به زندان افتادن حضرت یوسف(ع) كشف الاسرار و عدة الأبرار
آن زن چون از يوسف نوميد شد، كس فرستاد بشوى خويش كه گفت و گوى ما و قصّه ما با اين غلام عبرانى در شهر پراكنده شده و ترسم كه اگر چنان فرو گذارم زيادت شود اين شنعت و اين فضيحت، راى آنست كه روزگارى او را بزندان برند تا اين لائمه منقطع شود و گفت و گوى بيفتد، و مقصود وى آن بود كه فرا مردم نمايد كه گناه از سوى يوسف بود كه او را بزندان بردند بعقوبت خيانت خويش، و نيز رنج يوسف ميخواست بسبب امتناع كه نمود در كار وى. عزيز او را جواب داد كه راى آنست كه تو بينى و صواب آنست كه تو كنى، زليخا نماز شام زندانبان را بخواند و يوسف را بوى سپرد تا بزندان برد.
زندانبان گفت يا ملكه زندان دو است: يكى زندان قتل و ديگر زندان عقوبت، بكدام يكى مى فرمايى كه برم؟ گفت بزندان عقوبت. و آن زندان عقوبت بجنب سراى زليخا بود، زندانبان دست وى گرفت و بزندان برد، اينست كه ربّ العالمين گفت «لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ» قيل سبع سنين و قيل خمس سنين.
يوسف قدم در زندان نهاد گفت: بسم اللَّه و الحمد للَّه على كلّ حال و اندر صحن زندان درختى خشك بود يوسف گفت مرا دستورى ده تا زير آن درخت نشينم و آن جا وطن گيرم، زندانبان او را بزير آن درخت خشك فرو آورد،يك شب آنجا عبادت كرد، بامداد آن درخت خشك سبز گشته بود و زير وى چشمه آب پديد آمده و در آن زندان قومى محبوس بودند چون آن حال ديدند همه پيش وى بتواضع در آمدند و تبرّك را دست بوى فرو آوردند و ديدار وى مبارك داشتند.
و يوسف هر روز بامداد برخاستى و بهمه بيغوله هاى زندان بگشتى و همه را بديدى، بيماران را بپرسيدى و ديگران را اميدوار كردى و بصبر فرمودى و وعده ثواب دادى، زندانيان گفتند: يا فتى بارك اللَّه فيك ما احسن وجهك و احسن خلقك و احسن حديثك. ما در چنين جايگه هرگز چنين سخن نشنيدهايم، تو كه باشى؟ گفت: انا يوسف بن صفى اللَّه يعقوب بن ذبيح اللَّه اسحاق بن خليل اللَّه ابراهيم. زندانبان گفت و اللَّه لو استطعت لخلّيت سبيلك و لكن ساحسن جوارك فكن كما شئت فى السّجن.
«وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ» فى الكلام حذف، تقديره ادخل يوسف السّجن فدخل و دخل معه فتيان، جائز أن يكونا حدثين او شيخين لانّهم سمّون المملوك فتى.
مىگويد دو بنده از آن ملك مصر (الوليد بن الريّان) با وى در زندان شدند، و گفته اند دو غلام بودند از آن عزيز شوى زليخا: يكى شراب دار وى نام او نبو، ديگر طبّاخ وى نام او مجلث و گناه ايشان آن بود كه بر ساخته بودند تا ملك را زهر دهند اندر طعامى كه پيش وى نهند، و جماعتى مصريان ايشان را بر آن داشته بودند و رشوت از ايشان پذيرفته. پس شراب دار پشيمان شد و زهر در شراب نكرد، امّا طبّاخ زهر در طعام كرد و پيش ملك نهاد، شراب دار گفت ايّها الملك لا تأكله فانّه مسموم، طبّاخ گفت: و لا تشرب ايّها الملك فانّ الشراب مسموم، پس ملك گفت بساقى كه شراب خود بياشام، بياشاميد و گزندى نكرد كه در آن زهر نبود.
و طبّاخ را گفت تو طعام كه خود آورده اى بخور، نه خورد كه در آن زهر بود، دانست كه هلاك وى در آنست اگر بخورد. پس ملك خشم گرفت و هر دو بزندان فرستاد، پس ايشان يوسف را ديدند كه تعبير خواب مىكرد، گفتند تا بيازمائيم اين غلام عبرانى را باين دعوى كه مى كند! هر يكى خوابى كه نديده بودند بر ساختند. قومى گفتند آن خواب بحقيقت ديده بودند.
وقد روى عن النبى صلى اللَّه عليه و سلّم انّه قال: من ارى عينيه فى المنام ما لم تريا كلّف ان يعقد بين شعيرتين يوم القيامة و من استمع لحديث قوم و هم له كارهون صبّ فى اذنه الآنك
و خواب كه بر ساخته بودند آن بود كه شراب دار گفت: إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً- لم يقل انّى ارى فى النّوم اعصر خمرا لانّ الحال تدل على انّه ليس يرى نفسه فى اليقظة، يعصر خمرا و- العصر- استخراج المايع، اعصر خمرا اى استخرج- العصير من العنب و سمّى العصير خمرا بما يؤل اليه، كما تقول انسج لى هذا الثّوب و انّما هو غزل، و اصنع لى هى هذا الخاتم و هو فضّة.
و قيل الخمر: العنب، بلغة عمّان ساقى گفت من بخواب ديدم كه در بستانى بودم و از درخت انگور سه خوشه گرفتم و شيره از آن بيرون كردم و در دست من جام شراب بود، در آن جام ميكردم و بملك ميدادم تا ميخورد. و طبّاخ گفت من چنان ديدم كه سه سله بر سر داشتم و در آن خوردنيهاى رنگارنگ بود و سباع مرغان مى آمدند و از آن مى خوردند، اكنون ما را تعبير اين خواب بگوى.
«إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ»- كان احسان يوسف ان يعين المظلوم و ينصر- الضّعيف و يعود العليل فى السّجن و يقوم عليه فان ضاق وسع له و ان احتاج جمع له و سأل له. و قيل من المحسنين انّه ممّن يحسن التّأويل اى يعلمه. كقولهم
قيمة كلّ امرئ ما يحسنه اى يعلمه-هر كس چندان ارزد كه داند و هذا دليل على انّ امر الرّؤيا صحيح و انّها لم تزل فى الامم الخالية و من دفع امر الرّؤيا و انّها لا تصحّ فليس بمسلم لانّه يدفع القرآن و الاثر.
يوسف اختيار زندان كرد، لا جرم او را با اختيار خود فرو گذاشتند تا روزگار دراز در زندان بماند و نتيجه آن زندان كه خود خواست اين بود كه گفت:«اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ»، تا ربّ العالمين او را عتاب كرد گفت: انت الّذى طلبت منّا السّجن ثمّ تستشفع بغيرى بالخلاص منه، فقلت اذكرنى عند ربّك فو عزّتى لاطيلنّ حبسك- يا يوسف تو از ما زندان خود خواهى آن گه خلاص از ديگرى جويى و جز از من وكيلى ديگر خواهى؟
بعزّت من كه خداوندم كه ترا درين زندان روزگار دراز بدارم. آن گه زمين شكافته شد تا به هفتم زمين و ربّ العزّه او را قوّت بينايى داد گفت: فرو نگر اى يوسف در زير اين زمينها تا چه بينى، يوسف مورچهاى را ديد كه چيزى در دهن داشت و مىخورد، گفت: يا يوسف انا لا اغفل عن رزق هذه الذّرّة خشيت ان اغفل عنك، يا يوسف الست الّذى حبّبتك الى ابيك و قيّضت لك السيّارة فاخرجوك من الجبّ؟ قال بلى، قال فكيف نسيتنى و استعنت بغيرى؟
اى يوسف نه من آنم كه با تو كرامتها كردم؟ در دل پدر مهر تو افكندم و بر او شيرين كردم و در چاه عريان بودى ترا بپوشيدم و كاروان را بر انگيختم تا ترا بيرون آوردند و آن كس كه ترا خريد در دل وى دوستى تو افكندم تا مىگفت:«أَكْرِمِي مَثْواهُ» اى يوسف كرامت همه از من بود چرا دست بديگرى زدى و استعانت بغير من كردى؟ يوسف گفت: الهى اخلق وجهى عندك الّذى جرى علىّ فبفضلك الّا عفوت عنّى هذه العثرة.
وروى انّ جبريل (ع) دخل على يوسف فى السّجن فلمّا رآه يوسف عرفه فقال يا اخا المنذرين مالى اراك بين الخاطئين، فقال له جبريل يا طاهر الطّاهرين يقرأ عليك السّلام ربّ العالمين و هو يقول لك اما استحييت منّى اذا استشفعت بالآدميّين فو عزّتى لالبّثنك فى السّجن بضع سنين، قال يوسف و هو فى ذلك عنّى راض؟- قال نعم، قال اذا لا ابالى.
و گفتهاند كه زليخا چون او را بزندان فرستاد بر كرده خود پشيمان شد، خسته دل و بيمار تن گشت، ساعة فساعة نفس سرد مىزد و اشك گرم مىباريد، با دلى پر درد و جانى پر حسرت پيوسته بر فراق آن بهار شكفته و ماه دو هفته همى زاريد و نوحه همى كرد:
| گفتا كه مرو بغربت و مىباريد | از نرگس تر بلاله بر مرواريد |
طاقتش برسيد و صبرش برميد، زندان بجنب سراى وى بود، برخاست ببام زندان بر آمد با دلى آشفته و جگرى سوخته، زندان بان را گفت: سوزم بغايت رسيد، چكنم؟ خواهم كه آواز يوسف بشنوم و اين دل خسته را مرهمى برنهم، آرى شغل دوستى شغلى صعب است و زخمى بى محابا، آتشى بى دود و زيانى بى سود! مستوران را مشهور كند! مقبولان را مهجور كند! عزيزان را خوار كند! پادشاهان را اسير كند! سلامتيان را ملامتى كند!
| از هجر تو چيست جز ملامت ما را | كردست درين شهر علامت ما را |
| با هجر تو كى بود سلامت ما را | بنمود فراق تو قيامت ما را |
اى زندان بان تدبير چيست كه آواز يوسف بشنوم؟ زندان بان گفت:
آسانست اى ملكه، تو بفرماى كه من او را زخم كنم و من اين كار بسازم چنانك رنجى بدو نرسد و تو آواز و ناله وى بشنوى، زندان بان رفت و يوسف را گفت:مرا فرمودهاند كه ترا زخم كنم و مرا دل ندهد كه ترا زخم كنم من تازيانه بر زمين مىزنم تو ناله مىكن، زندان بان چنان كرد و يوسف ناله همى كرد، زليخابا دو چشم گريان و دل بريان بر بام زندان آه همى كرد:
| آن شب كه من از فراق تو خون گريم | بارى بنظاره آى تا چون گريم |
| هر لحظه هزار قطره افزون گريم | هر قطره بنوحهاى دگرگون گريم |