یوسف - -ترجمه مجمع البيان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره یوسف 11 الی 24

[سوره يوسف (12): آيات 11 تا 12]

قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ (11) أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (12)

ترجمه:

گفتند: اى پدر چرا درباره يوسف از ما ايمن نيستى با اينكه ما خيرخواه او هستيم (11)

فردا او را همراه ما بفرست تا (با ما) بگردد و بازى كند و ما از وى نگهبانى ميكنيم (12).

 

 

 

تفسير:

خداى سبحان در اينجا بيان ميكند كه پس از آنكه آراء آنها درباره يوسف متفق شد چگونه از پدر درخواست كردند.

«قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ يُوسُفَ» گفتند اى پدر چرا درباره كار يوسف بما اعتماد ندارى و خاطرت آسوده نيست؟

«وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ» با اينكه ما نظرى جز خير خواهى نسبت بدو نداريم، و از اينجمله معلوم ميشود كه يعقوب عليه السلام از فرستادن يوسف بهمراه آنها خوددارى ميكرد.

«أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ» فردا او را بهمراه ما بصحرا بفرست كه اگر بفرستى ما گردش و بازى ميكنيم و منظورشان بازيهاى حلال و مباح مانند تيراندازى و مسابقه در دويدن و امثال آنها بوده. و در حديث است كه بازى كردن حرام است مگر در سه چيز: بازى با اسب، و تير اندازى، و شوخى با همسر.

«وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» و ما از يوسف محافظت و نگهبانى ميكنيم تا وقتى كه او را بتو بازگردانيم، و يا در وقت بازى او را محافظت ميكنيم. و حسن گفته: هنگامى كه‏ يوسف را در چاه انداختند هفده ساله بود، و تا وقتى كه بپدر رسيد هشتاد سال طول كشيد كه اينمدت هم چنان در بلاء بود، و پس از ديدار پدر نيز بيست سال ديگر زنده بود كه وقتى از دنيا رفت صد و بيست سال از عمرش گذشته بود. و برخى گفته ‏اند: روزى كه در چاه افتاد ده ساله بود، و ديگرى گفته دوازده ساله بود، و بعضى گفته ‏اند: هفت ساله يا نه ساله بود و هنگامى كه بپدر رسيد چهل ساله بود. و اين قول ابن عباس و ديگران است. و در اين آيات نشانه اين مطلب هست كه آنها حسد خود را نسبت بيوسف اظهار كردند و يعقوب عليه السلام وى را از گزند آنان محافظت ميكرد و از فرستادن او بهمراه آنان خوددارى مينمود، و اعتماد بآنها نداشت.

[سوره يوسف (12): آيات 13 تا 18]

قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ (13)

قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ (14)

فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (15)

وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ (16)

قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ (17)

وَ جاؤُ عَلى‏ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ (18)

ترجمه:

يعقوب گفت: بردن او مرا غمگين ميكند و مى‏ترسم شما از وى غفلت كنيد و گرگ او را بخورد (13)

گفتند اگر با وجود (برادرانى مانند) ما كه گروهى متحد و نيرومنديم باز هم گرگ او را بخورد در چنين صورتى ما زيانكار خواهيم بود (14)

و چون او را بردند و متفق شدند كه او را در ته چاه بياندازند ما بدو وحى كرديم كه (غمگين مباش كه روزى) تو آنها را بكار بدشان آگاه سازى و آنها ندانند (كه تو يوسف هستى) (15)

و شبانه با چشم گريان بنزد پدر آمدند (16)

و گفتند: اى پدر ما براى مسابقه (در دويدن) رفتيم و يوسف را پيش اثاث خود گذارديم و گرگ او را خورد ولى تو سخن ما را باور نخواهى كرد اگر چه راستگو باشيم (17)

و پيراهن او را رنگين بخون دروغى (نزد يعقوب) آوردند، و او گفت: (داستان اينگونه نيست) بلكه نفس شما اينكار را برايتان جلوه داده و صبر نيكو بايد (تا اين بلاء را تحمل كنم) و خدا كمك كار من است (و از او كمك خواهم) در تحمل آنچه شما اظهار ميداريد (18).

شرح لغات:

حزن: اندوه دل در فراق محبوب.

شعور: ادراك چيزى بنحو دقيق و باريك بمانند باريكى مو.

عشاء: آخر روز، و يا اول تاريكى شب.

استباق: از سبق و مسابقه است كه آن بر سه گونه است: مسابقه در تير اندازى كه باتفاق علماء جايز است، و مسابقه در اسب دوانى و شتر كه نزد ما جايز است، و مسابقه در دويدن كه اگر در مقابل پول و جايزه‏اى باشد نزد شافعى و جمعى جايز نيست، و ابو حنيفه آن را مطلقاً جايز دانسته چه در برابر جايزه‏اى باشد و چه نباشد، و جمعى از علماى ما نيز همين قول را اختيار كرده‏اند.

دم كذب: يعنى خونى كه دروغ بود، و از عايشه نقل شده كه «بدم كدب» با دال بى‏نقطه قرائت كرده و معناى آن خون تازه است.

تسويل: جلوه دادن نفس چيزى را كه جلوه و حسنى ندارد.

 

 

 

تفسير:

خداى سبحان در اين آيات خبر ميدهد كه چون نسبت بيوسف اظهار شفقت و خير خواهى نمودند يعقوب مصمم شد وى را بهمراه آنان بصحرا بفرستد ولى با اينحال‏ آنها را وادار بمحافظت و نگهبانى او كرده چنين گفت:

«إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ» همين كه او را از من دور كنيد مرا غمگين ميسازد، يا مفارقتش مرا محزون سازد.

«وَ أَخافُ‏ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ» و ميترسم در وقتى كه شما از او غافل هستيد و سر گرم كارهاى خود ميباشيد گرگ او را بخورد. و گفته‏اند: در آن سرزمين گرگ بسيار بود و تصادفاً در آن وقت گرگها بمردم حمله ميكردند و آنها را طعمه خود ميساختند.

و برخى گفته‏اند: يعقوب در خواب ديد مثل اينكه ده تا گرگ بيوسف حمله‏ ور شده و ميخواهند او را بكشند، در اينميان يكى از آن گرگها بحمايت از يوسف برخاست و مانع كشتن او شده تا بالآخره ديد زمين شكافته شد و يوسف در زمين فرو رفت و پس از سه روز از آنجا بيرون آمد، و همين سبب شد كه يعقوب راه بهانه ‏اى بدانها نشان دهد و گرنه خود برادران يوسف نميدانستند چه بهانه ‏اى براى كار خود بياورند.

و از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- روايت شده كه فرمود: تلقين دروغ بكسى نكنيد (و راه بهانه و دروغ را بكسى ياد ندهيد) كه دروغ ميگويد، چون كه پسران يعقوب نميدانستند كه گرگ انسان را ميخورد تا وقتى كه از پدر شنيدند و يعقوب تلقين بدانها كرد، و اين دليل بر اينمطلب است كه نبايد راه نشان دشمن داد.

و برخى گفته‏ اند: يعقوب ترس آن را داشت كه برادران او را بكشند. ولى تصريح به اين سخن نكرد و از روى كنايه آنها را گرگ ناميده و نظر خود را اظهار كرد. و ابن عباس گفته: صريحاً آنها را گرگ خوانده.

«قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ» اگر با اينحال كه ما پشتيبان يكديگر هستيم و از برادرمان دفاع ميكنيم نتوانيم گرگ را از او دور سازيم تا او را بخورد، در چنين حالى ما زيانكاريم و مانند آن كسانى هستيم كه بر خلاف ميلشان سرمايه خود را از دست بدهند. و يا معناى جمله‏ «إِذاً لَخاسِرُونَ» آنست كه ما افرادى ناتوان و ضعيف خواهيم بود. و حسن گفته: بخدا آنها براى يوسف وحشتناكتر و خطرناكتر از  گرگ بودند. و برخى گفته‏اند: معناى جمله آن است كه ما او را يا حقش را تباه و ضايع كرده‏ايم.

«فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ» و چون او را بردند و همگى تصميم گرفتند تا در قعر چاهش افكنند … و از حرف «الف، «و لام» كه بر سر «جب» در آمده معلوم ميشود چاه مزبور چاه معروفى بوده كه مسافران و كاروانها بر سر آن ميآمده و سر راه آنان بوده است. و برخى گفته‏اند: برادران بدنبال چاه كم آبى ميگشتند كه يوسف را در آن بيندازند تا هم بمنظور خود برسند و هم آنكه يوسف در آب چاه غرق نشود. و از اينرو وى را در چاه مزبور انداختند. و بعضى هم گفته‏اند: او را در گوشه‏اى از چاه قرار دادند.

و گفته‏اند: همين كه يعقوب وى را بهمراه آنان روانه كرد در آغاز كمال احترام و محبت را نسبت باو معمول داشتند ولى هنگامى كه بصحرا رسيدند عداوت خود را نسبت بدو اظهار كرده و شروع به زدن او كردند، يوسف در آن وقت بهر كداميك از آنها پناه ميبرد آنها او را از خود رانده و حمايتش نكردند تا بالآخره صدايش به «يا ابتاه» بلند شد. در اينوقت خواستند او را بقتل رسانند ولى يهوذا آنها را از اينكار جلوگيرى كرد، و در روايتى كه بعضى از اصحاب ما از ائمه عليهم السلام روايت كرده‏اند لاوى آنها را از اينكار ممانعت كرد و مانع قتل يوسف شد، پس او را بكنار چاه آوردند و هر چه او را در ميان چاه آويزان ميكردند، يوسف دست بلبه چاه ميگرفت تا بالآخره پيراهن از تنش بيرون آورده و هر چه ميگفت: اين پيراهن را در بدن من بگذاريد تا خود را بدان بپوشانم در جوابش ميگفتند: خورشيد و ماه و يازده ستاره را بخوان تا همدم و يار تو باشند، در اينوقت او را در چاه آويزان كرده و چون به نيمه چاه رسيد بقعر چاه رهايش كردند تا بدين ترتيب بميرد، ولى چون در ته چاه آب بود در آب افتاد و سپس بطرف سنگى كه در آنجا بود رفته و روى آن ايستاد، و سدى گفته: يهوذا براى او غذا ميآورد (تا وقتى كه از چاه بيرون آمد).

و بگفته ديگرى: چاه براى او روشن شد و آبش شيرين گرديد بطورى كه از آب و نان بى ‏نياز شد، و مقاتل گفته: آب چاه تيره بود ولى يوسف كه در آن افتاد زلال و صاف شد، و خداوند فرشته ‏اى بر وى موكل كرد تا او را محافظت كند و غذايش دهد.

و بقولى جبرئيل همدم او شد.

و گفته‏اند: خداى تعالى بسنگى در ته چاه فرمان داد تا بالا آمده و يوسف روى آن قرار گرفت، و در آن وقت بدن يوسف برهنه بود، و ابراهيم خليل عليه السلام را نيز وقتى در آتش انداختند بدنش را برهنه كردند و در آنجا جبرئيل عليه السلام پيراهنى از حرير بهشت براى ابراهيم آورد و بدن آن حضرت را با آن پيراهن پوشانيد، و پيراهن مزبور نزد ابراهيم عليه السلام بود و چون از دنيا رفت آن پيراهن باسحاق رسيد و پس از اسحاق نيز بيعقوب منتقل گشت، و يعقوب آن را در بسته‏ اى بست و بگردن يوسف آويزان نمود، در اينوقت جبرئيل بنزد وى آمد و آن بسته را از گردنش باز كرده و پيراهن مزبور را از ميان آن بيرون آورد و بر بدن يوسف پوشانيد، و اين حديثى است كه مفضل از امام صادق عليه السلام روايت كرده و حضرت دنبالش فرمود: پيراهن مزبور همان پيراهنى بود كه چون كاروانيان از مصر حركت كردند و آن را همراه خود آوردند يعقوب كه در فلسطين بود بوى آن را شنيده و گفت: «من بوى يوسف را استشمام ميكنم …» و در كتاب النبوة بسندش از ابى سيار از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: هنگامى كه برادران يوسف را در چاه انداختند جبرئيل بر وى نازل شده گفت: اى پسر چه كسى تو را در چاه انداخت؟ يوسف جواب داد: برادرانم بخاطر منزلتى كه نزد پدر داشتم بمن حسد بردند و بدينجهت بچاهم انداختند. جبرئيل گفت:

آيا ميخواهى از چاه بيرون آيى؟

يوسف پاسخداد: با خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب است كه اگر خواهد مرا نجات خواهد داد.

جبرئيل گفت: خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب ميفرمايد اين كلمات را بگو:

«اللهم انى اسئلك بان لك الحمد لا اله الا انت بديع السماوات و الارض يا ذا الجلال و الاكرام ان تصلى على محمد و آل محمد و أن تجعل لي من أمري فرجاً و مخرجاً و ترزقني‏ من حيث أحتسب و من حيث لا أحتسب»

[1]. پس از اين دعا بود كه خداوند او را از چاه نجات داده و از مكر آن زن او را محافظت كرد و سلطنت مصر را از جايى كه گمان نميكرد بوى عطا فرمود.

و على ابن ابراهيم روايت كرده كه يوسف در چاه اين دعا را خواند: «يا اله ابراهيم و اسحاق و يعقوب ارحم ضعفى و قلة حيلتى و صغرى»[2] «وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ» و بيوسف وحى كرديم، حسن گفته: خداوند در همان چاه بيوسف مقام نبوت را عطا فرمود، و بنجات و فرمانروايى مصر نويدش داد.

«لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ» يعنى پس از اين بكار زشتشان آگاهشان خواهى كرد، و منظور همان جمله‏اى است كه در آخر سوره خداوند ذكر فرموده كه ببرادران گفت: «هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ …»- آيا هيچ ميدانيد نسبت بيوسف و برادرش چه كرديد؟ …

«وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ» يعنى در وقتى كه نميدانند تو همان يوسف هستى. و اين وحى كه در اينجا بيان شده مانند وحيى است كه بساير پيمبران ميشد. و مجاهد و قتاده گفته‏اند:

خداوند در همان چاه باو وحى فرمود و او را پيغمبر قرار داد، و از جمله چيزهايى كه باو وحى شد اين بود كه: حال خود را مكتوم دار، و در مقابل پيش آمدهاى ناگوار صبر كن كه بزودى رفتار برادران را نسبت بخود بآنها خواهى گفت در وقتى كه تو را نمى‏شناسند.

و بعضى در معناى اين جمله گفته‏اند: يعنى آنها نميدانند كه بتو وحى شده. و برخى گفته‏اند: معناى «لتنبئنهم» يعنى جزاء رفتار آنها را خواهى داد. چنانچه عرب در مورد تهديد كسى كه كار بدى كرده ميگويد «بتو خواهم گفت و معلومت خواهد شد» كه منظور اين است كه سزاى تو را خواهم داد. و ابن عباس گفته: منظور همان جريانى است كه در وقت ورود برادران بمصر، يوسف آنها را شناخت و آنها او را نمى‏شناختند و در آن وقت يوسف پيمانه را در دست گرفت و دستى بدان زده سپس گفت: اين ظرف بمن خبر ميدهد كه شما برادرى داشته و او را در چاه انداخته‏ايد و ببهاى ناچيزى او را فروخته‏ايد.

«وَ جاءُو أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ» و شبانه يا آخر روز كه شد گريان بنزد پدر آمدند، و اينكه تا شب صبر كردند براى اين بود كه بدينوسيله امر را بر پدر مشتبه كرده و در تاريكى جرئت بيشترى براى عذر تراشى داشته باشند و اينكه تظاهر بگريه كردند براى آن بود كه خود را راستگو جلوه دهند. و از اينجا معلوم ميشود كه گريه دليل بر صدق دعواى گريه كننده نيست. و سدى گفته: چون يعقوب گريه آنها را ديد پريشان شد و پرسيد: چه شده؟ در جواب گفتند:

«يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ» پدر جان ما براى مسابقه رفتيم، جبائى و سدى گفته‏اند:

يعنى بمسابقه دو رفته بوديم. و زجاج گفته: يعنى بمسابقه تير اندازى رفته بوديم.

«وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا» و يوسف را براى حفاظت پيش اثاثيه گذارده بوديم.

«فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ» و گرگ او را خورد، و تو ما را تصديق نخواهى كرد اگر چه ما راست‏گو باشيم براى آنكه تو درباره يوسف نسبت بما بدگمان و ظنين هستى. و نگفتند: تو هر راستگويى را تصديق نمى‏كنى بلكه چون حسد برادران را درباره يوسف ميدانست و از طرفى نسبت بيوسف محبت شديدى داشت درباره آنها بدگمان و ظنين بود.

«وَ جاءُو عَلى‏ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ» و بهمراه خود پيراهن يوسف را آغشته بخون آوردند و گفتند: اين همان خون يوسف است كه در وقت دريدن گرگ به پيراهن او ريخته است.

و ابن عباس و مجاهد گفته‏اند: بزغاله‏ اى را كشتند و خون او را بپيراهن يوسف ريختند، و برخى گفته‏اند آهويى را كشتند و خونش را به پيراهن وى ريختند. ولى (فراموش كردند كه پيراهن يوسف را بدرند و) هم چنان سالم بدست يعقوب دادند و فكر نكردند كه اگر گرگ انسانى را بخورد جامه‏اش را ميدرد، و حسن گفته: يعقوب بدانها گفت: پيراهنش را بمن نشان دهيد و چون نشانش دادند و آن را صحيح و سالم ديد گفت: بخدا تا بامروز گرگى حليم‏تر از اين گرگ نديده‏ام كه فرزند مرا خورده ولى پيراهنش را ندريده است. و در حديث است كه پيراهن را بصورت خود انداخت و گفت:

اى يوسف براستى كه گرگ مهربانى تو را خورده است كه گوشت تنت را دريده و خورده است ولى پيراهنت را ندريده.

و شعبى گفته: در پيراهن يوسف سه آيت (و نشانه خارق العاده) بود يكى آن وقتى كه (در داستان زليخا و عزيز مصر) از پشت سر دريد، و ديگر در وقتى كه آن را بروى پدر انداختند و بينا شد، و ديگر آن وقتى كه برادران آن را با خون دروغى بنزد يعقوب آوردند كه يعقوب فهميد اگر گرگ يوسف را خورده بود پيراهنش را ميدريد. و برخى گفته‏اند: همين كه يعقوب اين سخن را گفت (كه چگونه گرگى بوده كه او را خورده ولى پيراهنش را ندريده است) آنان گفتند: دزدان او را كشتند، يعقوب در جواب آنها گفت: چگونه خودش را كشته ولى پيراهنش را نبرده‏اند با اينكه احتياج آنها به پيراهن يوسف بيشتر از كشتن او بود.

«قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً» يعقوب كه نسبت بدانها ظنين شده بود گفت: نه گرگ او را خورده و نه دزدان او را كشته‏اند بلكه نفسهاى شما كارى را در نظر شما جلوه داده كه خود دانسته‏ايد. و أبو مسلم و جبائى گفته‏اند: يعنى شما درباره يوسف كارى را كه انجام داده‏ايد بيكديگر آسان جلوه داده تا بالآخره آنچه را خواسته‏ايد انجام داده‏ايد. و اينكه يعقوب حرف آنها را ردّ كرد (و سخنشان را باور نكرده و دروغشان را آشكار نمود) روى وحى خدا بود (كه دروغشان را بوى خبر داد) و بعضى گفته‏اند: از روى حدس صائب و فراست او بود كه دروغ آنها را دانست.

«فَصَبْرٌ جَمِيلٌ» يعنى صبر من در برابر اين مصيبت صبرى نيكو و جميل است كه بيتابى و شكوه‏اى بمردم نميكنم. و برخى گفته‏اند: يعنى صبر جميل بهتر و نيكوتر از آن بيتابى است كه سودى ندارد، و سيد مرتضى قدس اللَّه روحه گفته است: صبر در وقتى جميل است كه بخاطر خدا باشد و چون صبر در اينمورد اينگونه بود متصف باين وصف گرديد. و بعضى گفته‏اند: بلاء در سن كهولت بر يعقوب نازل شد و در سن خرد سالى بر يوسف، و هر دوى آنها گناهى نداشتند، يعقوب مبتلاى باندوه گرديد، و يوسف ببردگى افتاد و خداوند شاهد و ناظر همه اين بلاها بود تا وقتى كه گشايش و فرج عنايت فرمود و همه آنها روى آزمايش و امتحان صورت گرفت.

«وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ» يعنى در دفع آنچه شما اظهار ميداريد بخدا استعانت جسته و از وى كمك ميخواهم، و يا در تحمل تلخى و دشوارى صبر بر اين مصيبت بخدا استعانت ميجويم.

و پس از اين جريان يوسف سه روز در چاه ماند.

وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ قالَ يا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ (19)

وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ (20)

ترجمه:

و كاروانى بيامد و آب آور خويش را فرستادند (كه آب بياورد) و او دلو خويش را (بچاه) بينداخت و گفت: مژدگانى كه اين پسريست (كه بجاى آب از چاه بر آمد) و بمنظور تجارت او را پنهان داشتند و خدا دانا بود كه چه ميكنند (19)

و يوسف را ببهايى اندك (و ناچيز) بدرهمى چند فروختند و درباره او بى‏رغبت بودند (20).

شرح لغات:

وارد: كسى است كه پيشاپيش قافله براى پيدا كردن و آوردن آب ميرود.

بضاعة: قسمتى از مال كه براى تجارت و سوداگرى اختصاص ميدهند.

بخس: كم دادن حق، ميگويند «بخسه فى الكيل او الوزن» يعنى حق او را در پيمانه يا وزن كم داد.

تفسير:

«وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ» كاروانى بيامد، و گفته‏اند: كاروان مزبور از مدين بمصر ميرفت ولى راه را گم كردند و هم چنان بيراهه آمدند تا در كنار چاه منزل كردند، و چاه مزبور در بيابانى دور افتاده و بى آب و علف قرار داشت كه چوپانهاى بيابانى و رهگذران‏ از آن استفاده ميكردند و آب شورى داشت كه پس از افتادن يوسف آبش شيرين شد و بعضى گفته‏اند: سر راه كاروانيان بوده.

«فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ» يعنى كسى را فرستادند تا آب براى ايشان تهيه كند و بعضى نام آن شخص را مالك بن زعر گفته‏اند.

«فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ» يعنى دلو خود را در چاه انداخت كه آب بكشد، يوسف خود را به طناب دلو آويزان كرد و چون آن مرد دلو را بيرون آورد پسر زيبايى را ديد كه در زيبايى بى‏نظير بود، و پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- فرمود: نيمى از همه زيبايى‏ها را به يوسف دادند و نيم ديگر را بساير مردم. و كعب الاحبار گفته: يوسف عليه السلام زيبا روى و داراى موهايى مجعد و چشمانى درشت و ميانه اندام و سفيدرو و چهار شانه و كمر باريك بود، و هر گاه ت بسم ميكرد نورى از دندانهايش برق ميزد، و چون سخن ميگفت شعاع نورى در سخنش هويدا ميگشت كه از دندانهاى پيشين او زبانه ميكشيد، و كسى نمى‏تواند وصفش را بگويد، زيبايى او هم چون روشنى روز بود در برابر شب، و شباهت به آدم ابو البشر عليه السلام داشت در آن روزى كه خدا او را آفريد و از روح خود در وى دميد پيش از آنكه دچار نافرمانى گردد، و بعضى گفته‏اند: اين زيبايى بى‏نظير را از جدّه‏اش ساره به ارث برده بود و ساره يك ششم از حسن نصيبش گشته بود.

«قالَ يا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ» قتاده و سدى گفته‏اند: همين كه يوسف را آويزان به دلو ديد، و جبائى گفته: وقتى مشاهده كرد دلو سنگين است نگاهى در چاه كرد و يوسف را ديده فرياد زد: اين پسريست و بدنبال اين صدا يوسف را از چاه بيرون آوردند.

«وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً» مجاهد و سدى گفته‏اند: يعنى آنان كه يوسف را پيدا كردند از ترس آنكه مبادا ساير تجّار مدعى شركت با آنها در يوسف گردند او را پنهان كرده و گفتند: اين مال التجاره و كالايى است كه ساكنان اطراف چاه آن را بما داده‏اند تا براى آنها بفروشيم. و ابن عباس گفته: يعنى برادران يوسف (كه همان موقع در آنجا حاضر بودند) برادرى خود را با وى پنهان كرده و بكاروانيان گفتند: اين بنده ما است‏ كه از دست ما گريخته و در اين چاه مخفى شده، و از آن سو بزبان عبرانى به يوسف گفتند: اگر بگويى من برادر ايشان هستم تو را خواهيم كشت، يوسف نيز از ترس آنكه مبادا او را بكشند چيزى نگفت.

«وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ» يعنى خدا دانا بود كه برادران يوسف چه ميكنند.

«وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» و او را ببهايى ناچيز و اندك فروختند. و ضحاك و مقاتل و سدى گفته‏اند: يعنى او را ببهاى حرام و نامشروع فروختند، زيرا بهاى شخص آزاد (كه او را بفروشند) نامشروع و حرام است، و اينكه حرام را «بخس» ناميده‏اند براى آنست كه بركتى در آن نيست.

«دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ» بچند درهم اندك. و همين توصيف درهمها به «معدود» براى فهماندن كمى و اندك بودن آنها است. و ابن عباس و ابن مسعود و سدى گفته‏اند: رسم آنها بر اين بود كه كمتر از «أوقيه» را كه چهل درهم ببالا بود بوزن در نمى‏آوردند، و درهمهاى مزبور بيست درهم بود (و از اينرو آن را بخس خوانده‏اند) و همين معنى از امام سجاد عليه السلام روايت شده است، و آن حضرت فرمود: برادران درهمها را ميان خود تقسيم كردند و بهر كدام دو درهم رسيد، و مجاهد گفته: درهمها بيست و دو درهم بود، و عكرمه گفته: چهل درهم بود. و از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود. هيجده درهم بود.

و در اينكه چه كسى يوسف را فروخت اختلاف است، دسته‏اى چون ابن عباس و مجاهد و بيشتر مفسران گفته‏اند: برادران او را فروختند و يهوذا (يكى از برادران) در كمين بود تا به بيند بسر يوسف چه ميآيد، و وقتى مشاهده كرد كه كاروانيان او را از چاه بيرون آوردند برادران را خبر كرد و آنان بنزد مالك (كه او را از چاه بيرون آورده بود) آمده و يوسف را بوى فروختند، و قتاده گفته: آنهايى كه او را از چاه بيرون آورده بودند وى را در مصر فروختند، و اصم گفته: آنها كه از چاه بيرونش آوردند وى را بكاروانيان فروختند، ولى بهتر همان قول اول است. و ابو حمزه در تفسير خود ذكر كرده كه مالك- بن زعر (كه يوسف را يافته بود) و همراهانش پيوسته تا وقتى يوسف همراهشان بود

خير و بركت را در كار خود مشاهده ميكردند، و چون يوسف را از دست دادند بركت هم از كار آنها رفت. وى گويد: مالك كه چنان ديد دلش بحال يوسف سوخت و بنزد او آمده گفت: بگو تو كيستى؟ گفت: من يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم هستم، مالك كه او را شناخت دامن او را گرفته و گريست و چون فرزندى نداشت از يوسف درخواست كرد كه دعا كند بلكه خداوند فرزندى باو بدهد، يوسف دعا كرد و خداوند بيست و چهار پسر بدو عنايت كرد.

«وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ» برخى گفته‏اند: يعنى آنان كه او را خريدارى كردند از خريدن او خوشحال نبوده و به اين كار بى‏رغبت بودند زيرا در يوسف نشانه آزادگان و اخلاق نيكان و بزرگان را ديدند و بهمين جهت رغبتى بكار خود نداشتند از بيم آنكه مبادا در اثر خريدن و بردگى او دچار ناراحتى و نكبتى شوند. و برخى گفته‏اند: نسبت بخود يوسف بى‏رغبت بودند زيرا او را براى تجارت و سود خريدارى كرده بودند و منظور ديگرى نداشتند. و ديگرى گفته: برادران كه يوسف را فروختند نسبت بيوسف و يا پولى كه بعنوان بهاى او گرفتند رغبتى نداشتند و بخاطر خودش و يا پول، او را نفروختند بلكه او را فروختند تا روى عمل خود سرپوشى بگذارند و رفتارى را كه انجام داده بودند فاش نشود و منظورشان از اينكار تنها همين بود كه وى را بنقطه دورى بيندازند.

و قول ديگر آنست كه اينها درباره يوسف رغبتى نداشتند زيرا مقام او را نزد خداى سبحان نميدانستند و از منزلت او در پيشگاه خداى تعالى بى‏خبر بودند، و منافاتى ميان همه اين اقوال نيست و ممكن است آيه را بر همه اين معانى حمل كرد. و قول ديگرى هست كه گفته‏اند: يعنى آنها كه در مصر يوسف را فروختند نسبت بپولى كه بعنوان بهاى او گرفتند بى‏رغبت بودند زيرا ميدانستند آن پول گم شده‏اى است كه آن را پيدا كرده‏اند و پول تجارت و كالا نبوده است.

وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (21)

وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (22)

ترجمه:

و آن كس كه در مصر او را خريدارى كرد بزنش گفت: مقام او را بسيار گرامى دار شايد ما را سودى دهد يا او را بفرزندى خويش بگيريم، و اينچنين يوسف را بتمكين و اقتدار رسانيديم و تا تعبير خوابها (يا داستانها) را بوى ياد دهيم و خدا بر كارش مسلط و غالب است ولى بيشتر مردم نميدانند (21)
و چون بسن رشد (و كمال) خود رسيد فرزانگى و دانشى بدو داديم و اينچنين نيكو كاران را پاداش دهيم (22).

شرح لغات:

ثوى: اقامتگاه.

اشدّ: جمعى است كه مفرد ندارد، و برخى گفته‏اند: اگر چه بر وزن جمع است اما مفرد ميباشد، و برخى گفته‏اند: جمع است و واحد آن شدّ است. و معنى آن كمال و رشد است.

تفسير:

در اين آيات خداى سبحان سر نوشت يوسف را پس از فروختن بيان فرموده گويد:

«وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ» آن كس از مصريان كه او را خريد بزنش گفت: مقام يوسف را گرامى دار و در جاى خوبى او را جاى ده، و خريدار يوسف خزينه دار پادشاه مصر و جانشين او و فرمانده لشگرش شخصى بنام قطفير و بقول بعضى اظفير بود كه ملقب به «عزيز» بود و او پيش زنان نميرفت، و اين لقب مال هر كسى بود كه منصب او را داشت. و هنگامى كه يوسف خواب پادشاه مصر را تعبير كرد اين لقب را بيوسف دادند و بجاى عزيز او را منصوب داشتند، و بگفته ابن عباس: مالك بن زعر يوسف را بچهل دينار پول و يك جفت كفش و دو جامه سفيد بعزيز مصر فروخت، و وهب گفته: يوسف را در بازار مصر براى فروش آوردند و خريداران هم چنان قيمت او را بالا بردند تا وقتى كه او را به هم وزنش از پول و مشك و حرير فروختند، و عزيز مصر او را ببهاى مزبور خريدارى كرد و بنزد زنش كه موسوم به «راعيل» و ملقب به «زليخا» بود آورده بدو گفت: مقامش را گرامى دار.

«عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا» شايد ما او را بفروشيم و از بهايش سود ببريم.

«أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» يا او را بفرزندى بگيريم چون ما فرزندى نداريم، و اين سخن را وقتى گفت كه يوسف را از نظر زيبايى و عقل و تدبير در كارها، جوانى كامل و آراسته ديد، و آنچه گفتيم: روى همان قولى است كه گفته‏اند: عزيز مصر همان خزينه‏دار و جانشين سلطان بود، و سلطان مردى از عمالقه و نامش ريان بن وليد بوده و گفته‏اند:

پادشاه مزبور زنده بود تا وقتى كه بيوسف ايمان آورده و پيرو دين او گرديد و سپس از دنيا رفت و يوسف پس از او زنده بود، تا شخصى ديگر بنام قابوس بن مصعب بسلطنت رسيد و چون يوسف او را بدين حق دعوت كرد نپذيرفت.

و ابن عباس گفته: عزيز همان پادشاه مصر بود، و در حديثى هم كه از امام سجاد- عليه السلام روايت شده همين گونه است.

«وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ» يعنى چنانچه يوسف را از نعمت سلامتى برخوردار كرده و از چاه بيرون آورديم هم چنان او را در زمين مقتدر ساختيم باين- ترتيب كه دل عزيز را نسبت باو مهربان كرديم تا بدينوسيله در روى آن سر زمين كه عزيز در آن فرمانروا بود مقتدر و نافذ الكلمة گرديد.

«وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ» معناى اين جمله در ذيل آيه 6 گذشت.

«وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» و خدا بر كار يوسف مسلط و غالب بود كه او را محافظت كند و متكفل روزى او گردد تا وقتى كه او را بدانچه مقدر فرموده بود از سلطنت و نبوت برساند. و برخى ضمير را بخدا برگردانده و گفته‏اند: يعنى خدا بر كار خويش مسلط و غالب است كه چيزى نمى‏تواند جلوگير او شود و هر چه را خواهد و بهر گونه كه خواهد انجام دهد.

«وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ» ولى بيشتر مردم اين حقيقت را نميدانند، و بعضى گفته‏اند: يعنى نميدانند كه خداوند سر انجام كار يوسف را بكجا ميكشاند و او را بچه مقامى نائل ميكند.

«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ» يعنى و چون يوسف بحد اعلاى جوانى و كمال و نيرو و عقل رسيد.

و ابن عباس گفته: «اشد» از هيجده سال تا سى سال را گويند، و برخى گفته‏اند: حد اعلاى اشدّ چهل سالگى است و بيشتر گفته‏اند: شصت سالگى است. و تأييد اين قول را ميكند حديثى كه ميگويد: «كسى را كه خداوند شصت سال عمرش داد حجتش را بر او تمام كرده» و مجاهد و بسيارى از مفسرين گفته‏اند: ابتداى «اشدّ» از سى و سه سالگى است و ضحاك گفته: از بيست سالگى است.

«آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً» ما بدو حكمت و دانشى داديم و منظور از حكمت آن گفتار برنده‏اى است كه بفرزانگى بخواند، و منظور از علم و دانش همان بيان كردن چيزى است به همان گونه كه هست بنحوى كه در دل اثر كند- چنانچه على بن عيسى گفته- و ابن عباس گفته: منظور از حكمت همان نبوت است، و منظور از علم علم شريعت ميباشد. و برخى گفته‏اند: معناى حكم، دعوت بسوى دين خدا و منظور از علم همان علم شريعت است. و قول ديگر آنست كه منظور از حكم حكومت و قضاوت ميان مردم و از علم، علم براههاى مصالح كار مردم بود، زيرا مردم وقتى قضاوت و حكومتى را بنزد عزيز ميبردند بيوسف دستور ميداد ميان آنها قضاوت كند چون خرد و درايت و رأى‏ صائب او را در قضاوت ديده بود. و برخى علم را همان علم شريعت گرفته‏اند و عمل بدان را حكم دانسته‏اند.

«وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» يعنى همانطور كه يوسف را در مقابل صبرى كه كرد پاداش داديم، بهر كس كه كار نيكو كند و اعمال حسنه و طاعات از وى سرزند بهمين گونه پاداش دهيم، و ضحاك گفته: محسنان همان صبر كنندگان در برابر مصيبتها هستند و ابن عباس گفته: همان مردمان با ايمان و مؤمن هستند، و ابن جريج گفته: منظور حضرت محمد- صلى اللَّه عليه و آله- است يعنى چنانچه درباره يوسف رفتار كرديم و پس از تحمل بلاها و سختيها سلطنت و فرمانروايى بدو داديم با تو نيز اى محمد بهمين- گونه رفتار خواهيم كرد.

وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (23)

ترجمه:

و آن زن كه يوسف در خانه‏اش بود از يوسف كام خواست و درها را (بهمين منظور) بست و گفت: پيش بيا! يوسف گفت: معاذ اللَّه (پناه ميبرم بخدا كه دست به چنين كارى بزنم) كه او مربى من است و منزلت مرا نيكو كرده و براستى كه ستمكاران رستگار نمى‏شوند (23).

قرائت:

درباره «هيت» چند جور قرائت شده. اهل مدينه و شام «هيت» بكسر هاء و فتح تاء خوانده‏اند، و ابن كثير «هيت» بفتح هاء و ضم تاء خوانده، و بقيه «هيت» بفتح هاء و تاء قرائت كرده‏اند و از على عليه السلام و ابى رجاء و ابى وائل و يحيى بن وهاب نقل شده كه «هئت» بهمزه و ضمن تاء خوانده‏اند و همين قرائت با اختلافى از ابن عباس و عكرمه و مجاهد و قتاده نقل شده و در قرائت ديگرى كه از ابن عباس نقل شده «هيت» بفتح هاء و كسر تاء است، و همين قرائت از أبى الاسود و ابن أبى اسحاق و ابن محيصن و عيسى ثقفى نقل شده، و قرائت سومى كه از ابن عباس نقل شده «هيئت لك» بصورت فعل ماضى است.

و در مورد صحت و درستى اين قراءتها زجاج گفته در «هيت لك» چند لغت است كه‏ بهترين آنها همان «هيت لك» بفتح هاء و تاء است (چنانچه قرائت مشهور است)، و معناى او اين است كه بيا و نزديك شو. و بهر صورت تمامى آنها اسم فعل است مانند «صه» و «مه» و «أيه» و حركت آخر آن نيز براى التقاء ساكنين است. و اما قرائت «هئت» بهمزه روى آن است كه آن را فعل ماضى و بمعناى «تهيأت» گرفته‏اند- يعنى مهيا شدم- و «هيّئت» نيز كه معلوم است بهمين صورت ميباشد.

شرح لغات:

مراوده: در خواست انجام چيزى از روى نرمى و رفاقت از ديگرى. و در اينجا كناية از درخواستى است كه زنان از مردان در وقت كامجويى دارند.

تغليق ابواب: درها را بسختى و محكمى بستن.

معاذ اللَّه: يعنى بسختى پناه بخدا ميبرم. و از نظر اعراب نصب آن بجهت مصدر است.

تفسير:

«وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ» يعنى آن زنى كه يوسف در خانه‏اش بود- زليخا- از يوسف خواست كه با او در آميزد.

«وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ» و درها را يكى پس از ديگرى بروى او و خويشتن بست، و گويند: هفت در بوده و بعضى گفته‏اند: منظور در خانه و در اطاق است.

«وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ» يعنى پيش بيا و از آنچه برايت مهيا شده كام برگير.

«قالَ مَعاذَ اللَّهِ» يوسف گفت: پناه ميبرم بخدا از آنچه مرا بدان ميخوانى، يعنى يوسف با اين جمله هم امتناع خود را از آن عمل اظهار كرد و هم از خداى سبحان درخواست كرد تا او را در پناه خويش گيرد و از انجام كارى كه زليخا ميخواست محافظتش فرمايد.

«إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ» بيشتر مفسران گفته‏اند مرجع ضمير در «انه» همان شوهر زليخا و عزيز مصر است، يعنى عزيز شوهر تو مالك و صاحب اختيار من است كه بخوبى عهده‏دار تربيت و كفالت من شده و مرا گرامى داشته و مقام و منزلتم را  والا گردانيده است و من هرگز باو خيانت نخواهم كرد، و اينكه او را «رب» خوانده بدانجهت است كه يوسف در ظاهر بصورت بردگى در خانه او زندگى ميكرد. و بعضى گفته‏اند: ضمير بخداى تعالى بازگردد يعنى خداى سبحان پروردگار من است كه منزلتم را بالا برده و بمن احسان كرده و مقام نبوت بمن داده و هرگز نافرمانيش نكنم‏[3] «إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ» براستى كه ستمكاران رستگار نخواهند شد. و با اينجمله حقيقت ديگرى را گوشزد فرموده كه اگر من اينكار را بكنم ستمكار خواهم بود، و اين آيه دليل است بر اينكه يوسف حتى بفكر كار زشت و آن عمل قبيح هم نيفتاد، زيرا كسى كه بفكر چنين عملى بيفتد اينگونه سخن نميگويد.

وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ (24)

ترجمه:

و آن زن قصد او را كرد و يوسف نيز قصد آن زن را كرد اگر نديده بود برهان پروردگار خويش را اينچنين شد تا بدى و گناه را از وى دور كنيم كه براستى وى از بندگان برگزيده (و خالص) ما بود (24).

شرح لغات:

همّ: در لغت بچند معنى آمده: 1- عزم و تصميم بر كارى چنانچه در گفتار خداى تعالى است كه فرموده: «إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ»[4] يعنى تصميم و عزم بر اينكار داشتند. 2- بمعناى خطور در ذهن و گذشتن در خاطر اگر چه تصميم هم بر كارى نگيرند مانند اين آيه ديگر «إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا وَ اللَّهُ وَلِيُّهُما»[5] يعنى بخاطرشان گذشت كه متفرق شوند، و دليل بر اين معنى جمله‏ «وَ اللَّهُ وَلِيُّهُما» است زيرا اگر همّ بمعناى تصميم بود همان تصميم و عزم بر گناه گناه است و خدا ولىّ كسى كه تصميم بر گناه و فرار از يارى پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- داشته باشد نيست.

3- بمعناى نزديك شدن بانجام كار مانند آنكه گويند «همّ فلان أن يفعل كذا» يعنى نزديك بود فلان كار را انجام دهد. 4- بمعناى دلخواه و خواسته دل چنانچه كسى كه چيزى را دوست دارد و طبعش بدان متمايل است ميگويد: «هذا أهمّ الاشياء الى» يعنى اين چيز محبوبترين چيزها نزد من است و در ضدّ آن ميگويد: «ليس هذا من همى» يعنى متمايل بدان نيستم.

و روى اينكه معانى «همّ» در لغت مختلف است بايستى «همّ» را در آيه بمعنايى‏ حمل كرد كه شايسته مقام يوسف پيغمبر باشد، يعنى بايد گفت كه «همّ» آن حضرت بمعناى تصميم بر عمل قبيح و گناه نبوده زيرا دليل قطعى حكم ميكند كه صدور گناه از پيغمبر خدا جايز نيست، و بجز اين معنى ساير معانى «همّ» را ميشود در اينجا حمل كرد زيرا منافاتى با مقام وى ندارد.

تفسير:

«وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها» در معناى اين آيه دو قول است:

قول اول آنكه از يوسف عليه السلام هيچ گناهى نه صغيره و نه كبيره سر نزد.

قول دوم آنست كه تصميم بر كار قبيح گرفت ولى از آن منصرف شد.

و بنا بر قول اول در معناى آيه چند وجه گفته‏اند:

1- آنكه گفته‏اند: اگر بخواهيم «همّ» را بمعناى تصميم و عزم بگيريم و چنانچه ظاهر آيه دلالت دارد هر يك را بمتعلق خود حمل كنيم جايز نيست، زيرا «هم» زليخا بيوسف متعلق است و «هم» يوسف به زليخا، و همّ هيچگاه بذات موجودى كه باقى است تعلق نميگيرد، و از اينرو ناچاريم اگر «همّ» را بمعناى عزم و تصميم بگيريم متعلق ديگرى براى آن دو در تقدير بگيريم مثل اينكه بگوئيم همّ زليخا به انجام گناه و كار زشت بود و همّ يوسف بدفع زليخا از خود، و يا بزدن او يعنى زليخا ميخواست تا يوسف را بكار زشتى وادار كند و يوسف نيز خواست تا او را بزند يا از خود بوسيله‏اى دور كند، چنانچه گفته ميشود «هممت بفلان» يعنى قصد زدن فلانى را داشتم، و روى اين تفسير[6] معناى جمله بعدى كه ميفرمايد «لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ» اين ميشود كه اگر خداوند يوسف را متنبه نميكرد يعنى تنبه به اينكه اگر اقدام بچنين كارى كند كسان زليخا در صدد انتقام بر آمده و يوسف را خواهند كشت، و يا زليخا در صدد انتقام بر آمده و مدّعى‏ ميشد كه يوسف ميخواست از من كام بگيرد و يا او مرا به اين عمل دعوت كرد و چون من امتناع كردم يوسف مرا كتك زده است و امثال اينها. و خداوند ميخواهد با اين جمله تذكر دهد كه ما بوسيله وحى بدى و فحشاء را كه قتل يوسف و يا متهم ساختن او بود از وى دور كرديم، و بنا بر اين جواب «لو لا» در اينجا حذف شده مانند گفتار خداى تعالى‏ «وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللَّهَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ»[7] و يا مانند آن آيه ديگر كه فرموده‏ «كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ»[8] كه در آيه اول جواب تقديرى لو لا «لهلكتم» است يعنى اگر فضل خدا و رحمت او نبود هلاك ميشديد، و در آيه دوم «لم يلهكم التكاثر» است يعنى اگر بعلم يقين ميدانستيد هرگز تكاثر (در مال و منال) شما را سر گرم نميكرد و در اشعار شعراى عرب نيز نظيرش آمده چنانچه امرء القيس گويد:

و لو انها نفس تموت سوية و لكنها نفس تساقط أنفسا[9]

كه جواب «لو» محذوف است يعنى اگر چنان بود كه نفس من بهمين سادگى ميمرد فانى و نابود شده بود … و روى اين معنى جواب «لو لا» در آيه محذوف است و نمى‏شود گفت جمله‏ «وَ هَمَّ بِها» جواب لو لا است زيرا جواب «لو لا» مقدم بر آن نمى‏شود.

2- آنكه بگوئيم در كلام تقديم و تأخيرى واقع شده و تقدير آيه چنين بوده است: «و لقد همت به و لو لا ان رأى برهان ربه لهمّ بها» يعنى زليخا قصد او را كرد و يوسف نيز اگر برهان پروردگار خويش را نديده بود قصد او را ميكرد و چون آن را ديد قصد او را نكرد، چنانچه در گفتار ديگر خداى تعالى كه درباره موسى ميفرمايد چنين است‏ «إِنْ كادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى‏ قَلْبِها»[10] و اين قولى است كه از أبى مسلم نقل شده و نزديك بهمان معناى اول است.

3- آنكه معناى‏ «هَمَّ بِها» يعنى روى طبع بشرى يوسف ميل بدو كرد و او را خواست و ممكن است بر سبيل مجاز «همّ» را به ميل و خواسته طبيعى معنى كرد، و اينمطلب هم معلوم است كه صرف ميل و خواستن گناه نيست زيرا خداى تعالى چنين ميلى را در وجود انسان قرار داده، و آنچه گناه و قبيح است آن عمل خارجى است نه صرف شهوت و ميل. و اين وجهى است كه حسن گفته، و اضافه كرده كه آنچه زليخا ميخواست كثيف‏ترين خواسته‏ها بود، و اما آنچه يوسف ميخواست موافق همان طبع بشرى بود كه در وجود هر مردى شهوت بزن قرار دارد. و ضحاك از ابن عباس روايت كرده كه گفت: همّ زليخا همان تصميم بعمل زنا بود، ولى همّ يوسف اين بود كه دلش ميخواست زليخا همسر مشروع او باشد، و روى اين معنى نيز بايد متعلق «لو لا» محذوف باشد يعنى اگر برهان پروردگار خود را نديده بود تصميم ميگرفت و يا عملى انجام ميداد.

سؤال:

اگر كسى بگويد: «همّ» در آيه شريفه‏ «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها» بيك سياق وارد شده و چگونه است كه شما متعلق همّ زليخا را كار قبيح و زشت گرفتيد، ولى در مورد يوسف همّ او را بكار غير قبيح متعلق دانستيد؟

جواب:

پاسخ اين حرف آنست كه از ظاهر آيه شريفه نمى‏توان متعلق همّ آن دو را فهميد، و بايد از آيات و دليلهاى ديگر آن را بدست آورد. و اينكه ما گفتيم: متعلق همّ زليخا كار قبيح بوده روى گواهى قرآن و آثارى است كه به اينمطلب گواهى ميدهد و از آن طرف نسبت كار قبيح بدو با دليلهاى ديگر عقلى هم منافاتى ندارد، اما از نظر گواهى قرآن همان آياتى است كه در اين سوره مباركه بيان شده يكى اين آيه است كه فرموده: «وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ»[11] و ديگر آن آيه كه فرمايد: «وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ»[12] و آيه ديگرى كه بنحو حكايت از قول زليخا فرموده: «الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ‏، وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ …»[13] كه در تمامى اين آيات تصريح شده كه زليخا تصميم بكامجويى از يوسف و انجام‏  عملى قبيح داشت، چه آنجا كه خداى سبحان گواهى داده و چه آنجا كه خود زليخا بدان اقرار كرده است.

و أما از نظر آثار ديگر همين اجماع مفسرين كافى است كه همگى گفته‏اند:

زليخا تصميم بگناه و عمل زشت داشت.

ولى در مورد يوسف عليه السلام از طرفى دليلهاى محكم عقلى كه قابل هيچگونه احتمال و مجازى نيست دلالت دارند بر اينكه صدور عمل قبيح و همچنين عزم و تصميم بر آن هيچكداميك از يوسف عليه السلام جايز نيست و با مقام عصمت و نبوت او منافات دارد.

و از نظر قرآن كريم نيز شواهدى در آيات همين سوره است كه گواهى بر اين- مطلب ميدهد كه يوسف عليه السلام قصد گناه نيز نكرد از آن جمله دنباله همين آيه است كه فرموده: «كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ» و يا آن آيه ديگر كه فرموده:

«ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ»[14] و يا آنجا كه از زبان زنان مصرى نقل فرموده كه گفتند «قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ» و با اين گفتار گواهى دادند كه هيچ بدى از او نديده و سراغ نداريم، و پر واضح است كه عزم و تصميم بر گناه از بزرگترين بديها است.

تا اينجا مربوط بود بگفتار دسته اول از مفسرين كه گفته‏اند: از يوسف عليه السلام هيچ گناهى نه كبيره و نه صغيره سر نزد و اقوالى كه در معناى آيه گفته بودند براى شما نقل كرديم.

و اما دسته دوم سخنانى گفته‏اند كه شايسته مقام انبياء و پيمبران الهى نيست، مثل اينكه گفته‏اند: يوسف براى انجام كار نشست و يا دست بطرف جامه زليخا برد ولى خداوند او را از اينكار باز داشت و امثال اين سخنانى كه ذكرش شايسته نيست.

و اختلاف ديگرى كه در اينجا هست در اينباره است كه آيا برهانى كه يوسف ديد چه بوده؟

1- محمد بن كعب و جبائى گفته‏اند: برهان مزبور همان حجت و دليلى بود كه‏ خداوند درباره زنا تعيين كرده و اطلاع از عذاب و عقابى بود كه شخص زنا كار مستحق آن گردد.

2- ابو مسلم گفته: منظور از برهان پروردگار همان ادب و سيره و اخلاقى است كه خدا به انبياء و بزرگان درگاه خويش عنايت كرده كه از آلودگى بگناه پارسا و از اعمال زشت خود دارند و يوسف نيز داراى همان اخلاق و ادب بود.

3- منظور همان مقام نبوت است كه مانع از ارتكاب هر كار زشت است و آن فرزانگى و حكمتى كه جلوگير از انجام هر عمل قبيحى ميباشد و يوسف نيز داراى آن مقام بود. و اين وجهى است كه در حديثى از امام صادق عليه السلام روايت شده.

4- منظور از برهان پروردگار اين بود كه بتى در آن اطاق بود و يوسف- عليه السلام مشاهده كرد زليخا بر خاسته و پارچه‏اى روى آن انداخت، يوسف عليه السلام فرمود: اگر تو از بتى حيا و شرم ميكنى من شايسته‏تر هستم كه از خداى يكتاى قهار شرم كنم. و اين وجه در حديثى از امام سجاد عليه السلام روايت شده.

5- منظور آن لطفى است كه خداى تعالى در آن حال يا پيش از آن بيوسف لطف فرمود و همان سبب خوددارى از گناه و مانع او از ارتكاب عمل زشت گرديد و آن لطف همان مقام عصمت بود زيرا عصمت عبارت از آن لطفى است كه شخص معصوم بوسيله آن از زشتيها پرهيز كند و از انجام آن خوددارى نمايد.

و ممكن است منظور از رؤيت نيز در اينجا در جمله‏ «لَوْ لا أَنْ رَأى‏ …» علم و دانايى باشد چنانچه ممكن است بمعناى ادراك باشد.

و اما آنچه درباره برهان گفته شده كه در آن حال شنيد كسى بدو ميگويد: اى پسر يعقوب مانند پرنده‏اى نباش كه پر و بالى دارد و اگر زنا كند پر و بالش بريزد. و يا اينكه يعقوب انگشت بدهان در پيش رويش مجسم شد. و يا دستى را ديد كه در آن كلماتى نوشته و او را از اينكار باز ميدارد ولى يوسف توجهى بدان دست نكرد تا اينكه خداوند جبرئيل را فرستاد و بدو گفت: پيش از آنكه بنده من آلوده بگناه گردد او را درياب و جبرئيل آمد و ناگهان يوسف او را ديد كه انگشت بر دهان گرفته …  و امثال اين گفتارها به هيچ وجه با مقام پيامبران الهى مناسبت ندارد و از حقيقت دور است، گذشته از اينكه اين سخنان با تكليف منافات دارد و سبب ميشود كه يوسف- عليه السلام در تقوى و خوددارى از گناه در آن حال مستحق هيچگونه مدح و ثوابى نباشد و اين بدترين گفتارى است كه كسى درباره آن پيغمبر معصوم بگويد.

«كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ» يعنى اين چنين برهان را باو نمايانديم تا بدى يعنى خيانت را از وى بازداريم.

«وَ الْفَحْشاءَ» يعنى از ارتكاب كار زشت. و برخى گفته‏اند: منظور از «سوء» گناه است و مقصود «از فحشاء» زنا است.

«إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ» كه براستى وى از بندگان خالص ما بود يعنى از برگزيدگان براى نبوت، و اگر مخلص را بكسر لام بخوانيم يعنى مخلص در عبادت و توحيد ما بود و بمعناى ديگر از بندگانى بود كه در طاعت خدا اخلاص داشت و خود را خالص براى اطاعت حق كرده بود، و اين جمله دليل بر پاكى دامن يوسف و جلالت قدر آن بزرگوار از ارتكاب عمل زشت و تصميم بر آن است.

 

______________________________

[1] – يعنى خدايا از تو ميخواهم كه ستايش مخصوص تو است، و معبودى جز تو نيست، اى پديد آرنده آسمانها و زمين، اى داراى جلالت و بزرگوارى- از تو ميخواهم- كه درود فرستى بر محمد و خاندان محمد و در كار من گشايش و فرجى قرار دهى و از آنجا كه گمان دارم و از جايى كه گمان ندارم روزيم دهى.

[2] – يعنى اى خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب به ناتوانى و بيچارگى و خردسالى من ترحم فرما.

[3] – بنظر مترجم وجه دوم- گذشته از اينكه با سياق آيات بعدى و معناى ظاهر آن مناسب- تر است، زيرا از آيه بعدى كه فرموده« لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ» و در آيه 100 نيز كه يوسف ميگويد:« قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي …» ميتوان استفاده و استشهاد كرد كه منظور از« رب» در اينجا نيز همان خداى تعالى است و فاعل« أحسن» نيز او است-. از اينها گذشته مفهومى كه وجه اول دارد قابل انتساب به پيغمبران الهى و يوسف نيست زيرا بحسب ظاهر معناى اول كه فرمود:

چون شوهر تو مربى من است و بمن نيكى كرده و منزلتم را والا گردانيده از اينرو من بدو خيانت نمى‏كنم … مفهومش اين است كه اگر اين جهات نبود شايد اينكار را ميكردم … با اينكه خداى سبحان ميخواهد با ذكر اين آيات دامن يوسف عليه السلام را از هر گناه و نافرمانى بحر نحوى كه باشد پاك و مبرا سازد. و اللَّه اعلم. و جهات ديگرى كه وجه دوم را قريب بذهن ميكند.

[4] – سوره مائده آيه 11.

[5] سوره آل عمران آيه 122.

[6] – اينكه مؤلف( ره) بدنبال اين معنى در صدد تأويل جمله« لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ» بر آمده براى آنست كه ممكن است كسى بگويد: روى اين معنى كه شما براى جمله« وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها» كرديد ديگر فايده‏اى براى جمله بعدى باقى نميماند و مؤلف براى جواب از اين سؤال احتمالى معناى جمله بعدى را هم به همان طور كه مشاهده ميكنيد ذكر كرده و جواب لو لا را در تقدير گرفته است.

[7] – سوره نور آيه 20.

[8] سوره تكاثر آيه 5.

[9] – و اگر نفس من چنان بود كه ساده و آسان ميمرد … و لكن نفسى است كه گروهى را از بين ميبرد، يعنى با مرگ من گروهى ميميرند.

[10] سوره قصص آيه 10.

[11] – آيه 23.

[12] آيه 31.

[13] آيه 52 و 32.

[14] – آيه 53. 2- آيه 52.

 

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏12،

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=