کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره طه آیه۱-۲۴

۲۰- سوره طه- مکیّه

۱- النّوبه الاولى‏

(۲۰/ ۲۴- ۱)

قوله تعالى:

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ». بنام خداوند فراخ بخشایش مهربان.

«طه» (۱) اى محمّد اى مرد پاک راست راه.

«ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏» (۲) قرآن بر تو نه از براى آن فرو فرستادیم تا تو رنجور تن باشى بى‏خواب‏

«إِلَّا تَذْکِرَهً لِمَنْ یَخْشى‏» (۳) [نفرستادیم‏] مگر در یاد دادنى آن کس را که مرا داند و از من ترسد.

«تَنْزِیلًا مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ» فرو فرستاده از آن کس که بیافرید زمین را،

«وَ السَّماواتِ الْعُلى‏» (۴) و آسمانهاى زبرین را.

«الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏» (۵) رحمن بر عرش مستوى شد.

«لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ» او راست هر چه در آسمانهاى و زمینها،

«وَ ما بَیْنَهُما» و آنچه میان هر دو،

«وَ ما تَحْتَ الثَّرى‏» (۶) و آنچه در زیر زمین.

«وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ» و اگر بلند گویى سخن،

«فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى‏» (۷) او مى‏داند نهان و آنچه نهان تر نهان.

«اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» اوست که نیست جز او خدا،

«لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏» (۸) او راست نامهاى نیکو.

«وَ هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ مُوسى‏» (۹) آمد بتو سخن از موسى و قصّه او.

«إِذْ رَأى‏ ناراً» آنکه که آتش دید.

«فَقالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا» زن خویش را گفت درنگ کنید.

«إِنِّی آنَسْتُ ناراً» که من از دور آتشى دیدم،

«لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْها بِقَبَسٍ» تا مگر من شما را پاره‏اى آتش آورم،

«أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدىً» (۱۰) یا بر روشنایى آن آتش راه یابم.

«فَلَمَّا أَتاها» چون آمد بآن آتش.

«نُودِیَ یا مُوسى‏» (۱۱) آواز دادند او را که یا موسى.

«إِنِّی أَنَا رَبُّکَ» من خداوند توام،

«فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ» نعلین از پاى بیرون کن،

«إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً» (۱۲) تو بوادى مقدسى، [آن وادى پاک کرده و برو آفرین کرده‏].

«وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ» و من بگزیدم ترا، [از خلق زمین پیغامبرى را]

«فَاسْتَمِعْ لِما یُوحى‏» (۱۳) گوش میدار سخنى که با تو گفته آید و بگوش تو رسانیده آید.

«إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ» من که منم اللّه‏ام،

«لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِی» نیست خدا مگر من مرا پرست،

«وَ أَقِمِ الصَّلاهَ لِذِکْرِی» (۱۴) و نماز بپاى مى‏دار یاد کرد مرا [بر دوام دار].

«إِنَّ السَّاعَهَ آتِیَهٌ» رستاخیز آمدنى است،

«أَکادُ أُخْفِیها» کامید من که آن پنهان دارید [از خود تا بخلق رسد]

«لِتُجْزى‏ کُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعى‏» (۱۵) تا پاداش دهند هر تنى را بآنچه میکرد.

«فَلا یَصُدَّنَّکَ عَنْها» باز مگرداند ترا از گرویدن برستاخیز،

«مَنْ لا یُؤْمِنُ بِها» آن کس که ناگرویده است بآن،

«وَ اتَّبَعَ هَواهُ» و بر پى دل آورد خویشست

«فَتَرْدى‏» (۱۶) که تباه شوى‏

«وَ ما تِلْکَ بِیَمِینِکَ یا مُوسى‏» (۱۷) و آن چه چیز است بدست راست تو اى موسى؟

«قالَ هِیَ عَصایَ» گفت آن عصاى منست،

«أَتَوَکَّؤُا عَلَیْها» ایستاده بر آن خسبم

«وَ أَهُشُّ بِها عَلى‏ غَنَمِی» و باین عصا برگ درخت بر گله خویش ریزم،

«وَ لِیَ فِیها مَآرِبُ أُخْرى‏» (۱۸) و مرا درین عصا کارها است و بآن نیازها [جز از خفتن بر او و علف ریختن بر گوسفندان‏].

«قالَ أَلْقِها یا مُوسى‏» (۱۹) اللَّه تعالى فرمود او را بیفکن [آن عصا را اى موسى‏]

«فَأَلْقاها» بیفکند آن را،

«فَإِذا هِیَ حَیَّهٌ تَسْعى‏» (۲۰) پس چون در نگرست آن را مارى دید نهیب مى‏برد،

«قالَ خُذْها وَ لا تَخَفْ» گفت بگیر عصاى خویش و مترس،

«سَنُعِیدُها سِیرَتَهَا الْأُولى‏» (۲۱) باز بریم آن را بسان پیش.

«وَ اضْمُمْ یَدَکَ إِلى‏ جَناحِکَ» دست خویش را با بر خویش آر و بازوى خویش،

«تَخْرُجْ بَیْضاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ» تا بیرون آید سپید روشن بى‏پیسى،

«آیَهً أُخْرى‏» (۲۲) نشان دیگر [از عصا].

«لِنُرِیَکَ مِنْ آیاتِنَا الْکُبْرى‏» (۲۳) تا ترا نمائیم و دهیم از نشان‏هاى بزرگ خویش.

«اذْهَبْ إِلى‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى‏» (۲۴) بفرعون شوکه او بس شوخ و بى‏راه و ناپاکست.

 

 

النّوبه الثانیه

 

این سوره طه بعدد کوفیان صد و سى و دو آیتست، و بعدد بصریان صد و سى و پنج آیت است، و هزار و سیصد و چهل و یک کلمه و پنج هزار و دویست و چهل و دو حرف است.

جمله بمکّه فرو آمده مگر یک آیت‏ «وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ»، بقول بعضى مفسّران این یک آیت در مدنیات شمرند که بدر مدینه فرو آمد و درین سوره سه آیت منسوخست: «وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضى‏ إِلَیْکَ وَحْیُهُ» نسخها قوله: «سَنُقْرِئُکَ‏ فَلا تَنْسى‏». دیگر «فَاصْبِرْ عَلى‏ ما یَقُولُونَ». سوّم‏ «قُلْ کُلٌّ مُتَرَبِّصٌ فَتَرَبَّصُوا». این هر دو آیت منسوخند بآیت سیف. و در فضیلت این سوره ابو هریره روایت کند از مصطفى (ص) که گفت: انّ اللَّه عزّ و جلّ قرأ طه و یس قبل ان خلق آدم بالف عام فلمّا سمعت الملائکه القرآن قالوا طوبى لامّه ینزل هذا علیها و طوبى لاجواف تحمل هذا، و طوبى لالسن تکلّم بهذا».

و عن الحسن ان النّبی (ص) قال: «لا یقرأ اهل الجنّه من القرآن الّا طه و یس».

و روى‏ کلّ القرآن موضوع عن اهل الجنه فلا یقرءون منه الّا سوره یس و طه فانّهم یقرءونهما فى الجنّه»

و روى عن ابى امامه قال: «قال رسول اللَّه (ص): «من قرأ سوره طه، اعطى یوم القیامه ثواب المهاجرین و الانصار»

و عن معقل بن یسار قال: «قال رسول اللَّه (ص): «اعطیت طه و الطّواسین من الواح موسى»

«طه» بکسر طا و هاء، قراءت حمزه و کسایى و ابو بکر است، و بفتح طا و کسر هاء، قراءت ابو عمرو و بضمتین قراءت باقى! و اقوال مفسّران در تفسیر این مختلف است. مجاهد گفت و حسن و عطا: طه یعنى- یا رجل.

این لغت حبشه است و لغت سریانیان بقول قتاده، و لغت نبطیه بقول سعید بن جبیر، و مراد باین رجل محمّد مصطفى (ص) است. و این بجواب بو جهل و النضر بن الحارث فرو آمد که مصطفى را در کثرت عبادت و شدّت مجاهدت مى‏دیدند پیوسته در قیام شب و عبادت روز گفتند:«یا محمّد انّک لتشقى بترک دیننا»،دین ما بگذاشتى لا جرم بدبخت و رنجور تن گشتى، ربّ العالمین گفت: یا رجل یا محمّد «ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏». قومى گفتند طه‏ نامیست از نامهاى خداوند عزّ و جلّ. قومى گفتند نام قرآنست قومى گفتند نام سوره است بدلیل آن خبر که:«انّ اللَّه عزّ و جلّ قرأ طه و یس».

عطا گفت نامى است از نامهاى مصطفى (ص) در قرآن.

و روایت کنند که پیغامبر را در قرآن هفت نامست:محمّد و احمد و طه و یس و المزمّل و المدّثر و عبد اللَّه.

و گفته ‏اند طا در حساب جمل نه است و ها پنج، جمله چهارده باشد یعنى یا ایّها البدر، و در شواذ خوانده ‏اند طه بسکون هاء و هو امر من وطئى الّا انّ الهمزه قلبت هاء نحو هیّاک و ایّاک، و المعنى طا الارض بقدمیک.

خبر درست است از مغیره بن شعبه که: رسول خدا (ص) چندان نماز کرد که بشب پایهاى مبارکش آماس گرفت. و آورده ‏اند که بر یک پاى بایستادى‏ و نماز کردى و این در ابتداء اسلام بود پیش از نزول فرائض و تعیین نماز پنج گانه، او را گفتند:لم تفعل ذلک و قد غفر اللَّه لک ما تقدم من ذنبک و ما تأخره؟

چرا این میکنى و اللَّه تعالى گناهان تو آمرزیده است گذشته و آینده؟ رسول (ص) جواب داد:«ا فلا اکون عبدا شکورا؟»

من وى را بنده سپاس دار نباشم؟ پس ربّ العالمین تخفیف وى را آیت فرستاد «طه» اى- طئى الارض بقدمیک. اى محمد هر دو پاى بر زمین نه و این همه رنج بر خود منه که ما رنج بى‏طاقت از بنده نخواهیم، طاعت معروفه خواهیم، خدمتى بچم‏ راهى میانه نه افراط و نه تفریط. همانست که گفت: «وَ ابْتَغِ بَیْنَ ذلِکَ سَبِیلًا»- «وَ عَلَى اللَّهِ قَصْدُ السَّبِیلِ» راه میانه را روى باللّه تعالى است و کردار میانه بپسند اللَّه تعالى است.

«ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏» اى- لتتعب و لتتکلّف ما لا طاقه لک به من العمل.پس از آنکه این آیت فرو آمد رسول خدا نماز شب مى‏کرد لختى بر پاى ایستاده لختى نشسته لختى دراز لختى سبک.

«إِلَّا تَذْکِرَهً لِمَنْ یَخْشى‏» اى- لکن انزلناه تذکره و موعظه للمؤمنین. جایى دیگر گفت: «تَبْصِرَهً وَ ذِکْرى‏ لِکُلِّ عَبْدٍ مُنِیبٍ» تذکره در یاد دادنست و تبصره فرا دیدار دادن. جایى دیگر گفت: «وَ إِنَّهُ لَتَذْکِرَهٌ لِلْمُتَّقِینَ» یادگار را تذکره گویند زیرا که بسبب آن غایب در یاد آید. و بسبب آن فراموش در یاد آید، اللَّه تعالى جایها قرآن را یادگار خواند، یعنى تذکره و این بر سه وجه است: یا از عقوبت چیزى یاد میکند، یا امید در یاد بنده دهد، یا از کرم و لطف و عطف خود چیزى یاد کند، تا مهر خود در یاد بنده دهد. «لِمَنْ یَخْشى‏» یعنى لمن یخشى اللَّه فینتفع به و خص من یخشى بالذّکر لانتفاعه به.

قوله: «تَنْزِیلًا» اى- نزّله اللَّه تنزیلا. و قیل بدل من التذکره، و هو مصدر ارید به الاسم یعنى منزلا. «مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَ السَّماواتِ الْعُلى‏»- قیل و هو جمع العلیا کالکبرى و الکبر یقال و سماء علیا و سماوات على. و العلیا تأنیث الاعلى قوله: «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏» وقف بعضهم على العرش ثمّ استأنف، فقال استوى له ما فى السماوات و ما فى الارض، و الاستواء فى اللغه- العلوّ و الاستقرار.

و قال ابو عبیده: استوى اى- علا و لا یزاد فى تفسیره من فعل اللَّه عزّ و جلّ على قول مالک بن انس حین سئل عنه فقال: الاستواء معلوم و الکیف مجهول و الایمان به واجب و السّؤال عنه بدعه. و عن محمد بن نعمان قال: دخل رجل على مالک بن انس فقال یا با عبد اللَّه «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏» کیف استوى؟ فاطرق مالک و جعل یعرق.

ثمّ قال: الاستواء منه غیر مجهول، و الکیف فیه غیر معقول، و الایمان به واجب، و السؤال عنه بدعه و لا احسبک الّا ضالا، اخرجوه عنّى. و عن ابن عباس قال: العرش لا یقدر قدره احد. و عن ابن مسعود قال: ما بین الکرسى الى الماء مسیره خمس مائه عام، و العرش فوق الماء، و اللَّه فوق العرش، لا یخفى علیه من اعمالکم شی‏ء.

و عن کعب الاحبار قال: قال اللَّه عزّ و جلّ: «انا اللَّه فوق عبادى و عرشى فوق جمیع خلقى و انا على عرشى، ادبر امر عبادى لا یخفى علىّ شی‏ء من امر عبادى فى سمائى و ارضى، و ان حجبوا عنّى فلا یغیب عنهم علمى.» و عن على بن حسن بن شقیق قال:قلت لعبد اللَّه بن المبارک، کیف نعرف ربّنا؟ قال: فوق سبع سماوات على العرش بائن من خلقه.

و فى الخبر الصّحیح‏ انّ اعرابیّا قال یا رسول اللَّه جهدت الانفس و جاعت‏ العیال، و هلکت الانعام، فاستسق لنا ربّک فانا نستشفع بک على اللَّه و نستشفع باللّه علیک.

فقال رسول اللَّه (ص): «و یحک تدرى ما تقول؟ و سبّح رسول اللَّه فما زال یسبّح حتى عرف ذلک فى وجوه اصحابه. ثمّ قال و یحک انّه لا یستشفع باللّه على احد من خلقه، شأن اللَّه اعظم من ذلک. و یحک أ تدرى ما اللَّه؟ انّ اللَّه عزّ و جلّ على عرشه، و انّ عرشه على سماواته، و انّ سماواته على ارضیه هکذا، و قال باصبعه مثل القبه».

و عن ابى هریره انّ رسول اللَّه (ص) قال: «لمّا قضى اللَّه الخلق کتب فى کتاب فهو عنده فوق العرش، انّ رحمتى غلبت غضبى».

و عن انس قال: یلقى الناس یوم القیامه ما شاء اللَّه ان یلقوا، ثم ینطلقون الى محمّد (ص) فیقولون یا محمد: اشفع لنا الى ربّنا، فیقول انا لها و صاحبها، قال فانطلق حتى استفتح باب الجنّه فیفتح لى فادخل و ربّى تبارک و تعالى على عرشه. و عن ابن عباس قال: ما بین السّماء السابعه الى کرسیه سبعه آلاف نور و هو فوق ذلک.

و عن عمران بن موسى الطرسوسى قال: قلت لسنید بن داود، هو على عرشه بائن من خلقه. قال: نعم الم تر الى قوله عزّ و جلّ: «وَ تَرَى الْمَلائِکَهَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ»، و عن الاوزاعى قال: قال موسى (ع): یا ربّ من معک فى السماء؟ قال ملائکتى. قال و کم هم یا ربّ؟ قال اثنا عشر سبطا. قال و کم عدد کل سبط؟ قال عدد التّراب.

قوله. «لَهُ ما فِی السَّماواتِ» من الملائکه و الشمس و القمر و النجوم و غیرها.«وَ ما فِی الْأَرْضِ» من الجنّ و الانس و الجبال و البحار و غیرها. «وَ ما بَیْنَهُما» اى- ما بین السماء و الارض، من الهواء و الرّیاح و السحاب و الامطار و غیرها. «وَ ما تَحْتَ الثَّرى‏» و ما تحت سبع ارضین. و الثرى- هو التراب الندى. و قیل الثرى اسم لاسفل الارض.

قال ابن عباس: الارض على ظهر النّون، و النّون على بحر، و انّ طرفى النّون رأسه و ذنبه یلتقیان تحت العرش، و البحر على صخره خضراء، و خضره السماء منها، و هى الصخره الّتى ذکرها اللَّه عزّ و جلّ فى القران فى قصه لقمان: «فَتَکُنْ فِی صَخْرَهٍ» و الصخره على قرن ثور، و الثور على الثّرى. و ما تحت الثرى لا یعلمه الا اللَّه عزّ و جلّ.

و ذلک الثور فاتح فاه فاذا جعل اللَّه البحار بحرا واحدا سالت فى جوف ذلک الثور، فاذا وقعت فى جوفه یبست البحار. و روى انّ کعبا سئل، فقیل له و ما تحت هذه الارض؟

قال الماء، قیل و ما تحت الماء؟ قال صخره، قیل ما تحت الصخره؟ قال ملک، قیل و ما تحت الملک؟ قال حوت معلق طرفاه بالعرش، قیل و ما تحت الحوت؟ قال الهواء و الظّلمه و انقطع العلم. و روى عن ابن عباس قال: الارضون على الثور، و الثور فى سلسله، و السلسله فى اذن الحوت، و الحوت بید الرّحمن عزّ و جلّ.

قوله تعالى: «وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى‏» تقدیره- و ان تجهر بالقول لم یکن عنده اظهر ممّا تسره. معنى آنست که اگر تو سخن بلند گویى یا نرم گویى بلند گفتن بنزدیک اللَّه تعالى ظاهر تر نخواهد بود از آن نرم گفتن، او خداوندى است که نهان داند و نهان‏تر از نهان داند فکیف آشکارا و قیل معناه «وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ» فلحاجتک الیه، فاما اللَّه فانه لا یحتاج الى الجهر لیسمع اگر بجهر گویى شاید که ترا بدان حاجتست، امّا ربّ العزّه که سرّ و اخفى داند چه حاجت دارد بجهر گفتن تو تا شنود.

گفته‏ اند که سرّ آنست که امروز در خود پنهان دارى و اخفى آن است که فردا پنهان خواهى داشت از خلق. و گفته ‏اند که سرّ آنست که بنده در نفس خود مى ‏داند و پنهان می دارد و اخفى آنست که اللَّه تعالى از بنده مى‏ داند و بنده از خود نمى ‏داند.

ابن عباس گفت: السّر ما اسررت فى نفسک و اخفى ما لم یکن و هو کائن. سرّ اسرار بندگان است که اللَّه میداند و از وى هیچیز از آن پوشیده نه، و اخفى آنست که از عدم در وجود نیامده و اللَّه مى‏داند که در وجود خواهد آمد، و داند که کى آید، و چون آید، و روا باشد که اخفى فعل ماضى بود، یعنى- یعلم اسرار عباده. و اخفى سرّ نفسه عن خلقه. اسرار بندگان همه داند و سرّ خود خود داند با کس بنگوید و کس را بر آن اطلاع ندهد.

قوله تعالى: «اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» اى- الرحمن الذى فعل هذه الاشیاء، هو الا له‏ على الحقیقه لا یستحق الالهیّه غیره. رحمن که این همه فعل اوست و محدثات و مکوّنات نمودار قدرت اوست، خداى بندگان و معبود همگان بحقیقت اوست، و خدایى و خداکارى سراى اوست.

قوله: «لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏» لانّ سماعها یدلّ على توحیده، وجوده، و کرمه، و کلّ اسمائه مدح و ثناء لایق بذاته و صفاته و لا یستحقّ انّ یسمّى بها غیره. نامهاى اللَّه تعالى همه نیکواند، پاک و بزرگوار و درست. همه مدح و ثناء او، همه سزاى ذات و صفات او، دلیل بر توحید وجود و کرم او، هر که آن را یاد کند و بدان توحید و تعظیم اللَّه تعالى خواهد در بهشت شود اینست که مصطفى (ص) گفت:«انّ للَّه تسعه و تسعون اسما من احصاها دخل الجنّه».

قوله: «وَ هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ مُوسى‏» سیاق این آیت تسلیت مصطفى است و تسکین دل وى بآن رنج و اذى که از قوم خود میدید، و طعنها که از مشرکان مى‏شنید، ربّ العزّه او را بدیدن و شنیدن آن مکاره صبر میفرماید و وعده درجات و کرامات میدهد، و از قصه و سرگذشت موسى او را خبر میکند که از دشمنان چه رنج بوى رسید و بعاقبت از حق چه کرامت دید، گفت جلّ جلاله: «وَ هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ مُوسى‏» اى- قد اتیک حدیث موسى و قصته.

«إِذْ رَأى‏ ناراً» و این آن گه بود که موسى (ع) روزگار مزدورى شعیب تمامى ده سال بسر برده بود و از شعیب دستورى خواسته بود تا بنزدیک مادر باز شود و عیال را با خود ببرد. و شعیب او را دستورى داد و از مدین بیرون آمد عیال و اسباب با وى و چند سر گوسپند که شعیب وى را داده بود. روى نهادند بمصر و موسى (ع) را کلاهى نمدین بر سر و ازار کى پشمین بر تن و نعلینى از پوست خر ناپیراسته در پاى و عصا در دست، همى رفتند تا رسیدند بوادى طوى، آنجا که طورست.

شب آدینه‏اى پیش آمد. شبى تاریک سهمگین، جهان همه تاریکى ظلمت فرو گرفته، ابر و باد و باران و رعد و برق و صاعقه همه در هم پیوسته و موسى (ع) از جاده راه بیفتاده و سرگشته شده، و گرگى در گله افتاده و گله پراکنده کرده. در آن حال اهل موسى در ناله آمد و وقت زادن نزدیک‏ گشته موسى را طاقت برسید و آرام از دل وى برمید، از جان خویش بفریاد آمد مضطر ماند.

آتش زنه برداشت سنگ بر آن زد هیچ شرر آتش بیرون نداد، درین میانه باز نگرست بسوى چپ از دور آتشى دید. اینست که ربّ العالمین گفت: «إِذْ رَأى‏ ناراً فَقالَ لِأَهْلِهِ» اى- لامرأته و ولدیه. موسى (ع) با زن خویش و دو فرزند که با وى بودند، و مى‏گویند آن شب او را پسرى آمد. موسى (ع) چون آتش دید ایشان را گفت «امْکُثُوا» اى- اقیموا مکانکم، «إِنِّی آنَسْتُ ناراً» یقال للّذى ابصر الشی‏ء من بعید ممّا یسکن الیه آنسه.

«لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْها بِقَبَسٍ» شعله من النّار فى طرف عود، «أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدىً» اى- هادیا یدلّنى على الطریق و الماء. موسى راه گم کرده بود و راه بسراب نمیبرد و سرماى سخت بود و آتش زنه آتش نمیداد، چون از دور آتش دید گفت روم و آتش بیارم یا کسى را بینم که راه داند و جاى آب شناسد و ما را راهنمونى کند، و از آنجا که موسى بود تا بآتش میگویند سیصد فرسنگ بود، موسى بیک طرفه العین آنجا رسید. اینست که اللَّه تعالى گفت:

«فَلَمَّا أَتاها» چون رسید آنجا درختى دید، میگویند درخت عنّاب بود، و گفته ‏اند درخت سدره بود، درختى سبز و تازه سر تا پاى آن بآتش افروخته و هیچ شاخ آن ناسوخته، آتشى بود برنگ سپید و بى‏دود، و هر شاخ که آتش در وى میافتاد سبز و تازه تر میشد. موسى (ع) در آن حال تسبیح فریشتگان شنید و نورى عظیم دید، موسى از شگفتى آن حال تنگ دل بیستاد پشت بدرخت باز نهاد و چشم پر آب کرد. و آن ساعت ندا آمد که: «یا مُوسى‏ إِنِّی أَنَا رَبُّکَ»- کرّر الکنایه لتحقیق المعرفه و توکید الدّلاله. و ازاله الشبهه، نظیره قوله للنّبى (ص): «وَ قُلْ إِنِّی أَنَا النَّذِیرُ الْمُبِینُ».

قراءت مکّى و ابو عمرو، انّى بفتح الف است. یعنى- نودى بانّى انا ربّک.و موضع انّى نصب. باقى انّى بکسر الف خوانند بر اضمار قول نودى.

فقیل «یا مُوسى‏ إِنِّی أَنَا رَبُّکَ»- این آیت حجتى قاطع و دلیلى روشن است بر معتزله که بخلق قرآن مى‏گویند، و بر ایشان که سخن گفتن بر خداى تعالى روا نمى‏ دارند، ایشان را گویند، «نُودِیَ» این ندا از کیست؟ اگر گویند از فریشته است گوئیم.

«إِنِّی أَنَا رَبُّکَ» که مى‏گوید، اگر گویند فریشته میگوید کفر صریح است که فریشته خداى موسى نیست، و اگر گوید خدا میگوید و جز او کس را نرسد که گوید:«إِنِّی أَنَا رَبُّکَ» اقرار دادند که اللَّه تعالى متکلّم است و گویا، سخن وى صفت ویست نامخلوق.

بموسى گفت منم که خداوند توام «فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ» نعلین از پاى بیرون کن. خلافست میان علما که از بهر چه او را خلع نعلین فرمودند؟ روایت کنند از مصطفى (ص) که گفت:«کانتا من جلد حمار میّت غیر مدبوغ».

روى عن ابن مسعود قال:قال النبى (ص): «و کلم اللَّه موسى و کانت علیه جبه صوف و کسآء صوف و سراویل صوف و عمامه صوف و نعلاه جلد حمار غیر زکى».

او را فرمودند که نعلین از پاى بیرون کن که از پوست خر بود ناپیراسته و ناپاک. چون این فرمان بوى رسید نعلین از پاى بیرون کرد واپس وادى افکند.

حسن و عکرمه و مجاهد گفتند که: نعلین از پوست گاو بود پاک امّا او را بخلع آن فرمودند تشریف زمین مقدّسه را، یعنى که برکت زمین مقدّسه بپاى تو رسد. و گفته ‏اند تهى کردن پاى از نعلین نشان تواضع است و خشوع و تأدیب.

موسى را فرمودند تا ادب گیرد و در تواضع و خشوع بیفزاید، و عادت سلف بوده در تعظیم خانه کعبه که پاى برهنه در خانه کعبه شدندى. قال ابن الزبیر: حج هذا البیت سبع مائه الف من بنى اسرائیل، یضعون نعالهم بالتنعیم یدخلون حفاه تعظیما للکعبه.

و فقیل‏ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ‏. اى- فرغ قلبک عن شغل الاهل و الولد. روى اشعث بن اسحاق عن جعفر قال: ترکهم اربعین سنه فى المکان الّذى نودى فیه، و مضى لامر اللَّه حتّى قضى ما امر به.

قوله: «إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ» اى- المطهر لکلام اللَّه عزّ و جل. و قیل المقدس اى- المبارک، طوى قرأ اهل الکوفه و ابن عامر بالتنوین. و قرأ الآخرون، طوى بغیر تنوین، فوجه التنوین انّه اسم منصرف على وزن فعل، مثل صرد و حطم. سمى به الوادى و هو مذکر، فیکون منصرفا لخلوه مما یمنع الصرف، و من لم ینّونه ترک صرفه من‏ جهتین.

احدیهما ان یکون معدولا عن طاو، فیصیر مثل عمر المعدول عن عامر فلا ینصرف و الثانیه انّه اسم للبقعه او الارض، فهى مؤنثه فى المعنى فمنع الصّرف لاجتماع التأنیث و التعریف فیه. و قیل طوى مصدر مثل هدى، و المعنى نودى طوى او قدّس طوى، اى- مرّتین مشتق من الطى، اى- طویت علیه البرکه و التقدیس و النّداء طیّا بعد طى.

قوله: «وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ» اى- اصطفیتک للنّبوه. و قرأ حمزه و انّا بفتح الالف و تشدید النون. اخترناک، بالنّون و الالف على لفظ الجمع، دون معناه للعظمه، لانّه من خطاب الملوک. و قوله: «أَنَا» عطف على قوله: «إِنِّی أَنَا رَبُّکَ»، و الکلّ من صله نودى، و المعنى- نودى بانّى انا ربّک و بانا اخترناک.

قوله: «فَاسْتَمِعْ لِما یُوحى‏» اى- استمع لما یوحى الیک منّى «إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِی» اى- وحدنى و اطعنى و لا تعبد غیرى، «وَ أَقِمِ الصَّلاهَ لِذِکْرِی». اینجا سه قول گفته‏اند: یکى آنست که نماز بپاى دار لتذکرنى فیها. تا مرا یاد کنى در آن که شریف‏تر ذکرى آنست که در نماز بود. قول دیگر اقم الصلاه طلبا لذکرى حتّى اذکرک. نماز بپاى دار طلب ذکر مرا، که هر که مرا یاد کند من او را یاد کنم، هم چنان که گفت: «فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ». قول سوم اقم الصلاه متى ذکرت ان علیک صلاه، و المعنى لتذکیرى ایّاک بها. میگوید هر گه که فراموش شود بر تو نماز چون یاد آید نماز کن در هنگام، یا پس هنگام، که آن من بیاد تو دادم و منه‏

قول النّبی (ص): «من نسى صلاه او نام عنها فلیصلها اذا ذکرها، انّ اللَّه عزّ و جلّ یقول «وَ أَقِمِ الصَّلاهَ لِذِکْرِی».

و روى‏ من نام عن صلاه او نسیها فلیصلها اذا ذکرها فان ذلک وقتها، لا وقت لها الّا ذلک و تلا قوله:«وَ أَقِمِ الصَّلاهَ لِذِکْرِی».

و روى‏ من نسى صلاه فلیصلها اذا ذکرها لا کفاره لها الّا ذاک.

و فى روایه ابى قتاده قال: «خطبنا رسول اللَّه (ص): فذکر قصه نومهم عن الصلاه فقال رسول اللَّه: ما الّذى تهمسون دونى؟ قلنا تفریطنا عن الصلاه. قال اما لکم فى اسوه انّه لیس فى النوم تفریط، و لکن التفریط على من لم یصل صلاه حتى یجی‏ء وقت صلاه اخرى، فمن فعل ذلک فلیصلها حین ینتبه فاذا کان الغد فلیصلها عند وقتها».

گفته ‏انداین خطاب با مصطفى (ص) است تا آنجا که گفت: «فَتَرْدى‏»، آن گه بقصه موسى باز میشود.

قوله: «إِنَّ السَّاعَهَ آتِیَهٌ» اى- القیامه کائنه لا محاله، «أَکادُ أُخْفِیها» ارید ان استرها عن جمیع النّاس فلا اطلع علیها احدا بل تأتیهم على غره منهم کقوله: «لا تَأْتِیکُمْ إِلَّا بَغْتَهً» بل تأتیهم بغته فیبهتهم. میگوید رستخیزا مدنى است میخواهم که کى آن وقت از خلق بپوشم تهویل و تعظیم آن را، تا آید بایشان ناگاه، روایت کرده‏اند از ابن عباس که گفت در تفسیر این آیت: اکاد استرها عن نفسى فکیف یعلمها مخلوق. این سخن بر مخرج سخن عرب بیرون آمد و بر عادت ایشان و مبالغت در کتمان و جدّ نمودن در آن.

و قیل‏ أُخْفِیها اى- اظهرها و هو من الاضداد، کما انّ الاسرار یجی‏ء بمعنى الاظهار فى قوله: «وَ أَسَرُّوا النَّدامَهَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذابَ» اى- اظهروها، و یحتمل ان یکون اخفیها بمعنى ازلّت الخفا عنها، کما یقال- اشکیته: اى ازلت شکواه، باین قول اکاد، زیادت است هم چنان که گفت: «قُلْ عَسى‏ أَنْ یَکُونَ قَرِیباً» اى- هو قریب و عسى زیاده.

«لِتُجْزى‏ کُلُّ نَفْسٍ» تعلق باخفا دارد، هر که اخفاء بمعنى اظهار نهند. و معنى آنست که رستخیز آمدنى و بودنى است، آن را بوقت خویش اظهار کنم تا هر کس بجزاء کردار خویش رسد و سزاى خویش بیند، و روا باشد که لتجزى تعلق باتیان دارد یعنى «إِنَّ السَّاعَهَ آتِیَهٌ … لِتُجْزى‏»، و محتملست که تعلق «ب أَقِمِ الصَّلاهَ لِذِکْرِی» دارد، اى- اقم الصلاه لذکرى لتجزى کلّ نفس على ما عملت من خیر او شر.

«فَلا یَصُدَّنَّکَ عَنْها» الصدّ یستعمل فى الصرف عن الخیر، تقول صدّه عن الخیر و لا تقول صدّه عن الشّر، و المعنى لا یمنعک عن الایمان بالقیامه و التّأهب لها و عن اقامه الصلاه، «مَنْ لا یُؤْمِنُ بِها وَ اتَّبَعَ هَواهُ» الهوى یستعمل فى المعاصى و حقیقته میل النّفس الى الشّی‏ء للشهوه. «فَتَرْدى‏» اى- فتهلک فى القیامه و تعذّب بالنّار. قیل الخطاب للنّبى (ص) و المراد به امته.

قوله: «وَ ما تِلْکَ بِیَمِینِکَ یا مُوسى‏» استفهام است بمعنى تنبیه و تقریر، ربّ العزّه خواست‏ که بر وى مقرّر کند باقرار وى که آنچه در دست دارد عصاست، تا چون مار گردد نترسد، و نیز خواست که او را باقرار خود فرا گیرد و بر وى حجّت آرد که آن عصاست تا چون مار گردد انکار نکند، که همیشه چوب بود و دعوى نتواند کرد که همیشه مار بود، و گفته اند مراد باین خطاب آنست که تا موسى را گستاخ گرداند و با کلام حق انس گیرد و از هیبت دیدن عجایب مدهوش نگردد و قوّت دل دارد بهر چه او را فرماید، «وَ ما تِلْکَ» از بهر آن گفت که عصا مؤنث است و اشاره بآنست، و «بِیَمِینِکَ» از بهر آن گفت که عصا در دست راست داشت، و محتملست که در دست چپ چیزى دیگر داشت تا جواب بر وى ملتبس نشود.

«قالَ هِیَ عَصایَ» گفته‏ اند که عصاى موسى ببالا ده گز بود سر آن دو شاخ و زیر آن سنان، و نام آن علیّق و قیل نبعه از چوب بادام، و گفته‏ اند از مورد بهشت بود. و عن محمّد بن قیس قال: اعطى آدم من الجنّه یاقوته و عصا موسى و شیئا من زرع: فامّا الیاقوته فهى الرکن کانت بیضا فاسودّ من ایدى الخطائین، و امّا العصا، فعصا موسى تناسخها القرون، و امّا الزرع فما اعطى بنو آدم. قوله: «أَتَوَکَّؤُا عَلَیْها» اى- اعتمد علیها اذا اعییت، و ذلک انّ الرّعاء یستریحون على عصیهم بالاتکاء، «وَ أَهُشُّ بِها» اى- اضرب بها الاغصان الورق، «عَلى‏ غَنَمِی» الغنم عند العرب لعدد من الضّان لا ینقص من مائه فصاعدا قوله. «وَ لِیَ فِیها مَآرِبُ أُخْرى‏» المآرب- الحوائج واحدتها ماربه و مأربه و الارب و الاربه ایضا الحاجه. و ارب الانسان عضوه، جمعه اراب و صحّ‏ فى الحدیث: «امرت ان اسجد على سبعه آراب».

و الا ریب لهو العاقل الّذى یقوم لحوائجه، و انّما قال اخرى لانّ المآرب جماعه و اصلها اخر، فاجراها على الوحده کالحسنى لانّ آیات السوره على الیاء. گفته‏اند که موسى بقدر سؤال جواب داد، چون خطاب آمد که: «وَ ما تِلْکَ بِیَمِینِکَ یا مُوسى‏» موسى جواب داد که عصا، دیگر بار خطاب آمد که:

لمن هى، این عصا آن کیست؟ موسى گفت: «عَصایَ» عصاى من. خطاب آمد. و ما تصنع‏ بها. چکنى باین عصا؟ موسى گفت: «أَتَوَکَّؤُا عَلَیْها» و آن منافع بر شمرد، و گفته‏اند خطاب هم آن بود که: «ما تِلْکَ بِیَمِینِکَ» امّا موسى در جواب بیفزود که میخواست تا منافع آن بر شمرد و شکر نعمت حق بگزارد.

روى عن ابن عباس قال: کان موسى (ع) یحمل على عصاه زاده و سقاه و تماشیه و تحدّثه و کان یضرب بها الارض فیخرج ما یأکل یومه و یرکزها فیخرج الماء، فاذا رفعها ذهب الماء و اذا ظهر له عدوّ حاربت و ناضلت عنه. و اذا اراد الاستقاء من البئر ادلاها فکانت على طول البئر، و صارت شعبتاها کالدّلو حتّى یستقى، و کان یظهر على شعبتیها کالشمع باللّیل یضی‏ء له و یهتدى به، و اذا اشتهى ثمره من الثمار، رکرها فتغصّنت غصن تلک الشجره و اورقت ورقها و اثمرت ثمرها، گفته‏اند این همه منافع که ابن عباس بر شمرده است پس از سؤال «وَ ما تِلْکَ بِیَمِینِکَ» در عصا پیدا شد زیرا که آن همه معجزه است و موسى را پیش از آن شب معجزه نبود.

«قالَ أَلْقِها» قال الربّ الق العصا «یا مُوسى‏» فَأَلْقاها من یده. «فَإِذا هِیَ حَیَّهٌ تَسْعى‏»- تمشى مسرعه على بطنها. چون موسى عصا از دست بیفکند مارى زرد گشت آن را عرف بود چون عرف اسب، از اوّل که پیدا گشت جانّ بود باریک و کوچک پس همى افزود تا ثعبان گشت، مارى بزرگ صعب، چنان که بدرختى رسید آن درخت بخورد، و خاییدن درخت و دندانها که بر هم میزد موسى پر خوان آن می شنید، و گفته‏ اند پاره پاره کوه میکند و فرو میبرد.

یقال الجانّ اوّل حاله الحیّه، و هى الصغیره منها، و الثعبان آخر حالها و هى اعظم ما تکون، و الحیّه للجنس یعم الکلّ. و قیل کانت فى عظم الثعبان و سرعه الجان. موسى چون مار دید که نهیب مى‏برد بترسید و برمید، جایى دیگر گفت: «وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ» برگشت و پشت برگردانید گریزان، باز نیامد و باز پس ننگریست، تا خطاب آمد از حق جلّ جلاله که اى موسى بجاى خود باز آى، باز آمد.

وى را گفت: «خُذْها وَ لا تَخَفْ سَنُعِیدُها سِیرَتَهَا الْأُولى‏» تقدیره سنعیدها الى سیرتها، فحذف الجار أی- سنردها الى خلقتها و هیئتها کما کانت عصا،فمدّ موسى یده الى قرنیها فعادا شعبتین و صارت عصا. و گفته‏اند که موسى پشمینه پوشیده بود چون خطاب آمد که: «خُذْها وَ لا تَخَفْ». دست بآستین مدرعه فرا برد تا بر گیرد، خطاب آمد که موسى اگر از این مار گزندى بتو خواهد رسید، آستین بچه کار آید ترا و چه دفع کند؟

موسى گفت خداوندا مرا باین مگیر که مرا ضعیف آفریده‏اى و آنچه میکنم از ضعف و عجز مى‏کنم، پس موسى دست برهنه در دهن وى فرو برد چون دست وى برسید عصا گشت و دست خود در میان دو شاخ عصا دید، پس خطاب آمد که یا موسى ادن، فلم یزل یدینه حتّى شدّ ظهره بجذع الشجره فاستقرّ و ذهبت عنه الرّعده و جمع یدیه فى العصا و خضع برأسه و عنقه.

قوله: «وَ اضْمُمْ یَدَکَ إِلى‏ جَناحِکَ»- جناح الانسان ما بین المرفق و الإبط.

«تَخْرُجْ بَیْضاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ» یعنى تخرج و لها نور و شعاع کشعاع الشمس من غیر مرض و لا برص، «آیَهً أُخْرى‏» یعنى هذه آیه اخرى لنبوّتک سوى آیه العصا. و انتصابها على الحال.

قوله: «لِنُرِیَکَ مِنْ آیاتِنَا الْکُبْرى‏»- من المعجزات العظام التی نعطیکها.

و قیل تقدیره «لنراک الکبرى من آیاتنا» و هى الید البیضاء، و لهذا قال: ابن عباس کانت ید موسى اکبر آیاته.

قوله: «اذْهَبْ إِلى‏ فِرْعَوْنَ» اى- اذهب بهاتین الآیتین فى الحال الیه و ادعه الى عبادتى و وحدانیتى و الى اقامه الصلاه. لذکرى، «إِنَّهُ طَغى‏» اى- عصى و علا و تکبّر و جاوز الحد فى الشرک و المعصیه. قال ابن عباس: لم یرجع موسى الى اهله الّا بعد حول، و القبط تسمى الطاغى فرعون و اسمه الولید بن الریان القبطى.

و قیل الولید بن مصعب و قیل کان فرعون من اصطخر و عن علقمه بن مرثد قال: بعث اللَّه موسى الى فرعون، فلمّا ولىّ موسى ناداه یا موسى امّا انّ فرعون لن یؤمن، قال موسى یا ربّ ففیم ترسلنى الیه، و قد علمت انّه لن یؤمن، فبعث اللَّه الیه بثمانیه املاک، فقالوا یا موسى امض لما امرت به، فقد اعنى علم هذا القرون‏ هن قبلکم.

 

 

النوبه الثالثه

 

قوله تعالى: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ». ذکر اللَّه حبذا ذکراه جل الملک الحق تعالى اللَّه ما اشرف ذکره و ما اعلاه و ما اطیب وصفه و ما احلاه، فهو العزیز الصّمد الا له، اللَّه است قدیم و آفریدگار رحمن است عظیم و پروردگار، رحیم است و حلیم و آمرزگار، کریمست و لطیف، عیب پوش و عذر پوش و رهى‏دار، دستگیر و کارساز، عذر پذیر و سپاس دار، نغز کردار و خوش گفتار و لطیف دیدار، جمال نام امروز نصیب کفتار، جمال نام فردا نصیب دیدار، الهى در ازل تومان بر گرفتى و کس نگفت که بردار، اکنون که بر گرفتى بمگذار و در سایه لطف خود میدار، قوله: «طه» اینست خطاب خطیر و نظام بى‏ نظیر، اینست سخن پر آفرین و بر دلها شیرین، دل را انس و جان را پیغام، از دوست یادگار و بر جان عاشقان سلام.

«طه» هم نامست و هم تعریف، هم مدح، و هم پیغام، نام راست و تعریف درست، مدح بسزا پیغام تمام. قومى گفتند سوگندیست که ربّ العزّه یاد مى‏کند بصفات و افعال خویش، مى‏گوید بطول خداوند بر بندگان، بپاکى حق از گفت ناسزایان، بطهارت دل محمّد خاتم پیغمبران، بطهارت اهل بیت محمّد شمعهاى تابان، بطهارت دل عارفان و سوز سرّ والهان.

بدرخت طوبى جاى ناز بهشتیان، بطرب اهل بهشت و یافت روح و ریحان، باین جمله سوگند یاد میکند: «ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏». سعید جبیر گفت. طا از طیّب است و ها از هادى، طا اشارتست بپاکى، و پاکى اللَّه را صفتست، و ها اشارتست بهدایت، و اللَّه ولى هدایتست، طا آنست که مصطفى (ص) گفت:انّ اللَّه تعالى طیب لا یقبل الّا الطیب».

ها آنست که قرآن مجید از آن خبر داد: «وَ إِنَّ اللَّهَ لَهادِ الَّذِینَ‏ آمَنُوا». اللَّه بحقیقت راه نماى و دل گشاى مؤمنانست، سراراى و مهر فزاى رهیگانست، طیب از عیب پاک، صمد از دریافت پاک، برتر از دورى پاک، نزدیک از آمیغ پاک، قیوم از تغیّر پاک، احد از انباز و جفت و فرزند و کفو و همتا پاک، یافته از دریافت پاک، صبور از عجز پاک، مانع از بخل پاک، منتقم از حقد پاک، جبّار از جور پاک، متکبّر از بغى پاک، غضبان از ضجر پاک، شناختنى از اوهام پاک، صانع از حاجت پاک».

قوله: «ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏» تسکین روعه مصطفى (ص) است که او ترسنده‏تر خلق بود چنان که گفت:انّى ارجو ان اکون اخشاکم للَّه»

یاران گفتند، رسول خدا نماز کردى و در دل مبارک وى چندان ترس بودى که مى‏جوشیدى چنان که آب گرم جوشیدى بر آتش. عمر خطّاب گفت: وى را دیدم در ملتزم ایستاده و زار زار مى‏گریست، چون مرا دید گفت:هاهنا تسکب العبرات.

قوله: «إِلَّا تَذْکِرَهً لِمَنْ یَخْشى‏»، قرآن یادگار ترسندگانست و خشیت ترس زنده دلان و عالمان است، یقول اللَّه تعالى: «إِنَّما یَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ» ترسى که خاطر را از حرمت مرکب کند، و اخلاق را مهذب کند، و اطراف را ادب کند.

هر دل که در آن از خداى عزّ و جلّ ترس نیست آن دل خرابست و معدن فتنه، و از نظر اللَّه محروم و از تبصره شناخت حق محجوب، دلیرى و بى‏حرمتى و ناپاکى را باللّه چه رویست، و با وى چه سر و کار، این چنانست که مصطفى (ص) گفت در قنوت:«و الشرّ لیس الیک»شر را بتو چه راه و اهل آن را با تو چه روى.

قوله: «تَنْزِیلًا مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَ السَّماواتِ الْعُلى‏» این قرآن فرو فرستاده خالق زمین و آسمانست، انس دل دوستان و مرهم درد سوختگانست، شفاى درد و طبیب بیمار دلانست، مصطفى (ص) گفت:«الّا من اشتاق الى اللَّه فلیسمع کلام اللَّه فان مثل القرآن کمثل جراب مسک، اىّ وقت فتحته فاح ریحه».

جایى دیگر گفت: «تَنْزِیلَ الْعَزِیزِ- الرَّحِیمِ» فرو فرستاده آن عزیز است که او را هم نور عزّت است و هم نار عزّت. بنور عزّت‏ آشنا را بیفروخت و بنار عزّت بیگانه را بسوخت، جاى دیگر گفت: «وَ إِنَّهُ لَتَنْزِیلُ رَبِّ الْعالَمِینَ» فرو فرستاده خداوند جهانیان است، پروردگار و دارنده همگانست، یکى تن پرورد بنعمت و دل پرورد بمحبّت، آن در ناز و نعمت، و این در راز ولى‏نعمت، آن بر درگاه شریعت است در خدمت و ریاضت، این در پیشگاه حقیقت سزاى صحبت و قربت.

قوله: «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏» هفت جاى در قرآن یاد کرد که من بر عرش مستویم.

شیخ الاسلام انصارى گفت قدس اللَّه روحه، استواء خداوند بر عرش در قرآنست و مرا بدین ایمانست، تأویل نجویم که تأویل درین باب طغیانست، ظاهر قبول کنم و باطن تسلیم، این اعتقاد سنیّانست، و نادر یافته بجان پذیرفته طریقت ایشانست، ایمان من سمعى است، شرع من خبرى است، معرفت من یافتنى است، خبر را مصدقم یافت را محققم، سمع را متبعّم، بآلت عقل، بگواهى صنع، بدلالت نور، باشارت تنزیل، به پیغام رسول، بشرط تسلیم، امّا همیدانم که نه جایگیر است بحاجت، که جاى نمایست بحجت، نه عرش بر دارنده اللَّه تعالى است، که اللَّه دارنده و نگهدارنده عرشست، عرش خداجویان را ساخته، نه خداشناسان را، خداجوى دیگرست و خدا- شناس دیگر، خداجوى را گفت: «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏» خداشناسان را گفت‏ «وَ هُوَ مَعَکُمْ» بر عرش بذات، بعلم هر جاى، بصحبت در جان، بقرب در نفس.

اى جوانمرد در خلوت‏ «وَ هُوَ مَعَکُمْ» رخت فرو منه که‏ «فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ» با وى روانست، بر بساط «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ» آرام مگیر که‏ «ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ» زبر آنست، با «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَهٌ إِلى‏ رَبِّها ناظِرَهٌ» گستاخ مباش که‏ «لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ» از بر آنست، هر چه‏ «هُوَ الْأَوَّلُ» مى‏دهد «هو الآخر» مى‏رباید، هر چه «هو الظاهر» نشان میکند، «هو الباطن» محو مى‏کند، این همه چیست، تا مؤمن میان خوف و رجا و عارف میان قبض و بسط طوف مى‏کنند، نمیتوان گفت که نمیتوان یافت، که شریعت خصمى میکند، و نمیتوان گفت که توان یافت، که عزّت رضا نمیدهد، عزیز عظیم لا یعرف قدره و لا یدرک حقه،لطیف ودود یحبهم و یحبّونه.

قوله: «وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى‏» النفسى لا تقف على ما فى القلب، و القلب لا یقف على اسرار الروح، و الروح لا سبیل له الى حقائق السر، و الّذى هو اخفى فما لا یطّلع علیه الّا الحق. نفس چه داند که در کنج خانه دل چه تعبیه است، دل چه داند که در حرم روح چه لطائف است، روح چه داند که در سراپرده سرّ چه ودایع است، سرّ چه داند که در اخفى چه حقایقست، نفس محلّ امانتست، دل خانه معرفتست، روح نشانه مشاهدتست، سرّ محط رحل عشق است، اخفى حق داند که چیست، و داننده آن کیست، و هم و فهم خلق از دانش آن تهیست.

قوله: «اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» هر منزل که سلطان آنجا فرو خواهد آمد فراش باید که از پیش برود و آن منزل بروبد، از خاشاک و خس پاک کند، چهار بالش سلطان بنهد، تا چون سلطان در رود، کارها ساخته بود و منزل پرداخته، چون سلطان عزت الّا اللَّه بسینه بنده نزول کند فرّاش لا اله از پیش بیاید، و ساحت سینه بجاروب تجرید و تفرید بروبد و خس و خاشاک بشریّت و آدمیّت و شیطنت نیست کند و بیرون او کند آب رضا بزند، فرش وفا بیفکند، عود صفا بر مجمره و لا بسوزد، چهار بالش سعادت و دست سیادت بنهد، تا چون سلطان الا اللَّه در رسد، در مهد عهد بر سریر سر تکیه زند. شعر:

تکیه بر جان رهى کن که ترا باد فدا چکنى تکیه بر آن گوشه دار افزبنا

قوله: «وَ هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ مُوسى‏ إِذْ رَأى‏ ناراً» آتش نشان جودست، و دلیل سخا، عرب آتش افروزد تا بدان مهمان گیرد، هیچکس بآتش مهمانى چون موسى (ع) نیافت و هیچکس از آتش میزبانى چون اللَّه تعالى ندید، موسى آتشى میجست که خانه افروزد. آتشى یافت که جان و دل سوزد، همه آتشها تن سوزد و آتش دوستى جان،بآتش جان سوز شکیبایى نتوان. آتشها بر تفاوتست، آتش شرم و آتش شوق و آتش مهر، آتش شرم تفرّق سوزد، آتش شوق صبر سوزد، آتش مهر دو گیتى سوزد، تا جز از حق نماند، دلیل یافت دوستى دو گیتى بسوختن است، نشان محقق با غیر حق نپرداختن است، علامت نیستى در خود برسیدن است، باران که بدریا رسید برسید، در خود برسید آن کس که بمولى رسید، موسى (ع) بسر مشرب توحید رسیده بود، که خطاب:«إِنِّی أَنَا رَبُّکَ» شنید، او را فرمودند که قدم در عالم تفرید نه، پاى بر دو گیتى نهاد و مولى را همّت یگانه کرد.

قوله: «فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ» اى فرّغ قلبک عن حدیث الدّارین، و تجرّد للحق بنعت الانفراد، اى موسى یگانه را یگانه باش، اوّل در تجرید قصد، آن گاه در نسیم انس، از دو گیتى بیزار شو تا نسیم انس از صحراء لم یزل دمیدن گیرد، حجاب تقسیم از پیش برخاسته و نداء لطف بجان رسیده «وَ ما تِلْکَ بِیَمِینِکَ یا مُوسى‏» چون خطاب «إِنِّی أَنَا رَبُّکَ» بسمع موسى رسید.

سلطان هیبت بر او تاختن آورد در حیرت و دهشت افتاد، از صولت آن هیبت آرام را جاى نماند نه تن صبر بر تافت، نه دل با عقل پرداخت، تا ربّ العالمین بنداء لطف تدارک دل وى کرد، حدیث عصا در میان آورد گفت: «وَ ما تِلْکَ بِیَمِینِکَ یا مُوسى‏» چیست اینکه در دست دارى اى موسى؟ گفت: «هِیَ عَصایَ» عصاى منست. فرمان آمد که:«أَلْقِها یا مُوسى‏» بیفکن این عصا که مى‏گویى عصاى منست.

موسى بیفکند آن عصا مار گشت. موسى چون آهنگ مار دید که قصد وى کرد، بترسید و بهزیمت شد، ندا آمد که: «خُذْها وَ لا تَخَفْ» اى موسى بر گیر و مترس، این همان عصاست که تو گفتى و دعوى کردى که عصاى منست، اى موسى ترا با دعوى چه کار بود، مردان راه دعوى نکنند و هیچ چیز بخود اضافت نکنند، آن صفت هستى و آثار دعوى موسى بود که در آن حضرت روى بوى آورد، که از دعوت بشریّت با فطرت او شوبى مانده بود، آن شوب باین دعوى پدید آمد که «عَصایَ».

گفتند اى موسى هنوز ازین انیّت‏ چیزى با تو مانده است. رحمتى بود از حق جلّ جلاله بموسى عمران که گفت: «وَ ما تِلْکَ بِیَمِینِکَ» تا آن همه دعوى از نهاد موسى سر بر زد و موسى (ع) را بر آن اطلاع دادند تا از آن دعوى برخاست و دامن عصمت خویش از آن گرد بیفشاند.

قوله: «وَ اضْمُمْ یَدَکَ إِلى‏ جَناحِکَ تَخْرُجْ بَیْضاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ» معجزه موسى یکى بیرون از نفس وى بود عصا، دیگر در نفس وى بودید بیضا. عصا نمود کارى است از آیات آفاق، و ید بیضا نمود کارى است از آیات انفس. و ربّ العالمین راه توحید خود بر شناخت این دو طرف نهاده میگوید جل جلاله. «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ».

قوله: «لِنُرِیَکَ مِنْ آیاتِنَا الْکُبْرى‏» اى- الایه الکبرى و هى ما کان یجده من الشهود و الوجود و ما لا یکون بتکلّف العبد و تصرفه من فنون الاحوال التی یدرکها صاحبها ذوقا. آیت کبرى بحقیقت آنست که از دیده خلق پوشیده و از تکلّف و تصرف بنده رسته، شرابى از غیب روى نهاده ناخواسته، بسرّ بنده رسیده و چاشنى آن آن بجان یافته، عیشى روحانى با صد هزار طبل نهانى، رستاخیز جاودانى، نفسى بصحبت آمیخته، جانى در آرزو آویخته، دلى بنور یافت غرق گشته، از غرق که هست طلب از یافت باز نمى‏داند. و از شعاع وجود عبارت نمى‏تواند، در آتش مهر مى‏سوزد و از ناز باز نمى‏پردازد.

پیر طریقت گفت: الهى آنچه ناخواسته یافتنى است، خواهنده بدان کیست؟ و آنچه از پاداش برتر است سؤال در جنب آن چیست؟ پس هر چه از باران منت است بهار آن دمى است، و هر چه از تعرض و سؤال است از رهى مستمدّیست، الهى دانش و کوشش محنت آدمیست، و بهره هر یکى از تو بسزا کرد ازلیست.

کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى ج ۶

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *