ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره نساء آیه 31 -52
[سوره النساء (4): آيات 29 تا 30]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ إِلاَّ أَنْ تَكُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْكُمْ وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُمْ رَحِيماً (29) وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ عُدْواناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِيهِ ناراً وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً (30)
ترجمه
اى مردم مؤمن، اموالتان را در ميانتان به باطل مخوريد مگر اينكه تجارتى باشد به رضايت شما و خويشتن را مكشيد كه خداوند بشما رحيم است و كسى كه اين كار را از روى دشمنى و ظلم انجام دهد بزودى او را در آتش مىافكنيم و اين كار بر خداوند آسان است.
بيان آيه 29 30
قرائت
اهل كوفه «تجارة» را به نصب و ديگران به رفع خواندهاند.
ابو على گويد: رفع آن بنا بر اين است كه معنى جمله: «الا ان تقع تجارة» باشد و استثنا منقطع است، زيرا تجارتى كه از روى تراضى طرفين معامله باشد، داخل در اكل مال به باطل نيست.
نصب آن بنا بر اين است كه: 1- بمعنى: «الا ان تكون التجارة تجارة عن تراض» مثل قول شاعر:
| «اذا كان يوما | ذا كواكب اشنع» | |
(يعنى: اذا كان اليوم يوما ذا كواكب اشنع، هر گاه روز، صاحب ستارههايى زشت باشد. 2- بمعنى:
«الا ان تكون الاموال اموال تجارة» بنا بر اين وجه نيز استثنا، منقطع است.
مقصود
نظر به اينكه در آيات پيش زنانى كه ازدواج و آميزش با آنان، نامشروع است، بيان كرد، اكنون در باره مالهايى كه از راه باطل و حرام تحصيل مىشود، سخن مىگويد و مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ: اى كسانى كه خدا و رسولش را تصديق كرده ايد، اموال يكديگر را بباطل مخوريد. علت اينكه از ميان همه منافع مال، تنها «اكل» را ذكر كرده اين است كه بمصرف خوراكى رسانيدن مال، از اهم منافع آن است.
برخى گفته اند: بخاطر اين است كه عنوان «اكل» بهر نوع خرج و صرف مال اطلاق مىشود مثلا مىگويند: مالش را بباطل خورد و لو اينكه نخورده باشد و در راه ديگرى صرف كرده باشد و مقصود اين است كه اموال يكديگر را بباطل صرف مكنيد در باره كلمه «باطل» دو قول است: 1- منظور، ربا، قمار،اغفال مشترى و ظلم است: اين عقيده از سدى است و از امام باقر (ع) نيز روايت شده است، 2- حسن گويد: منظور اين است كه مال يكديگر را بدون استحقاق و معاوضه مصرف كنند بنظر وى پس از نزول اين آيه، مردم از مال يكديگر نمىخوردند تا اينكه اين حكم بوسيله: آيه 60 سوره نور نسخ شده و بآنها اجازه داده شد كه از خانههاى يكديگر خوردنى مصرف كنند. لكن معناى اول قويتر است چه مالى كه انسان بر طبق موازين اخلاقى از ديگرى بخورد، اكل به باطل نيست 3- مقصود اين است كه مال را بوجه نامشروع بگيرند و در راهى كه حلال نيست مصرف كنند.
إِلَّا أَنْ تَكُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْكُمْ: جز اينكه از راه داد و ستدى باشد كه دو طرف معامله از آن راضى باشد. در باره معناى تراضى در تجارت، دو قول است:
1- شريح و شعبى و ابن سيرين و شافعى و اماميه گويند: مقصود اين است كه با جدا شدن بايع و مشترى از يكديگر معامله را امضا كنند و از خيارى كه در معامله دارند، صرف نظر كنند. در روايت است كه: بايع و مشترى مادامى كه از هم جدا نشدهاند، خيار دارند و اگر در معامله، خيار قرار دادهاند، مىتوانند از حق خيار استفاده كنند.
2- مالك و ابو حنيفه گويند: مقصود از تراضى در تجارت فقط عقد بيع است.
وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ: در باره اين جمله چهار قول است:
1- يكديگر را مكشيد زيرا شما پيرو يك دين هستيد و همچون يك جان شمرده مىشويد. چنان كه گفته شده است: بر خويشتن سلام كنيد (سلموا على انفسكم). حسن و عطا و سدى و جبايى بر اين عقيدهاند.
2- ابو القاسم بلخى گويد: انسان را از خودكشى در حال غضب و ناراحتى منع كرده است،
3- با ارتكاب گناهان و ايجاد دشمنى در اكل مال به باطل، اسباب هلاك خويش را فراهم مسازيد و خود را مستوجب عقاب نكنيد.
4- از امام باقر (ع) روايت شده است كه: خود را بخطر ميفكنيد و با كسانى كه از شما نيرومندترند مجنگيد.
إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُمْ رَحِيماً: خداوند همواره نسبت بشما رحيم است و نشان رحمت او اين است كه كشتن افراد و تباه كردن اموال را منع كرده است.
وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ: برخى گفتهاند: اشاره است به خوردن مال به باطل و كشتن كسى به ناحق. برخى گفتهاند: اشاره است به تمام محرماتى كه در اين سوره از:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً» تا اينجا شمرده شده است برخى گفتهاند: اشاره به همه چيزهايى است كه در اين سوره تا كنون از آنها نهى شده است. عطا گويد: تنها اشاره به قتل نفس است.
عُدْواناً وَ ظُلْماً: برخى گفتهاند: عدوان و ظلم هر دو يكى هستند و آوردن هر دو بخاطر اختلاف لفظى آنهاست نه معنوى. چنان كه شاعر گفته است:
| «و الفى قولها | كذبا و مينا» | |
يعنى سخن او را دروغ يافت. برخى گفتهاند. عدوان تجاوز از امر خداوند و ظلم گرفتن چيزى بدون استحقاق است. بعقيده برخى علت اينكه خوردن مال به باطل و قتل ناحق را به ظلم و عدوان مقيد ساخته، اين است كه مىخواهد بگويد. اينان اين كارها را حلال مىشمرند.
فَسَوْفَ نُصْلِيهِ ناراً، بزودى او را در آتش سرنگون كرده، مىسوزانيم.
وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً. داخل كردن چنين كسى در آتش و معذب ساختن او بر خداوند آسان است و كسى نمىتواند او را از اين كار منع كند. چنان كه كسى بدون اذنش نمىتواند شفاعت و فريادرسى كند.
[سوره النساء (4): آيه 31]
إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَرِيماً (31)
ترجمه
اگر از گناهان كبيرهاى كه از آنها نهى شدهايد، اجتناب كنيد، بديهاى شما را مىپوشانيم و شما را در جايگاهى گرامى داخل مىسازيم.
بيان آيه 31
قرائت
ابو جعفر و نافع «مدخلا» بفتح ميم و ديگران بضم ميم خواندهاند. ابو على گويد «مدخل» (بفتح ميم) ممكن است مصدر باشد و ممكن است اسم مكان باشد. اگر مصدر باشد فعلى محذوف است يعنى: «ندخلكم فتدخلون مدخلا كريما» و اگر اسم مكان باشد، يعنى: «ندخلكن مكانا كريما» بديهى است كه اسم مكان بودن آن برترى دارد زيرا در قرآن، مكان بصفت كريم متصف شده است مثل «و مقام كريم» در قرائت «مدخل» (بضم ميم) نيز همان دو وجه بالا جايز است.
لغت
اجتناب: دور شدن و كنارهگيرى كردن از چيزى. اجنبى هم بملاحظه دور بودن گفته مىشود. جنابت نيز باعتبار دورى است. علقمة بن عبيده گويد:
| فلا تحرمنى نائلا عن جنابة | و انى امرؤ وسط القباب غريب | |
يعنى: مرا محروم مگردان كه پس از دورى و جدايى بتو رسم. من مردى هستم كه در ميان آباديها غريبم اعشى گويد:
| اتيت حريثاً زائرا عن جنابة | و كان حريث عن عطايى جامداً | |
يعنى: از راه دور بزيارت حريث آمدم و حريث از عطا و بخشش بمن خوددارى كرد تكفير: پوشيدن
مقصود
در آيه پيش، پيرامون گناهان سخن گفت. اكنون مردم را تشويق مىكند كه از آنها اجتناب كنند. مىفرمايد:
إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ: اگر از گناهان كبيرهاى كه شما را از آنها نهى كردهاند، اجتناب كنيد، بديهاى شما را مىپوشانيم. در باره «گناه كبيره» اختلاف شده است: از سعيد بن جبير و مجاهد روايت شده است كه گناه كبيره آن است كه در دنيا حد و در آخرت كيفر داشته باشد. ابن عباس مىگويد: هر گناهى كه خداوند از آن نهى كرده، كبيره است. عقيده اصحاب ما نيز همين است زيرا گفتهاند:
همه گناهان، از لحاظ زشتى، كبيرهاند، لكن برخى از برخى بزرگترند و هيچ گناهى كوچك نيست و اگر كوچك باشد، نسبت بگناهى است كه از آن بزرگتر و كيفر آن شديدتر است. اين دو قول به يكديگر نزديكند. معتزله گويند: گناه صغيره آن است كه كيفر آن نسبت به ثواب و اجر انسان كمتر باشد. معتزله اتفاق دارند بر اينكه: عتابى كه بر گناهان كوچك، لازم است، حبط و زايل مىشود، ولى آيا بهمان اندازه، از ثواب و اجر انسان كاسته مىشود يا نه؟
ابو هاشم و كسانى كه قائل به موازنه هستند، مىگويند: آرى، ولى ابو على جبايى گويد: چنين نيست، بلكه گناه كوچكتر از درجه اعتبار ساقط مىشود و اجر و ثواب بزرگتر، بدون هيچگونه كم و كاستى بحال خود باقى مىماند.
در نظر معتزله، گناه كبيره آن است كه كيفر آن از ثوابهايى كه از شخص سر زده بزرگتر باشد، آنان مىگويند: بدينترتيب، گناه صغيرهاى شناخته نشده است. هر معصيتى ممكن است نسبت به كارهاى نيكوى انسان، صغيره باشد يا كبيره. ما اگر در صدد تعريف گناه صغيره برآييم، در حقيقت، افراد را بسوى آن تشويق مىكنيم، زيرا وقتى آنها فهميدند كه در انجام آن ضررى دامنگيرشان نمىشود، اگر تمايلى در آنها پيدا شود، گناه را مرتكب مىشوند.
گويند: با اجتناب از كباير، آمرزش صغاير حتمى است و مؤاخذهاى بر آن نيست از آيه هم چيزى غير از اين، استنباط نمىشود، زيرا بنا به روايت كلبى از ابن عباس، معناى آن اين است: «اگر از گناهانى كه حد و كيفر اخروى دارند، اجتناب كنيد، جز آنها را از اين نماز تا نماز ديگر و از اين جمعه تا جمعه ديگر و از اين رمضان تارمضان ديگر، مىبخشيم و مىپوشيم».
برخى گفتهاند: «معناى آن اين است كه: «اگر از گناهان كبيره، از قبيل زنا، اكل مال به باطل و … كه در اين سوره، تا كنون از آنها نهى شده است، اجتناب كنيد، از گذشته شما چشمپوشى مىكنيم» ابن مسعود گفته است: «هر چه خداوند از اول سوره تا آيه 30 از آن نهى كرده، معصيت كبيره است، زيرا قرآن مىگويد: «قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ» (سوره انفال 38 يعنى: بمردم كافر بگو اگر بازگردند، گذشته آنها بخشوده مىشود) و نيز مىگويد: «لا تَنْكِحُوا ما نَكَحَ آباؤُكُمْ … إِلَّا ما قَدْ سَلَفَ» (سوره نساء 22 يعنى با همسر پدر ازدواج مكنيد، مگر آنچه گذشته است وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلًا كَرِيماً: و شما را در مكانى پاك و نيكو- كه هيچ ناراحتى ندارد.داخل مىسازيم.
بررسى گناهان كبيره
عبد العظيم حسنى از امام دهم (ع) نقل مىكند كه: عمرو بن عبيد بصرى بر امام صادق (ع) وارد شد و پس از سلام، نشست و اين آيه را تلاوت كرد: «الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ» (سوره شورى 37 يعنى كسانى كه از گناهان كبيره و زشتىها اجتناب مىكنند) پس ساكت شد. حضرت پرسيد: چرا ساكت شدى؟ پاسخ داد: دوست دارم گناهان كبيره را از كتاب خدا بشناسم.
فرمود: آرى اى عمرو، بزرگترين گناهان كبيره، شرك است، زيرا خداوند مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ» (نساء 48 يعنى خداوند گناه شرك را نمىآمرزد و نيز مىفرمايد: «مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النَّارُ» (سوره مائده 72) يعنى: كسى كه به خدا شرك آورد، خداوند بهشت را بر او حرام كرده است.
پس از شرك، ياس از رحمت الهى است، زيرا خداوند متعال مىفرمايد: «لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ» (سوره يوسف 87) يعنى تنها مردم كافر از رحم خدا مايوس مىشوند.
پس از ياس، ايمن بودن از كيفر خداوند است. زيرا پروردگار متعال مىفرمايد:
فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ» يعنى از كيفر خداوند جز مردم زيانكار كسى ايمن نمىشود: يكى از آنها نافرمانى پدر و مادر است زيرا خداوند، عاق را جبار و شقى ناميده است: «وَ بَرًّا بِوالِدَتِي وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّاراً شَقِيًّا» (سوره مريم 32) سپس قتل نفس است كه بناحق صورت گيرد، زيرا مىفرمايد:
«وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها» (سوره نساء 93) يعنى كسى كه مؤمنى را عمدا بكشد، كيفرش جهنم است و در آن جاودانى است ديگر نسبت ناروا بزنان پاكدامن دادن است زيرا خداوند مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ» (سوره نور 23) يعنى كسانى كه نسبت ناروا بزنان پاكدامن غافل و مؤمن مىدهند، در دنيا و آخرت ملعونند و براى ايشان عذابى بزرگ است. ديگر خوردن مال يتيم است خداوند مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً …» (سوره نساء آيه 10) يعنى كسانى كه مال يتيمان را بظلم مىخورند. ديگر فرار از جنگ است. خداوند مىفرمايد: «وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ» (سوره انفال 16) يعنى هر كه در روز جنگ پشت به دشمن كند- مگر آنكه براى حملهاى منحرف شود يا به طرف گروهى ديگر برود- قرين غضب خدا شده و جايش جهنم است كه سرانجامى است بد.
ديگر رباخوارى است خداوند مىفرمايد: «الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلَّا كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ» (سوره بقره 275) يعنى كسانى كه ربا مىخورند برنمىخيزند همچون كسانى كه مجنونشان كرده است و مىفرمايد:
«فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ» (سوره بقره 279) يعنى اگر بجاى نياورند براى جنگ خدا و رسولش آماده شوند. ديگر سحر است مىفرمايد:
«وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ» (سوره بقره 102) يعنى دانستند كه آنچه خريدارى كردند، در آخرت سودى ندارد.
ديگر زناست. خداوند مىفرمايد: «وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً» (سوره فرقان 68) يعنى هر كه زنا كند، كيفر خود را مىبيند و در روز قيامت عذابش دو چندان و در خوارى جهنم مخلد است.
ديگر سوگند دروغ است. مىفرمايد:
«إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلًا أُولئِكَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ» (سوره آل عمران 77) يعنى آنان كه عهد خدا و سوگندهايشان را بمبلغ كمى مىفروشند در آخرت، بهرهاى ندارند.
ديگر خيانت است. مىفرمايد: «وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ» (سوره آل عمران 161) يعنى كسى كه خيانت كند، در روز قيامت با خيانت خويش مىآيد.
ديگر منع زكات واجب است. خداوند مىفرمايد:
«يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ» (سوره توبه 35) يعنى روزى كه آن مالها در آتش جهنم سرخ مىشود و پيشانى و پهلو و پشت ايشان داغ كرده مىشود. ديگر شهادت دروغ و كتمان شهادت است. مىفرمايد:
«وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ» (سوره بقره 283) يعنى كسى كه كتمان شهادت كند، قلبش گنهكار است. ديگر بادهخوارى است، زيرا خداوند اين گناه را در رديف پرستش بتان قرار داده است. ديگر ترك عمدى نماز يا هر امر واجبى است، زيرا پيامبر گرامى فرمود: كسى كه نماز را عمدا ترك كند، از ذمه خدا و پيامبرش برى است ديگر عهد شكنى و قطع رحم است. زيرا خداوند مىفرمايد:
«أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ» (سوره رعد 25) يعنى براى ايشان است لعنت و خانه بد. راوى مىگويد: عمرو با ناله و گريه خارج شد و گفت هلاك شد كسى كه به راى خود سخن گفت و در فضل و علم با شما نزاع كرد.
از پيامبر گرامى روايت شده است كه: گناهان كبيره هفت تاست: بزرگتر از همه شرك است سپس قتل نفس مؤمن و رباخوارى و خوردن مال يتيم و نسبت ناروا به زن پاكدامن و نافرمانى پدر و مادر و فرار از جنگ. هر كس خدا را ملاقات كند در حالى كه از اين گناهان برى است، در بهشت با من خواهد بود.
سعيد بن جبير روايت كرده است كه مردى از ابن عباس پرسيد: گناهان كبيره هفت تاست؟ گفت: به هفتصد نزديكتر است تا هفت، جز اينكه با استغفار كبيره نيست و با اصرار صغيرهاى نيست.
دو روايت فوق را واحدى در تفسير خود نقل كرده است.
[سوره النساء (4): آيات 32 تا 33]
وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً (32) وَ لِكُلٍّ جَعَلْنا مَوالِيَ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ الَّذِينَ عَقَدَتْ أَيْمانُكُمْ فَآتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيداً (33)
ترجمه
و چيزى كه خداوند بدان بعضى از شما را بر بعضى برترى داده است، آرزو نكنيد، براى مردان از كردارشان، نصيب و براى زنان از كردارشان نصيب است و خداوند را از فضلش سؤال كنيد كه خدا بهر چيزى داناست.
و براى هر يك از شما كسانى قرار داديم كه به تركه پدران و مادران و خويشاوندان و كسانى كه هم پيمان شما هستند، سزاوارترند، پس سهم آنها را بدهيد كه خداوند بر هر چيزى گواه است.
بيان آيه 32
قرائت
كثير و كسايى «و سئلوا اللَّه» بدون همزه قرائت كردهاند. در موارد ديگر نيز كلمه را بهمين صورت، تلاوت كردهاند.
لغت
تمنى: آرزوى چيزى كه نيست يا آرزوى نبودن چيزى كه هست. گاهى تمنى بآنچه گذشته است تعلق مىگيرد.
شان نزول
گفتهاند: جمعى از زنان خدمت پيامبر گرامى شرفياب شده، عرض كردند:
«آيا خداوند، پروردگار مردان و پروردگار زنان نيست و شما پيامبر زنان و پيامبر مردان نيستيد؟ چرا خداوند مردان را نام مىبرد و ما را نام نمىبرد؟ مىترسيم در ما خيرى نباشد و خداوند را بما نيازى نباشد» از اين رو آيه شريفه نازل شد.
برخى گفتهاند: ام سلمه خدمت پيامبر عرض كرد: مردان مىجنگند و زنان نمىجنگند و براى زنان نصف ميراث است. كاش ما هم مرد بوديم، مىجنگيديم و به آنچه مردان مىرسند مىرسيديم. از اينرو آيه نازل شد. اين قول از مجاهد است.
قتاده و سدى گويند: چون آيه ارث نازل گرديد، مردان گفتند: اميدواريم كه در آخرت هم حسنات، بر حسنات زنان افزونتر باشد هم چنان كه ميراثمان افزون تر است و زنان گفتند. اميدواريم: همانطورى كه ميراث ما نصف است كيفر اخروى ما نيز نصف مردان باشد، از اينرو آيه نازل شد.
مقصود
چون خداوند حكم ميراث را بيان كرد و برخى را بر برخى در ميراث برترى داد، جلو برخى از تمنيات را كه سبب كينهتوزى مىشود گرفت و فرمود:
وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ: نبايد بگوييد: كاش من هم مثل فلانى مال و نعمت و زن زيبا داشتم چه اين حسد است ولى جايز است بگوييد: خدايا مرا هم مثل آن عطا كن. اين معنى از ابن عباس است و از امام صادق (ع) نيز نقل شده است.
بلخى مىگويد: مقصود اين است كه: جايز نيست مرد آرزو كند كه زن باشد و زن آرزو كند كه مرد باشد، زيرا كار خداوند بر طبق مصلحت است، بنا بر اين چيزى را آرزو كردهاند كه بر خلاف مصلحت يا مفسده است.
ممكن است گفته شود: چنين آرزويى به شرطى كه مفسده نباشد، جايز است، چنان كه در باره حسن سؤال گفته شده است للرجال نصيب مما اكتسبوا و للنساء نصيب مما اكتسبن: در اين باره وجوهى است.
1- قتاده گويد: يعنى براى هر يك از زن و مرد را بر حسب طاعاتى كه خداوند با حسن تدبير، ايشان را مكلف به انجام آن كرده است. پاداشى است، بنا بر اين بر خلاف تدبير خداوند، چيزى مىخواهيد كه از اجر جزيل، محروم مىمانيد.
2- يعنى هر كدام از زنان و مردان را از تجارت، زراعت و ساير كسبهاى خود نصيبى است، بنا بر اين بايد قانع باشند و از قسمت خداوند راضى.
3- ابن عباس گويد: هر كدام از آنان را از ميراث- بر طبق آنچه خداوند مقرر كرده است- سهمى است. بنا بر اين قول، اكتساب- در آيه شريفه- بمعناى احراز است.
وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ: اگر به آنچه ديگران دارند، احتياج پيدا كرديد و خواستيد كه شما هم مثل ايشان باشيد. از خداوند، مسألت كنيد تا بشما بدهد، بشرطى كه فسادى براى خود شما يا براى ديگرى در بر نداشته باشد، زيرا خواستن از خدا به همين شرط، نيكوست.
ابن مسعود، از پيامبر روايت كرده است كه: «از فضل خداوند مسألت كنيد زيرا سؤال از خدا واجب است و بهترين عبادتها انتظار گشايش است»
سفيان بن عيينه گويد: خداوند، ما را به سؤال امر نكرد، مگر براى اينكه خواسته ما را عطا فرمايد.
إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً: خداوند بهر چيزى داناست و همواره چنين بوده است، بنا بر اين از آنچه آشكار كنيد و حسدى كه در دل پنهان داريد، آگهى دارد و روزيها را در ميان بندگان، بر طبق صلاح خود تقسيم مىكند. پس نبايد چيزى را آرزو كنيد كه قسمت غير شده است، زيرا چنين آرزويى باعث حزن و گناه، مىشود.
بيان آيه 33
قرائت
كوفيان «عقدت» را بدون الف و ديگران با الف خواندهاند. ابو على مىگويد:
عائد موصول ضمير محذوفى است كه مضاف آن نيز حذف شده است يعنى «و الذين عقدت حلفهم ايمانكم» كسانى كه فعل را با الف قرائت كردهاند، كلام را بر معنى حمل كردهاند چه در هر يك از دو طرف يمين است و فعل بايد از باب مفاعله باشد و كسانى كه بدون الف قرائت كردهاند كلام را حمل بر لفظ «ايمان» كردهاند: زيرا فعل به صاحبان يمين نسبت داده نشده بلكه بخود يمين نسبت داده شده است.
لغت
مولى: آزاد كننده، آزاد شده، پسر عمو، وارثان، هم سوگند، ولى صاحب اختيار، بزرگى كه مطاع است، سزاوارتر و بهتر نسبت به چيزى. اصل در همه معانى همين معناى اخير است، آزاد كننده، مولى است، چون به ارث آزاد شده سزاوارتر است. آزاد شده مولى است چون بيارى آزاد كننده سزاوارتر است. پسر عمو نيز بيارى شخص سزاوارتر است. وارثان بميراث ميت سزاوارترند. هم سوگندها بخاطر پيمانى كه با يكديگر بستهاند نسبت به يكديگر سزاوارترند. ولى صاحب اختيار، بيارى شخص سزاوارتر است. بزرگى كه مطاع است نسبت به تدبير حال اطاعت كنندگان خود از ديگران سزاوارتر است. در حديث است كه: «زنى كه بدون اذن مولايش ازدواج كند …» يعنى كسى كه نسبت بعقد او از ديگران سزاوارتر است. ابو عبيده در باره النَّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ (سوره حديد 15) گفته است: يعنى آتش به شما سزاوارتر است.
ايمان: جمع يمين است و يمين اسمى است كه براى قسم، دست و قوت،بكار مىرود. اصل در معانى كلمه همان دست مىباشد. زيرا موقع بيعت. دستها را بيكديگر مىزدند و دست يكديگر را مىگرفتند كه به عهد خود وفا كنند، آن گاه پيمان مىبستند از اينرو قسم را يمين ناميدند. شاعر گويد:
| اذا ما راية رفعت لمجد | تلقاها عرابة باليمين | |
يعنى: هنگامى كه پرچمى براى بزرگى افراشته شود، عرابه آن پرچم را با خود مىافكند.
اعراب
مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ: جار و مجرور در محل صفت براى «موالى» يعنى «موالى كائنين مما ترك وَ الَّذِينَ عَقَدَتْ أَيْمانُكُمْ: عطف بر الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ و مرفوع است.
ممكن است «مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ» متعلق باشد به فعلى مخدوف يعنى:
«يعطون مما ترك الوالدان و …» و «وَ الَّذِينَ عَقَدَتْ أَيْمانُكُمْ» مبتدا و خبر آن فَآتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ» باشد.
مقصود
مجدداً خداوند متعال، به بيان حكم ميراث، پرداخته، مىفرمايد:
وَ لِكُلٍّ جَعَلْنا مَوالِيَ: براى هر زن و مردى وارثانى قرار دادهايم كه به ميراثشان از ديگران سزاوارترند. اين معنى از سدى است. ابن عباس و حسن گويند: مقصود عصبه و حواشى شخص است.
معناى اول صحيحتر است. زيرا خداوند مىفرمايد: «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي» (سوره مريم 5) يعنى: خدايا مرا از جانب خود فرزندى ببخش كه به ارث من سزاوارتر از ديگران باشد. در اين آيه وارث را «ولى» شمرده است، زيرا وارث- بخصوص فرزند- براى ارث از ديگران سزاوارتر است علاوه بر اين، به مالك بردگان نيز «مولى» گويند، زيرا از ديگران نسبت به ايشان سزاوارتر است.
مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ: از آنچه پدر و مادر و خويشاوندان به جاى گذاشتهاند.
وَ الَّذِينَ عَقَدَتْ أَيْمانُكُمْ: اين عبارت، عطف است بر «الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ» يعنى هم پيمانان شما نيز داراى ورثهاى هستند كه به ارث ايشان سزاوارترند و از ايشان ارث مىبرند.
فَآتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ: بهر يك از وارثان، سهمش را بدهيد. اين معنى را جبايى برگزيده، گويد: هم پيمان سهمى ندارد. لكن بيشتر مفسران «وَ الَّذِينَ عَقَدَتْ أَيْمانُكُمْ فَآتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ» را جمله مستقلى گرفته، گويند: مقصود اين است كه بايد سهم هم پيمانها را نيز بدهند. سپس در اين باره، عقايد مختلفى ابراز داشتهاند:
1- قتاده، سعيد بن جبير و ضحاك گويند: منظور هم پيمانهاست. در دوران جاهليت، شخصى با ديگرى پيمان بسته، مىگفت: خون من، خون تو، جنگ من، جنگ تو و صلح من صلح تست. من از تو ارث مىبرم و تو از من. من از تو محافظت مىكنم و تو از من. با اين پيمان يك ششم مال شخص، در موقع تقسيم ميراث، بهم پيمانش تعلق مىگرفت- چنان كه ابو بكر با شخصى پيمان بست و از او ارث برد.
قرآن كريم نيز دستور داد كه بايد به هم پيمانها ارث داد. سپس اين حكم بوسيله:
«وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ» (سوره انفال 57 يعنى خويشاوندان بعضى به بعضى سزاوارترند) نسخ شد.
مجاهد گويد: منظور اين است كه بايد نصيب هم پيمانها را از لحاظ كمك و محافظت، ادا كنيد و ارثى به آنها تعلق نمىگيرد، بنا بر اين آيه نسخ شده و مؤيد آن آيه «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» است (سوره مائده يعنى به پيمانها وفا كنيد) و همچنين خطبه پيامبر گرامى در روز فتح مكه. فرمود:
«هر پيمانى كه در جاهليت، بسته شده، حفظ كنيد. اسلام بر شدت آن ميافزايد، ليكن پيمان تازهاى به وجود مىآوريد.» عبد الرحمن بن عوف روايت كرده است كه پيامبر فرمود:
«هنگامى كه پسر بچه اى بودم، به اتفاق عموهايم شاهد پيمانى بودم كه در ميان گروهى بسته شد. اكنون دوست نمىدارم، شترانى سرخ مو بگيرم و آن پيمان را بشكنم.» 2- مقصود مردمى است كه پيامبر گرامى اسلام، ميان آنان برادرى برقرار كرد و آنها مهاجران و انصار بودند. مسلمانان با همين پيمان برادرى از يكديگر ارث مىبردند. سپس بوسيله آيات ديگر نسخ شد. اين قول از ابن عباس و ابن زيد است.
3- مقصود كسانى است كه در جاهليت، به «پسر خواندگى» پذيرفته مىشدند.
چنان كه «زيد» پسرخوانده پيامبر بود. به آنها دستور داده شد كه در اسلام، چيزى براى آنها وصيت كنند. اين است معناى «فَآتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ» اين قول از سعيد بن مصيب است.
إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيداً: خداوند همواره بهمه چيزهاى آشكار و نهان عالم است.
[سوره النساء (4): آيه 34]
الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ وَ اللاَّتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا كَبِيراً (34)
ترجمه
مردان را بر زنان سمت قوامت است بواسطه اينكه خداوند برخى را بر برخى فضيلت داده است و بواسطه اينكه اموالشان را بعنوان مهر و نفقه انفاق مىكنند. بنا بر اين زنان شايسته: مطيع امر خدا و نگه دارنده مال و ناموس شوهرانند بواسطه اينكه خداوند آنها را حفظ مىكند و زنانى كه از نافرمانى ايشان بيم داريد. آنها را اندرز دهيد و در خوابگاهشان تنها گذاريد و آنها را بزنيد. پس اگر شما را اطاعت كردند، راهى براى زدن و ترك همخوابگى مجوييد كه خداوند بلند مرتبه و بزرگ است.
بيان آيه 34
قرائت
تنها ابو جعفر «بما حفظ اللَّه» به نصب و ديگران برفع قرائت كرده اند.
طلحة بن مصرف كه از شواذ است قرائت كرده: «فالصوالح قوانت» نصب در «حفظ اللَّه» بنا بر حذف مضاف است يعنى: «بما حفظ عهد اللَّه» و حذف مضاف، زياد در كلام اتفاق مىافتد مثل: «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ …» يعنى «ان تنصروا دين اللَّه،،،» قرائت «فالصوالح قوانت» به اين دليل است كه جمع مكسر براى كثرت است لكن جمع الف و تا براى قلت است و در اينجا، كثرت مناسبتر است. لكن جمع الف و تاء گاهى هم براى كثرت استعمال شده است مثل: «الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ …» (سوره احزاب 35) و منظور كثرت است نه قلت كه از سه تا ده باشد. ابو على مىگويد: حسان شعر خود را براى نابغه خواند تا به اين بيت رسيد:
| لنا الجفنات الغر يلمعن بالضحى | و اسيافنا يقطرن من نجدة دماً | |
براى ماست كاسههاى بزرگ و درخشانى كه بروز مىدرخشند و از شمشيرهاى ما از دليرى خون مىچكد.
نابغه گفت: كاسهها و شمشيرهايت را كم كردى يعنى جفنات و اسياف براى قلت است. لكن اين مطلب روشن نيست و خداوند در قرآن مىفرمايد: «هُمْ فِي- الْغُرُفاتِ آمِنُونَ» (سوره سبا 37) يعنى ايشان در غرفهها ايمن هستند.بديهى است كه منظور از غرفات، قلت يعنى از سه تا ده، نيست.
لغت
قوام: صيغه مبالغه، مسلط و قيم.
قنوت: دوام طاعت.
نشوز: سرپيچى از اطاعت.
هجر: ترك.
ضجوع: خوابيدن و مضاجع: خوابگاهها.
بغيه: طلب.
اعراب
باء در «بِما فَضَّلَ اللَّهُ» و «بِما أَنْفَقُوا» متعلق است به «قوامون» و «ما» در هر دو مورد مصدريه است و احتياجى بعايد ندارد. ما در «بِما حَفِظَ اللَّهُ» نيز مصدريه است يعنى «بان يحفظهن اللَّه» قرائت نصب بنا بر اين است كه ما موصوله باشد، يعنى:«بالشيء الذى يحفظ امر اللَّه»
شان نزول
مقاتل گويد: آيه در باره سعد بن ربيع بن عمر و زنش حبيبه دختر زيد بن ابى زهير نازل شده است. سعد و زيد هر دو از انصار بودند. حبيبه نسبت به سعد نافرمانى كرد و او وى را زد. حبيبه باتفاق پدر خدمت پيامبر رفت. سعد عرض كرد: دخترم را به او دادهام و كتككاريش كرده است. فرمود: قصاص كنيد. آنها رفتند كه قصاص كنند.
پيامبر فرمود: بازگرديد. اينك جبرئيل نازل شد و اين آيه را نازل كرد. سپس فرمود ما چيزى اراده كرديم و خداوند چيز ديگرى اراده كرد، و آنچه خداوند اراده كرده است، بهتر است و قصاص را رفع كرد.
كلبى گويد: اين آيه در باره سعد بن ربيع و زنش خوله دختر محمد بن سلمه نازل شده است. لكن داستان را بهمان صورت نقل كرده است.
ابو روق گويد: آيه در باره جميله دختر عبد اللَّه بن ابىّ و شوهرش ثابت بن قيس بن شماس نازل شده است و تقريبا داستان را بهمان صورت، ذكر كرده است.
مقصود
در دو آيه پيش: پارهاى از تفاوتهايى كه ميان زن و مرد است ذكر شد، اكنون بدنبال آن مطلب، خداوند وظيفه سرپرستى زنان را بمردان محول كرده، مىفرمايد:
الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ: مردان سرپرست و در تدبير زندگى و تربيت و تعليم مسلط بر زنان هستند.
بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ: بواسطه اينكه بعضى را بر بعضى فضيلت بخشيده است. اين جمله علت قيم بودن مردان را نسبت به زنان بيان مىدارد و مىگويد.
بخاطر اينكه مردان از لحاظ علم و عقل و حسن راى و تصميم بر زنان برترى دارند، سرپرستى ايشان را بمردان واگذار كرده است.
وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ: ديگر بخاطر اينكه مردان مهر و نفقه بزنان مىدهند.
فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ: زنان شايسته، مطيع امر خداوند و شوهران خود هستند.
قتاده و ثورى چنين گفتهاند. و شاهد آن اين آيه است: «يا مَرْيَمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ» «سوره آل عمران آيه 43) يعنى اى مريم، بر طاعت خداوند قيام كن.
حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ: آن زنان، در غيبت شوهران ناموس خود را حفظ مىكنند.
اين معنى از قتاده و عطا و ثورى است و ممكن است گفته شود: آنان در غيبت شوهران، حافظ اموال ايشان بودند، حقوق و احترامشان را حفظ مىكنند بهتر است حمل بر هر دو معنى شود، زيرا منافاتى ميان آنها نيست، بِما حَفِظَ اللَّهُ: به سبب اينكه خداوند ايشان را در مهرها و الزام شوهران به نفقه حفظ كرده است. برخى گفتهاند: يعنى بواسطه حفظ خداست كه آنها مىتوانند حافظ مال و ناموس شوهران باشند.
وَ اللَّاتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَ: زنانى كه از عصيان آنها مىترسيد و بيم داريد كه در صدد تسلط بر شما برآيند و با شما بمخالفت پردازند، نخست آنها را نصيحت كنيد و اگر نصيحت، موثر واقع نشد، آنها را در بسترشان تنها گذاريد، اين معنى از سعيد بن جبير است. وى گويد: منظور اين است كه از آميزش با ايشان خوددارى كنيد و علت اينكه به ترك خوابگاه امر كرده، اين است كه آميزش، مخصوص خوابگاه است. حسن و قتاده و عطا گويد: منظور اين است كه با آنها همخوابگى نكنند زيرا بدينوسيله حب و بغض او نسبت بشوهر روشن مىشود در صورتى كه محبتى داشته باشد، طاقت نمىآورد و اگر محبتى ندارد صبر مىكند. در روايت از امام باقر (ع) نقل شده است كه: «در موقع خواب به او پشت مىكند» فراء مىگويد: منظور از بيم نافرمانى، علم به نافرمانى است زيرا خوف گاهى بمعناى علم بكار مىرود.
در تفسير كلبى از ابن عباس نقل كرده است كه: زنان را به كتاب خدا موعظه كنيد و باو بگوييد كه از خدا بترسد و از شما اطاعت كند، اگر قبول نكرد با او درشتى كنيد و گرنه طورى او را بزنيد كه بدنش زخم نشود و استخوانش شكسته نشود. از امام باقر نقل شده كه منظور: زدن با مسواك است.
فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا: اگر از نافرمانى دست كشيدند، راهى براى زدن و ترك همخوابگى كه در موقع نافرمانى تجويز شد، برايشان نداريد. اين معنى از ابو مسلم و ابو على جبايى است. سفيان بن عيينه گويد: منظور اين است كه آنها را به محبت، تكليف مكنيد و همين كه ظاهر ايشان با شما درست شد، به باطنشان كارى نداشته باشيد.
إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا كَبِيراً: خداوند برتر از اين است كه بيشتر از اندازه طاقت، تكليفى كند. بلندى و بزرگى از صفات خداست و فايده ذكر اين دو صفت در اينجا اين است كه خداوند قدرت دارد كه زنان را يارى كند و پيروز گرداند. برخى گفتهاند: منظور اين است كه خداوند شما مردان را باندازه توانايى تكلف ساخته است. شما نيز بايد زنان را باندازه توانايى تكليف كنيد.
[سوره النساء (4): آيات 35 تا 36]
وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها إِنْ يُرِيدا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُما إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً خَبِيراً (35) وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ بِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى وَ الْجارِ الْجُنُبِ وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوراً (36)
ترجمه
و اگر از دشمنى ميان آنها ترسيديد، حكمى از بستگان مرد و حكمى از بستگان زن مبعوث كنيد. اگر اراده اصلاح دارند خداوند ميان آنها موافقت برقرار مىكند.
خدا دانا و آگاه است.
و خدا را پرستش كنيد و چيزى شريك او مسازيد و در باره پدر و مادر، خويشاوندان يتيمان، مستمندان، همسايگان خويشاوند و غير خويشاوند، رفيقى كه همراه شماست مسافر و بردگان نيكى كنيد كه خداوند مردم متكبر و فخر فروش را دوست ندارد،
بيان آيه 35
لغت
شقاق: مخالفت و دشمنى توفيق: موافقت و مساوات در امرى از امور، لطف خداوند نسبت به انسان براى انجام كارى پسنديده، اصلاح ميان زن و شوهر.
اعراب
بين: در اصل ظرف است ولى در اينجا با اضافه شقاق به آن بصورت اسم بكار رفته مثل: «هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ» (سوره كهف 78) و مثل: «وَ مِنْ بَيْنِنا وَ بَيْنِكَ حِجابٌ» در اصل منظور اين است: «و ان خفتم في شاق بينهما»
مقصود
در آيه پيش مردان را راهنمايى كرد كه چگونه از نشوز و نافرمانى همسران خود جلوگيرى كنند، اكنون راهنمايى مىكند كه اگر ترسيديد كار بجدايى كشد، چه وظيفهاى داريد.
وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما: اگر از مخالفت و دشمنى ايشان ترسيديد. برخى گفتهاند اگر علم بمخالفت و دشمنى ايشان پيدا كرديد لكن معناى اول صحيحتر است چه اگر علم بدشمنى ايشان پيدا شد، ديگر احتياجى بداور در ميان آنها نيست.
فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها: داورى از بستگان شوهر و داورى از بستگان زن برانگيزيد تا ميان آنها اصلاح دهند. حكم. كسى است كه نسبت به آنچه به او واگذار شده سمت قوامت دارد يعنى قيم است. در اينكه مخاطب كيست؟ اختلاف شده است. سعيد بن جبير و ضحاك و بيشتر فقها گويند: مخاطب، سلطانى است كه زن و شوهر مرافعه را پيش او بردهاند. ظاهر اخبارى كه از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نقل شده، همين است. سدى گويد: مقصود زن و شوهر و بستگان ايشان است. و نيز اختلاف شده است كه آيا حكمها اگر صلاح را در طلاق ديدند، حق طلاق دادن دارند يا ندارند؟ از روايات اصحاب ما استنباط مىشود كه آنها چنين حقى ندارند مگر اينكه از خود زن و شوهر مشورت كنند و آنها را به طلاق راضى بيابند. سعيد بن جبير و شعبى و سدى گويند: آنها حق طلاق دادن دارند و روايتى هم در اين باره از على (ع) نقل كردهاند. كسانى كه چنين گفتهاند، معتقدند كه حكمها وكيلند.
إِنْ يُرِيدا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُما: اگر دو حكم اراده اصلاح داشته باشند، خداوند ميان ايشان موافقت برقرار مىكند تا به آنچه صلاح است حكم كنند. اين معنى از ابن عباس و سعيد بن جبير و سدى است. برخى گفتهاند: يعنى اگر دو حكم اراده اصلاح زن و شوهر داشته باشند، خداوند ميان آنها الفت برقرار مىكند و دشمنى را از ميان برمىدارد.
إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً خَبِيراً: خداوند به اراده دو حكم دانا و بمصالح و منافع شما آگاه است.
بيان آيه 25
لغت
جار: همسايه جنب: دور از بستگان، قربى: نزديك مختال: خودخواه، كسى كه به خيال و پندار، براى خود چيزى تصور مىكند كه در او نيست. اينكه اسب را «خيل» گويند بخاطر اين است كه در راه رفتن كبر مىورزد.
فخور: كسى كه مناقب و محاسن خود را از راه كبر و خودنمايى، برمىشمارد.
اگر كسى مناقب و محاسن خود را براى اعتراف به نعمت برشمارد، فخور نيست بلكه شكور است.
اعراب
وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً: مصدر منصوب است به فعل محذوف. يعنى «احسنوا بالوالدين احسانا» ممكن است مفعول به باشد به تقدير «استوصوا بالوالدين احسانا»
مقصود
پس از آن كه خداوند در باره يتيمان و زنان و شوهران، بمكارم اخلاق، امر كرد، اكنون يك سلسله از امور معنوى و كارهاى پسنديده را كه لازمه زندگى انسانهاى واقعى است، بآنها گوشزد مىكند. ابتدا مردم را به خدا پرستى امر كرده، فرمود:
وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً: خدا را به يكتايى و عظمت، پرستش كنيد و كسى را در عبادت، شريكش مگردانيد، زيرا پرستش، براى غير خدا شايسته نيست وكسى شايسته پرستش است كه بخشنده نعمتها باشد و غير از خداوند كسى اين شايستگى را ندارد. سپس فرمود:
وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً. در باره پدر و مادر به نيكى و انعام و احترام سفارش كنيد.
يا اينكه خداوند شما را به نيكى در باره پدر و مادر سفارش مىكند.
وَ بِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ: همانطورى كه نيكى در باره پدر و مادر بالخصوص توصيه شده است. به نيكى در باره عموم خويشاوندان و يتيمان و مستمندان نيز توصيه مىكند. نيكى در باره يتيمان، بحفظ اموالشان و رسيدگى بزندگى ايشان و نيكى در باره مستمندان، بعدم تضييع آنان و رفع نيازمندى ايشان است.
وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى وَ الْجارِ الْجُنُبِ: ابن عباس، مجاهد، قتاده، ضحاك و ابن زيد گويند: مقصود همسايگانى است كه با انسان خويشاوندى دارند و همسايگانى كه خويشاوندى ندارند.
برخى گفتهاند: منظور اين است كه: همسايه مسلمان باشد يا همسايه غير مسلمان كه هيچ از لحاظ دينى با انسان مناسبتى ندارد. از پيامبر گرامى روايت شده است كه:
«همسايگان بر سه دستهاند. همسايهاى كه سه حق دارد: حق مسلمانى، حق همسايگى و حق خويشاوندى. همسايهاى كه دو حق دارد: حق همسايگى و حق مسلمانى و همسايهاى كه يك حق دارد و آن مشركى است كه از اهل كتاب باشد.»
زجاج گويد: همسايه نزديك، كسى است كه با او از نظر مسافت نزديك باشيد و يكديگر را بشناسيد و همسايه دور كسى است كه از نظر مسافت از شما دور باشد. در روايت است كه حد همسايگى تا چهل خانه است و روايت شده است كه تا چهل ذراع است (آرنج) زجاج مىگويد: منظور از همسايه نزديك، همسايه خويشاوند نيست. چه در باره خويشاوندان قبلا سفارش شده است. ممكن است در جواب زجاج گفته شود كه اگر چه قبلا در باره خويشاوند سفارش شده است لكن منظور اين است كه همسايه هر گاه خويشاوندى هم داشته باشد، داراى دو حق است و هر گاه خويشاوند همسايه نباشد فقط داراى يك حق است. بنا بر اين مانعى ندارد كه در باره خويشاوند دو مرتبه سفارش شده باشد.
وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ: در اين باره چهار قول است: 1- ابن عباس و سعيد بن جبير و جماعتى گفتهاند: منظور رفيق سفر است و نيكى در باره او بمواسات و حسن معاشرت است. 2- عبد اللَّه بن مسعود و ابن ابى ليلى و نخعى گويند: منظور همسر است. 3- ابن عباس بنا به يكى از دو روايت و ابن زيد گويند: منظور كسى است كه رو بسوى شما آورده و از شما انتظار كمك دارد. 4- منظور خدمتگزاران است. بهتر اين است كه بر همه اين معانى حمل شود:
وَ ابْنِ السَّبِيلِ: معناى آن صاحب طريق و در باره آن دو قول است: 1- مجاهد و ربيع گفتهاند: منظور مسافر است. ابن عباس گويد: منظور مهمان است. بنظر او: مهمانى سه روز است و بيشتر از سه روز نيكى است و هر نيكى صدقه است. جابر از پيامبر گرامى نقل كرده كه: «هر نيكى صدقه است و يكى از نيكىها اين است كه برادرت را با روى گشاده، ملاقات كنى و آب دلو خود را در ظرف او بريزى.» وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ: نسبت بغلامان و كنيزان نيز نيكى كنيد. كلمه «ما» محلا مجرور است كه عطف بر سابق است. يعنى به بردگان نيكى كنيد و نيازمنديهاى آنها را تامين كنيد و كارهايى كه از توانايى آنها خارج است واگذار مكنيد. اين عدهاى كه تا اينجا شمرده شدند، طبق دستور خداوند بايد مورد احسان قرار گيرند.
إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالًا فَخُوراً: خداوند مردم متكبر و فخر فروش را دوست نمىدارد. ابن عباس گويد علت ذكر تكبر و فخر فروشى اين است كه مردم متكبر و فخر فروش از خويشاوندان و همسايگان فقير خود متنفرند و با آنها حسن معاشرت ندارند.
اين آيه، جامع اركان اسلام است و انسان را بسوى مكارم اخلاق هدايت مىكند و اگر كسى در باره آن نيكو بينديشد از موعظه سخنوران بىنياز است و هر قسمت عمدهاى از علوم دانشمندان دست مىيابد (منظور علوم عملى است نظير اخلاق و تدبير منزل و …) 1- بنا بر اين همسايه مشرك هم حق همسايگى دارد، خواه اهل كتاب باشد خواه نباشد. البته اهل كتاب يعنى يهوديان و مسيحيان و- احتمالا- زردشتيان، قاعدة بايد مشرك نباشند، زيرا موسى و عيسى مردم را به يكتا پرستى دعوت كردهاند و بنا بر اين پيروان ايشان بايد يكتاپرست باشند نه مشرك. لكن اينان از تعليمات اصلى پيامبران خدا منحرف گشتهاند و در باره خداوند مطالبى عنوان كردهاند كه روح پيامبران از آنها بيزار است. از اينرو خداوند متعال به پيامبر گرامى اسلام دستور داد: «قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ» (سوره توبه 29) يعنى با اهل كتاب كه بخدا و رسولش ايمان ندارند و آنچه خدا و رسولش حرام كرده، حرام نمىشمارند و بدين حق گرايش پيدا نمىكنند جنگ كنيد تا با خوارى به دست خود جزيه دهند. در اين آيه يكى از نقائص آنان عدم ايمان به خداوند شمرده شده است يعنى خداوند يكتا را باور ندارند چه گفتند: عيسى پسر خداست و يهود هم گفتند:
عزير پسر خداست.
[سوره النساء (4): آيات 37 تا 39]
الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ عَذاباً مُهِيناً (37) وَ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ رِئاءَ النَّاسِ وَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ مَنْ يَكُنِ الشَّيْطانُ لَهُ قَرِيناً فَساءَ قَرِيناً (38) وَ ما ذا عَلَيْهِمْ لَوْ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقَهُمُ اللَّهُ وَ كانَ اللَّهُ بِهِمْ عَلِيماً (39)
ترجمه
آنان كه بخل مىورزند و مردم را به بخل امر مىكنند و آنچه را خداوند از فضلش بايشان داده، كتمان مىكنند و براى كافران عذابى خوار كننده مهيا كردهايم.
و كسانى كه اموال خود را براى ديدن مردم انفاق مىكنند و بخدا و روز واپسين ايمان ندارند و كسى كه بدوستى شيطان گراييده است، بد همدمى دارد. چيست بر آنها كه ايمان آورند بخدا و روز واپسين و انفاق كنند از رزاقى كه خدا به ايشان داده است؟
و خداوند به ايشان داناست.
بيان آيه 37
قرائت
كوفيان بجز عاصم «بالبخل» بفتح باء و خاء (در اينجا و در سوره حديد) قرائت كردهاند و ديگران «بالبخل» بضم باء و سكون سين. سيبويه گويد: بخل و بخل دو لغتند بيك معنى.
لغت
بخل: دشوار بودن بخشش. برخى گفتهاند: منع از چيزى كه اداى آن واجب است، زيرا اين كلمه اسم ذم است و بر كسى اطلاق مىشود كه عملش گناه كبيره است.
برخى گفتهاند: منع از چيزى است كه منع آن بىفايده و بخشش آن بىضرر است.
«شح» نيز بمعناى بخل است. اين دو كلمه در مقابل «جود» قرار دارند. بديهى است كه معناى اول، مناسبتر است زيرا خداوند محبت خود را از كسى كه برايش بخشش، دشوار است. نفى كرده. على بن عيسى گويد: بخل، منع از احسان است بخاطر اينكه طبيعت شخص از اين كار رنج مىبرد- وجود، بذل احسان است بخاطر اينكه چنين رنجى در طبيعت شخص وجود ندارد.
اعراب
الذين: ممكن است در محل نصب باشد باعتبار اينكه: بدل از «مَنْ كانَ مُخْتالًا …» باشد يا باعتبار اينكه فعلى دال بر مذمت ايشان مقدر باشد و ممكن است در محل رفع باشد، باعتبار اينكه مبتدا باشد و آيه بعد عطف بر آن و خبر آن آيه بعد:«إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ …» باشد يا اينكه بدل باشد از ضميرى كه در «فخور» مستتر است.
مقصود
الَّذِينَ يَبْخَلُونَ: جبايى و ابو مسلم گويند: يعنى كسانى كه از زكات و صدقات واجب ديگر منع مىكنند: ابن عباس و مجاهد و سدى و ابن زيد گويند: يعنى كسانى كه از اظهار صفاتى را كه از پيغمبر شناختهاند، بخل مىورزند.
وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ: و مردم را نيز امر به بخل مىكنند. ابن عباس گويد:يعنى انصار را امر مىكنند كه از كمك و انفاق نسبت به پيغمبر و اصحابش خوددارى كنند. برخى گفتهاند: يعنى مردم را امر مىكنند به كتمان حق.
وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ: و كوشش مىكنند كه ثروت خود را منكر شوند تا براى بخل خود عذرى داشته باشند. برخى گفتهاند: يعنى علم خود را نسبت به بعثت پيامبر گرامى اسلام، كتمان مىكنند. بديهى است كه آيه هر نوع بخلى را- خواه نسبت بمال و خواه نسبت به علم- شامل مىشود. بنا بر اين هر كس كه از اداى آنچه بر او واجب و لازم است، خوددارى كند و مردم را از آن كار باز دارد و فضيلت علمى و غير علمى را كتمان كند، مورد ملامت قرار مىدهد. در حديث است كه:
«هر گاه خداوند نعمتى به بندهاى داد، دوست دارد كه اثر آن نعمت را بر او بنگرد.» وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ عَذاباً مُهِيناً: براى كسانى كه منكر نعمت خدا نسبت بخود مىشوند و آن را كتمان مىكنند، عذابى مهيا كردهايم كه موجب خوارى و اهانت آنها مىشود. عذاب را متصف به «مهين» كرده است زيرا خود عذاب، اهانت است
بيان آيه 38 و 39
لغت
قرين: رفيق و همدم عدى بن زيد گويد:
| عن المرء لا تسال و ابصر قرينه | فان القرين بالمقارن يقتدى | |
يعنى: از مرد مپرس و رفيقش را ببين زيرا هر كسى برفيق خود اقتدا مىكند.
اعراب
الذين: ممكن است مرفوع يا منصوب باشد، چنان كه در آيه قبل گفتيم و ممكن است عطف بر «للكافرين» باشد. رئاء: مصدرى است كه جانشين حال شده است يعنى «مرائين» قرينا: تميز نسبت و مفسر است. «ذا»: در اين باره دو وجه محتمل است:
1- محلا مرفوع است يعنى: «ما الذى عليهم»
2- محلى از اعراب ندارد چه با «ما» بمنزله اسم واحد است يعنى «و اى شيء عليهم لو آمنوا»
مقصود
اكنون در باره كسانى كه بانفاق و ريا انفاق مىكنند و از ايمان بىبهرهاند، سخن گفته، ضمن عطف به سابق گويد:
الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ رِئاءَ النَّاسِ: آنهايى كه اموالشان را بمنظور ديدن مردم انفاق مىكنند.
وَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ: و تصديق خداوند و روز واپسين كه موقع ثواب و عقاب است، نمىكنند. بدين ترتيب، خداوند ميان مردمى كه بخل مىورزند و از انفاق مال خوددارى مىكنند و آنهايى كه از روى ريا و تظاهر انفاق مىكنند، جمع كرده است.
وَ مَنْ يَكُنِ الشَّيْطانُ لَهُ قَرِيناً: كسى كه دوستش شيطان باشد و در دنيا امر او رااطاعت كند و در كفر با او موافق باشد. برخى گفتهاند: يعنى در قيامت و آتش دوستش شيطان باشد.
فَساءَ قَرِيناً: شيطان بد دوستى است زيرا انسان را به معصيت و سرانجام به جهنم فرا مىخواند. برخى گفتهاند: شيطان بد دوستى است، زيرا در آتش جهنم، شيطان و دوستش يكديگر را لعن مىكنند و از يكديگر بيزارند.
وَ ما ذا عَلَيْهِمْ: چه بود بر آنها اگر بخدا و روز واپسين ايمان آورده، از روزى خدا انفاق كرده بودند؟! لَوْ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقَهُمُ اللَّهُ: بدين ترتيب خداوند عذر كفار را در سرپيچى از ايمان، بى اساس نشان مىدهد و سخن كسانى كه مىگويند قدرت بر ايمان ندارند باطل مىسازد، زيرا به شخص قادر نمىگويند: «اگر اين كار را مىكردى چه مىشد؟!» مثلا به آدم كوتاه قد نمىگويند: اگر بلند قد شده بودى چه مىشد؟! و به كور نمىگويند: اگر روشن شده بودى چه مىشد؟! برخى گفتهاند: يعنى چه مىشد اگر انفاق خود را با ايمان به خدا هماهنگ مىكردند تا انفاق بحالشان مفيد واقع مىشد.
وَ كانَ اللَّهُ بِهِمْ عَلِيماً: خداوند به اسرار آنها آگاه است و بر طبق نيت باطنى ايشان را كيفر يا پاداش مىدهد پس انفاقى كه از روى ريا است بحالشان فايده ندارد. از اين آيه بر مىآيد كه مال حرام رزق نيست زيرا خداوند دستور داده است كه از رزق خدا انفاق كنند و امت اسلام، اجماع كردهاند كه انفاق از مال حرام، ممنوع است.
[سوره النساء (4): آيات 40 تا 42]
إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضاعِفْها وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً (40) فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً (41) يَوْمَئِذٍ يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ عَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ وَ لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً (42)
ترجمه
خداوند به اندازه ذرهاى ظلم نمىكند و اگر آن اندازه ذره، كار نيكو باشد، چند برابرش مىكند و از جانب خود اجرى بزرگ مىدهد.
پس چه خواهيد كرد هنگامى كه از هر امتى گواهى آوريم و ترا بر اين گروه گواه آوريم. آن روز مردمى كه كافر شدند و پيامبر را نافرمانى كردند، دوست دارند كه با خاك يكسان گردند و حديثى را كتمان نمىكنند.
بيان آيه 40
قرائت
ابن كثير و نافع «حسنة» برفع و ديگران به نصب خواندهاند. نصب آن بنا بر اين است كه خبر باشد يعنى «ان تك زنة الذرة حسنه» و رفع آن به اين معنى است:
«ان يقع حسنة» و بنا بر اين «كان» تامة است.
ابن كثير و ابن عامر «يضعفها» به تشديد و ديگران «يضاعفها» به الف خواندهاند البته از نظر معنى فرقى ندارند سيبويه مىگويد: گاهى باب مفاعله بمعناى فعلى كه ميان دو نفر است، بكار نمىرود.
لغت
ظلم: المى كه در آن نفعى نيست و براى دفع ضرر هم اعمال نمىشود و اصل آن بكار بردن چيز در غير محل خود مىباشد. برخى گفتهاند اصل آن «انتقاص» يعنى كم كردن است. بنا بر اين ظلم، كم كردن حق و ظلمت كمى نور است.
ثقل: متاع سنگين براى سفر و مثقال: مقدار شيئى است از لحاظ سنگينى.
اعراب
تك: در اصل تكون بوده كه نون آن ساكن و واو آن بالتقاء ساكنين ساقط شده است. لكن سقوط نون بخاطر كثرت استعمال است در قرآن كريم اين كلمه هم با نون و هم بدون نون بكار رفته است: «إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيراً» (سوره نساء 135) لدن: در محل جر است و صورتهاى ديگر آن: لد، لدى و لداً مىباشد و «من لدنه» يعنى از جانب خود. فرق لدن و «عند» اين است كه «عند» اعم از دور و نزديك است و «لدن» فقط براى نزديك است. مثل «عندى مال» يعنى نزد من مال است. خواه دور باشد خواه نزديك. در موقع اضافه به باء نون آن مشدد مىشود مثل «لدنى».
مقصود
إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ: خداوند هرگز كسى را باندازه ذرهاى ستم نمىكند.كلمه «ذره» بمعنى مورچههاى سرخ و كوچكى است كه به سختى ديده مىشوند. ابن عباس و ابن زيد گويند: اين مورچه از ساير مورچگان خردتر است و برخى گفتهاند: ذره آن است كه در موقع تابش خورشيد از روزنه، بچشم مىخورد. علت اينكه خداوند ظلم نمىكند اين است كه بقبح آن عالم و از آن بىنياز و بىنيازى خود آگاه است. كار زشت را كسى مرتكب مىشود كه جاهل باشد يا به آن نيازمند باشد يا فكر كند كه محتاج آن است در حالى كه واقعا از آن بى نياز است. خداوند از اين امور و هر گونه نقص و عجزى منزه است. ذره را به اين ملاحظه ذكر نكرده است كه بگويد فقط ظلم نكردن خداوند اختصاص به آن دارد، بلكه مىخواهد بگويد هيچگونه ظلمى نميكند و ذره كمترين مقدارى است كه در وهم بشر مىگنجد.
وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضاعِفْها: مقصود اين است كه اگر آن اندازه ذره، كار نيكو باشد، خداوند آن را چند برابر مىكند و برخى گفتهاند: دو برابر مىكند. اين قول از ابو عبيده است. برخى گفتهاند: منظور اين است كه اين ذره نيكو را ادامه مىدهد و قطع نمىكند.
نظير اين آيه: «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ» (سوره زلزال آيه 7) يعنى كسى كه باندازه ذرهاى نيكى كند، آن را مىنگرد. هر دو آيه هدفشان اين است كه مردم را به طاعت تشويق كنند و از معصيت باز دارند.
وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً: از جانب خود پاداشى بزرگ به ايشان مىدهد كه همان بهشت باشد.اين آيه دلالت مىكند بر اينكه: منع ثواب و كم كردن آن ظلم است و اگر ظلم نبود، براى اين ترغيب و تشويقى كه در آيه مورد نظر است، معنايى نبود. ديگر اين كه خداوند قادر بر ظلم است، زيرا خود را از كار ظلم منزه كرده و خويشتن را بر آن ستوده است و اگر قادر بر ظلم نبود، ستايش جا نداشت.
بيان آيه 41- 42
قرائت
كوفيان- بجز عاصم- «تسوى» بفتح تا و سكون سين و يزيد و نافع و ابن عامر «تسوى» بفتح تاء و تشديد سين و ديگران «تسوى» بضم تاء و سكون سين خواندهاند قرائت «تسوى» (بفتح تاء و تشديد سين) بنا بر اين است كه در اصل «تتسوى» بوده، يا تاء دوم در سين ادغام يا حذف شده است و اما قرائت «تسوى» (بضم تاء و فتح سين و تشديد واو) فعل مضارع از باب تفعيل است.
اعراب
كيف: اسم استفهام و در اينجا براى توبيخ بكار رفته است. يعنى: «كيف حال هؤلاء يوم القيامة» حذف دنباله اين جمله، به خاطر اين است كه كلام بر آن دلالت دارد. بديهى است كه «كيف» خبر است براى مبتداى محذوف. جايز نيست كه «كيف» منصوب به «جئنا» باشد زيرا «جئنا» مضاف اليه «اذا» است و مضاف اليه در ما قبل مضاف، عمل نمىكند. چنان كه صله در ما قبل موصول عمل نمىكند زيرا صله در حقيقت متمم اسم است.
مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ: محلا منصوب و حال است زيرا «بشهيد» را توصيف مىكند و چون بر موصوف مقدم شده، حال است. عامل در «اذا» جواب محذوف آن است و دليل آن «فكيف» است كه قبل از «اذا» ذكر شده.
يومئذ: عامل آن «يود» است. در اينجا ما بعد «اذ» در ما قبل آن عمل مىكند، در حالى كه عمل كردن ما بعد «اذا» در ما قبل آن جايز نبوده زيرا با اضافه «يوم» به «اذ» ديگر اضافه «ان» به جمله ما بعد، صحيح نيست و به همين دليل «اذ» تنوين داده شده است تا دلالت كند كه تمام شده است.
مقصود
نظر به اينكه قبلا به روز واپسين اشاره كرده بود، اينك حال منكران آن را وصف كرده، گويد:فَكَيْفَ: چگونه است حال امتها و چه مىكنند؟
إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ: هنگامى كه از هر امتى گواهى بياوريم. وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً: و تو را بر اين مردم گواه آوريم عرب، هنگامى كه حادثهاى ناگوار در پيش است مىگويد:
«كيف بك اذا كان كذا؟» چه خواهى كرد هنگامى كه چنين خواهد شد؟! بدين ترتيب. بزرگى حادثه را نشان مىدهد و شخص را از آن مىترساند و او را وادار مىكند كه خود را براى آن آماده سازد. رويهمرفته معناى آيه اين است كه: در روز قيامت خداوند هر پيغمبرى را بر امت خود گواه مىگيرد و آن پيامبر بنفع و به ضرر امت خويش گواهى مىدهد. پيامبر ما نيز بعنوان گواه امت خويش فرا خوانده مىشود. اين آيه دلالت مىكند بر اينكه: بايد از هر كار زشتى كه انسان از انجام آن در ملاء عام: خجالت مىكشد، خوددارى كند زيرا روز قيامت، گواهانى عادل، شاهد اعمال انسان هستند كه نمىتوان در شهادت آنها خدشه كرد و شهادت آنها را از تاثير، انداخت. اين گواهان، پيامبران و معصومان و نويسندگان اعمال و اعضاى بدن و مكان و زمان مىباشند. خداوند مىفرمايد: «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ» (سوره بقره 143) يعنى شما را امت وسط قرار داديم كه بر مردم گواه باشيد و مىفرمايد: «ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ» يعنى سخنى نمىگويد جز اينكه نزد او مراقبى آماده است (سوره ق 18) و مىفرمايد:
«إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا» (سوره اسراء 36) يعنى گوش و چشم و دل همگى مسئولند. و مىفرمايد:«يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ» (سوره نور 24) يعنى روزى كه زبانها و دستها و پاها بكردار انسان گواهى مىدهند.
در بعضى از اخبار است كه: زمان و مكان براى انسان شهادت مىدهند و اعمال انسان را بازگو مىكنند. بنا بر اين عاقل بايد متذكر اين حالات شود و خود را مستعد سازد و چنين بينديشد كه گويى اكنون آن حالت فرا رسيده و مجلس شهادت برپاى گشته و شاهدان براى اداى شهادت صف كشيدهاند. در روايت است كه عبد اللَّه بن مسعود اين آيه را بر پيامبر گرامى قرائت كرد و چشمان پيغمبر پر از اشك شد. هر گاه كسى كه خود يكى از شاهدان است از بزرگى اين واقعه، گريان مىشود، ديگران بايد چه كنند و چگونه بنالند؟! يَوْمَئِذٍ يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ عَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ: در آن روز كافران و كسانى كه در مقابل پيامبر عصيان ورزيدهاند، خوش دارند كه با زمين يكسان گردند و خاك شوند. در جاى ديگر مىفرمايد: «يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً» (سوره نبا 40) يعنى كافر مىگويد: كاش خاك بودم. كلمه «تسويه» بمعناى هموار كردن است مثل: «بَلى قادِرِينَ عَلى أَنْ نُسَوِّيَ بَنانَهُ» (سوره قيامه 4) يعنى: ما قادريم كه خطوط انگشتانش را هموار كنيم تا مثل كف دست صاف شود و نتواند با انگشتان كارى انجام دهد.
ابن عباس مىگويد منظور اين است كه: دوست مىدارند كه مردم بر آنها راه بروند و آنها را پايكوب گردانند. بنا بر معناى اول، منظور اين است كه كافران دوست دارند كه مبعوث نشده و با خاك همسان بودند زيرا علم دارند كه گرفتار عذاب مىشوند و در جهنم جاودانى هستند. در روايت است كه در روز قيامت، حيوانات خاك مىشوند.
كفار نيز آرزو مىكنند كه مثل حيوانات خاك شوند. اين مطلب را كسى اجازه مىدهد كه مىگويد: عوض منقطع مىشود لكن كسى مىگويد: عوض هميشگى است، اين خبر را صحيح نمىداند.
وَ لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً: در اين باره اقوالى است:
1- عطف است بر «لو تسوى» بنا بر اين معناى آن اين است: دوست مىدارند كه حديثى را كتمان نكرده بودند.
زيرا هنگامى كه از آنها سؤال مىشود، مىگويند: بخدا، ما مشرك نبوديم. آن گاه اعضاى بدنشان بكردارشان گواهى مىدهد و مىگويند: كاش خاك بوديم و كاش چيزى را كتمان نكرده بوديم البته اين كتمان حقيقى نيست، زيرا هيچ چيز از خداوند مكتوم نيست، بلكه بصورت كتمان است. چنان كه ابن عباس گويد.
2- اين كلام مستأنف و مستقل است و منظور اين است كه هيچيك از كارهاى دنيا و كفر خود را كتمان نمىكنند، بلكه اعتراف مىكنند و باعتراف خود داخل جهنم مىشوند. علت عدم كتمان اين است كه مىدانند كتمان بحالشان بىفايده است. تنها در بعضى از احوال مىگويند: پروردگارا سوگند ياد مىكنيم كه مشرك نبوديم. زيرا قيامت را احوال و جاهايى است كه گاهى همه خاموشند و جز صداى پايى شنيده نشود و گاهى منكر كفر خود مىشوند بخيال اينكه بحالشان نتيجهاى دارد و گاهى اعتراف مىكنند. اين معنى از حسن است.
3- مقصود اين است كه نمىتوانند چيزى را از خداوند كتمان كنند زيرا اعضاى بدن آنها بكردارشان گواهى مىدهند. بنا بر اين تقدير اين است كه: «لا تكتمه جوارحهم و ان كتموه» يعنى اعضاى ايشان كتمان نمىكنند اگر چه خودشان كتمان كنند.
4- مقصود اين است كه: كاش با خاك يكسان مىشدند و امر محمد (ص) و بعثت او را كتمان نكرده بودند. اين معنى از عطاست.
5- آيه را بايد بظاهر آن حمل كرد. پس مقصود اين است كه: آنها چيزى را كتمان نمىكنند زيرا به ترك زشتىها و دروغ مجبورند و اينكه مىگويند:
«وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ» (سوره انعام 23) يعنى پروردگارا، سوگند ياد مىكنيم كه مشرك نبوديم) منظورشان اين است كه: آنها در دنيا گمان مىكردهاند كه عقيده آنها مشرك نبوده و قصدشان از پرستش بتها تقرب بخداوند بوده است. اين معنى از ابو القاسم بلخى است.
[سوره النساء (4): آيه 43]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً إِلاَّ عابِرِي سَبِيلٍ حَتَّى تَغْتَسِلُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُوراً (43)
ترجمه
اى مردم مومن، در حال مستى به نماز نزديك مشويد تا بدانيد چه ميگوييد و در موقع جنابت بمحل نماز مرويد مگر اينكه راهگذار باشيد تا وقتى كه غسل كنيد و اگر بيمار يا مسافر باشيد يا از قضاى حاجت برگرديد يا زنان را لمس كنيد و آبى نيابيد با خاك پاك صورت و دستهايتان را مسح كنيد كه خداوند بخشاينده و آمرزنده است.
بيان آيه 43
قرائت
اهل كوفه- بجز عاصم در اينجا و در سوره مائده «لمستم» را بدون الف و ديگران «لامستم» با الف قرائت كردهاند. دليل كسى كه بدون الف قرائت كرده اين است كه در مورد متعدد در قرآن كريم، اين معنى بصورت ثلاثى مجرد بيان شده است مثل:
«لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ» (سوره الرحمن 56) يعنى انسانى ايشان را مس نكرده است و مثل وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ سوره مريم 20 يعنى بشرى مرا مس نكرده است و كسى كه با الف قرائت كرده است، مىگويد «لمس» و «لامس» به يك معنى است مثل «عاقبت اللص» بمعنى «عقبت اللص» يعنى دزد را دنبال كردم.
لغت
لا تقربوا: نزديك مشويد. «قرب يقرب»، لازم است لكن «قرب يقرب» متعدى است.
سكر: محل بستن و سكر بستن مجراى آب است، علت اينكه سكر بمعنى مستى است اين است كه: راه معرفت را مىبندد. سكره مرگ يعنى حالت فرا رسيدن مرگ و لحظههاى آخر. «سكارى» جمع «سكران» و «سكران» صفت مذكر يعنى مردمست و مؤنث آن «سكرى» است.
جنب: شخصى كه جنابت دارد خواه مرد باشد خواه زن و خواه مفرد باشد خواه جمع.
عابر: عبور كننده و عبور بمعنى رفتن از طرفى بطرفى ديگر است.
غائط: محل مطمئنى كه براى مخفى بودن از چشم مردم به آنجا مىرفتند كم كم بر اثر كثرت استعمال به مدفوع نيز غائط گفته شد.
لمس: ماليدن دست. بعدا معناى آن توسعه پيدا كرده و بر تماس بدنى- بطور كلى- اطلاق شده است. التماس هم از ماده لمس است لكن دلالت بر تماس بدنى ندارد بلكه بمعناى طلب است. چنان كه شاعر گويد:
| العبد و الهجين و الفلنقس | ثلاثة فايهم تلمس | |
يعنى بنده و كسى كه مادرش بنده و كسى كه پدرش بنده است سه تا هستند پس كداميك از ايشان را طلب مىكنى. «ملتمس معروف» يعنى طالب معروف.
تيمم و تامم: قصد. چنان كه شاعر مىگويد:
| «تيممت داراً و | يممن دارا» | |
يعنى: من خانهاى قصد كردم و آنها خانهاى را. لكن در شرع اسلام، اين كلمه، نام قصدى مخصوص است و آن اين است كه خاكى قصد كند و آن را در اعضايى مخصوص به كار برد.
صعيد: سطح زمين بدون گياه و درخت ولى زجاج گويد: صعيد سطح زمين است اعم از اينكه خاك باشد يا نباشد. وجه اين تسميه اين است كه اگر از باطن زمين بخارج آن صعود كنيم، سطح زمين پايان اين صعود است. پس سطح زمين «صعيد» است.
اعراب
وَ أَنْتُمْ سُكارى: جمله حال و منصوب است و عامل آن «لا تَقْرَبُوا» است و ذو الحال واو «تقربوا» است.
جنباً: عطف است بر محل جمله حاليه «وَ أَنْتُمْ سُكارى» و مقصود از آن جمع است.
عابرى سبيل: مستثنى منه و منصوب است.
تعلموا: منصوب است به تقدير «ان» و علامت نصب آن سقوط نون از آخر آن است. اين كلمه بضميمه «ان» كه در تقدير است، محلا مجرور است به «حتى» و «حَتَّى تَعْلَمُوا» محلا منصوب است بملاحظه اينكه مفعول «تقربوا» است و همچنين «حَتَّى تَغْتَسِلُوا».
عَلى سَفَرٍ: محلا منصوب و عطف است بر «مرضى» يعنى «و ان كنتم مرضى او مسافرين»
مقصود
خداوند در چند آيه پيش امر به عبادت كرد، اكنون در باره بزرگترين عبادتها يعنى نماز، مىگويد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى: ابن عباس و سعيد بن جبير و مجاهد و ابن زيد گويند: يعنى اى مردم مؤمن در حال مستى نماز مخوانيد. عبد اللَّه و سعيد بن مسيب و ضحاك و عكرمه و حسن گويند: يعنى نزديك جايگاه نماز مثل مساجد و غير آنها مشويد. چنان كه: «و صلوات» (سوره حج 40) يعنى اماكن نماز و مؤيد آن الا عابرى سبيل» است چه عبور در محل است نه در نماز.
در باره «وَ أَنْتُمْ سُكارى» دو قول است: 1- ابن عباس و مجاهد و قتاده گويند:
منظور مستى شراب است. ابن حكم پس از حكم تحريم خمر نسخ شد. از امام كاظم (ع) نيز روايت شده است.
ممكن است گفته شود: چه گونه ممكن است، مست را نهى كرد، با اينكه او در حالت مستى عقل ندارد؟ پاسخ به دو وجه است: 1- گاهى شخص مست است ولى عقل را از دست نداده كه نشود او را امر و نهى كرد 2- منظور اين است كه اشخاص در وقت نماز، خود را در معرض مستى قرار مدهند. ابو على جبايى جواب سومى داده است و آن اينكه: هر گاه در اين حالت نماز بخوانند، بايد بعدا آن را تكرار كنند.
نيز ممكن است گفته شود: اگر شخص مست، مكلف است چگونه مىتوان او را از نماز نهى كرد، با اينكه عمل مسلمانان نيز بر خلاف آن است؟ پاسخ اين سؤال نيز به دو وجه است: 1- اين حكم نسخ شده است 2- آنان مامور به ترك نماز نيستند بلكه مامور به اين هستند كه نماز را در خانه بخوانند نه با پيامبر و به جماعت، آنهم به منظور تعظيم و احترام پيامبر.
2- منظور از «وَ أَنْتُمْ سُكارى» مستى خواب است، اين وجه از ضحاك است و از امام باقر (ع) نيز روايت شده و مؤيد آن روايت عايشه از پيامبر گرامى است كه: «هر گاه در حال نماز دچار چرت و كسالت خواب باشيد نماز را مخوانيد زيرا ممكن است بدون توجه، در باره خود دعاى بدى كند.
حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ: تا سخن خود را تميز دهيد. برخى گفتهاند: يعنى بتوانيد آنچه از قرآن قرائت مىكنيد: حفظ كنيد.
وَ لا جُنُباً إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ حَتَّى تَغْتَسِلُوا: در باره معناى آن دو قول است: 1- در حالت جنابت، به نماز نزديك مشويد مگر اينكه مسافر باشيد، در اين صورت مىتوانيد نماز را به تيمم بخوانيد چه تيمم اگر چه نماز را مباح مىكند ولى رفع حدث جنابت را نمىكند. اين مطلب از على (ع) و ابن عباس و سعيد بن جبير و مجاهد است. 2- در حالت جنابت وارد مساجد مشويد، مگر اينكه راهگذار باشيد. اين مطلب از جابر و حسن و عطا و زهرى و ابراهيم و مروى از امام باقر (ع) است و «عابرى سبيل» يعنى راهگذران، اما پس از غسل كردن مانعى نيست. اين قول قوىتر است زيرا خداوند حكم جنابت را در آخر آيه در صورت نبودن آب بيان كرده است و اگر منظور از اين جمله هم معنايى باشد كه در اول گفته شد، تكرار لازم مىآيد. خداوند حكم داخل شدن اشخاص جنب را در مساجد در اول آيه و حكم نماز او را در صورت نبودن آب در آخر آيه ذكر كرده است.
وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى: اگر مريض باشيد. گفته شده است در باره مرد بيمارى از انصار كه نمىتوانست برخيزد و وضو بگيرد، نازل شد. مرضى كه باعث جواز تيمم مىشود عبارت است از: جراحت، شكستن و دمل بشرطى كه استعمال آب براى آنها مضر باشد اين قول از: ابن عباس، ابن مسعود، سدى، ضحاك، مجاهد و قتاده است. حسن و ابن زيد گويند: منظور كسى است كه نتواند آب استعمال كند و كسى هم نباشد كه در استعمال آب به او كمك كند. حسن براى مجروح، تيمم جايز نمىداند. آنچه از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) روايت شده اين است كه در همه اين موارد، تيمم جايز است.أَوْ عَلى سَفَرٍ: يا مسافر باشيد.
أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ: كنايه از قضاى حاجت است. برخى گفتهاند: «او» بمعنى «واو» است مثل: «وَ أَرْسَلْناهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ» (سوره صافات 147 (يعنى او را بسوى يكصد هزار نفر و بيشتر فرستاديم) زيرا قضاى حاجت از جنس مرض و سفر نيست تا عطفش بر آنها صحيح باشد چه مرض و سفر، سبب مىشوند كه تيمم مباح گردد و قضاى حاجت سبب واجب شدن تيمم مىگردد.
أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ: منظور جماع است، چنان كه از على (ع) و ابن عباس و مجاهد و سدى و قتاده و مختار و ابو حنيفه و جبايى است. و برخى گفتهاند: منظور لمس با دست يا غير دست است، چنان كه از عمر بن خطاب و ابن مسعود و شعبى و عطا و شافعى است و صحيح، معناى اول است، زيرا خداوند حكم جنب را در حال وجود آب بوسيله:
«وَ لا جُنُباً إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ حَتَّى تَغْتَسِلُوا» بيان كرده است، سپس حكم جنب را در حال نبودن آب بيان مىكند. با اينكه حتى حكم كسى كه قضاى حاجت كرده است در صورت نبودن آب بيان مىدارد. بنا بر اين چگونه ممكن است از بيان حكم جنب در صورت نبودن آب، صرف نظر كند و آيه در صدد حكم شخص محدث است و بايد همه اقسام آن را بيان دارد. بدينترتيب منظور از «لامَسْتُمُ النِّساءَ» جماع است. لمس و ملامسه بيك معنى هستند چه هر گاه يكى از زن و مرد، ديگرى را لمس كرد، آن ديگرى نيز او را لمس مىكند. روايت شده است كه عرب و موالى در باره لمس اختلاف كردهاند: عرب مىگفت: منظور مس است و موالى مىگفتند: منظور جماع است تا اينكه اختلاف آنها نزد ابن عباس كشانيده شد. ابن عباس گفت: موالى (آزاد شدگان) غالب شدند. منظور جماع است. علت اينكه: جماع، لمس ناميده شده، اين است كه از راه لمس متوسل به جماع مىشوند.
فَلَمْ تَجِدُوا ماءً: هر گاه بيماران و مسافران دسترسى به آب نداشته باشند، خواه آب وجود نداشته باشد يا اينكه استعمال آن براى ايشان غير ممكن يا مضر باشد.
(چنان كه در مورد مريض چنين است) اصل اين است كه در حال مرض، استعمال براى شخص مريض غير ممكن است و در حال سفر براى مسافر دسترسى بآب نيست، فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً: پس خاكى جستجو كنيد و تيمم كنيد. زجاج گويد: بين اهل لغت خلافى در اين نيست كه منظور از «صعيد» سطح زمين است و اين مطلب با مذهب اصحاب ما كه تيمم را بر سنگ نيز جايز مىدانند موافقت دارد.
طَيِّباً: طاهر باشد. سفيان گويد: يعنى حلال باشد و برخى گفتهاند: خاك زراعتى باشد نه شورهزارى كه در آن گياهى نرويد، چنان كه خداوند مىفرمايد:
«وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ» (سوره اعراف 58) يعنى سرزمين طيب گياهش باذن خدا بيرون مىآيد).
فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ: كيفيت تيمم را با خاك پاك بيان مىدارد. در باره كيفيت تيمم اقوالى است:
1- تيمم عبارت است از اينكه يك بار براى صورت و يك بار براى دستها تا مرفق، دستها بر خاك زده شود، اكثر فقها و ابو حنيفه و شافعى و غير از آن دو و جمعى از اصحاب ما بر اين عقيده اند.
2- عمار بن ياسر و مكحول مىگويند: تيمم عبارت است از اينكه يك بار براى صورت و يك بار براى دستها تا مچ، دستها بر خاك زده شود. مختار طبرى همين است.
مذهب ما نيز در تيمم بدل از غسل همين است ولى در تيمم بدل از وضوء، يك بار زدن دست به خاك براى مسح صورت از محل روييدن مو تا انتهاى بينى و مسح دستها از مچ تا آخر انگشتان، كافى است: از سعيد بن مسيب نيز چنين روايت شده است.
3- زهرى گويد: بايد تا زير بغل مسح كرد.
إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا: خداوند پذيرنده عفو است يعنى تيمم را بجاى وضو قبول مىكند و گفتهاند: بخشاينده است.
غَفُوراً: گناهان بندگان را مى پوشد و مىآمرزد.
اين آيه دلالت دارد بر اينكه نماز مست صحيح نيست. بنا باجماع فقهاء شخص مست بايد قضاى نماز را بجاى آورد عقد مست نيز صحيح نيست اعم از نكاح و بيع و … همچنين ايقاعات او مثل طلاق و آزاد كردن، در مسأله طلاق او اختلاف است.
ابو حنيفه گويد: طلاقش صحيح است و شافعى بنا بر يكى از دو قولش گويد: صحيح نيست. اما كارهايى كه مستلزم حد است، اگر از او سر بزند بعقيده ما بايد حد بخورد پس اگر دزدى كرد، دستش را مىبرند و اگر مرتكب زنا شد يا نسبت ناروا بزن پاكدامنى داد، حد ميخورد، زيرا آيات قرآنى در اين خصوص عموميت دارند و اجماع طايفه اماميه نيز بر آن است.
[سوره النساء (4): آيات 44 تا 45]
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يَشْتَرُونَ الضَّلالَةَ وَ يُرِيدُونَ أَنْ تَضِلُّوا السَّبِيلَ (44) وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدائِكُمْ وَ كَفى بِاللَّهِ وَلِيًّا وَ كَفى بِاللَّهِ نَصِيراً (45)
ترجمه
آيا نديدى مردمى را كه بهرهاى از كتاب تورات بردهاند؟ آنها گمراهى را مىخرند و مىخواهند شما را گمراه سازند. و خداوند به دشمنان شما داناتر است و دوستى و يارى خداوند براى شما كافى است.
بيان آيه 44- 45
لغت
عداوت: يارى نكردن و دورى از آن. ضد آن ولايت است كه نزديك شدن براى يارى است. بغض: اراده اهانت و خفيف كردن است و ضد آن محبت است كه اراده احترام و تعظيم است.
كفايت: رسيدن بحدى است كه حاجت بر طرف شود. اكتفاء و استغنا اين است كه يكى را بگيرند و بقيه را رها كنند.
نصرت: زياد كردن نيروى شخص براى غالب شدن است و معونت هم مثل نصرت است و ضد آن خذلان است كه ترك كمك است و عقوبت شمرده مىشود.
اعراب
كَفى بِاللَّهِ: در باره باء دو قول است: 1- براى تاكيد اتصال است 2- زجاج گويد بمعنى اكتفوا باللَّه است، اما محل آن باتفاق همه رفع است.
شان نزول
آيه ها در باره رفاعة بن زيد بن سائب و مالك بن دخشم كه در موقع تكلم با پيامبر گرامى زبان خود را مىپيچيدند و از او عيبجويى مىكردند نازل شدهاند.
مقصود
چون خداوند احكام واجب العمل را بيان داشت، در صدد تحذير از مخالفت آن برآمده، مىفرمايد:
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ: ابن عباس مىگويد: يعنى آيا علم تو به يهوديانى كه بهرهاى از كتاب تورات بردهاند، منتهى نشد؟
يَشْتَرُونَ الضَّلالَةَ: كه گمراهى را به هدايت مىخرند و پيامبر را تكذيب مىكنند.
ابو على جبايى گويد: يهود مال بسيارى به دانشمندان خود مىدادند كه براى آنها مطالبى وضع كنند، گويى پول مىدادند و آن مطالب گمراه كننده را خريدارى مىكردند. زجاج گويد: رشوه مىگرفتند.
وَ يُرِيدُونَ أَنْ تَضِلُّوا السَّبِيلَ: اين يهوديان مىخواهند شما مؤمنان را از راه حق كه اسلام است، گمراه سازند و شما را به تكذيب محمد (ص) وادارند در اين آيه بمردم مؤمن هشدار داده مىشود كه در امور دين و دنياى خود از دشمنان دين راهنمايى نخواهند سپس خداوند خبر مىدهد كه به دشمنى يهود، داناتر است:
وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدائِكُمْ: بنا بر اين دستور خداوند را بكار بنديد و از دشمنان خود راهنمايى مخواهيد كه من بهتر از شما از باطن ايشان خبر دارم و از خيانت و حسد و دشمنى ايشان آگاهترم.
وَ كَفى بِاللَّهِ وَلِيًّا وَ كَفى بِاللَّهِ نَصِيراً: دوستى خدا و يارى او شما را از دوستى و يارى ايشان و كسانى كه مثل ايشان هستند و شما از ايشان طمع و انتظار كمك داريد، بىنياز مىسازد.
[سوره النساء (4): آيه 46]
مِنَ الَّذِينَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَ راعِنا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِي الدِّينِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ وَ لكِنْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلِيلاً (46)
ترجمه
از يهوديان كسانى هستند كه احكام و مطالب تورات را از موضع خود تحريف مىكنند و مىگويند شنيديم و عصيان ورزيديم و بشنو كه كاش ناشنوا باشى و گويند ما را رعايت كن و گفتارشان زبان بازى و طعنه بدين است و اگر گفته بودند سخن حق را شنيده و اطاعت مىكنيم و تو سخن ما را بشنو و ما را مهلت ده، براى ايشان بهتر و بصواب نزديكتر بود و لكن خداوند آنان را بخاطر كفرشان لعنت كرد و جز عده كمى از آنها ايمان نمىآورند.
بيان آيه 46
لغت
لىّ: فتيله كردن و پيچيدن.
السنه: جمع لسان، آلت كلام، زبان، لغت مثل «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ» (سوره ابراهيم 4) يعنى: هر پيامبرى را بلغت و زبان قومش فرستاديم.
طرفه گويد:
| و اذا تلسننى السنها | اننى لست بموهون فقر | |
هر گاه زبانهاى ايشان با من سخن گويند، من ضعيف و شكسته پشت نيستم.
طعن: گفته مىشود طعن به نيزه و طعن بزبان، منظور با نيش نيزه زدن و نيش زبان زدن است.
اعراب
مِنَ الَّذِينَ: در باره «من» دو وجه است: 1- بيان از براى «الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ» بنا بر اين عامل آن «اوتوا» است كه در صله «الذين» است و ممكن است در صله «الذين» نباشد، مثل: «انظر الى النفر من قومك ما صنعوا» يعنى: به گروهى كه از قوم تواند نظر كن كه چه كردند. 2- اينكه بنا بر استيناف و استقلال كلام باشد و تقدير اين است: «من الذين هادوا فريق» و موصوف حذف شده است بقرينه صفت «يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ» چنان كه ذو الرمه گويد:
| فظلوا و منهم دمعه سابق له | و آخر يثنى دمعة العين بالمهل | |
و سيبويه استشهاد كرده است به:
| و ما الدهر الا تارتان فمنهما | اموت و اخرى ابتغى العيش اكدح | |
فراء گويد: «من» موصوله حذف شده است يعنى: «من الذين هادوا من يحرفون» عرب هر گاه در آغاز كلام «من» باشد «من» را مضمر مىكند، مثل: «وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ» (سوره صافات 164) يعنى: و ما منا الا من له …» هر يك از ما كسى است كه برايش جايگاهى گرامى است. و مثل: «وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها» (سوره مريم 71) يعنى: و ان منكم الا من هو واردها: هر يك از شما كسى است كه وارد آن مىشود.
مبرد و زجاج منكر اين مطلب شدهاند و مىگويند حذف موصول و بقاى صله جايز نيست.
غير مسمع: حال و منصوب است.
ليّا: مصدرى است كه جانشين حال شده است و همچنين «طعناً» يعنى:
«يلوون بالسنتهم لياً و يطعنون فى الدين طعنا».
قليلا: حال است يعنى: «يؤمنون و هم قليلا» و ممكن است صفت براى مصدر محذوف باشد يعنى: «ايماناً قليلا» مثل:
| فالفيته غير مستعتب | و لا ذاكر اللَّه الا قليلا | |
يعنى الا ذكرا قليلا و تنوين «ذاكراً» بخاطر اجتماع ساكنين حذف شده است:
او را يافتم در حالى كه مرا خشنود نكرد و جز اندكى در ياد خدا نبود.
مقصود
سپس در صدد بيان حال كسانى كه از آنها سخن به ميان آمد، برآمده مىفرمايد:
مِنَ الَّذِينَ هادُوا: يعنى: الم تر الى الذين اوتوا نصيباً من الكتاب من اليهود.
بنا بر اين «يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ» حال است و اگر اين آيه را مستقل بدانيم معناى آن «من اليهود فريق» خواهد بود.
يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ: يهوديان كسانى هستند يا گروهى از آنها كسانى هستند كه كلمات و احكام خدا را جابجا مىكنند.
مجاهد گويد: منظور از «كلم» تورات است. زيرا آنها صفات پيامبر را كه در تورات بود كتمان مىكردند.
وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَيْنا: و بجاى آن بزبان مىگويند: شنيديم و در دل مىگويند:
مخالفت كرديم. برخى گفته اند: يعنى گفته ترا شنيديم و امر ترا مخالفت كرديم.
وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ: ابن عباس و ابن زيد گفتهاند: يعنى يهوديان به پيامبر گرامى مىگويند: بشنو از ما در حالى كه ناشنوا هستى. چنان كه وقتى كسى را سب كنند، گويند بشنو، خدا ترا ناشنوا گرداند. حسن و مجاهد گويند: يعنى بشنو كه ما جواب تو ندهيم و از تو قبول نكنيم. اين مطالب، همه در باره يهوديان اطراف مدينه است كه پيامبر گرامى را سب مىكردند و با سخنان زشت او را مىآزردند.
وَ راعِنا: معناى آن در سوره بقره گذشت. يعنى ما را مراعات كن.
برخى گفتهاند: آنها با اين كلمه به ظاهر تواضع و در واقع سب پيامبر مىكردند.
يا اينكه اين كلمه را از روى مسخره و استهزا مىگفتند. يا اينكه اين جمله را از روى جسارت و گستاخى ادا مىكردند، چنان كه به كسى گفته شود: سخن ما را گوش كن و بفهم. لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ: زبانهاى خود را حركت مىدادند و معناى الفاظ را بچيزهاى مكروه منحرف مىساختند.
وَ طَعْناً فِي الدِّينِ: و در دين طعنه مىزدند و سخنان زشت مىگفتند.
وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَكانَ خَيْراً لَهُمْ: اگر مىگفتند سخن ترا شنيديم و امر تو را اطاعت كرديم و آنچه را آوردهاى پذيرفتم و از ما بشنو و ما را مهلت ده تا بفهميم سخن ترا، براى ايشان چه در دنيا و چه در آخرت، مفيدتر و از طعنه زدن بدين و كفر، براى ايشان بصواب نزديكتر بود.
وَ لكِنْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ: ولى خداوند ايشان را بواسطه كفرشان از رحمت و پاداش خود دور و محروم ساخته است. بعد از آن از حال ايشان در آينده خبر مىدهد و مىگويد:
فَلا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا: تنها كمى از آنان ايمان مىآورند. اين پيشگويى خداوند تحقق پيدا كرد و تنها عبد اللَّه بن سلام و يارانش كه عده كمى بودند، ايمان آوردند.
گفته مىشود: منظور اين است كه ايمانى اندك، باندازه اينكه جان و مالشان حفظ شود، مىپذيرند و از اخلاص قلبى بى بهره اند.
ممكن است منظور اين باشد كه: آنان فقط بكمى از آنچه بايد بآن ايمان آورند، ايمان مىآورند.
[سوره النساء (4): آيات 47 تا 48]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً (47) إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى إِثْماً عَظِيماً (48)
ترجمه
اى مردمى كه كتاب آسمانى بر شما نازل شده است، به چيزى كه نازل كردهايم و تصديق كننده تورات و انجيل شماست ايمان بياوريد. پيش از آنكه آثار صورتها را محو كنيم و آنها را به پشت برگردانيم يا ايشان را لعنت كنيم چنان كه اصحاب سبت را لعنت كرديم و امر خداوند شدنى است.
خداوند گناه شرك را نمىآمرزد و گناهان پائينتر از شرك را نسبت بهر كه بخواهد مىآمرزد و كسى كه براى خدا شريك قرار دهد به افترايى كه بسته، گناهى بزرگ مرتكب شده است.
بيان آيه 47
لغت
طمس: از بين بردن اثر. طامس و دارس و داثر به يك معنى است (كهنه و زايل شونده).
ادبار: جمع دبر بمعنى پشت. اين كلمه از «دبر» بمعنى پيروى كردن است و «دابر» يعنى پيرو. در قرآن است: «وَ اللَّيْلِ إِذْ أَدْبَرَ» (سوره مدثر آيه 33) يعنى:
سوگند به شب هنگامى كه تابع روز و بدنبال آن در آيد. تدبير بمعنى محكم ساختن عواقب كارهاست.
مقصود
اكنون خداوند اهل كتاب را مخاطب مىسازد و از عواقب اعمالشان آنها را مىترساند و بر حذر مىدارد و مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ: اى مردمى كه به كتاب- يعنى تورات و انجيل- علم داريد آمِنُوا بِما نَزَّلْنا: تصديق كنيد آنچه را بر محمد ص نازل كردهايم.
مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ: قرآن محمد ص تورات و انجيل شما را كه در آنها اوصاف پيامبر اسلام و صحت گفتارش ذكر شده است، تصديق مىكند.
مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها: درباره معناى آن چند قول است:
1- پيش از آنكه آثار صورت شما را محو گردانيم و جلو و پشت سر شما يكسان گردند و چشمتان در پشت سر قرار گيرد و به قهقرى حركت كنيد. اين معنى از ابن عباس و عطيه عوفى است 2- حسن و مجاهد و ضحاك و سدى گويند: مقصود اين است كه صورتها را از هدايت برمىگردانيم و آنها را رو به پشت و بسوى ضلالت قرار مىدهيم:
بنا بر اين مىخواهد آنها را مذمت كند كه هرگز رستگار نمىشوند. ابو الجارود اين مطلب را از امام باقر نقل كرده است. 3- فراء، ابو القاسم بلخى و حسين بن على مغربى گويند:
منظور اين است كه صورت آنها را مثل صورت بوزينگان مىسازيم و در آن موى مىرويانيم 4- ابن زيد گويد: يعنى آثار ايشان را از سرزمينهاى مسكونى آنها كه حجاز است محو مىكنيم و آنها را به عقب يعنى جايگاه اصلى خود، شام برمىگردانيم. وى آيه را حمل كرده است بر تبعيد بنى النضير به اريحا و اذرعات شام. ولى اين معنى از همه بعيدتر است زيرا بر خلاف ظاهر است. اگر گفته شود، بنا بر قول اول، چرا خداوند به وعده خود عمل نكرد؟ در پاسخ آن چند وجه، ممكن است گفته شود: 1- اين مطلب در صورتى متوجه ايشان مىشد كه هيچيك ايمان نمىآوردند ولى از آنجا كه دستهاى از آنان مثل عبد اللَّه بن سلام، ثعلبة بن شعبه، اسد بن ربيعه، اسعد بن عبيده، مخريق و …
ايمان آوردند و كعب نيز در ايام عمر ايمان آورد، عذاب از ديگران نيز برداشته شد و براى آخرت ايشان باقى ماند، وانگهى خداوند فرمود: يا اينكار مىكنيم يا آنها را هم چنان كه «اصحاب سبت» را لعن كرديم، لعن مىكنيم و خداوند آنها را لعن كرد 2- اين مطلب در آخرت تحقق مىيابد زيرا نفرموده است كه كيفر آنها تعجيل مىشود و در دنيا صورت مىگيرد. اين وجه از بلخى و جبايى است 3- مبرد گويد: اين مطلب هنوز هم بقوت خود باقى است و محو آثار صورت تا پيش از قيامت در انتظار يهود است و خداوند آنان را مسخ خواهد كرد.
أَوْ نَلْعَنَهُمْ: آنها را خوار مىكنيم و بعذاب عاجل گرفتار مىسازيم چنان كه ابو مسلم گويد. برخى گفتهاند: يعنى آنها را بشكل بوزينگان مسخ مىكنيم.
كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ: سدى و قتاده گويند: يعنى چنان كه ما لعنت كرديم كسانى را كه در روز شنبه تعدى و نافرمانى كردند. علت عدول از خطاب به غيبت، اين است كه:
براى تصرف در كلام است چنان كه مىگويد: «حَتَّى إِذا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ …» در اينجا مردم را مخاطب كرده، گويد: زمانى كه در كشتى بوديد. سپس به كنايه و غيبت از آنها ياد كرده گويد: «وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ» (سوره يونس 22 يعنى: و بادى خوش آنها را به حركت درآورد) يا اينكه ضمير «نلعنهم» به صاحبان صورتها برمىگردد، زيرا آنها در حكم مذكور هستند.
وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا: در باره اين جمله دو قول است: 1- جبايى مىگويد: يعنى وعد و وعيد پروردگار چنان است كه خود گفته است و تحقق پيدا مىكند 2- يعنى امر خداوند ناچار تحقق مىيابد.
آيه دلالت مىكند كه استعمال لفظ قبل براى چيزى كه قبل از چيز ديگرى است گو اينكه آن ديگرى هنوز تحقق نيافته، صحيح است و خلافى نيست كه اين استعمال درست است از اينرو مىگويند: خداوند قبل از خلقش وجود داشت.
بيان آيه 48
لغت
افترى: از افتراء بمعناى دروغ گفتن و جعل كردن.
اعراب
إِثْماً عَظِيماً: مصدر منصوب است زيرا «افترى» بمناى «اثم» يعنى:
«اثم اثما عظيما» نظير: «حمدته شكراً».
شان نزول
كلبى گويد: اين آيه در باره مشركان يعنى وحشى و رفقايش نازل شد. زيرا هنگامى كه وى حمزه را كشت- كه باو وعده داده بودند كه حمزه را بكشد تا آزادش كنند و چون حمزه را كشت، آزادش نكردند- و بمكه بازگشت او و رفقايش از كردار خود نادم شدند و نامهاى خدمت پيامبر نوشتند و پشيمانى خود را اعلام داشتند و نوشتند كه هيچ چيز مانع اسلام ما نيست جز اينكه در مكه از شما شنيديم كه شرك و قتل نفس و زنا مانع توبه است و ما همه اينها را مرتكب شدهايم و اگر اين موانع در كار ما نبود به تو ايمان مىآورديم. از اينرو آيه: «إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً» (سوره مريم 60) نازل گرديد و پيغمبر (ص) آيه را براى وحشى و رفقايش فرستاد. چون آيه را خواندند، نوشتند: اين هم شرط سختى است، مىترسيم نتوانيم عمل صالحى انجام دهيم و صلاحيت تبعيت از اين آيه را پيدا نكنيم. از اينرو آيه:
«إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ …» نازل گرديد و پيامبر گرامى آيه را براى ايشان فرستاد. آيه را قرائت كردند نوشتند، مىترسيم از آن كسانى نباشيم كه مشيت الهى بر آمرزش ايشان تعلق گيرد، لذا اين آيه نازل شد:
يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً (سوره زمر 53) يعنى اى بندگان من، كه بر خويشتن اسراف كردهايد، از رحمت خدا نااميد مشويد كه خداوند همه گناهان را مىآمرزد. پيامبر (ص) اين آيه را براى ايشان فرستاد و پس از قرائت همگى اسلام آوردند و نزد پيامبر آمدند، پيامبر به وحشى فرمود: بگو كه چگونه حمزه را كشتى؟! چون ماجرا را شرح داد:
فرمود: واى بر تو، خودت را از من دور گردان و او بشام رفت و تا آخر عمر در آنجا بماند. از ابن عمر نقل شده است كه آيه فوق در باره مؤمنان نازل شده است، زيرا هنگامى كه «قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ …» نازل گرديد، پيامبر به منبر رفت و براى مردم قرائت كرد. مردى برخاست و در باره شرك سؤال كرد پيامبر ساكت شد تا دو بار يا سه بار سؤال كرد و پيامبر سكوت كرد، از اينرو آيه بالا:«إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ …» نازل گرديد، آن آيه را در سوره زمر و اين آيه را در سوره نساء قرار داد.
مطرف بن شخير از عمر بن خطاب نقل كرده است كه: ما در زمان پيامبر در باره كسى كه با گناه كبيره مىمرد، شهادت مىداديم كه اهل جهنم است تا اينكه اين آيه نازل شد و ما از اينكار خوددارى كرديم.
مقصود
خداوند كفار را از رحمت خود مايوس كرده، مىفرمايد:
إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ: خداوند گناه شرك را از هيچ كس نمىآمرزد ولى گناهان ديگر را نسبت به كسانى كه بخواهد مىآمرزد.
محققين مىگويند: اين آيه اميدوار كنندهترين آيه قرآن است زيرا تمام گناهان را- بجز شرك- در مشيت آمرزش خداوند داخل ساخته و مؤمنين را ميان بيم و اميد قرار داده و آنها را ما بين فضل و عدل خدا به انتظار روا داشته است. صفت مؤمن همين است كه همواره ميان بيم و اميد و عدل و فضل خداوند قرار داشته باشد. امام صادق (ع) فرمود:
«اگر بيم و اميد مؤمن، سنجيده شوند، متعادل خواهند بود.» و مؤيد آن قول خداوند متعال است: «وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ و فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ» (سوره حجر 56 و سوره اعراف 99) يعنى جز مردم گمراه از رحمت خدا مايوس و جز مردم زيانكار از مكر خداوند ايمن نمىشوند.
از ابن عباس روايت شده است كه هشت آيه در سوره نساء هست كه از هر چه آفتاب بر آن بتابد يا از آن غروب كند براى اين امت بهتر است. اين آيات از اين قرار است:
«يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ … يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ … إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ … إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ … و مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ … إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ (در دو مورد) ما يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِكُمْ.
بيان استدلال به اين آيه كه خداوند گناهان را بدون توبه مىآمرزد، اينست كه آمرزش گناه شرك را منوط به توبه ساخته چه راست است كه شرك به تصريح قرآن غير قابل آمرزش است لكن باجماع امت اسلام، گناه شرك بوسيله توبه قابل عفو است.
اگر چه بعقيده معتزله، اين عفو، واجب و بر خداوند لازم است، لكن به عقيده ما قبول توبه، از باب تفضل است. بنا بر اين منظور از (وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ) اين است كه گناهان پائينتر از شرك بدون توبه قابل آمرزش است، در صورتى كه مشيت خداوند تعلق گيرد و شخص مؤمن باشد.
علت اينكه ما اينطور استنباط مىكنيم اين است كه هر گاه كلامى نظير آيه بالا، مشتمل بر نفى و اثبات باشد و دو چيزى كه يكى بالاتر و ديگرى پائينتر است، در آن بكار رفته باشد، بايد دومى با اولى از هر لحاظ مخالف باشد. مثلا صحيح نيست كه كسى بگويد: من در خانه پادشاه قدم نمىگذارم جز اينكه مرا دعوت كند و در خانه ديگران داخل مىشوم هر گاه دعوت كنند. بلكه بايد بگويد: در خانه ديگران داخل مىشوم هر چند مرا دعوت نكنند.
اينكه معتزله مىگويند: اگر آيه را حمل بر ظاهرش كنيم و غير از شرك را قابل آمرزش بدانيم، مردم را وادار بمعصيت خواهيم كرد، صحيح نيست.
زيرا اين در صورتى است كه افراد يقين به آمرزش پيدا كنند. در صورتى كه چنين يقينى از آيه حاصل نمىشود و آمرزش خدا بستگى بخواست او دارد. بالعكس با اين آيه،انسان ميان بيم و اميد قرار مىگيرد، آن سان كه قرآن مىگويد:
(يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً و يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ) (سوره سجده 16) يعنى خدا را از روى بيم و طمع مىخوانند و از آخرت ترسناك و به رحمت خدا اميدوار هستند. اين مطلب اجماعى مسلمين است و اخبار بسيارى از طريق سنى و شيعه در خصوص آن وارد شده است.
ممكن است گفته شود: آمرزش عدهاى و نيامرزيدن عدهاى ديگر، تبعيض است و خداوند از چنين كارى برى است. لكن بايد دانست كه اين آمرزش از راه تفضل است و مانعى نيست كه تفضل خداوند شامل حال عدهاى بشود و شامل حال عدهاى نشود، از طرفى هم او در كيفرش عادل است و بر كسى ظلم نمىكند. آيا از نظر شرع و عقل چه مانعى براى عدل و فضل خداوند وجود دارد؟
برخى گفتهاند: لفظ «ما دُونَ ذلِكَ» اگر چه عام است و شامل همه گناهان غير از شرك مىشود، مع الوصف ما آن را حمل بر گناهان صغيره مىكنيم يا گناهانى كه توبه به دنبال دارند تا با عموم و ظاهر آياتى كه بر تهديد و وعيد دلالت دارند، ناسازگار نباشد. ما مىگوئيم: اين مطلب را عكس كنيد و از عموم آن آيات بخاطر عموم اين آيه دست برداريد و اين بهتر است. چنان كه از برخى از پيشينيان روايت شده كه اين آيه استثنايى است براى همه قرآن و ظاهرا منظور از همه قرآن همان آيات تهديد و وعيد است.
وانگهى شما قبول داريد كه گناهان صغيره، حبط و زايل مىشوند و مؤاخذه شخص در برابر آنها جايز نيست و چيزى كه اينطور است چه احتياجى دارد كه خواست خداوند به آمرزش آن تعلق گيرد زيرا هيچكس نمىگويد: واجب را انجام مىدهم اگر خواستم و وديعه را رد مىكنم اگر خواستم. چه انجام واجب و رد وديعه واجب و لازم است نه اگر بخواهند.
وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى إِثْماً عَظِيماً: كسى كه به خدا شرك آورده و غير خدا را سزاوار عبادت بداند، دروغ گفته و گناهى غير قابل آمرزش مرتكب شده است در روايت است على (ع) فرمود:«ما فى القرآن آية ارجى عندى من هذه الاية»يعنى در قرآن آيهاى بنظر من اميدوار كنندهتر از اين آيه نيست.
[سوره النساء (4): آيات 49 تا 52]
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلاً (49) انْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ كَفى بِهِ إِثْماً مُبِيناً (50) أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلاً (51) أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ مَنْ يَلْعَنِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً (52)
ترجمه
آيا نمىنگرى به آنها كه خويشتن را تزكيه مىكنند؟. بلكه خداوند هر كه را بخواهد تزكيه مىكند و آنان پشيزى ظلم نمىبينند. ببين چگونه بخداوند نسبت دروغ مىدهند و اينكار براى گناهكار بودن، كفايت مىكند.
آيا نمىبينى كسانى كه بهرهاى از كتاب به آنها داده شده است؟ آنها ايمان مىآورند به بتهاى جبت و طاغوت و بمردم كافر مىگويند: اينها از مردم مؤمن براه دين هدايت يافتهترند. آنان را خداوند لعنت كرده و كسى را كه خداوند لعنت كند، برايش هرگز ياورى نمىيابى.
بيان آيه 49 و 50
لغت
تزكيه: پاك ساختن و طاهر كردن. فتيل: چيز كوچك. اصل فتيل چيزى است كه پيچيده و باصطلاح فتيله يا مفتول باشد. نابغه گويد:
| يجمع الجيش ذا الالوف و يغزو | ثم لا يرزأ العدو فتيلا | |
يعنى هزاران نفر سپاهى جمع آورى مىكند و مىجنگد، آن گاه از دشمن هيچ نمىكاهد.
نظر: نگاه كردن و رو آوردن به چيزى به چشم. نظر به قلب: توجه قلبى به چيز است. نظر به رحمت: روى آوردن به چيز است از روى مهربانى.
انتظار: درنگ كردن براى چيزى. منظره: بحثى كه ميان دو نفر يا دو طرف باشد. نظير: مثل و مانند چيزى. فرق رؤيت و بصر اين است كه: رؤيت، ادراك چيز ديدنى است و نظر متوجه ساختن چشم است براى ديدن و لذا گاهى شخص نظر مىكند ولى نمىبيند. بنا بر اين در باره خداوند ميتوان گفت: رائى (بيننده) و نمى توان گفت: ناظر (يعنى نظر كننده، چه ممكن است نظر، ديدن بدنبال نداشته باشد و اين از خداوند قبيح است.)
اعراب
فتيلا: منصوب و مفعول دوم است براى «يظلمون» مثل: «ظلمته حقه» على بن عيسى گويد: ممكن است تميز باشد مثل: «تصببت عرقاً» يعنى عرق ريختم.
شان نزول
برخى گفتهاند: در باره مردانى از يهود نازل شده است كه اطفال خود را نزدپيامبر آوردند و گفتند آيا اينها گناهى دارند؟ فرمود: نه، گفتند: به خدا ما نيز مثل آنها هستيم. گناهى كه روز مىكنيم در شب بخشوده مىشود و گناهى كه در شب مىكنيم: روز آمرزيده مىشود. خداوند آنان را تكذيب كرد. اين مطلب از كلبى است. ضحاك و حسن و قتاده و سدى گفتهاند: اين آيهها در باره يهود و نصارى نازل شدهاند زيرا آنها مىگفتند: «نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ» (سوره مائده 18 ما پسران و دوستان خداييم) و مىگفتند: «لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى» (سوره بقره 111 هرگز به بهشت نمىرود جز كسى كه يهودى يا مسيحى باشد) اين مطلب از امام باقر هم روايت شده است.
مقصود
يهوديان و مسيحيان با اينكه كافر بودند و تورات و انجيل را تحريف مىكردند، خود را هم تزكيه مىكردند و از گناه پاك مىشمردند. از اينرو خداوند مىفرمايد:
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ: اين سؤال براى اعلام است. يعنى داستان آنها را بدان كه چگونه خويشتن را ستايش و خود را بپاكى توصيف مىكنند و مىگويند ما پاكيم. ابن مسعود مىگويد: منظور اين است كه يكديگر را بپاكى مىستايند و علت اينكه «انفسهم» گفته شده اين است كه آنها بر يك دين هستند و مثل «نفس» واحد شمرده مىشوند.
بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ: اكنون بردّ ادعاى آنها مىپردازد و بيان مىكند كه تزكيه، شان خداوند است و او هر كه را بخواهد از گناه پاك مىسازد. برخى گفتهاند:
منظور اين است كه خداوند عمل اشخاص را مىپذيرد و آنها را پاك مىسازد و لكن عمل يهود را نمىپذيرد و آنها را بكيفر مىرساند.
وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا: عذاب و عدم تزكيه آنها ظلم نيست و آنها از اين حيث باندازه پشيزى هم ظلم نمىشوند. كلمه فتيل بعنوان مثل بكار مىرود و در باره معناى آن اختلاف شده است. برخى گفتهاند: فتيل آن چيزى است كه در شكاف هسته خرما قرار دارد. اين قول از ابن عباس و مجاهد و عطا و قتاده است. حسن گويد: فتيل چيزى است كه در شكم هسته است و نقير چيزى است كه بر پشت هسته است و قطمير پوست هسته است. ابن عباس و ابو مالك و سدى گويند فتيل آن چركى است كه ميان انگشتان فتيله كنند.
اين آيه دلالت مىكند بر تنزيه خداوند از ظلم و ذكر فتيل باين منظور است كه معلوم شود او نه كم و نه زياد، ظلم نمىكند.
انْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ: ببين چگونه بوسيله تحريف تورات و انجيل، بخداوند نسبت دروغ مىدهند. ابن جريج مىگويد: منظور اين است كه ببين چگونه در تزكيه خود و گفتن اينكه «ما پسران و دوستان خداييم» و اينكه: «تنها يهوديان و مسيحيان به بهشت مىروند» بخداوند نسبت دروغ مىدهند.
وَ كَفى بِهِ إِثْماً مُبِيناً: اين كار براى گناه آشكار بودن، كافى است. تعبير «كَفى بِهِ» براى نشان دادن بزرگى موضوع است خواه پسنديده باشد خواه ناپسند.
گفته مىشود: «كفى بحال المؤمن نيلا و كفى بحال الكافر خزيا» يعنى بحال مؤمن رسيدن به سعادت و بحال كافر خوارى و بدبختى كافى است. گويى مىگويد: آنان در بدبختى و خوارى به حالى بزرگتر و كارى شنيعتر از نسبت بخدا دادن، احتياج ندارند و همين، براى همه چيزشان كافى است- ممكن است منظور اين باشد كه: اين كار براى گنهكارى كافى است و چيزى از گناه كم ندارد.
بيان آيه 51 و 52
لغت
جبت: در لغت عرب صرف ندارد و بنا بروايتى از سعيد بن جبير اين كلمه در لغت اهل حبشه بمعنى سحر (يا ساحر) است. ممكن است اين كلمه در زبان عرب و اهل حبشه به يك معنى بوده است. يا اينكه عرب، كلمه را از حبشيان گرفته است.
لعنت: دور ساختن از رحمت خداوند بخاطر معصيت و براى كيفر از اينرو لعنت كردن حيوانات صحيح نيست و همچنين اشخاص ديوانه و كودكان. چه اينها تكليفى ندارند تا بخاطر ترك آن سزاوار لعنت باشند. اگر منظور اين باشد كه اينها را لعن كنند و منظور فقط دورى باشد نه كيفر، عيبى ندارد.
اعراب
فتيلا: منصوب و مفعول دوم است براى «يظلمون» مثل: «ظلمته حقه» على بن عيسى گويد: ممكن است تميز باشد مثل: «تصببت عرقاً» يعنى عرق ريختم.
شان نزول
برخى گفتهاند: در باره مردانى از يهود نازل شده است كه اطفال خود را نزدپيامبر آوردند و گفتند آيا اينها گناهى دارند؟ فرمود: نه، گفتند: به خدا ما نيز مثل آنها هستيم. گناهى كه روز مىكنيم در شب بخشوده مىشود و گناهى كه در شب مىكنيم: روز آمرزيده مىشود. خداوند آنان را تكذيب كرد. اين مطلب از كلبى است. ضحاك و حسن و قتاده و سدى گفتهاند: اين آيهها در باره يهود و نصارى نازل شدهاند زيرا آنها مىگفتند: «نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ» (سوره مائده 18 ما پسران و دوستان خداييم) و مىگفتند: «لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى» (سوره بقره 111 هرگز به بهشت نمىرود جز كسى كه يهودى يا مسيحى باشد) اين مطلب از امام باقر هم روايت شده است.
مقصود
يهوديان و مسيحيان با اينكه كافر بودند و تورات و انجيل را تحريف مىكردند، خود را هم تزكيه مىكردند و از گناه پاك مىشمردند. از اينرو خداوند مىفرمايد:
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ: اين سؤال براى اعلام است. يعنى داستان آنها را بدان كه چگونه خويشتن را ستايش و خود را بپاكى توصيف مىكنند و مىگويند ما پاكيم. ابن مسعود مىگويد: منظور اين است كه يكديگر را بپاكى مىستايند و علت اينكه «انفسهم» گفته شده اين است كه آنها بر يك دين هستند و مثل «نفس» واحد شمرده مىشوند.
بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ: اكنون بردّ ادعاى آنها مىپردازد و بيان مىكند كه تزكيه، شان خداوند است و او هر كه را بخواهد از گناه پاك مىسازد. برخى گفتهاند:
منظور اين است كه خداوند عمل اشخاص را مىپذيرد و آنها را پاك مىسازد و لكن عمل يهود را نمىپذيرد و آنها را بكيفر مىرساند.
وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا: عذاب و عدم تزكيه آنها ظلم نيست و آنها از اين حيث باندازه پشيزى هم ظلم نمىشوند. كلمه فتيل بعنوان مثل بكار مىرود و در باره معناى آن اختلاف شده است. برخى گفتهاند: فتيل آن چيزى است كه در شكاف هسته خرما قرار دارد. اين قول از ابن عباس و مجاهد و عطا و قتاده است. حسن گويد: فتيل چيزى است كه در شكم هسته است و نقير چيزى است كه بر پشت هسته است و قطمير پوست هسته است. ابن عباس و ابو مالك و سدى گويند فتيل آن چركى است كه ميان انگشتان فتيله كنند.
اين آيه دلالت مىكند بر تنزيه خداوند از ظلم و ذكر فتيل باين منظور است كه معلوم شود او نه كم و نه زياد، ظلم نمىكند.
انْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ: ببين چگونه بوسيله تحريف تورات و انجيل، بخداوند نسبت دروغ مىدهند. ابن جريج مىگويد: منظور اين است كه ببين چگونه در تزكيه خود و گفتن اينكه «ما پسران و دوستان خداييم» و اينكه: «تنها يهوديان و مسيحيان به بهشت مىروند» بخداوند نسبت دروغ مىدهند.
وَ كَفى بِهِ إِثْماً مُبِيناً: اين كار براى گناه آشكار بودن، كافى است. تعبير «كَفى بِهِ» براى نشان دادن بزرگى موضوع است خواه پسنديده باشد خواه ناپسند.
گفته مىشود: «كفى بحال المؤمن نيلا و كفى بحال الكافر خزيا» يعنى بحال مؤمن رسيدن به سعادت و بحال كافر خوارى و بدبختى كافى است. گويى مىگويد: آنان در بدبختى و خوارى به حالى بزرگتر و كارى شنيعتر از نسبت بخدا دادن، احتياج ندارند و همين، براى همه چيزشان كافى است- ممكن است منظور اين باشد كه: اين كار براى گنهكارى كافى است و چيزى از گناه كم ندارد.
بيان آيه 51 و 52
لغت
جبت: در لغت عرب صرف ندارد و بنا بروايتى از سعيد بن جبير اين كلمه در لغت اهل حبشه بمعنى سحر (يا ساحر) است. ممكن است اين كلمه در زبان عرب و اهل حبشه به يك معنى بوده است. يا اينكه عرب، كلمه را از حبشيان گرفته است.
لعنت: دور ساختن از رحمت خداوند بخاطر معصيت و براى كيفر از اينرو لعنت كردن حيوانات صحيح نيست و همچنين اشخاص ديوانه و كودكان. چه اينها تكليفى ندارند تا بخاطر ترك آن سزاوار لعنت باشند. اگر منظور اين باشد كه اينها را لعن كنند و منظور فقط دورى باشد نه كيفر، عيبى ندارد.
اعراب
سبيلا: تميز نسبت اولئك: اسم اشاره جمع، مفرد آن در معنى «ذا» است. چنان كه «نسوة» در معنى جمع «امراه» است در «اولاء» ها براى تنبيه اضافه مىشود لكن در «اولئك» ها اضافه نمىشود، زيرا حرف كاف، كه براى خطاب است، متضمن تنبيه نيز هست.
شان نزول
عكرمه گويد: ابو برزه، در جاهليت سحر مىكرد و مردم مسلمان باو مراجعه مىكردند و رغبت نشان مىدادند، از اين جهت آيه نازل شد. اكثر مفسران گويند: پس از جنگ احد، كعب بن اشرف با هفتاد سوار از يهوديان، بمكه رفت كه با قريش بعنوان مخالفت با پيامبر پيمانى ببندند و عهدى كه ميان ايشان و پيامبر بود زير پا گذارند. كعب بر ابو سفيان وارد و مورد احترام واقع شد و ساير يهوديان بخانههاى قريش رفتند. اهل مكه به ايشان گفتند: شما اهل كتاب هستيد و محمد ص صاحب كتاب است. ما از شما اطمينان نداريم و ممكن است مكرى باشد. اگر مىخواهى با تو پيمان ببنديم، اين دو بت را سجده كن و به آنها ايمان بياور، وى سجده كرد. اين است معناى:
«يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ». سپس كعب به اهل مكه گفت: سى تن از شما و سى تن از ما سينههاى خود را بديوار كعبه مىچسبانيم و با پروردگار خانه پيمان مىبنديم كه در راه جنگ با محمد ص كوشش كنيم. پس در اين مورد ابو سفيان به كعب گفت تو كتاب مىخوانى و علم دارى و ما امى هستيم و چيزى نمىدانيم آيا ما هدايت يافتهتر و بحق نزديكتريم يا محمد ص؟ كعب گفت: دين خود را بر من عرضه كنيد.
ابو سفيان گفت: ما براى حاجيان، شتران برجسته كوهان، نحر مىكنيم و به آنها آب مىدهيم و ميهمان را گرامى مىداريم و اسير را آزاد مىكنيم و صله رحم مىكنيم و عمره خانه خدا و طواف بجاى مىآوريم و اهل حرم هستيم. محمد از دين پدرانش دست كشيد و قطع رحم كرد و از حرم جدا شد. دين ما قديم و دين او جديد است. كعب گفت:
بخدا شما هدايت يافتهتر از محمد ص هستيد. از اينرو اين آيه ها نازل گرديدند.
مقصود
بنا بر اين، مقصود كعب بن اشرف و جمعى از يهوديان است كه با او بودند، از اينرو خداوند كارهاى قبيح آنها را بيان مىكند و بر زشتىهاى گذشته آنها زشتىهاى ديگرى افزوده، مىفرمايد:
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ: اينها به جبت و طاغوت كه نام دو بت از بتهاى قريش است ايمان مىآورند و كعب بن اشرف براى آنها سجده مىكند.
وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا: عكرمه و جماعتى از مفسران گويند: آنها به ابو سفيان و يارانش گويند اينها از محمد ص و اصحابش به راه دين نزديكترند. ابن عباس گويد: مقصود حى بن اخطب و كعب بن اشرف و سلام بن ابى الحقيق و ابو رافع در جماعتى از علماى يهود است و جبت، بتها و طاغوت، آنهايى هستند كه به دروغ مطالبى از زبان بتها براى مردم، بيان مىكردند.
ابن زيد گويد: جبت ساحر و طاغوت شيطان است. مجاهد و شعبى گويند: جبت سحر است. ابو العاليه و سعيد بن جبير گويند: جبت، ساحر و طاغوت، كاهن است. برخى گفتهاند: جبت، شيطان و طاغوت دوستان او است. ابو عبيده گويد: جبت و طاغوت، چيزهايى هستند كه مورد پرستش قرار گيرند، خواه سنگ باشد يا صورتى يا شيطانى. ضحاك گويد: جبت در اينجا حى بن اخطب و طاغوت، كعب بن اشرف است در بعضى از روايات از ابن عباس نيز چنين نقل شده است. مقصود از «سبيل» در آيه شريفه، دين است زيرا دين راهى است كه انسان را به مقصود مىرساند.
أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ: اينان را خداوند از رحمت خود دور كرده است.
وَ مَنْ يَلْعَنِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً: كسى كه مورد لعن خدا قرار گيرد، ياورى ندارد كه او را از كيفر خداوند، نجات دهد. برخى گفتهاند: منظور اين است كه در دنيا و آخرت براى آنها ياورى نمىيابى زيرا وقتى كه خداوند بندهاى را خوار كند، به يارى ديگران نمىتواند متكى شود.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج5، ص: 188