الرعد - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الرعد آیه 17-27

3- النوبة الاولى‏

(13/ 27- 17)

 

قوله تعالى:

«أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً» فرو فرستاد از آسمان آبى،

«فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ» برفت رودهاى آب،

«بِقَدَرِها» باندازه آن [رودبار چندان كه بر تاوست‏ و در آن گنجيد]،

«فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً» بر سر گرفت سيل كفى ايستاده بر سر آب،

«وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ» و از آن چيزها كه آتش مى‏فروزند بر آن،

«ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ» بطلب و جستن زيورى يا پيرايه‏اى،

«زَبَدٌ مِثْلُهُ» هم كفى است راسب‏ در زير آن چنانك آن كف است رابى‏ بر سر آب،

«كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ» چنان مى‏زند اللَّه تعالى حق و باطل را مثل،

«فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً» اما كف [زيرين بشود آن بباز انداخت سيل آن را] بكران رود،

«وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ» و اما آنچ مردم را بكار آيد و سودمند است در زمين بماند بدرنگ،

«كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ (17)» چنين زند اللَّه [باين نيكويى‏] مثلها.

«لِلَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنى‏» آنان كه خداوند خويش را پاسخ نيكو كردند [ايشانراست نيكويى امن جاويد و بهشت باقى‏]،

«وَ الَّذِينَ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُ» و ايشان كه پاسخ نيكو نكردند او را،

«لَوْ أَنَّ لَهُمْ ما فِي- الْأَرْضِ جَمِيعاً» اگر ايشان را فردا هر چه درين جهان چيزست و بود و خواهد بود،

«وَ مِثْلَهُ مَعَهُ» و هم چندان با آن،

«لَافْتَدَوْا بِهِ» ايشان بآن خويشتن باز خريدند [از آتش و عذاب‏]

«أُولئِكَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسابِ» ايشانند كه ايشانراست شمار بد،

«وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ (18)» و جايگاه ايشان دوزخ و بد جايگاه كه آنست.

«أَ فَمَنْ يَعْلَمُ» كسى كه مى‏داند،

«أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ» كه آنچ فرو فرستاده آمد بتو از خداوند تو راستست و درست،

«كَمَنْ هُوَ أَعْمى‏» او چنان نابينا دل است [كه نه راست بيند و نه درست داند]،

«إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ (19)» راستى او دريابند و پند ايشان پذيرند كه خداوندان مغزاند.

«الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ» ايشان كه راست بنمايند و راست مى‏دارند پيمان خداى،

«وَ لا يَنْقُضُونَ الْمِيثاقَ (20)» و بنه شكنند پيمان محكم بسته او.

«وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ» و ايشان كه مى‏پيوندند،

«ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ» آن چيز را كه اللَّه تعالى فرمود كه بپيوندند،

«وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ» و از خداوند خويش مى‏ترسند،

«وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ (21)» و مى‏ترسند از شمار بد فردا.

«وَ الَّذِينَ صَبَرُوا» و ايشان كه شكيبايى كردند [بر پسنديدها و از ناپسنديدها و در دشواريها]،

«ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ» طلب ديدار خداوند خويش را [و ثواب او]،

«وَ أَقامُوا الصَّلاةَ» و نماز بهنگام بپاى داشتند،

«وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً» و از آنچ داشتند چيزى بدادند نهان و آشكارا،

«وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ» و باز زنند بنيكى بدى را،

«أُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ (22)» ايشانراست سرانجام نيكو [و بهشت باقى‏].

«جَنَّاتُ عَدْنٍ» بهشت هاى هميشه ‏اى،

«يَدْخُلُونَها» در روند در آن،

«وَ مَنْ صَلَحَ» و هر كه نيكو بود،

«مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ» از پدران ايشان و از جفتان ايشان و فرزندان ايشان،

«وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ (23)» و فريشتگان بر ايشان در آيند از هر درى.

«سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ» و مى‏گويند درود بر شما بآن شكيبايى كه كرديد،

«فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ (24)» اى نيكا سرانجام سراى [كه ايشان يافتند].

«وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ» و ايشان كه مى‏شكنند پيمان خداى،

«مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ» از پس محكم بستن پيمان او،

«وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ» و مى‏گسلند آنچ اللَّه تعالى فرموده است به پيوند آن،

«وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ» و بدكارى و تبه كارى مى‏كنند در زمين،

«أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ» ايشانند كه ايشانراست دورى و نفرين،

«وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ (25)» و ايشانراست سراى بد [و بد حالى در سراى و بيرون شدن بد ازين سراى‏]

«اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ» اللَّه تعالى مى‏ گستراند و مى‏ گشايد روزى او را كه خواهد،

«وَ يَقْدِرُ» و تنگ تر مى‏راند و تنگ مى ‏دارد برو كه خواهد،

«وَ فَرِحُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا» و شادند بزندگانى اين جهانى،

«وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا» و نيست زندگانى اين جهان،

«فِي الْآخِرَةِ» در برابر آن جهان،

«إِلَّا مَتاعٌ (26)» مگر اندكى ناپاينده بر هيچ بنده.

«وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا» و مى‏گويند كافران،

«لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ» چرا برو از آسمان فرو فرستاده نمى‏آيد آيتى از خداوند او [چنان كه ما ميخواهيم ازو]،

«قُلْ إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ» گوى كه اللَّه تعالى گم كند از راه خويش او را كه خواهد، [اگر آيت شنود يا نه، معجزت بيند يا نه‏]،

«وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنابَ (27)» و راه مى‏ نمايد و مى ‏گشايد بخود او را كه بازگردد براستى با او.

 

 

 

النوبة الثانية

 

قوله تعالى: «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً» اين باز مثلى ديگرست كه اللَّه تعالى زد حق و باطل را و ايمان و كفر را، مى‏گويد: مثل الحقّ فى ثباته و انتفاع صاحبه به و الباطل فى ذهابه و قلّة انتفاع صاحبه به كمثل ماء مطر انزله اللَّه من السّحاب من جانب السّماء، «فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ» الاودية جمع واد و هو الموضع الّذى يسيل فيه الماء بكثرة، «بِقَدَرِها» يعنى الكبير بقدر كبارته و الصّغير بقدر صغره.

و قيل بقدرها ما قدّرها ما قدّرها من ملئها، «فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ» الّذى حدث من ذلك الماء، «زَبَداً رابِياً» اى عاليا- و الزّبد و ضر الغليان و خبثه، آب صافى كه مردم را در آن نفع بود مثل حق است و زبد مثل باطلست كه نمايد و نپايد، معنى آنست كه باطل اگر چه بر زبر حق شود در بعضى احوال باك نيست كه آن بنماند و نه پايد و عاقبت سرانجام جز حق را و اهل آن را نبود.

آن گه مثلى ديگر زد پيش از آنك اين يكى تمام شد گفت: «وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ» قرأ حمزة و الكسائى- يوقدون- بالياء اذ لا مخاطبة ها هنا، اى يلقون الحطب فى النّار تحته و يسبكونه من الفلزّات كالذّهب و الفضّة و الرّصاص و الصّفر و النّحاس، «ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ» اى لابتغاء حلية هو الذّهب و الفضّة يتّخذ منهما حلية السّيف و المركب و الدّواة و حلية النّساء، «أَوْ مَتاعٍ» كالرّصاص و النّحاس و الصّفر منها يتّخذ الاوانى و ما يتمتّع به فى الحضر و السّفر، «زَبَدٌ مِثْلُهُ» اى لهذه الفلزّات اذا اغليت زبد و خبث مثل زبد الماء.

قوله «زَبَدٌ مِثْلُهُ» مبتداء و ممّا توقدون عليه خبره، اى و مثل زبد الماء زبد ما يوقد عليه، «كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ» اى مثل الحقّ و الباطل، «فَأَمَّا الزَّبَدُ» يعنى زبد الماء و خبث الحديد و الصّفر و النحاس، «فَيَذْهَبُ جُفاءً» اى باطلا من جفأت القدر و اجفات اذا غلت و علا زبدها فاذا سكنت لم يبق منه شى‏ء و بناء فعال ممّا يرمى و يطرح.

و قيل جفا-الوادى و اجفا اذا نشف، «وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ» الماء و الحلى و الاوانى، «فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ» يشرب منه الحيوان و يزرع به فيكون منه معاش الخلق و انتفاع النّاس بالحلىّ و الامتعة ظاهر، «كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ» فمثل المؤمن و اعتقاده و نفع الايمان كمثل هذا الماء المنتفع به فى نبات و حياة كلّ شى‏ء و كمثل نفع الذّهب و الفضّة و سائر الآلات التي ذكرناها لانّها كلّها تبقى منتفعا بها و مثل الكافر و كفره كمثل هذا الزّبد الذى يذهب و كمثل خبث الحديد و ما تخرجه النّار من وسخ الفضّة و الذّهب الذى لا ينتفع به.

«كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ» اى كما بين هذا بضرب المثل كذلك يبيّن اللَّه ساير المشكلات، اينجا سخن تمام شد و منقطع گشت:پس گفت: «لِلَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمُ» يعنى وحدوه و صدّقوا رسله، همانست كه گفت: «اسْتَجِيبُوا لِرَبِّكُمْ» جاى ديگر گفت: «مِنْ بَعْدِ ما اسْتُجِيبَ لَهُ‏ أَجِيبُوا داعِيَ اللَّهِ».

«الْحُسْنى‏» يعنى لهم الحياة و الرّزق و تضاعف الحسنات فى الدّنيا و الجنّة و الرّؤية فى العقبى، «وَ الَّذِينَ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُ» يعنى المشركين، «لَوْ أَنَّ لَهُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ» اى ملكوا اموال الدنيا و ملكوا معها مثلها، «لَافْتَدَوْا بِهِ» لبذلوه ليدفعوا عن انفسهم عذاب اللَّه و تقديره لو انّ لهم ما فى الارض جميعا و مثله معه.

و قيل الفداء لافتدوا به، جاى ديگر ازين گشاده ‏تر گفت‏:«لِيَفْتَدُوا بِهِ مِنْ عَذابِ يَوْمِ الْقِيامَةِ ما تُقُبِّلَ مِنْهُمْ»، «أُولئِكَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسابِ» يعنى المناقشة و من نوقش الحساب هلك. و قيل سوء الحساب الذى معه التوبيخ و التقريع. قال فرقد: قال لى ابراهيم يا فرقد أ تدرى ما سوء الحساب؟ قلت لا، قال ان يحاسب العبد بذنبه كلّه لا يغفر له منه شى‏ء، «وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ» اى مرجعهم الى النّار، «وَ بِئْسَ الْمِهادُ» المستقرّ جهنّم.

قوله: «أَ فَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» اين آيت در شأن حمزه فرو آمد و بو جهل، و حمزه مردى بود مهيب با حشمت و با قوّت و قريش او را عظيم حرمت‏ داشتندى و از بطش و بأس وى هراسيدندى و تا در جاهليّت بودى پيوسته حمايت و رعايت رسول خدا (ص) كردى و او را دوست داشتى و از بيم وى كس را زهره نبودى كه رسول را رنجانيدى، وقتى بصيد رفته بود، بو جهل فرصت يافت با جمعى كفّار مكه قصد رسول خداى كردند و او را برنجانيدند، حمزه آن ساعت در آن صحرا از پى آهويى همى راند، آهو روى با وى كرد بزبانى فصيح گفت اى حمزه ترا شغلى هست از صيد من مهم‏تر و اولى ‏تر حمزه چون آن سخن بشنيد او را عجب آمد عنان باز گرفت روى بمكّه نهاد، هنوز در مكه نرفته بود كه تقاضاى ديدار جمال محمد عربى ناگاه از درون دل وى سر برزد، آتش مهر وى زبانه زد، با خود همى گفت كاشك محمد (ص) را بديدمى، نبايد كه دشمنى بر وى ظفر يافته باشد؟

درين انديشه بود كه كنيزك وى پيش آمد گفت يا سيدى خبر ندارى كه بو جهل لعين با محمد (ص) چه كرد؟! چون دانست كه تو بصيد بيرون رفته‏ اى‏ از بطش و قهر تو ايمن گشته رفت و محمد را برنجانيد و زخم كرد و ناسزا گفت، حمزه گفت و مرا نيز كارى عجيب پيش آمد آهويى با من سخن چنين گفت و مرا در كار محمد (ص) بصيرتى تمام حاصل گشت!! 

هم چنان خشم آلود برگشت و بو جهل را طلب كرد، او را ديد با جماعتى قريش گرد آمده، چون حمزه را از دور بديدند آن جمع از بيم وى متفرق‏ شدند و هر يكى گريختن را گوشه ‏اى گرفت، بو جهل تنها بماند، حمزه گفت اى نامرد هيچ كس، ترا با محمد (ص) چه كارست و با وى چه حساب دارى كه او را رنجانى و ترا خود چه زهره آن بود كه بگوشه چشم بدو بازنگرى، اين همى گويد و كمان بر سر وى همى زند تا جراحتها در وى پديد كرد، پس حمزه از وى باز گشت و بخانه خديجه آمد.

رسول خداى (ص) چون وى را بدان صفت ديد دانست كه حمزه نه خود آمد كه او را آورده‏اند و از جام هدايت او را شربتى داده‏اند، گفت يا عم چه غم خورى از آنك بو جهل مرا بزد، من از آن اندوهگين نه‏ام و بآنك بو جهل مرا مكافات كردى شاد نه‏ام شادى من بچيزى ديگر بود، حمزه گفت يا محمد شادى‏ تو در چه باشد تا من همان كنم، رسول خدا (ص) گفت شادى من در آن بود كه تو گويى: «لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه» حمزه در ساعت كلمه شهادت بگفت و مسلمان شد، دلهاى مسلمانان باسلام حمزه قوى گشت.

ربّ العالمين در شأن ايشان آيت فرستاد كه «أَ فَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ» اين حمزه است، «كَمَنْ هُوَ أَعْمى‏» اين بو جهل است، مى‏گويد كسى كه داند كه آنچ بتو دادند از نامه و پيغام راست است و درست، چون برابر بود با كسى كه نابينا دل بود هيچ فرا حق نبيند و درنيابد، آن گه گفت: «إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ» پند كسى پذيرد كه خرد دارد، حق كسى بيند كه بصيرت دارد.

«الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْمِيثاقَ» اين تفسير «اولوا الالباب» است، مى‏گويد عهدى كه كردند و پيمانى كه بستند، روز ميثاق بوفاء آن عهد باز آمدند و هيچ نقض نكردند. و گفته‏اند وفاء عهد آنست كه امر و نهى كه ايشان را الزام كردند در كتاب خدا و سنّت مصطفى بجاى آوردند و هيچ خلاف نكردند.

و قيل عهده ان يطاع فلا يعصى و ان يذكر فلا ينسى و ان يشكر فلا يكفر و يراجع بالتوبة و المعذرة عند المعصية. قتاده گفت ربّ العزّه در هيچ گناه آن مبالغت ننموده كه در نقض عهد نموده كه در قرآن بيست و اند جايگه آنست كه بوفاء عهد مى‏فرمايد و از نقض آن بيم مى‏دهد.

«وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ» قيل هو نصرة المؤمنين. و قيل صلة محمد (ص) و قيل الايمان بجميع الانبياء من غير تفريق بينهم فى النبوة. و قيل ان يوصل الزّكاة بالصّلاة و الصّلاة بالصّيام و الصيام بالحجّ و العمل بالقول، و اكثر المفسّرين على انّه الرّحم امر اللَّه بصلتها و نهى عن قطيعتها

قال النبى (ص): «اعجل الخير ثوابا صلة الرّحم و اسرع الشرّ عقابا البغى و يمين الصبر تدع الديار بلاقع».

و عن عبد اللَّه بن عمرو قال: من اتّقى ربّه و وصل رحمه نسى‏ء له فى عمره و اثرى ماله و احبّه اهله. و فى التورية يا بن آدم اتّق ربّك‏ و برّ والديك و صل رحمك امدّ لك فى عمرك و ايسر لك يسرك و اصرف عنك عسرك، «وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ» يعظمونه و يخافون عذابه، «وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ» اى يخافون ان لا تغفر سيّئاتهم و لا تقبل حسناتهم. و قيل «سُوءُ الْحِسابِ» شدة العذاب و الحساب الجزاء و اعطاء الاستحقاق.

«وَ الَّذِينَ صَبَرُوا» يعنى على طاعة اللَّه. و قيل على المرازى و المصائب و الحوادث، «ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ» اى طلب رضاء اللَّه و تعظيمه، «وَ أَقامُوا الصَّلاةَ» المفروضة، «وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً» يعنى الزّكاة، «وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ» اى يدفعون بالتوبة المعصية و بالصلة الجفوة و بالصفح السّفه و بالصدقة العذاب، وفى الخبر: اتّبع السّيئة الحسنة تمحها.

وقال معاذ بن جبل‏ يا رسول اللَّه اوصنى، قال: «اذا عملت سيئة فاعمل بجنبها حسنة تمحها السر بالسر و العلانية بالعلانية».

قال عبد اللَّه بن المبارك هذه ثمانى خلال مسيرة الى ثمانية ابواب الجنة. و قال ابو بكر الوراق هذه ثمانية جسور فمن اراد القربة من اللَّه و الاتصال به عبرها، «أُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ» يعنى العاقبة الحسنة، اى اعقبهم اللَّه الجنّة من اعمالهم الصّالحة فى الدّنيا، اى عاقبة دنيا هم لهم لا عليهم و عقبى الشّى‏ء منتهاه. و قيل كانت لهم بعد دار الدّنيا.

«جَنَّاتُ عَدْنٍ» فهى بدل من عقبى الدّار، «جنات عدن» اى دار اقامة، «يَدْخُلُونَها» قرأ ابن كثير و ابو عمرو- يدخلونها- بضمّ الياء و فتح الخاء- مى گويد در آرند ايشان را در آن بهشتها هميشه، «وَ مَنْ صَلَحَ» اى هم و من صلح، «مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ» جمع زوج و المراد به الزّوجة، «وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ» اولادهم و اولاد اولادهم من كان صالحا منهم وصفهم بالصلاح ليعلم انّ مجرّد السبب‏ لا يغني.

و قيل الصّلاح ها هنا الايمان، «وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ» بالتّحيّة و السّلام تكرمة من اللَّه لهم.

«سَلامٌ عَلَيْكُمْ» اى يقولون سلام عليكم «بِما صَبَرْتُمْ» يعنى بدل صبركم‏ فى الدّنيا و مقاساة البلاء فالدّنيا بلاء كلها، «فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» اين عقبى همانست كه آنجا گفت: «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» اى نعم عاقبة العمل فى دار الدّنيا الجنّة قال مقاتل يدخلون عليهم فى مقدار يوم و ليلة من ايّام الدّنيا ثلث كرات معهم الهدايا و التّحف يقولون سلام عليكم بما صبرتم.

روى عن انس بن مالك انّه تلا هذه الآية: جنّات عدن الى قوله فنعم عقبى الدّار، ثمّ قال انّه خيمة من درّ مجوّف طولها فى الهواء ستون ميلا، ليس فيها صدع و وصل فى كلّ زاوية منها اهل و لها اربعة آلاف مصراع من ذهب، يقوم على كلّ باب سبعون الفا من الملائكة من كلّ ملك منهم هدية من الرّحمن ليس مع صاحبه مثلها، لا يدخلون الّا باذنه بينهم و بينه حجاب وعن عبد اللَّه بن عمرو قال قال رسول اللَّه (ص): هل تدرون اوّل من يدخل الجنّة من خلق اللَّه؟ قالوا اللَّه و رسوله اعلم، قال المهاجرون الذين يسدّ بهم الثغور و يتقى بهم المكاره يموت احدهم و حاجته فى نفسه لا يستطيع لها قضاء فيقول اللَّه لمن يشاء من ملائكته ائتوهم فحيّوهم فتأتيهم الملائكة فيدخلون عليهم من كلّ باب سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدّار.

وكان النبى (ص) يأتى قبور الشهداء على رأس كلّ حول فيقول السلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدّار،و ابو بكر و عمرو عثمان رضى اللَّه عنهم «وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ» اى يخالفون امر اللَّه، «مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ» اى من بعد ما وثقوا على انفسهم للَّه ان يعملوا بما عهد اليهم و الميثاق مفعال من الوثاقة و هو كلّ عقد اكّد بيمين، «وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ» مراد باين صلت رحم است كه بنى اسرائيل بنى اعمام مصطفى بودند كه ايشان ولد اسحاق بودند و مصطفى (ص) از اولاد اسماعيل بود و بوى ايمان نياوردند و رحم بريدند.

قال النبى (ص): «اذا لم تمش الى ذى رحمك برجلك و لم تعطه من مالك فقد قطعته»،

«وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ» بالكفر و الظلم، «أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ» اى البعد من الرّحمة، «وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ» عذاب الآخرة.

«اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ» اى يوسع، «لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ» اى و يضيّق على من يشاء هو العالم بالاصلح لخلقه.

لابن لنكك:

يا فلكا دار بالنذال و بالجه ل الى كم تدور يا خرف‏
فعاقل ما يبل انملة و جاهل باليدين يغترف‏
قد وقف العقل فى حقيقة ذا فما على ضمن امره نقف‏

«وَ فَرِحُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا» رضوا بها و زهدوا فى الآخرة، «وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا مَتاعٌ» متعة و بلغة لا تدوم.

«وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ» هذه الآية تكون وحيا كما سأله اهل الكتاب ان ينزّل عليهم كتابا من السّماء و تكون معجزة كما سألته قريش ان يأتى بالملائكة قبيلا او يكون لك بيت من زخرف او حنّة او كنز او يأتيهم بالموتى احياء، «قُلْ إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ» باقتراح الآيات بعد ظهور المعجزات، «وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنابَ» اى من آمن و تاب و رجع اليه بقلبه، و المعنى قل يا محمد للّذين طلبوا الآية ليؤمنوا ليس هداية من اهتدى بنزول الآية و لاضلال من ضلّ بترك انزالها لكن ذلك الى مشيّة اللَّه فمن شاء اضلّه فلا ينفعه الآيات و من شاء وفقه للايمان فاهتدى و هذه الآية حجّة على المعتزلة و القدريّة واضحة.

 

 

النوبة الثالثة

 

قوله تعالى: «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً» الآية … ابو بكر واسطي گفت: اين آيت مدار علم حقيقت و معرفتست، و المعنى اوحى من العلى الى قلوب الانبياء و اسماعهم و الهم الحكماء فى عقولهم و بصائرهم، جلال احديّت بنعمت رحمت و رأفت فرو فرستاد از آسمان بر پيغامبران پيغام راست و وحى پاك، هم بسمع شنيدند و هم بدل دريافتند و همچنين اوليا را الهام داد و نور حكمت در دل ايشان افكند، «فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها» اى ابصرت قلوب بقدر سعتها و حياتها و استنارتها، دلهاى انبياء روشن گشت و بيفروخت بنور وحى و رسالت و دلهاى اولياء بچراغ حكمت و معرفت، «بِقَدَرِها» يعنى هر كس بقدر خويش بر درجات و طبقات، يكى برتر، يكى ميانه، يكى فروتر، تفاضل و تفاوت بر همه پيدا.

پيغامبران را مى‏ گويد: «وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى‏ بَعْضٍ» اوليا را مى‏ گويد: «هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ» يكى را بر نبوّت، رسالت افزونى، يكى را بر حكمت، نبوّت افزونى، يكى را بر علم، معرفت افزونى، يكى را بر ايمان و شهادت، ذوق حقيقت افزونى، يكى را علم اليقين با بيان، يكى را حقّ اليقين باعيان، هر كسى را آن داد كه سزا بود و در هر دلى آن نهاد كه جا بود، «فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً» يعنى فاصاب تلك القلوب من خطأ الآراء و دون الهفوات و ما يلقى الشيطان فى الامنية و يختلسه من الحفظ و يلقيه من الزّلل، آن دلها اگر چه روشنست و افروخته، خالى نباشد از وساوس و هواجس و هفوات صغائر كه شيطان پيوسته مترصد نشسته تا كجا در دل ايشان راهى يابد، تا شكى و سهوى افكند، دروغى برسازد، حفظى بر بايد.

او كه مهتر عالم بود و سيد ولد آدم بود و در صدف شرف بود با كمال نبوّت و بسالت رسالت وى شيطان هم از وى اختلاسى كرد، چنانك گفت: «أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ» تا از همزات وى بحق استعاذت كرد گفت: ربّ اعوذ بك من همزات الشياطين، «وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ» اى و ممّا يتفكرون فيه و يتدبرونه و يستنبطون منه، «ابْتِغاءَ» استدلال او ابتغاء كشف، «زَبَدٌ» اى زيادة من الهام الحقّ و المام الملك، «مِثْلُهُ» اى مثل الخطاء الذى يلقيه الشيطان.

مى‏گويد آن صاحب الهام و صاحب معرفت يكى در بحر تفكّر بدست استنباط جواهر معانى از آيات و اخبار بيرون مى‏آرد، يكى از روى تدبّر بنعت الهام حقايق كشف مى‏جويد، همى در آن تفكر و تدبّر و استنباط چندان كوشش نمايند و روش كنند كه اندازه در گذارند تا بر الهام حق و المام ملك افزونى جويند، اين افزونى همچون آن بر آراسته شيطانست از هر دو حذر كردنى است، «فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً» يعنى فامّا الخطاء و الهفوة و الطغيان تذهب تذكرا، لقوله عزّ و جلّ: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ‏ مُبْصِرُونَ»، «وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ» من استدلال للفتوى او توقف على معنى، «فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ» يرسخ فى القلب- مى‏گويد آن خطاء رأى و هفوة لسان و طغيان از جهت شيطان پاى دار نبود، در دل مؤمن قرار نگيرد، كه مؤمن ياد كرد و ياد داشت حق بر دل و زبان دارد و غوغاء شيطان با سلطان ذكر حق پاى ندارد،

اينست كه ربّ العالمين گفت: «تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ». و آنچ مردم را بكار آيد كه صلاح دل و دين در آن بود و باندازه شريعت و حقيقت بود، آن در دل راسخ گردد. درختى بود بيخ آن راسخ، شاخ آن ناضر، عود آن مثمر، بيخ آن در زمين وفا شاخ آن بر هواى رضا، ميوه آن رؤيت و لقا و بر جمله اشارت آيت آنست كه نور معرفت چون در دل تابد آثار ظلمت معصيت پاك ببرد و آن نورها مختلفست و آن معاصى متفاوت، نور يقين تاريكى شك ببرد، نور علم تهمت جهل ببرد، نور معرفت آثار نكرت محو كند، نور مشاهدت آثار ظلمت بشريّت ببرد، نور جمع آثار تفرقت بردارد، باز بر سر همه نور توحيد است، چون خورشيد يگانگى از افق غيب سر بر زند با شب دوگانگى گويد:

شب رفت تو اى صبح بيكبار بدم‏ تا كى ز صفات آدمى و آدم‏

«أَ فَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ» الآية … اين استفهام بمعنى نفى است، اى لا يستوي البصير و الضرير و المقبول بالوصلة و المردود بالحجبة، هرگز يكسان نباشد دانا و نادان، روشن دل و تاريك دل، آن يكى آراسته توحيد و نواخته تقريب و اين يكى بيگانه از توحيد و سزاى تعذيب، آن يكى بنور معرفت افروخته و اين يكى بآتش قطعيت سوخته، «إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ» كسى داند كه چنين است كه دل وى پر از نور يقين است و با عقل مطبوعى او را عقل مسموعى است، آن گه صفت ايشان كرد: «الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ» ايشان كه جز وفاء عهد اللَّه ايشان را نگيرد، عهدى كه كرده‏اند بر سر آن عهداند، نه صيد اين عالم شوند، نه قيد آن عالم، اگر از عرش تا ثرى آب سياه بگيرد، لباس وفاء ايشان نم نگيرد، اى‏ جوانمرد وفا و حسن العهد از آن مرغك بياموز كه جان خويش در سر وفاء عهد سفيان ثورى كرد:

در آن عهد كه سفيان ثورى را بتهمتى در حبس باز داشتند بلبلى در قفسى بود، چون سفيان را بديد زار زار سرائيدن گرفت روزى سفيان آن بلبل را بخريد و بها بداد و دست بداشت تا هوا گرفت، پس از آن در مدت زندگانى سفيان هر روز بيامدى و ناله ‏اى چند بكردى آن گه راه هوا گرفتى، چون سفيان از دنيا برفت و او را دفن كردند آن بلبل را ديدند كه بر سر تربت سفيان فرو آمد و بارى چند بدرد دل و سوز جگر بسرائيد و در خاك بغلتيد تا قطره ‏هاى خون از منقار وى روان شد و جان بداد.

اى مسكين تو پندارى كه شربت عشق ازل خود تو نوشيده‏اى يا عاشق گرم رو درين راه خود تو خاسته‏اى، اگر تو پندارى كه خداى را جلّ جلاله درين ميدان قدرت چون تو بنده‏اى نيست كه وى را بپاكى بستايد، گمانت غلط است و انديشه خطا، كه اگر پرده قهر از باطن اصنام بى جان بردارند و لگام گنگى از سر اين در و ديوار و درختان فرو كنند، چندان عجايب تسبيح و آواز تهليل شنوى كه از غيرت سر در نقاب خجلت خويش كشى و بزبان عجز گويى:

پنداشتمت كه تو مرا يك تنه‏اى‏ كى دانستم كه آشناى همه‏اى‏

 

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=