ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه»سوره النحل36-60
آيات 48- 36
[سوره النحل (16): آيات 36 تا 48]
وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللَّهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (36) إِنْ تَحْرِصْ عَلى هُداهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ يُضِلُّ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ (37) وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ لا يَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ يَمُوتُ بَلى وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (38) لِيُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي يَخْتَلِفُونَ فِيهِ وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّهُمْ كانُوا كاذِبِينَ (39) إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (40)
وَ الَّذِينَ هاجَرُوا فِي اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (41) الَّذِينَ صَبَرُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (42) وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاَّ رِجالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (43) بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (44) أَ فَأَمِنَ الَّذِينَ مَكَرُوا السَّيِّئاتِ أَنْ يَخْسِفَ اللَّهُ بِهِمُ الْأَرْضَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ (45)
أَوْ يَأْخُذَهُمْ فِي تَقَلُّبِهِمْ فَما هُمْ بِمُعْجِزِينَ (46) أَوْ يَأْخُذَهُمْ عَلى تَخَوُّفٍ فَإِنَّ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ (47) أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلى ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ وَ هُمْ داخِرُونَ (48)
ترجمه:
(16/ 48- 36)
«و همانا برانگيختيم در هر امّتى پيامبرى را تا ابلاغ كنند كه: خدا را بپرستيد و از طاغوت بپرهيزيد، پس از بين آنان بعضى را خدا هدايت كرد و بعضى در ضلالت و گمراهى ثابت ماندند. اكنون شما در روى زمين گردش كنيد تا بنگريد سر انجام آنان را كه پيامبران را تكذيب كردند (كه ببينيد چگونه به هلاكت رسيدهاند)
اگر چه تو حريص و مشتاق هدايت خلق هستى (و ليكن بدان) كه خدا گمراهان را (پس از اتمام حجّت) هدايت نمىكند و براى ايشان ياورى نخواهد بود.
كافران با مبالغه و تأكيد كامل قسم ياد مىكنند كه هرگز كسى را كه مرد خدا زنده نخواهد كرد (قيامتى وجود نخواهد داشت) بلى (خيال باطلى كردند) البتّه قيامت وعدهى حتمى است و ليكن خيلى از مردم از آن آگاه نيستند،
كه در آنچه خلاف مىكردند آشكار و مبيّن گردد و تا كافران كاملا به دروغ و انديشهى غلط خود آگاه شوند،
ما با امر نافذ خود هر چه را اراده كنيم و گوييم موجود باش همان لحظه موجود خواهد شد،
آنان كه در راه خدا مهاجرت كردند پس از آن كه ستمها در وطن خود از كافران كشيدند ما در دنيا به آنها جايگاه نيكو مىدهيم در صورتى كه اگر بدانند اجرى كه در آخرت به آنها عطا خواهيم كرد بسيار بهتر و نيكوتر است،
اين اجر بزرگ در دنيا و عقبى به آن كسى عطا مىشود كه در راه دين صبر كردند و بر خداى خود در كارها توكّل كردند،
و ما پيش از تو (اى محمّد بر هيچ امّتى) غير رجال مؤيّد به وحى خود، كسى را بر پيامبرى برنگزيديم اگر نمىدانيد از اهل ذكر بپرسيد،
به هر پيامبرى معجزات، كتب و آيات وحى فرستاديم و بر تو قرآن را (جامعترين و كاملترين كتاب الهى است) نازل كرديم تا بر امّت آنچه فرستاده شده بيان كنى تا فكر و خرد به كار گيرند،
آنان كه بر كردار زشت خود مكرها و حيلهها مىانديشند آيا از اين بلا ايمنند كه خدا همه را به زمين فرو ببرد يا از جايى كه پى نبرند عذابى بفرستد؟
يا آن كه در سفر كه سرگرم رفت و آمد هستند به بازخواست و مؤاخذه بگيرد؟ و آنان نمىتوانند بر قدرت خدا غالب شوند.
يا اين كه آنها را به حال ترس و اضطراب بگيرد پس به راستى كه پروردگارتان بسيار مشفق و مهربان است،
آيا چشم نگشودند كه ببينند هر موجودى چگونه آثار و اظلّهى (سايههايش) را به هر جانب مىفرستد و از راست و چپ مستقيم و غير مستقيم همه به سجدهى خدا با كمال فروتنى مشغولند.
تفسير
وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا و هرآينه برگزيديم در هر امّتى پيامبرى را، كه يكايك پيام الهى را رساندند، بنابراين خداى متعال در مقام بيان اين مطلب است كه: ما به وظيفهى خود عمل كرديم و پيامبرانم نيز به نحو احسن انجام وظيفه نمودند و كوتاهى يا نقص از جانب خود كافران است.
أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ تا اين پيام ارزنده را كه خدا را بپرستيد و از طاغوت دورى و اجتناب نماييد، كافران اين سخن را از پيامبران الهى نپذيرفتند.
فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللَّهُ پس خدا بعضى از آنان را به دليل پذيرفتن قول پيامبران هدايت فرمود مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ و برخى هم استحقاق گمراهى يافتند، وجه اختلاف دو فعل در نسبت به فاعل ظاهر است، زيرا كه هدايت اوّلا و بالذّات به خداى تعالى منسوب است، ولى نسبت اضلال و گمراه كردن به خدا ثانيا و بالعرض است در خبر است: خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نفرمود مگر با ولايت ما و برائت از دشمنان ما، و اين است معناى قول خداى تعالى: «وَ لَقَدْ بَعَثْنا … تا الى مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ» بنابراين گمراهى در حقّ آنان حتمى گرديد كه آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله را تكذيب كردند.
و توضيح وجه خبر به طور مفصّل گذشت و گفتيم كه شأن نبوّت انذار و دلالت و راهنمايى به ولايت است، و اين كه ولايت هر ولى سايهاى از ولايت اولياى كلّى است، و آنان آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله مظاهر خدا هستند و بندگى خدا جز از طريق ولايت متصور نمىشود.
فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ پس در روى زمين سير كنيد تا سر انجام تكذيب كنندگان را بنگريد، سير و نگرش در عالم طبع كنيد تا آثار و اخبار تكذيبكنندگان را به نظاره بنشينيد، مقصود از زمين در قرآن و اخبار: گذشتگان يا عالم صغير است.
إِنْ تَحْرِصْ عَلى هُداهُمْ اگر چه بر هدايت آنان آزمندى بدان كه خدا گمراهان را هدايت نمىكند و جهت آنان ياورانى نخواهد بود، اين خطاب جهت نااميد كردن پيامبر از هدايت آنان و رسايى تهديد نسبت به تكذيب كنندگان است.
وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ لا يَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ يَمُوتُ جهد ايمان عبارت از سوگند غليظ و مؤكّد است، و كسى كه اعتقاد به برانگيخته شدن و بعث ندارد پند و اندرز در او اثر نمىكند و سوگند سخت مىخورد، اين سخن جهت نوميد كردن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از اصرار در هدايت آنان است بَلى البتّه كه چنين بايد.
وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ وعدهى خدا برايشان حقّ است و بيشتر مردم نمىدانند، اگر مىدانستند بايد مىفهميدند كه در هر آن و لحظه و هر روز مبعوث و بر انگيخته مىشوند بدون اين كه منتظر بعث كلّى باشند.
لِيُبَيِّنَ لَهُمُ البتّه بر آنان روشن مىشود، متعلّق به يبعث است كه بعد از بَلى در تقدير گرفته شده است.
الَّذِي يَخْتَلِفُونَ فِيهِ وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا كافران آنچه را كه پيرامون خدا، آخرت يا ولايت مورد اختلافشان بود خواهند دانست.
أَنَّهُمْ كانُوا كاذِبِينَ آنها در بعث، جزا و عقاب خود دروغگو هستند، يا در ادّعاى خلافت و استبداد دروغ مىگويند.
إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ در مقام بيان سهولت جز اين نيست كه فرمان ما بر چيزى هرگاه اراده كنيم: بگوييم بشو مىشود.
از امام صادق عليه السّلام است كه به ابو بصير فرمود: در اين آيه چه مى گويى؟ عرض كرد: مشركين مىپندارند و به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله قسم مىخورند كه خداوند مردگان را زنده نمىكند، پس امام عليه السّلام فرمود:
واى بر كسى كه چنين بگويد، از مشركين بپرس آيا به خدا قسم مىخورند يا به بتهاى لات و عزّى؟
ابو بصير مىگويد: به امام عليه السّلام عرض كردم فدايت شوم پس مطلب را به من بفهمان، امام عليه السّلام فرمود: يا ابا بصير اگر قائم ما قيام كند خداوند گروهى از شيعيان ما را بر مى انگيزد كه پشت شمشيرهايشان بر دوش آنها خواهد بود، اين مطلب به گروهى از شيعيان ما مىرسد كه هنوز نمردهاند و آنها مىگويند فلانى و فلانى از قبرهايشان برانگيخته شدند و آنها با قائم عليه السّلام هستند، ولى همين مطلب به دشمنان ما كه مى رسد مى گويند: اى گروه شيعه شما چقدر دروغ مى گوييد؟! اين دولت شماست و شما دربارهى آن دروغ مى گوييد، نه به خدا قسم اينها زنده نشدهاند و تا روز قيامت زنده نمى شوند.
سپس امام عليه السّلام فرمود: خداى تعالى در اين آيه وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ لا يَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ يَمُوتُ قول آنها را حكايت مىكند و در اين مضمون اخبار فراوان است.
وَ الَّذِينَ هاجَرُوا فِي اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا تنزيل اين آيه دربارهى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و كسانى كه همراه او و بعد از او به مدينه هجرت كردند و نيز دربارهى كسانى است كه قبل از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و پس از آن كه مشركين آنها را اذيّت فراوان نمودند به حبشه هجرت كردند و هم چنين دربارهى كسانى است كه قريش آنها را بعد از هجرت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله زندانى كرده و مورد آزار و شكنجه قرار دادند و سپس به سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هجرت نمودند و قول خدا فِي اللَّهِ غرض از آن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، امام، رسالت و ولايت و راهى است كه مردمان را به آن دو برساند، يا معناى آن طلب خدا، يا طلب رضايت خدا يا طاعت خدا است.
چون تنزيل مخصوص كسى است كه مورد نزول آيه است نمىباشد، بلكه عموميّت داشته و مورد نزول كسى است كه متّصف به صفت مورد نزول مىباشد لذا آيه شامل كسى مىشود كه از وطن صورىاش براى طلب دين خدا به سوى نبىّ صلّى اللّه عليه و آله يا ولى خدا هجرت كند پس از آن كه به سبب دگرگونيهاى زمان، اذيّت اقران و تصرّفات شيطان آسايش و امنيتش به مخاطره افتاده است، تأويل آيه عبارت از كسى كه از موطن شرك نفسانىاش هجرت كند.
چنانكه امام عليه السّلام فرمود: مهاجر كسى است كه از گناهان و بديها به سوى رسولش كه عقل و نبىّاش كه قلب و امامش كه روح است هجرت نمايد، و همهى اينها دين خدا، راه و مظاهر او هستند.
هجرتهاى سه گانه
هجرتهاى سه گانه اى كه به ترتيب و پشت سر هم قرار دارند عبارتند از:
هجرت يكم: از دار شرك نفسانى به سوى دار اسلام صدر.
هجرت دوّم: از دار اسلام صدر به سوى دار ايمان قلب.
هجرت سوّم: از دار ايمان قلب به دار عيان روح.
و به عبارت ديگر: هجرت از دار شرك به سوى رسول و احكام قالبى وى آغاز مى شود، و ازآنجا به سوى نبىّ و قبول احكام قلبى و سپس از آنجا به سوى ولى و قبول واردات روحى واقع مى شود.
لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً در دنيا براى او سراى خوب بنا مىكنيم لفظ حَسَنَةً ممكن است صفت «دارا حسنة» يا صفت بيتوته باشد به معناى اقامت نيكو و حسن، يا حال نيكو و حسن، همان طورى كه براى مهاجرين يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله واقع شده است، چرا كه اهل مدينه ايشان را پناه داده و محترم و عزيز داشتند و همان طورى كه براى جعفر و همراهانش رخ داد و نجاشى با عزّت و احترام آنان را پناه داد كه اينها در صورت ظاهر واقع شده و براى همه ملموس و محسوس مى باشد.
اين معناى در باطن براى هر كسى كه از دار نفس امّاره هجرت نموده و به سراى سينه پناه مىبرد، جايگاهى كه در آنجا از كشمكشهاى هواهاى نفسانى، حسادت حسادت پيشه ها و آزار اذيّت كننده ها خبرى نيست كه اين اجر و پاداش دنيوى است كه از حضرت حقّ عايد و واصل مى شود.
وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ و اجر آخرت (كه لقاى رحمن و جنت رضوان مىباشد) بزرگتر است، لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ اگر مردم مىدانستند در اثر وقوف بر پاداش دنيوى و اخروى هجرت را بر مىگزيدند و سست يا مأيوس نمىشدند، يا اگر مهاجرين اين مطلب را مىدانستند خوشحال مىشدند و هم چنين اين كه اى كاش مىدانستند كه در آن صورت خودشان با رضا و رغبت زياد براى اين كار همّت مى گماشتند، يا كه مىدانستند تا خوشحال شوند.
الَّذِينَ صَبَرُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ اين جمله بدل از الَّذِينَ هاجَرُوا يا صفت آن است، يا خبر مبتداى محذوف يا مفعول فعل محذوف است، آنان كه شكيبايى ورزيده و بر پروردگارشان توكّل مىكنند.
پيش از توهّم مردانى را به رسالت فرستاديم پس تعجّبى ندارد كه توهّم از جنس آنان هستى چرا كه تو نيز همانند پيامبران گذشته اى.
و امتياز آنها از ساير مردم به وحى بود همين طورى كه تو نيز به واسطهى وحى امتياز بر مردم دارى، پس انكار توبه مثابه انكار همهى پيامبران است.
فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ذكر عبارت است از نسبت حقّ به خلق، و آن مشيّت حقّ است كه به موجب مشيّت خلق القا شده است، آن حقيقت ولايت مبتنى بر ولايت حقهى خاتم الاوليا يعنى حضرت على عليه السّلام است كه به مشيّت حضرت حقّ متحقّق گرديده است و مظهر تام ولايت حضرت حقّ است، كما اين كه ولايت ساير اوليا مظاهر على عليه السّلام و سايههاى آن حضرت مى باشند.
نبوّت عبارت از مصباحى است كه مظهر ولايت، و رسالت همانند زجاجه ظرف و مظهر نبوّت است و آنچه كه در عالم طبع است از قبيل بشر بودن انبيا و اوليا، وضع كلّى كتب و احكام قالبى و قلبى آنها و ساير اجزاى عالم طبع كه همانند مشكات است و همهى آنها با نور مصباح روشن مىشوند كه اين نور همان ذكر حقّ و يادآورى اوست.
اهل ذكر گاهى بر كسى كه ذكر در تصرّف اوست مانند اوليا و انبياى الهى عليه السّلام و گاهى هم بر كسى كه ذكر به او نسبت داده شود اطلاق مىشود، و آن كسى است كه دعوت ظاهرى انبيا و رسل يا دعوت باطنى اوليا را پذيرفته باشد، در ضمن اهل ذكر بر كسى نيز اطلاق شده است كه دعوت عام را به خود نسبت دهد مانند: يهود، نصارى، مجوس و بيشتر اهل اسلام و حال اين كه در حقيقت از اهل ذكر و ملّت الهى نيستند.
چرا كه پدران صحّت انتساب به هر ملّتى مبتنى بر شرائط، عهدها و پيمانهايى است كه در مورد اين مدعيان تحقّق نيافته تا به عرصهى ظهور رسيده باشد.
و ذكر بر فرامين و احكام اوليا، انبيا و رسل اطلاق مىشود، كه اين امر بر كتاب الهى نيز محقّق است.
بنابراين در مقام تفسير ذكر بر موارد زير اطلاق مى شود:
- رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله.
- حضرت على عليه السّلام.
- قرآن و ساير كتب آسمانى.
- احكام و دستورات رسل.
- دستورات و فرامين انبيا.
- احكام و فرامين اوليا عليه السّلام.
- نبوّت و گرايش بر آن به نحوى كه از آن داخل شدن بر ملت الهى استنتاج مى شود.
بر اساس مواردى كه بيان گرديد اهل ذكر در مقام تفسير بر انبيا و اولياى الهى گفته مىشود كه در اصل مراد از اوليا آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله است.
در يك جمع بندى كلّى مى توانيم اطلاق اهل ذكر را در مورد افراد زير صحيح بدانيم:
- رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و ساير پيامبران الهى.
- اولياى الهى كه منظور از آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله بوده و بر على عليه السّلام و يازده جانشين بر حقّش گفته مى شود.
- كسى كه دعوت عمومى و خاصّ را پذيرفته باشد.
- كسى كه خود را بر نبىّ، ملّت الهى و كتب آسمانى منتسب نموده است.
و اما در خصوص سؤال بايستى صور زير را مورد توجّه قرار داد كه نوعا پرسيده مى شود:
- الف: از حال انبيا، رسل و اوليا عليه السّلام.
- ب: از نشانه هاى پيامبر ختمى مرتبه حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله.
- ج: از حال و نشانه هاى اوصياى گرامى پيامبر اسلام.
- د: از احكام و دستورات نبوّت.
حال دانستن اين مطلب و فهم صحّت آنچه كه در اخبار آمده است تسهيل مى گردد.
از قبيل اختلاف تفسير آيه، بررسى تفاسيرى كه مخالف ظاهر آيه است و انكار تفسير اهل ذكر به اهل كتاب و اين مطلب كه اهل كتاب هرگاه كه بپرسند شما را به دين خودشان دعوت مىكنند و از جمله اين كه تفسير مى كنند از اهل ذكر به خودشان.
إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ اگر اوصاف انبيا، اوصاف محمّد موعود صلّى اللّه عليه و آله يا احكام دين را نمىدانيد، بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ يا بيّنات و زبر را نمىدانيد، بيّنات عبارت از آثار نبوّت و رسالت است و آنچه كه از احكام آن دو مىباشد و زبر آثار ولايت و احكام آن.
و اما اين كه تفسير شده است بر معجزات و كتب آسمانى از آن جهت كه هر دو از آثار مثبتهى نبوّت و ولايت هستند.
بعضى قايل شدهاند بر اين كه در اينجا بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ متعلّق است به ما أَرْسَلْنا (كه در اين صورت احراز موجبيت مى شود يا وساطت كه معناى سببيّت باشد)، برخى نيز آن را متعلّق بر فعل محذوف دانستهاند (كه در اين صورت از فعل محذوف از افعال عموم بوده باشد) افادهى معناى جملهى مستأنفه مىكند (به عنوان دفع دخل مقدّر)، گويا كه گفته شده باشد براى چه فرستاده شدند؟ پس خداى تعالى مىفرمايد: به بيّنات و زبر.
وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ قرآن يا احكام نبوّت و ولايت را بر تو فروفرستاديم، لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ مقصود از آنچه كه نازل شده ولايت على عليه السّلام است، پس براى تو شايسته نيست كه نظر بر قبول و ردّ آنها بكنى بلكه بايد بر غايت امر و تنزيل بنمايى كه عبارت از تبين است، خواه ردّ كنند خواه قبول.
وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ باشد كه آنها فكر و انديشه كنند تا بدانند كه اصل در همهى احكام همان اقتدا و خروج از رأى و استبداد است، و اين كه تو بايستى با اذن خدا كسى را كه بايد بر او اقتدا كرد تعيين كنى تا اين كه امر را به جانشين تو و كسى كه تعيين كردى واگذارند و از او پيروى نمايند تا رستگار شوند.
أَ فَأَمِنَ الَّذِينَ مَكَرُوا السَّيِّئاتِ آيا كسانى كه بر كردار زشت خود مكرها انديشيدند و به خصوص ولايت را كه قوام همهى اعمال شايسته بر آن است انكار كردند ايمن هستند؟! در حالى كه در انكار ولايت جز سيّئات و زشتىها چيز ديگرى نيست.
أَنْ يَخْسِفَ اللَّهُ بِهِمُ الْأَرْضَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ ايمن نخواهند بود از عذاب الهى كه نمىدانند از كجا و كدامين جهتى مىآيد و به تعبيرى از جايى مىآيد كه اصلا بر آمدن عذاب از آن ناحيه احساس آگاهى نداشتند، مانند آمدن عذاب از جايى كه اميد ثواب مىرود و آن صورت اعمال شايسته است در صورتى كه اعمال مزبور ناشى از امر خليفهى خدا نباشد.
هم چنان كه مىفرمايد: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً[1] چه صورت اعمال شرعى موجب غرور نفس و پيدايش اين گمان مى شود كه آن اعمال خير و خوبى است، ولى هنگامى كه آن اعمال با امر ولى امر و جانشين رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله انجام نگيرد بلكه با استبداد و رأى نفس يا رأى كسى كه صلاحيّت رأى دادن ندارد انجام پذيرد همان اعمال گمراه كننده و بدون نفع و سود مى شود.
ممكن است مقصود از مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ اين باشد كه آنها به هيچ يك از طرف عذاب و عدم آن آگاهى ندارند مانند وقت خواب و غفلت از اعمال و عذاب، كه شايد اين معنا با ما بعد اين جمله موافقتر باشد.
أَوْ يَأْخُذَهُمْ فِي تَقَلُّبِهِمْ يا اين كه خداوند آنان را در گرما گرم گشت وگذار كسب و تجارتشان مى گيرد يا در دگرگونى آرا و مكرشان و يا در واژگون نمودن آنچه كه آن را عمل شايسته مى پندارند مانند عملهاى صالح، فَما هُمْ بِمُعْجِزِينَ آنها نمىتوانند ما را از عذاب كردنشان عاجز كنند و ما مىتوانيم آنها را در عين بيدارى و هوشيارى و زيركيشان عذاب نماييم.
أَوْ يَأْخُذَهُمْ عَلى تَخَوُّفٍ يا اين كه آنان را عذاب در حال ترس و وحشت (اضطراب) بگيرد.
يا بر اين معناى كه در حال ترس و نگرانى و توجّه بر عذاب و در انديشهى و مكر دفع عذاب باشند، بدين معناى كه آگاه و متنبّه شوند به آنچه كه بر امثال آنان نازل شده است.
فَإِنَّ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ فاء در اينجا افادهى سببيّت محض مىكند براى أَ فَأَمِنَ الَّذِينَ مَكَرُوا السَّيِّئاتِ سزاوار نيست كه به سبب رحيميّت خداوند از عذاب ايمن باشند، رحيم همانطورىكه ذيل تفسير سورهى مباركهى حمد مفصلا بيان شد رحمت خاصّ الهى را مختصّ افرادى كه استحقاق آن را دارند نموده است و بديهى است افراد مزبور را شامل نشود.
يا اين كه فاء جواب بوده و افادهى جزاى شرط محذوف (مقدّر) نمايد، يعنى اگر خدا به شما مهلت مىدهد و در عذاب شما عجله نمىكند بدين سبب است كه رئوف و رحيم است و ممكن هم هست كه فا براى سببيّت جملهى محذوفى باشد بدون اين كه شرط مقدّر گردد، گويا گفته شده است كه: چرا خداوند آنان را مؤاخذه نمىكند؟ خداوند مىفرمايد:مؤاخذه نمى كند براى اين كه پروردگارتان رئوف و مهربان است.
أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلى ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ سايهى هر چيزى با تغيير و تحوّل آن چيز تغيير و تحوّل پيدا مىكند.
عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمائِلِ مفرد آوردن «يمين» و جمع آوردن «شمائل» براى اشاره بر اين معناى است كه يمين (و راست) در معناى يكى است در حالى كه جهت شمال زياد است.
زيرا يمين معنوى هر چيزى همان جهت الهى آن است، و شمال هر چيزى جهات خلقى آن است و كثرت وجههى الهى در و حدّت منطوى است و و حدّت وجههى خلقى آن فانى در كثرت است.
سُجَّداً لِلَّهِ اين جمله حال از ظِلالُهُ يا ما خَلَقَ اللَّهُ است، و جمع آمدن آن به اعتبار معناى است وَ هُمْ داخِرُونَ اين جمله با جملهى قبلى مترادف يا متداخل است ممكن هم هست كه هر كدام مستقلّا از صاحب حال مخصوصى حاكى (حاوى) حال باشند.
(داخر) از (دخور) به معناى تسليم و انقياد است، و جمع آوردن آن با واو و نون جهت انتساب وصف دخور يا سجود مىباشد كه از اوصاف عقلاست، يا از آن جهت است كه همهى مخلوقات از جهت انتسابشان به خداوند در زمرهى عقلا و علما هستند.
بدان كه ظلّ عبارت از سايهى شاخص و جسمى است كه در مقابل شىء نورانى قرار بگيرد و در ظرفى قرار مىگيرد كه مخالف جهت نور باشد و تغيير و حركت آن بستگى كامل بر جسمى دارد كه آن را ايجاد كرده است، با سكون آن ساكن مىشود.
سايه اختصاصى بر آنچه كه در مقابل آفتاب (نور) قرار مىگيرد يا آنچه كه در عالم طبع محقّق مىشود ندارد، بلكه از هر چيزى كه در مقابل نور قرار بگيرد حاصل مى شود و نوردهنده و روشن كنندهى حقيقى خداى تعالى و فعل اوست كه از آن به مشيّت تعبير مى شود، و عالم عقول نسبت به مشيّت مانند شاخص است.
و هم چنين است عالم مثال نسبت به نفوس، عالم طبع نسبت به عالم مثال و عالم جنّ نسبت به عالم طبع كه سايهى هر يك از عوالم بالا عبارت از عالمهاى پايينتر از خودش است، و سجود هر يك عبارت از تحت فرمان و تسخير قرار گرفتن براى خداى تعالى، و تذلّل و رام بودن تكوينى در مقابل حقّ تعالى مىباشد، و ذليل و خوار بودن آن عبارت از اين است كه از خدا پيروى كرده و حركت و سكون او طبق اراده و مشيّت خدا باشد، و همه نسبت به او صاحب شعور، اراده و علماند.
چون عالم طبع داراى سايه نورانى است همان گونه كه از آينه هنگام مقابله و روبرو قرار گرفتن با خورشيد پديد مىآيد و از آيينه به طرف شعاع خورشيد منعكس مىشود نه به طرف خلاف آن، و از اين نور به «مثال صاعد» تعبير مىشود و نيز چون عالم طبع داراى سايه و ظلّ ظلمانى است همان گونه كه از پشت آينه پديد مىآيد و به طرف مخالف شعاع نور منعكس مىشود، كه از آن به مثال نازل و ملكوت سفلى و عالم ظلمت تعبير مىشود، و از سوى ديگر چون ملكوت سفلى محلّ كثرتها و تغييرها و دگرگونىهاست و شمال تعبير از همين معناى است.
و ملكوت عليا محلّ وحدت و اتّحاد متكثّرات، و محلّ اجتماع متغايرات است و يمين تعبير از اين معناى است؛ لذا به همين جهات كه ياد شد خداى تعالى فرمود: «عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمائِلِ» تا به وسيلهى مفرد آوردن «يمين» و جمع آوردن شمائل اشاره به جهت اتّحاد اوّلى و كثرت دوّمى كرده باشد.
آيات 60- 49
[سوره النحل (16): آيات 49 تا 60]
وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَ الْمَلائِكَةُ وَ هُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ (49) يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ (50) وَ قالَ اللَّهُ لا تَتَّخِذُوا إِلهَيْنِ اثْنَيْنِ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ فَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ (51) وَ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَهُ الدِّينُ واصِباً أَ فَغَيْرَ اللَّهِ تَتَّقُونَ (52) وَ ما بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ ثُمَّ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْئَرُونَ (53)
ثُمَّ إِذا كَشَفَ الضُّرَّ عَنْكُمْ إِذا فَرِيقٌ مِنْكُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ (54) لِيَكْفُرُوا بِما آتَيْناهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (55) وَ يَجْعَلُونَ لِما لا يَعْلَمُونَ نَصِيباً مِمَّا رَزَقْناهُمْ تَاللَّهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَفْتَرُونَ (56) وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ لَهُمْ ما يَشْتَهُونَ (57) وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ (58)
يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ (59) لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (60)
ترجمه:
(16/ 60- 49)
هر چه در آسمانها و در زمين است از جنبندگان همه بىهيچ تكبّر و با كمال تذلّل به عبادت خدا مشغولند،
و تمام موجودات از خدا كه فوق همهى آنهاست مىترسند و هر چه مأمورند اطاعت مىكنند،
خدا فرموده كه به راه شرك و دوخدايى نرويد كه خدا يكى است پس فقط از من بترسيد،
هر چه آسمانها و زمين است همه از آن اوست و دين خدا و اطاعت هميشه مخصوص او، آيا شما بندگان بايد از غير خداى مقتدر بترسيد؟!
و شما بندگان با اين كه هر نعمتى كه داريد از خداست و چون بلايى رسد به درگاه او پناه جسته و به او در رفع بلا استغاثه مىكنيد،
باز وقتى كه بلا را از سر شما رفع كرد گروهى از شما به خداى خود شرك مىورزند،
و با وجود آن همه نعمت كه به آنها داديم باز به راه كفر و كفران مىروند بارى به كامرانى بپردازيد كه به زودى خواهيد دانست،
و اين مشركان براى بتها نصيبى از رزقى كه ما برايشان قرار دادهايم مىدهند سوگند به خداى يكتا كه البتّه از شما نسبت به اين دروغهايى كه مبنديد باز خواست خواهد شد،
و براى خدا دخترانى را قرار مىدهند در حالى كه پاك و منزّه است و براى خودشان آنچه را كه مىخواهند يعنى پسران را!
و چون يكى از آنها را بر فرزند دخترى مژده مىدهند از شدّت غم و اندوه رخسارش سياه شده و سخت دل تنگ مىشود
و از اين عار روى از قوم خود پنهان مىدارد و به فكر مىافتد كه آيا آن دختر را با ذلّت و خوارى نگه دارد يا زنده به خاك بسپارد (عاقلان) آگاه باشيد كه آنها بسير بد مىكنند
اوصاف كسانى كه به خدا و قيامت ايمان ندارند زشت است اما خدا و خداشناسان را پسنديده و عالىترين اوصاف كمال است كه خدا بر هر كارى مقتدر و به هر چيزى آگاه است.
تفسير
وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ اين جمله نتيجهى جملهى قبلى است گويا كه گفته شده است: آنچه كه در آسمانها و زمين است سايهى خداى تعالى است، و هر سايهاى ساجد و مطيع صاحبش مىباشد چنانچه اين مطلب در سايههاى اشيا نيز مشهود است، پس هر آنچه كه در آسمانها و زمين است ساجد و مطيع خداى تعالى است.
مِنْ دابَّةٍ وَ الْمَلائِكَةُ اين جمله بيان آن چيزى است كه در آسمانها و زمين است، بنابراين كه منظور از «دابة» چيزى باشد كه حركت مىكند يا مقصود آن چيزى باشد كه در روى زمين است.
«و الملائكة» عطف بر «دابة» است به طريق نشر بر خلاف لفّ، يا عطف بر «ما فى السّماوات» است و مقصود فرشتگانى است كه بالاى آسمانها و زمين هستند.
وَ هُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ و آنها از عبادت خدا استنكار و استكبارى ندارند يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ اين جمله مترادف يا متداخل است، يا جملهى مستأنف جهت بيان حال فرشتگان يا تعليل عدم استكبار آنان است، و فاعل فعل لا يَسْتَكْبِرُونَ يا الْمَلائِكَةُ يا جملهى ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ مى باشد.
مقصود از خوف و ترس آن نيست كه از صفات نفس است و در هر كسى كه از نفس و صفات رهايى يافته باشد وجود ندارد، چنانچه خداى تعالى فرمود:
أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ بلكه مراد از آن نوعى رام شدن و احساس تذلل و انقباض است كه در مورد هر محاط نسبت به محيط حاصل مىشود، و از آن به اعتبار مراتب اشخاص، به عنوان حالات و صفات بر خوف، خشيت، هيبت، و سطوت تعبير مىشود.
و لذا خداى تعالى آن را با كلمهى «من فوقهم» مقيد نمود، خواه اين جمله ظرف مستقرّ و حال از «ربّهم» باشد، خواه ظرف لغو متعلّق به «يخافون»، مىترسند از نوع ترسى كه از ما فوق و بالاترينشان ناشى شده است.
وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ هر آنچه كه به آنها امر شود بجاى مىآورند، زيرا كه حال آنها مانند حال قواى نفسانى نسبت به نفس است از آن جهت كه قواى نفس در صورتى كه بر سلامت طبيعى باقى بمانند نافرمانى نفس نمىكنند بلكه مانند حال صورتهاى ذهنى نسبت به نفس است از آن جهت كه صورتهاى ذهنى وجودى جز وجود نفس ندارند.
پس حال ملايكه بلكه حال جميع موجودات از نظر تكوين مانند حال قوا و صورتهاى ذهنى است اگر چه حال انسان از جهت اختيار غير از حالت او از جهت تكوين است.
زيرا كه انسان در حالت اختيار نافرمانى مىكند و از آنچه كه بر آن امر شده ابا دارد و گمان مىكند كه وجود و فعل مستقلّى دارد.
وَ قالَ اللَّهُ لا تَتَّخِذُوا إِلهَيْنِ اثْنَيْنِ چون لفظ إِلهَيْنِ شامل جنس و عدد بود آن را با لفظ اثْنَيْنِ مورد تأكيد قرار داد تا اشعار بر اين معناى باشد كه نهى از اتّخاذ خدايان نسبت به عددست چنانچه ثنويه قايل شده اند.
و مقصود نهى از اتّخاذ جنس خدا نيست، زيرا كه اتّخاذ جنس اله با وصف وحدت مأمور به است هم چنان كه فرمود:
إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ در اين جمله جنس را اثبات نمود در حالى كه آن را با وصف وحدت مؤكّد نمود و نفرمود كه اله واحدى اتّخاذ نمايند، تا اشعار بر اين معناى باشد كه اله بودن خداى تعالى به سبب جعل و قرارداد كسى نيست تا امر اتّخاذ شود بلكه اين مطلب خودش يك امر ثابت و واقعى است اعمّ از اين كه كسى او را به خدايى اتّخاذ نمايد يا نه.
فَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ جواب شرط محذوف است، گويا كه گفته است: اگر خدا يكى است (كه هست) آن خداى واحد من هستم، پس از من بترسيد يعنى مرا خداى خود قرار داده و از من بترسيد.
وَ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ اين جمله عطف است و در معناى تعليل، وَ لَهُ الدِّينُ منظور از دين در اينجا راهى است كه سالك را به غايت و هدفش مى رساند.
واصِباً واجب و لازم، اين كلمه حال است از الدِّينُ، به اين معناى كه آن دينى كه لازم است دين تكوينى فطرى مى باشد، بر خلاف دين اختيارى كه گاهى براى شيطان است و سالك را به شيطان مى رساند.
نيز ممكن است كه لفظ واصِباً وصف مفعول مطلق باشد در حالى كه غير آن را تأكيد مى كند، يعنى دين براى او ثابت است در حالى كه او حقّ و ثابت مى باشد.
بنابراين منظور از دين راه حقّ است، و به هر تقدير مقصود اين است كه دين فطرى يا راه حقّ براى خدا است پس دين را بر حسب اختيار خود براى خدا قرار دهيد.
أَ فَغَيْرَ اللَّهِ تَتَّقُونَ اين جمله عطف بر محذوف است به اين معناى كه آيا غير خدا را به خداوندى پذيرفته و از غير خدا مى ترسيد؟
يا اين كه جواب شرط محذوف است به اين معناى كه اگر خدايان براى او به صورت وحدت و يگانگى باشد پس آيا باز از غير خدا مى ترسيد؟
بنابراين كه همزهى استفهام بعد از فا بوده و مقدّم شده است.
وَ ما بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ جمله حال است از اللّه يا از فاعل تَتَّقُونَ ثُمَّ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْئَرُونَ هرگاه ضررى متوجّه شما شود به سوى خدا تضرّع و زارى مىكنيد، يعنى آيا از غير خدا مىترسيد در حالى كه همهى نعمتها از اوست و جز او دفع ضرر نمىكند؟! ترسيدن از خدا يا ترس از منع نعمت است يا ترس از رسيدن نقمت و بدبختى؟
ثُمَّ إِذا كَشَفَ الضُّرَّ عَنْكُمْ إِذا فَرِيقٌ مِنْكُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ به جاى اين كه او را از جهت نعمت دفع ضرر تعظيم كرده و به وحدانيّت او قايل شوند بر او شرك مى آورند.
لِيَكْفُرُوا بِما آتَيْناهُمْ تا كفر بورزند به آنچه كه برايشان داديم از قبيل نعمت كشف و دفع ضرر و ساير نعمتها كه اين غايت شرك آنان مى باشد، فَتَمَتَّعُوا پس بهره و لذت ببريد، اين امر براى تهديد است.
فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ وَ يَجْعَلُونَ لِما لا يَعْلَمُونَ نَصِيباً مِمَّا رَزَقْناهُمْ عطف بر يُشْرِكُونَ و بيان شرك آوردن آنها مى باشد.
تَاللَّهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَفْتَرُونَ از اتّخاذ خدايان و تقرّب بر آنها و نيز از سهيم كردنشان بر آنچه كه روزيتان كردهايم (با اين گمان كه براى خدا قرار دادهاند) مورد مؤاخذه قرار مى گيريد.
وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ در اين جمله اشاره بر دو نوع افترا است يكى دختر دانستن فرشتگان يا نسبت تأنيث دادن بر آنها و ديگرى فرزند قرار دادن آنها بر خداى تعالى، سُبْحانَهُ خداوند از نسبت توالد منزّه است.
و اين جمله براى تعجّب است با اين وصف كه آيا براى خداوند فرزندان دختر قرار مىدهند؟! وَ لَهُمْ ما يَشْتَهُونَ براى آنها پسران؟! وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى اين جملهى حاليه است، ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ در حالى كه پوشانندهى خشم و غضب است و يا از خشم و غضب پر است صورتش به سياهى مى گرايد.
يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ از مردم فرار مىكند از بدى آنچه خبر داده شده است و با خود مىگويد كه: أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ آيا دختر را با خوارى و ذلّت نگه دارد؟! أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ يا او را زنده به گور كند تا از ذلّت و خوارى خلاصى يابد.
أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ چه بد حكم مىكنند؟! كه در روزى خدا سهم بر ديگرى قرار مىدهند و دختران را براى خدا قرار داده و ملايكه را مؤنّث به حساب مىآورند و پسران را براى خودشان! لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى اگر با اين مثل زدن و دختر فرشتگان مىخواهند حال ملايكه را بيان كنند و بگويند كه فرشتگان در نهايت نزديكى به خدا بوده و خداوند آنها را بزرگ مىشمارد نه اين كه منظور آنان توالد حقيقى باشد كه در اين صورت چرا چنين مثل بدى مىزنند؟! در حالى كه براى خداست مثل برتر و مىبايست مثل اعلى بزنند و از مثل بد بپرهيزند و يا مثل بد را براى خودشان بردارند.
يا مقصود اين است كه براى خدا مثلهاى بالاتر و بهترى وجود دارد كه مناسب است.
پس بايد مثلهايى را به ياد بياورند كه مناسب علوّ شأن الهى باشد و دلالت بر منزّه بودن از توالد بنمايد.
وَ هُوَ الْعَزِيزُ او غالب است به نحوى كه حتّى شبه احتياج هم در او راه ندارد و چيزى كه موهم احتياج است براى او مثل زده نمىشود الْحَكِيمُ او كسى است كه جز با علم بر كنه هر چيزى سخن نمىگويد.
[1] سورهى كهف آيهى 4 بگو آيا خبر دهم شما را بر زيانبارترين كردارها؟ كسانى كه در زندگى دنيا به گمراهى كوشيدند در حالى كه مىپنداشتند كردارى نيكو دارند.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج8، ص: 140