كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الانعام آیه 1-5
سورة الانعام
1- النوبة الاولى
(6/ 5- 1) قوله تعالى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان
الْحَمْدُ لِلَّهِ ستايش نيكو خداى را
الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كه او بيافريد آسمانها و زمين
وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ و تاريكى شب آفريد و روشنايى روز
ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا پس ايشان كه كافر شدند
بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ (1) آمدند و با خداى خويش انباز گفتند.
هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ او آنست كه بيافريد شما را
مِنْ طِينٍ از گل
ثُمَّ قَضى أَجَلًا آن گه درنگ را كيى ساخت
وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ و كيى است نام زد كرده بنزديك وى
ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ (2) و آن گه شما كه بيگانگانايد در شك مى پيچيد.
وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ و اوست اللَّه نام و در آسمانها است،
وَ فِي الْأَرْضِ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ و نهان شما و آشكاراى شما ميداند در زمين
وَ يَعْلَمُ ما تَكْسِبُونَ (3) و ميداند آنچه ميكنيد.
وَ ما تَأْتِيهِمْ و نمىآيد بايشان
مِنْ آيَةٍ مِنْ آياتِ رَبِّهِمْ سخنى ازسخنان خداوند ايشان
إِلَّا كانُوا عَنْها مُعْرِضِينَ (4) مگر كه از آن روى گردانيده مىباشند.
فَقَدْ كَذَّبُوا بِالْحَقِ اكنون كه دروغ زن گرفتند كار راست و سخن درست،
لَمَّا جاءَهُمْ چون بايشان آمد فَسَوْفَ يَأْتِيهِمْ آرى آيد بايشان
أَنْباءُ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (4) خبرهاى آنچه افسوس ميكنند بر آن.
النوبة الثانية
ابن عباس گفت: سورة الانعام جمله بمكه فرو آمد از آسمان مگر شش آيت:وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ تا آخر سه آيت، و قُلْ تَعالَوْا تا آخر سه آيت. اين شش آيت بمدينه فرو آمد، و باقى بيكبار اندر يك شب اندر مكه بمصطفى فرو آمد، و هفتاد هزار فريشته با وى، چنان كه دو كناره عالم فرو گرفته بودند، و زجل تسبيح و تحميد ايشان بهمه عالم رسيده، و مصطفى (ص) آن ساعت بسجود درافتاده، و ميگفت:سبحان اللَّه العظيم.
و در خبر است كه هر آن كس كه اين سورة برخواند، آن فريشتگان جمله بر وى ثنا كنند، و درود دهند، و بثواب عظيم بشارت دهند. عمر خطاب گفت: «الانعام من نواجب او نجائب القرآن».
على بن ابى طالب (ع) گفت: «سورة الانعام من قرأها فقد انتهى فى رضا ربه».
جابر بن عبد اللَّه گفت: من قرأ ثلاث آيات من اول سورة الانعام بعث اللَّه اليه اربعين الف ملك، و كتب له مثل اعمالهم الى يوم القيامة، و نزل ملك من السماء السابعة، و معه مرزبّة من حديد، كلما اراد الشيطان ان يوحى فى قلبه شيئا ضربه بها ضربة كان بينه و بينه سبعون حجابا.
فاذا كان يوم القيامة قال الرب عز و جل: عبدى! كل من ثمار جنتى، و استظل بظل عرشى، و اشرب من ماء الكوثر، و اغتسل من ماء السلسبيل، فأنا ربك و انت عبدى.
و در اين سورة چهارده آيت منسوخ است چنان كه رسيم بآن شرح دهيم، و آيات آن بعدد كوفيان صد و شصت و پنج آيت است، و سه هزار و هشتصد و پنجاه كلمه، و دوازده هزار و دويست و پنجاه و چهار حرف، و بيشترين آن حجت آوردن است بر مشركان عرب، و بر مكذبان بعث و نشور، ازين جهت بيكبار فرو آمد كه در معنى احتجاج همه يكسانست.
كعب احبار گفت: افتتاح تورات باول سورة الانعام است الى قوله: بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ، و ختم آن بآخر سورة بنى اسرائيل، و بيك روايت بآخر سورة هود. مقاتل گفت:مشركان عرب مصطفى را پرسيدند كه: من ربك؟ گفت: «الاحد الصمد الذى خلق السماوات و الارض».
مشركان او را دروغ زن گرفتند بآنچه رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد، و خود را بدان بستود، و صنع خود بر وجود دليل آورد.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ آفرينش آسمان و زمين و شب و روز دليل كرد و بر ايشان حجت آورد كه از مخلوقات ازين عظيمتر هيچ چيز نيست. و آن گه آسمان فرا پيش داشت بذكر، از بهر آنكه آسمان شريفتر است از زمين و عالىتر، و نيز آسمان پيش از زمين آفريده، و سماوات بجمع گفت از بهر آنكه هفت آسماناند، و زمين بواحد گفت، كه همه متصل يكديگرند، و بقولى خود يك زمين است، آسمانى بدان عظيمى بى عمادى بر هواى لطيف بداشته، و زمين خاكى بر سر آبى بداشته، و آرام گرفته، و شب و روز بر پى يكديگر داشته، و آن را قوام خلق ساخته، آسمانها را بدو روز بيافريد، چنان كه گفت: «فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ».ميگويند روز يكشنبه بود و دوشنبه.
و زمين بدو روز بيافريد، چنان كه گفت: «خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ»، و ميگويند روز سه شنبه بود و چهارشنبه، آسمانها از دود آفريده، و زمين از كف دريا، و ذلك فيما روى عن ابن عباس قال: ان اللَّه عز و جل خلق اول ما خلق نورا، ثم خلق ظلمة، ثم اراد أن يخلق الماء، فخلق من النور جوهرة، و هى ياقوتة خضراء، ثم دعا بها، فلما ان سمعت كلام الرب تعالى ذابت فرقا منه، حتى صارت ماء، و هي ترعد من مخافته، فهو كذلك يضطرب و يرتعد راكدا او جاريا الى يوم القيامة، ثم قال: ان اللَّه عز و جل خلق الريح فوضع الماء على متن الريح، ثم خلق العرش فوضعه على الماء، فذلك قوله: «وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ»، ثم اظهر النار من الماء، حتى غلى الماء، و ارتفع دخانه، و علاه الزبد، و السماء من الدخان، فذلك قوله: «ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ».
وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ– جعل اينجا بمعنى خلق است، نظيره: «وَ جَعَلْنا فِي قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً»، و له نظائر كثيرة فى القرآن و غيره، و در قرآن جعل بيايد بمعنى قول و تسميت و صفت، نه بمعنى خلق، چنان كه گفت: «إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا» يعنى انا قلناه و سميناه، نظيرش آنست كه گفت: «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ»، «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ»، «وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً».
معلوم است كه ايشان نيافريدند بلكه نام نهادند، و صفت كردند، و همچنين عرب گويند:جعلت الزانى فاسقا، اى سميته بذلك، و حكمت عليه و وصفته به. و در جمله بدانكه «جعل» چون بيك مفعول تعدى كند بمعنى خلق باشد، و چون بدو مفعول تعدى كند بمعنى تسميت و صفت باشد، يا بمعنى انزال، چنان كه گفت: «وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِيًّا يعنى لو انزلناه بلغة العجم. و اين مسأله را شرحى است در اثبات كلام بارى جل جلاله و رد بر معتزله، و در جاى ديگر ازين روشنتر گوئيم ان شاء اللَّه.
وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ واقدى گفت: هر جا كه ظلمات و نور گفت در قرآن، آن كفر و ايمان است، مگر درين آيت كه ظلمات اينجا تاريكى شب است، و نور روشنايى روز. فرا پيش داشتن ظلمات بر نور دليل است كه نخست شب آفريد، و پس روز، و يدل عليه قوله: وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ، و كذلك قوله: وَ أَغْطَشَ لَيْلَها وَ أَخْرَجَ ضُحاها. قومى گفتند: نخست روز آفريد، و پس شب، بدليل قوله: وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى. قتاده گفت: ظلمات و نور اينجا بهشت است و دوزخ.
حسن گفت: كفر است و ايمان، و در جمله گفتهاند كه: ظلمات اسمى جامع است عين ظلمت را و هر چه بدان ماند از كفر و نفاق و حجتهاى باطل، و نور اسمى است جامع عين نور را و هر چه بدان ماند از ايمان و تصديق و كلمه حق و حجتهاى روشن درست.
ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا– اى بعد هذا البيان، بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ اى يجعلون له عديلا، فيعبدون الحجارة الموات، و هم مقرون بأن اللَّه خالق ما وصف. عدل همتا كردن بود چيزى با چيزى كه اين عدل آن كنى و آن عدل اين، و در خبر است: «كذب العادلون باللّه». نضر شميل گفت: بربهم اين با بمعنى عن است، و يعدلون از عدول است برگشتن، اى يميلون و ينحرفون عن الحق. معنى جمله آيت آنست كه رب العالمين خبر داد و بيان كرد كه آفريدگار آسمان و زمين و شب و روز و نور و ظلمت كه در آن راحت و منافع خلق است منم، و آن گه اين كافران مىآيند و بتان را كه در توان ايشان اين صنع نيست، ما را همتا مى سازند، و با ما برابر ميكنند، و درين سخن تعجب مؤمنان است بآنچه كافران كردند، يعنى كه اى مؤمنان شگفت داريد آنچه ايشان كردند كه با ما ديگرى انباز گفتند، و خالق و صانع مائيم. و آن گه الحمد للَّه در پيش آيت نهاد، يعنى كه شما شكر كنيد، و آزادى كنيد، و نعمت بر خود بشناسيد، و آنچه كافران كردند مكنيد.
هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ– هر چند كه اين خطاب با فرزندان آدم كرد، اما مراد بآن آفرينش آدم است كه وى را از گل آفريد، و فرزندان را از آب مهين، چنان كه گفت: «أَ لَمْ نَخْلُقْكُمْ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ»؟ ابن عباس گفت: خلق اللَّه آدم من اديم الارض بعد العصر يوم الجمعة فسماه آدم، ثم عهد اليه فنسى، فسماه الانسان، فو اللَّه ما غابت الشمس حتى اهبط الى الارض. آدم را از اديم زمين آفريد كه در آن زمين هم شور بود و هم خوش، هر كه را از شور آفريد بدبخت آيد، و اگر چه فرزند پيغامبر بود، و هر كه را از خوش آفريد نيك بخت آيد، و اگر چه فرزند كافر بود.
وروى ابو هريرة عن النبى (ص)، قال: «ان اللَّه خلق آدم من تراب و جعله طينا، ثم تركه حتى كان حمأ مسنونا، ثم خلقه و صوره، ثم تركه حتى اذا كان صلصالا كالفخار، مر به ابليس، فقال: خلقت لامر عظيم، ثم نفخ اللَّه فيه روحه».
و روا باشد كه «خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ» بر عموم رانند، و وجهه ما قيل ان اللَّه تعالى اذاب الطين، و حوله نطفة، و اودعه الاصلاب، فيكون كل من خلق من نطفة مخلوقا من طين. ثُمَّ قَضى أَجَلًا– اين اجل مدت حيات فرزند آدم است آن روز كه ميرد.
وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ– اين ديگر اجل مدت درنگ وى است در خاك تا روز قيامت، و گفتهاند: اجل اول مدت بقاء عالم است يعنى كه اللَّه داند كه اين گيتى چند ماند، و اجل ديگر وقتى است نامزد كرده بنزديك اللَّه در غيب علم وى، كه اين گيتى كى بسر آيد؟
و قيامت كى خواهد بود؟ و قيل: قضى اجلا، هو النوم، و اجل مسمى عنده الموت.
و بدانكه قضا بر ده وجه آيد: يكى بمعنى وصيت، و ذلك فى قوله تعالى:وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ. همانست كه در سورة القصص گفت: إِذْ قَضَيْنا إِلى مُوسَى الْأَمْرَ يعنى عهدنا اليه و وصيناه بالرساله الى فرعون و قومه.
وجه دوم بمعنى اخبار است، چنان كه گفت: «وَ قَضَيْنا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ» اى اخبرنا بنى اسرائيل فى التوراة، همانست كه در سورة الحجر گفت: وَ قَضَيْنا إِلَيْهِ ذلِكَ الْأَمْرَ اى اخبرنا لوطا ان دابر هؤلاء مقطوع مصبحين
وجه سوم بمعنى فراغ است، چنان كه گفت: «فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ»، «فَإِذا قَضَيْتُمُ الصَّلاةَ»، «فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ».
وجه چهارم بمعنى فعل است، چنان كه گفت: «فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ»، اى افعل ما انت فاعل، «إِنَّما تَقْضِي هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا» اى انما تفعل في هذه الحياة الدنيا. همانست كه در سورة الانفال گفت: لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا. و در آل عمران و در سورة مريم گفت: إِذا قَضى أَمْراً اى اذا فعل امرا كان فى حكمه ان يفعله، فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ.
پنجم بمعنى انزالست، چنان كه گفت: يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ اى لينزل علينا ربك الموت. همانست كه در سورة الملائكة گفت: لا يُقْضى عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُوا اى لا ينزل عليهم الموت.
ششم بمعنى وجوب است چنان كه در سورة هود گفت: وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِ اى وجب العذاب فوقع بقوم نوح، و در سورة مريم گفت.إِذْ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ. جاى ديگر گفت: «وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ» اى وجب العذاب و نزل، و لهذا نظائر.
هفتم قضى بمعنى كتب است، چنان كه در سورة مريم گفت: وَ كانَ أَمْراً مَقْضِيًّا اى كان عيسى امرا من اللَّه مكتوبا فى اللوح المحفوظ انه يكون.
هشتم بمعنى اتمام است، چنان كه گفت: أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ اى اتممت.همانست كه در سورة طه گفت: مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى إِلَيْكَ وَحْيُهُ، و در سورة الاحزاب گفت:فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ اى اتمّ اجله، و در سورة الانعام گفت: ثُمَّ قَضى أَجَلًا اى اتمّه، جاى ديگر گفت: ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ لِيُقْضى أَجَلٌ مُسَمًّى اى يتم.
نهم بمعنى فصل است، چنان كه در سورة الزمر گفت: وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِ اى فصل، و در سورة الانعام گفت: لَقُضِيَ الْأَمْرُ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ اى فصل.
وجه دهم بمعنى خلق است، و ذلك فى قوله تعالى: فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ اى خلقهن.وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ– قومى گفتند درين سخن حذف و اختصار است يعنى:ثم قضى اجلا، و علم اجل الآخرة مسمى عنده لا يعلمه غيره. ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ نظمه كنظم قوله: ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ.
معنى مرية شك است و جحد، كفار مكه را مى- گويد: ثم انتم تشكون فى البعث و النشور، حجت آنست كه بر ايشان مىآرد، ميگويد:بعد ازين بيان چونست كه بشك مىافتند ببعث و نشور! آن كس كه در اول آفريد قادر است كه ديگر باره باز آفريند، قال عطا فى هذه الاية: لكل امرئ اجل مسمى من مولده الى موته، و من موته الى بعثه، فاذا كان الرجل تقيا صالحا بارا و اصلا الرحمة زاد اللَّه فى اجل الحياة، و نقص من اجل الممات الى المبعث، و اذا كان غير صالح نقص من اجل الحياة، و زاد فى اجل البعث، و ذلك قوله: و ما معمر من معمر و لا ينقص من عمره الا فى كتاب يعنى فى اللوح المحفوظ، و به قال النبى (ص): «صلة الرحم تزيد فى العمر».
وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ– اين فى بمعنى على است كه وقف كنى، معنى آنست كه بر زبر آسمانها است، آن گه گفت: وَ فِي الْأَرْضِ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ– اينجا مقدم مؤخر است اى: و يعلم سركم و جهركم فى الارض. ابو بكر نقاش صاحب شفاء الصدور در تفسير خويش آورده كه: روا باشد كه گويند هو اللَّه فى السماء، و سخن بريده گردانند، و نه روا باشد كه گويند هو فى الارض، و سخن بريده كنند، بلكه ناچار آن را پيوندى بايد، تا معنى ظاهر گردد، از بهر آنكه آسمان را خصوصيتى است كه زمين را نيست، و خصوصيت آنست كه اللَّه گفت جل جلاله: أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّماءِ، و زمين را اين خصوصيت نيست، اين چنانست كه گويى: الملائكة عند اللَّه، و سخن بريده گردانى، اين جائز باشد، كه اللَّه ميگويد جل جلاله: إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ، و اگر گويى: نحن عند اللَّه، و سخن بريده كنى، جائز نباشد تا پيوندى در آن نيارى گويى نحن عند اللَّه موجودين، نحن عند اللَّه معلومين، كه آن تخصيص كه فريشتگان راست در معنى عنديت، اينجا نيست.
از اينجا معلوم گشت كه وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ وقف نيكوست، پس در پيوندى، گويى:وَ فِي الْأَرْضِ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ.
اگر كسى گويد: وى در زمين است چنان كه در آسمان، كه آسمان هم بر زمين است و در آن پيوسته. جواب آنست كه آسمان بر زمين نيست كه ميگويد جل جلاله:وَ يُمْسِكُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ، فنفى ان تكون على الارض.
جاى ديگر گفت: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما خبر داد كه ميان آسمان و زمين چيزى است، و اين دليل است كه آسمان نه بر زمين است و نه در آن پيوسته. مقاتل گفت: يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ اى سر اعمالكم و جهرها، وَ يَعْلَمُ ما تَكْسِبُونَ اى تعلمون من الخير و الشر.
حقيقت كسب فعلى است كه در آن جلب نفع باشد يا دفع ضر، از اينجاست كه صفت كسب خلق را گويند، و خالق را نگويند، و نه روا باشد كه گويند او را جل جلاله.
وَ ما تَأْتِيهِمْ مِنْ آيَةٍ مِنْ آياتِ رَبِّهِمْ– من آية، اين من استغراق جنس است كه در موضع نفى افتد، من آيات ربهم، اين يكى من تبعيض است. ميگويد: هيچ آيتى و نشانى باين كافران مكه نيايد، يعنى آن نشانها كه دلالت مىكند بر وحدانيت و فردانيت اللَّه، از آفرينش آسمان و زمين و شب و روز و آفرينش آدم از گل و فرزندان از آب. و قيل الاية هاهنا المعجزة، و قيل القرآن. إِلَّا كانُوا عَنْها مُعْرِضِينَ– مگر كه از آن مىبرگردند، و در آن تفكر نمى كنند.
فَقَدْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ– حق اينجا قرآن است و پيغامبر و اسلام، و ما رأوا من انشقاق القمر بمكة، فانفلق فلقتين فذهبت فلقة و بقيت فلقة، فزعم عبد اللَّه بن مسعود انه رأى جراء الجبل من بين فلقتى القمر حين انفلق. رب العالمين گفت: فَسَوْفَ يَأْتِيهِمْ أَنْباءُ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ– انباء آنست كه كسى كسى را گويد كه بخبر كنم ترا.
لفظى است از لفظهاى تهديد، و فى الخبر: «يا ابن آدم عند الموت يأتيك الخبر». فَسَوْفَ يَأْتِيهِمْ– بو جهل را ميگويد و وليد را و اميه خلف را، كه تكذيب و استهزا مىكردند، رب العالمين گفت: آرى بايشان رسد جزاء آن استهزا و آن تكذيب، و آن آن بود كه روز بدر ايشان را همه در چاه بدر كشتند، و مسلمانان از اذى ايشان بازرستند.
و بدان كه حق اندر قرآن بر چند معنى است: نامى است از نامهاى خداوند جل جلاله، و ذلك فى قوله تعالى: فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُ، ميگويد: بزرگست و بزرگوار خداوند و پادشاه، براستى خدا، و بخدايى سزا، و بقدر خود بجا. جاى ديگر گفت:وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ، ميگويد: مؤمنان دانند كه اللَّه خداست براستى، پيداست خود را بدرستى، پيداست خرد را بهستى، پيداست دلها را بدوستى. و گفتهاند:حق در وصف او جل جلاله بمعنى موجود است، اى هو الموجود الكائن الذى ليس بمعدوم و لا منتف. و در خبر مىآيد كه: «السحر حق، و العين حق»، اى كائن موجود، و كذلك يقال: «الجنة حق، و النار حق، و الساعة حق، و العين حق، و البعث حق، و الصراط حق»، اى موجود، و روا باشد كه حق در وصف اللَّه بمعنى ذى الحق باشد، چنان كه گويند:رجل عدل و رضا، اى ذو عدل و ذو رضا.
و در قرآن حق است بمعنى صدق، و ذلك فى قوله:فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌ، و قال تعالى: وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُ، و قال: وَ يَسْتَنْبِئُونَكَ أَ حَقٌّ هُوَ قُلْ إِي وَ رَبِّي إِنَّهُ لَحَقٌ اى صدق. و حق است بمعنى وجوب، چنان كه گفت: وَ كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ، و تقول العرب: حق عليك كذا، اى واجب، و در جمله هر چه فعل آن نيكو بود، و اعتقاد آن درست، و گفتن آن روا، آن را حق گويند، يقال: هذا فعل حق، و هذا القول حق، و هذا الاعتقاد حق. و عكس اين باطل گويند، و باطل بمعنى معدوم است، و بر زبان اهل اشارت هر چه عقائد است و معارف، آن را حق گويند، و هر چه معاملات است و منازلات، آن را حقيقت گويند، و اين اصطلاح از خبر حارثه برگرفتند، كه رسول خدا (ص) مرو را گفت:لكل حق حقيقة، فما حقيقة ايمانك»؟
قال: اسهرت ليلى و اظمأت نهارى، فأشار بالحقيقة الى المعاملات من سهر الليل و ظمأ النهار.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ– اسم مليك لا يستظهر بجيش و عدد، اسم عزيز لا يتعزز بقوم و عدد، اسم عظيم لا يحصره زمان و لا امد، و لا يدركه غاية و مرد، تعالى عن المثل و الند، و الشبه و الولد، و هو الواحد الاحد، القيوم الصمد، لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ. نام خداونديست باقى و پاينده بىامد، غالب و تاونده بىيار و بىمدد، در ذات احد است بى عدد، در صفات قيوم و صمد، بى شريك و بىنظير، بىمشير و بىولد، نه فضل او را حد، نه حكم او را رد، لم يلد و لم يولد، از ازل تا ابد.
خدايى عظيم، جبارى كريم، ماجدى نامدار قديم، صاحب هر غريب، مونس هر وحيد، مايه هر درويش، پناه هر دل ريش. كردش همه پاك، و گفتنش همه راست، علمش بى نهايت، و رحمت بيكران، زيبا صنع و شيرين ساخت، نعمت بخش و نوبت ساز، و مهربان نهانست، نهان از دريافت چون، و از قياس وهمها بيرون، و پاك از گمان و پندار و ايدون، برتر از هر چه خرد نشان داد، دور از هر چه پنداشت بدان افتاد، پاك از هر اساس كه تفكر و بحث نهاد، تفكر و بحث بعلم و عقل خود در ذات و صفات وى حرام، تصديق ظاهر و قبول منقول و تسليم معانى در دين ما را تمام، اين خود زبان علم است باشارت شريعت، مزدوران را مايه، و بهشتجويان را سرمايه.
باز عارفان و خدا شناسان را زبانى ديگر است، و رمزى ديگر. زبانشان زبان كشف، و رمزشان رمز محبت. باشارت حقيقت زبان علم بروايت است و زبان كشف بعنايت. روايتى بر سر عالم رايت است، و عنايتى در دو گيتى آيت. روايتى مزدور است و طالب حور، عنايتى در بحر عيان غرقه نور.
پير طريقت گفت رضوان خدا برو باد: «ار مزدور را بهشت باقى حظ است، عارف از دوست در آرزوى يك لحظ است. ار مزدور در بند زيان و سود است، عارف سوخته بآتش بى دود است. ار مزدور از بيم دوزخ در گداز است، سر عارف سر تا سر همه ناز است»:
| چندان ناز است ز عشق تو در سر من | تا در غلطم كه عاشقى تو بر من |
| يا خيمه زند وصال تو بر در من | يا در سر كار تو شود اين سر من |
«بسم اللَّه» عموم خلق راست، باللّه خاصگيان درگاه راست، اللَّه صديقيان و خلوتيان راست. گوينده «بسم اللَّه» فعل خود ديد، و سبب ديد، و مسبب ديد. گوينده باللّه سبب ديد، و مسبب ديد، و فعل خود نديد. گوينده اللَّه نه فعل خود ديد، و نه سبب ديد، كه همه مسبب ديد، قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ اشارت بآنست، و خدا جويان را نشانست، يك نفس با دوست به از ملك جاودانست، يك طرفة العين انس با دوست خوشتر از جانست، عزيز آن رهى كه سزاى آنست، هم راحت جان، و هم عيش جان، و هم درد جانست:
| هم در دل منى و هم راحت جان | هم فتنه برانگيزى و هم فتنه نشان. |
قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ– ميگويد: بنده من! همه مهر من بين، همه داشت من بين، بفعل خود منت بر ما منه، توفيق ما بين، بياد خود پس مناز، تلقين ما بين از نشان خود گريز، يكبارگى مهر ما بين. و زبان حال بنده جواب ميدهد: خداوندا! از علم چراغى ده، وز معرفتم داغى نه، تا همه ترا بينم، همه ترا دانم. خداوندا! وا درگاه آمدم بندهوار، خواهى عزيز دار خواهى خوار، آرنده شادى و آراينده اسرار! اى رباينده پركندگى، و دارنده انوار! چشمى كه ترا نه بيند سياه است، دلى كه ترا نشناسد مردار:
| چشمى كه ترا ديد شد از درد معافى | جانى كه ترا يافت شد از مرگ مسلم. |
قوله: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ– بدأ سبحانه بالثناء على نفسه، فحمد نفسه بثنائه الازلى، و أخبر عن سنائه الصمدى و علائه الاحدى. ستايش خداوند عظيم، كردگار حكيم، باقى ببقاء خويش، متعالى بصفات خويش، متكبر بكبرياء خويش، باعلاء ديمومى و سناء قيومى، وجود احدى و كون صمدى، وجه ذو الجلال و قدرت بر كمال، سبحانه، هو اللَّه الواحد القهار، و العزيز الجبار، و الكبير المتعال.
يكى از بزرگان دين و ائمه طريقت گفته: من ذا الذى يستحق الحمد الا من يقدر على خلق السماوات و الارض، و جعل الظلمات و النور؟ كرا رسد و كرا سزد كه وى را بپاكى بستايند، و ببزرگوارى نام برند، مگر او كه آفريدگار آسمان و زمين است، و آفريدگار روز و شب، و آسمان چو سقفى راست كرده، و زمين چون مهدى آراسته، و روز معاش ترا پرداخته، و شب آرامگاه تو ساخته. گفتهاند كه: آسمان اشارتست بآسمان معرفت، و آن دلهاى عارفان است، و زمين اشارتست بزمين خدمت، و آن نفسهاى عابدان است، و چنان كه آسمان صورت باختران نگاشته، و بشمس و قمر آراسته، و نظارهگاه زمينيان كرده، آسمان معرفت را بآفتاب علم و قمر توحيد و نجوم خواطر آراسته، و آن گه نظارهگاه آسمانيان كرده. هر گه كه شياطين قصد استراق سمع كنند، از آسمان عزت برجم نجم ايشان را مقهور كنند. اينست كه رب العزة گفت: وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ.
همچنين هر گه كه شيطان قصد وسوسه كند، بدل بنده مؤمن برقى جهد از آسمان معرفت، كه شيطان از آن بسوزد. اينست كه گفت رب العزة: إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ.
و چنان كه در بسيط زمين هفت درياست كه در آن منافع و معاش خلق است، درزمين خدمت نيز هفت درياست، كه در آن سعادت و نجات بنده است. بو طالب مكى صاحب قوت القلوب بجمله آن اشارت كرده و گفته: مناهج السالكين سبعة ابحر: سكر وجد و برق كشف و حيرة شهود و نور قرب و ولاية وجود و بهاء جمع و حقيقة افراد. گفت اين هفت دريااند بر سر كوى توحيد نهاده، چنان كه در حق مترسمان هفت دركه دوزخ بر راه بهشت نهاده، و تا مترسمان و عوام خلق برين هفت دركه گذر نكنند ببهشت نرسند، همچنين سالكان راه توحيد تا برين هفت دريا گذر نكنند، بحقيقت توحيد نرسند.
وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ– هر جا كه جهل است همه ظلمت است، و هر جا كه علم است همه نور است، و آنجا كه علم و عمل است نور على نور است. بنده تا در تدبير كار خويش است در ظلمت جهل است، و در غشاوة غفلت، و تا در تفويض است در ضياء معرفت است و نور هدايت. در آثار بيارند كه يا ابن آدم! دو كار عظيم ترا در پيش است:يكى امر و نهى بكار داشتن، اين بر تو نهاديم، آن را ملازم باش. ديگر تدبير مصالح خويش، آن در خود پذيرفتيم، و از تو برداشتيم، دل و از آن مپرداز، «ادبر عبادى بعلمى انى بعبادى خبير بصير».
هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ– آدم دو چيز بود طينت و روحانيت. طينت وى خلقى بود، و روحانيت وى امرى بود. خلقى آن بود كه: خمر طينة آدم بيده، امرى آن بود كه: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي». «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ» از جمال امرى بود، و عَصى آدَمُ از آلايش خلقى بود. در آدم هم گلزار بود و هم گلزار، و گل محل گل بود، لكن با هر گلى خارى بود، گلى چون ابراهيم خليل (ع)، و خارى چون نمرود طاغى، گلى چون موسى عمران، خارى چون فرعون و هامان، گلى چون عيسى پاك، خارى چون آن جهودان ناپاك، گلى چون محمد عربى (ص)، خارى چون بو جهل شقى. كه داند سر فطرت آدم؟ كه شناسد دولت و رتبت آدم؟ عقاب هيچ خاطر بر شاخ درخت دولت آدم نه نشست، ديده هيچ بصيرت جمال خورشيد صفوت آدم درنيافت. چون در فراديس اعلى آرام گرفت، و راست بنشست، گمان برد كه تا ابد او را همان پرده سلامت مىبايد زدن. از جناب جبروت، و درگاه عزت خطاب آمد كه: أَ وَ مَنْ يُنَشَّؤُا فِي الْحِلْيَةِ؟ يا آدم ما ميخواهيم كه از تو مردى سازيم، تو چون عروسان برنگ و بوى قناعت كردى:
| چون زنان تا كى نشينى بر اميد رنگ و بوى | همت اندر راه بند و گام زن مردانه وار. |
يا آدم! دست از گردن حوا بيرون كن، كه ترا دست در گردن نهنگ عشق مىبايد كرد، و با شير شريعت هم كاسگى مىبايد كرد. از سر صفات هستى برخيز، كه ترا بقدم رياضت بپا فزار ملامت بآفاق فقر سفر مىبايد كرد. رو در آن خاك دان بنشين، بنانى و خلقانى و ويرانى قناعت كن تا مردى شوى:
| جان فشان و راه كوب و راد زى و مرد باش | تا شوى باقى چو دامن بر فشانى زين دمن. |
يا آدم! نگر تا خود بين نباشى، و دست از خود بيفشانى، كه آن فريشتگان كه بر پرده وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ نواى «سبوح قدوس» زدند خود بين بودند، ديده در جمال خود داشتند، لا جرم باطن ايشان از بهر شرف تو از عشق تهى كرديم. ترا از قعر درياى قدرت از بهر آن بركشيديم، تا بر پرده عصيان خويش نواى رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا زنى:
| دور باش از صحبت خود پرور عادت پرست | بوسه بر خاك كف پاى ز خود بيزار زن. |
وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ– بذات در آسمان مىگوى، بعلم هر جاى، بصحبت در جان، بقرب در نفس، نفس درو متلاشى، و او بجاى جان درو متلاشى. در وجود آنجا كه يابند، در عرفان آنجا كه شناسند. نه خبر حقيقت تباه كند، نه حقيقت خبر باطل كند.
اسْتَوى ميگوى كه بر عرش است باستوا، وَ هُوَ مَعَكُمْ ميخوان كه با تو است هر جا كه باشى. نه جاى گير است بحاجت، جاى نمايست برحمت، عرش خداجويان را ساخته نه خداشناسان را، خدا شناس اگر بى او يك نفس زند زنار در بندد. اى در دو گيتى فخر زبان من! و فردا در ديدار عيش جان من! اى شغل دو جهان من! واساز با خود شغلشان من. نه نثار يافت ترا جان است، نه شناخت منت ترا زبان است. بيننده تو در ديدار نهان است، و جوينده تو نه بزمين نه بآسمان است.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد سوم