ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه»سوره الإسراء23-43
آيات 28- 23
[سوره الإسراء (17): آيات 23 تا 28]
وَ قَضى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَرِيماً (23) وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً (24) رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما فِي نُفُوسِكُمْ إِنْ تَكُونُوا صالِحِينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً (25) وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً (26) إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً (27)وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَيْسُوراً (28)
ترجمه:
(17/ 28- 23)
و خداى تو حكم فرموده كه جز او هيچ كس را نپرستيد و دربارهى پدر و مادر نيكويى كنيد و چنانكه هر دو يا يكى از آن دو پير و سالخورده شوند زنهار كلمهاى كه رنجيده خاطر شوند مگوييد و كمترين آزار به آنها مرسانيد و با ايشان به اكرام و احترام سخن بگوييد،
و هميشه پروبال تواضع و تكريم را با كمال مهربانى نزدشان بگستران و بگو پروردگارا چنانكه پدر و مادر مرا از كودكى به مهربانى بپروردند تو در حقّ آنان رحمت و مهربانى فرما،
خداى به آنچه كه در دلهاى شماست از خودتان داناترست اگر همانا در دل انديشهى صلاح داريد خدا البتّه هر كه را كه با نيّت پاك به درگاهش تضرّع و توبه كند خواهد بخشيد،
حقوق خويشاوندان و ارحام خود را ادا كن و نيز فقيران و رهگذران بىچاره را به حقّ خودشان برسان و هرگز اسراف روا مدار،كه مبذّران و مسرفان برادر شيطانند و شيطانست كه سخت كفران نعمت پروردگار خود كرد،
و چنانچه از ارحام و فقيران ذوى الحقوق مذكور چون فعلا ندار هستى ولى در آتيه به لطف خدا اميدوارى اكنون اعراض مىكنى و توجّه به حقوقشان نتوانى كرد باز به گفتار خوش و زبان شيرين آنها را از خود دلشاد كن.
تفسير
وَ قَضى رَبُّكَ و امر كرد پروردگارت، بر امر تكوينى چنانچه بر امر تكليفى امر كرد، يا اين كه با امر تكوين و تكليف امر كرد، بنابراين كه قضى بر معناى رساندن امر به مأمور استعمال شود، خواه به نحو تكوين باشد يا به نحو تكليف.
لكن در امر تكوين الهى تخلّفى واقع نمىشود ولى در امر تكليفى او گاهى تخلّف واقع مىشود و ممكن است مقصود ثبوت در عالم قضاى الهى باشد.
أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ لفظ «ان» مصدرية و «لا» نافيه يا ناهيه است، يا اين كه لفظ «ان» تفسيريّه و «لا» ناهيه است.
و معناى آيه اين است كه خداوند چنين حكم كرده كه هيچ عبادتى از نظر تكوين واقع نشود مگر براى خدا، يا از نظر تكوين و اختيار عبادتى واقع نشود، و يا اگر واقع شد صحيح نباشد مگر براى خدا، يا از جهت اختيار و تكليف عبادتى از شما صحيح نباشد مگر براى خدا.
بيان انحصار عبادت براى خداى تعالى
بدان كه خداى تعالى منزّه از مثل، دوّم و دوگانگى است و لكن همهى مثلهاى اعلى (برتر) براى اوست، انسان (كامل) مثل اعلاى خداى تعالى است.
پس مثل حقّ تعالى در عالم كبير با املاك، افلاك، زمين و مواليدش مثل نفس انسانى در عالم صغير است با قواى عالى و دانى، و ارواح حيوانى آسمانى، و اعضاى زمينى و صور ذهنيّه اش.
پس شأن صور ذهنى نسبت به نفس شأن ملائكهى مقرّبين است كه هيچ شأنى جز وابستگى صرف ندارد، به هيچ وجهى از وجوه داراى انانيّت و استقلال نيست و شأن قواى مدركه و محرّكه شأن نفوس و عالم مثال است و شأن اعضا شأن عالم طبع است، و همانطورى كه شأن اعضا در صورت سلامت و صحّت انقياد و تسليم نفس و عبوديّت آن است عالم طبع نيز با تمام وجودش كه در صورت سلامت و صحّت، شأنش انقياد عبوديّت است.
و همانطورى كه اعضا در صورت بروز آفت گاهى از انقياد نفس خارج مى شود اجزاى عالم نيز در صورت بروز آفت به موجب گمراه كردن شيطان يا آفت خودپسندى و غرور هم چنان كه در افراد انسان، شياطين و جنّ ديده مى شود كه از انقياد خدا و اطاعت او خارج مى شوند و به طورى كه اعضاى غير سالم و مريض كه از اطاعت نفس خارج گشته و به حكم آفت مطيع طبع گرديده است به طور مطلق خارج از انقياد نفس نيست، همين طور اجزاى عالم آفت دار وقتى كه از اطاعت خدا خارج مى شود داخل در اطاعت شيطان مى گردد، و به حكم آفت با اختيار خود ساير اجزاى عالم را عبادت مى كند از قبيل: ملايكه، آسمانى ها، زمينى ها، شياطين و جنّ، همين طور از ابتدا بدون اين كه خود بفهمد شيطان را عبادت مى كند، از نظر تكوين از اطاعت خدا خارج نشده است.
چون اجزاى عالم مظاهر خداى واحد، احد و قهّار بر حسب اسماى لطفى و قهرى اوست عبادت انسان به هر معبودى كه باشد اختيار عبادت خدا نيز هست، بر خلاف طبايع انسانها كه آنها مظاهر صرف نفس نيست مگر از يك راه دور، جز راسخون در علم آن را نمى دانند، و از همين جهت است كه اعضاى آفت دار مطيع نفس و عبادت كنندهى مطلق آن نمى باشد.
پس انسان در عبادت اختيارى كه براى شيطان مىكند مانند شيطانپرستهايا عبادتى كه براى جنّ انجام مىدهد مانند كاهنان و پيروان جنّ يا عبادت كنندهى عناصر مانند بعضى از زرتشتى ها يا آب و هوا و زمين، و مواليدپرست مانند وثنىها يا آنان كه سنگ و درخت و نباتات را مى پرستند.
يا مانند پرستش حيوانات به توسّط سامريها يا بعضى از هنديها، و مثل جمشيدى ها فرعونيان كه انسان پرست بودند و اقرار بر الوهيّت او داشتند، يا مثل بعضى از صابئى ها (ستاره پرست ها) يا ملائكه پرست ها.
و نيز همانند بيشتر هنديها از جمله آنهايى كه قايل بر پرستش ذكر و فرج انسان (آلت تناسلى مرد و زن) هستند مثلا بعضى از آنها قايل بر پرستش ذكر «مهاديو» ملائكهى بزرگ و فرج زن او هستند همهى اينها بدون اين كه بفهمند خدا را عبادت مىكنند، چون همهى معبودها مظاهر خداى تعالى به تناسب اسماى او هستند، و لذا گفته شده
| اگر مؤمن بدانستى كه بت چيست؟ | يقين كردى كه دين در بتپرستى | |
| اگر كافر ز بت آگاه بودى | چرا در دين خود گمراه بودى | |
مولوى معنوى قدّس سرّه فرموده:
| ساخت موسى قدس در باب صغير | تا فرود آرند سر قوم زحير | |
| زان كه جبّاران بدند و سرفراز | دوزخ آن باب صغير است و نياز | |
| آن چنان آن حقّ ز لحم و استخوان | از شهان باب صغيرى ساخت هان | |
| ساخت سرگيندانكى محرابشان | نام آن محراب مير و پهلوان | |
| چون عبادت بود مقصود از بشر | شد عبادتگاه گردنكش سقر | |
و لكن چون آن عبادت ناشى از امر تكليفى خدا نبود موجب استحقاق اجر و ثواب نمى شوند بلكه موجب استحقاق عقوبت و عذابند.
پس بنابراين معناى آيه چنين مىشود: خداوند تو حكم كرده با حكم حتمى كه تخلف ناپذيرست، تا هيچ بنده اى بر هيچ يك از اشيا عبادت نكند، مگر اين كه آن عبادت براى خدا واقع شود و با قضا و امر تكوينى او صورت بگيرد، و خداوند با قضاى حتمى خود حكم كرده كه: عبادت از هيچ عبادت كننده اى براى هيچ معبودى صحيح نباشد، مگر با اذن و ارادهى خدا، از سوى ديگر با قضاى تكليفى خود حكم نمود بدين گونه كه با زبان انبياى خود امر كرد تا جز او را عبادت نكنيد.
پس هر كس در عبادتش توجّه بر غير خدا داشته باشد از قضا و امر تكليفى او خارج شده است و عبادت را با اذن او انجام نداده است، پس عبادتش صحيح نمى باشد پس مستحقّ عقوبت از جانب خداى تعالى است.
وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً و به پدر و مادر احسان نمايد، تقدير آيه اين است: (و ان تحسنوا) يا (ان احسنوا) كه عطف بر أَلَّا تَعْبُدُوا باشد، و حذف فعل از آن جهت است كه بر «احسانا» اكتفا نموده است، و اين جمله نهايت تعظيم بر والدين را مىرساند، چون احسان و نيكى بر والدين را بر عبادت خودش مقرّون ساخته است، و والدين اعمّ از پدر و مادر جسمانى و روحانى عليا و سفلى، زيرا احسان بر والدين سفلى اين است كه در دنيا با نيكى و معروف با آنان رفتار و مصاحبت كنى[1].
إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍ اگر در پيشت به سنّ پيرى، سالمندى و مشقّت رسيدند يكى يا هر دو آن دو، از آن دو ناراحت مباش و ناراحتىات را براى آنها اظهار نكن، و در روايت آمده است كه: اگر بشر چيزى پايينتر از «اف» مىدانست خدا آن لفظ را مىآورد و به وسيلهى آن نهى مىكرد، و آن از پايينترين مرتبه عقوق والدين است.
وَ لا تَنْهَرْهُما با آن دو قهر نكن آنها را ناراحت نكن وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا كَرِيماً با آنها گفتار نيكو و زيبا داشته باش وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِ براى آنها بال خضوع و ذلّت خويش را بگستران، اين استعاره از خضوع (برگرفته از) تذلّل و رام شدن پرندگان است، كه در وقت رام شدن بالهايشان را (جمع كرده و) پايين مى آورند.
مِنَ الرَّحْمَةِ آن خفض جناح و رام شدن ناشى از مهربانى و رحمت كه براى آنها بوده باشد، چه آنها به سبب احتياجى كه الآن بر تو دارند هم چنان كه تو زمانى نهايت احتياج و نياز را بر آنها داشتى، مستحقّ مهربانى تو هستند، و اكتفا بر احسان و مهربانى تنها هم نكن، بلكه بر ايشان دعا كن و در حيات و ممات خير آنها را از خدا بخواه و بگو:
وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً خدايا به آنها رحم كن همان طور كه مرا از خردسالى تربيت نموده و بزرگ كردهاند.
از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله وارد شده است كه بدون سابقه سه مرتبه فرمود: «رغم انفه، رغم انفه، رغم انفه» گفتند: منظورت كيست يا رسول اللّه؟
فرمود: كسى است كه پدر و مادرش را يا يكى از آن دو را در هنگام پيرى درك كند و داخل بهشت نشود.
رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما فِي نُفُوسِكُمْ إِنْ تَكُونُوا صالِحِينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً پروردگارتان داناترست بر آنچه كه در شماست كه از شايستگان باشيد كه به تحقيق او بخشندهى چنين كسانى است، اين آيه در واقع وعدهى پاداش براى احسان و مهربانى نسبت بر والدين است.
وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ پس از تعميم خطاب، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را مخصوص به خطاب كرد تا مشعر بر اين باشد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اصل در اين حكم است و اصل حقوق به دست اوست، و اين كه اصل ذوى القربى كسى است كه قرابت روحانى با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله داشته باشد.
بدان كه انسان بر حسب بدن، نفس، قلب، روح، عقل و سرش داراى مراتب متعدّدى است، و بر حسب هر يك از آن داراى خويشاوندان و نزديكانى است، همانطور كه در عالم كبير نزديكان بر حسب مراتب قرب و نزديكى متفاوتى دارند، بعضى نزديكتر از بعض ديگر است و هر يك از آنها بر حسب مرتبهاى كه دارد داراى حقّ مخصوصى است براى انسان در عالم صغير نيز از نفس و قواى مدركه و محركه، بدن و اعضايش نزديكانى است و هر يك نيز داراى حقى مىباشد از اين قرار:
- در مرتبهى بدنيّات و عالم جسمانى اقربا و نزديكانى مثل: پدر، مادر و شاخهها و فروع آنها قرار دارند و حقوق خاصّى براى آنان از قبيل:
ارث در اموال و تعهد احوال، خوشرو بودن و برآوردن نيازهاى ايشان و ديگر چيزهايى كه در صلهى ارحام صورى مقرّر گشته است.
- در مرتبهى نفس بشرى در مرحله صدر (سينه)[2] نزديكان مسلمانان هستند كه از جملهى حقوق آنان نصيحت كردن، تعليم احكام، خوشرو بودن، تعهد حال، برآوردن نيازها، پوشاندن عيبها و حفظ غيب و غيره از چيزهايى است كه در مؤمنين مقرّر گشته است.
اين مطالب كه گفته شد مربوط بر مسلمين و مؤمنين بود كه با هم به منزلهى برادر در قرابات و نزديكان جسمانى هستند، و اما مسلمانان نسبت به نبىّ صلّى اللّه عليه و آله و مؤمنين نسبت به امام عليه السّلام همانند پدر و اولاد است، حقوق آنان بر نبىّ صلّى اللّه عليه و آله، امام عليه السّلام و حقوق آن دو بر آنان علاوه برحقّ هاى ديگرى (گذشته) ديگرى است، و هم چنين نبىّ صلّى اللّه عليه و آله نسبت به جانشين خود امام عليه السّلام و امام عليه السّلام نسبت به امام عليه السّلام بعد از خودش، حقوق اينها غير چيز ديگرى است، چيزى غير از حقوقى كه در گذشته ذكر شد.
حال بعد از اين مقدّمه روشن مى فهمى كه تفسير ذى القربى به قرابات صورى، اسلامى، ايمانى، و به امام عليه السّلام و نزديكان محمّد صلّى اللّه عليه و آله و آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله صحيح است، و هم چنين تفسير به حقّ مالى مانند: حقّ ميراث (همچون حقّ فدك براى فاطمه عليها السّلام)، تصدق از مال بر خويشاوندان، نيز مواسات و برادرى، قضاى حاجات و خدمت بر برادران اسلامى و ايمانى و همين طور حقّ تعظيم نبىّ صلّى اللّه عليه و آله به نبوّت و حقّ امام عليه السّلام به امامت همه و همه در جاى خود صحيح است.
بنابراين اختلاف اخبار در تفسير به جهت كثرت مراتب آيه و گستردگى وجوه آن است، و همهى اين تفسيرها بدون هر خدشه و خللى مناسب و درست است.
وَ الْمِسْكِينَ مسكين كسى است كه عجز و درماندگى او را از كسب قوّت و روزى باز داشته است و حقّ او از زكات و صدقات است، يا كسى كه شيطان و نفس او را از رسيدن به امام عليه السّلام پس از رسيدن به نبىّ صلّى اللّه عليه و آله عاجز كرده است و يا كسى كه پس از وصول (رسيدن) بر امام عليه السّلام از سلوك الى اللّه باز مانده است.
وَ ابْنَ السَّبِيلِ كسى است كه از شهر و ديار خود دور افتاده و هم اكنون مىخواهد به شهرش برگردد ولى توشهى راه ندارد نه بالفعل و نه بالقوّه، حتّى راه قرض كردن هم ندارد، يا كسى كه از امام عليه السّلام منقطع است امّا ظاهرا و باطنا به سوى او سير مىكند.
وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً مقصود از تبذير دادن مال بر غير مستحقّ يا دادن مال بر مستحقّ بيشتر از حقّش مى باشد و در پرداخت حقوق مستحقين از تبذير كه دادن بر غير مستحقّ يا زياده دادن از حقّ اوست (آنچه كه اسراف ناميده شده است) كه در اين آيه از آن نهى شده است، چون دادن مال بدون تبذير همان اقتصاد يعنى ميانه روى است.
پس تبذير اعمّ از اسراف است اگر چه گاهى هم در مقابل همديگر قرار مىگيرند، و چون امر به اداى حقوق در مفهوم مخالف آن مستلزم نهى از خوددارى و تنگ چشمى است، لذا به همان اداى حقوق اكتفا كرد و صريحا از اسراف كردن نهى نمود.
ازآنرو كه ادا كردن حقّ اختصاص به مال صورى و به اقربا و خويشان صورى ندارد، بلكه عام است و شامل ساير حقوق و جميع خويشاوندان در عالم كبير و صغير مى شود، از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله وارد شده كه روزى بر سعد مى گذشت او را ديد كه مشغول وضو گرفتن است، فرمود: اى سعد چيست اين اسراف؟ عرض كرد: يا رسول اللّه آيا در وضو هم اسراف است؟
فرمود: بلى اگر چه پيش چشمهى جارى باشى.
و از امام صادق عليه السّلام وارد شده است كه پرسيده شد: آيا در حلال تبذير مى شود؟ فرمود: بلى.
و سر مطلب اين است كه هرگاه شخصى پيش چشمهى جارى باشد ولى بيش از آن مقدار كه واجب و مستحب است قواى خود را به كار اندازد.
اين حرص آورى و استعمال قوا و توجّه بر قواى محرّكه بدون ضرورت و استحقاق تبذير است اگر چه اسراف و تبذير آب در اينجا مطرح نباشد.
خلاصهى آنچه كه از اخبار، با همهى اختلافهاى موجود استفاده مى شود اين كه: انفاق مال، يا كلام، يا علم، يا حكمت، عرض و جاه، يا نيروى قوا، يا انفاق بر نفس و قواى آن به مقدار خواست، بدون التفات به امر خدا (امتثال امر او) تبذير است هر چه كه مى خواهد باشد.
در عين حال همهى اينها اگر به امر خدا و امتثال امر وى باشد ميانه روى و اقتصاد است هر چه مى خواهد باشد.
و لذا ذكر كرده اند كه اگر همهى دنيا را يك لقمه قرار دهى و مؤمنى را اطعام نمايى اسراف نمى شود.
إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ تبذيركنندگان و كسانى كه در غير طاعت خدا و با غفلت از امر او انفاق مىكنند، كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ برادران شياطين بودهاند.
زيرا كه انفاق وقتى كه به امر خدا نباشد به امر شيطان مى شود كه شيطان در كمين بنده نشسته و منتظر غفلت او از امر خدا است، پس در آن حال در بنده تصرّف مى كند و بر او حكم مى راند همانطور كه بر شياطين خودش حكومت مى كند.
وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً عطف بيان (علّت) است، يعنى شيطان نسبت به پروردگارش بسيار كفر مىورزد، و كسى كه تبذير مىكند و انفاقش بدون التفات بر امر خداست نسبت به پروردگار «كفور» است پس او در كفر ورزيدن برادر شيطان است.
وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوها اگر از آنها اعراض كردى و حقوقشان را ادا نكردى (به دليل اين كه آمادگى پذيرش خواسته هاى خود را نداشتند و خودت نيز بر رحمت پروردگارت اميدوار بودى و طلب رحمت مى كردى ممكن است به واسطهى آن آمادهى دريافت خواسته هاى خود گردند يا اين كه به وسيلهى آن خواستهايشان در نزد تو موجود شود و اداى آن بر تو آسان گردد.
با جملهى ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ اميد رحمت پروردگار ديگر عدم آمادگى يافته نشدن خواسته هاى ذوى الحقوق را ذكر نكرد، چون عدم استعداد و عدم وجدان مستلزم طلب و اميد رحمت است، زيرا كه آمادگى و دارا بودن و يافتن حقّ صاحبان حقوق رحمت است، و كسى كه فاقد آن دو است در صورتى كه شأنيّت و اهليّت آنها را داشته باشد آنها را طلب مى كند از آمادگى و استعداد و دارا بودن به ذكر رحمت اكتفا كرد چون استعداد و وسعت و دارا بودن مصداق رحمتند.
فَقُلْ لَهُمْ قَوْلًا مَيْسُوراً اگر حقوق آنها را نتوانستى بدهى با زبان خوش با آنها رفتار كن و گفتارى بگو كه شنيدنش آسان باشد، نه اين كه شنيدنش سخت و دشوار باشد و آن گفتارى است كه با گفتن آن دلها خوش شود.
روايت شده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پس از نزول اين آيه هرگاه از چيزى از او خواسته مى شد و مالى نداشت كه بدهد مى فرمود: خداوند از فضل خودش به ما و شما روزى دهد.
آيات 35- 29
[سوره الإسراء (17): آيات 29 تا 35]
وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً (29) إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً (30) وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبِيراً (31) وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِيلاً (32) وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً (33)
وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلاَّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلاً (34) وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً (35)
ترجمه:
(17/ 35- 29)
نه هرگز دست خود محكم بسته دار و نه بسيار باز و گشاده كه هر كدام كنى به نكوهش و حسرت خواهى نشست،
همانا خداى تو هر كه را خواهد روزى وسيع دهد و هر كه را خواهد تنگروزى گرداند كه او به صلاح كار بندگان كاملا آگاه و بيناست،
هرگز فرزندان خود را از ترس فقر به قتل نرسانيد كه ما روزى ده شما و آنان هستيم زيرا اين قتل و زنده به گور كردن فرزندان بسيار گناه بزرگى است،
و هرگز به عمل زنا نزديك نشويد كه كارى بسيار زشت و راهى بسيار ناپسند است،
و هرگز نفس محترمى را كه خدا قتلش را حرام كرده مكشيد مگر آن كه با حكم به حقّ مستحقّ قتل شود و كسى كه خون مظلومى را بريزد ما به ولى او حكومت و تسلّط بر قاتل داديم پس در مقام انتقام اسراف نكند كه او از جانب ما مؤيد و منصور خواهد بود،
و هرگز بر مال يتيم نزديك نشويد مگر آن كه راه خير و طريق بهترى به (نفع يتيم) منظور داريد تا آن كه به حدّ بلوغ و رشد برسد و همه به عهد خود وفا كنيد كه البتّه (در قيامت) از آن پرسيده خواهى شد،
و هر چه را كه به كيل و وزن مىسنجيد تمام بپيماييد و همه چيز را با ترازوى عدالت بسنجيد كه كه اين كارى بهتر و عاقبتش نيكوتر است.
تفسير
وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ در اين آيه چشم تنگى، سخت گيرى و اسراف بر سبيل كنايه آمده است.
چون غالبا سخت گيرى و تنگ چشمى همراه با دست بستگى و گرفتگى دست، اسراف و ولخرجى همراه با دست ودلبازى است، لذا فرمود: دستت را بر گردنت مبند و بسيار گشاده اش مدار.
اين بيان تأكيد مطلب قبلى و بيان غايت و نهايت اسراف است، چنان چه قول خداى تعالى:
إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ بيان مبدأ و آغاز تبذير است كه در هنگام تفسير آن به اين مطلب اشاره شد، فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً كه در آن صورت ملامت زده و حسرت خوار خواهى شد.
در مورد شأن نزول اين آيه وارد شده است كه در نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چند وقيه طلا بود و چون دوست نداشت كه شب طلاها پيش او بماند، آنها را صدقه داد و وقتى كه صبح شد ديگر چيزى نداشت، و در اين حال سايلى آمد، چيزى نداشت كه به او بدهد سايل او را سرزنش كرد، و خداوند هم او را تأديب نمود.
يا مقصود اين است كه از جهت لباس به حسرت خورى نشست، چنانچه وارد شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چيزى نداشت به سايل بدهد پيراهن خود را داد.
إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ به راستى كه پروردگارت روزى را بر هر كسى كه خواهد گسترش داده و مقدّر مى سازد (و قدرت اين كار را دارد).
پس تو قادر نيستى كه با امساك روزى خود را گسترش داده و نيز با دادن همهى دارايى خويش نمى توانى روزى را بر ديگران گسترش دهى، اين جملهى تعليل نهى از افزونى قبض و بسط است.
إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً كه خداوند احوال باطنى آنها را مى داند و احوال ظاهريشان را مى بيند، و بر مصالحشان آگاه است و آنچه را كه به صلاح ايشان باشد عطا فرموده و از آنچه كه به ضرر و فسادشان است منع مى كند.
خطاب را از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله برگردانده و قوم را مخاطب خود قرار مى دهد كه: فرزندان خود را نكشيد از ترس ندارى (بى چيزى) كه ما آنها و شما را روزى مى دهيم كه كشتن ايشان گناه بزرگى است.
كلمهى إِمْلاقٍ به معناى افلاس و نادارى است از (املق) است يعنى محتاج شد.
آنان فرزندانشان را مى كشتند و دخترانشان را زنده به گور مى كردند كه مبادا (به واسطهى داشتن آنها) فقير و بى چيز شوند.
وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً به زنا نزديك نشويد كه خيلى قبيح و در نهايت زشتى است.
وَ ساءَ سَبِيلًا زنا بدراهى است، زيرا كه راه جهنّم است و از بزرگترين گناهان كبيره شمرده شده است.
از نبىّ اكرم صلّى اللّه عليه و آله طىّ سفارشى بر امير المؤمنين على عليه السّلام آمده است: يا على در زنا شش خصلت است كه سه تاى آن در دنيا و سه تاى آن در آخرت است، امّا آن سه خصلتى كه در دنيا است عبارتند از:
- زيبايى و خوبى را مى برد.
- فنا و مرگ را زودرس تر مى كند.
- روزى را قطع مى كند.
و آن سه خصلتى كه در آخرت است عبارتند از:
- بدى حساب.
- غضب پروردگار
- 3. جاودانگى در آتش.
وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِ نفسى را كه خداوند كشتن آن را حرام كرده جز به حقّ نكشيد، يعنى جز با اسبابى كه در شرع مقرّر گرديده است مانند: ارتداد بعد از ايمان، تكرار بعضى از گناهان كه داراى حدّ است و بعد از طىّ مراحل و مراتب حدّ مىشود مثل:
قتل نفس، زناى محصنه و لواط، چون هم چنان كه پيش از اين نيز بارها يادآور شده ايم حقّ عبارت از همان ولايت است، و ولايت ظهور اوّل حقّ تعالى است، پس معناى آيه چنين مى شود: نفسى را نكشيد مگر با فاعليّت حقّ، نه با فاعليّت خودتان چنان كه مولوى قدس سرّه فرموده است:
| آن كه از حقّ يابد او وحى و خطاب | هر چه فرمايد بود عين صواب | |
| آن كه جان بخشد اگر بكشد رواست | نايب است و دست او دست خداست | |
پس مادامى كه انسان خارج از حكم نفسش و داخل در حكومت خدا يا حكومت كسى كه داخل در حكومت خداست نشود، جائز نيست كه كسى را بكشد يا دستور كشتن بدهد، قاتل هر كسى كه مى خواهد باشد و مقتول نيز همچنين[3]، هم چنان كه مولوى قدس سرّه از زبان على عليه السّلام گويد:
| من چو تيغم و آن زننده آفتاب | ما رميت اذ رميت در حراب | |
| رخت خود را من زره برداشتم | غير حقّ را من عدم انگاشتم | |
| ز اجتهاد و از تحرّى رستهام | آستين بر دامن حقّ بستهام | |
وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً كسى كه مستحقّ قتل نيست كشته شود،
فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً مقصود از ولى مقتول كسى است كه متصدى امر مقتول است و آن كسى است كه بر ارث بردن از او اولويّت دارد، و در واقع همهى وارث مىباشد.
بنابراين معناى آيه اين است كه به ولى مقتول اجازهى تسلّط بر قاتل داديم كه قصاص كند يا ديه بگيرد.
فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ پس نبايد در قتل اسراف كند يعنى نبايد بدون استحقاق كسى را بكشد كه آن اسراف است، چون اعضايش را حركت داده و بدون امر خدا كسى را كشته است، اگر فَلا يُسْرِفْ خوانده شود، معناى اين است ولى در قتل اسراف نكند يعنى در مقابل يك مقتول بيش از يك نفر را نكشد يا كسى را كه قصاص مىكند مثله ننمايد.
ممكن است كه آيه همانطور كه وارد شده فَلا يُسْرِفْ دربارهى قتل امام حسين عليه السّلام نازل شده باشد، معناى آيه چنين باشد كه در اينجا اسراف در قتل نيست، حتّى اگر جميع اهل زمين در مقابل امام حسين عليه السّلام كشته شود، چنانچه در اخبار به همين معنا تفسير شده است.
إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً مقتول يا ولىّ مقتول منصور و يارى شده است، بدين گونه كه خداوند ولى او را مسلّط مىكند و حكومتكنندگان ولى او را يارى مى كند.
معناى آيه بنا بر تفسير اوّل و سوّم ظاهر است و بنا بر تفسير دوّم تعليل نهى مىشود، يعنى ما از اسراف نهى كرديم، چه ولى مقتول يارى شده بود و قدرت بر اسراف داشت.
وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ به مال يتيم نزديك نشويد تا چه رسد به اين كه تصرّف در آن بكنيد، مگر با خصلت و صفتى كه نسبت به نزديك شدن به مال بهترين خصلت و صفت باشد، و آن بدين گونه است كه مال را جمع و حفظ كند و اگر ممكن باشد در رشد و نموّ آن بكوشد.
حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ به طور عموم به هر عهد و پيمان اسلام كه از شما در بيعت عام نبوى گرفته شده وفادار باشيد اگر به عموم عهد و پيمانها وفا كنيد بالاخره شما را بر وفاى عهد اسلام مى رساند، و اگر به عهد و پيمان اسلام وفا كنيد شما را به عهد ايمان مى رساند كه با بيعت خاصّ و لوى حاصل مى شود و وفاى لازم مى باشد.
إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلًا بعد از تجسّم اعمال از عهد و پيمان پرسيده خواهد شد كه آيا وفا بر تو كردند يا نه؟ يا از حال عهدها پرسيده مىشود كه آيا بر آنها وفا كرديد يا نه؟ وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ لفظ (وفا) و (ايفا) هر دو بر يك معناى است لكن با تفاوت كه در لفظ «ايفا» نوعى مبالغه است، يعنى پيمانه را تمام و كمال دهيد چون پيمانه مى كنيد.
إِذا كِلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ و چيزهاى را كه قابل وزن (توزين) هستند وزن كنيد با ترازوى درست «قسطاس» در خبر به ميزان تفسير شده است، كه داراى دو كفه و يك زبانه است.
ذلِكَ خَيْرٌ وزن صحيح و مستقيم خير و خوب است به سبب شهرت، آوازهى نيكو و خارج شدن از صفت پست سرقت و خدعه وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا از نظر غايت و بازگشت دادن بر آن نيكوتر است، چون غايت در درستكارى و وزن صحيح در دنيا جلب بركت، و در آخرت سهولت محاسبه ثواب نيكو است.
آيات 43- 36
[سوره الإسراء (17): آيات 36 تا 43]
وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً (36) وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولاً (37) كُلُّ ذلِكَ كانَ سَيِّئُهُ عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً (38) ذلِكَ مِمَّا أَوْحى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ وَ لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقى فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً (39) أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظِيماً (40)
وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُوا وَ ما يَزِيدُهُمْ إِلاَّ نُفُوراً (41) قُلْ لَوْ كانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَما يَقُولُونَ إِذاً لابْتَغَوْا إِلى ذِي الْعَرْشِ سَبِيلاً (42) سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً (43)
ترجمه:
(17/ 43- 36)
هرگز بر آنچه علم و اطمينان ندارى دنبال نكن كه (در پيشگاه خدا) چشم و گوش و دلها همه مسئولند،
و هرگز در روى زمين با كبر و ناز راه مرو (و غرور و نخوت مفروش) كه به نيرو زمين را نتوانى شكافت و به كوه در سر بلندى نخواهى رسيد،
كه از اين قبيل كارها و انديشه هاى بد همه نزد خدا ناپسند خواهد بود،
اين است آنچه كه از حكمت به وحى پروردگارت بر تو مىرسد هرگز با خداى يكتا كسى را به خدايى مپرست وگرنه ملامت زده و مردود بر دوزخ در خواهى افتاد،
آيا خدا شما را به فرزندان پسر بر گزيده است و خود فرشتگان را دختران خويش قرار داده است؟ اين رأى و گفتار شما (مشركان) بسيار افترايى عظيم و گناهى بزرگ است،
و ما اين قرآن را به انواع سخنان فصيح و بليغ نيكو بيان كرديم تا خلق متذكّر شوند و از اين پند بگيرند (ليكن بدان را) جز نفرت و شقاوت حاصلى نيافزود،
(اى رسول ما مشركان را) بگو اگر با خداى يكتا چنانچه شما مىگوييد خدايان ديگرى بود در اين صورت آن خدايان بر خداى عرش راه مىگرفتند،
خدا از آنچه مىگويند بسيار برتر و منزّهتر است.
تفسير
وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ پيرو ادراكى مباش كه از جانب تو علم و يقين بر آن تعلّق نگرفته است اعمّ از اين كه آن پيروى با انجام كارى توسّط اعضا و جوارح انجام بگيرد.
همانند: كارهايى كه بر صحيح بودنشان علم و اطمينان نداشته باشى يا پيروى از نوع گوش فرا دادن بوده باشد مثل اين كه بر سخنى گوش فرا دهى كه بر درستى آن علم و يقين ندارى.
يا پيروى از طريق ديدن و نگريستن باشد مثل نظر انداختن بر چيزى كه صحيح بودن آن را نمىدانى و هم چنين ممكن است پيروى كردن از طريق اقوال و گفتارها باشد مانند اين كه چيزى بر زبان جارى كنى كه صحّت جريان آن را نمىدانى و از همين قبيل است فتوى دادن به غير علم.
لذا علماى ربانى به استناد همين آيه از فتوى دادن مبتنى بر ظنّ و رأى و قياس و استحسان و نيز از تقليد كسى كه خداوند بر او در امامتش اذن نداده است (چه بلا واسطه و چه با واسطه) منع نموده و فرمودهاند: مفتى بايد علم يقينى و قطعى بر صحّت مورد حكم فتواى خويش داشته باشد مانند: ائمّه عليهم السّلام و كسانى كه مجاز از جانب ايشان هستند و شيوهى عملى شان هم چنين بر مقلّد لازم است كه علم قطعى داشته باشد از اين كه از كسى كه تقليد از او صحيح است تقليد نمايد، و اين قطع و علم يا به موجب نص و اجازهى صحيح و صريح در امامت او، يا با بصيرت باطنى كه بر حال مقلّد خويش دارد حاصل مى شود.
اما كسانى كه در احكام مستبدّ به رأى هستند، بدون اين كه وحى و الهامى بوده باشد يا از جانب صاحب الهام و وحى اجازه داشته باشند (اگر چه با واسطه هاى متعدّد صورت گرفته باشد) و پيروان آنها، كه بدون علم به صاحب وحى و الهام يا صاحب اجازه بودن و امثال آن از ايشان پيروى كردهاند در حقيقت پيروى از چيزى مىكنند كه علم بر آن ندارند.
برخى گفته اند كه مقصود از علم در اينجا اعمّ از علم خاصّ بوده و شامل ظنّ نيز مى شود.
بنابراين ظنّ بر احكام از طريق قياس و استحسان عقلى و رأى[4] آن هم از هر محلّى كه حاصل شود مىگردد، در حالى كه اگر چنين بود تعبير كلمهى ظنّ بهتر بود.
زيرا نهى شده است از پيروى آنچه كه ظنّ و گمان هم بر آن نباشد، مفهوم مخالف مستلزم امر به پيروى از مظنون و معلوم يقينى است به خلاف نهى از پيروى غير معلوم.
و چون همهى افعال و اقوال از طريق گوش يا چشم يا دل و يا همهى آنها حاصل مىشود، لذا در مقام تعليل مسئوليّت را متوجّه آن سه قرار داده و فرمود: إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا گوش، چشم و دل (شنوايى، بينايى و ديديابى) همهى اينها كه ذكر شد مورد بازخواست قرار مى گيرند.
أُولئِكَ در عقلا استعمال شود، يا مقصود همهى اين سه چيز است، بنابراين كه در مطلق جمع استعمال شود، مذكّر باشد يا مؤنّث، عاقل باشد يا غير عاقل.
و اين كه مورد بازخواست قرار مى گيرند منظور صاحب آنهاست كه پرسيده مى شود كه صاحب تو با تو چه كرده است؟ يا تو با صاحبت چه كردى؟ نشنيدى و نديدى؟ تعقّل و تخيّل نكردى؟
بر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله نسبت داده شده است كه فرمود: ابو بكر گوش من، عمر چشم من و عثمان دل من است.
گويا دربارهى آنان يا ظنّ و علم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سؤال شد كه آن حضرت اين آيه را قرائت نمود.
از امام صادق عليه السّلام وارد شده كه فرمود: كسى كه بعد از فارغ شدن از اداى واجبات، مستحبّات و حقوق واجب بخوابد آن خواب محمود و پسنديده است، و من براى اهل زمان ما كه اين خصلتها را انجام و اين صفات را داشته باشند سالمتر از خواب چيزى نمىدانم.
زيرا كه مردم مراعات دينشان و مراقبت احوالشان را ترك كرده و به كجراهه رفتهاند.
بندهى خدا اگر كوشش كند حرف نزند، چگونه ممكن است كه نشوند؟ مگر اين كه خواب مانع شنيدن او باشد كه خواب قواى ادراكى را از انسان مىگيرد؛ لذا خداى تعالى فرمود: إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ تا آخر آيه.
وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً روى زمين با تكبّر و تبختر راه نرو، و لفظ «مرح» خرامان و با تبختر راه رفتن است كه از شدّت خوشحالى حاصل مىشود و لذا هم به تبختر شده و هم به شدّت فرح إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ تو كه هرگز نمىتوانى زمين را بشكافى يا بر روى همهى زمين راه بروى.
وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا با عظمت و بزرگى جثهاى كه دارى هرگز نمىتوانى به بزرگى و عظمت كوهها برسى؛ يا هرگز نمىتوانى بر قلّههاى كوه صعود كنى.
بدين ترتيب كه لفظ طُولًا را تميز قرار دهيم كه از فاعل يا مفعول نقل شده است.
پس هر كسى كه خودش عاجز است، قدرت و توانايى ندارد،شايسته نيست كه تكبّر و تبختر داشته باشد، بنابراين جملهى مذكور تعليل نهى است.
كُلُّ ذلِكَ كانَ سَيِّئُهُ عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً همه (تك تك) خصلتهاى چهارده گانه كه ذكر شد[5] (از قول خداوند متعال تا طُولًا) اگر به نحو مطلوب انجام نگيرد براى پروردگارت خوشايند نيست؛ كه همه بدى و گناه است و لفظ «ذلك» اشاره به خصلتهاى ذكر شده يعنى آن خصلتها، ذلِكَ مِمَّا أَوْحى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ از چيزهايى است كه پروردگارت بر تو از جهت حكمت علمى و عملى وحى كرده است وَ لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ با خدا خدايان ديگر قرار نده، تكرار اين جمله براى اشاره بر اين است كه توحيد مهمترين خصلتها است، و همانطورى كه از نظر علمى مبدأ خصلتهاى ديگر است از نظر حال عيان و تحقّق غايت آنها مؤثر است.
پس جملهى اوّل براى بيان وجوب توحيد در الوهيّت اللّه است كه أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً آيا پروردگارتان شما را با داشتن پسران برگزيده در حالى كه براى خود از فرشتگان دخترى گرفته است.
اين آيه ردّ بر كسانى است كه مىگفتند همهى ملايكه يا بعضى از آنها دختران خدا هستند، مانند بعضى از قريش و بعضى از هندى ها.
إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلًا عَظِيماً شما گفتار بزرگ و ناروا مىگوييد (گندهتر از دهان خود حرف مىزنيد) كه براى خدا فرزند قرار مىدهيد و از طرفى مذكّر و مؤنّث بودن را بر فرشتگان كه مجرّد از مادّهاند نسبت مىدهيد، حال آن كه آنان از اين حرفها بالاتر برترند، و شما فرشتگان را مؤنّث پنداشته و آنچه را كه در چشمتان پستتر است بر خدا نسبت مىدهيد، در حالى كه خودتان پسر داشتن را معيار برترى مىدانيد، پس خودتان را بالاتر از خدا پنداشته ايد.
وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُوا فعل صَرَّفْنا متعدّى است لذا علاوه بر فاعل «نا» احتياج بر مفعول نيز دارد، اما حذف مفعول در اينجا به جهت تعميم است.
پس معناى آيه اين است: تصريف و تصرّف در كلمات، مثالها و الفاظ متعدّد بسيار در اين قرآن نموديم، در هر چيزى از حجّتها، حكايتها، عبرتها، مواعظ و احكامى كه شايستهى مردم بود براى ايشان بيان كرديم.
محتمل است كه صيغهى صَرَّفْنا براى وفور مفعول باشد يعنى ما خيلى از معانى گوناگون را كه شايسته بود ذكر شود يادآور شديم تا متذكّر شوند و پند بگيرند.
وَ ما يَزِيدُهُمْ إِلَّا نُفُوراً حال آن كه برايشان جز نفرت چيزى نيافزود كه اين به سبب حماقت آنان بود كه به جاى بهره گيرى درست از آن دورى از خدا را پيش گرفتند.
در اينجا لفظ إِلى ذِي الْعَرْشِ را با ضمير (اليه) ذكر نكرد، بلكه اسم ظاهر ذِي الْعَرْشِ را به جاى ضمير آورد تا مشعر به برهان باطل بودن شرك و خدايان دروغين بوده باشد.
يعنى اين كه او خالق عرش و همهى مخلوقات است، و آنچه كه خدايان خود مىپنداريد از جملهى همين مخلوقات است.
پس بنابراين چگونه مىشود خدايانى با او باشند در حالى كه آنها نيز مملوك او هستند؟! يا اين كه خداى تعالى صاحب تخت است و صاحب تخت عبارت صاحب ملك است و شما قبول داريد كه خدا صاحب تخت و سلطنت بلامنازع است؛ پس اگر خدايان ديگرى با او بودند كه راه را بر او با نزاع مىگرفتند و براى او ملك سالم و كامل باقى نمى گذاشتند، حال كه ملك مسلم مال اوست پس نبايد خدايان ديگرى با او باشند.
بعضى آيه را چنين تفسير كردهاند كه آنها خواهان تقرّب به صاحب عرش گشته و آيه را اين گونه تفسير كردند: (اولئك الذين يدعون يبتغون الى ذى العرش سبيلا) در آن صورت خدايان ادّعايى، به صاحب عرش تقرّب مىجستند، سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً خدا از آنچه كه مىگويند بسى منزّه و فراترست.
[1] در سوره بقره تفصيل و تحقيق كامل پيرامون والدين و احسان بر آنان گذشت.
[2] پيش از اين در جلد دوّم و سوّم مراحل با اطوار قلب كه هفتتاست بدين شرح ذكر شد:
صدر، قلب شفاف، فؤاد، جنة القلب، سويدا و مهجة القلب.
[3] از اين آيه مستفاد اين كه: در زمان غيبت حكم قتل موضوعيت اجرايى ندارد پس هيچ كس را نمىتوان كشت و بايستى مجازاتهاى ديگر جايگزين شود مگر حكم قصاص كه به هر حال بايد اجرا شود. مترجمين
[4] قياس و رأى و استحسان: قياس در فقه عبارتست از اين كه در شريعت حكمى براى امرى معلوم باشد و بعد امور ديگرى را كه با آن اتّحاد در علّت داشته باشد بر آن قياس نمايند و همان حكم را نسبت بر آن امور صادر كنند، ابو حنيفه بر قياس و حجيّت آن معتقد بود، با وجود اين كه شيعه و كلّا صوفيّه مخالف قياسند، اما با وجود اين، اين روش به مرور توسعه يافته و بر تمام مواردى اطلاق گرديد كه نسبت بر آنها نصى وجود ندارد و فقيه با قياس بر موازين شرعى و مقتضيات دين احكامى را صادر مىكرد و به اين ترتيب قياس به تدريج مرادف« رأى» قرار گرفت. پس رأى و قياس يعنى اين كه فقيه بر اثر طول ممارست خود در احكام شرعيه اين ملكه نفسانى را حاصل كرده باشد كه بتواند با دقت در امور و علل و اسباب آنها احكامى را صادر كند، پس شرط اصلى رأى و قياس اجتهاد است. اما« استحسان» ترجيحى است كه پس از تفكّر و تعقّل و رأى و قياس در مسألهاى براى فقيه يا قاضى معلوم مىشود كه قابل بيان است.
[5] خصلتهاى بيان شده چهاردهگانه عبارتند از:
- ( 1) عبادت خدا و نهى از شرك در آن.
- ( 2) إحسان و نيكى بر پدر و مادر، و نهى از آزردن آنان.
- 3.تأديهى حقوق ذى القربى، مسكين و ابن سبيل.
- 4. زياده روى و تبذير و نهى از آن.
- 5. بيان نيكو و امر بر آن.
- 6. گشاده دستى و بخل، امر بر ميانه روى.
- 7. قتل اولاد و نهى از آن.
- 8. زنا و نهى از آن.
- 9.قتل نفس و نهى از آن.
- 10. خوردن مال يتيم و نهى از آن.
- 11. وفاى به عهد و امر بر آن.
- 12.وفاى به پيمانه و امر بر آن.
- 13. پيروى از گمان و نهى از آن.
- 14. تكبّر و تبختر و نهى از آن.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج8، ص: 281