كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره الانعام آیه 160-165
19- النوبة الاولى
(6/ 165- 160)
قوله تعالى:
مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ هر كه نيكى آرد
فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها او را است فردا ده چندان
وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ و هر كه بدى آرد
فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها پاداش ندهند او را مگر هم چندان
وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (160) و بر هر دو از ما ستم نيايد.
قُلْ گوى يا محمد!
إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي من آنم كه راه نمود مرا خداوند
من إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ بر راه راست.
دِيناً قِيَماً دينى پاينده راست
مِلَّةَ إِبْراهِيمَ كيش ابراهيم حَنِيفاً آن موحد مخلص پاك
وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (161) و ابراهيم از انباز گيرندگان نبود با خداى.
قُلْ إِنَّ صَلاتِي گوى نماز من وَ نُسُكِي و سجود من و قربان من
وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي و زندگانى من و مرگى من لِلَّهِ خداى را است
رَبِّ الْعالَمِينَ (162) خداوند جهانيان.
لا شَرِيكَ لَهُ با وى انباز نيست
وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ و بدين فرمودند مرا
وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ (163) و من اول مسلمانم كه گردن نهاد وى را.
قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا گوى جز از اللَّه خداوندى جويم؟
وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ و او خداوند همه چيزى است
وَ لا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْها و هيچ كس چيزى نكند مگر بر خويشتن
وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ و بر ندارد هيچ بردارندهاى
وِزْرَ أُخْرى كرد بد تنى ديگر
ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ آن گه با خداى است بازگشت شما
فَيُنَبِّئُكُمْ تا خبر كند شما را
بِما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (164) بآنچه در آن بوديد از اختلاف، و جذاجذ كه ميگفتيد.
وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ او آنست كه شما را كرد خليفتان زمين
وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ و برداشت شما را زير يكديگر بپايها افزونى
لِيَبْلُوَكُمْ آن را تا بيازمايد شما را فِي ما آتاكُمْ در آنچه شما را داد، سپاس- دار يابد يا ناسپاس
إِنَّ رَبَّكَ سَرِيعُ الْعِقابِ كه خداوند تو ناسپاسان را زود گير است
وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (165) و سپاس داران را آمرزگار و بخشاينده.
النوبة الثانية
قوله تعالى: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها- قراءت يعقوب عشر بتنوين است، امثالها برفع، و معناه: فله حسنات عشر امثالها، اى امثال الحسنة التي عملها. باقى باضافت خوانند، و معناه: فله عشر حسنات امثالها. قومى گفتند: حسنة درين آيت توحيد است، و سيئة شرك، ميگويد جل جلاله: هر كه فردا در قيامت توحيد آرد، كه در دنيا موحّد بوده، و خداى را بيگانگى شناخته، و شرك نياورده، عمل وى مضاعف كنند، يكى را ده نويسند، و بده جزا دهند، و هر كه شرك آرد كه در دنيا مشرك بوده، جزاء خود بيند مثل فعل خود، بسزاى خود، و آن جزاء آتش دوزخ است، و عقوبت جاودان، يعنى كه اين عقوبت مثل آن عمل است، كه آن عمل اعظم الذنوب است، و اين آتش اعظم العقوبات، و ذلك قوله تعالى: جَزاءً وِفاقاً اى وافق الجزاء العمل.
قومى گفتند: آيت عام است در حسنات و سيئات، يعنى: من عمل من المؤمنين حسنة كتبت له عشر حسنات، و من جاء بالسيئة اى الخطيئة فلا يجزى الا جزاء مثلها، لا يكون اكثر منها. ميگويد: نيكوكار را نيكى مضاعف كنيم، يكى ده نويسيم، و بدكردار را يكى يكى نويسيم، و در آن نيفزائيم: آن گه گفت:
وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ اى: و لا يظلمون فتيلا. الفريقين جميعا. نه از نيكوكار نيكى كاهيم و نه مزد او، و نه بر بد كردار جرم افزائيم ناكرده. و رسول خدا (ص) باين معنى اشارت كرده در آن خبر كه گفت:«من صام رمضان و أتبعه بستّ من شوال، فقد صام السنة كلها، فأحسنوا ان شئتم»،
وعن ابى ذر، قال: قال رسول اللَّه (ص): «يقول اللَّه عز و جل مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها و ازيد، و من جاء بالسيئة فجزاء سيئة مثلها او اعفو، و من تقرب منى شبرا تقربت منه ذراعا، و من تقرب منى ذراعا، تقربت منه باعا، و من أتانى يمشى اتيته هرولة، و من لقينى بقراب الارض خطيئة لا يشرك بى شيئا، لقيته بمثلها مغفرة».
قال ابن عمر: الاية فى غير الصدقات من الحسنات، فأما الصدقات تضاعف سبع مائة ضعف، وقال قتاده: ذكر لنا ان نبى اللَّه (ص) قال: «الاعمال ستة، فموجبة و موجبة، و مضاعفة و مضاعفة، و مثل بمثل، فأما الموجبتان فمن لقى اللَّه لا يشرك به شيئا دخل الجنة، و من لقى اللَّه يشرك به دخل النار، و امّا المضاعفتان فنفقة الرجل على اهله عشر امثالها، و نفقة الرجل فى سبيل اللَّه سبع مائة ضعف، و امّا مثل بمثل، فان العبد اذا همّ بحسنة لم يعملها كتبت واحدة، و اذا همّ بسيئة ثم عملها كتب سيئة».
وقال سفيان الثورى: لما نزلت: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها، قال النبى (ص) زدنى، فنزلت: مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ الاية. قال: «يا رب زد امتى،» فنزلت: مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ؟الاية. قال: يا رب زد أمتى، فنزلت: إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ،
و قيل:من جاء بالايمان فقد جاء بعشر حسنات، و هى المذكورة فى قوله تعالى: إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ الاية، و گفتهاند: معنى تضعيف آنست كه اعمال بنده امروز در سراى عمل يكى يكى نويسند، اما فردا در سراى جزا رب العزة گويد: بنده من! كم تتمنّى على طاعتك من الثواب؟ چند خواهى كه ترا دهم از ثواب عمل خويش؟ چندان كه بنده خواهد رب العزة بفضل خود ده چندان كه بنده خواهد دهد بسزاى خود، و اللَّه بسزاى خود بفضل خود دهد. يكى را ده چندان كه بنده خواهد دهد، چنان كه گفت: فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها.
ديگرى را اضعاف مضاعفه دهد، چنان كه گفت: فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً، و حكمت در آنكه مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ گفت، و نگفت «من عمل بالحسنة» آنست كه: اين لفظ شامل است بر اقوال و افعال و اسرار، و لفظ عمل جز بر اعمال نيفتد، و حسنات بنده هم قول زبان است، و هم عمل اركان، و هم نيّت دل، و همه در تحت جاءَ بِالْحَسَنَةِ شود، و نيز نه هر كه عمل كرد مقبول آمد و شايسته، و بقيامت رسيده، و ثواب آن يافته. پس كار آن دارد كه بقيامت برد شايسته و پذيرفته و بوى نجات يافته.
مردى فرا شيخ الاسلام گفت: خداى از تو عبادت بپذيراد . شيخ الاسلام گفت: مگوى چنين، كه او اگر خواهد بپذيرد، و آن گه بخصمان دهد. چنين گوى: خداى تو را بپذيراد تا از رستگان باشيم. و گفتهاند كه اين تضعيف حسنات خاصيت امت محمّد است، كه ايشان دين كه پذيرفتند برضا پذيرفتند نه بكراهيت، و امتهاى پيشينه دين بكراهيت پذيرفتند.
نه بينى قوم موسى كه تا كوه بر سر ايشان بنداشتند، دين حق و كتاب خدا قبول نكردند، و ذلك فى قوله تعالى: وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ الاية، و نظير الاية قوله مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها. قيل: فيه تقديم و تأخير، يعنى:فله منها خير، و قيل: يعنى بذلك الاضعاف، و هى خير له، اذ لا مطمع للخصوم فى الاضعاف، و انما طمعهم فى عمل العبد، و لان الطاعة على استحقاق العبد، و الاضعاف على استحقاق الرب، و قيل: «فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها» يعنى رضوان اللَّه، يقول اللَّه تعالى: وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ.
قوله: قُلْ إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ يعنى: دين الاسلام. آن گه تفسير كرد، گفت: دِيناً قِيَماً يعنى مستقيما على نهاية الاستقامة. ابن كثير و ابو عمرو و نافع قيما بتشديد خوانند. باقى قيما بتخفيف. قيم مصدر است همچون كبر و صغر، يعنى دينا ذا قيم اى ذا استقامة تامة. قيّم بوزن فيعل بناء مبالغت است در وصف استقامت، يعنى بنهايت استقامت است اين دين، و بر كمال راستى. حكم آن ثابت، شرح آن لازم.
نسخ در شرايع آن روا نه، و باطل را بدان راه نه، و اصل آن سه چيز است: كتاب و سنت و اجماع، كتاب خدا و سنت مصطفى و اجماع مسلمانان. كتاب و سنت آنند كه رب العزة در يك آيت جمع كرد: وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ، و اجماع آنست كه گفت جل جلاله: وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ. اين سبيل مؤمنان اجماع است. هر كه خرق اجماع كند، كتاب و سنت را رد كرد، و هر كه كتاب و سنت را رد كرد، از دين اسلام بيرون شد.
دِيناً قِيَماً- زجاج گفت: دينا نصب على المفعول به، يعنى عرّفنى دينا، و قيل معناه: اتبعوا دينا قيما و الزموه. و قيما نصب على الوصف. مِلَّةَ نصب على البدل، حَنِيفاً نصب على الحال، يعنى فى حال حنيفيته و استقامته. و دين اسلام را بملت ابراهيم وصف كردن از آن است تا خلق در آن رغبت بيش كنند، كه همه اهل دينها در عرب و عجم ابراهيم را بزرگ دارند، و دينى كه بوى منسوب باشد در آن رغبت نمايند.
روى ان النبى (ص) كان اذا اصبح يقول: «اصبحنا على فطرة الاسلام و كلمة الاخلاص و ملة ابينا ابراهيم حنيفا و ما كان مشركين».
قُلْ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي- اى عبادتى. زجاج گفت: معنى «نسك» اخلاص است در عبادت، يقال: فلان ناسك اى عابد للَّه عز و جل، غير مشرك به. از نسيكه گرفتهاند، و هى النقرة المذابة المصفاة من كل خلط، و گفتهاند: نسيكه قربان است، و نسك ذبايح است در حج و عمره. وَ مَحْيايَ- قراءت عامه قراء بفتح ياء است، مگر نافع كه بسكون ياء خواند. يقول: هو يحيينى و هو يميتنى، و انا اتوجه بصلاتى و سائر المناسك الى اللَّه عز و جل، لا الى غيره. قال يمان: محياى بالعمل الصالح، و مماتى اذا متّ على الايمان لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ رب الجن و الانس، و العالم كلها.
لا شَرِيكَ لَهُ وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ- ميگويد: زندگانى من در عبادت و طاعت، و مرگى من بر ايمان و شهادت، بتوفيق و هدايت خدا است. مرا بدان راه نمود، و مرا بدان فرمود. وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ- و من اول مسلمانم از اين امت و درين زمان، و قيل:و انا اول من استحق هذا الاسم.
قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ- اين آيت جواب است مشركان قريش را كه ميان خويش و ميان وى نصف ميساختند در دين، و ممالات ميخواستند، كه او بايشان گرايد بچيزى،تا ايشان با او گرايند بچيزى، چنان كه گفت: وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ. ميگويد:اى محمّد: ايشان را جواب ده: أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا- اى اتخذ ربا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ فى السماوات و فى الارض. جز از اللَّه خدايى جويم، و ديگرى را بمعبودى پسندم، و بخدايى گيرم؟! و اللَّه است كه خداوند است هر چيز را كه آن را خداوند خوانند، خداى همه خداوندان است، و آفريدگار همگان است، و كردگار جهان و جهانيان است.
وَ لا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْها- لا تجنى نفس ذنبا الّا اخذت به. وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى- اين جواب وليد مغيره است، كه گفته بود: اتّبعوا سبيلى احمل اوزاركم. او را جواب دادند كه: لا يحمل احد جناية غيره، حتّى لا يؤاخذ به الجانى.
ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ- اين وعيد است، فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فِيهِ يعنى فى الدين تَخْتَلِفُونَ- گفتهاند: اين اختلاف ايشان اختلاف است در كار محمد و در قرآن.
قومى گفتند: ساحر است. قومى گفتند: شاعر. قومى گفتند: مجنون، و در قرآن همچنين طايفهاى گفتند: أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ. قومى گفتند: «إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ. إِنْ هذا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ».
وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ- يا محمد! خَلائِفَ الامم الماضية فى الارض بأن اهلكهم و أورثكم الارض بعدهم. همانست كه آنجا گفت: أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ، و قيل: خَلائِفَ الْأَرْضِ اى سكان الارض بدل الجن، و قيل: يخلف اهل كل عصر من كان قبله. خليفه آمده بود از پس پيشينهاى، و خلائف جمع است كصحيفة و صحائف، و سفينة و سفائن، و وصيفة و وصائف.
سه كس آنند كه خلافت را نامزدند در قرآن: يكى آدم، ديگر داود، سديگر ابو بكر صديق. آدم را گفت: إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً. داود را گفت: إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ. ابو بكر را گفت: لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ. آدم خليفه بود
ابليس درو طعن كرد، و حسد برد. خلافت با آدم بماند و ابليس بلعنت باز گشت: «وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي». داود خليفه بود. جهودان درو طعن كردند. خلافت وى را بماند، و جهودان ملعون شدند. لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ الاية بو بكر خليفه بود، رافضيان برو طعن كردند، خلافت او را بماند، و رافضى بلعنت بماند درين جهان و در آن جهان، چنان كه گفت: «لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ.
وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ- ميگويد: شما را برداشت زبر يكديگر بدرجها، يكى را بدانش، يكى را بنسبت، يكى را بمال، يكى را بشرف، يكى را بصورت، يكى را بصوت، يكى را بقوت. لِيَبْلُوَكُمْ- اى: ليبتليكم فيما اعطاكم، ليخبركم فيما رزقكم، تا شما را بيازمايد بآن نعمت و روزى كه شما را داد، تا شكور يابد شما را يا كفور، مطيع يا عاصى. آن گه گفت: اگر عاصى شويد سريع العقاب و اگر مطيع شويد غفور رحيمام. سَرِيعُ الْعِقابِ گفت، و اين عقوبت بقيامت خواهد بود، يعنى كه قيامت نزديك است، و رستاخيز بزودى خواهد بود، و لهذا قال تعالى: إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَراهُ قَرِيباً، و قال: ما أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها- فضلا، وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها عدلا. اى خداوندى كه اگر فضل كنى فضل ترا حد نيست، ور عدل كنى بر عدل تو رد نيست. اگر فضل كنى تو از ديگران چه داد و چه بيداد! ور عدل كنى تو، فضل ديگران چون باد. ار فضل كنى بفضل سزايى، ور عدل كنى سزد كه نيفزايى. از فضل اوست كه حسنات بنده يكى ده شود، و از فضل او سيئات بحسنات بدل شود. يقول اللَّه تعالى: فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ.
روى ابو ذر قال: قلت: يا رسول اللَّه علّمنى عملا يقربنى من الجنة، و يباعدنى من النار. قال: «اذا عملت سيّئة فأتبعها حسنة». قال: قلت: من الحسنات لا اله الا اللَّه؟ قال: «هى احسن الحسنات».
حسنات عابدان ديگر است، و حسنات عارفان ديگر. عابدان در مقام خدمتاند، و عارفان بر بساط شهود در مقام قربت و انس مشاهدتاند. حسنات هر كس بر اندازه روش او. حسنات زاهدان همّتى است مه از دنيا، حسنات مريدان مرادى است مه از عقبى.
حسنات صديقان اشتياقيست وا ديدار مولى. زاهدان را خدمت است بر سنّت، مريدان را معرفت است در مشاهدت، صديقان را ثنا است در حقيقت. اينست نهايت روش سالكان، و غايت رتبت صدّيقان، و آغاز جذبه حق. مصطفى (ص) برين مقام بود كه زبان ثنا بگشاد، بنعت دهشت گفت:«لا احصى ثناء عليك، انت كما اثنيت على نفسك».
قُلْ إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ- صراط مستقيم را بدايتى و نهايتى است. بدايت سنت و جماعت است، و نهايت انس يافت و دوام مشاهدت. سنت و جماعت آنست كه آيات و اخبار صفات نادريافته بجان و دل قبول كنى، و بتصديق و تسليم پيش آيى، و بر اسم و ظاهر بايستى، و بخيال گرد آن نگردى، و از تكلف و تأويل و تفكر در آن بپرهيزى. بشرط رمت بىزيادت و بىنقصان، بىقياس و بىتشبيه و بىكتمان، و رسانيدن آن چنان كه رسيد هم چنان.
پير طريقت گفته: هر كه از در تصديق و تسليم درآيد، وى را از سه شربت يكى دهند: يا شربتى دهند از معرفت، تا دل وى بحق زنده گردد، يا زهرى دهند كه نفس اماره در زير قهر او كشته گردد، يا شرابى دهند كه جان از وجود او مست و سرگشته شود. ازينجا يافت حقيقت و انس صحبت آغاز كند. لذّت خدمت و حلاوت طاعت بيابد.
سرور معرفت درپيوندد. بروح مناجات رسد. پس در شغلى افتد كه از آن عبارت نتوان تا آن گاه كه همه زندگانى شود در آن:
| يا حياة الروح مالى | ليس لى علم بحالى |
| تلك روحى منك ملأى | و سوادى عنك خالى |
| خالى نهاى از من و نبينم رويت | جانى تو كه با منى و ديدار نهاى! |
قُلْ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ- من علم انه باللّه، علم انه للَّه، فاذا علم نفسه للَّه، لم يبق فيه نصيب لغير اللَّه، فهو مستسلم لحكم اللَّه، غير معترض على تقدير اللَّه، و لا معارض لأخيار اللَّه، و لا معرض عن اعتناق امر اللَّه. اين آيت از مصطفى (ص) اشارت است فرا مقام مواصلت، و مواصلت بحق پيوستن است، و از خود باز رستن، و نشان اين كار دلى است زنده بفكر، و زبانى گشاده بذكر، با خلق عاريت، و با خود بيگانه، و از تعلق آسوده، و بحق آرميده.
پير طريقت گفت: الهى! تا رهى را خواندى، رهى در ميان ملأ تنهاست، تا گفتى كه بيا، هفت اندام رهى شنواست. از آدمى چه آيد! قدر آدمى پيداست! كيسه تهى و باد پيماست. اين كار پيش از آدم و حواست، و عطا پيش از خوف و رجاست، اما آدمى بسبب ديدن مبتلا است. بناز كسى است كه از سبب ديدن رهاست، و با خود بجفاست. گر آسياى احوال گردان است، چه بود، قطب مشيت بجاست:
| اى دوست بجملگى ترا گشتم من | حقا كه درين سخن نه زرق است و نه فن |
| گر تو زخودى خود برون جستى پاك | شايد صنما بجاى تو هستم من |
قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا- أ سواه اطلب حافظا و راعيا و وكيلا! و هو الذى كفانى المهم، و الهمنى الرشد؟! چون سزد كه ديگرى را پرستم، و خداى همگان اوست! از كجا شايد كه ديگرى را خوانم و كافى مهمات اوست! چرا بكسى طمع دارم، و بخشاينده فراخ بخش اوست! شب معراج با سيد گفت صلوات اللَّه عليه: يا محمّد سميت نفسى معزا و مذلا، و هم يطلبون العز من سواى! و يطلبون الحاجة من غيرى! يا سيد!
يأكلون رزقى، و يشكرون غيرى! يا محمّد! لم اكلفهم عمل الغد، و هم يطلبون منى رزق غد! وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ- اين آيت امت محمّد را هم تهنيت است، و هم مدحت، و هم بشارت. تهنيت بسزا، و مدحت نيكو، و بشارت تمام. خبر ميدهد كردگار قديم، و رهى دار كريم، جل جلاله، كه شما كه رهيگان امت محمّدايد وارثان زمين شماايد، خليفتان خلق و بهينه ذريت آدم، امت پيغامبرى مهينه خلق عالم.
اى شما كه خلائقايد! بكتم عدم باز شويد، و بروز نامه خود فرو نگريد، تا رقم عزل بينيد، كه ما در ازل منشور كاينات بنام امت محمد نوشتيم.
وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ- بندگانى كه خورشيد فلك ارادت ايشانند، مقبول شواهد الهيت ايشانند، مستقر عهد دولت اسلام ايشانند. لختى صدر اول بودند صحابه مصطفى، سرهنگان درگاه خدا، انصار نبوت و رسالت، و اشراف دولت اسلام، و ملوك مقعد صدق. جوگى بآخر رسيدند، و در عالم روش سابقان پيوستند.
جلال احديت بصائر ايشان را سرمه عنايت كشيد، تا بجمال نبوت و رسالت سيد انبيا بينا گشتند، و بر اتّباع سنت مبارك وى كمر بستند، و بدوستى وى راست رفتند، لا جرم از حضرت نبوت اين تحفه يافتند كه: «واشوقاه الى لقاء اخوانى! آن صدر اول و اين جوگ آخر آنند كه گفت رب العزة جل جلاله: ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ، و مصطفى (ص) بهر دو اشارت فرموده، و لا حقه بسابقه در رسانيده، و گفته:«مثل امتى مثل القطر، لا يدرى اوله خير ام آخره»؟
و اللَّه اعلم.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۳