِنْ رَبِّکَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذلِکَ تَأْوِیلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً (۸۲)

ترجمه:

موسى گفت: اگر بعد از آن ترا از چیزى سؤال کنم، با من رفاقت مکن که از جانب من معذور خواهى بود. آن گاه براه افتادند تا بقریه‏اى رسیدند و از اهل قریه، طعامى خواستند. و اهل قریه از پذیرایى آنها خوددارى کردند. در آنجا دیوارى یافتند که مى‏خواست منهدم شود. خضر دیوار را تعمیر کرد و استحکام بخشید. موسى گفت: اگر مى‏خواستى، در برابر این کار مزد مى‏گرفتى. خضر گفت: این است جدایى میان من و تو. بزودى تفسیر آنچه نتوانستى بر آن صبر کنى، براى تو شرح مى‏دهم:

اما کشتى از مستمندانى بود که در دریا کار مى‏کردند. خواستم معیوبش کنم، زیرا بدنبال ایشان پادشاهى بود که کشتى‏ها را به غصب مى‏گرفت. اما پسر بچه، پدر و مادرش مؤمن بودند، بیم داشتیم که طغیان و کفرش آنها را گرفتار سازد. خواستیم خداوند فرزندى پاکتر و مهربانتر به آنها ببخشد. اما دیوار، از دو بچه یتیم بود که پدرى صالح داشتند و در زیر دیوار گنجى نهفته بود که به آنها تعلق داشت. خدایت اراده کرد که آنها به سن رشد برسند و گنج خود را استخراج کنند و این رحمتى است که از خدایت. این کار را بفرمان خویش نکردم. این است توجیه کارهایى که نتوانستى در مقابل آنها صبر کنى!

 

 

 

قرائت:

یعقوب- بروایت روح و زید- «فلا تصاحبنی» و دیگران «فلا تصاحبنى» خوانده‏اند.

اولى یعنى: «رفیق من نباش» و دومى یعنى: «اگر خواستم رفیق من باشى با من رفاقت نکن».

لدنى: اهل مدینه و ابو بکر- بنقل از عاصم- بدون تشدید و دیگران با تشدید خوانده‏اند. لکن قرائت دوم بهتر است، زیرا براى حفظ سکون نون بهتر است پیش از یاء یک نون اضافه شود.

لتخذت: ابن کثیر و اهل بصره به کسر خاء و بدون تشدید و دیگران بفتح خاء و تشدید خوانده‏اند. عاصم و ابن کثیر ذال را ظاهر و دیگران ادغام کرده‏اند. ابو زید گوید: «اتخذ» و «تخذ» بیک معنى است.

یبدلهما: اهل مدینه و ابو عمرو به تشدید دال و دیگران به سکون خوانده‏اند.

یکى از باب افعال و یکى از باب تفعیل و از لحاظ معنى بیکدیگر نزدیکند.

رحم: ابو جعفر و ابن عامر و عاصم و عباس و یعقوب و سهل بضم حاء و دیگران به سکون خوانده‏اند. هر دو بمعناى رحمت هستند، شاعر گوید:

یا منزل الرحم على ادریس‏ و منزل اللعن على ابلیس‏

اى کسى که بر ادریس رحمت و بر ابلیس لعنت مى‏فرستى.

 

 

 

لغت:

انقضاض: فرود آمدن سریع.

وراء: پشت سر. گاهى هم بمعناى جلو استعمال مى‏شود. شاعر گوید:

أ ترجو بنو مروان سمعى و طاعتى‏ و قومى تمیم و الفلاه ورائیا

یعنى: آیا بنى مروان از من انتظار شنیدن و فرمانبرى دارند، حال آنکه قوم من تمیم و بیابان در پیش روى من است؟

برخى گفته‏اند: به این معنى در زمان مى‏آید نه مکان و برخى گفته‏اند: در مورد چیزهایى که پشت و رو ندارد، بکار مى‏رود.

ارهاق: فرا گرفتن و پوشیدن چیزى.

 

اعراب:

هذا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ‏: تکرار بین براى تأکید است. یعنى «هذا فراق بیننا».

مساکین: غیر منصرف است.

رَحْمَهً مِنْ رَبِّکَ‏: نصب آن به تقدیر فعل محذوف است. یعنى «فعلنا ذلک للرحمه» در این صورت مفعول لاجله است و ممکن است مفعول مطلق باشد.

 

 

 

مقصود:

قالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْ‏ءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِی‏: موسى در جواب خضر گفت:

اگر بعد از این در باره چیزى از تو سؤال و اعتراض کنم، نگذار که با تو رفاقت کنم.

قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً: در صورتى که باز هم اعتراض کنم، تو معذور خواهى بود و همانطورى که گفتى: من نمیتوانم در برابر کارهاى تو صبر داشته باشم. در روایت است که پیامبر گرامى اسلام، این آیه را تلاوت کرد و فرمود: پیامبر خدا، موسى حیا کرد. اگر صبر کرده بود، هزار کار عجیب از خضر مشاهده مى‏کرد.

 

فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا أَتَیا أَهْلَ قَرْیَهٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُما:سپس براه افتادند تا اینکه- بقول ابن عباس- به انطاکیه رسیدند. ابن سیرین و محمد ابن کعب گویند: به ایله رسیدند. برخى گفته‏اند: بیک شهر ساحلى بنام ناصره رسیدند. علت اینکه مسیحیان را «نصارى» گفته‏اند، بخاطر انتساب بهمین شهر است.

این قول از امام صادق (ع) روایت شده است. بهر صورت، از مردم شهر طلب غذا کردند و آنها از اینکه این دو مسافر خسته را به مهمانى بپذیرند، خوددارى کردند، ابى بن کعب از پیامبر گرامى اسلام روایت کرده است که: مردم قریه، مردمى پست و تنگ- نظر بودند، از امام صادق (ع) روایت شده است که مردم قریه، از مهمانى کردن موسى و خضر خوددارى کردند و تا روز قیامت هم کسى را مهمانى نخواهند کرد.

فَوَجَدا فِیها جِداراً یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَ‏: در آنجا دیوارى را مشاهده کردند که در شرف خراب شدن بود. بدیهى است که دیوار داراى تصمیم و اراده نیست. بنا بر این تعبیر «یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ» مجازى و تشبیه به کسى است که تصمیم دارد کارى را بزودى‏ انجام دهد. در ادبیات عرب، چنین تعبیرى زیاد آمده است. شاعر گوید:

یرید الرمح صدر ابى براء و یرغب عن دماء بنى عقیل‏

یعنى: نیزه، سینه ابى براء را اراده مى‏کند و از خون بنى عقیل اعراض دارد.

فَأَقامَهُ‏: خضر دیوار را تعمیر کرد و استحکام بخشید.

قالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً: نظر به اینکه مردم شهر از اطعام ایشان بخل ورزیده بودند و خضر دیوارى را که مشرف بر انهدام بود تعمیر کرد، موسى در شگفت فرو رفت و گفت: مى‏خواستى در برابر این کار از آنها مزد بگیرى تا بتوانیم بوسیله آن خود را سیر کنیم.

قالَ هذا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ‏: خضر گفت: اکنون وقت جدایى میان من و تو فرا رسیده است. بقولى: یعنى این سخن تو باعث شد که میان من و تو جدایى بیفتد.

سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً: سپس گفت: بزودى پرده از روى راز کارهایى که انجام دادم و تو نتوانستى شکیبایى داشته باشى و از سؤال و اعتراض خوددارى کنى، بر مى‏دارم.

أَمَّا السَّفِینَهُ فَکانَتْ لِمَساکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها وَ کانَ وَراءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَهٍ غَصْباً: علت سوراخ کردن کشتى این بود که این کشتى متعلق به عده‏اى افراد تهیدست بود که بوسیله آن امرار معاش مى‏کردند.

بر سر راه آنها پادشاهى بود که کشتى‏هاى سالم و بى‏عیب را غصب مى‏کرد. من کشتى را معیوب کردم تا شاه غاصب و طماع، از آن چشم بپوشد. این معنى از قتاده و ابن عباس و کلمه «وراء» به معناى پیش رو گرفته شده است. از ابن عباس نقل شده است که اگر شاه غاصب، پشت‏سر ایشان بود، کشتى از خطر گذشته بود. معلوم مى‏شود جلو ایشان بوده و خطر آنها را تهدید مى‏کرده است. خضر مى‏گوید: من کشتى را سوراخ کردم تا هنگامى که شاه، کشتى را معیوب بنگرد، از بردن آن چشم بپوشد. لکن صاحبان کشتى با یک قطعه تخته، کشتى را اصلاح و از آن استفاده مى‏برند.

برخى گفته‏اند: احتمال مى‏دهیم که شاه غاصب، پشت‏سر آنها بوده و در موقع‏ بازگشت، کشتى را غصب مى‏کرد. این مطلب را خضر مى‏دانست ولى صاحبان کشتى نمى‏دانستند.

وَ أَمَّا الْغُلامُ فَکانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَیْنِ‏: پسر بچه‏ اى را که بقتل رسانیدم، بعلت این بود که کافر بود و پدر و مادرش مؤمن بودند.

فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً: دانستیم که اگر باقى بماند، طغیان و کفر او پدر و مادر را هم گرفتار مى‏کند. این جمله از کلام خداست، نه از کلام خضر.

ممکن است این کلام از خود خضر باشد. یعنى: بیم داشتیم که پدر و مادر خود را بطغیان و کفر وادارد، زیرا مرتکب کارهایى مى‏شد که آنها را بدفاع و تعصب وادار مى‏کرد.

و بخاطر او دست بکارهایى مى‏زدند که کفر و طغیان و تجاوز از حد شمرده مى‏شد. برخى گویند: یعنى دوست نداشتیم که پسر از راه سرکشى و کفر، پدر و مادر را به گناه و ستم وادار کند.

فَأَرَدْنا أَنْ یُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَیْراً مِنْهُ زَکاهً وَ أَقْرَبَ رُحْماً: خواستیم خداوند بجاى او فرزندى بایشان بدهد که از حیث دین و پاکى و شایستگى، بهتر از او باشد و در باره آنها رحم و محبت بیشترى از خود نشان دهد، برخى گویند: براى اینکه مشمول مهربانى ایشان قرار بگیرد، شایسته‏تر باشد. مطرف گوید: بخدا سوگند، مى‏دانیم که روز ولادت او پدر و مادر خوشحال و روز قتل او محزون شدند. اگر این طفل باقى مى‏ماند، موجب هلاک پدر و مادر مى‏شد، مرد مؤمن باید به قسمت الهى راضى باشد، زیرا قضاى الهى براى مؤمن بهتر است از آنچه خودش بخواهد. انسان باید بقضاى الهى راضى باشد و بداند که آنچه را خدا خواسته و او نمى‏پسندد، بحالش بهتر و سودمندتر است. باید از خداوند طلب نیکى کرد و به قضاى او راضى شد. در روایت است که: خداوند در عوض بآنها دخترى داد که از او هفتاد پیامبر بوجود آمد. برخى گفته‏اند: آن دختر بهمسرى یکى از انبیاء در آمد و از او پیامبرى بدنیا آمد که بدست او امتى هدایت شد.

از قضیه کشتن این پسر بچه برمیآید که خداوند باید به بندگان خود لطف‏ داشته باشد، زیرا از آیه استفاده مى‏شود که این کار، تدبیرى بود از جانب خداوند و خلاف آن جایز نبود. از سوى دیگر از این آیات استنباط مى‏شود که: هر گاه خداوند علم داشته باشد که انسان در یک حالت، دچار فساد و گمراهى مى‏شود، از لحاظ حکمت، بر او واجب است که آن حالت را تغییر دهد، تا او را از سقوط در فساد و گمراهى حفظ کند (بشرطى که انسان اهل ایمان و از سقوط در فساد و گمراهى بیزار باشد.)

 

پرسش ۱:

اگر نظیر علمى که براى خضر پیدا شد، براى ما هم پیدا شود، آیا جایز است که مرتکب قتل بشویم؟

 

 

پاسخ:

چنین علمى جز براى انبیا حاصل نمى‏شود و اگر- فرضاً- براى ما هم حاصل شود، قتل جایز است.

 

 

پرسش ۲:

خداوند قادر بود که پسر بچه را- بدون اینکه خضر او را بکشد- بمیراند و بحیاتش خاتمه دهد. در این صورت خضر هم مورد ملامت موسى واقع نمى‏شد. پس چرا خضر را بقتل او وادار کرد؟!

 

پاسخ:

۱- خداوند عالم بود که بقاى پدر و مادر وى بر ایمان، تنها از راه کشتن این طفل، امکان دارد، از اینرو فرمان داد که خضر او را بکشد.

۲- هر گاه باقى ماندن پسر بچه، موجب فساد باشد، خداوند مخیر است که او را از راه مرگ یا از راه قتل از میان بردارد. اگر چه قتل، با اینکه براى مقتول آزار است، پاداشهایى در بردارد که آن آزار را جبران مى‏کند. بلکه چند برابر آزارى که دیده، اجر مى ‏برد، بنا بر این، کشته شدن بقدرى منافع بزرگ در بردارد که گویا مقتول بخاطر تحمل آن آزارى ندیده و درد و رنجى متحمل نشده است.

 

وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَهِ وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما:علت اینکه دیوار را تعمیر کردم، این بود که بدو طفل یتیم تعلق داشت و در زیر آن گنجى نهفته بود. گنج، طلا و نقره و چیزهاى دیگر است.

ابن عباس و سعید بن جبیر و مجاهد گویند: در این گنج صحیفه‏ هایى از علوم مدفون بود. قتاده و عکرمه گویند: طلا و نقره بود. مختار جبایى و روایت ابو الدرداء از پیامبر گرامى نیز همین است.

ابن عباس و حسن گویند: لوحى زرین بود که بر آن نوشته بود:

– شگفتا، کسى که به قدر ایمان دارد، چگونه محزون مى‏شود؟! کسى که به روزى ایمان دارد، چگونه رنج مى‏برد؟! کسى که بمرگ یقین دارد، چگونه شاد مى‏شود؟! کسى که بحساب ایمان دارد، چگونه غفلت مى‏کند؟! کسى که دنیا و تحولات آن را نسبت بمردم دیده، چگونه به آن اطمینان پیدا مى‏کند؟! خدایى جز خداى یکتا نیست و محمد فرستاده خداست.

همین مطلب از امام صادق (ع) نیز روایت شده و در پاره‏اى از روایات کم و زیاد دارد. این مطلب هر دو قول اول را متضمن است، زیرا دلالت دارد بر اینکه در زیر دیوار لوحى از زر و بر آن حکمتى ثبت شده بود. پس هم مال بود و هم علم!

وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً: ابن عباس گوید: در اینجا خداوند مى‏فرماید: علت حفظ گنج شایستگى پدر آن دو طفل بود، اما از شایستگى بچه ‏ها چیزى گفته نشده است. از امام صادق ع روایت شده است که میان این دو طفل و آن پدر صالح، هفت واسطه بود. پیامبر گرامى اسلام فرمود: خداوند بشایستگى مرد مؤمن، فرزند و فرزند زاده و اهل خانه خودش و خانه ‏هاى اطرافش را اصلاح مى‏کند و بخاطر گرامى بودن در پیشگاه خداوند، همه آنها در حفظ خدا خواهند بود.

فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ یَسْتَخْرِجا کَنزَهُما رَحْمَهً مِنْ رَبِّکَ‏:اراده خداوند بر این بود که آنها رشد پیدا کنند و بتوانند نیک و بد خود را تشخیص دهند و مال خود را حفظ کنند. پس از آنکه به چنین مرحله ‏اى نائل شدند، از برکت‏ نعمت و لطف خداوند، گنج خود را استخراج کنند و مورد استفاده قرار دهند. مقصود خضر این است که به موسى تفهیم کند که هر کارى انجام داده است، بخاطر لطف پروردگار به آن دو بچه یتیم و پدر ایشان بوده است.

وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی‏: این کار را من به میل خودم انجام ندادم، بلکه به امر خداوند متعال بود. ابن عباس گوید: مقصود خضر این است که از جانب خداوند این مطلب براى من کشف شد و من انجام دادم.

ذلِکَ تَأْوِیلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً: آنچه براى تو بیان کردم، تفسیر و توجیه کارهایى بود که مشاهده آنها براى تو دشوار بود و مورد انکار قرار مى‏دادى.

ابو على جبائى گوید: جایز نیست که هنوز خضر زنده باشد، زیرا اگر زنده بود، مردم او را مى‏ شناختند و از جاى او مطلع مى‏ شدند، علاوه بر این بعد از پیامبر ما پیامبرى نیست.

لکن این حرف صحیح نیست، زیرا براى خداوند مقدور است که او را زنده نگاه دارد. بخصوص که- باجماع مسلمین و غیر مسلمین- کارهاى انبیا معمولا بر خلاف عادت است. همچنین مانعى ندارد که او در میان مردم باشد و او را ببینند و نشناسند.

اینکه مى‏گوید: بعد از پیامبر ما پیامبرى نیست، صحیح است. لکن نبوت خضر، پیش از نبوت پیامبر ماست. شریعت او نیز- اگر شریعت خاصى داشته- با شریعت ما نسخ شده است و اگر شریعت دیگرى را هم تبلیغ مى‏کرده، باز بوسیله شریعت ما نسخ شده و ایراد جبائى غیر وارد است.

_______________________________________

[۱] داستان آب حیات یا چشمه حیات، دلیل قاطعى ندارد. از ظاهر این آیه خواسته‏اند استفاده کنند که ماهى زنده شد و به اعماق دریا رفت. لکن ظاهر آیه، چنین دلالتى ندارد. ممکن است بنا بعللى ماهى بیجان در آب افتاده و در اعماق دریا مخفى شده باشد. رجوع شود به تفسیر المیزان ۱۳/ ۳۶۶ اگر چه مطالب این داستان پر شکوه قرآنى، سراسر حیرت‏انگیز و خارق عادت است. بنا بر این ممکن است قضیه زنده شدن ماهى هم واقعیت داشته باشد چنان که در برخى از روایات هم به آن اشاره شده است. استفاده این مطلب از جمله فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً بعید نیست.

[۲] کارى که خضر کرد، بر حسب ظاهر، آدمکشى و ناروا بود، اما در واقع عین صواب بود.

مولوى در داستان شاه و کنیزک و کشته شدن مرد زرگر بدست حکیم، چنین گوید:

کشتن آن مرد بر دست حکیم‏ نه پى اومید بود و نه ز بیم‏
او نکشتش از براى طبع شاه‏ تا نیامد امر و الهام اله‏
آن پسر را کش خضر ببرید حلق‏ سر آن را در نیابد عام خلق‏
آنکه از حق یابد او وحى و جواب‏ هر چه فرماید بود عین صواب‏
آنکه جان بخشد اگر بکشد رواست‏ نایب است و دست او دست خداست‏
همچو اسماعیل پیشش سر بنه‏ شاد و خندان پیش تیغش جان بده‏

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۱۵

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *