تفسیر بیان السعادة-البقرة

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره بقره 7تا10

[سوره البقرة (2): آيه 7]

خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ (7)

ترجمه:

خدا بر دلهايشان مهر نهاد و بر گوش و چشمهايشان پرده‏اى قرارداد. عذاب بزرگى براى آنان است.

تفسير

ختم اللّه: خبر بعد از خبر يا حال يا استيناف در مقام تعليل يا در مقام دعا است «ختم» به معناى طبع، يعنى، مهر نهادن است. و «ختم الكتاب» يا «ختم الاناء» يا «ختم على الكتاب» به معناى «طبع على الكتاب بخاتمه» است؛ يعنى، كتاب را با انگشترش يا به چيزى مثل انگشتر مهر كرد كه اگر اين مهر باز شود؛ بستن آن جز با همان مهر ممكن نيست.

و «ختم الكتاب» يعنى در خواندن كتاب به آخر رسيد.

تحقيق درباره مراتب قلب و اطلاقات آن‏

تحقيقى در مهر زدن بر قلب و چشم‏

«عَلى‏ قُلُوبِهِمْ‏» قلوب، جمع قلب است؛ قلب، گاهى اطلاق مى‏شود بر همان قلب صنوبرى گوشتى، و گاهى بر نفس انسانى كه برزخ بين عالم جنّ و شياطين و عالم ملائكه مى‏باشد و اين همان است كه از آن به سينه تعبير مى‏شود منشرح به كفر باشد يا اسلام؛ و خواه به هيچ يك از آن دو باز نشده باشد و با اعتبارات مختلف به نفس امّاره و لوّامه و مطمئنه تعبير مى‏شود و نيز بر مرتبه ‏اى كه بين نفس و عقل است قلب اطلاق مى‏شود، كه انسان در آن مرتبه چيزهايى از حقايق علوم و نتايج اعمالش را درك مى‏ كند و خود به حقايق دانش و كردار خويش آراسته مى‏ گردد. از اين رو گفته شده است كه قلب معدن و كان مشاهده است؛ كه مقصود مشاهده مقدار ناچيزى از حقايق علوم و اعمال است.

خداى تعالى در اين آيه به همين معنى اشاره كرده است كه مى‏فرمايد: إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى‏ لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ؛ يعنى، اين آيات، ياد آورى است براى كسى كه دل دارد يا گوش فرا مى‏دهد، يا به مقام مشاهده رسيده است. (آيه 36 از سوره مباركه ق) چه مراد از «من كان له قلب»؛ كسى است كه مختصرى از حقايق علم و عملش در او محقّق گشته؛ آن را مشاهده نمايد؛ و از تقليد صرف خارج و در مرحله نوعى از تحقيق وارد شده باشد. و نيز دل بر لطيفه سياره انسانى‏ و بر مرتبه روحانى انسان نيز اطلاق مى‏گردد؛ بدون اينكه مرتبه خاصّى مورد نظر باشد.

چون قلب بين عالم ملائكه و شياطين و علوم و حالات مختلفه و مراتب گوناگون تغيير حالت مى‏دهد و دگرگون مى‏شود؛ به آن قلب گفته مى‏شود. منظور از قلبها در اين آيه، نفوس انسانى است. جمع آمدن لفظ «قلوب» يا از آن جهت است كه مضاف اليه آن جمع است يا از لحاظ هر يك از افراد مضاف اليه است؛ يعنى، بر دل همه دارندگان دل يا بر دلهاى هر يك يك از آنان مهر نهاده است مانند آنجا كه مى‏فرمايد: كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ[1] بنا بر اين قرائت كه «قلب» به «متكبّر جبّار» اضافه شده باشد. چه نفس انسانى داراى شئون بسيارى است؛ مانند خانه‏اى كه داراى اطاق‏هائى در يك طبقه باشد و نيز داراى مراتب بسيارى است كه بعضى بالاتر از بعضى ديگر قرار دارد، مانند خانه‏اى كه داراى اطاقهاى بسيار در چند طبقه باشد كه بعضى از طبقات بالاتر از بعض ديگر قرار گيرد. هر شأن يا مرتبه‏اى از آن نفس انسانى، قلب ناميده مى‏شود. قلب، چون بين دو شهر بدبختان و خوشبختان واقع شده؛ جايگاه سپاهيان خرد و نادانى است كه داراى دو در مى‏باشد كه به سوى شهر خوشبختان و بدبختان باز مى‏شود؛ ازاين‏رو خداى تعالى فرمود: خدا، بر درهاى دلشان كه به سوى شهر نيك‏بختان باز مى‏شود؛ مهر زده، تا هيچ كسى را از اين درها امكان وارد شدن و بيرون رفتن نباشد.

مهر نهادن بر اين درها، ملازم گشوده شدن درهاى عالم سفلى است. و اطلاق كلمه «ختم» به معنى مهر زدن و بسته شدن درهاى دل اشاره به اين دارد كه در حقيقت در دل، همان است كه رو به سوى عالم بالا باز مى‏شود. درى كه رو به عالم سفلى باز شود، در حقيقت در قلب، نيست.

نسبت مهر زدن بر دل به خداى تعالى مانند نسبت گمراه نمودن به خدا است كه مستلزم جبر نمى‏باشد؛ زيرا، اين مهر زدن از شعبه‏ هاى رحمت رحمانى بوده كه به اعتبار قابليت قابل مختلف است. رحمت رحمانى، مانند شعاع خورشيد است كه جامه‏ هاى گازر را سفيد و رخسارش را سياه مى‏كند و بوى خوش، به گل مى‏بخشد و بوى بد مدفوع را آشكار مى‏سازد. اين هر دو حالت، بر حسب استعداد و اقتضاى پذيرنده آن است. دنباله سخن در جايى ديگر خواهد آمد- ان‏شاءالله.

«وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ‏» السمع همچون «السماع» مصدر «سمع الكلام» است، و بر عضوى كه قوه شنيدن در آن قرار داده شده است اطلاق مى‏شود. و بر قوّه‏اى كه در روح نهاده شده و در عصب پس پرده گوش قرار دارد؛ نيز سمع گفته مى‏شود كه شنيدن به وسيله آن انجام مى‏گيرد.

آنچه كه به وسيله شنيدن درك مى‏شود، صداى حاصله از ايجاد امواج يا برخورد شديد است. فرق نمى‏كند كه اين برخورد شديد (امواج هوا) ناشى از كوبيدن يا عبور دادن از آن و يا از هم جدا شدن سخت و شديد مانند كندن درخت و پاره كردن جامه باشد.

قوه‏ اى كه نفس بوسيله آن شنيده‏ها را درك مى‏كند، مرتبه ‏اى از مراتب روان آدمى است. همانند دل، كه غير از روزنه ‏اش به خارج، دو، روزنه دارد: روزنه‏اى به عالم علوى و روانهاى پاك كه به بوسيله آن، آواز فرشتگان را مى‏شنود. و آنچه كه به وسيله اين روزنه از خارج مى‏ شنود جهت حقّ آن؛ او را به مرتبه حقيقت عقلانى‏اش مى‏كشاند. روزنه‏اى نيز به عالم سفلى و روان‏هاى ناپاك دارد كه به وسيله آن صداى شيطان را شنيده بدان گوش مى‏دهد، و آنچه را كه از خارج به وسيله اين روزن‏ مى‏شنود جهت باطل آن او را به سوى باطل و مرتبه پست و نادرست سوق مى‏دهد[2] … چون روزنه‏اى كه سوى روانهاى پاك است؛ ذاتى است؛ روزنه ‏اى كه در جهت روانهاى ناپاك مى‏باشد؛ غير ذاتى و عرضى مى‏باشد. بنا بر اين مقصود از ختم به طور مطلق، مهر نهادن بر روزنه علوى است و در نتيجه فرشته در آن روزنه نمى‏دمد، شيطان در آن وسوسه مى‏كند و آنچه را از خارج مى‏شنود؛ او را به جائى كه مقصود خودش هست مى‏كشاند. و كلمات را از معنى خويش منحرف مى‏سازد و معناى ديگرى براى آن قرار داده؛ و جايگزين آن مى‏سازد.

دليل اينكه لفظ «سمع» مفرد آمده با اينكه لفظ «قلوب و ابصار» هر دو به صورت جمع آمده‏اند؛ براى آن است كه اصل مصدر بودن آن لحاظ شده است و مذكر و مؤنث و مفرد و مثنى و جمع در مصدر يكسان است و تغيير نمى‏كند؛ به خلاف «اذن» (گوش) و لذا به صورت جمع در قول خداى تعالى آمده است: فِي آذانِهِمْ وَقْرٌ فضربنا على آذانهم‏[3]:

در گوشهاى آنان سنگينى است و نواختيم بر گوشهاى آنان.

تقديم سمع بر ابصار، براى آن است كه گوش از جهت تجرد، برتر از چشم است؛ چنانكه در جاى خود محقق شده است، و لذا بعضى وقتها كه خواب بر چشم غلبه مى‏كند بر گوش غلبه نمى‏كند.

«وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ‏» عطف است بر «عَلى‏ قُلُوبِهِمْ‏» و يا متعلق به فعل محذوف است؛ يعنى، «جعل على ابصارهم» اگر بعد از آن منصوب باشد (غشاوة خوانده شود) خبر مقدّم است؛ در صورتى كه ما بعدش مرفوع خوانده شود و يا مبتدائى است كه مرفوع آن از خبر كفايت مى‏كند و به جاى خبر مى‏نشيند.

ابصار جمع بصر است، و آن ديدن چشم يا عضو مخصوص يا قوّه نهاده شده در روح و عصب ميان تهى كه به سوى دو چشم كشيده شده است؛ مى‏باشد. اين قوّه نيز چون قوّه شنوايى، مرتبه‏اى از مراتب روان آدمى است. و آن نيز علاوه بر روزنه به سوى بيرون دو روزن ديگر دارد.

منظور از مهر زدن و بستن هرجا كه به صورت مطلق گفته شود، مهر كردن روزنه‏اى است كه راه به عالم بالا دارد؛ و همچنين است حجاب و پرده آن.

«غشاوة» كلمه غشاوة به نصب و رفع خوانده شده است و فاء الفعل نيز به سه حركت قرائت گرديده است و نكره آمدن آن بدليل اهميّت دادن و بزرگ كردن آن مى‏باشد.

«وَ لَهُمْ عَذابٌ‏ عَظِيمٌ‏» عطف بر قول خداى تعالى (عَلى‏ أَبْصارِهِمْ‏) بر (خَتَمَ اللَّهُ‏) است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 8]

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ (8)

ترجمه:

و از مردمان كسانى هستند كه مى‏گويند به خدا و روز واپسين گرويده ‏ايم درحالى‏كه آنان از گرويدگان نيستند.[4]

[تفسير:]

«من النّاس» چون در آيات فوق ذكر كتاب كه اصل همه خيرات و عنوان هر غائب- و غائب هر عنوان و مصدر همه و جامع همه مصادر و صوادر است؛ يعنى، «كتاب ولايت على‏[5] منجر به ذكر مؤمنين و ذكر قسيم آن شد[6] يعنى آنهائى كه در برابر مؤمنين كفرشان مسلّم است؛ خداى تعالى اراده فرمود تا آنها را كه «مذبذب»؛ يعنى، منافق مى‏باشند كه به زبان ايمان داشته در دل كافرند جهت تكميل تقسيم فوق ذكر نمايد، و نيز امّت را از حالات اين گروه آگاه سازد تا مردم را از مثل حالات آنها بر حذر دارد. بلكه مى‏گوئيم: مقصود اصلى از كشيدن تجليل‏ از كتاب به ذكر مؤمنين و ذكر ضمنى كافران، ذكر منافقين است كه به ولايت على (ع) نفاق ورزيدند. مخصوصا بنا بر اينكه مقصود اتمّ از كتاب، ايمان، و كفر، و نفاق همان كتاب ولايت و ايمان و كفر و نفاق نسبت به ولايت باشد كه خود از زشت‏ترين اقسام كفر بوده؛ براى مؤمنين از زيانبارترين آنها مى‏باشد و اين كفر براى طالبان حقّ از شديدترين موانع بشمار مى‏رود. لذا كلام را در ذمّ آنان بسط داده؛ ذكر زشتيهاى آنان را به نهايت رسانده و ذكر مثل حال آنان در آخر مذمّتشان، دلالت بر آن دارد كه مقصود، منافقين به ولايت است. زيرا منافق به رسالت حالتش چون آتش افروز، روشنى‏بخش نيست. زيرا منافقين به رسالت، نورى از ناحيه كردار خويش نمى‏يابند چون، به رسالت اعتقاد نداشته؛ و رسول را قبول ندارند. به خلاف منافق به ولايت كه او به علت قبول رسالت راهش با نور رسالت و اعمالى كه از رسول خدا گرفته روشن شده است؛ ليكن چون اعمالى كه انجام داده است و رسالتى را كه پذيرفته است به نور ولايت متّصل نيست نور او گسسته شده است.

آنچه از تفسير امام (ع) استفاده مى‏شود اين است كه آيه اشاره به نفاقى دارد كه بعدا در روز غدير، در مورد على (ع) واقع خواهد شد. و بيعت كردن امت، و منافقين با على (ع) و تبانى آنها بر مخالفت على (ع) پس از بيعت و پس از گرفتن پيمان‏ها و عهدهاى محكم دلالت دارد بر اينكه مقصود همان نفاق به ولايت است.

كلمه «ناس» اسم جمع از ريشه (نسيان) است كه جاى عين الفعل (س) با لام الفعل (ى) عوض شده است، يا لام الفعل حذف شده است و «ناس» از آن جهت از نسيان به معنى فراموشى گرفته شده است كه نسيان بر انسان غالب است؛ زيرا، آنچه را كه در عوالم، سابقه با آنها الفت داشته است به ياد نمى‏آورد. و ممكن است از «نسى‏ء» به معنى تأخير باشد كه‏ حرف «يا» مقلوب شده؛ و به صورت «ناس» در آمده است يا محذوف اللام گرديده است.

ممكن است از (انس) به معنى الفت باشد كه ضدّ توحّش است كه فاء الفعل آن حذف يا قلب گرديده است. يا از (ايناس) گرفته شده باشد به معنى ديدن با اطمينان به ديده‏ها: چنانكه: خداى تعالى از زبان موسى- عليه السلام- مى‏فرمايد: إِنِّي آنَسْتُ ناراً (سوره طه آيه 9 و نمل آيه 7 و قصص آيه 29)؛ يعنى: «آتشى ديدم و بدان اطمينان پيدا كردم».

ولى اظهر اين است كه ناس از نسيان يا نسى گرفته شده باشد زيرا اغلب موارد استعمالات آنها در مقام مناسب، با آن دو آمده است: و اينكه «انسان» نيز از «انس» گرفته شده به همين دليل كه اغلب استعمالات آن مناسب همين مصدر است.

و اين گفته برخى كه حرف (الف لام) در (النّاس) عوض از محذوف است؛ بعيد به نظر مى‏رسد.

«من الناس» جار و مجرور و مبتدا است كه يا جانشين موصوف محذوف مقدّر است و يا نايب از موصوف محذوف مى‏باشد چون معنى تبعيض در لفظ «من» قوى است تا آنجا كه گفته شده كه خود «من الناس» مبتداء است بدون اينكه جانشين چيزى باشد يا احتياج به تقدير و نيابت پيدا شود و معنى آن: «بعض الناس» است، و ممكن است «من الناس» خبر مقدّم باشد.

«من يقول» كسانى هستند كه بدون اينكه قلبا موافق باشند؛ به زبان مى‏گويند: «آمنّا باللّه» يا به على (ع) كه او مظهر خداوند تبارك و تعالى مى‏باشد؛ ايمان آورديم.

بنا بر آنچه كه در اخبار وارد شده مبنى بر تفسير ايمان به ايمان به ولايت على (ع).

«وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ» يعنى: ايمان به مبدأ و معاد. گويا كه مؤمنين با تكرار حرف جرّ خواستند اشاره كنند به اين كه ايمان آنها به هر يك از مبدأ و معاد برهانى است. نه اينكه ايمان به روز معاد، نتيجه ايمان به خدا باشد؛ بدون تحقيق و برهان.

بدان كه عوالم به اعتبار كلّيّات آن هفت است. و مراتب هر عالم ده است و درجات هر مرتبه هم 10 تا 100 و تا هر چه خدا بخواهد مى‏باشد و بسبب همين اعتبارات است كه اخبار درباره تحديد عوالم و باطن آيات مختلف است كه در اخبار، اين عوالم را هفت، هفتاد، هفتصد تا هفتاد هزار و تا آنجا كه خدا بخواهد آمده است‏[7] اگر اين مراتب از مبدأ اوّل، تا آخر عوالم، ملاحظه گردد هر مرتبه نسبت به مرتبه سابق خود، شب است براى اينكه تاريكى حاصل، از تنزّلات وجود و كثرت تعيّنات قوّت مى‏گيرد و هرگاه از منتهى به مبدأ ملاحظه شود؛ هر مرتبه نسبت به مرتبه سابق خود بجهت شدّت گرفتن نور، و ضعيف شدن ظلمت روز است. به همين جهت در آيات و اخبار هنگام ذكر عروج و صعود و انتهاء و خروج لفظ روز ذكر شده است. و هنگامى كه سخن از نزول و مراتب نازله باشد شب ذكر شده است و منظور از روز آخر، يا روز حشر خلايق براى حساب است، يا روز قيام هر صنفى در مقام و جاى خودش مى‏باشد كه راه خروج از آنجا ندارد.

«وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ‏» براى ردّ قول آنان (منافقين) كه مى‏گفتند: «آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ». (ما به روز باز پسين گرويده‏ايم). مناسب بود كه خداى تعالى شأنه بفرمايد:

(لم يؤمنوا بالله و اليوم الآخر) آنها به خدا و روز قيامت ايمان‏ نياورده ‏اند تا ادّعاى آنها مبنى بر حصول ايمان در زمان گذشته را نفى نمايد. لكن خداى تعالى به جمله اسميّه عدول نمود، و آن را مقيّد به زمان و به چيزى كه ايمان به آن تعلّق مى‏گيرد، نكرد تا ايمان را مطلقا از آنان نفى فرمايد و بگويد آنها ايمان تكليفى و فطرى در گذشته و آينده به هيچ چيز نداشته‏اند. زيرا همان‏طورى‏كه جمله اسميّه براى تأكيد ايجاب به كار مى‏رود در تأكيد نفى نيز استعمال مى‏شود؛ و نفى مطلق از جهت اطلاق نفى است مگر اينكه خود مطلق مقيّد به اطلاق باشد كه در اين صورت نفى وارد بر آن نيز مى‏تواند گاهى بر نفى اطلاق دلالت كند.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 9]

يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ (9)

ترجمه:

فريب‏كارى با خدا و مؤمنان مى‏كنند ولى جز خود را فريب نمى‏دهند و از فريب خود آگاه نيستند.

تفسير:

يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا «خداع و مخادعه و خدع» به فتح فاء الفعل و كسر آن، مصدر مى‏باشند و «خديعه» اسم مصدر است.

خدعه آن است كه نيك‏كردارى، آشكار و بد كنشى پنهان شود و يا موافقت آشكار و مخالفت پنهان گردد، يا در ظاهر اعراض كند و متعرض نشود ولى در نهان قصد تعرّض داشته باشد.

«الخداع» مصدر خادع (خادع يخادع مخادعة) بمعنى «خدع‏[8]»  است يعنى فريب داد، و يا بمعنى مشاركت است يعنى همديگر را فريب دادند يا مبالغه است كه معنى فريب دادن بسيار است. زيرا، آنان با اظهار ايمان به موافقت تظاهر مى‏كنند و مخالفت خود را پنهان مى‏كنند. و خداوند تبارك و تعالى با مهلت دادن و نعمت بخشيدن به آنها در فريب‏كارى، مثل اينكه اعراض و احسان خود را به آنها وانمود مى‏كند و تعرّض و بد كردن خود را نسبت به آنان مخفى مى‏دارد و رسول خدا و مؤمنين هم با وجود آگاهى به مخالفت باطنى يا مداراى خود با آنها اظهار موافقت نموده، مخالفت خود را پنهان مى‏دارند چنانكه: گويى، آنان در فريب‏كارى بر خدا و رسول و مؤمنان غالب شده‏اند و مراد از اللّه يا واجب الوجود است، يا رسول صلّى اللّه عليه و سلّم و يا على (ع) زيرا الهيّت خداى تعالى به وسيله آن دو بزرگوار، ظاهر گرديده است.

«وَ ما يَخْدَعُونَ‏» بصورت معلوم و مجهول خوانده شده است.

«يخادعون» هم به همين نحو خوانده شده است. و «يخدّعون» از باب تفعيل و يخدّعون از باب افتعال، نيز خوانده شده است.[9] «الّا انفسهم» منظور اين است كه آنان با خدعه و نيرنگى كه نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه و سلّم و مؤمنين بكار مى‏برند؛ فقط به خود زيان مى‏رسانند و مى‏پندارند، كار نيكويى انجام داده‏اند[10]. چه آنان نفس خويش را از مقامات انسانى كه مقتضى راستى و الفت بوده؛ به مقامات شيطانى كه مقتضى دروغ و كينه و توحّش مى‏باشد تنزّل داده‏اند. آنان در جائى كه واجب است به رسول خدا بپيوندند؛ از او مى‏گسلند و به شيطان كه واجب است از او بگسلند مى‏پيوندند.

«نفس» هم بر ذات شى‏ء، و هم بر نفس انسانى، كه همان نفس حيوانى است كه روشن به نور خرد (عقل) گشته است، اطلاق مى‏شود. و ممكن است از لفظ «أنفس» در اين آيه هر دو معنى اراده شود. و نيز لفظ «نفس» بر نفس حيوانى و بر نفس نباتى اطلاق مى‏شود، و به علّت مناسبت بين اين نفسها و خون بر خون نيز نفس اطلاق مى‏شود و بر مراتب نفس انسانى هم اعمّ از (امّاره) و (لوّامه) و (مطمئنه) نفس اطلاق مى‏شود.

امّا تفسير نفس به امام در امثال حديث «من عرف نفسه فقد عرف ربه».

هر كس امام خود را شناخت پروردگار خويش را شناخته است.

و حديث «اعرفكم بنفسه اعرفكم بربه».

آنكه به امام خود شناساتر است به خدا شناساتر است.

و «اعرف نفسك تعرف ربك» بشناس امام خود را تا بشناسى پروردگارت را.

پس بدان جهت است كه امام، ذات هر چيز، مخصوصا ذات كسى است كه با او بيعت كرده؛ و ولايت او را قبول نموده است.

«وَ ما يَشْعُرُونَ‏»؛ يعنى: نمى‏دانند يا به زيركى در نمى‏يابند يا به وسيله مدركات خويش احساس نمى‏كنند. گويا، قرآن يكى از اين دو معنى اخير را اراده كرده باشد. تا با توجّه به قول خداى تعالى: وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ‏ (آيه 12 سوره بقره). متضمّن معنى تازه‏اى باشد.

در بسيارى از موارد، شعور به معناى التفات‏[11] و توجّه به مورد درك‏ آمده است. و مقصود اين است كه فريب آنها نسبت به خودشان از بس آشكار است كه گويا، محسوس به حواسّ ظاهرى مى‏باشد و ادراك نكردن آنها با وجود آشكار بودن آن، از بى‏توجّهى و بى‏التفاتى آنان است مانند كسى كه چشمانش بر مشهودات واقع مى‏شود و آنها را مى‏بيند لكن به دليل شدّت اشتغال نفس، به چيز ديگر احساس ادراك آنها را نمى‏كند.

در اينجا ادات استدراك نياورد چنانچه در آيه بعد در قول خدا «وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ‏»، و «وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ‏» آمده است زيرا، حق تعالى در خطاب‏هايش به مردم، همان روش خطاب انسانها را بكار گرفته است؛ و غالبا چنين است كه يك سخنران در آغاز سخن كه زشتيهاى امر ناپسندى را بر مى‏شمرد؛ خشمش شديد نيست. لذا، با گستردگى و تأكيد و شدّت، چندان مناسبت ندارد؛ از اين جهت، كلام قبلى بر خلاف آنچه بعدا مى‏آيد با تأكيد همراه نيست و مخاطب هم در آغاز سخن از ردّ و شك و يا پذيرش و يا انديشه مخالف يا موافق خالى الذّهن است پس تأكيد و آوردن ادوات استدراك مناسبتى ندارد.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 10]

فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ (10)

ترجمه:

در دلهايشان بيمارى است پس خدا بيماريشان را مى ‏افزايد كه براى ايشان عذابى دردناك است چونكه دروغ مى‏گفتند.

 

تفسير:

«فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‏» اين عبارت، جمله مستأنفه است، و جواب سؤالى است كه سزاوار است؛ در رابطه با حالشان يا علّت خدعه خدا، يا علت عدم شعور آنان مطرح شود؛ يا جمله مستأنفه است كه دعائى عليه‏ آنان باشد. و ممكن است جمله حاليّة باشد از فاعل فعل اوّل يا دوّم يا سوم.

مرض، علّتى است (عارضه است) در حيوان كه با مزاج طبيعى او سازگار نمى‏باشد و اهل حسّ، آن را به بدن اختصاص مى‏دهند ولى اختصاص به بدن ندارد بلكه اعمّ است از آنچه در بدن يا در نفس، از عوارض ناسازگار با مزاج خدادادى او باشد. زيرا هر امرى كه نفس انسانى را از آنچه بر حسب تكوين يا تكليف بر آن سرشته است؛ خارج سازد، بيمارى اوست.

قبلا يادآور شديم كه قلب به موارد مختلف اطلاق مى‏شود. و منظور از قلوب‏[12] در اينجا يا قلوب صنوبرى جسمانى است كه به جهت شدّت خشم و غضب خون آن قلوب به جوش مى‏آيد و يا از شدّت ترس، خونشان از جوش مى‏افتد. هر دو حالت، چه شدّت ضربان، و چه كمى ضربان، با قلوب ناسازگار است و يا منظور از قلوب، دلهاى معنوى، و مراد از بيماريهاى آن، رذائل شيطانى مى‏باشد.

«فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً» اين جمله نفرين يا اخبار است. افزايش بيمارى نفس سبب دور شدن از خصلت‏هاى خوب انسانى و متمكّن شدن نفس در پليديها مى‏باشد.

«وَ لَهُمْ عَذابٌ‏» اين عبارت، نيز نفرين يا اخبار مى‏باشد.

«اليم» صيغه مبالغه از «الم» است به معنى درد كردن است و توصيف عذاب به درد از باب مجاز و بجهت مبالغه در شدّت عذاب مى‏باشد. چنانكه: گويا، عذاب از شدّت درد خودش در شكنجه است، مى‏شود.

«اليم» را به معناى «مؤلم». يعنى: دردناك، دانست؛ چنانكه: از (طهور) كه به معنى بسيار پاك و خالص است «مطهّر» معناى پاك‏كننده اراده شده است زيرا، مبالغه در مثل اين موارد مقتضى تعدّى به غير است و اين معنى رساتر از معنى اوّل مى‏باشد، زيرا اين معنى مى‏رساند كه عذاب خود به نحوى درد مى‏كشد كه موجب درد كشيدن ديگرى مى‏شود.

«بما كانوا» ما- يا مصدرى است يا موصوفه است يا موصوله است.

در صورت اوّل «بما كانوا» به معنى مصدرى؛ يعنى: به بودن آنها.

در حالت دوّم، به چيزى كه بودند.

در حالت سوّم، به آنچه كه بودند؛ دلالت دارد.

«يكذبون» با تخفيف و تشديد هر دو خوانده شده است. (يكذبون يا يكذّبون) از «كذّبه» متعدّى است وقتى كه به او نسبت دروغگويى بدهد.

ممكن است از «كذّب» فعل لازم باشد كه مبالغه در كذب يا بسيارى كذب را مى‏رساند.

«كذب» همانند (صدق) بيشتر استعمال آن در اقوال است ولى اختصاص به اقوال ندارد. بلكه هر فعل يا حالت يا خلق و خو يا شأن و مرتبه‏اى كه از انسان صادر و مناسب مقتضاى حقيقت انسانى باشد؛ آن صدق و راستى است و هر چه كه اين چنين نباشد كذب و دروغ است.

 

______________________________

[1] اشاره به قسمتى از آيه 37 سوره مؤمن مى‏باشد كه مى‏فرمايد: كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ يعنى: همچنين خدا بر دل متكبر جبّار يا بر همه آنها مهر مى‏گذارد.

[2] مولوى در دفتر دوم در تفسير اين آيه مى‏فرمايد:

هست بر سمع و بصر مهر خدا در حجب بس صورتست و بس صدا
آنچه او خواهد رساند آن به چشم‏ از جمال و از كمال و از كرشم‏
و آنچه او خواهد رساندن آن بگوش‏ از سماع و از بشارت وز خروش‏
چشم را اى چاره‏جو در لا مكان‏ هين بنه چون چشم گشته موى جان‏

و در مورد كورى و كرى دل مى‏گويد:

نفس شهوانى ندارد نور جان‏ من بدل كوريت مى‏ديدم عيان‏
نفس شهوانى ز حق كر است و كور من بدل كوريت مى‏ديدم ز دور

[3] مفسر جليل قسمتى از دو آيه را به هم مربوط ساخته يكجا آورده است تا بيان مقصود بهتر حاصل گردد آيه اول قسمتى از آيه چهل و چهارم از سوره فصلت مى‏باشد كه مى‏فرمايد: وَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ فِي آذانِهِمْ وَقْرٌ … در آيه دوم قسمتى از ابتداى آيه دهم سوره كهف است كه مى‏فرمايد: فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ …

[4] در مورد شأن نزول اين آيه و آيات بعد كه مربوط به منافقين است. عموم تفسيرها اشاره دارد به اينكه مراد عبد اللّه بن ابى سلول، و معتب بن قشير و اتباع ايشان است چنانكه در تفسير گازر، ذيل آيه فوق آمده است كه: خداى تعالى كشف اسرار ايشان كرد و از احوال ايشان رسول را خبر داد … در تفسير مجمع البيان جند بن قيس هم جزء منافقان آمده است. در تفسير كشف الاسرار علاوه بر آنان كه ذكر شد به كسانى كه در عقبه خواستند تا مركب رسول( ص) را رم دهند تا او را بيفكند، نيز اطلاق شده است.

ولى مفسّر اين تفسير اين آيات را بر منافقان امت محمد( ص) كه ولايت على( ع) را زبانى قبول كرده؛ به دل نپذيرفتند، حمل كرده است.

[5] حافظ ابو نعيم در كتاب النور المشتمل و به نقل از ابن مسعود و ديگران نقل مى‏كند كه: انّ القرآن انزل على سبعة احرف ما منها حرف الا له ظهر و بطن و انّ على بن أبي طالب عنده منه علم الظّاهر و الباطن … يعنى قرآن بر هفت حرف نازل شده( در مقدمه شرح آن آمده است)؛ هيچ حرفى نيست مگر اينكه ظاهر و باطنى دارد و على( ع) كسى است كه نزد او علم ظاهر و باطن است. با توجّه به اين حديث و آنچه درباره الكتاب، ذكر شد اطلاق الكتاب بر على( ع) به عنوان كتاب ناطق صحيح است.

[6] در سنن ترمذى و مسند ابن ماجه و مسند احمد بن حنبل( بنقل از مفتاح كنوز السنّة آمده است: كه پيغمبر( ص) درباره على( ع) فرمود:« لا يحبّه الّا مؤمن و لا يبغضه الّا منافق.

و در سنن ترمذى و مسند حنبل آمده است كه پيغمبر به على( ع) فرمود: انت ولىّ كلّ مؤمن بعدى. ابو نعيم اصفهانى با آوردن اقوال صحيح مى‏گويد:

هرجا«\i يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا\E». آمده است؛ درباره على( ع) و ياران اوست، و در تفسير«\i سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا\E» از قول ابن عباس و ديگران گفته شده است كه منظور از آيه« حبّ على در قلب هر مؤمن» مى‏باشد. شيخ صدوق از حضرت رسول نقل مى‏كند كه فرمود: ائمه از اولاد حسين( ع) هستند و هر كه آنان را اطاعت كند؛ خدا را اطاعت كرده است و هر كه نافرمانيشان كند نافرمانى خدا كرده است. پس كافر و منافق در آيات اوّليه سوره بقره كافران و منافقان به ولايت على( ع) هستند و مؤمنان مؤمنان به ولايت آن حضرت مى‏باشند.

[7] درباره عوالم و باطن آيات در مقدّمه تفسير جامعى آمده بهمين كتاب و كتاب راهنماى سعادت مراجعه شود.

[8] مقصود اين است كه« الخداع» مصدر باب مفاعله است ولى به معنى فعل ثلاثى مجرّد است.

[9] در اصل يختدعون بوده« تاء» طبق قانون ابدال به« دال» بدل شده است و در آن ادغام گرديده؛ يخدّعون شده است.

[10] اشاره است به آيه 4 سوره كهف كه مى‏فرمايد: و هم يحسبون انّهم يحسنون صنعا.

يعنى آنان مى‏پندارند كه كار خوبى انجام مى‏دهند.

[11] متن تفسير التفات بيشتر در احساس خاصّى استعمال شده است و آن جايى است كه مورد التفات از چيزهايى محسوس است چون حضور آن در نزد حسّ است، يا اينكه التفات در زيركى و تفطن مخصوص استعمال مى‏شود.

[12] متن تفسير: يعنى با اينكه مقصود از مرض مرض نفسانى است مراد از قلوب كه با مرض آمده است قلب جسمانى مى‏باشد.

 

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=