ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الفلق ۱ الی 5
سوره فلق
بيشتر مفسّرين گفته اند مدنى و بعضى هم گفته اند مكّى است.
عدد آيات آن:
به اتّفاق پنج آيه است.
فضيلت آن:
در حديث ابى بن كعب است كه هر كس قل اعوذ برب الفلق و قل اعوذ برب الناس را بخواند، پس مانند آنست كه تمام كتابهايى كه خدا نازل كرده بر پيامبران خوانده است.
و از عقبه بن عامر روايت شده كه گفت رسول خدا (ص) فرمود بر من آياتى نازل شده كه مانند آن نازل نشده و آن معوذتان است و اين روايت را مسلم هم در صحيح خود نقل كرده است، و از همين عقبه است از پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله كه فرمود اى عقبه آيا بتو بياموزم دو سوره را كه آنها افضل قرآن باشد، گفتم آرى يا رسول اللَّه، پس مرا معوّذتين آموخت، سپس آن را در نماز صبح خواند و بمن فرمود آن را بخوان هر وقت كه برخاستى، و خوابيدى.
ابو عبيده حذاء از حضرت ابى جعفر عليه السلام روايت نموده كه فرمود هر كس در نماز وتر (نماز يك ركعتى) شبش معوّذتين و قل هو اللَّه احد بخواند باو گفته ميشود بشارت و مژدگانى باد بر تو اى بنده خدا كه مسلّما خدا وتر تو را (نماز شب تو را) قبول فرمود.
توضيح و وجه ارتباط اين سوره با سوره قبل:
خداوند سبحان در سوره تبّت مذمّت كرد دشمنان رسول را آن گاه توحيد را در سوره اخلاص ياد نمود، سپس استعاذه و پناه بردن بخدا را در اين دو سوره ياد كرد و فرمود:
[سوره الفلق (113): آيات 1 تا 5]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ (1)
مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ (2)
وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ إِذا وَقَبَ (3)
وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثاتِ فِي الْعُقَدِ (4)
وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ (5)
ترجمه:
بنام خداوند بخشاينده مهربان
(1) بگو (اى محمد) پناه ميبرم به پروردگار صبح
(2) از شرّ و زيان تمام مخلوق
(3) و از شرّ و زيان سياهى شب آن گاه كه تمام عالم را فرا بگيرد
(4) و از شرّ و زيان زنان جادوگر كه در گرهها ميدمند و افسون ميكنند
(5) و از شر و زيان حسود آن گاه كه حسد بورزد.
لغات:
الفلق: اصلش شكاف بسيار وسيع است از قول ايشان فلق رأسه بالسيف، شكافت سرش را بشمشير يفلقه ميشكافد فلقا شكافتنى، و گفته مى شود روشنتر از شكاف صبح و جدا كرد صبح براى آنكه عمود صبح ميشكافد بسبب روشنايى سياهى شب را.
الغاسق در لغت آنكه هجوم كند بضررش و در اينجا مقصود شب است زيرا در آن درّندگان و گزندگان از آشيانه ها و سوراخهاى خود بيرون ميآيند غسقت القرحه هر گاه چرك آن بيرون آيد و سر باز كند و از آنست الغساق صديد اهل النار چرك و خون اهل آتش كه به سبب عذاب سيلان پيدا ميكند و غسقت عينه يعنى اشكش سرازير شد.
الوقوب: يعنى دخول وقب يقب دخل يدخل و از آنست الوقبه الفقره دميدن در بوق براى آنكه در آن داخل ميشود.
النفث: شبيه و مانند نفخ و دميدن است و امّا تفل (لف) پس آن دميدن با آب دهان است و اين فرق است بين نفث و تفل.
فرزدق شاعر گويد:
| هما نفثا فى فىّ من فمويهما | على النافث الغاوى اشدّ رجامى | |
آن دو زن دميدند در دهان من از دهان خودشان بر دمنده فريبنده سختترين انداختن را، شاهد اين بيت نفثا است كه بمعناى دميدن و يا ريختن آب دهان است.
الحاسد: آنست كه آرزو ميكند زوال نعمت را از صاحبش گرچه براى خودش هم نخواهد، پس حسد مذموم است و غبطه ممدوح و پسنديده است و غبطه خواستن نعمت است براى خود مانند آنچه براى رفيقش هست و نميخواهد زوال آن نعمت را از او.
شأن نزول اين سوره:
مفسّرين اهل سنّت گفته اند: كه لبيد بن اعصم يهودى سحر كرد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را آن گاه آن را در چاه بنى زريق انداخت، پس رسول خدا (ص) مريض شد، پس آن حضرت در بين آنكه خوابيده بود دو فرشته نزد او آمدند پس يكى از آنها نزد سر آن حضرت نشست و ديگرى در پيش پاى آن حضرت، پس بآن حضرت خبر دادند كه آن در چاه ذروان در درون صورتى زير سنگى و جف پوست خوشه خرما و راعوفه سنگى است در ته چاه كه بر آن مى ايستد، پس پيغمبر (ص) بيدار شد و حضرت على عليه السلام و زبير و عمّار را فرستاد، پس آب چاه را كشيدند و آن سنگ را بلند كردند و آن جف و بسته را از آن بيرون آوردند و ديدند در آن شانه راست و در دو دانه از دندانه هاى آن شانه يازده گره است كه با سوزن دوخته شده، پس اين دو سوره نازل شد، پس هر آيه اى كه مى خواند يكى از اين گرهها باز ميشد و پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله در خود احساس سبكى و عافيت ميكرد، پس چون دو سوره مذكوره تمام شد همه گرهها باز، و پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله عافيت كامل پيدا نمود و جبرئيل عليه السلام ميگفت بنام خدا تو را از شر هر چيزى كه آزارت كند از حسود و چشم بدى حفظ ميكنم، و خدا تو را شفا بخشد.
و اهل سنّت اين را از عايشه و ابن عبّاس روايت كرده اند، و اين درست نيست براى اينكه كسى كه توصيف شود به اينكه سحر شده و جادو گرديده پس مثل آنست كه عقلش زايل شده و ديوانه گشته است و مسلّما خدا امتناع دارد اين را در قول خودش كه فرمود، (وَ قالَ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً) ستمكاران گفتند كه شما پيروى نميكنيد مگر مردى كه سحر شده است انْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الْأَمْثالَ فَضَلُّوا، نگاه كن چگونه براى تو مثل زدند پس گمراه شدند و ليكن ممكن است كه آن يهودى يا دختران او بنا بر آنچه روايت شده در اين كوشش كردند و قدرت بر اين كار پيدا نكردند، و خدا پيامبرش را بر آنچه كردند خبر داد از نقشه آنها تا استخراج شد، و اين دلالت بر صدق خبر آن حضرت داشت، و چگونه جايز باشد كه بيمارى پيغمبر از كار آنها باشد و حال آنكه اگر بر اين قدرت داشتند هر آينه آن حضرت را كشته و بسيارى از مؤمنين را ميكشتند با شدّت دشمنى ايشان با آن حضرت.
تفسير:
(قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ) بگو اى محمد پناه ميبرم به پروردگار صبح اين امريست از خداى سبحان مر پيامبرش را (ص) و مقصود تمام امّت اوست و معنايش اينست كه بگو اى محمد پناه ميبرم و امتناع ميكنم به پروردگار صبح و خالق آن و مدبّر آن و محلّ طلوع آن وقتى خواهد بنا بر آنچه صلاح و مصلحت آن اقتضا كند.
(مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ) از شرّ آنچه آفريده است از جنّ و انس و ساير حيوانات، و صبح را فلق ناميد براى شكافتن عمود آن به سبب روشنايى از تاريكى و سياهى شب چنانچه بآن فجر هم گفته ميشود، براى منفجر شدن آن برفتن تاريكيش، و اين قول ابن عبّاس و جابر و حسن و سعيد بن جبير و مجاهد و قتاده است.
و بعضى گفته اند: الفلق: مواليد و نوزادانند، براى آنكه ايشان شكافته ميشوند بسبب خروج از اصلاب آباء و ارحام امّهات چنانچه شكافته ميشود دانه از گياه.
سدى گويد: فلق چاهيست عميق در جهنّم كه اهل دوزخ از شدّت حرارت آن پناه ميبرند، بخدا، ابو حمزه ثمالى و على بن ابراهيم قمى در تفسيرشان اين را روايت نموده اند.
و قول خدا، ما خلق عام است در تمام آنچه خداى تعالى آن را آفريده از كسانى كه ممكن است شرّى از آن حاصل شود، و تقديرش من شرّ الاشياء- الّتى خلقها اللَّه تعالى مثل السباع و الهوام و الشياطين و غيره از شر چيزهايى كه خداى تعالى آن را ايجاد كرده مانند درندگان و گزندگان و شيطانها و غير آنها.
(وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ إِذا وَقَبَ) ابن عباس و مجاهد و حسن گويند: از شرّ شب آن گاه كه بتاريكيش عالم را فرا گيرد، پس بنا بر اين مقصود از شرّ چيزها و مكروهاتى است كه در شب حادث ميشود، چنانچه گفته ميشود پناه ميبرم از شرّ اين بلده و البتّه شب را اختصاص بذكر داده براى اينكه غالب فسّاق در شب اقدام بر فسق ميكنند و هم چنين گزندگان و درندگان بيشتر در شب اذيت ميكنند و اصل غسق جارى شدن بزيانست، و بعضى گفته اند كه غاسق هجوم كننده بضرر است هر چه بوده باشد.
(وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثاتِ فِي الْعُقَدِ) حسن و قتاده گويند: يعنى و از شرّ زنان جادوگرى كه در گرهها ميدمند، و البتّه امر فرموده به پناه بردن از شرّ سحره براى توهّم اينكه ايشان مريض ميكنند و صحّت ميدهند و كارهايى از سود و ضرر و خير و شرّ انجام ميدهند و عوام مردم هم آنها را باور مى كنند، پس بزرگ ميشود باين ضرر در دين و براى آنكه ايشان خيال ميكنند كه آنها خدمت جنّ نموده و از آنها تعليم غيب ميكنند و فساد اين در دين ظاهر است، پس براى خاطر اين ضرر امر نمود به پناه بردن از شرّ ايشان ابو مسلم گويد: نفاثات زنانى هستند كه افكار و آراء مردان را زده و آنها را از اهدافشان منصرف و بانديشه ها و آراء خودشان بر ميگردانيدند براى اينكه از عزم و راى تعبير بعقده و گره و از گشودن آن بنفث و دميدن ميكردند و عادت جارى شده بود كه هر كه در عقد و گره دميده بايد خود او آن را بگشايد.
(وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ) و پناه ميبرم به پروردگار صبح از شرّ حسود آن گاه كه اظهار حسد كند زيرا اينكه حسد او را و اميدارد بر اينكه به محسود شرّى و ضررى برساند، پس خداوند امر فرمود كه از شر او پناه به خدا برند.
و بعضى گفته اند: كه اراده فرموده از شرّ خود حسود و زيان چشم او را زيرا كه چه بسا شده چشم و دل حسود اصابت كرده بمحسود و او را معيوب و ضرر زده و در حديث آمده كه چشم (چشم زدن) حق است، و گذشت در سوره قلم مطالبى در پيرامون چشم، و روايت شده كه ناقه عضباء پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله هرگز در مسابقات عقب نمى افتاد و شترى و يا اسبى بر او سبقت نميگرفت، پس يك اعرابى آمد و پيشنهاد مسابقه كرد با عضباء و بر آن سبقت گرفت پس اين بر اصحاب دشوار آمد، پيغمبر (ص) فرمود، بر خداى عزّ و جل حق است كه بلند نكند چيزى را از دنيا مگر اينكه آن را پائين آورد.
و انس از پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله روايت كرده كه هر كس چيزى ببيند كه از آن خوشش نيايد و در نظرش عجيب جلوه كند بگويد،
اللَّه اللَّه ما شاء اللَّه لا قوّه الّا باللّه
از زيان مصون بماند.
و روايت شده كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله بسيار بود كه حسن و حسين عليهما السلام را بواسطه اين دو سوره تعويذ ميكرد، و بعضى از ايشان گفته اند كه خداوند سبحان جمع كرد شرور را در اين سوره و آن را بحسد پايان داد تا معلوم شود كه حسد پستترين طبيعتها و صفات ذميمه است، پناه بخدا ميبريم از آن[1].
______________________________
[1] – اخبار و آثار در مذمّت صفت حسد بسيار است، و بعضى از دانشمندان معاصر كتاب مستقلّى بنام حسد تأليف و طبع نمودهاند، و آثار شوم آن غالبا عايد خود حسود ميشود و براى همين است كه فرموده اند
الحسود لا يسود
، حسود سودى نصيبش نميشود،
الحسد يأكل- الايمان كما تأكل النار الحطب
حسد ايمان را ميخورد و نابود ميكند چنانچه آتش هيزم را ميخورد و خاكستر ميكند،
و كاد الحسد ان يغلب القدر
حسد ميشود كه بر قدر و قضا غلبه كند.
و امّا اينكه اثر شوم حسد غالبا بر خود حسود واقع ميشود، براى نمونه حكايت عجيبهاى كه در تواريخ مسطور و در تفسير اثنا عشرى هم مذكور است مينگارم تا روشن شود.
در عصر موسى هادى عباسى برادر هارون الرشيد در بغداد صاحب نعمتى بود كه يكى از همسايگان او بر وى حسد برده و سعى ميكرد بهرچه ميتوانست براى زوال نعمت از او كوشش ميكرد ولى موفق نمى شد پس باين فكر افتاد كه از راه اتلاف و هلاك خود بلكه ميتواند آن شخص متنعّم و خيّر را نابود كند غلامى به اين منظور خريد و مدّتى او را تربيت كرد وقتى بزرگ و قادر شد امر كرد او را كه بكشد او را بر بام خانه دنباله پاورقى صفحه بعد( محسود تا كسان او آن مرد دولتمند نيكوكار را قصاص كنند باتّهام قتل او غلام او را بسيار نصيحت كرد كه خود را بخيال امرى كه نميدانى محقق شود يا نشود، هر آينه عقلايى نخواهد بود، خلاصه حسود گفت بتو مربوط نيست و حتما بايد اين كار را بكنى عاقبت سه هزار درهم بغلام داد و با كارد و الزام كرد او را، آخر شب عمر خود بيدار مانده و در سحر آن غلام را بيدار و به پشت بام همسايه خوابيده بسمت قبله و گفت عجله كن غلام هم گلوى او را بريده و فرار كرد و باصفهان رفت و روز بعد قضيّه كشف شده و آن شخص نيكوكار ثروتمند را كه مقتول در پشت بام او بود گرفته و باتّهام قتل او بزندان افكندند تا به پرونده قتل رسيدگى و آن شخص را قصاص كنند.
پس بعد از مدّتى يك نفر از مردم بغداد مسافرت باصفهان نمود و در آن بغلام برخورد كرد و جريان قتل را باو گفت، غلام گفت قاتل آن شخص منم و جريان را كاملا تشريح كرد و فورا به بغداد برگشت و بدولت اطلاع داد و آن شخص متّهم و بيگناه را از زندان و تهمت و قتل نجات و خود هم از قصاص معاف گرديد، و خون آن بدبخت حسود كه حسدش موجب شده بود از بين رفت، فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج27