ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سوره ص1-40
سورة ص
مكّى است و داراى 88 آيه آيات 1- 11
[سوره ص (38): آيات 1 تا 11]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
ص وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ (1) بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ (2) كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنادَوْا وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ (3) وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذَّابٌ (4)
أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ (5) وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلى آلِهَتِكُمْ إِنَّ هذا لَشَيْءٌ يُرادُ (6) ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ (7) أَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ مِنْ بَيْنِنا بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْ ذِكْرِي بَلْ لَمَّا يَذُوقُوا عَذابِ (8) أَمْ عِنْدَهُمْ خَزائِنُ رَحْمَةِ رَبِّكَ الْعَزِيزِ الْوَهَّابِ (9)
أَمْ لَهُمْ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما فَلْيَرْتَقُوا فِي الْأَسْبابِ (10) جُنْدٌ ما هُنالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ (11)
ترجمه:
(38/ 11- 1)
ص (صاد) سوگند به قرآن پندآموز.
آرى كافران گرفتار حميّت (جاهليّت) و ستيزه جويى اند.
چه بسيار نسلها كه پيش از ايشان نابودشان كرديم و فرياد خواستند امّا (زمان)، زمان گريز (و رهايى) نبود.
و شگفتى مى كردند كه (پيامبر) هشداردهندهاى از خودشان به سراغ آنان آمده است؛ و كافران گفتند اين جادوگر دروغزن است.
آيا به جاى همه خدايان به خداى يگانهاى دعوت مىكند؛ اين بس امر عجيبى است.
و بزرگان ايشان به راه خود رفتند (و گفتند) كه برويد و بر (عبادت) خدايان خود شكيبايى پيشه كنيد، كه اين امر مطلوب است.
ما چنين چيزى در آئين اخير نشنيده ايم، اين جز از خود برساختن نيست.
آيا از ميان همه ما قرآن بر او نازل شده است؟ بلكه از ايشان از ياد من در شكّ و شبههاند، يا هنوز عذاب مرا نچشيده اند؟
يا گنجينه هاى رحمت پروردگار پيروزمند بخشندهات در اختيار آنان است،
يا فرمانروايى آسمان و زمين و ما بين آنها از ايشان است؛ پس با نردبانها فرا روند.
در آنجا سپاهى است از همدستان كه شكست خوردنى است.
تفسير
ص اين لفظ با سكون خوانده شده كه اصل در فواتح سورهها است، با كسره دال خوانده شده، يا از باب التقاء دو ساكن و حركت با كسره، يا از باب اينكه لفظ «ص» فعل امر از «مصادا» به معنى معارضه است، با فتحه دال خوانده شده جهت التقاء ساكنين، يا به جهت اينكه علم براى اين سوره است و غير منصرف مىباشد. و در اخبار بسيار آمده است كه لفظ «ص» چشمهاى است كه از زير عرش مىجوشد، يا از راست عرش، يا از ركنى از اركان عرش، آن آب زندگانى است.[1] و در خبر ديگرى آمده است: «ص» از نامهاى خداى تعالى يا از نامهاى نبىّ صلّى اللّه عليه و آله است.[2] در اوّل سوره بقره تفصيل كامل فواتح سورهها گذشت كه ما را از بيان آن در اينجا بىنياز مىكند.
وَ الْقُرْآنِ يعنى قسم به قرآن.
ذِي الذِّكْرِ جواب قسم محذوف است، يعنى قرآن حقّ است، يا تو حقّ هستى، يا كافران به قرآن يا كافران به تو كفر ورزيدند نه از آن جهت كه حجّت و دليل داشتند.
بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي عِزَّةٍ كسانى كه كافر شدند از قبول حقّ خوددارى ورزيدند و به دماغشان برخورد.
وَ شِقاقٍ و در عداوت و دشمنى با خدا و رسولش به سر مى برند. لذا رسالت رسول خدا و كتاب او را قبول نكردند.
كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ چه امّتهايى را قبل از آنها هلاك كرديم، اين جمله تهديد آنان بر كفرشان مى باشد.
فَنادَوْا وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ اين جمله از قول كافرين و ندايى است كه آنها سر مىدهند و مىگويند: امروز هيچ چارهاى از عذاب نيست.
يا از جانب خدا يا ملائكه است و اين جمله به تقدير قول حكايت شده، يعنى آنان ندا كردند؛ خداوند، يا ملائكه گفتند: امروز هيچ راه نجاتى نيست و زياد شدن تا براى تأكيد است.
وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ تعجّب كردند كه انذار كنندهاى از خودشان بر آنها آمد، در حالى كه انذاركننده نبايد از خود آنان باشد.
وَ قالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذَّابٌ كافران گفتند: اين شخص (حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله) افسونگر دروغگويى است آوردن اسم ظاهر به جاى ضمير براى اظهار ذمّ آنها و بيان مبناى قول آنها است.
بيان سحر در سوره بقره در ذمّ داستان هاروت و ماروت گذشت.
أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً گفتند خدايان متعدّد را يك خدا قرار داده، تعجّب كردند كه خلاف آنچه را عادت كردهاند مىشنوند.
إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ اين چيز بسيار عجيبى است؟! وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ گروهى از سران قوم زبانهايشان به سخن گشوده شد و لذا بعد از اين جمله «أن» تفسيريّه آورد، يا مقصود آزاد شدن پاهاى آنها است، يعنى از پيش او رفتند و مى گفتند:
أَنِ امْشُوا از نزد اين مرد برويد، يا برويد بر دين خودتان.
وَ اصْبِرُوا عَلى آلِهَتِكُمْ إِنَّ هذا بر خدايان خود ثابت قدم باشيد كه اين قيام پيغمبر بر نابودى بتان از جمله بلايا و مصائب روزگارست.
لَشَيْءٌ يُرادُ و اين چيزى است كه براى ما خواسته شده است، يا اين چيزى كه پيغمبر ادّعا مىكند، مانند رياست بر بندگان و بالا بردن خودش در شهرها چيزى است كه آن را همه مى خواهند.
ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ اين چيزها را در ملّتى غير از اين ملّت، ملّتى كه ما درك كرديم نشنيده ايم.
إِنْ هذا إِلَّا اخْتِلاقٌ و اين دعوى محمّد صلّى اللّه عليه و آله جز دروغ چيزى نيست.
و اخبار در مورد اين آيه وارد شده كه آن در مكّه نازل شده، نزول اين آيه پس از آن بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دين خود را ظاهر كرد و اين مطلب به گوش قريش رسيد.
و داستان از اين قرار بوده كه قريش نزد ابى طالب اجتماع كردند و گفتند: اى ابى طالب پسر برادر تو خواسته ها و آرزوهاى ما را ناچيز شمرده، خدايان ما را ناسزا گفته و جوانان ما را فاسد كرده و اجتماع ما را پراكنده ساخته.
اگر فقر و نادارى موجب شده كه او اين كارها را انجام دهد ما براى او مال و ثروت جمع مىكنيم تا ثروتمندترين مرد قريش باشد و او را مالك خودمان مى گردانيم.
پس ابو طالب عليه السّلام خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رسيد و سخنان قريش را به او عرض كرد، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: اگر خورشيد را در طرف راست من و ماه را در طرف چپ من قرار دهند من آن را نخواهم، لكن به من كلمهاى بدهند و كلمهاى را بگويند كه به سبب آن مالك عرب و عجم گردند و در بهشت پادشاه باشند.
پس ابو طالب اين پاسخ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را به قريش رساند، آنها گفتند بلى تنها ده كلمه باشد، پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به آنها گفت:
بايد شهادت بدهيد: «لا إله الّا اللّه، انّى رسول اللّه».
پس قريش گفتند: ما سيصد و شصت خدا را رها كنيم و يك خدا را عبادت كنيم؟ پس خداى تعالى اين آيه را نازل نمود[3] «بَلْ عَجِبُوا … تا آخر آيه» أَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ مِنْ بَيْنِنا آنها گفتند: او كه در بين ما يتيم بود، نه مال و نه علم و نه مقام داشت آيا قرآن بر او نازل شده؟! بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْ ذِكْرِي بلكه اين كفر آنها ناشى از شكّ در ذكر من است، نه اينكه آنها به ذكر يقين كرده و تو را منكر باشند، يا منكر باشند كه تو صاحب ذكر باشى.
بَلْ لَمَّا يَذُوقُوا عَذابِ آنها هنوز عذاب نچشيدهاند تا به عذاب من يقين پيدا كنند، يقين به ذكر من داشته باشند، يعنى آنها را زيادى و فراوانى نعمتها و فراق از بلاها مست كرده و مدهوش ساخته پس به لذّتهاى نفوس مشغول شدند و ماوراى آن را انكار نمودند.
أَمْ عِنْدَهُمْ خَزائِنُ رَحْمَةِ رَبِّكَ الْعَزِيزِ الْوَهَّابِ آيا خزائن رحمت پروردگارت نزد آنها است تا براى رحمت خدا كه همان نبوّت و نزول ذكر است هر كس را خواستند اختيار كنند.
أَمْ لَهُمْ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما آيا آنها داراى ملك آسمانها و زمين و ما بين آن دو هستند تا تصرّف در آنها بكنند هر طور كه بخواهند، هر كس را بخواهند رئيس قرار دهند و هر كس را خواستند مرئوس نمايند.
فَلْيَرْتَقُوا فِي الْأَسْبابِ اين امر براى تعجيز است. يعنى اگر مىتوانند با اسباب صعود به عرش بالا روند و ذكر را بر هر كس كه بخواهند نازل كنند، بعضى گفتهاند: مقصود از اسباب آسمانها است، چه آسمانها اسباب مواليد سفلى هستند.
جُنْدٌ ما هُنالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ جمله جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده: چگونه است حال آنها و عاقبت كار آنها؟
پس فرمود: آنها مغلوب خواهند شد، چون ذكر و صاحب ذكر را انكار مىكنند، ليكن فرمود: لشگريان زياد يا بزرگ در مقام اين انكار كه آن دورترين مقام از مقام عقول است از فرقههاى مختلف عرب و عجم و ترك و ديلم شكست خواهند خورد تا تنبيه و دليل بر مقصود باشد و تهديد را برساند.
آيات 12- 16
[سوره ص (38): آيات 12 تا 16]
كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتادِ (12) وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ أُولئِكَ الْأَحْزابُ (13) إِنْ كُلٌّ إِلاَّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقابِ (14) وَ ما يَنْظُرُ هؤُلاءِ إِلاَّ صَيْحَةً واحِدَةً ما لَها مِنْ فَواقٍ (15) وَ قالُوا رَبَّنا عَجِّلْ لَنا قِطَّنا قَبْلَ يَوْمِ الْحِسابِ (16)
ترجمه:
(38/ 16- 12)
پيش از آنان قوم نوح و عاد و فرعون صاحب سپاه، تكذيب (پيامبران) را پيشه كردند.
و نيز ثمود و قوم لوط و اهل ايكه، اين جماعتها.
يكايك آنان جز تكذيب پيامبران كارى نكردند، لذا عقاب من (در حقّ آنان) تحقّق يافت.
و اينان جز بانگ مرگبار يگانهاى را انتظار نمىكشند كه فروگذار نمىكند.
و ادّعا كردند كه پروردگارا كارنامه ما را پيش از روز حساب، هر چه زودتر به ما بده.
تفسير
كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ فِرْعَوْنُ بيان احزابى است كه تكذيب كننده و منكرند، بيان شكست آنها است با اشاره.
ذُو الْأَوْتادِ فرعون صاحب ميخها، فرعون به اين نام ناميده شده چنانچه در خبر آمده چون هر وقت مى خواسته كسى را شكنجه دهد او را در زمين به روى مى خواباند، دو دست و دو پايش را با چهار ميخ به زمين مى كوبيد و چه بسا او را روى تختى از چوب مى خوابانيد، او را با چهار ميخ به تخت مى كوبيد و به حال خود رهامى كرد تا بميرد.
برخى گفته اند: «ذو الأوتاد» يعنى صاحب ملك و پادشاهى كه با ميخها ثابت شده است، بعضى گفته اند: يعنى صاحب اركان قوى، چه او لشگريان بسيار، فرماندهان بزرگ و وزيران قوى داشت.[4] وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ يعنى قوم شعيب. أُولئِكَ الْأَحْزابُ اينها حزبهاى شكست خوردهاند، به حال و مال تكذيب و انكار آنها نظر كنيد.
إِنْ كُلٌّ إِلَّا كَذَّبَ الرُّسُلَ رسولان خودشان را تكذيب كردند، يا جميع رسولان را زيرا تكذيب يكى تكذيب همه است.
فَحَقَّ عِقابِ وَ ما يَنْظُرُ هؤُلاءِ تصريح به عقوبت منكرين از قريش است كه قبلا با كنايه آن را گفته بود و مقصود از «هؤلاء» منكرين از قريش است.
إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً اينان جز صيحه هنگام مرگ، يا هنگام قيامت، يعنى نفخ اوّل يا دوّم است، بهرهاى ندارند.
ما لَها مِنْ فَواقٍ اين منكرين انتظارى جز يك صيحه ندارند، كه ديگر در آن صيحه توقّف يا بازگشت يا راحتى يا هشيار شدن از بيهوشى و بازگشت به دنيا يا سستى نيست.
وَ قالُوا بعد از صيحه و فرياد از باب استهزا مىگويند:
| پروردگارا در عذاب ما شتاب كن، | مطلب را با فعل ماضى ادا كرد |
چون وقوع آن محقّق و حتمى است، يا نسبت به محمّد صلّى اللّه عليه و آله حتما واقع شده است، يا معناى آيه اين است كه مشركين با زبان حال يا زبان قال خود درخواست نزول عذاب موعود كردند، چنانچه گفتند: «إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ» يا گفتند:«متى هذا الوعد».
رَبَّنا عَجِّلْ لَنا قِطَّنا در سهم ما از عذاب موعود شتاب كن.
قَبْلَ يَوْمِ الْحِسابِ تعجيل در عذاب كردند يا از باب استهزا يا از باب اينكه گمان مىكردند اگر قبل از روز حساب عجله در عذاب بكنند ديگر از عذاب برزخ يا عذاب روز حساب راحت مىشوند، چون مىدانستند قبل از قيامت در برزخها عذاب شديدى در انتظار آنها است.
آيات 17- 29
[سوره ص (38): آيات 17 تا 29]
اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ (17) إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ (18) وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ (19) وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ وَ آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ (20) وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ (21)
إِذْ دَخَلُوا عَلى داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلى سَواءِ الصِّراطِ (22) إِنَّ هذا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَكْفِلْنِيها وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ (23) قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى نِعاجِهِ وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ قَلِيلٌ ما هُمْ وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَنابَ (24) فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ (25) يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ (26)
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ (27) أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ (28) كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ (29)
ترجمه:
(38/ 29- 17)
بر آنچه مى گويند شكيبايى كن، از بنده ما داود ياد كن كه هم توانمند بود و هم توبه كار.
ما كوهها را همراه او رام كرده بوديم كه شامگاهان و بامدادان همنوا با او تسبيح مىگفتند.
و پرندگان را كه گرداينده بودند (و) همه بازگردنده.
و فرمانروايى او را استوار داشتيم و به او پيامبرى و نفوذ كلامى فيصلهبخش بخشيده بوديم.
و آيا خبر اصحاب دعوى به تو رسيده است كه از ديوار محراب (او) بالا رفتند.
آنگاه كه ناگهان بر داود وارد شدند و او از ايشان هراسيد؛ گفتند مترس، اصحاب دعوايى هستيم كه بعضى از ما بر ديگرى ستم كرده است، پس در ميان ما به حقّ داورى كن، بيداد مكن و ما را به راه راست راهنمايى كن.
(يكى از آنان گفت:) اين دوست من است كه نود و نه ميش دارد، من يك ميش تنها دارم، مىگويد آن را هم به من واگذار و با من درشتگويى مىكند.
(داود) گفت به راستى با خواستن ميش تو و افزودنش به ميشهاى خود، در حقّ تو ستم كرده است، بسيارى از شريكان هستند كه در حقّ همديگر ستم مىكنند، مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته پيش گرفته باشند، ايشان (به واقع) اندك شمارند؛ و داود دانست كه ما او را آزموده ايم، آنگاه به درگاه پروردگارش استغفار كرد، به سجده درافتاد و توبه كرد.
آنگاه اين امر را بر او آمرزيديم، او در نزد ما تقرّب و نيك سر انجامى داشت.
اى داود ما تو را بر روى زمين خليفه خود برگماشته ايم، پس در ميان مردم به حقّ داورى كن، از هوا و هوس پيروى نكن، كه تو را از راه خدا گمراه كند، بى گمان كسانى كه از راه خداوند گمراه مى شوند عذاب سخت و سنگينى در پيش دارند، چرا كه روز حساب را فراموش كرده اند.
و ما آسمان و زمين و ما بين آنها را بيهوده نيافريده ايم، اين پندار كسانى است كه كفر ورزيدهاند، اى بر كسانى كه كفر ورزيدهاند از آتش دوزخ.
آيا كسانى را كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته كرده اند. همانند مفسدان در زمين قرار مى دهيم، يا آيا پارسايان را مانند فاجران مى شماريم؟
كتابى است مبارك كه آن را بر تو فرستادهايم، تا در آيات آن انديشه كنند، خردمندان از آن پند گيرند.
تفسير
اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ بر آنچه مىگويند صبر كن و از گفتار آنها اندهناك مباش كه آنها از دست ما نمىتوانند فرار كنند، بدون اذن ما نمىتوانند به تو آسيبى وارد سازند و در هر حال به پروردگارت مراجعه كن.
وَ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَيْدِ جمع «يد» به معنى قوّت و نعمت است، چنانچه در خبر آمده است.
إِنَّهُ أَوَّابٌ داود را ياد كن كه به درگاه ما توبه و انابه مىكرد با اينكه نيرو و نعمت او زياد بود، پس تو هم به پروردگارت رجوع كن.
إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ كه ما كوهها را مسخّر او قرار داديم، اين سخن بيان نيرومندى و نعمت داشتن داود است.
مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ كوهها با داود تسبيح مىگويند شب و صبح، لفظ «اشراق» يعنى وقت طلوع آفتاب، يا كنايه از صبح است.
وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً پرندگان از هر طرف به سوى او مى آيند، يا در حالى كه پرندگان از لانه هاى خويش به سوى او مى آيند.
كُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ اين آيه با تركيب و تفسيرش در سوره انبياء و در سوره سباء گذشت.
وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ يعنى ملك او را تقويت كرديم به نحوى كه احدى نتواند در ملك او اخلال كند.
وَ آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ به او حكمت و خوش گفتارى داديم، مقصود از حكمت آثار ولايت است، كه حكمت جز دقّت علم و اتقان عمل و دقّت در عمل نيست.
و حكمت از آثار ولايت است، چون انسان مادامىكه ولايت را با شروط مقرّر قبول نكند بصيرت و بينايى او باز نمى شود، مادام كه بصيرت او باز نشود نظر او دقيق نمى شود، مادامىكه نظرش دقيق نگردد اتقان در عمل براى او ممكن نيست، بيان حكمت به طور مفصّل بارها گذشته است.
و مقصود از فصل خطاب آثار رسالت است، چه فصل خطاب به هر معنى كه گرفته شود از جهت اشتغال به كثرتها است، اشتغال به كثرتها از جهت بندگان جز به خاطر رسالت به سوى آنها يا به خاطر قبول رسالت از طرف رسول صلّى اللّه عليه و آله نيست.
در خبرى كه از حضرت على عليه السّلام روايت شده در تفسير فصل خطاب آمده است: اينكه قضاوت مبتنى باشد بر بيّنه بر عهده مدّعى و يمين بر عهده مدّعى اليه.[5] و در خبر مروى از امام رضا عليه السّلام آمده است: فصل خطاب شناخت لغات است.[6] فصل خطاب به تمييز حقّ از باطل نيز تفسير شده است.[7] و نيز بر كلام جدا شده واضح كه بر سامع و شنوندهاش مشتبه نشود.[8] و خطاب معتدلى كه ايجاز محل و طولانى كردن محل و خسته كننده نداشته باشد[9] و مطلق علم به قضا تفسير شده است.
وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ آيا حكايت آن دو خصم (دادخواه) به تو رسيده است؟! اين سخن آگاهاندن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و امّت او است بر اينكه امتحانات الهى بسيار است، كه گاهى به صورت دو متخاصم در مىآيد، گاهى به صورت ذليل كردن و عزيز كردن، گاهى به صورت عناد معاندين و محبّت محبّين ظاهر مى شود، پس از امتحان خدا غافل نشويد و به نعمت و عزّت دادن او مغرور نگرديد.
و جمله را با استفهام آورد تا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و امّتش را به تعجّب وادارد، تعجّب از حال داود، مبادرت او به نسبت ظلم به خصم بدون تفحّص و استظهار، اين در تنبيه مؤكّدتر است.
إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ لفظ «تسوّر» دخول از جانب مسوّر و ديوار است، محراب مجلس اشراف است كه به خاطر آن نزاع مىشود، آن جاى مخصوص عبادت يا نزاهت و خلوت آنها است.
إِذْ دَخَلُوا عَلى داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ وقتى فرشتهها به صورت دو خصم بر داود وارد شدند داود ترسيد، چون فرشته ها در غير وقت و بدون اجازه، از جاى غير معتاد وارد شده بودند.
قالُوا وقتى فرشته ها ترس داود را ديدند گفتند: نترس ما دو خصم هستيم كه با هم دعوا داريم.
لا تَخَفْ خَصْمانِ گويا كه فرشتگان جماعتى بودند، بعضى گفته اند: «هذان خصمان» اين دو خصم هستند، يا «نحن خصمان» يعنى ما خصم هستيم.
بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ كه يكى بر ديگرى ستم روا داشته و متجاوز بوده است و تو داورى كن ولى در حكم كردن جرم و ستم روا مدار.
وَ اهْدِنا إِلى سَواءِ الصِّراطِ يعنى راهى كه مرضى خدا و عقل باشد، نشان ده.
إِنَّ هذا أَخِي بيان صورت مخاصمه است كه، اين برادر من است.
لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَكْفِلْنِيها يكى از آن دو گفت: اين برادر من نود و نه ميش دارد و من يك ميش دارم او مىگويد: تو آن يك ميش را به من بده.
لفظ «اكفلنيها» يعنى مرا مالك آن يك گوسفند گردان، از «كفل» به معناى نصيب و سهم است.
يعنى آن را سهم من قرار بده يا از «كفالت» است يعنى مرا كفيل آن قرار بده.
وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ و در مخاصمه بر من غلبه كرده است.
قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى نِعاجِهِ وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ قَلِيلٌ ما هُمْ داود گفت او از درخواست يك ميش تو بر تو ستم روا داشته است.
البتّه خيلى از شريكان به حقّ هم تجاوز مى كنند، مگر ايمان آورندگانى كه كارهاى شايسته كرده اند و آنان هم كه اندكاند.
لفظ «ما» كه از ايده يا صفيّه است براى تأكيد اندك بودن مؤمنين آورده است.
وَ ظَنَّ داوُدُ پس از آن كه داود مبادرت به حكم به ظلم نمود فهميد كه ما، أَنَّما فَتَنَّاهُ بدين وسيله او را امتحان كرده ايم.
فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ از داورى شتابزده خود استغفار نمود.
وَ خَرَّ راكِعاً و به حالت خضوع افتاد.
وَ أَنابَ و با اعتذار به سوى خدا بازگشت.
فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ و ما اين زود حكم كردن او را بخشيديم.
وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ و او نزد ما مقامى دارد و به ما نزديك است.
يا داوُدُ جمله بر طريق حكايت است، يعنى گفتيم اى داود: إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً تو را جانشين خود يا انبيا و پادشاهان گذشته نموديم.
فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِ در سوره لقمان در ذيل بيان حال لقمان و حكمت او بيان مختصرى از خلافت داود كرديم.
از امام رضا عليه السّلام در بيان عصمت انبيا آمده است: امّا داود پس پيشينيان شما دربارهى او چه مىگويند؟ گفته شد: مىگويند: داود در محرابش مشغول نماز بود كه ابليس در صورت زيباترين پرنده آمد، پس داود نمازش را قطع كرد، بلند شد تا پرنده را بگيرد، پس پرنده به حياط خانه رفت، داود هم به دنبال پرنده از اتاق بيرون رفت، پرنده به پشت بام پريد، داود هم در طلب پرنده به پشت بام رفت، كه پرنده به خانه اوريا بن حيّان افتاد، داود هم به دنبال پرنده به همان خانه رفت كه ناگهان زن اوريا را در حال شستشو ديد، وقتى او را ديد عاشق آن زن شد، داود جهت بعضى از غزوه هايش اوريا را فرستاده بود، داود به دوستش نوشت كه اوريا را جلو بينداز.
پس اوريا جلو انداخته شد ولى در جنگ بر مشركين پيروز شد، اين مطلب بر داود سنگين آمد، باز دوباره به دوستش نوشت كه اوريا را جلو بينداز، اين بار كه اوريا جلو انداخته شد كشته شد، پس داود با زن او تزويج كرد.
راوى مىگويد: امام رضا عليه السّلام دستش را بر سرش زد و فرمود:
«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» شما پيامبرى از پيامبران خدا را به سستى در نماز نسبت داديد تا جايى كه به دنبال پرنده از خانه بيرون رفته و سپس نسبت فاحشه و قتل به او مىدهيد.
پس گفته شد: اى فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پس گناه او چه بوده؟
امام فرمود: واى بر تو، داود گمان مىكرد خداوند مخلوقى از او داناتر نيافريده، پس خداى تعالى دو فرشته را فرستاد و به محراب او داخل شدند و به او گفتند: ما دو خصم هستيم كه يكى بر ديگرى ظلم كرده بين ما به حقّ حكم نما، در اين حكم ستم و جور نكن، ما را به راه راست هدايت كن، اين برادر من نود و نه ميش دارد و من فقط يك ميش دارم كه مىخواهد آن يكى را هم از من بگيرد و در مخاصمه بر من غلبه كرده است.
پس داود در مورد مدّعى عليه عجله كرد و گفت: برادرت به تو ظلم كرده و يك ميش تو را مىخواهد به ميشهايش بيفزايد، از مدّعى بيّنه طلب نكرد، از مدّعى عليه هم هيچ سؤالى نكرد كه تو چه مىگويى.
پس اين بود گناه و خطاى داود نه آنچه شما مىگوييد. آيا نمى شنوى كه خدا مى گويد: «يا داود ما تو را بر زمين خليفه قرار داديم پس بين مردم حكم به حقّ بكن … تا آخر آيه» پس گفته شد: اى فرزند رسول خدا داستان داود با اوريا چگونه بود؟ امام رضا عليه السّلام فرمود: در زمان داود وقتى شوهر زن مى مرد يا كشته مى شد ديگر هيچ وقت تزويج نمى كرد و اوّلين كسى كه تزويج با زن شوهر مرده را مباح نمود داود بود كه پس از كشته شدن اوريا و انقضاى عدّه با همسر شوهر مردهاش تزويج كرد، پس اين است آنچه كه بر اوريا سخت شد.[10] اخبار در انكار آنچه كه عامّه روايت كردهاند از ائمّه ما بسيار است، تا آنجا كه از امير المؤمنين عليه السّلام روايت شده فرمود: هر كس حديث داود را طبق روايات عامّه حديث كند، يكصد و شصت تازيانه بر او خواهم زد، يعنى دو حدّ مفترى به او مىزنم[11].
و در خبر ديگرى از امير المؤمنين عليه السّلام آمده است: يك حدّ براى نبوّت و يك حدّ براى اسلام[12].
و از ائمّه عليهم السّلام تصديق روايات عامّه نيز روايت شده است.
و در بيان حكم حقّ بين مردم ذكر شده است كه بايد بين مدّعى و مدّعى عليه نزد قاضى تساوى برقرار باشد.
تساوى در نگاه كردن، سخن گفتن، نشستن و خوشرويى، همچنين ذكر شده است كه حكم به حقّ بايد در ميل قلب متساوى باشند، يعنى ميل قلبى اش از جهت حكومتش و از جهت احقاق حقّ نسبت به هر دو متساوى باشد، نه آنكه دوست داشته باشد كه حقّ براى يكى از آن دو باشد.
و نبايد براى قاضى فرقى داشته باشد در اينكه كدام يك از آن دو محقّ باشد.
و بعيد نيست كه قول خداى تعالى:
وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى اشاره به همين مطلب باشد، زيرا نهى از پيروى هوا اشاره به نهى از ميل نفس به يكى از آن دو از باب مقدّمه است.
فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ راه خدا عبارت از حكم به حقّ است.
إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ كسانى كه مردم را از راه خدا گمراه مىكنند براى آنها عذاب شديدى است بدان جهت كه روز حساب را فراموش كردند و از هوا نفس پيروى نمودند.
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلًا اين جمله از تتمّه خطاب داود است، پس جمله حاليّه، يا استيناف و خطاب به محمّد صلّى اللّه عليه و آله است، چنانچه اخبار ما مشعر به آن است، پس جمله به لحاظ معنا عطف شده است، گويا كه گفته است: ما داود را بيهوده امتحان نكرديم بلكه او را امتحان نموديم تا از نقص موجود در او خلاصش كنيم و آسمان و زمين را بيهوده و باطل نيافريدهايم.
يا جمله حاليّه است، يعنى براى خلق آسمان و زمين غايتهاى متعدّدى است كه آن نيز براى شما مشهود و معلوم است و آن توليد مواليد و براى توليد مواليد نيز غايتهاى متعدّدى است كه براى شما مشهود و معلوم است و همه آن غايتها به بهره بردن انسان در معاش خود برمىگردد، زندگى و حيات انسان، زندگى پست او غايت غايات و نهايت نهايتها نيست تا خلق همه باطل نشود.
و بنابراين مؤمن و مفسد، متّقى و فاجر نمى شود كه مساوى باشند.
ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا بيهوده بودن خلقت گمان و پندار كسانى است كه به خدا يا به رسالت يا به خلافت يا به آخرت كافر شدند.
فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ مقصود از متّقين و فجّار مؤمنين و مفسدين هستند و تكرار آن با تغيير دو وصف از مؤمنين و مفسدين به متّقين و فجّار جهت تأكيد و تصريح است به اينكه تقوى جز براى مؤمن نيست و فجور جز براى مؤمن نيست.
از امام صادق عليه السّلام از اين آيه سؤال شد فرمود: كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند امير المؤمنين و اصحاب او هستند آيا آنان مانند مفسدين در زمين مىباشند، فرمود: مفسدين مانند حبتر، زيق و اصحاب آن دو هستند، يا آيا متّقين را مانند فجّار قرار مىدهيم، فجّار مانند حبتر، زلام، اصحاب آن دو مىباشند.[13] كِتابٌ خبر مبتداى محذوف، يا مبتداست كه خبر آن لفظ «مبارك» يا «ليدبّروا» است و معناى آن اين است كه قرآن كتاب است، يا على عليه السّلام كتاب است.
أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ يعنى براى كسى كه به آن چنگ زند داراى خير و بركت است، تفسير به على عليه السّلام با قول خدا: «و وهبنا لداود سليمان» موافقتر و سازگارتر است.
لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ مكرّر اين مطلب در گذشته گفته شده كه انسان مادامىكه متّصل به ولايت نباشد بدون مغز است، آنگاه كه با شروط مقرّر متّصل به ولايت شد صاحب مغز مىشود.
پس انسان بدون ولايت مانند گردوى بىمغز است و لايق آتش است، با ولايت مانند گردويى است كه مغز دارد.
از امام صادق عليه السّلام آمده است: «لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ» امير المؤمنين و ائمّه عليهم السّلام است، پس آنها ژرفبينان و خردورزان هستند.[14]
آيات 40- 30
[سوره ص (38): آيات 30 تا 40]
وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (30) إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِناتُ الْجِيادُ (31) فَقالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ (32) رُدُّوها عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ (33) وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ (34)
قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ (35) فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ (36) وَ الشَّياطِينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ (37) وَ آخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ (38) هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ (39)
وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ (40)
ترجمه:
(38/ 40- 30)
و به داود سليمان را بخشيديم، نيكوبندهاى كه توّاب بود.
چنين بود كه شامگاهان اسبهايى نيكو بر او عرضه داشتند.
(سليمان سرگرم تماشاى آنان شد) آنگاه گفت: (دريغا) من چنان شيفته مهر اسبان شدم كه از ياد پروردگارم غافل شدم، تا آنكه (خورشيد) در حجاب (مغرب) پنهان شد.
(سپس گفت:) آنها را به نزد من بازگردانيد، آنگاه به دست كشيدن بر ساقها و گردنهاى آنها پرداخت.
و به راستى سليمان را آزموديم و بر تخت او جسدى را افكنديم، سپس توبه كرد.
گفت پروردگارا مرا بيامرز و به من فرمانروايىاى ببخش كه سزاوار هيچ كس غير از من نباشد كه تو بخشندهاى.
آنگاه باد را رام او ساختيم كه به فرمان او هرجا كه مىخواست به آهستگى روان بود.
و از ديوان نيز هر بنّا يا غوّاصى را (مسخّر او ساختيم).
و ديگرانى كه به هم بسته با پايبندها بودند.
اين بخشش ماست، بىحساب (آن را) ببخش يا براى خود نگهدار.
و او را نزد ما تقرّب و نيك سر انجامى بود.
تفسير
وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ و به داود سليمان را كه داديم، كه چه نيك بندهاى بود.
إِنَّهُ أَوَّابٌ سليمان هم مثل داود بدرگاه خدا تضرّع و زارى مىكرد.
إِذْ عُرِضَ لفظ «اذ عرض» ظرف «اوّاب» است، يا ظرف «مدح» است كه از قول خدا: «نعم العبد» لازم مىآيد، ولى در اين دو صورت لازم مى آيد چيزى را تقييد كنيم كه مقصود از آن اطلاق است، يا ظرف «اذكر» مقدّر است، چه مقصود از قول خدا: «وهبنا» يادآورى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به حال سليمان عليه السّلام و آگاه كردن او است به اينكه خداوند على عليه السّلام را به او بخشيده است.
عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِناتُ الْجِيادُ لفظ «الصّافن» اسبى است كه بر كنار سم پا، يا دست مىايستد، آن از صفات پسنديده اسب است، لفظ «جياد» جمع جواد به معناى اسب سريع السّير و خوب است. يعنى هنگام عصر (يا شب) براى اسبهاى راهوار عرضه شد.
فَقالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي لفظ «احببت» يعنى نشستم، چون «احبّ» در اين معنا استعمال شده است، يا از محبّت است و معناى آن اين است كه من نوع حبّ خير (دوستى اسبان) را دوست داشتم در حالى كه از ذكر پروردگارم متقاعد و غافل ماندم يا «حبّ الخير» مفعول به است، اگر «احببت» به معناى «تقاعدت» يعنى نشستن و غافل شدن باشد «حبّ الخير» مفعول له مىشود و مقصود از «خير» اسب است، چون عرب اسب را خير مىنامد و مقصود اين است كه توجّه به اسبان او را از نماز و ذكر خدا غافل نمود تا آفتاب غروب كرد.
از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله روايت شده كه فرمود: خير تا روز قيامت به پيشانى اسبان گره خورده است، ممكن است مقصود مال فراوان باشد، چنانچه خير در قول خداى تعالى: «ان ترك خيرا» به مال زياد تفسير شده است.[15] حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ يعنى نماز را فراموش كرد تا آفتاب پشت پرده شب پنهان شد.
فاعل «توارت» خورشيد است، به قرينه حال و قرينه ذكر «عشىّ» كه مستلزم سير خورشيد است.
و بعضى گفتهاند: يعنى اسبان از نظر او به سبب حجاب پنهان شدند و مقصود از حجاب حجابى است كه در آغل و محلّ خواب اسبان بوده است.
يا سليمان مأمور به اجراى آن شد، مشغول تفكّر و انديشه و نظر در آن بود كه از نظرش پنهان گشت.[16] رُدُّوها عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ اخبار از طريق خاصّه وارد شده كه سليمان عليه السّلام روزى عصر مشغول بازديد اسبان شد، چون مىخواست جهاد برود، نماز عصر را فراموش كرد و وقتش گذشت و آفتاب غروب كرد، در بعضى اخبار آمده است: كه اوّل وقت نماز فوت شد، بعضى گفتهاند: نماز نافله از او فوت شد، پس سليمان به ملائكه گفت: به امر خدا آفتاب را براى من برگردانيد تا نمازم را در وقتش بخوانم، پس آفتاب را براى او بازگردانيدند، پس دو ساق و گردنش را مسح كرد و اصحابش را كه نمازشان فوت شده بود امر كرد كه چنين كنند و اين وضوى آنها بود، سپس نماز خواند و وقتى آن را تمام كرد آفتاب غروب نمود و ستارگان در آمدند.[17] بعضى گفتهاند: سليمان به اصحابش گفت: اسبها را بر من برگردانيد، اسبها را برگردانيدند و سليمان پاها و گردنهاى اسبان را با شمشير زد، چون آنها سبب فوت نماز او شده بودند،[18] و در تصحيح اين مطلب گفته شده كه آن اسبان عزيزترين مال او بود، آنها را ذبح كرد تا گوشتشان را بر مساكين تصدّق نمايد كه «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ».[19] وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ يعنى او را امتحان نموديم.
وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله روايت شده: سليمان روزى در مجلس خود گفت: امشب نزد هفتاد زن مىروم كه هر كدام از آنها پسرى به دنيا بياورند كه در راه خدا شمشير بزند، نگفت: «انشاءالله» پس نزد زنان رفت، ولى هيچكدام از زنان حامله نشدند جز يك زن كه آن هم يك همزاد و شبيه به آدم به دنيا آورد، سپس فرمود: سوگند به كسى كه جان محمّد به دست اوست اگر مىگفت: «انشاءالله» همه آنها سواره در راه خدا جهاد مىكردند.
و جسدى كه روى كرسى سليمان بوده همين بود.
از امام صادق عليه السّلام آمده است: وقتى براى سليمان بن داود فرزندى دنيا آمد جنّ و شياطين به يكديگر گفتند: اگر اين فرزند زنده بماند بلايى از او به ما مىرسد همانطور كه از پدرش رسيد، سليمان از جنّ و شياطين بر فرزندش ترسيد و او را در ميان ابرها شير داد و بزرگ كرد، ديگر چيزى احساس نكرد جز آنكه او را بر روى تختش مرده ديد، تا آگاهى و تنبيه بر اين مطلب داده شود كه بر حذر بودن فرار كردن از قضا و قدر جلوگيرى نمىكند. و مورد سرزنش قرار گرفتن سليمان بجهت ترس او از شياطين است.[20] بعضى گفته اند: مقصود از جسد شيطان است كه بر تخت سليمان نشسته است، جسد ناميده شده چون از روح انسان خالى است.[21] در علّت ابتلاى سليمان به از بين رفتن ملك و پادشاهى اش ذكر شده كه زنى در خانه سليمان صورتى را عبادت و پرستش مى كرد و سليمان از او آگاه نبود.[22] نقل شده كه سليمان وقتى با يمانيّه ازدواج نمود آن زن فرزندى به دنيا آورد و او را دوست مىداشت پس ملك الموت بر سليمان نازل شد، ملك الموت زياد بر سليمان نازل مىشد، اين بار نگاه خاصّى به فرزند سليمان كرد، سليمان از اين موضوع ناراحت شد و بى تابى نمود، به مادر فرزند گفت ملك الموت به اين فرزند نگاه مخصوص نمود گمان مىكنم كه مأمور به قبض روح او بود، پس به جنّ و شياطين گفت: آيا شما چاره و حيلهاى داريد كه اين فرزند را از مرگ فرارش دهيد؟ يكى از آنان گفت: من او را زير چشمه آفتاب در مشرق مىگذارم، سيمان گفت: ملك الموت به آنجا مىرسد، ديگرى گفت: من او را در بين ابر و هوا نگه مىدارم، پس آن فرزند را بالا برد و در بين ابرها گذاشت، ملك الموت آمد و در همانجا روحش را قبض كرد، جسد مرده او بر روى تخت سليمان افتاد، پس سليمان فهميد كه خطا و اشتباه كرده و خداى تعالى اين مطلب را دراين آيه: وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ براى ما حكايت كرده است.[23] امثال اين روايت و روايات سلب ملك سليمان، جلوس شيطان بر تخت او، متوقّف بودن ملك سليمان بر يك انگشتر از رموزى است كه بين پيشينيان بوده است، عامّه صورت ظاهر و مفاهيم عامى آنها را گرفته و به انبيا عليهم السّلام چيزهايى نسبت دادهاند كه اصلا مناسب يك مؤمن نيست تا چه رسد به شخص كامل يا نبىّ صلّى اللّه عليه و آله.
قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي پس از آنكه سليمان فهميد ما او را امتحان كردهايم گفت: پروردگارا مرا ببخش.
وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ پروردگارا تو زياد بخشش مىكنى و عادت تو هبه و بخشش كردن است، زياد بخشيدن منحصر در تو است، لذا اين درخواست را از تو مىكنم، اگر چه درخواست من نسبت به ما بزرگ و مهمّ است، ولى نسبت به بخشش و جود تو كوچك است.
بدان كه از ظاهر آيه چنين بنظر مىرسد كه سليمان نسبت به عطاى ملك و پادشاهى به غير خودش بخل مىورزيد، در اخبار نيز به اين مطلب اشاره شده است، مانند قول رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه فرمود: خدا برادرم سليمان بن داود را رحمت كند، او بخيل نبود و اينكه در اخبار از بخل او آمده است، در رفع اين توهّم مىتوان گفت: مراد از اين آيه «لا ينبغى» كه گفته شده است بعد از من به احدى اين ملك نرسد، يعنى به غلبه و ستمگرى نرسد، زيرا آن ملك عطا و بخشش الهى بر سليمان بود و امكان نداشت كه درباره اش گفته شود، يا غلبه بوده است مانند سرزمين ستمگران (ديكتاتورها)، از آن جهت كه خدا باد و جملهى جنبندگان و پرندگان زمين را تحت فرمان او قرار داد.
در اخبار در بيان قول پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمده است: كه او با اعتراض و بدگويى بخل نورزيد و بخل او آن چيزى نيست كه آنان تصوّر مىكنند.[24] و از بزرگان است كه مراد بخشيدن ملكى بوده است كه لايق مقام او باشد كه ديگرى پس از آن به آن مقام نيست، بلكه فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ ما درخواست او را اجابت كرديم و باد را مسخّر او گردانيديم كه هرجا بخواهد به آرامى روان شود.
وَ الشَّياطِينَ شياطين را براى او مسخّر كرديم كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ بدل تفصيلى از «شياطين» است.
وَ آخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ و ديگران از شياطين را به دست او به غل و زنجير كشيديم، در حالى كه به او گفتيم: هذا اين ملك و پادشاهى كه به تو داديم براى احدى از بشر نبود، يا اين اعطا و بخشش عَطاؤُنا عطا و بخشش ماست.
فَامْنُنْ به هر كس هر چه كه خواهى بده أَوْ أَمْسِكْ هر چه خواهى از هر كس كه خواهى امساك كن.
بِغَيْرِ حِسابٍ بدون حساب و اندازه در مورد آنچه كه به ديگرى مىدهى و آنچه كه امساك مىكنى زيرا آنچه كه ما به تو داديم فراوان است، با بخشيدن به ديگران بدون حساب و اندازه چيزى از آن كم نمىشود، يا مقصود اين است كه ما تو را نسبت به آنچه كه عطاء كردى يا امساك نمودى مطالبه و مؤاخذه نمىكنيم، چون كار را به خودت واگذار كرديم.
از امام صادق عليه السّلام در قول خداى تعالى: هذا عَطاؤُنا … تا آخر آيه» آمده است كه فرمود: به سليمان ملك عظيم و بزرگى داده شد، سپس اين آيه در مورد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله جريان پيدا كرد، كه او مىتوانست هر چه را كه بخواهد و به هر كس بخواهد ببخشد يا منع كند، به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چيزى عطا نمود كه برتر و بهتر از چيزى بود كه به سليمان داده شد، چه خداى تعالى فرمود: آنچه كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به شما داد آن را بگيريد و آنچه را كه از آن نهى كرد خوددارى كنيد.[25] درخواستى است درباره آنچه كه در خور مقام او بوده و كسى را فوق آن مقام امكان نداشته است.
به امام رضا عليه السّلام گفته شد: حقّ و لازم است بر ما كه از شما سؤال كنيم؟ فرمود: بلى، گفته شد: آيا حقّ است بر شما كه بما جواب دهيد؟ فرمود: آن مربوط به ماست اگر خواستيم جواب مىدهيم، اگر خواستيم جواب نمىدهيم.
وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ اين جمله جهت رفع توهّم اين مطلب است كه درجات آخرت و نزديكى به خدا شايد با اين ملك عظيم دنيوى منافات داشته باشد، چون دنيا و آخرت دو
هوو هستند كه جمع نمىشوند.
[1] معانى الاخبار: ص 22، ح 2.
[2] مجمع البيان: ج 8 و 7، ص 465.
[3] مجمع البيان: ج 8 و 7، ص 465، با اختلاف مختصر.
[4] مجمع البيان: ج 8 و 7، ص 468.
[5] جوامع الجامع: ص 404.
[6] صافى: ج 4، ص 294. عيون الاخبار: ج 2، ص 230، باب 54، ح 3.
[7] جوامع الجامع: ص 404.
[8] صافى: ج 4، ص 294. عيون الاخبار: ج 2، ص 230، باب 54، ح 3.
[9] تفسير بيضاوى: ج 2، ص 307.
[10] صافى: ج 4، ص 495. عيون اخبار الرّضا: ج 1، ص 154، باب 14، ح 1.
[11] صافى: ج 4، ص 296.
[12] صافى: ج 4، ص 296. مجمع البيان: ج 7 و 8 ص 472.
[13] صافى: ج 4، ص 297. تفسير قمى: ج 2، ص 234.
[14] تفسير قمى: ج 2، ص 234، ذيل حديث 1.
[15] مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 475.
[16] مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 475.
[17] الفقيه: ج 1، ص 202، ج 7 و 6.
[18] تفسير قمى: ج 2، ص 234.
[19] مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 475.
[20] ( 1، 2، 3) مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 475 و 476.
[21] ( 1، 2، 3) مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 475 و 476.
[22] ( 1، 2، 3) مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 475 و 476.
[23] تفسير قمى: ج 2، ص 230.
[24] علل الشرائع: ج 1، ص 71، ح 1.
[25] صافى: ج 4، ص 301. كافى: ج 1 ص 268، ح 10.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج12، ص: 292