البقرة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه 163-164

النوبة الاولى‏

قوله تعالى: وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ163- خداى شما خدائيست يكتا يگانه، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ نيست خدا جز او الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ‏ فراخ بخشايش مهربان،إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏- در آفرينش آسمانها و زمين‏ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ و در شد آمد شب و روز، وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ و كشتى كه ميرود در دريا بِما يَنْفَعُ النَّاسَ‏ بآنچه مردمان را بكار آيد و ايشان را در جهان ايشان سود دارد وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ و در آنچه اللَّه مى‏فرو فرستد از آسمان از آب، فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها تا زنده ميگرداند بآن آب زمين را پس از مردگى آن، وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ و در آنچه بپراكند در زمين از هر جنبنده كه هست، وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ‏ و در گردانيدن بادها از هر سوى، وَ السَّحابِ- الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ‏ و در ميغ بداشته و روانيده ميان آسمان و زمين، لَآياتٍ‏ نشانهاست روشن پيدا، در آنچه گفتيم‏ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ‏ 164آن گروهى را كه خرد دارند در يابند.

 

النوبة الثانية

– قوله تعالى: وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ …- الآية … ابو صالح روايت كرد از ابن عباس، كه اين آيت و سورة الاخلاص بيكبار فرو آمدند.

آن گه كه مشركان قريش از مصطفى درخواستند. تا خداى را عز و جل صفت كند و نسبت وى گويد. گفتند- يا محمد انسب لنا ربك، فانزل اللَّه عز و جل سورة الاخلاص و هذه الآية.

كافران را عجب آمد چون اين شنيدند كه ايشان سيصد و شصت بت در كعبه نهاده بودند و ايشان را معبودان خود ساخته، گفتند اين سيصد و شصت معبود كار اين يك شهر راست‏ مى ‏نتوانند داشت، چگونه است اينك محمد ميگويد كه معبود همه جهان و جهانيان خود يكى است، پس گفتند- نهمار دروغى كه اينست! و شگفت كارى! رب العالمين جاى ديگر جواب ايشان داد و گفت- پيغامبر من اين نه آيين نو است كه تو آوردى يا خود تو گفتى- كه خدا يكى است، كه پيغامبران گذشته همين گفتند، و باين آمدند و رفتند، و پيغام گزاردند، كه معبود جهانيان يكى است يگانه و يكتا. و ذلك فى قوله تعالى‏ وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ‏- اهل تفسير در اشتقاق اسم- اله- و در تفسير آن وجوه فراوان گفته‏اند، و ما از آن دو وجه اختيار كرده‏ايم:- يكى آنست كه- الآله من يوله اليه فى الحوائج، اى يفزع اليه فى النوائب.

آله آنست كه بندگان و رهيكان نيازها بدو بردارند، و حاجتها از وى خواهند، و در بلاها و شدتها پشت با وى دهند و در وى گريزند، و اللَّه بفضل خود شغل همه كفايت كند و كار همه راست گذارد، و دعاء همه بنيوشد. قال بعضهم- لو رجعت اليه فى اول الشدائد لا مدّك اللَّه بفنون الفوائد، لكنك رجعت الى اشكالك فزدت فى اشغالك- اگر بنده هم از اول كه وى را نكبت رسد بهمگى بوى باز گردد و داروى درد خويش از جاى خود طلب كند، بمراد رسد و شفا يابد. لكن بامثال و اشكال خويش گرايد، و از منبع عجز قوت طلبد، لا جرم در شغل خود بيفزايد، و دردش مضاعف شود.

حكايت كنند- كه يكى كنيزكى داشت و بفروخت دلش در بند وى بماند، پشيمان شد شرم داشت كه سرّ خود بر خلق گشايد، حاجت خود بر كف خويش نبشت و بر آسمان داشت گفت بار خدايا! كريما! فرياد رسا! تو خود دانى كه در دلم چيست! هنوز اين سخن تمام ناگفته كه مشترى كنيزك با كنيزك هر دو بدر سراى آمده و ميگويد- رأيت فى منامى ان البايع ولىّ من اولياءنا تعلق قلبه بها، فان رددتها عليه بلا ثمن ادخلناك الجنة، قال و انى آثرت الجنة عليها.

قول ديگر آنست كه- آله- از لاه گرفته‏اند، عرب گويد- لاهت الشمس اذا علت، آفتاب را الاهه گويند از آنك بالا گيرد و به قال الشاعر:

و اعجلنا الالاهة أن تغيبا

پس معنى- آله- آن باشد كه او خداوندى است بر مكان عالى، و قدر او متعالى، و فراوانى از آيات و اخبار كه اشارت بعلو و فوقيت اللَّه دارد برين قول دليل است، و معطل اينجا لعمرى كه خوار و ذليل است.

«لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» مصطفى عليه السلام گفت «لا اله الّا اللَّه» كليد بهشت است، و بنده هر گه كه اين كلمه بگويد درهاى بهشت در درون وى گشايند، تا هر لختى نو كرامتى و ديگر راحتى بجان وى ميرسد. مصطفى ازينجا گفت«من احبّ ان يرتفع فى رياض الجنة فليكثر ذكر اللَّه»

گفت هر كه خواهد تا امروز نقدى بهشت خداوند عز و جل بچشم دل به بيند و فردا بچشم سر، و در مرغزار آن بخرامد و بديدار آن برآسايد، ايدون بايد كه ذكر خداوند بر زبان خويش بسيار راند. و معلوم است كه سر همه ذكرها كلمه لا اله الا اللَّه- است، و مصطفى ع كسى را ديد كه ميگفت‏«اشهد ان لا اله الا اللَّه»- فقال «خرج من النار»

گفت- از آتش رستگارى يافت، و هر كه از آتش برست لا بد به بهشت پيوست، چون رسيدن به بهشت و رستن از آتش در كلمه «لا اله الا اللَّه» بست، پس اين كلمه چون عوضى است آن را، و بهشت را چون بهايى، مصطفى ع ازينجا گفت«ثمن الجنة لا اله الا اللَّه»

و از فضائل اين كلمت يكى آنست- كه مصطفى ع گفت‏ «ما شي‏ء الا بينه و بين اللَّه حجاب الّا قول- لا اله الا اللَّه- كما ان شفتيك لا يحجبها شي‏ء كذلك لا يحجبها شي‏ء حتى تنتهى الى ربها، فيقول لها اسكنى- فتقول- يا رب كيف اسكن، و لم تغفر لقائلى؟ فيقول- و عزتى و جلالى ما اجريتك على لسان عبدى و انا اريد ان اعذّبه»

و عن انس بن مالك قال قال رسول اللَّه- «ان ربى يقول نورى هداى، و لا اله الا هو كلمتى، و انا هو، فمن قالها ادخلته حصنى، و من ادخلته حصنى فقد امن». و روى موقوفا على انس، و زاد فيه- و «القرآن كلامى» و منى خرج.

«الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»- اسمان رقيقان، احدهما ارق من الآخر، اين هر دو نام بخشايش و مهربانى و رحمت راست، و رحمن بليغ‏تر است و تمامتر، كه همه انواع رحمت در ضمن آنست، چون رأفت و شفقت و حنان و لطف و عطف. ازينجاست كه نام خاص خداوند است و مطلق او را سزاست، و كس را درين نام با وى انبازى نيست، ابن عباس گفت در تفسير هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا ليس احد يسمّى الرحمن غيره جل و علا، و خبر درست است از مصطفى حكايت از خداوند كه گفت‏

«انا الرحمن خلقت الرحم و شققت لها اسما من اسمى.»

اين خبر دليل است كه فعل خداوند عز و جل از نام وى مشتق است، نه اسم از فعل مشتق، چنانك خالق و باعث و امثال آن، اسم بر فعل سابق است نه فعل بر اسم، خالق نام شد كه بيافريد خلق را، بلكه گويند از آن بيافريد كه خالق بود، و مخلوق را خلاف اينست كه اسم وى از فعل مشتق است. تا رحمت نكند او را رحيم نگويند،عن اسماء بنت يزيد عن النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم قال‏ فى هاتين الآيتين. اسم اللَّه الاعظم و الهكم اله واحد لا اله الّا هو الرّحمن الرّحيم،الم، اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ‏ إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ … الآية … ابن عباس گفت- چون اين آيت از آسمان فرود آمد كه‏ وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ كافران گفتند ان محمدا يقول و الهكم اله واحد فليأتنا بآية ان كان من الصادقين.

محمد ميگويد خدا يكى است اگر چنانست كه ميگويد تا نشانى نمايد ما را و حجتى آرد كه بر راستى وى دلالت كند، پسر رب العالمين اين آيت فرو فرستاد كه- «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ …»- هر چه درين آيت گفت همه نشانهاى كردگارى و يكتايى خداوندست عز و جل، در هر چيزى نشانيست و در هر نشانى از لطف وى برهانيست، در كرد وى قدرت پيدا، و در نظام آن حكمت پيدا، و در لطافت آن علم پيدا، و در قوام آن كمال و كفايت پيدا.

اول در آسمان نگر كه چون برداشت، و بى ستون بر هواء قدرت بداشت رفع سمكها فسوّيها، سمكى بدان بزرگى بر هواء بدان نازكى، ازين عجبتر هوايى بدان لطيفى چون بردارد بارى بدان كثيفى، ازين طرفه‏تر آن ميغ گرانست كه معلق بر باد بزانست، ميغ بى چشم ميگريد، باد بى‏پر مي پرد رعد بى‏جان مى‏ نالد، اينست لطافت و حكمت، اينست زيبايى صنعت و كمال قدرت، آسمانى بباران گريان، بر وى چرخ گردان، باد از وى خيزان، هزاران چراغ در وى درخشان، همه بر پى يكديگر پويان، و بى زبان خالق را تسبيح گويان- «وَ إِنْ مِنْ‏ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»، گاه پوشيده بخلالى از ميغ، گاه سبز و درخشان چون روى تيغ، دو چراغ ديگر در وى فروزان، يكى سوزان يكى گدازان، عمر نوردان و هنگام سازان، گيتى را شمار، و روزگار را طومار، يكى شب آراى، يكى روز افروز، يكى شتابنده چون هزيمتى، يكى گران رو چون نو آموز. ديگر آيت،- زمين- است كه هر كس را در آن وطن، و هر چيز را در آن سكن، زنده را مادر، و مرده را چادر، بار زنده ميكشد، و عوراء مرده مى‏پوشد، شادروانى از گرد كرده، و بر روى آب بداشته، هر دو دشمن يكديگر آن گه هر دو دل بر هم نهاده، و تن فراهم داده، نه گرد را از آب زيانى، نه آب را از گرد نقصانى.

زمين بر روى آب همچون كشتى بر روى دريا، و كشتى را از حشو ناگزيرست تا گران گردد و موج كه زير آن خيزد آن را به نگرداند، همچنين كوه‏هاى بلند در زمين او كند چنانك گفت- «وَ جَعَلْنا فِيها رَواسِيَ شامِخاتٍ» تا زمين بوى گران شد، و بر آب آرام گرفت هر كه در عالم بنا كرد از آب نگه داشت، بنا را بآرامش پيوند كرد، كه جنبش بنا اساس را منتقض گرداند، و آب چون بر پى رود بنا را تباه كند، صانع قديم حكيم پس عالم بر آب نهاد، و سقف وى گردان آفريد، تا بدانى كه صنع وى بصنع كس نماند. آيت ديگر تاريكى شب است و روشنايى روز، اين تاريكى از آن روشنايى پديد كرد، و آن روشنايى ازين تاريكى برآورد، و هر دو بر پى يكديگر داشت. چنانك گفت- «جَعَلَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً» آن گه شب تاريك را بماه منور كرد، و روز روشن را بچراغ خورشيد مطهّر و معطر تا آنچه در شب بر بنده فائت شود بروز بجاى آرد، و آنچه در روز فائت شود بشب بجاى آرد، و خداى را عز و جل در آن بستايد و از وى آزادى كند، اينست كه اللَّه گفت: «لِمَنْ أَرادَ أَنْ يَذَّكَّرَ أَوْ أَرادَ شُكُوراً».

آيت ديگر كشتى است بر روى دريا- وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ‏،- دريا از بهر آدمى نرم شده و منفعت خلق را رام كرده، تا كشتى بروى آسان رود، و بآب فرو نشود، و ملاح هدايت يافته تا باد راست از كژ بشناخته، و ستاره را آفريده تا وى را راهبر و دليل شده. اگر نه رحمت خداوند بودى و مهربانى وى بر بندگان و ساختن كار و اسباب معيشت، لختى چون فراهم نهاده و در هم بسته در آن موجهاى چون كوه‏ كوه چون برفتى؟ يا خود چون بماندى؟ لكن برحمت خود آن درياها مسخّر كرد و بساخت آدميان را، و زير كشتى روان ساخت تا بفرمان خالق هر جا كه آدمى بخواهد كشتى ميرود و منفعت ميگيرد، اينست كه رب العزة منت نهاد بر بندگان و گفت- اللَّهُ الَّذِي سَخَّرَ لَكُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ فِيهِ بِأَمْرِهِ‏.

آيت ديگر- بارانست، كه از آسمان فرود آيد تا زمين مرده بدان زنده شود و نبات بر آرد، چنانك اللَّه گفت:- وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها- قطره‏هاى باران در ميغ تعبيه كند، و آن ميغ گران بار بر هواء قدرت بدارد، آن گه بادى گرم فرستد تا ميغ از هم برگشايد، و قطرات از آن بريزد، چنانك اللَّه گفت‏ وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجَّاجاً و با هر قطره فريشته، تا چنانك فرمان بود بجاى خود مى‏رساند، چون باران بزمين رسد آن زمين مرده زنده شود، بجنبد و شكافته گردد، و از آن انواع نبات و اصناف درختان برآيد، نبات رنگارنگ و درختان گوناگون، رنگهاى نيكو، و طعمهاى شيرين و بويهاى خوش، بار لختى حلوا، بار لختى روغن، بار لختى دارو، و لختى ترش، لختى شيرين، لختى خوردن را، لختى پيرايه را، لختى هم ميوه و هم روغن، لختى هم ميوه و هم جامه، لختى غذاء آدميان، لختى غذاء ستوران، لختى غذاء مرغان، عاقل چون در نگرد داند كه اين ساخته را سازنده‏ايست و آراسته را آراينده، و رسته را روياننده، هر يكى بر هستى اللَّه گواه و او را به يگانگى وى نشان، نه گواهى دهنده را خرد، نه نشان دهنده را زبان و لقد قالوا.

و فى كل شي‏ء له آية تدلّ على انه واحد
در صنع آله بى عدد برهانست‏ در برگ گلى هزارگون دستانست‏

آيت ديگر- جانورانند ازين چهارپايان و مرغان و حشرات زمين و ددان بيابان- يقول تعالى و تقدس‏ وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ- هر يكى برنگى و شكلى ديگر، بر صفتى و صورتى ديگر، هر يكى را الهام داده كه غذاء خويش چون بدست آرد، و بچه خويش را چون نگه دارد، و آشيان خويش چون كند، و جفت خويش چون‏ شناسد، و از دشمن چون پرهيزد، و آفريدگار خود را چون ستايد، اگر وى را عقل و زبان بودى از فضل و عنايت آفريدگار خويش چندان شكر كردى كه آدمى در تعجب بمانيد، هر چند كه سر تا پاى وى بزبان حال اين شكر ميكند و تسبيح ميگويد وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ‏ پس بايد كه اين جانوران را بچشم حقارت ننگرى، و آن را خوار ندارى، و بدانى كه خداى را عز و جل در آفرينش آن حكمتهاست و تعبيه‏ها كه آدمى از دريافت آن عاجز آيد.

گر چه خوبى تو سوى زشت بخوارى منگر كاندرين ملك چو طاوس بكارست مگس‏

آيت ديگر- فرو گشادن بادهاست و گردانيدن آن از هر سوى، چنانك گفت عز و علا- وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ‏ بلفظ جمع قراءت مدنى و شامى و بصرى و عاصم است و بلفظ واحد قراءت باقى. و جمع اشارت بباد رحمت است كه راحت خلق را فرو گشايد، چنانك گفت- وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ يُرْسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّراتٍ‏ و قال تعالى: وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ‏. و بلفظ واحد اشارت بباد عذابست، كه عقوبت قومى را فرو گشايند چنانك جاى ديگر گفت- وَ فِي عادٍ إِذْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الرِّيحَ الْعَقِيمَ‏. جاى ديگر گفت‏ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ. عبد اللَّه عمر گفت- بادها هشت اند- چهار رحمت را و چهار عذاب را، اما آنچه رحمت است- ناشرات، و مبشرات، و لواقح، و ذاريات، و آنچه عذاب است- صرصر و عقيم اند در برّ، و عاصف و قاصف در بحر، و مصطفى ع هر گه كه باد برآمدى گفتى:-

اللهم اجعلها رياحا و لا تجعلها ريحا- قال مجاهد هاجت الريح على عهد ابن عباس، فجعل بعضهم يسب الريح، فقال- لا تسبوا الريح و لكن قولوا- اللهم اجعلها رحمة و لا تجعلها عذابا

وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- الريح من روح اللَّه تاتى بالرحمة، و تأتى بالعذاب، فلا تسبوها و اسئلوا اللَّه خيرها، و استعيذوا باللّه من شرها-

وروى انه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال- و الريح مسجّن فى الارض الثانية فلمّا اراد اللَّه ان يهلك عادا. قال يعنى الخازن- اى رب! أ ارسل عليهم من الريح قدر منخر الثور، فقال الجبار عز و جل اذا تكفأ الارض و من عليها، و لكن ارسل عليهم من الريح قدر خاتم، فهى التي قال اللَّه عز و جل- ما تَذَرُ مِنْ شَيْ‏ءٍ أَتَتْ عَلَيْهِ إِلَّا جَعَلَتْهُ كَالرَّمِيمِ‏.

و امير المؤمنين على گفت عليه السّلام-بادها چهاراند- شمال و جنوب و صبا و دبور، گفتا و حدّ- شمال- از حد قطب است تا بمغرب آفتاب در روز استواء، يعنى آن روز كه با شب يكسان باشد، و حد- دبور- ازين مغرب است كه گفتم تا بمطلع سهيل، و حد- جنوب- از مطلع سهيل است تا بمشرق استواء، و حدّ- صبا- ازين مشرق است تا بحد قطب. رب العالمين جل جلاله نصرت مصطفى ع در باد صبا بست، و هلاك عاد در باد دبور، و تلقيح اشجار و بركات نبات در جنوب و در شمال،

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم« نصرت بالصبا و اهلكت عاد بالدبور»

و قال العوام بن حوشب- تخرج الجنوب من الجنة فتمرّ على جهنم. فغمّها منها و بركاتها من الجنة- و تخرج الشمال من جهنم فتمرّ على الجنة فروحها من الجنة و شرها من النار.

آيت ديگر- ميغ است با بار گران در هواء لطيف روان- چنانك گفت‏ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ‏- گهى از دريا برخيزد اين ميغ و آب برگيرد، و گاه بر سبيل بخار از كوه‏ها پديد آيد، و گاه از نفس هوا پديد آيد، و قطره‏هاى باران در آن تعبيه، و بخطى مستقيم، بر هر يكى نوشته، و تقدير كرده كه كجا فرو آيد، و كدام حيوان تشنه است تا از آن آب خورد، و كدام نبات خشك است تا تر شود، و كدام ميوه بر سر درخت خشك ميشود تا آب به بيخ آن رسد و بباطن وى در شود، از راه عروق كه هر يكى بباريكى چون موسى است، تا آب بآن ميوه رسيد و تر و تازه گردد. و باشد كه قطره از آن بدريا افتد و رب العزة در قعر دريا حيوانى آفريده كه صدف پوست ويست، وى را الهام دهد تا وقت باران بكناره دريا آيد، و پيوست از هم باز كند و آن قطره باران در در وى افتد. پس پوست فراهم كند و بقعر دريا باز شود، و آن قطره در درون خويش ميدارد- چنانك نطفه در رحم- و آن را مى‏پرورد و از قوت آن جوهر صدف كه بر صفت مرواريد آفريده است بوى سرايت ميكند، مدتى دراز تا مرواريد شود. پاكا خداوندا! كه از قطرات باران كه در آن ميغ تعبيه است چندين نعمت بر خلق ريزد و چندين كرم و رحمت نمايد! تا بدانى كه وى خداوند قادر بر كمال است، و بر بندگان با فضل و افضال است! و به قال عكرمة رحمه اللَّه «ما انزل اللَّه عز و جل‏ من السماء قطرة الّا انبتت بها فى الارض عشبة. و فى البحر لؤلؤة. و صحّ فى الخبر-

ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال- بينما رجل بفلاة اذ سمع رعدا فى سحاب، فسمع فيه كلاما، اسق حديقة فلان باسمه، فجاء ذلك السحاب الى جرّة فافرغ فيها من الماء، ثم جاء الى ذناب شرج. فانتهى الى شرجة، فاستوعب الماء، و مشى الرجل مع السحابة حتى انتهى الى رجل قائم فى حديقة يسقيها. فقال- يا عبد اللَّه ما اسمك؟ قال- و لم تسئل؟ قال- انى سمعت فى سحاب هذا ماؤه اسق حديقة فلان باسمك فما تصنع فيها اذا صرمتها؟ قال- امّا اذا قلت ذلك فانّى أجعلها ثلاثة اثلاث، اجعل ثلثا لى و لاهلى، و اردّ ثلثا فيها، و اجعل ثلثا فى المساكين و السائلين و ابن السبيل.» ثم قال تعالى-:لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ‏-

گفت در آنچه نموديم از صنايع حكمت، و لطائف نعمت، و عجائب قدرت، و شواهد فطرت نشانهاست بر كردگارى و يكتايى خداوند، و دليلها بر توانايى و دانايى او گروهى را كه خرد دارند و حق دريابند و با مولى گرايند و دل با وى راست دارند و نظر وى پيش چشم خويش دارند.

 

النوبة الثالثة

– قوله تعالى: وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ- الآية …- اين صفت خداوند يگانه، بار خدا و پادشاه يگانه، در بزرگوارى و كاررانى يگانه، در بردبارى و نيكوكارى يگانه، در كريمى و بيهمتايى يگانه، در مهربانى و بنده نوازى يگانه، هر چه كبرياست رداء جلال اوست و بآن يگانه، هر چه عظمت و جبروت است ازار ربوبيت اوست و بآن يگانه، در ذات يگانه، در صفات يگانه، در كرد و نشان يگانه، در وفا و پيمان يگانه، در لطف و نواخت يگانه، در مهر و دوستى يگانه، روز قسمت كه بود جزا و يگانه، پيش از روز قسمت كه بود؟ همان يگانه، پس از روز قسمت كه سپارد آن قسمت؟ همان يگانه، نماينده كيست؟ همان يگانه، آراينده كيست؟ همان يگانه، پيداتر از هر چه در عالم پيداييست و در آن پيدايى يگانه، پنهان‏تر از هر چه در عالم نهانيست و بدان نهانى يگانه.

اى در عالم عيان تر از هر چه عيان‏ پنهان ترى از هر چه نهان‏تر بجهان‏
اى دورتر از هر چه برد بنده گمان‏ نزديك ترى به بندگان از رگ جان!

بى وفا آدمى كه قدر اين خطاب نداند! و عز اين رقم اضافت نشناسد! كه ميگويد وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ- عجب نه آن است كه اضافت بندگان با خود كرد و ايشان را با خود پيوست و گفت: انّ عبادى-، عجب اين است كه اضافت خود با بندگان كرد و نام خود با ايشان پيوست گفت‏ وَ إِلهُكُمْ …. نه از آن كه خداوندى وى را از بندگى بندگان پيوندى ميبايد، يابنده مستحق آنست، امّا خود در كريمى و در مهربانى يگانه و يكتا، و در بزرگوارى سزاى هر اكرام و هر عطاست.

زانجا كه جمال و حسن آن دلبر ماست‏ ما در خور او نه‏ايم او در خور ماست‏

وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ- نه عالم بود و نه آدم، نه رسوم و آثار بود، و نه در دار ديّار، كه او كار ساز و خداوند مهر كار بود، رقم دولت بر تو ميكشيد، و بدوستى‏

خود مى‏پسنديد، و تو هنوز در عدم! اى بوده مرا و من ترا نابوده‏

شب معراج ز اسرار الهى كه با سيد عالم رفت يكى اين بود كه: كن لى كما لم تكن، فاكون لك كما لم ازل بهمگى مرا باش و خود را هيچ مباش چنانك نبودى تا ترا باشم چنانك در ازل بودم.

شيخ الاسلام انصارى رحمة اللَّه در مناجات خويش گفت-: الهى- شاد بدانيم كه اول تو بودى و ما نبوديم، كار تو در گرفتى و ما نگرفتيم، قيمت خود نهادى و رسول خود فرستادى! الهى- هر چه بى طلب بما دادى بسزاوارى ما تباه مكن، و هر چه بجاى ما كردى از نيكى بعيب ما بريده مكن، و هر چه نه بسزاى ما ساختى بناسزايى ما جدا مكن، الهى! آنچه ما خود را كشتيم به بر ميار، و آنچه تو ما را كشتى آفت ما از آن باز دار! لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ‏- جز او خداوند نيست، و جز او كس سزاى‏ معبودى نيست، كه چنو خداوند نوازنده و بخشاينده كس نيست. رحمن است كه چون از وى خواهند بدهد، رحيم است كه چون نخواهند خشم گيرد.

و فى الخبر- من لم يسأل اللَّه غضب اللَّه عليه رحمن است كه طاعت بنده قبول كند گر چه خرد بود، رحيم است كه معاصى بيامرزد گر چه بزرگ بود، رحمن است كه ظاهر بيارايد و صورت بنگارد، رحيم است كه باطن آبادان دارد و دلها در قبضه خويش نگه دارد، رحمن است كه لطائف انوار در روى تو پيدا كند، رحيم است كه ودايع اسرار در دل تو وديعت نهد.

إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ الآية …- خداوند عالم درين آيت عموم خلق را بخود راه مى‏نمايد، تا در عجائب ملوك آسمان و زمين و در صنايع بر و بحر نگرند و صانع را بشناسند، و به يگانگى وى اقرار دهند. قال ابن عطاء «تعرف الى العامّة بخلقه و الى الخاصّ بصفاته و الى الانبياء و خاص الخاص بذاته.» نظر عوام بمصنوعات است نظر خواص بصفات است، نظر انبيا و خاص الخاص بذات است.

عامّه مؤمنان بصنع نگرند، را صنع بصانع رسند، خواص مؤمنان صفات بدانند از صفات بموصوف رسند و از اسم بمسمى، چنانك بنى اسرائيل را گفتند- تَذْبَحُوا بَقَرَةً فلم يعرفوها فوصفت البقرة لهم فعرفوها و ذبحوها. اما پيغامبران و صدّيقان او را هم باو شناسند نه بغير او، از وى بوى نگرند نه از غير وى باو، اشارت باين حالت آنست كه اللَّه گفت:- أَ لَمْ تَرَ إِلى‏ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَ‏ نگفت بسايه نگر تا صنع ما بينى گفت بما نگر تا صنع ما بينى- اى مهتر عالم! آمدن جبرئيل مبين فرستادن ما بين! از ما بوى نگر نه از وى بما! يكى تأمل كن در حال صواحبات يوسف- چون عين يوسف مرا ايشان را كشف گشت از خود فانى شدند و از صفات يوسف غائب گشتند، فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ‏ بجاى ترنج دست بريدند، و از خود بى خبر بودند و از اوصاف يوسف غائب بودند، كه بوقت معاينه گفتند ما هذا بَشَراً يوسف را فريشته ديدند و از اوصاف انسى بى خبر بودند، چندان شغل افتاد ايشان را در مشاهده يوسف كه پرداخت صفات نداشتند. چون ذات مخلوقى در دل صواحبات اين اثر كند اگر تجلى ذات خالق در سر خاصگيان از اين زيادت كند چه عجب!!!

آن گه در آخر آيت گفت: لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ‏- اين همه هست اما زيركان درمى‏بايند تا بدانند، بينايان مى‏دربايند تا به بينند. از هر جانب بساحت حق راهست رونده مى‏بايد! همه عالم خوان بر خوان و بادرباست خورنده مى‏بايد، جمال حضرت لم يزل در كشف است نگرنده مى‏بايد!

مرد بايد كه بوى داند برد و رنه عالم پر از نسيم صباست‏

لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ‏- عقل عقال دل است، يعنى كه دل را از غير محبوب در بند آرد، و از هوسهاى ناسزا باز دارد، و عقل بمذهب اهل سنت نور است، و جاى وى دلست نه دماغ، و شرط خطاب است نه موجب خطاب، و در معرفت عين آلت است نه اصل.

و مايه و فايده عقل آنست كه دل بوى زنده گردد لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيًّا اى عاقلا- پس هر كه را عقل نيست در شمار زندگان نيست، نه بينى كه با ديوانه خطاب نيست چنانك با مرده نيست، از آنست كه وى را عقل نيست. عقل سه حرفست عين است يعنى- عرف الحق من الباطل- قاف است يعنى- قبل الحق- لام است يعنى- لزم الخير، اين عقل بنده موهبت الهى است، و عطاء ربانى، و طاعت بنده مكتب است، طاعت بى موهبت راست نيست، و آن موهبت بى توفيق به كار نيست، چنانك در خبرست كه ربّ العزة عقل را بيافريد گفت او را كه- برخيز، برخاست، گفت- بنشين. بنشست، گفت- بيا. بيامد، گفت- برو- برفت، گفت- به بين بديد، آن گه گفت بعزت و جلال من كه از تو شريفتر و گرامى‏تر نيافريدم، بك اعبد و بك اطاع پس عقل را ازين نواخت عجبى پديد آمد در خود، رب العالمين آن از وى در نگذاشت گفت- اى عقل باز نگر، تا چه بينى- باز نگرست صورتى را ديد از خود نيكوتر و بجمال‏تر گفت تو كيستى؟ گفت من آنم كه تو بى من به كار نيايى من- توفيق- ام-:

اى عقل اگر چند شريفى دون شو وى دل ز دلى بگرد و خون شو خون شو
در پرده آن نگار روز افزون شو بى چشم در آ و بى زبان بيرون شو!!

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=