كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره الانعام آیه 59-67
8- النوبة الاولى
(6/ 67- 59)
قوله تعالى:
وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ و بنزديك اوست گنجهاى غيب
لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ نداند آن را مگر او
وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ و ميداند هر چه در خشك است و هر چه در آب
وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ و بنيوفتد برگى از شاخى
إِلَّا يَعْلَمُها مگر ميداند آن را [كه كى جدا شد و چند گرد بگشت و كجا افتاد و پس آن چون شد]
وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ و نه تخمى در تاريكيهاى زمين او كنده يا افتاده كه رست يا نرست
وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ و نه هيچ ترى و نه هيچ خشكى
إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ (59) مگر در نامهاى پيدا و پيدا كننده.
وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ و اوست كه شما را مى ميراند بشب
وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ و ميداند آنچه مي كرديد بروز
ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ آن گه شما را از آن خواب مى برانگيزاند در دانش خويش
لِيُقْضى أَجَلٌ مُسَمًّى تا آنكه نامزد كرده شما را سپرده آيد، و حق عمر شما بشما گزارده آيد
ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ آن گه با وى است بازگشت شما
ثُمَّ يُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (60) و پس خبر كند شما را بكرد شما كه مىكرديد.
وَ هُوَ الْقاهِرُ و اوست فرو شكننده و كم آورنده
فَوْقَ عِبادِهِ زبر رهيگان خويش
وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً و مىفرو فرستد بر شما نگهبانان
حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تا آن گه كه بهر يكى از شما آيد مرگى
تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا بميراند او را فرستادگان ما
وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَ (61) و ايشان نگذارند كه وى نفس زند بيش از اندازه.
ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ آن گه باز برند ايشان را با خداى
مَوْلاهُمُ الْحَقِ آن خداوند ايشان بر راستى و سزاوارى
أَلا آگاه بيد
لَهُ الْحُكْمُ وى را است خواست و كار برگزارد
وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ (62) و اوست سبكبارتر همه دانايان و شمارندگان.
قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ گوى كيست كه مىرهاند شما را
مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ از تاريكيهاى خشك و آب و درماندگيها در دشتها و كشتيها؟
تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً ميخوانيد او را بزارى در آشكارا و در نهان
لَئِنْ أَنْجانا ميگويند: اگر برهانى ما را
مِنْ هذِهِ ازين كه در آن افتاديم
لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ (63) تا باشيم از سپاس داران باشيم.
قُلِ اللَّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها گوى اللَّه مىرهاند شما را از آن
وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ و از هر تاسايى و هر اندوهى
ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ (64) پس آن گه از اسباب با وى انباز مىآريد.
قُلْ هُوَ الْقادِرُ گوى او توانا است
عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ بر آنكه بر شما انگيزد
عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ عذابى از زبر شما
أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ يا عذابى از زير پايهاى شما
أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً يا شما را در آميزد و در هم او كند جوك جوك
وَ يُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ و بچشاند شما را زور و رنج يكديگر
انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآياتِ درنگر چون مىگردانيم سخنان خويش از روى بروى
لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ (65) تا مگر دريابند.
وَ كَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ و قوم تو آن را مىدروغ شمارد و ترا نااستوار
وَ هُوَ الْحَقُ و آن راست است و درست
قُلْ لَسْتُ عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ (66) گوى من بر شما كارساز و كار توان و كاردار نهام.
لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ پيدا شدن هر بودنى را هنگامى هست
وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ (67) و آرى آگاه شيد
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ- مفاتح خزائن است، و مفاتيح مقاليد.
مفاتح جمع مفتح و مفاتيح جمع مفتاح. وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ همانست كه جاى ديگر گفت: «لَهُ مَقالِيدُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»، و اين خزائن غيب آن پنج علماند كه آنجا گفت: «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ».
روى ابن عمر انّ النبىّ (ص) قال: «مفاتيح الغيب خمس لا يعلمها الّا اللَّه».
إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ الى آخره اين آيت جواب آن اعرابى است كه پيش مصطفى شد، و معه ناقة، فقال: ان كنت نبيّا فأخبرنى عمّا فى بطن ناقتى هذه ذكر هو او أنثى؟ و ما الّذى يصيبنا غدا؟ و متى يمطر السّماء؟ و متى تقوم السّاعة؟ و متى اموت؟ فنزلت: «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ» الاية.
جمعى مفسران گفتند: كه مفاتيح غيب آنست كه از آدميان در غيب است از روزى و باران و نزول عذاب و سعادت و شقاوت و ثواب و عقاب و سرانجام كار و خاتمت اعمال و انقضاء آجال. و گفته اند كه: درين آيت دلالت روشن است كه رب العالمين بحقيقت داند بودنيها را پيش از بودن آن، يعلم انّه يكون ام لا يكون، و ما يكون كيف يكون؟ و ما لا يكون ان لو كان كيف يكون؟ قال ابن مسعود: اوتى نبيكم كلّ شيء الّا مفاتيح الغيب.
وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ- هر چه در بيابان است و در آبادان، مىداند. هر چه در خشك زمين است از نبات و تخم و گياه ميداند. و هر چه در بحر زندگى كند، و هر چه در آن هلاك شود همه داند. ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها عدد برگ درختان همه داند. آنچه بر درخت بماند داند، و آنچه بيوفتد داند كه كى جدا شد؟ و چند بار گرد خود برگشت؟ و چون بيفتاد؟ بر روى افتاد يا بر پشت؟ «وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ» هيچ دانه و تخمى در زير زمين نيفتد كه نه اللَّه داند كه رست يا نرست. آنچه نرست چون شد؟ و آنچه رست كى رست؟ و چون رست؟ و از آن چه رست؟ و چون شد؟
ابن عباس گفت: «فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ» يعنى فى الثّرى تحت الصّخرة فى اسفل الارضين السبع. هر چه در هفتم طبقه زمين زير صخره است اللَّه ميداند.
وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ اين از جوامع قرآن است كه همه چيز كه در جهان است در زير آنست. هر چه حيوان است رطب است، و هر چه موات يابس.
ابن عباس گفت: «الرّطب الماء و اليابس البادية». و گفتهاند: هر چه رويد رطب است، و هر چه نرويد يابس. عبد اللَّه حارث گفت: اين درختان و نبات زمين است كه اللَّه داند كه چندتر بماند و كى خشك گردد.
وعن نافع عن ابن عمر عن النبىّ (ص) قال: «ما من زرع على الارض و لا ثمار على الاشجار الا عليها مكتوب: بسم اللَّه الرحمن الرحيم.رزق فلان بن فلان، فذلك قوله تعالى فى محكم كتابه: وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ».
جعفر بن محمد گفت:«الورقة السقط، و الحبّة الولد، و ظلمات الارض الارحام، و الرّطب ما يحيى، و اليابس ما يقبض، و كل ذلك فى كتاب مبين.»
و قيل: الرّطب لسان المؤمن، رطب بذكر اللَّه، و اليابس لسان الكافر لا يتحرّك بذكر اللَّه و بما يرضى اللَّه. «إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ»- اين را دو معنى گفتهاند: يكى آنست كه مثبت فى علم اللَّه متقن. هيچ چيزنيست از رطب و يابس كه نه در علم خدا مثبت و محكم ساخته، و از آن پرداخته. معنى ديگر: «إِلَّا فِي كِتابٍ» يعنى اثبته اللَّه فى كتاب قبل خلقه، كقوله: إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها. ميگويد هيچ چيز نيست و بشما نرسد هيچ رسيدنى كه نه اللَّه آن را اثبات كرده، و حكم رانده، و در لوح محفوظ نبشته، پيش از آفريدن آن، و يشهد لذلك
قول النبى (ص): «كتب اللَّه مقادير الخلائق قبل ان يخلق السماوات و الارض بخمسين الف سنة.»
قال: وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ».
وروى انه قال: «يا با هريرة جفّ القلم بما انت لاق»،
و روى انّه قال: «انّ اوّل ما خلق اللَّه القلم، فقال اكتب. قال: ما اكتب؟ قال: القدر، ما كان و ما هو كائن الى الابد».
اگر كسى گويد: چه حكمت را در لوح محفوظ نبشت؟ چون خود جل جلاله همه ميداند، و بوى هيچ چيز فرو نشود، و درنگذرد. جواب آنست كه جلال ربوبيت و كمال احديت خود بخلق بنمايد، تا معلومات اللَّه بدانند، و جلال عزّت و عظمت وى بشناسند و در ايمان و طاعت بيفزايند، و بدانند كه چون اوراق و حبات و رطب و يابس كه در آن ثواب و عقاب نبشته است، شمردنى و نبشتنى است، اعمال و احوال ايشان كه در آن ثواب و عقاب است اوليتر كه نويسد و شمارد وفا خواهد، و نيز تا آن فريشتگان كه موكلاند بر كائنات و حادثات، و هر سال آن را مقابل ميكنند و كرده با نبشته موافق بينند، عظمت اللَّه بآن بدانند و عبرت گيرند و در بندگى بكوشند.
وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ- يقبض ارواحكم عن التصرف بالنوم، كما يقبضها بالموت، كما قال جل ثناؤه: اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها.
وعن ابن عباس قال: قال رسول اللَّه (ص): «لكل انسان ملك اذا نام يأخذ نفسه، و يردّ اليه، فان اذن اللَّه فى قبض روحه قبضه، و الا ردّ اليه، فذلك قوله: وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ».
وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ- الجرح الكسب، و هو العمل بالجوارح. اجتراح اكتساب است، و بيشتر در بد گويند آن را، و جوارح در سباع و طير و در اندامان آدمى اين را نام كردند كه آن كو اسباند، و جرح شهادت طعن است در آن، لأنّه من كسب الاثم، و الجراحة كالطعنة لأنها تعمل بالجارحة. ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ اى فى علمه بكم و ما تعملون الغد.
ميگويد: آن گه شما را از آن خواب مىبرانگيزاند در دانش خويش، كه ميداند كه برخيزيد چه خواهيد كرد؟ و قيل: «يَبْعَثُكُمْ فِيهِ» اى فى علمه بكم. «لِيُقْضى أَجَلٌ مُسَمًّى» يعنى اجل الحياة الى الموت، لتستوفوا اعماركم المكتوبة. تقدير الاية:و هو الّذى يتوفيكم باللّيل ثمّ يبعثكم فى النّهار، على علم بما تجترحون فيه.
و درين آيت اقامت حجّت است بر منكران بعث، يعنى كه چون قادر است كه ترا پس از خواب مىبرانگيزاند، قادر است كه بعد از مرگ برانگيزاند. و در تورات است كه: يا ابن آدم كما تنام كذلك تموت، و كما توقظ كذلك تبعث. «ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ» فى الآخرة، «ثُمَّ يُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» فى الدّنيا من خير او شر، و هذا وعيد من اللَّه عز و جل.
وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ- اين فوقيت را دو معنى است، و آن هر دو اللَّه را حق است و سزا: يكى آنكه بملك و توان فوق است و بندگان زيراند، ازين معنى فرعون گفت: «وَ إِنَّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ»، و ديگر آنست كه اللَّه فوق خلق است بذات، چنان كه آنجا گفت: «يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ» و يرسل عليكم حفظة من الملائكة يحصون اعمالكم.
همانست كه آنجا گفت: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ»، و آن فريشتگاناند بر بندگان، گوشوانان و نگهبانان كردار ايشان بر ايشان ميكوشند، و ايشان را از بلاها ميكوشند. جاى ديگر گفت: «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ» اى يحفظون عليكم اعمالكم.
جاى ديگر گفت: «وَ ما أُرْسِلُوا عَلَيْهِمْ حافِظِينَ» يعنى: و ما ارسل الكفار على المؤمنين محافظين. حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ- عند انقضاء اجله «تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا» يعنى ملك الموت و اعوانه. و بر قراءت حمزه توفّاه بالف ممالة، يعنى به ملك الموت و حده، كقوله:«يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ». و گفتهاند كه اعوان ملك الموت چهاردهاند: هفت ملائكه رحمت و هفت ملائكه عذاب، هر گه كه روح بنده مؤمن قبض كند بملائكه رحمت دهد، و چون قبض روح كافر كند بملائكه عذاب دهد.
سليمان بن داود (ع) بر ملك الموت رسيد، گفت: يا ملك الموت! چرا ميان مردمان عدل نكنى؟ يكى را روزگارى فرا گذارى، و يكى را بزودى بجوانى ميبرى؟ گفت: يا سليمان! اين كار بدست من نيست، و بر من جز فرمان بردارى نيست.
صحيفهاى بمن دهند، نام هر يكى بر آن نبشته، و روزگار عمر و انفاس ايشان شمرده، و مرا در آن هيچ تصرف نه، چنان كه فرمايند ميكنم. و در آثار آمده كه: شب نيمه شعبان آن صحيفه بدست وى دهند، هر كرا در آن سال قبض روح بايد كرد، نامش در آن صحيفه آورده. يكى بعمارت مشغول گشته، يكى دل بر عروسى نهاده، يكى با ديگرى خصومت درگرفته، هر يكى كارى و بازارى برساخته، و نام ايشان در آن صحيفه اثبات كرده.
مصطفى (ص) گفت:«تبنون ما لا تسكنون! و تجمعون ما لا تأكلون! و تأملون ما لا تدركون! كم من مستقبل يوم لا يستكمله و منتظر غد لا يبلغه!».
ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ- يعنى العباد يردّون بالموت الى اللَّه، يعنى الى الموضع الذى لا يملك الحكم عليهم فيه الا اللَّه. پس آن گه اين بندگان را پس از مرگ با محشر قيامت برند، تا اللَّه بر ايشان حكم كند. «مَوْلاهُمُ الْحَقِّ» آن خداوندى كه مولى ايشان براستى اوست، و حاكم بسزا اوست. «موليهم» اگر بر عموم برانى، معنى مولى سيّد است و مالك، تا كافر و مؤمن در تحت آن شود، و اگر تخصيص كنى بر مؤمنان، معنى مولى ولى و ناصر بود، و كافران در آن نشوند، كه جاى ديگر گفت: «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْكافِرِينَ لا مَوْلى لَهُمْ». «أَلا لَهُ الْحُكْمُ»- القضاء و الامر فيهم دون خلقه، «وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ»- لأنه لا يحتاج الى روية و فكرة و عقد يد، و حسابه اسرع من لمح البصر.
عن عائشة: انّ رسول اللَّه (ص)، قال: «ليس احد يحاسب يوم القيامة الا هلك».
قلت: او ليس يقول اللَّه: «فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِساباً يَسِيراً؟ قال: «انما ذلك العرض، و لكن من نوقش الحساب هلك».
قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ- ظلمات البر ظلمة الليل و ظلمة السّحاب و ظلمة الغبار، و ظلمات البحر ظلمة الليل و ظلمة السحاب و ظلمة الامواج.
ظلمات در قرآن بر دو وجه آيد: يكى بمعنى اهوال و شدائد، چنان كه درين آيت است و در سورة النّمل: أَمَّنْ يَهْدِيكُمْ فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ يعنى فى اهوال البر و البحر.
وجه دوم ظلماتست بمعنى سه خصلت، چنان كه در سورة الزمر گفت: خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِي ظُلُماتٍ ثَلاثٍ يعنى البطن و المشيمة و الرحم. و در سورة الانبياء گفت:فَنادى فِي الظُّلُماتِ يعنى ظلمة الليل و ظلمة الماء و ظلمة بطن الحوت. و در سورة النور گفت: أَوْ كَظُلُماتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍ الى قوله «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ» يعنى به الكفر.يقول: قلب مظلم فى صدر مظلم فى جسد مظلم.
قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ- اين سؤال توبيخ و تقريع است، ميگويد: يا محمد ازين كافران مكه در پرس، يعنى درين سؤال ايشان را ملامت كن، و بگوى: «مَنْ يُنَجِّيكُمْ» آن كيست كه شما را رهاند از اهوال و شدائد بر و بحر؟ «تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً» اى علانية و سرّا. قراءت عاصم بروايت ابو بكر خفية بكسر خاء است و معنى همانست.
«لئن انجيتنا من هذه»- عاصم و حمزه و كسايى «لئن أنجانا من هذه» خوانند. اينجا قول مضمر است، يعنى: يقولون لئن انجيتنا. قول فرو گذاشت كه آن از «تدعونه» خود بيرون آيد. «مِنْ هذِهِ» يعنى: من هذه الخيفة، و قيل: من هذه البليّة. «لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ» للَّه، فى هذه النّعم، فنوحّده.
قُلِ اللَّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها- عاصم و حمزه و كسايى «ينجّيكم» بتشديد خوانند، و باقى بتخفيف، و معنى هر دو يكسانست. «منها» يعنى من تلك الشّدائد و المحن، «و من كلّ كرب» اى غمّ و بلاء. «ثمّ انتم» يا معشر الكفّار! «تشركون» فى حال الرخاء. اين در شأن قريش فرو آمد كه مسافران بودند در بر و بحر. چون ايشان را در آن خطرى پيش آمدى، يا بيم هلاك، دست در دعا و تضرّع مىزدند، و از خدا باخلاص نجات ميخواستند. چون ايشان را از آن خطر و بيم امن پديد آمدى و نجات، باز ديگر باره بسر كفر و بت پرستى خويش مىباز شدند.
رب العزة ايشان را درين آيت توبيخ ميكند، و از نيك خدايى خود و بد بندگى ايشان خبر ميدهد. پس درين آيت ديگر ايشان را بيم داد و خبر كرد كه: من قادرم و توانا كه بعد ازين شما را هلاك كنم، گفت:قُلْ هُوَ الْقادِرُ- اين آيت بسه بار آمده از آسمان: اوّل اين فرو آمد كه قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ گوى او قادر است كه بر شما عذابى انگيزد از زير شما، آب، چنان كه قوم نوح را فرستاد، يا باد، چنان عاد، يا بانگ، چنان ثمود. يا ظلة، چنان قوم شعيب، يا حاصب، چنان مؤتفكات. و درست است خبر از جابر انصارى كه رسول خدا (ص) گفت آن گه كه اين فرو آمد:اعوذ بوجهك.
جبرئيل رفت، و پس آن باز آمد، و گفت:«او من تحت ارجلكم»
يا عذابى فرستد از زير پايهاى شما، چون خسف قارون و غرق فرعون. رسول خدا (ص) گفت:اعوذ بوجهك.
پس رفت، و باز آمد و گفت:«او يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم بأس بعض»
كه اين آمد رسول خدا گفت:«هذا اهون»، و بروايتى«هذا ايسر».
دانست كه لا بد است از سه يكى، گفت: اين آسانتر اين خلافها و عصبيتها اول دراز است، و آخر درد ما همه از آنست.
و روى عن ابن عباس انّه قال: العذاب الذى من فوقهم امراء السوء، و الّذى من تحتهم عبيد السوء «أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَ يُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ» الا هواء المختلفة.
قال الكلبى: لما نزلت هذه الاية شقّت على النبى (ص) مشقّة شديدة، فقال:يا جبرئيل! ما بقاء امتى على ذلك، فقال: انّما انا عبد مثلك، فادع ربك. فقام رسول اللَّه (ص) فتوضّأ و صلّى و سأل ربّه ان لا يبعث على امّته عذابا من فوقهم و لا من تحت ارجلهم و لا يلبسهم شيعا و لا يذيق بعضهم بأس بعض.
فنزل جبرئيل فقال: ان اللَّه سمع مقالتك و انّه اجارهم من خصلتين، و لم يجرهم من خصلتين، اجارهم ان لا يبعث عليهم عذابا من فوقهم و لا من تحت ارجلهم، و لم يجرهم من ان يلبسهم شيعا، و يذيق بعضهم بأس بعض، قال: يا جبرئيل! فما بقاء امّتى، قال سل اللَّه لأمّتك، فقام رسول اللَّه (ص) فتوضّأ و صلى ثمّ سأل ربه، فنزل جبرئيل فقال: انّ اللَّه يقول: انّا ارسلنا من قبلك رسلا الى قومهم فصدّقهم مصدقون، و كذّبهم مكذّبون، ثمّ لم يمنعنا ان نبتلى الّذين زعموا انهم مؤمنون من بعد قبض انبيائهم ببلاء يعرف فيه صدقهم من كذبهم. ثمّ نزل: الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا الى قوله: وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ. فقال: لا بدّ من فتنة تبتلى بها الامّة بعد نبيّها ليتبيّن الصّادق من الكاذب».
«انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآياتِ»- يعنى العلامات فى امور شتّى من الوان العذاب.
«لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ»- لكى يفقهوا عن اللَّه ما بيّن لهم، فيخافوه، و يوحدوه.
وَ كَذَّبَ بِهِ يعنى بالقرآن، «قَوْمُكَ» يعنى قريشا «وَ هُوَ الْحَقُّ» جاء من عند اللَّه.
«قُلْ لَسْتُ عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ»- اين منسوخ است بآيت سيف.
لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ- يعنى لوقوع كل شأن حين، كقوله: «وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ». سياق اين سخن بر سبيل تهديد است، يعنى: لكلّ خبر يخبره اللَّه وقت و مكان يقع فيه من غير خلف. «وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ» ما كان منه فى الدّنيا فستعرفونه، و ما كان منه فى الآخرة يبدو لكم يعنى العذاب الّذى كان بعدهم فى الدّنيا و الآخرة.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ- گشاينده دلها اوست. نماينده راهها اوست. نهنده داغها اوست. افروزنده چراغها اوست. يكى را چراغ هدايت افروزد. يكى را داغ ضلالت نهد. عنايتيان حضرت را چراغ سعادت افروزد. در رحمت گشايد.بساط بقا گستراند. بر تخت رعايت نشاند. بزيور كرامت بيارايد كه: «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ».باز راندگان ازل را داغ شقاوت نهد. در خذلان گشايد. زخم «لا بُشْرى» زند كه:«نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ». آرى!
كليد غيب بنزديك اوست، و علم غيب خاصيّت اوست، هر كس را سزاى خود دادن و جاى وى ساختن كار اوست، ابن عطا گفت: كليدها بنزديك اوست، چنان كه خود خواهد گشايد، و آنچه خود خواهد نمايد. بر دلها در هدايت گشايد، بر همّتها در رعايت، بر زبانها در روايت، بر جوارح در طاعت. اهل ولايت را در كرامت گشايد. اهل مهر را در قربت گشايد. اهل تمكين را در جذب گشايد.مؤمنان را در طاعت گشايد. اوليا را در مكاشفات، انبيا را در معاينات.
بو سعيد خرّاز گفت: اين پيغامبر ما را است على الخصوص: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ- ميگويد: كليد خزينه اسرار فطرت محمّد مرسل بنزديك حق است جل جلاله. ربوبيّت او را بنعت كرم در مهد محبّت اندر قبه غيرت بپرورد، و اسرار فطرت و عزّت وى از خلق بپوشيد، تا صد هزار و بيست و چهار هزار پيغامبر همه باين درد بخاك فرو شدند، بطمع آنكه تا ايشان را بر يك سرّ از اسرار فطرت وى اطلاع افتد، و هرگز نيفتاد، و بندانستند، و چگونه دانستندى و قرآن مجيد قصّه وى سربسته ميگويد، و از آن اسرار خبر مىدهد كه: فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى:
| زان گونه شرابها كه او پنهان داد | يك ذره بصد هزار جان نتوان داد. |
آرى! ما آن خزينه اسرار فطرت و محبّت وى مهرى برنهاديم، و طمعها از دريافت آن باز بريديم كه: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ. حسين منصور حلاج شمهاى از دور بيافت، فرياد برآورد: سراج من نور الغيب بدا و غار، و جاوز السرج و سار:
| اى ماه برآمدى و تابان گشتى | گرد فلك خويش خرامان گشتى! |
| چون دانستى برابر جان گشتى | ناگاه فرو شدى و پنهان گشتى! |
انبيا و اوليا و شهدا و صدّيقان چندان كه توانستند از اوّل عمر تا آخر تاختند، و مركبها دوانيدند، و بعاقبت به اوّل قدم وى رسيدند: «نحن الآخرون السّابقون». آن مقام كه زبر خلائق آمد، زير پاى خود نپسنديد، بسدره منتهى، و جنّات مأوى، و طوبى و زلفى، كه غايت رتبت صديقان است خود ننگريد: «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى». قال بعضهم: من مفاتح غيبه ما قذف فى قلبك من نور معرفته، و بسط فيه بساط الرّضا بقضائه، و جعله موضع نظره. جريرى گفت: «لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ»، و من يطلقه عليها من صفىّ و خليل و حبيب و ولىّ. بو على كاتب فرا بو عثمان مغربى گفت كه:
ابن البرقى بيمار بود. شربتى آب بدو دادند نخورد، گفت: در مملكت حادثه اى افتاده است تا بجاى نيارم كه چه افتاد نياشامم. سيزده روز هيچ نخورد تا خبر آمد كه قرامطه در حرم افتادند، و خلقى را بكشتند، و ركن حجر را بشكستند. بو عثمان گفت: درين بس كارى نيست، من امروز شما را خبر دهم كه در مكه چيست؟ در مكه ميغ است امروز، چنان كه همه مكّه در زير ميغ است، و ميان مكّيان و طلحيان جنگ است، و مقدمه طلحيان مردى است بر اسپى سياه، بر سر وى دستارى سرخ. اين چنين بنوشتند، و بر رسيدند راست آن روز هم چنان بود كه گفت. پس بو عثمان گفت: هر كه حق را اجابت كرد مملكت وى را اجابت كرد.
عبد اللَّه انصارى گفت: «بر عبوديت آن نهند كه برتابد.دانستن غيب همه برنتابد و نتواند. بلى بعضى و بعضى چيزى نه همه، كه همه اللَّه داند و بس. همى گويد جل جلاله: فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ.
وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ الاية- اى هو المتفرد بالاحاطة بكلّ معلوم قطعا لا يشد عنه شيء، و لا يخفى عليه شيء. وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً- اين حفظه كرام الكاتبيناند كه بر بندگان موكلاند، و اعمال ايشان مىشمارند و مينويسند، و اين فريشتگان بر بندگان آشكارا نشوند مگر در آن دم زدن باز پسين. در خبر است كه: بنده بآخر عهد كه از دنيا بيرون مىشود آن دو فريشته در ديدار وى آيند.
اگر بنده مطيع بوده گويند: جزاك اللَّه خيرا. اى بنده نيكبخت فرمان بردار! بسى طاعت كه كردى، و بوى خوش و راحت از آن طاعت بما رسيد، و اگر عاصى و بد كردار بوده گويند: لا جزاك اللَّه خيرا. بسى فضائح و معاصى كه از تو آمد، و بسى بوى ناخوش و گند معصيت كه از آن بما رسيد. گفتا: اين در آن وقت بود كه چشم مرده بهوا بيرون نگرد كه نيز بر هم نزند.
حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا- از داهيهاى جان كندن يكى آنست كه: ملك الموت را و اعوان وى را در وقت قبض روح بيند. اگر بنده مطيع بود بصورتى نيكو بود، و اگر عاصى بود بصورتى منكر. در خبر است كه ابراهيم (ع) ملك الموت را گفت: خواهم كه ترا در آن صورت كه جان گنهكاران و بدكاران ستانى بينم.
گفت: يا ابراهيم! طاقت ندارى؟ گفت: لا بد است. پس خويشتن را بدان صورت فرا وى نمود. شخصى ديد سياه منكر، مويها برخاسته، و جامه سياه در پوشيده، و آتش و دود از بينى و دهن وى بيرون مىآيد، و بوى ناخوش از وى مىدمد. ابراهيم را غشى رسيد. ساعتى بيفتاد، چون بهوش باز آمد، و ملك الموت بصورت خويش باز آمده،گفت: يا ملك الموت! اگر عاصى را خود عذاب اينست كه ترا در آن صورت خواهد ديد تمام است، و هم چنان كه عاصى را ديدن وى عذابى تمام است، مطيع را ديدن وى بآن صورت نيكو كه خواهد بود راحتى و لذّتى تمام است.
وهب منبه گفت: در روزگار پيش پادشاهى بود سخت بزرگ، ملك وى عظيم، نعمت وى تمام، و فرمان وى روان. چون عمر وى بآخر رسيد، ملك الموت قبض جان وى بكرد. چون بآسمان رسيد فريشتگان گفتند: هرگز ترا بر هيچ كس رحمت نيامده بجان شدن؟ گفت: آرى، زنى در بيابان بود آبستن، كودك بنهاد. در آن حال مرا فرمودند كه مادر آن كودك را جان بستان. جان وى بستدم، و آن كودك را در آن بيابان ضايع گذاشتم. بر آن مادر مرا رحمت آمد از غريبى وى، و بر آن كودك از تنهايى و بيكسى وى. گفتند: يا ملك الموت! اين پادشاه را ديدى كه جان وى ستدى آن كودك بود كه در آن بيابان بگذاشتى. گفت: سبحان اللَّه اللطيف لما شاء.
ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِ- قال بعضهم هى ارجى آية فى كتاب اللَّه عزّ و جل، لأنه لا مردّ للعبد اعز من ان يكون مردّه الى مولاه.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۳