حکایت مباهله تفسیرمجمع البیان
فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ (61)
فَمَنْ حَاجَّكَ (آن كس كه با تو مخاصمه و مجادله كرد) اى محمد «ص».
فِيهِ: (در قضيه عيسى):
مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ (پس از علم و برهان واضح كه بر تو آمد) بر اينكه عيسى بنده و رسول است (از قتاده) و گفته اند معنى اينست اگر با تو در مطلب حق مخاصمه نمودند «و ضمير فيه بر ميگردد به الحق من ربك».
فَقُلْ: (پس بگو) اى محمد تَعالَوْا (بيائيد) بسوى دليل ديگرى كه مخاصمه را بخوبى قطع و فصل ميكند و حق را روشن مينمايد و راستگو را از دروغگو نشان ميدهد.
نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ: (فرزندان خودمان را بخوانيم) مفسران اجماع دارند كه مراد از ابناء و پسران پيامبر حسنين هستند. ابو بكر رازى گويد: اين آيه دليل است كه حسنين پسران رسول اللَّه هستند و فرزند دختر حقيقتاً فرزند انسان است و ابن ابى علان كه يكى از ائمه معتزله است گويد اين آيه دليل است كه حسنين در آن حال مكلف بودهاند زيرا مباهله جز با بالغ جايز نيست.
و اصحاب (اماميه) گويند كمى سن از حد بلوغ منافات با كمال عقل ندارد و احتلام كه در شرع حد بلوغ شناخته شده فقط براى احكام شرعيه است و سن حسنين در حال مباهله بحدى بوده كه مانع از كمال عقل آنها نيست بعلاوه درباره ائمه جايز است خرق عادت شود و اگر سن كودكى ايشان در آن وقت معمولا موقع كمال عقل در انسان نباشد ممكنست بحسنين استثنائاً و بطور خرق عادت كمال عقل داده شده باشد براى مكان معنوى و امامت ايشان در نزد خداوند و مؤيد اين مطلب قول نبى اكرم است كه در موقع كودكى آنها فرمود: اين دو پسرم «حسنين» امامند قيام كنند يا نكنند.
وَ نِساءَنا: (زنان ما) همگى اتفاق دارند كه مراد فاطمه «ع» است بدليل اينكه جز او زنى در مباهله شركت نكرد و آيه نيز دليل بر فضيلت و برترى اوست بر همه زنان جهان و مؤيد آن خبر نبوى است كه: فاطمه پاره تن منست و خبر ديگر كه:
خداوند براى خشم فاطمه خشم ميكند و از خشنودى او خشنود ميگردد.
و حديث صحيح حذيفه است كه گويد: از پيامبر «ص» شنيدم كه ملكى آمد و مرا بشارت داد كه فاطمه سيد زنان جهان است.
و خبر ديگرى كه شعبى از مسروق از عايشه حديث ميكند كه پيغمبر بفاطمه چيزى سر بگوشى فرمود كه حضرت زهرا از آن خنديد از وى پرسيدم پيغمبر چه فرمود؟ گفت فرمود آيا خشنود نميشوى كه سيد زنان اين امت باشى لذا خنديدم.
وَ نِساءَكُمْ: (يعنى هر كس از زنان خودتان كه ميخواهيد) وَ أَنْفُسَنا: (و خودمان را) مراد از نفس پيغمبر فقط على «ع» است زيرا خود پيامبر كه نميتواند مراد باشد زيرا او دعوت كننده است و معنى ندارد كه انسان خود را دعوت كند و هميشه داعى غير از مدعو است و دعوت كننده نميتواند دعوت شده باشد پس حتماً مراد غير از نبى اكرم شخص ديگرى است و لذا حتماً اشاره بعلى عليه السلام است زيرا هيچكس نگفته كه غير از على و فاطمه و حسنين كسى در مباهله شركت داشته است و اين مطلب (كه در آيه على نفس پيغمبر خوانده شده) دلالت دارد بر علو مكان وى و درجه اى كه هيچكس بآن راه نيافته بلكه بنزديك آنهم نرسيده است و مؤيد آن از روايات يكى حديث شريف صحيح نبوى است كه پيغمبر درباره يكى از صحابه پرسيد كسى گفت على «ع» حاضر است حضرت فرمود من از نفس خود نپرسيدم كه على را نفس خود خوانده.
و حديث ديگرى كه پيامبر «ص» به بريده اسلمى فرمود: اى بريده على را دشمن مدار كه او از من است و من از اويم مردم از درختهاى متفرق خلق شدهاند و من و على از شجره واحده آفريده شدهايم.
و ديگر قول نبى اكرم است كه وقتى در جنگ احد على پيامبر را با دفاعهاى سخت خود از شر مشركان حفظ مىكرد جبرئيل به پيغمبر گفت على واقعاً با تو مواسات كرد. حضرت فرمود اى جبرئيل، على از من است و من از عليم. جبرئيل گفت من هم از شمايم يا رسول اللَّه.
وَ أَنْفُسَكُمْ (يعنى هر كه از مردانتان را كه ميخواهيد بخوانيد) ثُمَّ نَبْتَهِلْ: (پس تضرع كنيم) در دعاء (از ابن عباس) و گفته اند يعنى لعن كنيم و بگوييم خدا لعنت كند دروغگو را.
فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ: (و قرار دهيم لعنت خدا را بر دروغگوى از ما).
در اين آيه دلالت است كه آنها بحقانيت نبى اسلام معتقد بودند زيرا از مباهله خوددارى كردند و با پذيرفتن جزيه بذلت و خوارى خود اقرار نمودند و اگر معتقد نبودند، مباهله را قبول ميكردند و اگر رسول اكرم هم بر نزول عقاب بر نصارى و ايمنى خود يقين نميداشت فرزندان و خواص اهل بيت خود را با همه محبتى كه بايشان داشت بمباهله نميكشانيد.
حکایت مباهله
از ابن عباس و قتاده و حسن: چون پيامبر اكرم نصارى را به مباهله دعوت كرد از وى تا صبح فردا مهلت خواستند و چون ببزرگان خود مراجعه كردند و از آنها مشورت نمودند اسقف آنان گفت فردا بنگريد اگر محمد «ص» با اهل و فرزند خود آمد از مباهله بپرهيزيد و اگر با اصحاب خويش آمد پس مباهله كنيد كه كارى از او ساخته نخواهد شد. فردا صبح پيامبر آمد در حالى كه دست على را گرفته بود و حسنين در جلويش ميرفتند و فاطمه در پشت سر حضرتش ميرفت و نصارى هم كه اسقف در جلويشان بود آمدند وچون نبى اكرم (ص) را با اين افراد ديدند از وى خواستند كه آنها را معرفى كند حضرت فرمود اين پسر عم و داماد من و محبوبترين مردم در نزد منست و ايندو پسر نوه دخترى من و از صلب على هستند و اين زن، فاطمه دختر منست و عزيزترين مردم است نزد من.
پس پيامبر پيش رفت و بر دو زانو نشست. ابو حارثه اسقف آنها گفت بخدا قسم اينمرد مثل انبياء نشسته پس بمباهله تن در ندادند. سيد كه بزرگ نصارى بود گفت اى ابا حارثه جلو رو و مباهله كن. گفت بخدا قسم كه مباهله نكنم كه او را بر مباهله پر جرئت مىبينم و ميترسم كه راستگو باشد كه در اينصورت بخدا هيچ نيرويى براى ما نباشد و در همه جهان يك نصرانى زنده نخواهد ماند. پس اسقف به پيغمبر گفت اى ابو القاسم ما مباهله نميكنيم لكن بمصالحه حاضريم با ما مصالحه كن پس پيامبر با آنها مصالحه كرد به دو هزار حله هر حلهاى بقيمت چهل درهم و اينكه سى زره و سى نيزه و سى اسب عاريه دهند كه اگر در يمن آشوبى و جنگى پيش آمد مسلمين بكار برند و رسول خدا ضمانت فرمود كه سالم به آنها برگرداند و باين قرار نامهاى نوشته شد.
روايت است كه اسقف چون پيامبر و اهل بيت او را ديد گفت چهرههايى مىبينم كه اگر از خدا بخواهند كه كوهها را از جاى بكند البته خواهد كند و با او مباهله نكنيد كه هلاك خواهيد شد و بر روى زمين تا روز قيامت يك نصرانى نخواهد ماند و نبى اكرم (ص) فرمود قسم به آنكه جانم بدست او است اگر با من مباهله ميكردند همگى بصورت بوزينه و خوك مسخ مىشدند و بيابان بر آنها وادى آتش مىشد و مجالى براى يك نصرانى نميماند تا همگى هلاك ميشدند و گفتهاند كه چون نصرانيان بازگشتند سيد و عاقب دو پيشواى آنها بنزد حضرت آمدند و مسلمان شدند و عاقب حلهاى و عصايى و كاسه و نعلينى بوى اهدا نمود.
ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره آل عمران آیه59–7۸