ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سوره الزخرف 1-35
سوره زخرف
همهى اين سوره مكّى است، بعضى گفتهاند: به جز آيه وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا .. بقيّه مكّى است. و كلّا 88 آيه است و بعضى 89 آيه گفته اند.
آيات 1- 22
[سوره الزخرف (43): آيات 1 تا 22]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
حم (1) وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ (2) إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (3) وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ (4)
أَ فَنَضْرِبُ عَنْكُمُ الذِّكْرَ صَفْحاً أَنْ كُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِينَ (5) وَ كَمْ أَرْسَلْنا مِنْ نَبِيٍّ فِي الْأَوَّلِينَ (6) وَ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ نَبِيٍّ إِلاَّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (7) فَأَهْلَكْنا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً وَ مَضى مَثَلُ الْأَوَّلِينَ (8) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ (9)
الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ جَعَلَ لَكُمْ فِيها سُبُلاً لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (10) وَ الَّذِي نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَنْشَرْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذلِكَ تُخْرَجُونَ (11) وَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْواجَ كُلَّها وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْفُلْكِ وَ الْأَنْعامِ ما تَرْكَبُونَ (12) لِتَسْتَوُوا عَلى ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ إِذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَ تَقُولُوا سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ (13) وَ إِنَّا إِلى رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ (14)
وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبادِهِ جُزْءاً إِنَّ الْإِنْسانَ لَكَفُورٌ مُبِينٌ (15) أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا يَخْلُقُ بَناتٍ وَ أَصْفاكُمْ بِالْبَنِينَ (16) وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِما ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ (17) أَ وَ مَنْ يُنَشَّؤُا فِي الْحِلْيَةِ وَ هُوَ فِي الْخِصامِ غَيْرُ مُبِينٍ (18) وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ (19)
وَ قالُوا لَوْ شاءَ الرَّحْمنُ ما عَبَدْناهُمْ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُونَ (20) أَمْ آتَيْناهُمْ كِتاباً مِنْ قَبْلِهِ فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِكُونَ (21) بَلْ قالُوا إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ (22)
ترجمه:
(43/ 22- 1)
حم [حا. ميم].
سوگند به كتاب روشنگر.
ما آن را به هيئت قرآنى عربى پديد آوردهايم، باشد كه تعقّل كنيد.
و آن حكمتآميز و بلند مرتبه است و در امّالكتاب در نزد ماست.
آيا به خاطر آنكه شما قومى گژافكار هستيد، پند [قرآن] را از شما باز داريم؟
و چه بسيار پيامبر در ميان پيشينيان فرستادهايم.
و هيچ پيامبرى به نزد آنان نيامد مگر آنكه او را ريشخند مى كردند.
آنگاه درازدستتر از آنان را نابود كرديم و سرنوشت پيشينيان تكرار شد.
و اگر از آنان بپرسى كه آسمانها و زمين را چه كسى آفريده است؟ بىشك گويند [خداوند] پيروزمند دانا آنها را آفريده است.
همان كسى كه زمين را آسايشگاه شما ساخت و در آن راههايى براى شما پديد آورد، باشد كه راه يابيد.
و همان كسى كه آبى به اندازه از آسمان فروفرستاد، آنگاه بدان سرزمينى پژمرده را زنده ساختيم، [شما هم] بدينسان [از گورها] بيرون آورده شويد.
و همان كسى كه همهى گونه ها را آفريد و براى شما از كشتيها و چارپايان مركوب ساخت.
كه بر پشت آن برآييد، سپس نعمت پروردگارتان را، آنگاه كه بر آن برآمديد، ياد كنيد و بگوييد پاكا كسى كه اين را رام ما ساخت و ما بر آن توانا نبوديم.
و ما به پروردگارمان روى مى آوريم.
و براى او از بندگانش فرزندى قايل شدند، بىگمان انسان، ناسپاسى آشكار است.
آيا از آنچه آفريده است براى خود دختران را برگزيده است و شما را به داشتن پسران، برگزيده است؟
و چون هر يك از آنان را به آنچه براى خداوند مثل مىزند [دختر]، خبر دهند، چهرهاش سياه شود و اندوه خود را فروخورد.
آيا كسى كه در زر و زيور پرورده مىشود [دختر] كه در جدل هم ناتوان است [شايستهى نسبت دادن به خداوند است؟].
و مدّعى شدند كه فرشتگان كه خود بندگان خداوند رحماناند، مادينهاند، آيا آفرينش آنان را شاهد بودهاند؟ كه [در اين صورت] زودا كه شهادت ايشان نوشته شود، بازخواست شوند.
و گويند اگر خداوند رحمان مى خواست ما آنان [فرشتگان] را نمى پرستيديم؛ آنان را به اين امر، علمى نيست؛ ايشان جز دروغ نمى بافند.
يا شايد به آنان كتابى پيش از آن دادهايم كه ايشان به آن متمسّكاند؟
بلكه گويند ما پدرانمان را بر شيوهاى يافتهايم و ما با پيروى از آنان رهيافته ايم.
تفسير
[حم وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ] آن كتاب واضح و آشكار را كه خشك و ترى نيست مگر آنكه در آن هست، آن طورى است كه هيچ شكّ و شبههاى آن را عارض نمىشود؛ هيچ خفا، اجمال و تشابه در آن وجود ندارد.
[إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً] آن را قرآن قرار داديم، بدين معنا كه در آن همهى مطالب جمع شده است.
[عَرَبِيًّا] آن را به لغت عرب قرار داديم، يا آن را داراى حكمتها، آداب، احكام، موعظه ها و نصايح قرار داديم.
[لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ] شايد شما با شنيدن و تدبّر قرآن خردمند گرديد، يا شايد مواعظ و حكمتهاى قرآن را درك نماييد.
[وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ] و آن كتاب واضح و آشكارست، كه عبارت از لوح محفوظ است، كه از آن در لسان حكما به نفس كلّى تعبير مىشود، يا آن قلم أعلى است، چه قرآن به وجهى قلم و به وجهى كتاب است كه در لسان حكما عقل كلّى ناميده مى شود، يا مقام مشيّت است كه از آن تعبير به نفس رحمان و اضافهى اشراقى مى شود، چه آن به وجهى اضافهى حقّ و به وجه ديگر فعل او، به وجهى كلمهى او، به وجهى كتاب اوست و آن اصل و ما در جميع كتابهاست.
[لَدَيْنا لَعَلِيٌ] نزد ما بلند مرتبه و والاست، از همه برتر است كه هيچ از آن برتر وجود ندارد.
[حَكِيمٌ] صاحب حكيمها است، يا محكم است به نحوى كه هيچ خلل و شكّ و ريب به آن راه نمى يابد.
از امام صادق عليه السّلام آمده است: او امير المؤمنين عليه السّلام است در امّ الكتاب يعنى در سورهى فاتحه، كه در اين سوره علىّ عليه السّلام نوشته شده است و درباره: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ فرمود: صراط مستقيم امير المؤمنين عليه السّلام و شناخت و معرفت اوست.
بين اين خبر و آنچه كه ما در تفسير اين آيه ذكر كرديم منافاتى وجود ندارد، زيرا كه علىّ عليه السّلام و قرآن در اين عالم دو وجود منفكّ و جدا هستند وگرنه در عوالم بالا علىّ عليه السّلام همان قرآن و قرآن همان علىّ عليه السّلام است.
چنانچه فاتحة الكتاب در عوالم بالا عبارت از نفوس و عقول كلّى است كه عبارت از مشيّت مىباشد كه با آن هر صاحب حقيقتى و تحقّق مى يابد.
[أَ فَنَضْرِبُ عَنْكُمُ الذِّكْرَ صَفْحاً] لفظ همزه مبنى بر تقديم و تأخير است و معناى آيه اين است كه قرآن را عربى قرار داديم جهت تعقّل و كامل شدن شما، پس آيا ذكر را از شما به كلّى محو كنيم و از عرضه به شما به غير عرضه كنيم.
و ممكن است آنچه كه بعد از همزه در مورد استفهام قرار گرفته مقدّر باشد.
و معناى آيه اين باشد: آيا شما را مهمل بگذاريم و دعوت نكنيم و فرا نخوانيم و قرآن را از شما منصرف سازيم.
[أَنْ كُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِينَ] گرچه قومى اسراف كار بودهايد؟! لفظ «أن» با فتحهى همزه به تقدير لام و با كسرهى همزه خوانده شده است.
[وَ كَمْ أَرْسَلْنا مِنْ نَبِيٍّ فِي الْأَوَّلِينَ] طمع نداشته باشيد كه ذكر را از شما برگردانده و شما را به حقّ دعوت نكنيم كه ما امّتهاى گذشته را نيز سر خود نگذاشتيم با آنكه آنان از جهت اسراف و نافرمانى شديدتر از شما بودند و رسولانى در بين آنها قرار داديم، ولى آنگاه كه در نافرمانى و عصيان از حدّ فراتر رفتند آنها را هلاك كرديم، پس از عذاب و هلاك و نابود كردن ما بترسيد و برحذر باشيد و در عصيان و نافرمانى از حدّ فراتر نرويد.
[وَ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ نَبِيٍّ إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ] كه هيچ پيامبر و نبىّ بر آنان نفرستاديم مگر آنكه او را به استهزاء گرفتند، چنانچه شما استهزا مى كنيد.
اين معنا در صورتى است كه آيه خطاب به مشركين باشد، ممكن است خطاب مصروف به محمّد صلّى اللّه عليه و آله باشد و مقصود دلدارى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله باشد و معناى آيه اين است كه قوم تو نيز تو را استهزا مى كنند.
[فَأَهْلَكْنا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً] و ممكن است ضمير مجرور «منهم» برگرد به لفظ «الأوّلين» و لفظ «من» براى تبعيض يا برترى و تفضيل باشد، يعنى شديدترين آنها را هلاك و نابود كرديم، پس آنان كه رسول ما را استهزا مىكنند بترسند، يا آنان را كه شديدتر بودند هلاك كرديم و نابود ساختيم پس چه رسد بر شما و بر آنان.
و ممكن است ضمير به قوم محمّد صلّى اللّه عليه و آله برگردد و مقصود اين باشد كه ما پيشينيان را كه از قوم تو شديدتر بودند هلاك ساختيم تا چه رسد به قوم تو اگر مانند كار آنها را انجام دهند و ليكن مطلب را به اين صورت ادا كرد تا اين معنا را به اختصار بفهماند.
[وَ مَضى مَثَلُ الْأَوَّلِينَ] وصف پيشينيان گذشت و نوبت به قوم تو رسيد، يا حكايت حال پيشينيان در آنچه كه سابقا به تو نازل كرديم گذشت، پس بايد به آن رجوع كنند و در آن تدبّر نمايند.
[وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ] پس آنان را چه شده است كه وقتى از آنها مىپرسى چه كسى خالق آسمانها و زمين است مىگويند خدا چيره دست دانا ولى در عين حال مخلوق خودشان را با دستان خود مى تراشند و شريك خدا قرار مىدهند، يا آنچه را كه خداوند آن را آفريده شريك خدا قرار مىدهند.
[الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً] خداى تعالى اين جمله را منضمّ نمود به آنچه كه از آنها حكايت كرد، خواه اين جمله صفت «العزيز العليم» باشد يا خبر مبتداى محذوف باشد.
زيرا گاهى مىشود كه حكايت كننده چيزى از خودش را به حكايت منضمّ مىكند و ممكن است اين جمله جزء حكايت باشد و خطاب از بعضى به بعض ديگر باشد.
[وَ جَعَلَ لَكُمْ فِيها سُبُلًا] و در زمين براى شما راههايى قرار داد كه آن راهها را به سوى مقاصدتان مىپيماييد، در بيان و صحراى مقصود سرگردان نمى مانيد.
[لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ] شايد كه شما به حاجتها و مقصودهايتان راه يابيد، يا شايد شما به مبدأ خويش و صفات او از قبيل علم و قدرت و رأفت و تدبير راه يابيد. يا مقصود اين است كه به امامتان راه يابيد كه آن راه به مقصد كلّى است كه آن رسيدن به نعمتهاى آخرت است، چه خداى تعالى مقاصد دنيوى پست شما را كه مورد اعتنا نيست بدون راه و روش نگذاشته است، پس چگونه مقصد كلّى را بدون راه مىگذارد؟! [وَ الَّذِي نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ] مقصود از آسمان جهت بلندى و علوّ يا مقصود ابر است يعنى: او كسى است كه از بالا و ابر بر شما باران به اندازه فروفرستاد.
[فَأَنْشَرْنا بِهِ] اين جمله التفات به تكلّم است تا در شنونده نشاط ايجاد كند، اشعار به اين باشد كه روياندن نبات به كيفيّتهاى مخصوص و تصويرهاى متعدّد و عجيب، توليدهاى غريب جز از مبدأ داناى توانا كه مباشر آن باشد ممكن نيست.
پس گويى كه مبدأ در حكايت روياندن نبات نزد شنونده حاضر است و براى او مشهود است پس از آنكه از او غايب بود.
[بَلْدَةً مَيْتاً] مردگان گياه و نبات را نشر داديم.
[كَذلِكَ تُخْرَجُونَ] همچنين بعد از مرگتان از زمين خارج مىشويد، پس چرا از اعاده و بازگشت تعجّب مىكنيد و آن را غريب مىشماريد.
[وَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْواجَ كُلَّها] و كسى كه همهى اصناف مخلوقات را آفريد.
[وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْفُلْكِ وَ الْأَنْعامِ ما تَرْكَبُونَ لِتَسْتَوُوا عَلى ظُهُورِهِ] و كشتيها را مركب شما قرار داد و چهارپايان را آفريد تا شما بر پشت آنان سوار شويد.
لفظ «ظهور» جمع است، مفرد آوردن ضمير مضاف اليه به اعتبار لفظ و معناست.
[ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ إِذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ] غايت همهى مخلوقات ياد آورى و شكر و سپاس شما در برابر خداست كه چيزى كه آن را براى خود نعمت مىشمريد به شما ارزانى فرمود.
[وَ تَقُولُوا] با دلهايتان به ياد آوريد و با زبانهايتان سخن بگوييد، كه زبانهاى شما مكلّف است كه شكر و سپاس خدا بر آنها جارى مىشود.
[سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا] خدا را منزّه بدانيد از اينكه احتياج به مركوب داشته باشد و بخواهد از جايى به جايى منتقل شود، او را به ياد آوريد كه به شما نعمت تسخير مركوب را داده است، تا شكر و سپاس خدا باشد.
[وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ] لفظ «مقرنين» از «اقرن للأمر» است، يعنى به او طاقت و قوّت بخشيد، «أقرنه» يعنى او را در طناب قرار داد.
[وَ إِنَّا إِلى رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ] غرض يادآورى نعمت و شكر و سپاسگزارى منعم در نعمت و ياد آورى انتقال بزرگ است كه همان انتقال از دنيا به آخرت است.
[وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبادِهِ جُزْءاً] براى خدا از بندگانش فرزند قرار دادند، كه فرزند بر حسب مادّهاش جزيى از پدر است، يعنى پس از آنكه اقرار كردند كه خداى تعالى خالق آسمانها و زمينهاست براى خدا از مخلوقات او فرزند قرار دادند.
[إِنَّ الْإِنْسانَ لَكَفُورٌ مُبِينٌ] كه البتّه انسان نسبت به نعمتهاى حقّ و صفات او ناسپاس است، پس بر زبان انسان چيزى جارى مىشود كه لايق نعمت خدا نيست و اين معنا ناشى از غفلت از منعم و صفات او است.
[أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا يَخْلُقُ بَناتٍ وَ أَصْفاكُمْ بِالْبَنِينَ] بايد از حال آنان تعجّب كرد، چه قانع نشدند از بندگانش به طور مساوى شريك قرار دهند بلكه آن اولاد كه به نظر آنها پستتر بود براى خدا قرار دادند.
[وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِما ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلًا] و اين درحالى است كه به هر يك از اين مشركان هرگاه به داشتن دخترى كه به خدا نسبت دادهاند مژده دهند رويشان از غم سياه مىشود، لفظ «مثلا» يعنى در حالى كه آن فرزند مثل و شبيه است، يا از آن جهت كه فرزند هم جنس پدر و شبيه اوست، گويا كه ادا كردن مطلب با اين عبارت اشاره به اين است كه مشركين نمى گويند در حقيقت داراى فرزند هستند، بلكه آنها نسبت بين خدا و بين ملايكه يا بين خدا و بين جنّ را به نسبت پدر و فرزند تشبيه كردهاند.
[ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ] مرد كظيم و مكظوم يعنى مرد اندوهناك و غمناك، يا به معنى فروبرنده خشم است يعنى خشم خود را مىخورد و آن را ظاهر نمىسازد، يا به معناى سكوت است.
[أَ وَ مَنْ يُنَشَّؤُا فِي الْحِلْيَةِ] آيا فكر نمىكنند و كسى را كه در زيب و زيور پرورش يافته فرزند خدا قرار مىدهند؟
يا لفظ «من» مبتداى خبر محذوف است، يا خبر مبتداى محذوف است، يعنى آيا خداوند از شما پستتر و پايينتر است؟ كسى را كه در زيب و زيور پرورش يافته فرزند او باشد و كسى كه در جنگ مبارزه مىكند فرزند شما باشد.
يا معناى آيه اين است كه آيا خداى تعالى از شما پائينتر است تا فرزندش كسى باشد كه در زيب و زيور پرورش يافته و در جنگ و خصومت قادر بر دفاع از خودش نيست؟
[وَ هُوَ فِي الْخِصامِ غَيْرُ مُبِينٍ] در حالى كه آنكس كه در زيب و زيور پرورش يافته در خصومت و دعوا حجّت و دليل خودش را نمى تواند بيان كند، بلكه غالبا بر ضرر خود سخن مىگويد.
و لفظ «ينشّئوا» از ثلاثى مجرّد به صورت فاعل خوانده شده و به صورت مفعول از باب تفعيل و مفاعله و از باب افعال خوانده شده.
[وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً] لفظ «عباد الرحمن» عبيد الرحمن و «عند الرحمن» با نون خوانده شده يعنى قول مشركين كه مىگويند ملايكه دختران خدا هستند متضمّن زشتى هاى متعدّد است:
1- خداى تعالى را مركّب قرار داده و او را قابل تجزيه مى سازند و اين معنا جز صفت پست ترين ممكنات نيست.
2- نسبت زاد و ولد به او داده اند كه مستلزم احتياج و وجود مثل و مانند است.
در حالى كه خداوند بىنياز و غنى على الإطلاق است و اگر او داراى مثل باشد ممكن و مركّب مىگردد.
3- امرى را به او نسبت داده اند كه اگر به خودشان نسبت داده شود، متغيّر و ناراحت مىشوند و صورتهايشان سياه مىگردد، اين معنا مستلزم آن است كه خداى تعالى را پايينتر و پستتر از خودشان قرار دهند.
4- ضعيف ترين فرزندان را فرزند او قرار داده اند.
5- ملايكه كه نزد خدا عزيز و مكرّمند با صفت پستترين مردم توصيف شدهاند.
[أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ] آيا اين مشركين خلقت آنان را مشاهده كردهاند، كه مذكّر و مؤنّث بودن جز با مشاهده معلوم نمىشود.
[سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ] شهادت آنها كه مؤنّث بودن ملايكه را ديدهاند به زودى نوشته خواهد شد.
[وَ يُسْئَلُونَ] و از اين شهادت در روز قيامت سؤال مىشوند و اين جمله تهديد مشركين است.
[وَ قالُوا لَوْ شاءَ الرَّحْمنُ ما عَبَدْناهُمْ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ] اين مشركين سخنى را كه گفتهاند تصوّر معنى آن را نكردهاند و بدون علم و آگاهى به نسبت اين سخنان و بدون علم به نسبت دادن فرزند به خداى تعالى اين حرف را زدهاند.
از اين رو حرفشان دروغ از آب در آمده است و با اين سخنان خواسته اند از زشتى عبادت غير خدا فرار كنند و ندانستهاند كه فاعل بودن مشيّت يا سبب بودن مشيّت نسبت به اشيا به نحوى نيست كه اختيار را از مردم سلب كند و زشتى و بدى را از كار آنان بردارد.
[أَمْ آتَيْناهُمْ كِتاباً مِنْ قَبْلِهِ] آيا پيش از قرآن يا قبل از اين گفتار براى آنها كتابى آمده است كه اين گونه بد آنها آگاهى داده باشد؟! [فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِكُونَ] آنها نه علم از روى تحقيق به معناى اين گفتار دارند، نه علم تقليدى و آنان جز گمان و تخمين چيزى ندارند و تخمين در باب عقايد از درگاه الهى مطرود است و در سورهى انعام بيان اين آيه در ضمن قول خداى تعالى: لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكْنا وَ لا آباؤُنا گذشت.
[بَلْ قالُوا إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ] گفتند: ما پدرانمان را بر راه و روشى يافتيم و راه آنان را ادامه خواهيم داد.
[وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ] آنان از روى تحقيق علم پيدا نكردند و تقليد از كسى هم كه تقليدش صحيح باشد ننمودند، بلكه از پدرانشان كه براى آنان جائز نبود تقليد كردند و روى همين جهت است كه خداى تعالى در جاى ديگر مىفرمايد: أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ.
آيات 23- 35
[سوره الزخرف (43): آيات 23 تا 35]
وَ كَذلِكَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلاَّ قالَ مُتْرَفُوها إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ (23) قالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُكُمْ بِأَهْدى مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَيْهِ آباءَكُمْ قالُوا إِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ (24) فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (25) وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِي بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ (26) إِلاَّ الَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ (27)
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (28) بَلْ مَتَّعْتُ هؤُلاءِ وَ آباءَهُمْ حَتَّى جاءَهُمُ الْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِينٌ (29) وَ لَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّ قالُوا هذا سِحْرٌ وَ إِنَّا بِهِ كافِرُونَ (30) وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ (31) أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ (32)
وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ (33) وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ (34) وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ كُلُّ ذلِكَ لَمَّا مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ (35)
ترجمه:
(43/ 35- 23)
و بدينسان پيش از تو در هيچ آبادى، هشداردهندهاى نفرستاديم مگر آنكه نازپروردگانش گفتند ما پدرانمان را بر شيوهاى يافتهايم و ما در پى آنان دنباله روانيم.
بگو حتّى اگر براى شما راهنماتر از آنچه پدرانتان را پيرو آن يافتيد، بياورم؟ گفتند ما رسالت شما را منكريم.
آنگاه از ايشان داد ستانديم، پس بنگر كه سر انجام منكران چه بوده است.
و چنين بود كه ابراهيم به پدرش و قومش گفت همانا من از آنچه مى پرستيد برى و بر كنارم.
مگر از كسى كه مرا آفريده است و همو مرا هدايت فرمايد.
و آن [انديشهى توحيد] را سخنى ماندگار در ميان احفاد او قرار داد، باشد كه به راه آيند.
آرى اينان و پدرانشان را بهرهمند ساختهام تا آنكه [دين] حقّ و پيامبرى آشكار به نزد آنان آمد.
و چون [دين] حقّ به نزد آنان آمد، گفتند اين جادوست و ما منكر آنيم.
و گفتند چرا اين قرآن بر مردى بزرگ از آن دو شهر [مكه و طائف] فرود نيامده است.
آيا ايشان رحمت پروردگارت را تقسيم مىكنند [نه بلكه] ما زيستمايهشان را در زندگى دنيا در ميان آنان تقسيم مىكنيم؛ و بعضى از ايشان را بر بعضى ديگر به مرتبه هايى بلند برتر داشتيم تا بعضى از آنان بعضى ديگر را به خدمت بگيرند و رحمت پروردگارت بهتر است از آنچه گرد مىآورند.
و اگر اين نبود كه [نمى خواستيم] مردم امّت يگانهاى [در كفر] شوند، براى خانه هاى كسانى كه بر خداوند رحمان كفر مى ورزيدند، سقفهايى سيمين پديد مىآورديم و نيز نردبانهايى [از سيم] كه بر آنها بالا روند.
و نيز براى خانه هايشان درها [يى از سيم] و تختهايى [قرار مى داديم] كه بر آنها تكيه زنند.
و زر و زيورهايى؛ و همهى اينها جز بهرهى [گذارى] زندگانى دنيا نيست؛ و آخرت در نزد پروردگارت از آن پرهيزگاران است.
تفسير
[وَ كَذلِكَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلَّا قالَ مُتْرَفُوها إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ] و اين دلدارى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است، بدين گونه كه اين تقليد كوركورانه از قديم و جديد رسم و عادت مردم است و پيامبران پيشين به امثال اين گونه اشخاص مبتلا بوده اند.
و ذكر كردن خصوص مترفين و هوسرانان بدان جهت است كه آنان با انبياء و اوليا عليهم السّلام معارضه مىكردهاند، ولى غير از آنها بقيّهى مردم هميشه نظر و نگاهشان به اين گونه هوسرانان است.
[قالَ] رسول انذاركننده به آنها گفت: [أَ] آيا اگر من بهتر از آنچه كه پدرانتان آورده است آوردم باز هم از پدرانتان تقليد خواهيد كرد؟
[وَ لَوْ جِئْتُكُمْ بِأَهْدى مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَيْهِ آباءَكُمْ قالُوا] اين جمله جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده: مشركين چه گفتند؟
خداى تعالى فرمود: گفتند:
[إِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ] ما به آنچه كه شما فرستاده شدهايد كافريم اگر چه بهتر و هدايتگرتر از آنچه كه پدرانمان بر آن هستند باشد.
[فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ] با انواع نقمتها و عذابها كه بعضى از آنان را براى تو ذكر كرديم پس از آنان انتقام گرفتيم.
[فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ] اين جمله عطف به اعتبار معناست، گويا كه گفته است: ياد آورى كن يا به ياد آور هنگامى را كه مشركين از بندگان خدا براى خدا جزء و شريك قرار دادند، براى او دخترانى قرار دادند.
اين مطلب را به ياد مردم بياور تا متنبّه زشتى و قبح آن باشند و به ياد آور هنگامى را كه مشركين گفتند: لَوْ شاءَ الرَّحْمنُ ما عَبَدْناهُمْ و زشتى اين گفتار را بر آنان ظاهر ساز تا متنبّه شوند، به ياد آر هنگامى را كه در هر قريهاى نذير و ترسانندهاى فرستاديم و او را تكذيب كردند و ما آنان را هلاك نموديم، تا تو هم از تكذيب قوم خود تسلّى پيدا كنى و به ياد آور هنگامى را كه گفتند ما پدرانمان را بر روش و دينى يافتهايم و از همان روش پيروى مىكنيم، زشتى اين گفتار را بر آنان ظاهر ساز و به ياد آور هنگامى را كه ابراهيم گفت:
[لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِي بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ إِلَّا الَّذِي فَطَرَنِي] ابراهيم عليه السّلام به پدر و قومش گفت: من از آنچه كه شما مىپرستيد بيزارم مگر به خدايى كه مرا آفريده و بر فطرت توحيد سرشته است، تا اين مطلب و اين سخن نمونهاى براى قوم تو باشد كه از تقليد كردن از كسى كه تقليدش جائز نيست بيزار باشند و نيز سرمشقى براى تقليد باشد اگر قصد تقليد داشته باشند.
زيرا ابراهيم عليه السّلام بيزارى از تقليد به كسى كه تقليدش جائز نيست را امرى جاودانه و هميشگى در نسل خودش قرار داده است نيز مثلى براى تو باشد كه به قوم خود و شدّت انكار آنان اعتنا نكنى و دعوت خويش را ظاهر سازى و به ردّ و قبولشان بى اعتنا باشى.
فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ خداوند مرا هدايت خواهد كرد به آنچه كه آرزو و مطلوب انسان است.
[وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً] كلمهى بيزارى از تقليد كسى كه تقليدش جائز نيست يا كلمهى توحيد را يك كلمهى جاودانه و هميشگى قرار داد.
[فِي عَقِبِهِ] در ذريّه و نسل خويش يا امّت خود، يا مقصود كسانى از ذريّهى ابراهيم و ذريّه امّت او است كه پشت سر ابراهيم و به دنبال او مىآيند.
[لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ] شايد كه آنها از جهل و نادانى خود كه در سرشت و فطرت آنانست باز گردند و اينان از كسانى هستند كه بعد از ابراهيم عليه السّلام و از عقب او آمده اند، پس بايد آن كلمه و سخن جاودانه را بگيرند و از جهل و تقليد از كسى كه تقليدش جائز نيست برگردند و آن كلمهى جاودانه و باقىماندنى در اخبار ما به امامت تفسير شده[1] است، امامت در نسل حسين عليه السّلام باقى است و قول خداى تعالى لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ تفسير به بازگشت ائمّه عليهم السّلام به دنيا شده است.
[بَلْ مَتَّعْتُ] باقى ماندن مشركين بر روش باطل خود از آن جهت نيست كه بر تقليد از پدرانشان اعتماد دارند و به آن تمسّك مىكنند بلكه اينان و پدرانشان را تمتّعات و لذّتهاى حيوانى اين چنين كرده است.
[هؤُلاءِ] مقصود قريش است.
[وَ آباءَهُمْ] اينان و پدرانشان در لذّتهاى حيوانى فرورفته و غرق شدند، بدون آنكه كسى آنان را از بلاها و مصائب بر حذر دارد و بترساند و بدون آنكه پيامبرانى به آنان هشدار دهد و در نتيجه آنها با آن لذّتها آرامش پيدا كردند و به آن اطمينان يافته و خاطر جمع شدند.
[حَتَّى جاءَهُمُ الْحَقُ] تا آنكه ولايت به سراغ آنها آمد.
[وَ رَسُولٌ مُبِينٌ] و رسول واضح و آشكارى براى آنها فرستاده شده كه رسالتش و راستى آن آشكار بود.
و ممكن است منظور اين باشد كه رسالتش را ظاهر و آشكار مىكند.
[قالُوا هذا] مشركين گفتند: اين كتابى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ادّعا مىكند كه آن كتاب آسمانى و الهى است سحر و جادو است، يا اين رسالتى كه او ادّعا مىكند از جانب خدا است، يا اين كارهاى خارق العاده اى كه از او ظاهر مىشود سحر و جادو است و ما نسبت به اين امور كافر هستيم.
[وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ] منظور از قريتين مكّه و طائف است اين سخن از آن است كه مشركين جز آنچه كه ظاهر و محسوس است بزرگى و شرافتى نمىشناختند و تنها شرافتهاى دنيوى از حسب و نسب و خدم و حشم و زيادى مال و اولاد بر ايشان مهم بود و محمّد صلّى اللّه عليه و آله هيچ يك از اين امور را نداشت لذا منكر شدند كه قرآن از جانب خدا بر او نازل شده باشد.
و مىگفتند: اگر خداوند كتابى نازل مى كرد و رسول مىفرستاد بايد مرد شريف و بزرگى را مى فرستاد و براى شخص مهمّى قرآن را نازل مى كرد، مانند وليد بن مغيره در مكّه، عروة بن مسعود در طائف، قرآن را به يكى از آن دو نفر نازل مىكرد.
و ليكن مشركين نفهميدند و ندانستند كه رسالت يك منصب و مقام روحانى است و شرافت صورى و ظاهرى شخص را به آن مقام و مرتبه نمى رساند بلكه ممكن است مانع آن مقام و مرتبه نمى رساند بلكه ممكن است مانع آن مقام و منصب هم باشد.
[أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ] آيا آنها رحمت پروردگارت را تقسيم مىكنند؟! جملهى استفهام و اضافه كردن لفظ «ربّ» به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نه به مشركين دلالت بر انكار، تحقير و استهزاى آنان دارد.
[نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا] معيشت و زندگانى كه از كسب و محسوسات خود آنان، بر حسب ظاهر اختيار تحصيل آن در دست آنانست هيچ ساخت و آفرينشى در دستشان نيست بلكه روزى و معيشت را ما بين آنان تقسيم كرديم.
پس چگونه نبوّت را كه رحمت غير محسوس از جانب خداست، هيچ اختيار و منع از جانب آنان وجود ندارد تقسيم مىكنند؟!
[وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ] و ما درجات بعضى را در مراتب دنيوى و منصبهاى ظاهرى بالاتر از بعضى ديگر قرار داديم پس چگونه اين منصب بزرگ رسالت را به آراى آنان موكول مىكنيم.
[لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا] اين برترى طاهرى براى آن است كه بعضى فرمانبر كارهاى برخى باشند.
لفظ «سخرىّ» اسم مصدر از «سخر به» و «سخر منه» مىباشد و همچنين است «سخريّه» و «سخرتى» با كسر سين، شايد در اينجا از مادّهى تسخير و اسم براى همين مادّه است به معناى تذليل و ذليل شدن.
[وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ] و رحمت پروردگار تو بهتر است از آنچه كه جمع مىكنند از قبيل اموال و اولاد و ناموس.
و در خبرى آمده است: اى بندهى خدا آيا نمى بينى كه خداوند چگونه يكى را بى نياز كرده و صورتش را زشت نموده است؟
و چگونه صورت يكى را خوب كرده و او را فقير نموده است و چگونه به يكى شرافت داده و او را فقير كرده و چگونه يكى را بىنياز كرده و او را به مرتبهى پست و پايين آورده است؟
سپس به موجب اين آيه بى نياز و غنى حقّ ندارد بگويد چرا به ثروت من جمال و زيبايى فلانى اضافه نشده است و زيبا حقّ ندارد بگويد چرا به زيبايى و جمال من ثروت و مال فلانى اضافه نشده است، شريف و بزرگ حقّ ندارد بگويد چرا به شرافت من مال و ثروت فلانى اضافه نشده است و آن كه در مرتبه پايين قرار دارد نمى تواند بگويد چرا و پستى من شرافت فلانى اضافه نشده است.
و لكن حكم و فرمان از آن خداست هر طور كه بخواهد تقسيم مىكند، در افعال و كارهاى خويش حكيم است همان طور كه در اعمالش محمود و پسنديده است.
و اين است كه خداى تعالى مىفرمايد: وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ خداى تعالى فرمود:
يا محمّد آيا آنان رحمت پروردگارت را تقسيم مىكنند؟! معيشت و زندگانى آنان را در دنيا ما تقسيم كرديم و بعضىها را محتاج بعضى ديگر قرار داديم، يكى احتياج به مال شخصى دارد و آن ديگرى محتاج كالا و خدمات اوّلى است.
هكذا … مىبينى بالاترين پادشاهان و ثروتمندترين شخص جهان در بعضى از كارها محتاج به فقيرترين فقر است و اين احتياج يا از باب اين است كه شخص فقير داراى كالاى مخصوصى است، يا كار خاصّى از دستش بر مىآيد كه آن پادشاه جز با دست او نمىتواند انجام دهد.
يا احتياج از ناحيهى علوم و حكمتهاست كه آن پادشاه مجبور است از اين فقير استفاده كند و از سوى ديگر اين فقير احتياج به مال آن غنى دارد و پادشاه نيز احتياج به علم و رأى و معرفت و شناخت اين فقير دارد.
پادشاه حقّ ندارد بگويد چرا مال و ثروت من با علم اين فقير جمع نشده است، همچنين فقير حقّ ندارد بگويد: چرا به رأى و علم من و آنچه كه از فنون حكمتها مى دانم بى نيازى از مال اين پادشاه اضافه نشده است؟! [وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً] و اگر ناخوشايند بودن و كراهت اين مطلب نبود.
[لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ] بدين گونه كه در اموال كفّار توسعه مىداديم تا سقف خانههايشان را از نقره قرار دهند.
[وَ مَعارِجَ] و نردبانهايشان را از نقره قرار مى داديم.
[عَلَيْها يَظْهَرُونَ] تا با آن نردبانهاى نقرهاى به بالاى پشت بامها بروند.
[وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً] درهاى خانهها و تختهاى آنان را از نقره قرار مى داديم.
[عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ وَ زُخْرُفاً] منظور از زخرف زينت و زيور است، يعنى اگر مىشد همهى مردم كافر باشند همه را غنى و بى نياز مى كرديم.
چون كافر خوار و از جانب ما مطرود و ناخوشايند است و ما از كافر توجّه و التفات به خودمان را نخواستيم و اگر مراعات حالى كسى كه استعداد ايمان در وجودش هست نبود در دنيا بر او توسعه مىداديم به نحوى كه حتّى يك لحظه هم غم دنيا را نمىخورد تا ديگر توجّه و التفات به سوى ما نمىكرد، لكن جهت مراعات حال كسانى كه استعداد ايمان دارند در بين كفّار نيز فقر و بىنيازى قرار داديم، چنانچه در بين مؤمنين نيز مال دارى و فقر وجود دارد.
از امام صادق عليه السّلام آمده است: خداى تعالى مىفرمايد: اگر نبود كه خوش ندارم بندهى مؤمنم چيزى در نفسش احساس كند كافر را از طلا مى پوشاندم.
و از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وارد شده است، اى گروه فقراء و مساكين راضى باشيد و طيب خاطر داشته باشيد، از صميم قلب از خدا راضى باشيد خداوند شما را بر فقر خويش ثواب مىدهد و اگر ناراضى باشيد ديگر ثوابى براى شما نيست.
و نيز از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وارد شده: از اولاد آدم هيچ مؤمنى نبود مگر آنكه فقير بود، هيچ كافرى نبود مگر آنكه غنى و بى نياز بود، تا آنكه ابراهيم عليه السّلام آمد و عرض كرد: پروردگارا ما را آزمايشى براى كافران قرار نده، پس خداى تعالى در بين كفّار بى نياز و محتاج و ثروت و احتياج قرار داد و در بين مؤمنين نيز چنين كرد.
[وَ إِنْ كُلُّ ذلِكَ] همهى اين امور كه گفته شد از قبيل سقف از نقره و نردبانهاى و تختها و زينت و زيورهاى خانهها جز متاع دنيا چيزى نيست.
[لَمَّا مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا] لفظ «لمّا» با تشديد خوانده شده كه در اين صورت لفظ «إن» نافيه است، لفظ «لمّا» ادات استثنا، با تخفيف خوانده شده كه در اين صورت لفظ «ان» مخفّفه و لام «لمّا» فارقه و لفظ «ما» زايده يا موصوله يا موصوفه است.
[وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ] نزد پروردگارت آخرت براى كسانى است كه از متاع حيات دنيا پرهيز كنند، گويا كه غير آنها از آخرت چيزى ندارند و كسانى كه گفتهاند غير مؤمن يا غير كسى كه عقل مجرّد ندارد هرگاه بميرد فانى مىشود و براى آخرت باقى نمىماند به همين آيه تمسّك كردهاند، ولى مطلب اين چنين نيست.
زيرا كه تحقيق مطلب اين است كه مطلق حيوان در آخرت باقى مىماند، زيرا خيال در حيوان مجرّد است و همين مقدار از تجرّد براى بقاى بعد از خرابى بدن كافى است.
آيات 36- 45
[سوره الزخرف (43): آيات 36 تا 45]
وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ (36) وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ (37) حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ (38) وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ (39) أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِي الْعُمْيَ وَ مَنْ كانَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (40)
فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ (41) أَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذِي وَعَدْناهُمْ فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ (42) فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ إِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (43) وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ (44) وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ (45)
ترجمه:
(43/ 45- 36)
و هر كس از ياد خداى رحمان دل بگرداند، براى او شيطانى بگماريم كه او همنشين اوست.
و آنان ايشان را از راه [راست] بازدارند، گمان برند كه خود رهيافته اند.
تا چون به نزد ما آيد [به آن شيطان] گويد كاش بين من و تو فاصلهى مشرق و مغرب بود و بد همنشينى است.
و چون ستم [/ شرك] ورزيدهايد، هرگز امروز [اين امر] سودتان ندهد كه در عذاب مشتركيد.
آيا تو به ناشنوايان [پيام خود را] مىشنوانى، يا نابينايان و كسى را كه در گمراهى آشكار است، هدايت مىكنى؟
پس اگر تو را [از دنيا] ببريم، در آن صورت از ايشان داد مىستانيم.
يا اگر آنچه [از عذاب] به ايشان وعده دادهايم به تو نشان دهيم، در هر صورت، بر ايشان تواناييم.
به آنچه بر تو وحى شده است، تمسّك كن [و بدان كه] تو بر راه راست هستى.
و آن ياد آورى براى تو و قوم توست؛ و زودا كه بازخواست شويد.
و از [پيروان] پيامبران ما، كه پيش از تو فرستادهايم بپرس، كه آيا به جاى خداوند رحمان، خدايانى را حكم كردهايم كه پرستيده شوند؟
تفسير
[وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ] و هر كه از ذكر خداى بخشنده كور شود.
بدان آن ولايت كه به طور تكوينى در جميع موجودات سارى و جارى است در حقيقت ذكر خداست.
و همچنين است ولايت تكليفى كه بر انسان و اولاد اجنّه جارى و سارى است.
و روى همين جهت است كه لفظ «ذكر» را به لفظ «رحمن» اضافه كرد، صاحب ولايت نيز كه ولايت با او تحقّق مىيابد ذكر است و لذا ديدن او يادآورنده است، چنانچه عيسى عليه السّلام در جواب حواريّين كه پرسيدند يا روح اللّه با چه كسى مجالست كنيم؟
فرمود: با كسى كه ديدن او شما را به ياد خدا اندازد.
سپس آن ذكرى كه مأخوذ از صاحب ولايت است ذكر خداست، سپس فكرى كه از همين ذكر مأخوذ از صاحب ولايت حاصل شده باشد ذكرست.
اگر چه فكر در ذكر بودن كاملتر از ذكر مأخوذ است، سپس ياد آورى خدا در ذهن و خاطر، سپس ياد آورى امر و نهى او هنگام كارها، سپس ذكر زبانى از قبيل تهليل و تسبيح و حمد خدا گفتن و غير اينها، سپس هر چيزى كه تو را به ياد خدا بياندازد هر چيزى كه مىخواهد باشد.
و مقصود اين است كه هر كس از ولايت و از ولىّ امر كور شود اين كورى موجب كورى از جميع اقسام ذكر است.
[نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ] براى او شيطانى را مىگماريم و قرين او مىسازيم كه مانع از انسانيّت و سلوك بر طريق انسانيّت شده و او را به سوى حيوانيّت و درندگى و شيطانيّت مىكشاند، در همين راه به آتش مىرساند.
و از سخنانى كه از بزرگان روايت شده اين است كه هر كس داراى شيخ و ولىّ نباشد كه متصدّى بيعت خاصّ او باشد شيطان به گردن او سوار مىشود و هر كس كه شيطان بر او مسلّط گردد هيچ اميد خيرى در او نيست و هيچ راه نجاتى از آتش ندارد.
و از امير المؤمنين عليه السّلام آمده است: هر كس كه متصدّى گناه شود از ذكر خدا كور مىشود، هر كس اخذ از كسى را كه خداوند دستور به اطاعت از او داده است ترك كند شيطان قرين و همدم او مىگردد.
[وَ إِنَّهُمْ] آن شيطان كه قرين و همدم كور دلان هستند.
[لَيَصُدُّونَهُمْ] آن كور دلان را از رفتن به راه انسانيت و راه راست مانع مىشوند.
[عَنِ السَّبِيلِ] آنان را از راهى باز مىدارند كه شايسته است انسان آن راه را بپيمايد، آن راه، راه ولايت تكوينى و تكليفى است، چون بيشتر خطابهاى قرآن خالى از اشاره به ولايت و قبول و ردّ آن نيست معناى آيه اين است: هر كس از علىّ عليه السّلام و ولايت او كور شود براى او شيطانى مقدّر مىكنيم و آن شيطان و پيروانش او را از علىّ عليه السّلام و ولايتش كور و نابينا مىكنند.
[وَ يَحْسَبُونَ] شياطين يا كور دلان يا همهى آنها گمان مىكنند در هدايت هستند.
[أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ] در حالى كه آنها گمراه هستند راه صحيح بروى آنان بسته است.
[حَتَّى إِذا جاءَنا] تا آن وقت كه آن كور دل پيش ما آيد، لفظ «جاءنا» «جاءانا» به صورت تثنيه خوانده شده.
[قالَ] كور دل به شيطان مىگويد: [يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ] اى كاش بين من و تو دورى و فاصله بين مشرق و مغرب بود.
[فَبِئْسَ الْقَرِينُ] چه دوست بد و قرين بدى بودى. چون مىبيند كه شيطان او را از ولايت باز داشت، به سبب باز داشته شدن از ولايت هلاك شد و داخل آتش شد آرزو مىكند كه اى كاش شيطان قرين و همدم او نبود.
[وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ] امروز پشيمانى و آرزو شما را نفعى نمىرساند، فاعل «ينفعكم» تمنّى و آرزو است كه از قول خدا: يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ استفاده مىشود.
يا فاعل «ينفعكم» «إذ ظلمتم» مىباشد بنا بر آنكه لفظ «إذ» اسم خالص باشد، يا أَنَّكُمْ فِي الْعَذابِ فاعل است و لفظ «إذ» اسم خالص و فاعل مىباشد، يا براى تعليل است بنا بر آنكه حرف و مفيد تعليل باشد، لفظ «انّكم» براى تعليل يا فاعل «لن ينفعكم» است، «انّكم» با كسر همزه خوانده شده تا جواب سؤال مقدّر در مقام تعليل باشد.
از امام باقر عليه السّلام روايت شده كه فرمود: اين آيه چنين نازل شده:
حَتَّى إِذا جاءَنا يعنى فلان و فلان وقتى پيش ما مىآيند وقتى به هم مىرسند و همديگر را مىبينند يكى از آن دو به ديگرى مىگويد: كاش بين من و تو فاصله و راه به دورى بين مشرق و مغرب بود و چه بد همدم و قرينى بودى؟! پس خداى تعالى به نبىّ خود فرمود: به آن دو و پيروانشان بگو:
پشيمانى امروز شما سودى به حال شما ندارد چون شما در حقّ آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله ظلم كرديد، شما با هم در عذاب هستيد.
بنا بر اين قول خدا: «لن ينفعكم» به تقدير قول است، خواه تقدير، «قل يا محمّد» باشد، يا تقدير «يقول الملائكة» يا «يقول اللّه» باشد.
[أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِي الْعُمْيَ] وقتى خداوند كورى دل آنها را ادامه دهد و شيطان را قرين آنها سازد آيا تو مىتوانى آنها را شنوا سازى، يا كوران را رهنمود شوى؟! [وَ مَنْ كانَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ] اين جمله عطف است، از قبيل عطف سبب بر مسبّب و عطف مجمل بر مفصّل.
[فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ أَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذِي وَعَدْناهُمْ فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ] روايت شده: بلاها و مصائبى كه عترت پيامبر بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از امّت او مىبينند به رسول خدا ارائه شد. پس از اين واقعه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هميشه گرفته و غمگين بود، هيچ وقت در حال خنده ديده نشد تا خداى تعالى را ملاقات نمود.
جابر بن عبد اللّه انصارى روايت كرده كه گفت: من در حجّة الوداع در منا، نزديكتر از همه به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بودم و شنيدم كه فرمود: من در حالى شما را ملاقات خواهم كرد كه بعد از من كافر مىشويد و بعضى از شما گردن بعضى ديگر را خواهد زد، به خدا سوگند اگر چنين كنيد مرا فرمانده ارتشى خواهيد ديد كه با شما جنگ خواهد كرد، سپس به پشت سرش توجّه كرد و سه مرتبه فرمود: يا علىّ با شما جنگ خواهند كرد.
در اين هنگام ديديم كه جبرئيل به او اشاره كرد، به دنبال آن خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود: فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ كه ما از آنان به واسطهى علىّ بن ابى طالب عليه السّلام انتقام خواهيم گرفت.
از امام صادق عليه السّلام آمده است كه معناى آيه چنين است: يا محمّد ما تو را از مكّه به مدينه مىبريم و ما تو را به آنجا باز مىگردانيم و از اين منكرين بواسطهى علىّ بن ابى طالب عليه السّلام انتقام خواهيم گرفت.
[فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ] بر آنچه در حقّ اهل بيت تو گفتهاند و بر كارهايى كه بعد از تو خواهند انجام داد اندوهناك مباش، به آنچه كه بر تو وحى مىشود، دربارهى علىّ عليه السّلام يا دربارهى اهل بيت خود تمسّك نما.
[إِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ] تو بر راه راست هستى كه همان راه ولايت است و هر كس كه بر راه راست باشد نبايد از آنچه گفته شده يا گفته مىشود يا كارى كه انجام دادهاند يا انجام مىدهند باك داشته باشد و نبايد به آنها اعتنا كند.
از امام باقر عليه السّلام در معناى آيه آمده است: تو بر ولايت على عليه السّلام هستى و علىّ عليه السّلام همان راه راست است.
يا معناى آيه اين است كه تمسّك كن به آنچه كه از ولايت علىّ عليه السّلام به تو القا مىشود كه با اين القا تو بر راه راست هستى.
[وَ إِنَّهُ] آنچه كه بر تو وحى شده، يا راه راست، يا على عليه السّلام [لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ] شرف تو است يا ذكر تو است، كه علىّ عليه السّلام در حقيقت ذكر خداست، يا سبب ياد آورى خدا است، هيچ شرافتى از اين شريفتر نيست كه موجب يادآورى خدا باشد.
[وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ] دربارهى علىّ عليه السّلام مورد سؤال قرار مىگيريد، چه او نبأ عظيم است كه مردم دربارهى او اختلاف دارند و نعمتى است كه دربارهى او مورد سؤال و پرسش قرار مىگيريد.
[وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ] مفعول اوّل محذوف است و لفظ «من ارسلنا» مفعول دوّم است، يعنى از مردم و اهل خبره و كسانى كه به اخبار گذشتگان و سيرهى آنها عالم هستند بپرس تا از حال كسانى كه قبل از تو فرستاديم با خبر شوى.
ممكن است لفظ «من» مفعول اوّل و قول خدا «اجعلنا» در مقام مفعول دوّم است، يعنى از رسولان گذشته سؤال كن كه آنان اگر چه از انظار بشر غايب هستند، ولى از نظر تو غايب نيستند.
در اخبار بسيارى وارد شده كه شب معراج همهى انبيا و پيامبران به او نشان داده شدند در حالى كه همهى آنها در بيت المقدّس يا در آسمان پشت سر او نماز مىخواندند، پس خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود.
از امام باقر عليه السّلام آمده است كه از او از اين آيه سؤال شد كه او چه كسى بود كه مورد سؤال محمّد صلّى اللّه عليه و آله قرار گرفت در حالى كه بين او، عيسى عليه السّلام پانصد سال فاصلهى زمانى بود، پس امام باقر عليه السّلام اين آيه را تلاوت نمود: سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا[1] امام عليه السّلام فرمود: هنگامى محمّد صلّى اللّه عليه و آله به بيت المقدّس اسراء شد از جمله آياتى كه خداوند به او نشان داد اين بود كه خداى تعالى اوّلين و آخرين از پيامبران و مرسلين را حشر نمود، سپس به جبرئيل امر نمود اذان را جفت جفت و اقامه را جفت جفت بگويد.
سپس در اقامهاش گفت: «حىّ على خير العمل» سپس محمّد صلّى اللّه عليه و آله جلو افتاد و با آنها نماز خواند، اينجا بود كه خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود: «وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا … تا آخر آيه» پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: بر چه چيز شهادت مىدهيد و چه چيزى را مىپرستيد؟
گفتند: شهادت مىدهيم كه معبودى جز خداى يكتا نيست و او شريك ندارد و شهادت مىدهيم تو رسول خدا هستى، پيمانها و عهدهاى ما بر همين مطلب گرفته شده است.
[1] برهان: ج 4 ص38
[1] سوره اسراء آيه 1
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج13، ص: 127