ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سوره الاعراف 49 تا 59
[سوره الأعراف (7): آيات 49 تا 53]
أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللَّهُ بِرَحْمَةٍ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ (49)
وَ نادى أَصْحابُ النَّارِ أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ أَفِيضُوا عَلَيْنا مِنَ الْماءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ قالُوا إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَهُما عَلَى الْكافِرِينَ (50)
الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا وَ ما كانُوا بِآياتِنا يَجْحَدُونَ (51)
وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِكِتابٍ فَصَّلْناهُ عَلى عِلْمٍ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (52)
هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعاءَ فَيَشْفَعُوا لَنا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ (53)
ترجمه:
آيا مقام آن گروه از مؤمنان را كه سوگند ياد مىكرديد كه خدا آنان را مشمول عنايت و رحمت خود نمىگرداند، مىبينيد؟ به همانها امروز خطاب شود كه بى هيچ خوف و انديشه و بى هيچ گونه حزن و اندوه در بهشت داخل شويد 49
و اهل دوزخ، بهشتيان را آواز كنند كه ما را از آبهاى گوارا و از نعمتهاى بهشتىكه خدا روزى شما كرده است بهرهمند سازيد. آنها پاسخ دهند كه خدا اين آب و طعام را بر كافران حرام كرده است. 50
آنان كه دين خدا را به افسوس و بازيچه گرفته، متاع حيات دنيا آنها را فريفت و غافل كرد، امروز هم ما آنها را به رحمت در نظر نمىآوريم چنانكه آنان ديدار اين چنين روزى را به خاطر نمىآوردند. و آيات ما را، راجع به قيامت انكار كردند. 51
و ما بر آن مردمان كتابى فرستاديم كه در آن هر چيز را بر اساس دانش براى هدايت آن گروه كه ايمان مىآوردند تفصيل داديم، 52
كافران كه به آيات خدا و قيامت ايمان نمىآوردند در انتظار چيستند؟مگر آنكه تأويل آيات و مال احوال آنها (هنگام مرگ و ظهور در قيامت) به آنان برسد. و آن روز كه تأويل آيات و عاقبت كار را مشاهده كنند، با پشيمانى خواهند گفت: افسوس كه رسولان خدا با روشنترين برهان، حقّ را براى ما بيان كردند (كاش مخالفت نمىكرديم) يا امروز كسى به شفاعت ما بر مىخاست و بار ديگر به دنيا بر مىگشتيم كه غير از اين اعمال زشت به اعمال صالحى مىپرداختيم در آن هنگام كافران خود را سخت در زيان مىبينند و امور مربوط به آخرت را كه در دنيا دروغ مىانگاشتند همه درست و ارزشهاى راستنماى دنيا را نابود شده مىنگرند. 53
تفسير
أَ هؤُلاءِ اشاره به ياران آنان است كه در اعراف با آنها هستند و آرزوى داخل شدن در بهشت را دارند امّا چون گناهان آنان با كردار نيكشان آميخته شده است، هنوز وارد بهشت نشده اند.
الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ آنانى كه در دنيا درباره شان سوگند ياد مىكرديد.
لا يَنالُهُمُ اللَّهُ بِرَحْمَةٍ كه به آنها رحمت خدا نمىرسد، اين سخن را از باب سرزنش و شماتت گفتند، سپس خطاب را از اصحاب آتش به اصحاب خودشان كه در اعراف با آنها بودند برمىگرداندند و براى آنكه حسرت دوزخيان را زياد كنند به اصحاب خود گفتند:
ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ وارد بهشت شويد كه هيچ خوفى بر شما نيست و محزون نخواهيد شد.
و با آنچه كه ذكر كرديم جمع بين جميع آنچه كه در اخبار در بيان اعراف، اصحاب اعراف و كيفيت وقوف آنان بر اعراف وارد شده است با كثرت اختلاف بين آن اخبار ممكن مىشود.
وَ نادى أَصْحابُ النَّارِ أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ أَفِيضُوا عَلَيْنا مِنَ الْماءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ و اهل آتش بهشتيان را ندا كنند كه از آبهاى گوارا و آنچه خداوند به شما روزى داده است ما را بهرهمند سازيد.
ندا كردن بدان جهت است كه بين آن دو دسته جايى است كه مانع رسيدن به همديگرند، نه مانع از ديدن همديگر، تا وقتى كه خدا بخواهد.
قالُوا إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَهُما عَلَى الْكافِرِينَ بهشتيان گفتند:
خداوند آن دو (آب و خوراك) را به كافرين حرام كرده است، كافران يعنى كسانى كه آن جهت قلبشان را كه راه به سوى خدا دارد، پوشيده اند.
الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ آنهايى كه دين را از صاحب دين گرفته اند يعنى اسلامى كه از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با بيعت و ميثاق گرفته اند، يا آنها كه صورت اسلام را به خود بسته و آن را به خود نسبت داده اند ولى بدون اين كه از صاحب آن گرفته باشند، و بدون اين كه بر شرايع آن آگاهى داشته باشند.
از روى سر گرمى و بازى يعنى بدون اين كه غايتى داشته باشند يا اين كه هدف نفسانى و خيالى دارند كه مربوط به دنياشان مىباشد.
زيرا كه آنها، راه را به سوى خدا بستند، و استعداد اين كه به واسطه اسلام به سوى راه كشانده شوند باطل ساختند، پس براى اسلامشان يا نسبت دادن خودشان به اسلام غايتى وجود ندارد جز غاياتى راجع به امور دنيائيشان كه تصوّر كرده اند.
لذا خداى تعالى فرمود:
لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا زندگى دنيوى آنها را فريب داد، زيرا دينشان نتيجه لهو و لعب است.
فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ يعنى به آنها التفات و توجّه نمىكنيم، و اين گفتار طبق طريقه مخاطبات و محاورات آنان است چون مىگويند فلانى ما را فراموش كرد، منظورشان اين است كه التفات و توجّه به سوى ما ندارد و ما را با هديّه و عطيّه اى يادآورى نمىكند.
كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا وَ ما كانُوا بِآياتِنا يَجْحَدُونَ آنچه را كه بوده اند فراموش كردند. بدانسان كه آنها ديدار چنين روزى را از ياد بردند و آيات ما را دروغ انگاشتند.
وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِكِتابٍ در حالى كه كتاب نبوّت بر آنها آورديم.
فَصَّلْناهُ عَلى عِلْمٍ و آن را بر اساس علم براى هدايت آنان تفصيل داديم اين عبارت متعلق به (جئنا) يا به (فصّلناه) يا به هر دو است بنابراين كه (جئنا) را به مثل معنى وارد كردن (مجىء) و (فصّلنا) را به معنى و تفصيل بگيريم، يعنى وارد كرديم ما او را بر علمشان به حقيقت كتاب يا رسول، يا اين كه حال است از فاعل (جئنا) يا (فصّلنا) يا از مفعول (جئناهم يا از (كتاب).
هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ يعنى گروهى كه با ايمان عامّ ايمان آوردند، چون توجّه به وجهه قلب داشته و آماده قبول ولايت تكليفى شده اند، يا به سبب ايمان خاصّ مؤمن شده اند زيرا كه آنها بر طريق هستند، و كتاب نبوّت كه كتاب تدوينى صورت آن است راهشان را روشن كرده، و در نتيجه به سير خود سرعت مى بخشند.
ممكن است مقصود از (كتاب فصّلنا) مكتوب واجب بزرگى باشد كه عبارت از ولايت است كه آن غايت نبوّت است.
زيرا كه جميع نبوّتها و كتب تدوينى براى آگاه كردن خلق بر ولايت است و آماده كردن مردم براى قبول ولايت است، لذا آن را مفرد نكره آورد تا اشاره به عظمت و بزرگى آن بكند.
هَلْ يَنْظُرُونَ يعنى منتظر نمىشوند.
إِلَّا تَأْوِيلَهُ آنچه كه كتاب به آن بر مىگردد، يا اينكه مقصود تأويل ما و باز گشت دادن ما آن كتاب را به حقّش مىباشد كه همان مقام ولايت است و ولايت روح و اصل و مرجع كتاب است.
يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ ضمير مفعول به (دينهم) يا به (لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا) يا به (بِكِتابٍ فَصَّلْناهُ) يا به (تأويله) بر مىگردد، و مآل همه اينها يكى است و معنى آن اين است كسانى كه حقيقت دين يا كتاب را فراموش كردند يا آن را عالما عامدا با شعور و آگاهى ترك كردند.
زيرا كه نسيان گاهى به معناى ترك استعمال مىشود يا كسانى كه از حقيقت دين بعد از شعور و ياد آورى آن غفلت كردند يا اينكه احساس نكردند و يادآور نشدند، چون حقيقت دين براى آنها معلوم و مشهود بود، و بعد از تنزّل انسان به اين بيان فراموش گشت، و جميع شرايع و عبادات و رياضات براى اين است كه آنچه را كه از حقيقت دين فراموش كرده اند يادآور شوند، و آنان جهت اغراض دنيوى صورت دين را بر گرفتند.
مِنْ قَبْلُ يعنى قبل از آوردن تأويل از باب حسرت و اقرار به حقيقت آن.
قَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِ يعنى فرستادگان پروردگار ما حقّ را آوردند، يا ولايت را كه آن حقّ است، يا رسالت حقّ را آوردند درحالىكه ما از آن اعراض نموديم و بر نفسهاى خود ظلم كرديم.
فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعاءَ آيا امروز براى ما شفيعانى هستند؟
فَيَشْفَعُوا لَنا تا براى ما نزد ربّ الولايه (پروردگار ولائى) شفاعت كنند، كه او ولىّ امر ماست، يا نزد ربّ الارباب شفاعت كنند.
أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بدين گونه كه دينشان را كه بزرگترين بضاعت آنهاست در اعراض فانى صرف مىكنند.
وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ و شريكان خدا و شفاعت شريك نزد خدا از قبيل بتها و ستارگان و سران گمراهى، موجب گمراهى آنان مىشود.
مقصود گوساله سامرى است، و وجه گم شدن و نابودى آنها اين است كه آنان به مفتريات خودشان از جهت حدود و تعيّناتشان نگاه مىكنند.
چون اينان مالهاى برخاسته از هواهاى نفسانى خويش را شريكان خدا قرار داده بودند، و در آن روز هر چيزى از جهت حدود از باب اين كه مسمّى است فانى مىشود، زيرا كه تعيّنات و حدود در حين ظهور ولايت كه وحدت حقّه ظلّى است چنانكه گذشت فانى و نابود مىشوند.
ترجمه و تفسير آيات 56- 54
إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ (54)
ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ (55)
وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (56)
ترجمه:
پروردگار شما خدايى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد آنگاه بر عرش مستقر گرديد، روز را به پرده شب در پوشاند كه با شتاب در پى آن پويد، و خورشيد و ماه و ستارگان به امر او مسخّر گرديد. (اى بندگان) آگاه باشيد كه ملك آفرينش خاصّ خداست و فرمان نافذ از اوست كه بلند مرتبه و آفريننده جهانهاست، 54
خدا را به تضرّع و زارى و به صداى آهسته بخوانيد و بر خلق ستم مكنيد كه خدا هرگز ستمكاران را دوست نمىدارد، 55
هرگز در زمين پس از آنكه كار آن به امر خدا نظم و اصلاح يافت به تباهكارى برنخيزيد و خدا را هم از روى ترس و هم به اميد بخوانيد كه البتّه رحمت او به نيكوكاران نزديك است. 56
تفسير
إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ بدان كه فعل خداى تعالى مقيّد به زمان نمىشود، و در اين مورد گفته اند: افعالى كه به خدا نسبت داده مىشود از زمان منسلخ است.
زيرا همانطور كه ذات محيط به سبب زمان محاط قرار نمىگيرد فعل او نيز مورد احاطه زمان واقع نمىشود، و اينكه ايّام خدا محيط به ايّام زمان است، و مقادير ايّام خدا بر حسب تفاوت مراتب فعلش متفاوت است، پس گاهى به هزار سال اندازه گيرى مىشود و گاهى به پنجاه هزار سال، سماوات نيز در عرف اهل اللّه عبارت از عوالم ارواح است كه از مادّه و اندازه مجرّد است.
و زمين عبارت از عوالم اشباح است چه مادّى باشد يا مجرّد از مادّه، مانند عالم مثال، و از همين قبيل است سماوات عالم طبع، چون آنها متعلّق به مادّه و داراى اندازه هستند.
امّا مراتب ممكنات كه مخلوقات خداوند هستند و در آن آسمانها و زمين محقّق مىشوند از جهتى شش مرتبه و از جهتى سه مرتبه است كه بر حسب نزول و صعود شش مرتبه مىشود و آن مرتبه مقرّبين عاشقان است كه به عبادت ايستاده و به هيچ طرف نظر نمىكنند، و مرتبه صف بستگان است، و از هر دو صنف تعبير به عقول طولى و عقول عرضى مىشود كه در لسان حكماى فارسى ارباب انواع نام دارد، و مرتبه تدبيركنندگان امر، و مرتبه ركوع و سجودكنندگان، و مرتبه اندازه گرفته شدهها كه از مادّه مجرّداند، و مرتبه مادّيات و خلقت آسمانها و زمين، و تماميّت آسمانها و زمين در آن مراتب ششگانه است.
و اگر مقصود از آسمانها و زمين، آسمانهاى عالم طبع و زمين آن باشد، پس خلقت آنها به وجود طبيعىشان اگر چه در عالم طبع است، ولى وجود علمى آن در مراتب عاليه و برتر موجود است، و اين همان شش روز ربوبى است كه آنها و زمين در آن مدّت خلق شده است.
آن مراتب ششگانه همراه با مشيّت كه به وجهى عرش رحمان و به وجهى كرسى است از جهت قوس نزولى، هفت مرتبه مىشود، و به اعتبار قوس صعود دو برابر مىشود، و اين همان سبع مثانى است كه خداوند انحصارا به محمّد صلّى اللّه عليه و آله داده است 7 مرتبه نزول و 7 مرتبه صعود.
و از آنجا كه حصول به اين مراتب چه از نظر نزولى و چه از نظر صعودى منحصر در ائمّه عليهم السّلام مىباشد، زيرا فقط آنان به اين مراتب متحقّق شده اند و اگر كسان ديگرى نيز به اين مراتب رسيده باشند به واسطه آنان رسيده اند.
لذا فرمودند: ما (سبع المثانى) هستيم كه خداوند منحصرا آن را به محمّد صلّى اللّه عليه و آله بخشيد (و سپس از او به ما رسيده است) و چون عرش رحمن كه همان مشيّت خداست و آن حقّ مخلوق است، از آن اضافه اشراقيّه لا بشرط اخذ مىشود و به اين اعتبار با جميع اشياء متّحد است.
بلكه حقيقت هر صاحب حقيقتى است، و از سوى ديگر به اعتبار اينكه وجودش اضافه است و بدون لا بشرط اخذ شده است جز با تحقّق يافتن جميع چيزهايى كه با آن اضافه مىشوند تحقّق پيدا نمىكند و تمام نمىشود مگر با تحقّق و تماميّت آن چيزهايى كه به آن اضافه و نسبت داده شده است. و لذا بعد از ذكر آفريدن آسمانها و زمين كه عبارت از همه اشياست فرمود:
ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ سپس بر عرش مستقرّ گرديد.
(ثمّ) حرف عطفى است كه معنى تراخى (مهلت و درنگ) مىدهد، زيرا كه استوا در عرف معنى جلوس و نشستن بر عرش است، و اين تمام نمىشود مگر با تماميّت عرش، و عرش تمام نمىشود مگر با تماميّت آسمانها و زمين، لذا استوار را، به مساوى بودن دو طرف در بزرگى و كوچكى تفسير كرده اند.
و چون نسبت حقيقى مشيّت به اشيا داراى دو جهت است يكى جهت به مضاف و ديگرى جهت به مضاف اليه، و به اعتبار جهتش به مضاف، عرش ناميده مىشود.
لذا اين اسم بر آن، وقتى اطلاق مىشود كه به خدا نسبت داده شود (عرش اللّه) يا (مشيّت اللّه)، و به اعتبار جهت مشيّت به مضاف اليه، كرسى ناميده مىشود، لذا اين اسم بر آن وقتى اطلاق مىشود كه نسبت به اشياء باشد.
(وسع كرسيّه السّماوات و الارض)، كرسى خدا به وسعت آسمانها و زمين گسترش پيدا كرده است و وارد شده است كه جميع اشياء در كرسى است و كرسى در عرش است.
(كليه اشياء و آسمانها و زمين كرسى مىباشند و كرسى جزئى از مشيّت است و مشيّت همان عرش است).
توجيه بودن كرسى در عرش اين است كه جهتى كه منسوب به مضاف است محيط به جهتى است كه منسوب به مضاف اليه مىباشد (يعنى عرش كه منسوب به مضاف مىباشد بر كرسى كه منسوب به مضاف اليه است احاطه دارد) گاهى عقل كلّ، عرش و نفس كلّ كرسى ناميده مىشود.
زيرا هر دو مظهر دو جهت مشيّت مىباشند.
و گاهى فلك محيط، عرش ناميده مىشود و فلك ستاره دار كرسى زيرا اين دو مظهر، خود مظهر عرش و كرسى مىباشند.[1] يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يعنى با شب زمان، روز زمان را مىپوشاند، با شب عالم طبع روز عالم ارواح را، با شب ملكوت سفلى روز ملكوت عليا را يا با شب طبع انسان، روز روحش، با شب جهلش روز علمش، با شب شهوات و غضبهايش روز رغبتها و مرضاتش، با شب رذائلش روز خصائلش، با شب مرضهايش روز صحّت و تندرستى اش، با شب ضعفش روز قوّت و قدرتش را مىپوشاند … و هكذا.
يَطْلُبُهُ يعنى به دنبال آن مىرود، مانند كسى كه طالب آن باشد.
حَثِيثاً و در استعمال طلب و حثّ در آنجا دلالت بر تعميم است، و مناسب اين بود كه بگويد:
(و يكشف النهار الليل) «و روز، شب را مىشكافد و كنار مىزند» يا (يغشى النهار الليل) «پرده روز را بر شب مىكشد» و لكن خداى تعالى چنين نگفت تا اشاره به اصالت روز و عرضى بودن شب بشود، و اگر چنين مىگفت موهم اصالت شب مىشد، و نيز اشاره به اين مىشد كه تقابل آن دو، تقابل بين دو امر وجودى است.
زيرا شب امرى نسبى و عارضى است و اصالت وجودى ندارد.
وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ و خورشيد و ماه و ستارگان به امر او مسخّر گرديد.
(الشّمس) و (القمر) و (النّجوم) و (مسخّرات) با نصب خوانده شده، و با رفع آنها نيز خوانده شده است، پس آن عطف بر (السّماوات) است بنا بر قرائت نصب در آن، يا عطف بر (خلق) است به تقدير (جعل) يا بر (يغشى) است به تقدير (يجعل)، بنا بر قرائت رفع در آنها پس آن مبتدا و خبر است.
أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ اين قسمت آيه آن چيزى است كه گذشت، لذا ادات تنبيه آورد.
زيرا وقتى كه ذكر كرد كه او خالق آسمانهاى ارواح و اراضى اشباح است و اينكه مسلّط و غالب و قاهر بر عرش است كه آن همه دو عالم امر و خلق است، اكنون تدبيرش را نسبت به عوالم، بيان مىكند كه از جمله سبب پوشانيدن روز طبق حكمت بالغه اش شب است كه با اين پوشانيدن تربيت مواليد تمام مىشود و مخصوصا غايت آن مواليد كه عبارت از انسان است صورت مىگيرد.
زيرا كه انسان با قالب و قلبش طالب كمال است و آن با مشاهده تضادّ شب و روز و به دنبال آمدن آن دو، به جميع معانى است كه براى آن دو ذكر شده است و به سبب تسخير آفتاب و ماه و ستارگان است كه با آفرينش آنها نظام عالم تمام مىشود و معاش بنى آدم نظم پيدا مىكند … از ذكر اين معانى مبدأ بودن براى عالم خلق و امر و مالك بودنش نسبت به دو عالم استفاده شد، پس بر آنچه كه استفاده شد آگاه نمود و لازم آورد كه دلالت بر مبدأ بودن و مالك بودن و منتهى بودن آن بكند، در حالى كه اشاره به اختصاص مؤكّد نمود بدين نحو كه ظرف را مقدّم كرد پس خود را به كثرت خيرات مدح نمود در حالى كه آن را به ربوبيّت عالم تأكيد نمود و فرمود:
تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ سپس امر به دعا و تضرّع را فرع آن قرار داد زيرا كسى كه داراى شأنى جز مخلوقيّت و مربوبيّت نمىباشد سزاوار نيست كه از تعلّق و دعا و تضرّع نزد پروردگارش سر باز زند در حالى كه او مالك كلّ و صاحب خيرات فراوان است، بدين سبب خداوند فرمود:
ادْعُوا رَبَّكُمْ پروردگارتان را بخوانيد گويا كه فرمود:
هرگاه اينچنين شديد پروردگارتان را بخوانيد.
دعا در طلب ذات مدعوّ و در طلب چيزى ديگرى از او به كار مىرود آن چنان كه گوئى آنچه كه خوانده شده است عبارت از همان چيز است كه خواستگاه اوست، و خود مدعوّ از باب مقدّمه خوانده شده است، و هرجا لفظ دعا به صورت مطلق آورده شود مطلوب ذات مدعوّ است نه امرى غير از آن مگر اينكه قرينه اى قائم شود كه مطلوب غير ذات اوست.
و آنچه كه در اينجا مطلوب است ذات مدعوّ است گوئى كه گفته است: او در تدبير امور شما ناظر بر شما و نزد شما حاضر است و شما از آن غايب هستيد، پس او را به خانه هاى دلهايتان بخوانيد تا نزد او حاضر شويد به اينكه از غيبت خودتان خارج شويد و آن بيانگر همان فكر و حضور است كه صوفىها گفته اند.
تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً دو مصدر براى (ادعوا) هستند از غير ماده فعل، زيرا كه تضرّع و خفيه عبارت از دو نوع دعاست، يعنى دعائى كه بر زبان ظاهر شود، و دعائى كه به زبان ظاهر نشود، چون تضرّع ملازم ظهور بر زبان است، يا چيزى است كه با صداى بلند خوانده مىشود يا با صداى آهسته، چه تضرّع كم اتّفاق مىافتد كه از جهر و بلند كردن صدا خالى باشد.
و ممكن است به تقدير مصدر باشد، يعنى دعاى تضرّع و خفيه، يا اينكه هر دو حال باشند به اينكه مصدر به معنى مشتق يا به تقدير مضاف باشد يعنى صاحبان تضرّع، و بعيد نيست كه گفته شود كه مقصود از تضرّع دعاست با آگاهى به آن اعمّ از اينكه با زبان قالب باشد يا با زبان قلب، و مقصود از خفيه دعا به زبان حال و استعداد است، بدون آگاهى به آن.
زيرا كه خفيه حقيقى آن است كه دعاكننده به آن آگاه نباشد، و اگر امر و تكليف به آن تعلّق بگيرد به اعتبار مقدّمات دعاست كه با شعور و اختيار انجام مىگيرد و ممكن است گفته شود كه مقصود از تضرّع دعا به لسان قالب است و مقصود از خفيه دعا به لسان قلب است با آگاهى و احساس به دعا در هر دو مورد، و اين دو معنى همان است كه در عرف صوفيان ذكر جلى و ذكر خفى ناميده مىشود.
إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ به درستى كه خداوند معتدين يعنى متكبّرين را كه از دعا استنكاف دارند و از مرتبه و شأن و حدودشان تجاوز كرده اند، دوست ندارد.
زيرا كسى از بندگان خدا، كه خدا را نخوانده و دعا نكند از شأن عبوديّتش تجاوز كرده است.
يا اينكه مقصود از معتدين كسانى هستند كه در دعا از حدّ دعا و شأن داعى از قبيل تضرّع و انكسار تجاوز كرده اند، يا از حدّ وسط به وسيله بلند كردن صدا در دعا تجاوز كرده اند، يا از حدّ وسط بين ترك و اصرار تجاوز نموده اند.
در روايت وارد شده است كه مظلوم آنقدر بر ظالم نفرين مىكند تا اينكه خودش ظالم مىگردد.
وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بدان كه انسان مادام كه به حدّ رشد و تكليف نرسيده شأن او شأن چهار پايان است كه خواستهايش را بهر نحوى كه اتّفاق بيفتد طلب مىكند، و همچنين است در رفع ناسازگاريها و او در اين مرحله داراى امتثال و فرمانبرى نيست مگر نسبت به كسى كه از او بر بدنش مىترسد، و او داراى شأن و اصلاح در زمين عالم صغير، و يا در زمين عالم كبير نيست.
پس آنگاه كه به حدّ بلوغ رسيد و داراى عقل شد براى او شأنيّت امتثال امر و اصلاح در دو زمين عالم صغير و كبير فى الجمله حاصل مىشود.
پس اگر توفيق يار او شد، و دعوت كنندگان الهى با دعوت عامّ ظاهر، او را دعوت كردند، و او نيز از آنها قبول كرد و با بيعت عامّ نبوى مطيع آنها گشت و مسلمان شد شأنيّت اصلاح براى او كامل مىشود و فى الجمله انقياد و طاعت براى او حاصل مىگردد.
و اگر توفيق او رو به فزونى گذاشت و دعوت كنندگان الهى با دعوت خاصّ باطنى او را دعوت كردند، و او نيز از آنها قبول كرد و با بيعت خاصّ ولوى با آنها بيعت كرد و انقياد و اطاعت براى او كامل گشت، در اين صورت به ملكوت دعوتكننده ملحق شده و براى او حالت حضور حاصل مىشود، در نتيجه مصلح حقيقى در هر دو عالم خواهد بود. يا اينكه درخواست ملحق شدن مىكند و در اين مرحله شأن او دعا كردن و تضرّع و پناه بردن به او در مقام و موقع غيبت اوست تا اينكه به او ملحق شود، خود كلّا مصلح حقيقى مىگردد.
و اگر بعد از حصول عقل و شأنيّت اصلاح، خدا او را خوار گردانيد و اسلام را طلب نكرد، يا طلب كرد و داخل در آن شد و ايمان را طلب نكرد، يا آن را نيز طلب كرد و داخل در آن شد ولى پروردگارش را نخواند و دعا نكرد و ملحق شدن به ملكوت او را طلب ننمود، چنين شخصى در هر دو عالم مفسد است، پس گويا كه گفته است: بخوانيد پروردگارتان را و دعا را ترك نكنيد تا بر اثر ترك آن در زمين فساد كرده باشيد.
بَعْدَ إِصْلاحِها بعد از اين به امر خدا كار آن اصلاح پذيرفت اين اصلاح بالقوّه به جهت حصول عقل، يا بالفعل به سبب اسلام و ايمان مىباشد و همچنين است در بقيّه اقسام آن، پس قول خدا (در زمين فساد نكنيد) از قبيل اقامه مسبّب جاى سبب است، گويا كه گفته است: دعا و پناه بردن به خدا تضرّع را ترك نكنيد كه نتيجه ترك تضرّع فساد كردن در دو زمين (زمين عالم صغير و عالم كبير) است بعد از شأنيّت اصلاح يا بعد از فعليّت اصلاح آن دو.
و چون اين دعا غايت هر عبادت و طاعت است آن را با ذكر جهتى از جهات ديگر دعا تكرار كرد و فرمود:
وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً خوفا و طمعا هر دو مصدرند يا هر دو حال هستند چنانكه گذشت و معنى آن اين است: ترس از فراق او و عدم اجابت او، و طمع در لقاى او و اجابت او، و ساير وجوه محتمل به همين معنى بر مىگردد.
يا اينكه آن وجوه ضعيف است به سبب مقام دعوت ربّ، مانند خوف از خشم خدا، و ترس از عقاب او، ترس از ردّ او، و ترس از عدل او، ترس از خوار شدن در مقابل او و بالاخره ترس در مقابل جلال و جبروت او.
زيرا كسى كه در حضور پادشاهان، جلال و عظمت آنها را احساس كند در خود احساس ترس و هيبت مىكند بدون اينكه سبب آن هيبت را حس كند.
آوردن كلمه طمع اشاره به اين است كه انسان بايد مترقّب و منتظر لقاى ربّ و رحمت او باشد، بدون اينكه توجّه داشته باشد كه اسباب آن از جانب خودش يا از جانب خدا حاصل شده است، كه فعل خدا به اسباب منوط نمىشود.
زيرا كه طمع عبارت از انتظار و چشم داشت به حصول شىء است، بدون تهيّه ديدن سببى براى حصول آن به خلاف رجاء (كه رجا انتظار حصول شىء مىباشد با در نظر گرفتن وسيله و سبب).
چون كلمه طمع همراه با خوف در آيه ذكر شده است، اين توهّم را پيش مىآورد كه جانب رجا، ترجيح دارد در حالى كه طمع منوط به سببى و شرطى نيست و نسبت رحمت به همه بر حسب قابليت مساوى است، چنانكه بر حسب فاعليّت چنين است، خداى تعالى اين توهّم را رفع نمود و فرمود:
إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ همانا رحمت خداوند به نيكوكاران نزديك است تا اينكه علّت خوف و طمع مشخّص باشد يعنى اينكه رحمت خدا از جهت فاعل (خدا) اگر چه نسبت به همه مساوى است و موقوف بر سبب و شرطى نيست ولى نسبت آن از جهت قابل (انسان) متفاوت است.
پس غير نيكوكار بايد بترسد و متّكى به عموميّت رحمت خدا و تساوى نسبت آن به همه نباشد، و نيكوكار طمع ورزد و در طلب لقاى او جديّت كند، و مذكّر آوردن (قريب) به سبب تأويل رحمت به رحم، يا از باب تشبيه آن به فعيل به معنى مفعول است.
ترجمه و تفسير آيات 59- 57
وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (57)
وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلاَّ نَكِداً كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ (58)
لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ (59)
ترجمه:
و او خدايى است كه بادها را به مژده باران رحمت خويش در پيش فرستد تا چون ابرها بارهاى سنگين را بردارند ما آن را به شهر و ديارى كه از بى آبى مرده است برانيم و بدان سبب باران فروفرستيم تا هر گونه ثمره و حاصل از آن برآريم هم اينگونه (كه گياه را از زمين مرده مىرويانيم) مردگان را هم از خاك برانگيزيم، باشد كه شما متذكّر گرديد. 57
زمين پاك را گياه به اذن خدا نيكو برآيد و زمين ناپاك (شوره زار) جز گياه اندك و كم ثمره بيرون نياورد. اينگونه ما آيات قدرت را براى هر قومى كه شكر خدا بجاى آرند شرح مىدهيم، 58
نوح را كه براى بيان توحيد به سوى قومش فرستاديم گفت اى قوم خداى يكتا را بپرستيد كه جز او شما را خدائى نيست كه من بر شما سخت از عذاب بزرگ قيامت مىترسم. 59
تفسير
وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً نشرا با نون، و بشرا با باء خوانده شده است كه جمع نشور و بشير باشد، و در اصل با دو ضمّه بشرا بوده و به جهت تخفيف با اسكان عين الفعل بشر خوانده شده است.
و با فتح نيز مانند نصر كه مصدر باشد خوانده شده است، و آن عطف است بر قول خدا إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ براى بيان اعاده به طريق تمثيل است چنانكه اوّلى براى بيان ابداء (آفرينش) و دوّمى براى تدبير است[2].
بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ در اينجا منظور از رحمت، باران است زيرا باران، در عرف رحمت ناميده مىشود، و تعميم رياح و رحمت بر كسى مخفى نيست اگر چه اين تمثيل به حسب ظاهر صورت نازله رحمت كلّى مىباشد.
حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالًا سُقْناهُ تا اينكه ابرها بارهاى سنگين آب را بردارند و آن را پخش كنند.
و جمع آوردن وصف (كلمه ثقال) و مفرد آوردن ضمير در سُقْناهُ به اعتبار معنى جنس و لفظ آن است.
لِبَلَدٍ مَيِّتٍ سوى آن بلد (شهر يا سرزمين) يا براى آبيارى آن، يا براى زنده كردن آن شهر مرده.
فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ به وسيله ابر آب فروفرستاديم، و اگر ضمير (ه) در كلمه (به) به (بلد) برگردد، باء به معنى (فى) مىباشد و معنى جمله چنين مىشود در آن شهر باران فروفرستاديم.
فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ به وسيله آب، يا ابر، در سرزمينهاى مختلف انواع ميوهها را پديدار كرديم.
كَذلِكَ يعنى همانطور كه مىبينيد از نشر بادها و حمل ابرها و فرستادن آن به شهر مرده و زنده كردن آن شهر به سبب حصول ميوهها.
نُخْرِجُ الْمَوْتى مردگان را از حيات حيوانى يا از حيات حقيقى انسانى خارج مىسازيم و اين خروج به وسيله نشر بادهاى مختلف و فرستادن باران رحمت، با آماده كردن بادهاى مختلف از قبيل استحاله ها و انقلابها و انتقالات و بلاها و آزمايشها، و تهييج و تحريك شهوتها، و ايذاء حاصل از خشمها، و وسوسه شياطين جنّ و انس، و اذيّت آن كسانى كه با آنها عهد و پيمان بستيم، طبق اين گفته ها:
وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا أَذىً كَثِيراً[3] تا از قبر طبيعت جمادى يا نفس نباتى يا نفس حيوانى كنده شود و به حيات انسانى زنده گردد، و در زمين وجودش همه ثمره هاى الهى حاصل شود و بروز كند.
لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ شايد به ياد آريد.
وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ اين گفته غايت ممثّل به آن، يا براى مثل يا تمثيل است چون از آيات قبل اين گونه توهّم شده است كه بيرون آمدن گياه در هر شهر و كشورى مساوى است و مردگان نيز در كيفيّت احياء و حالت حيات مساوى هستند، در اين آيه تفاوت سرزمينها را يادآور مىشود، گويا كه گفته باشد مساوى نيستند، بلكه شهر طيّب و پاكيزه گياهش به اذن پروردگارش خارج مىشود، يعنى جميع آنچه كه ممكن است در آن برويد، مىرويد اين معنى بر حسب محاورات عرفى از كلام فوق استنباط مىشود مخصوصا با اضافه كردن نبات به ضمير «ه» كه به سرزمين پاك بر مىگردد كه مشعر به عموم است، و با بقيّه اى كه مىفرمايد:
وَ الَّذِي خَبُثَ يعنى زمينهايى كه نسبت به زمينهاى پاك و صالح از جهت شورهزار بودن ناپاك است، رويارو شده است، مفهوم مشخّص مىگردد.
لا يَخْرُجُ كه در آن زمين شورهزار گياهى خارج نمىشود إِلَّا نَكِداً مگر به مقدار اندك كه نفع آن هيچ است.
كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ يعنى شكرگزار نعمتهاى ظاهرى و باطنى ما باشند، اگر آيات ما به صورت بادهاى مختلف و ابتلاها و نقمتها باشد، زيرا گردانيدن اين آيات براى كسى است كه بداند آنها نعمت هستند، نه براى كسى است كه آنها را نقمت ببيند و شكر نكند بلكه به سبب آن كفر بورزد، كه البتّه كفر و كفران او هدف و غايت خدا نيست بلكه آن بالعرض بر فعل خداوند مترتّب مىشود.
(لازمه بذل نعمت شكر آن است، كه غايت و هدف از نعمت است و كفر نعمت جنبه عرضى دارد و اصل نيست) نقل شده است كه عمرو بن عاص به حسين بن على عليهما السّلام گفت:
چگونه است كه ريش شما بيشتر از ريش ما است؟
پس امام اين آيه را خواند. و امثال اين تفسير براى آيات دلالت مىكند بر اينكه جائز است آن را تعميم داد به هر چيزى كه ممكن است حقيقتا يا مجازا آيات بر آن صادق باشد.
لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ پس از آنكه آفرينش و تربيت و تدبير و بازگشت را با تمثيل ذكر كرد ارسال رسل را ياد آورى نمود تا آن را هميشه به ياد داشته باشند و رسالت بشر را غريب نشمارند، و داستان آنها با ملّتهايشان و آنچه را كه به آنها گفته، و آنچه كه در حق اقراركننده و منكر انجام گرفت همه را ذكر كرد تا براى مؤمنين دلدارى و براى منكرين تكذيب و تهديد باشد.
فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ نوح عليه السّلام قومش را به توحيد و عبادت خداى واحد امر كرد چنانكه آن كار همه انبياست و فرمود:
إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ من از عذاب روز بزرگ بر شما مىترسم، بدين گونه كه مىترسم عبادت و توحيد خدا را ترك كنيد و به عذاب بزرگى گرفتار آييد.
________________________________________
[1] از آنجا كه فرمودهاند:( قلب المؤمن عرش الرحمن) قلب مقام عرش يا مشيّت است و اعضا و جوارح در حكم زمين و اعمال و افكار و حالات و … در حكم سماوات و مجموعه اين زمين و آسمان عالم صغير در حكم كرسى است و در مقابل قلب كه عرش مىباشد، محاط است و عرش محيط.
[2] ( إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ) همانا پروردگار شما كسى است كه آسمانها را خلق كرد) عبارت اوّل كه براى ابداء( آفرينش) مىباشد و عبارت دوّم( هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً) براى تدبير و به جريان انداختن امور است.
[3] آل عمران( 3) آيه 186: و از كسانى كه پيش از شما به آنان كتاب داديم و نيز از كسانى كه مشرك هستند سخنان ناروا و آزاردهنده بسيار خواهيد شنيد.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج5