حکایات صواعق در زمان حضرت رسول اکرم (ص)
حکایت اول
«وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ»- مردى بود از فراعنه عرب ازين كافر دلى ناپاك متمرد، رسول خدا (ص) مردى را فرستاد تا وى را بخواند، آن مرد گفت يا رسول اللَّه انّه اعتى من ذلك، آن دشمن خدا و رسول از آن شوختر است كه فرمان برد، رسول (ص) باز گفت اذهب فادعه لى، رو او را بر من خوان، مرد برفت و او را گفت يدعوك رسول اللَّه- رسول خدا ترا ميخواند، آن كافر گفت و ما اللَّه امن ذهب هو او من فضّة او من نحاس، مرد باز آمد گفت يا رسول اللَّه من مىگفتم كه آن كافر ناپاك فرمان نبرد او بمن چنين و چنين گفت، رسول خدا گفت ارجع اليه فادعه، يك بار ديگر باز شو و او را بر خوان، مرد باز گشت و او را خواند و جواب همان شنيد، مرد باز گشت، رسول خدا سوّم بار فرستاد، بار سوم چون آن كافر سخن بيهوده در گرفت ربّ العزّه صاعقه اى فرو گشاد از آسمان آتش در وى افتاد و سوخته گشت، در آن حال جبرئيل آمد و اين آيت آورد:«وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصِيبُ بِها مَنْ يَشاءُ وَ هُمْ يُجادِلُونَ فِي اللَّهِ».
ابن عباس گفت اين آيت و آيت پيش: «لَهُ مُعَقِّباتٌ» هر دو در شأن دو مرد فرو آمد يكى عامر بن الطفيل ديگر اربد بن ربيعه هر دو در حق رسول خداى (ص) مكر ساختند و ربّ العزّه آن مكر و ساز بد ايشان فرا سر ايشان نشاند، اين عامر پيش رسول خدا آمد گفت يا محمد مالى ان اسلمت؟ اگر مسلمان شوم مرا چه بود و در كار من چه حكم كنى
رسول (ص) گفت:لك ما للمسلمين و عليك ما عليهم هر چه مسلمانان را بود ترا همان بود و هر حكم كه بر ايشان رانند بر تو همان رانند، عامر گفت: تجعل لى الامر بعدك- آن خواهم كه كار خلق و ولايت پس از تو بمن سپارند تا خليفه تو باشم و بجاى تو نشينم، رسول خدا (ص) گفت كه اين نه كاريست كه در دست من بود كه اين بفرمان و حكم اللَّه تعالى بود آن را كه خواهد دهد، گفت يا محمد تجعلنى على الوبر و انت على المدر- آن خواهم كه تو بر اهل مدر كار رانى و پيش رو باشى و من بر اهل وبر، رسول (ص) گفت اين چنين راست نيايد و سخن كوتاه كن، گفت اى محمد پس مرا چه خواهى داد؟
گفت:اجعل لك اعنّة الخيل تغزو عليها، ترا لشكرى دهم تا سر خيل ايشان باشى و غزا كنى، گفت آن خود مرا راستست، امروز اسلام را چه كنم و از بهر تو چرا گردن نهم؟ و پيش از آن با اربد راست كرده بود كه چون من با محمد بسخن در آيم تو از پس وى در آى و او را زخم كن، آن ساعت بچشم اشارت كرد و اربد خواست كه شمشير از نيام بر كشد چهار انگشت بر آمد و بر جاى بماند هر چند جهد كرد تا بر كشد نتوانست تا رسول (ص) باز نگرست بجاى آورد كه ايشان ساز بد ساخته اند و مكر كرده اند.
گفت: «اللهم اكفنيهما بما شئت» فارسل اللَّه على اربد صاعقة فى يوم صائف صاح فاحرقته و ولّى عامر هاربا و قال يا محمّد دعوت ربّك فقتل اربد و اللَّه لاملأنّها عليك خيلا جردا و فتيانا مردا،فقال رسول اللَّه (ص) يمنعك اللَّه من ذلك و ابنا قيلة،يريد الاوس و الخزرج فنزل عامر بيت امرأة سلوليّة فلما اصبح ضمّ عليه سلاحه و خرج و هو يقول و اللّات لئن اصحر محمد الىّ و صاحبه يعنى ملك الموت لأنفذتهما بر محى فلما رأى اللَّه ذلك منه ارسل ملكا فلطمه بجناحه فاذ راه فى التراب و خرجت على رأسه غدة فى الوقت عظيمة فعاد الى بيت السلوليّة و هو يقول غدّة كغدّة البعير و موت فى بيت السّلوليّة ثمّ دعا بفرسه فركبه ثمّ اجراه حتّى مات على ظهره فاجاب اللَّه دعاء رسوله (ص) و قتل عامرا بالطّاعون و اربد بالصّاعقة.
حکایت دوم
ابن عباس گفت اين آيت و آيت پيش: «لَهُ مُعَقِّباتٌ» هر دو در شأن دو مرد فرو آمد يكى عامر بن الطفيل ديگر اربد بن ربيعه هر دو در حق رسول خداى (ص) مكر ساختند و ربّ العزّه آن مكر و ساز بد ايشان فرا سر ايشان نشاند، اين عامر پيش رسول خدا آمد گفت يا محمد مالى ان اسلمت؟ اگر مسلمان شوم مرا چه بود و در كار من چه حكم كنى
رسول (ص) گفت:لك ما للمسلمين و عليك ما عليهم هر چه مسلمانان را بود ترا همان بود و هر حكم كه بر ايشان رانند بر تو همان رانند، عامر گفت: تجعل لى الامر بعدك- آن خواهم كه كار خلق و ولايت پس از تو بمن سپارند تا خليفه تو باشم و بجاى تو نشينم، رسول خدا (ص) گفت كه اين نه كاريست كه در دست من بود كه اين بفرمان و حكم اللَّه تعالى بود آن را كه خواهد دهد، گفت يا محمد تجعلنى على الوبر و انت على المدر- آن خواهم كه تو بر اهل مدر كار رانى و پيش رو باشى و من بر اهل وبر، رسول (ص) گفت اين چنين راست نيايد و سخن كوتاه كن، گفت اى محمد پس مرا چه خواهى داد؟
گفت:اجعل لك اعنّة الخيل تغزو عليها، ترا لشكرى دهم تا سر خيل ايشان باشى و غزا كنى، گفت آن خود مرا راستست، امروز اسلام را چه كنم و از بهر تو چرا گردن نهم؟ و پيش از آن با اربد راست كرده بود كه چون من با محمد بسخن در آيم تو از پس وى در آى و او را زخم كن، آن ساعت بچشم اشارت كرد و اربد خواست كه شمشير از نيام بر كشد چهار انگشت بر آمد و بر جاى بماند هر چند جهد كرد تا بر كشد نتوانست تا رسول (ص) باز نگرست بجاى آورد كه ايشان ساز بد ساخته اند و مكر كرده اند گفت: «اللهم اكفنيهما بما شئت» فارسل اللَّه على اربد صاعقة فى يوم صائف صاح فاحرقته و ولّى عامر هاربا و قال يا محمّد دعوت ربّك فقتل اربد و اللَّه لاملأنّها عليك خيلا جردا و فتيانا مردا،فقال رسول اللَّه (ص) يمنعك اللَّه من ذلك و ابنا قيلة،يريد الاوس و الخزرج فنزل عامر بيت امرأة سلوليّة فلما اصبح ضمّ عليه سلاحه و خرج و هو يقول و اللّات لئن اصحر محمد الىّ و صاحبه يعنى ملك الموت لأنفذتهما بر محى فلما رأى اللَّه ذلك منه ارسل ملكا فلطمه بجناحه فاذ راه فى التراب و خرجت على رأسه غدة فى الوقت عظيمة فعاد الى بيت السلوليّة و هو يقول غدّة كغدّة البعير و موت فى بيت السّلوليّة ثمّ دعا بفرسه فركبه ثمّ اجراه حتّى مات على ظهره فاجاب اللَّه دعاء رسوله (ص) و قتل عامرا بالطّاعون و اربد بالصّاعقة.
كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الرعد آیه 8-16