النساء - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره النساء – آیه 100-102

18- النوبة الاولى‏

(4/ 102- 100)

قوله تعالى: وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ و هر كه هجرت كند در سبيل خدا، يَجِدْ فِي الْأَرْضِ‏ يابد در زمين، مُراغَماً كَثِيراً زيش گاهى و كام گاهى فراوان،وَ سَعَةً و فراخى [در توان و در روزى‏]، وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ‏ و هر كه از خانه خود بيرون آيد، مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏ هجرت كننده بخداى و رسول وى، ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ‏ آن گه مرگ وى را دريابد، فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ‏ مزد وى بر خداى افتاد، وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (100) و خداى آمرزگار است بخشاينده هميشه ‏اى.

وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ‏ و چون مسافر بيد[1] در زمين، فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ‏ نيست بر شما تنگيى، أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ كه كوتاه كنيد لختى از نماز، إِنْ خِفْتُمْ‏ اگر در بيم بيد[2] و ترسيد، أَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا كه كافران بر گزند شما دست يابند، إِنَّ الْكافِرِينَ كانُوا لَكُمْ عَدُوًّا مُبِيناً (101) كه كافران هميشه شما را دشمن آشكارا بودند.

وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ‏ و هنگامى كه تو در ميان ايشان باشى [كه از دشمن در بيم باشند]، فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ و خواهند كه نماز ايشان را بپاى دارى، فَلْتَقُمْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ‏ تا گروهى از ايشان با تو در نماز ايستند، وَ لْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ‏ و تا سلاحهاى خويش برگيرند [و آنان كه در نمازاند شما را مى‏كوشند]، فَإِذا سَجَدُوا فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرائِكُمْ‏ چون اينان كه در نمازاند يك ركعت كرده باشند، و از هر دو سجود فارغ شده، برابر[3] دشمن شوند، وَ لْتَأْتِ طائِفَةٌ أُخْرى‏ لَمْ يُصَلُّوا و تا گروهى ديگر آيند كه نماز نكردند، فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ‏ نماز كنند با تو، وَ لْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ‏ و تا از دشمن بر حذر مى‏باشند و سلاح برگيرند، وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا دوست مى‏دارند كافران، لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ‏ اگر شما غافل شيد[4] از سلاح خويش و كالاى خويش، فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً واحِدَةً يك گشتن بازى نمودن بگزند يا زيان، وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ‏ و بر شما تنگيى نيست،إِنْ كانَ بِكُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ اگر شما را رنج بود از باران [كه مى‏بارد]، أَوْ كُنْتُمْ مَرْضى‏ يا بيماران بيد[5] [كه از سلاح بر گرفتن گرانبار شيد[6]]، أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ‏ [تنگيى نيست‏] كه سلاحها بنهيد در نماز، وَ خُذُوا حِذْرَكُمْ‏ و حذر خويش از دشمن خويش ميگيريد، إِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْكافِرِينَ‏ خداى بساخت كافران را، عَذاباً مُهِيناً (102) عذابى خوارى نماى.

 

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ الآية- يعنى: فى طاعة اللَّه، يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثِيراً يعنى: متحوّلا عن الكفر، وَ سَعَةً فى الأرض. و بو عبيده گفت: مراغم و مهاجر هر دو يكسانست، يقال: راغمت قومى و هاجرتهم، و أصل اين آنست كه مرد مسلمان شود، از قوم خويش بخشم بيرون آيد، از ايشان ببرد، و هجرت كند. پس آن بيرون آمدن وى مراغمه گويند، و رفتن برسول خدا هجرت گويند. باين قول راغمت بمعنى عاديت است.

و گفته‏ اند: اصل اين از رغام است، و رغام خاكست، و رغم انفه ازين گرفته ‏اند، راغمته أي هاجرته فلم ابال، و ان رغم انفه، اى لصق بالتّراب انفه. و گفته‏اند: مراغمه زيستن است و گشتن در زمين بكام، رغدا[7] و غدقا و مراغما همه متقارب‏اند، بر جمله معنى آنست كه: هر كه قصد هجرت دارد جاى هجرت يابد، چون بزمينى نتواند بود بزمينى ديگر شود. چون جايى بكام و مراد خويش زندگانى نتواند كرد، فرا جايى شود كه بكام و مراد خويش زندگانى تواند كرد، و لهذا قال بعضهم و انشدوا:

اذا كنت فى دار يهيّك اهلها و لم تك مكبولا فتحوّل‏

و انشدوا:

اذا نبت المنازل فالرّحيل‏ و لم يرعين حقّك فالبديل‏
اذا كان العطاء على مكاس‏ ابى لى اخذه الخلق الجميل‏
ولى رزق الى اجلى معدّ تضمّنه لى الملك الجليل‏

وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ‏، سبب نزول اين آيت گفته‏اند كه اكثم بن صيفى بود، حكيم عرب. و گفته‏اند: ضمرة بن العيص بود، و گفته‏اند، مردى بود از بنى ليث، حبيب بن ضمره. و قيل جندع بن ضمره. اين مرد بيمار شد در مكه، و اثر مرگ بر خود بديد، پسران داشت، ايشان را گفت: مرا بيرون بريد هجرت را.

گفتند: تو بيمارى و عاجز، و بر هلاك مشرف. گفت: رواست تا اگر بميرم بارى مهاجر ميرم. پسران وى او را سريرى ساختند، و او را بر گرفتند، چون به تنعيم رسيد، وى را اجل آمد، دست راست بر دست چپ زد و گفت: اللّهمّ هذه لرسولك، ابايعك على ما بايعك عليه رسولك. اين بگفت و از دنيا بيرون شد. خبر با اصحاب رسول خدا رسيد، گفتند: اگر به مدينه رسيدى مزد وى تمام بودى. ربّ العالمين در شأن وى اين آيت فرستاد: وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ‏ يعنى:قبل بلوغه الى مهاجره، فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ‏ اى: وجب ثوابه على اللَّه، بايجابه ذلك على نفسه، فضلا من اللَّه.

وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً- يعنى: لما كان منه فى حال الشّرك. رَحِيماً- بما كان منه فى الاسلام.

وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ- اين من، من تبعيض است، كه قصر از پنج نماز در سه نماز روا است، و روان، يقال:قصر الصّلاة و قصّرها و أقصرها، هر سه بمعنى يكسانند.

إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا- اين «خفتم» منسوخ است بسنّت، كه‏ رسول خدا (ص) قصر كرد در امن، عمر خطاب وى را گفت: ما بال القصر و قد آمنّا؟ اين قصر كردن چيست كه آمن گشتيم؟ جواب داد وى را:صدقة تصدّق اللَّه بها عليكم، فاقبلوا صدقته.

 

فصل‏

بدان كه قصر جز در سفر روا نيست، و سفر بر چهار ضربست: سفر واجب چون حجّ و عمره و جهاد، و سفر طاعت چون زيارت پدر و مادر، و سفر مباح چون تجارت و نزهت، و سفر معصيت چون راه زدن و دزدى كردن. و قصر در همه جائز است مگر در سفر معصيت، و بمذهب ابو حنيفه در سفر معصيت نيز روا است. و اين آيت كه دليل قصر است، در سفر واجب آمده است، و سفر طاعت و سفر مباح بدان ملحق است، و احكام كه بسفر تعلّق دارد بر سه ضربست: يكى آنست كه بسفر دراز مخصوص است.

چون قصر و فطر و مسح بر موزه سه شبان روز، و دوم آنست كه در سفر دراز و كوتاه هر دو روا است، چون نماز نافله بر راحله، و تيمّم و مردار خوردن بوقت ضرورت، و ترك جمعه. حكم سيوم جمع است ميان دو نماز. قول قديم شافعى آنست كه در سفر كوتاه روا است، و بقول جديد جز در سفر دراز روا نيست. و سفر دراز چهار بريد است، هر بريدى چهار فرسنگ، هر فرسنگى سه ميل بهاشمى، هر ميلى دوازده هزار قدم، جمله شانزده فرسنگ باشد، چهل و هشت ميل. و در خبر است از رسول خدا (ص) كه گفت:«يا اهل مكه لا تقصروا فى اقلّ من اربعة برد»،

ذلك من مكة الى عسفان او الطائف. «برد» جمع بريد است، يقال بريد و برد، كما يقال سبيل و سبل، و نذير و نذر. و بريدى دوازده ميل باشد چنان كه گفتيم، و بمذهب ثورى و اصحاب راى حدّ مسافت قصر سه مرحله است، بيست و چهار فرسنگ.

و بمذهب اوزاعى يك مرحله هشت فرسنگ، و بمذهب داود: قصر و فطر در سفر دراز و كوتاه مباح است. و قصر بمذهب شافعى رخصتى است و نه واجب است، خلافا لاصحاب الراى و مالك. عائشه گفت: «كلّ ذلك قد فعل رسول اللَّه (ص)، قصر ذلك فى السّفر و أتمّ. و دليل بر آنكه واجب نيست قوله تعالى: وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ، و اين حد اباحت و رخصت است، نه حد ايجاب. و هر چند كه واجب نيست، و مسافر در اتمام و قصر مخيّر است، امّا قصر فاضل‏تر است و پسنديده‏تر. اوّل نمازى كه رسول خدا (ص) در آن قصر كرد نماز ديگر بود، بعسفان در غزاة بنى انمار.

و ابتداء قصر آن گه كند كه از بناهاى شهر خويش يا ده خويش بيرون شود، اگر چه از ميان كشت‏زار و رزان كه بشهر متصل بود بيرون نشده باشد، روا است.

و بدوى كه در باديه نشيند همچون حضرى است كه در شهر نشيند، چنان كه حضرى را در شهر خويش قصر نرواست، بدوى را در حلّه خويش نرواست، اگر از حلّه خويش بيرون شود، بقصد جايى كه مسافت آن شانزده فرسنگ باشد قصر كند. و ابتداء قصر آن گه كند كه از آن حىّ و خيمهاى آن حىّ بيرون شود. و نمازى كه در آن قصر كند بايد كه بوقت خويش بادا، نه بقضا و نيّت قصر كند. و اقتدا بكسى نكند كه نماز تمام كند، اگر كند پس وى را نيز تمام بايد كرد.

وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ‏- يعنى: فى المؤمنين فى غزواتهم و خوفهم، فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ فَلْتَقُمْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ‏. ابن عباس و جابر عبد اللَّه انصارى گفتند كه:مشركان رسول خدا (ص) و ياران را ديدند كه چون وقت نماز مى‏درآمد، همه يك بار بر نماز ميخاستند، و رسول خدا (ص) ايشان را امامى ميكرد، و فترت و تقصير در آن روا نميداشتند. ايشان گفتند: اين نماز بر ايشان گرامى‏تر از فرزند ايشانست، اكنون‏ چون هنگام نماز در آيد، و بدان مشغول شوند، ما بر ايشان دست يابيم. چون ايشان اين همّت كردند، ربّ العالمين اين آيت فرستاد در بيان نماز خوف: وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ.

و بدان كه نماز خوف بر سه گونه است: از آنكه رسول خدا سه بار نماز خوف كرده، هر بار بوجهى و صفتى ديگر، بر حسب حال ضرورت. اول بار بعسفان، جايى است ميان مكه و مدينه، با كافران جنگ ميكرد، و كافران دويست مرد بودند، و در سمت قبله بودند، و هيچ ساتر نبود ميان فريقين. رسول خدا (ص) مسلمانان را دو صف ساخت، و ايشان هزار و چهار صد مرد بودند، همه در نماز شدند با امام، و ركوع كردند بهم، چون بسجود رسيدند صف دوم سجود كردند، وصف اوّل كه بدشمن نزديكتر بودند ايشان را ميكوشيدند، و پاس ميداشتند. پس چون امام برخاست با صف دوم، آن صف اوّل نيز سجود كردند، و در قيام بامام در رسيدند. بركعت دوم.

همه بهم ركوع كردند، و صف اول با امام در سجود شدند، و صف دوم ايشان را ميكوشيدند، چون امام با صف اول با تشهد آمد، آن صف دوم كه گوشوان بودند، سجود كردند، و بامام در رسيدند در حال تشهد. پس همه بهم سلام باز دادند. اينست معنى خبر ابن عباس در نماز خوف به عسفان. نوع دوم نماز خوف است كه رسول خدا (ص) به ذات الرقاع كرده است، كه دشمن نه بر جهت قبله بود، مسلمانان را دو فرقت ساخت: يك فرقت برابر دشمن فرستاد، تا سلاح بر گرفتند، و پاس ميداشتند، و يك فرقت با امام دور شدند چندان كه تير دشمن بديشان نرسيد.

امام يك ركعت نماز كرد با ايشان، چون با قيام شد امام در ركعت دوم، مأمومان نيّت مفارقت كردند، و فاتحه و سورتى كوتاه برخواندند، و آن يك ركعت كه باقى بود زود بگزاردند، و سلام باز دادند، و امام هم چنان در قيام انتظار ميكشيد، تا اينان‏ واپيش دشمن شدند، و آن فرقت كه برابر دشمن بودند باز آمدند، و نماز خود در نماز امام بستند، و آن يك ركعت كه باقى بود امام بايشان بگزارد، و چون بتشهّد رسيد، امام تشهّد دراز در گرفت، و ايشان بى‏آنكه نيّت مفارقت كردند آن ركعت دوم باز آوردند، و بتشهّد در امام رسيدند، و آن گه همه بهم سلام باز دادند. اينست معنى خبر خواب جبير، كه از پدر روايت كرده از مصطفى (ص) كه به ذات الرقاع نماز خوف چنين كرد.

نوع سيوم نماز خوف كه رسول خدا (ص) به بطن نخله كرد. مسلمانان را دو فرقت كرد، هم چنان كه در ذات الرقاع. پس هر دو ركعت نماز با يك فرقت بگزارد، و سلام باز داد، و اينان را برابر دشمن فرستاد بگوشوانى‏[8]، و آن فرقت ديگر آمدند، و رسول خدا ديگر باره هر دو ركعت با ايشان بگزارد به تنفّل، چنان كه آن فرقت دوم فريضه ميگزاردند، و رسول خدا نافله. و اگر اين نماز در حضر باشد، امام با فرقت اوّل چهار ركعت بگزارد نيّت فرض، و با فرقت دوم چهار ديگر بگزارد نيّت نافله. اينست معنى خبر بو هريره كه رسول خدا (ص) به بطن نخله نماز خوف چنين كرد.

يك نوع ديگر است نماز خوف كه بو حنيفه اختيار كرده است، و تمسّك بخبر عبد اللَّه عمر كرده است، و آن آنست كه: امام مسلمانان را دو فرقت كند، گروهى با امام در نماز شوند، و آن گروه ديگر اينان را ميكوشند، چون اينان كه در نمازاند يك ركعت كرده باشند، و از هر دو سجود فارغ شده، واپيش دشمن شوند هم چنان در نماز، و هيچ سخن نگويند، و آن طائفه كه گوشوانى‏[9] ميكردند آيند، با امام باقى نماز بكنند، تا نماز امام تمام شود، و سلام باز دهد. پس اين‏ طائفه هم چنان در نماز و با سلاح بجاى قوم باز شوند، و پاس ميدارند، تا آنان باز آيند، و باقى نماز خويش هم بر آن جاى تنها بگزارند، و باز گردند، و آن طائفه ديگر آيند، و باقى نماز خويش هم چنان گزارند تنها.

امّا برداشتن سلاح در نماز خوف در آن تفصيلى است. گفته‏اند كه: سلاح بر پنج ضربست: سلاحى كه برداشتن آن حرام است، و نماز بآن درست نيست، و آن آنست كه نجاستى بآن رسيده باشد از خون يا غير خون، يا تيرى كه پر آن از حيوانى باشد كه نخورند. دوم سلاحى كه برداشتن آن مكروه است، از آنكه مرد را گرانبار كند، و افعال صلاة بتمامى بجاى نتواند آورد، چون جوشن و مغفر و مثل آن. سيوم سلاحى كه برداشتن آن بيك قول مستحبّ است، و بيك قول واجب، كه دشمن را بدان از خود دفع كند، چون شمشير و كارد و امثال آن. چهارم سلاحى است كه دشمن را از ديگران بدان دفع كند، مستحبّ است داشتن آن چون كمان و تير. پنجم سلاحى است كه باندازه جايگه مى‏توان داشت، و آن رمح است، اگر بحاشيه صف بود كه مردم را از آن رنج نبود مستحبّ است داشتن آن، و اگر در ميان صف بود كه مردم را از آن رنج بود كراهيت بود داشتن آن.

وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كانَ بِكُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ- ابن عباس گفت: رسول خدا (ص) در بطن نخله با بنى انمار جنگ كرد، و ايشان را بهزيمت كرد، و مال ايشان بغنيمت برداشت، و فرزندان ايشان بردگان گرفت، و دشمنان همه بگريختند، و پراكنده گشتند. رسول خدا و ياران آنجا ساكن شدند و بيارميدند، و سلاحها بنهادند.

پس رسول خدا (ص) تنها برخاست، و حاجتى را كه در پيش داشت بگوشه‏اى باز شد، و وادى باز بريد، و در آن زير درختى فرو آمد. جماعتى مشركان بر كوه شده بودند، و كوه را بپناه خود كرده. در ميان ايشان يكى بود عوف بن الحارث المحاربى،از دور نظر كرد، رسول خدا (ص) را تنها ديد در زير آن درخت. شمشير بر گرفت، و آمد بقصد رسول خدا. رسول (ص) از آمدن عوف آگاهى نداشت، تا ناگاه او را بر سر خود ديد، ايستاده و شمشير كشيده. گفت: يا محمد! آن كيست كه اين ساعت ترا فرياد رسد، و مرا از تو باز دارد؟ رسول (ص) گفت: خدا است كه مرا فرياد رسد، و ترا از من باز دارد، آن گه روى سوى آسمان كرد و گفت:«اللّهمّ اكفنى عوفا!»

بار خدايا كفايت كن اين كار، و عوف را از من بازدار. پس عوف آهنگ آن كرد كه ضربتى زند، ناگاه ميان دو كتف وى زخمى رسيد كه بر وى در افتاد، و شمشير از دست وى بيفتاد، رسول خدا برخاست، و شمشير برگرفت و گفت: يا عوف! آن كيست كه اين ساعت ترا از من نگه دارد؟ و مرا از تو باز دارد؟ عوف گفت:هيچكس نيست مگر كه تو خود نكنى. رسول خدا (ص) گفت: گواهى ميدهى كه خدا يكى است، و من بنده و رسول اوأم، تا اين شمشير بتو بازدهم، گفت: اين يكى نمى‏توانم، لكن گواه باش كه بعد ازين هرگز با تو جنگ نكنم، و هيچ دشمنى را بر تو يارى ندهم. رسول خدا (ص) شمشير بوى باز داد، عوف گفت: يا محمد! و اللَّه كه تو از من بهترى و جوانمردترى! رسول (ص) گفت:«اجل، أنا احقّ بذلك منك»

آرى من بدان سزاوارترم كه كنم. پس عوف باصحاب خويش باز گشت، و ايشان او را ملامت كردند، كه چون دست يافتى چرا اين كار تمام نكردى؟ وى قصّه خويش بگفت، و همه خاموش شدند، و رسول خدا (ص) پيش ياران باز آمد و ايشان را از آن خبر كرد، و اين آيت بر ايشان خواند:وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كانَ بِكُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ أَوْ كُنْتُمْ مَرْضى‏ أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ‏- قومى گفتند: اين رخصت است در سلاح فرو نهادن اندر نماز خوف، كه بقول بعضى سلاح برداشتن اندر نماز خوف فرض است، و نيز رخصت است بعذر بيمارى‏ و باران، كه سلاح فرو نهند، از آنكه بيمار از برداشتن آن گرانبار و رنجور شود، و سلاح بباران تباه گردد.

آن گه گفت: وَ خُذُوا حِذْرَكُمْ‏- بر حذر باشيد از دشمن، و هشيار باشيد اندر نماز. نبايد كه اندر نماز ناگاه بسر شما رسند، و شما را غافل گيرند. إِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْكافِرِينَ‏ يعنى فى الآخرة، عَذاباً مُهِيناً يهانون فيه.

 

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ الآية- ربّ العالمين، خداى جهانيان، و دارنده همگان، و داناى مهربان، درين آيت نشان رحمت از خود ميدهد، و لطف خود با بندگان مينمايد، و مؤمنان را بر هجرت مى‏خواند، و مهاجران را ميستايد.

و مهاجران سه گروه‏اند: گروهى از بهر دنيا هجرت كنند، تجارتى در پيش گيرند، يا طلب معيشتى كنند، و هر چند كه اين كار در شرع مباح است، امّا بعاقبت نه پيدا كه سر به چه باز نهد، و حاصل آن بچه باز آيد، كه مصطفى (ص) گفت:«حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة»،و نيز گفته:«لا تتّخذوا الضّيعة فترغبوا فى الدّنيا».

اين مهاجر پيوسته در رنج و عنا است، و بدست دزدان گرفتار، و بر شرف هلاك! بطمع آنكه تا مباحى بدست آرد، فرضى بگذارد، و آن گه سوزد، و مايه هر دو بزيان آرد. يقول اللَّه عزّ و جلّ: تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللَّهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ. گروهى ديگر زاهدان‏اند كه هجرت ايشان از بهر عقبى بود، و روش ايشان از روى معنى باشد، منازل طاعات برند، و مراحل عبادات بقدم همّت پيمايند، گاه حجّ كنند، و گاه غزا، گه جهاد، و گه زيارت، گه نماز، و گه روزه، گه ذكر نام خدا، گه فكر در آلاء و نعماء خدا.

مصطفى (ص) از بهر ايشان گفته:«سيروا سبق المفرّدون». قالوا: يا رسول اللَّه‏ و ما المفرّدون؟ قال «: المهتدون الّذين يهتدون بذكر اللَّه، يضع الذكر عنهم اثقالهم، فيأتون يوم القيامة خفافا».

و ربّ العزّة در حقّ ايشان ميگويد: وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعى‏ لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً.

سديگر گروه عارفان‏اند كه هجرت ايشان از بهر مولى بود، و هجرت ايشان هم در نهاد ايشان بود، در پرده‏هاى نفس هجرت كنند تا بدل رسند، و آن گه در پرده‏هاى دل هجرت كنند تا بجان رسند، و آن گه در پرده‏هاى جان هجرت كنند تا بوصال جانان رسند.

گفتم كجات جويم اى ماه دلستان؟ گفتا قرارگاه منست جان دوستان.

مردى پيش بو يزيد بسطامى شد، گفت: چرا هجرت نكنى؟ و بسفر بيرون نشوى تا خلق را فائده دهى؟ جواب داد كه: دوستم مقيم است، بوى مشغول، بديگرى نميپردازم. آن مرد گفت آب كه دير ماند در جايگاه خود بگندد.

بو يزيد جواب داد كه دريا باش تا هرگز بنگندى. آن گه اين بيت بگفت:

ارى الحجّاج يزجون المطايا و ها أنا ذا مطايا الشّوق ازجى.
اذا ما كعبة قصدت و حجّت‏ فوجهك قبلتى و اليك حجّى‏

وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ- حكم قصر در فرض نماز اندر سفر، هر چند كه عموم خلق را تخفيفى و رخصتى است امّا اهل خصوص را چون قهرى و بعدى است از حضرت، لا جرم ايشان را عوضى باز داد.

هم در سفر اباحت نفل بر راحله يا پياده روى در سفر خود كرده، بى استقبال قبله،تا بدانى كه بر آن درگاه حجاب نيست، و بند نيست، و منع نيست، و دستورى مناجات بر دوام هست، چنان كه خواهى. از روى اشارت ميگويد: بنده من! اگر قرب ميخواهى اينك در گشاده، و بار داده، و منعى نه! و اگر بعد ميخواهى بر سبيل رخصت اينك ترا رخصت، و خشمى نه! اينست غايت كردم، و كمال لطف، حفظ سنّت وفا، و تحقيق معنى و لا.

وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ الآية- درين آيت دلالت روشن است كه بنده ما دام كه تا يك نفس از اختيار با وى بود، حكم نماز از وى بر نخيزد، نه در حال امن، نه در حال خوف، نه آن يك ساعت كه سلطان حقيقت بر وى مستولى بود، و وى در نقطه جمع، و نه آن وقت كه غلبات احكام شرع بر وى روان بود، و وى در وصف تفرقت.

مردى در پيش جنيد آمد و گفت: نورى چندين روز است تا در غلبات وجد خويش برفته، و ولهى عظيم او را فرا گرفته، و سلطان حقيقت بر وى مستولى شده، همانا كه بنقطه جمع رسيده. جنيد گفت: كه با اين همه در وقت نماز چونست و چه ميكند؟ گفت چون وقت نماز درآيد تكبير بندد، و نماز بشرط خويش بگزارد، و در آن خللى نيارد. جنيد: گفت الحمد للَّه كه شيطان بدو دست نيافتست، و راه بر وى نزده. آن دقت او عين حقيقت است، و حركت او جمال طريقت است، و نفس او نقطه جمع است.

________________________________

[1] ( 1، 2) نسخه ج: باشيد.

[2] ( 1، 2) نسخه ج: باشيد.

[3] ( 3)- نسخه الف: وا برابر.

[4] ( 4)- نسخه ج: شويد.)

[5] ( 1)- نسخه ج: باشيد.

[6] ( 2)- نسخه ج: شويد

[7] ( 3)- نسخه الف: رغما.)

[8] ( 1)- نسخه ج: بنگهبانى.

[9] ( 2)- نسخه ج: نگهبانى.)

 

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد دوم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=