البقرة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه ۲۵5-۲۵6(آية الكرسى)

النوبة الاولى‏

– قوله تعالى: اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ- خداى اوست كه نيست هيچ خدا مگر وى‏ الْحَيُّ الْقَيُّومُ‏ زنده پاينده‏ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ‏ نگيرد وى را نه نيم خواب و نه خواب‏ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏ هر چه در آسمان و زمين چيزست ويراست‏ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ‏ كيست آنك شفاعة كند بنزديك وى مگر بدستورى وى‏ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ‏ ميداند آنچه پيش خلق فاست از بودنى و آنچه پس خلق واست از بوده‏ وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ‏ و نرسند خلق بچيزى از دانش خداى‏ إِلَّا بِما شاءَ مگر بآنچه خواست كه دانند وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‏ و رسيده است كرسى وى بهفت آسمان و هفت‏ زمين، وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما و گران نمى‏آيد بر خداى نگاه داشت آسمان و زمين، وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ‏ و اوست برتر و مهتر.

لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ‏- بنا كام در دين آوردن نيست‏ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِ‏ پيدا شد راست راهى از كژ راهى به پيغام و رسول، فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ‏ هر كه كافر شود بهر معبود جز خداى‏ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ‏ و بگرود باللّه، فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ او دست در زد در گوشه محكم استوار، لَا انْفِصامَ لَها آن را شكستن نيست‏ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ 256 و خداى شنواست دانا، سخن همگان مى‏شنود و ضمير دل همگان داند.

 

النوبة الثانية

– قوله تعالى: اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الآية …- ابى كعب گفت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم از من پرسيد كه اى آية فى كتاب اللَّه عز و جل اعظم؟ گفت در كتاب خداى كدام آية بزرگوارتر و شريفتر يا ابا المنذر- گفتم خدا داناتر بآن و پس رسول وى، گفت سه بار اين بپرسيد، پس من گفتم، اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ‏ فضرب فى صدرى، ثم قال «هنيئا لك العلم ابا المنذر! و الذى نفسى بيده، ان لها لسانا، يقدس الملك عند ساق العرش»-

و خبر درست است كه ابو هريره گفت- كليد بيت الصدقه در دست من بود، و آنجا خرما نهاده، يك روز چون در بگشادم، ديدم كه از آن خرما چيزى بر گرفته بودند، يك دو بار باز رفتم، هم چنان ديدم، با رسول خدا بگفتم، رسول گفت صلّى اللَّه عليه و آله و سلم اين بار چون در روى، بگوى سبحان من سخرك لمحمد- يعنى كه آن شيطانست، و باين كلمه آشكارا شود. بو هريره چون در بگشاد اين تسبيح بگفت، نگه كرد شيطان پيش وى ايستاده بود، بو هريره گفت- يا عدو اللَّه انت صاحب هذا؟ اين تو كردى؟ گفت- آرى من كردم، و من بر گرفتم براى قومى درويشان جن، و از تو پذيرفتم كه نيز نيايم. بو هريره دست از وى باز گرفت و رفت، پس ديگر بار باز آمد، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بو هريره را گفت- چون در شوى همان تسبيح گوى تا وى را در بند خود آرى، بو هريره همان تسبيح گفت و وى را بگرفت وى بزينهار آمد و در پذيرفت كه باز نيايم، پس خلاف كرد و باز آمد، بو هريره گفت- اين بار آنست كه ترا بر رسول خدا برم، شيطان گفت مكن تا ترا چند كلمت بياموزم:

دعنى اعلمك كلمات ينفعك اللَّه بها اذا اويت الى فراشك، فاقرأ آية الكرسى‏ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ‏ حتى تختم الآية- فانك لن يزال عليك من اللَّه حافظ و لا يقرّبك شيطان حتى تصبح، قال فخليت سبيله، فاصبحت، فقال لى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم ما فعل اسيرك؟ قلت زعم انه يعلمنى كلمات ينفعنى اللَّه بها، قال اما انّه صدقك و هو كذوب، تعلم من تخاطب منذ ثلاث ليال ذاك شيطان.

و بخبرى ديگر مى‏ آيد از مصطفى گفت- هر آن كس كه آية الكرسى برخواند از پس نماز فريضه بثواب شهيدان رسد، و اللَّه تعالى بخودى خود قبض روح وى كند، گفتا و هر آن كس كه از خانه بيرون شود، و اين آيت مي خواند، رب العزة هفتاد هزار فريشته بر وى گمارد تا از بهر او استغفار ميكنند، و مرو را دعا ميگويند، چون بخانه باز آيد و اين آيت بر خواند، وى را درويشى و بى كامى پيش نيايد.

وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «سيد القرآن البقرة، و سيد البقرة آية الكرسى، يا على ان فيها لخمسين كلمة فى كل كلمة خمسون بركة».

وقال على بن ابى طالب ع‏ «ما ارى رجلا ولد فى الاسلام او ادرك عقله الاسلام يبيت ابدا حتى يقرأ هذه الآية: اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ … و لو تعلمون ماهى انما اعطيها نبيّكم من كنز تحت العرش لم يعطها احد قبل نبيّكم و ما بث ليلة قط حتى اقرء بها ثلاث مرّات، اقرأها فى الركعتين بعد العشاء الآخرة و فى وترى و حين آخذ مضجعى من فراشى».

آورده‏ اند كه راه زنى وقتى در راهى حزمه‏اى ببرد، كه در آن حزمه مال فراوان بود و در ضمن آن رقعه ديد بر آن آية الكرسى نبشته، آن حزمه برمّت بخداوند خويش باز رسانيد. ياران وى گفتند چرا رد كردى؟ و ميدانى كه مال فراوان در آن بود، گفت صاحب آن حزمه از علما شنيده كه هر چه آيت الكرسى بصحبت آن بود دزد نبرد، باين اعتقاد آن نبشته در ميان حزمه نهاد، اكنون اگر من ببرم اعتقاد وى بعلما بد شود، و دين وى بخلل آيد و من كه آمده‏ ام بآن آمده‏ ام كه راه دنيا زنم نه راه دين.

اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ- وحّد نفسه و شهدها- انّه لا اله الّا هو، خود را خود ستود و بر خود ثنا كرد، دانست كه افهام و اوهام خلايق در مبادى اشراق جلال وى برسد و بمدح و ثناى وى نرسد، گواهى داد خود را بيكتايى در ذات، و پاكى در صفات، بزرگوارى در قدر و توان و برترى در نام و نشان، اللَّه اوست كه نامور بيش از نام برانست و راست نام ترا از همه نامورانست، و سازنده آئين جهانيانست. بار خداى همه بار خدايان و كامگار بر جهانيان، و دارنده همگان. لا إِلهَ إِلَّا هُوَ كلمه اخلاص است، كه بندگان را بدان خلاص است، سى و هفت جايگه در قرآن اين كلمه بگفته، و عالميان را بآن بخوانده و عملها بدان پذيرفته، و پيغامبران بآن فرستاده. يقول تعالى و تقدس‏ وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ‏ و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت‏ «ان افضل ما اقول انا و ما قال النبيّون من قبلى- لا اله الا اللَّه»

وعن ابى بكر انّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال‏«عليكم بلا اله الا اللَّه و الاستغفار و اكثروا منهما، فان ابليس قال اهلكت الناس بالذنوب و اهلكونى بلا اله الا اللَّه و الاستغفار».

بكر بن عبد اللَّه المزنى روايت كند كه پادشاهى بود در روزگار گذشته ازين متمردى بد مرد، طاغيى شوخگن، جبارى بت پرست، كه تا بود آئين كفر و بت پرستى راست ميداشت و آن را مى‏برزيد و خلق را بر آن ميخواند و مسلمانان را مى‏رنجانيد.

مسلمانان بغزاء وى شدند و نصرت مسلمانان را بود، و او را بگرفتند بقهر و خواستند كه او را تعذيب كنند تا در عذاب هلاك شود، قمقمه عظيم بساختند و او را در آن نشاندند در ميان آب، و آتش در زير آن كردند، آن مرد طاغى در آن عذاب بتان را يكان يكان مى‏خواند، و ازيشان فرياد رسى همى جست، ميگفت يا فلان و يا فلان أ لم اكن اعبدك، الم امسح وجهك و افعل و افعل؟- چون ازيشان درماند و فرياد رسى نبود، روى سوى آسمان كرد و باخلاص گفت- لا اله الا اللَّه- همان ساعت بفرمان اللَّه بر مثال ناودانى در هوا پيدا شد، آبى سرد از آن روان شد، بسر وى فرود آمد، بادى عاصف فرو گشاد، آن آتش را بكشت و قمقمه برداشت و هم چنان در هوا مى‏برد تا در ميان قوم خويش بزمين آمد، و هم چنان ميگفت- لا اله الّا اللَّه- قوم وى او را از قمقمه بيرون آوردند و گفتند- ما امرك و ما شأنك؟ وى قصه خويش بگفت، و آن قوم‏ همه مسلمان شدند.

مؤمنانرا آن حال عجب آمد، يكى ازيشان بخواب ديد كه رب العزة جل جلاله ندا كرد و گفت «انه دعا آلهته فلم تجبه، و دعانى فاجبته و لم اكن كالصّم البكم الذين لا يعقلون» عبد العزيز بن ابى داود گفت- مردى در باديه خداى را عز و جل عبادت ميكرد، و در نماز گاه خويش هفت سنگك نهاده بود، هر گه ورد خود بگزاردى، گفتى، يا احجار! اشهد كنّ- ان لا اله الا اللَّه- پس در بيمارى مرگ گفت بخواب ديدم، كه مرا سوى دوزخ راندند، بهر در كه رسيدم از درهاى دوزخ، از آن سنگها يكى ديدم كه در دوزخ بآن استوار كرده و بر بسته، دانستم و واشناختم، كه آن سنگهااند كه بر كلمه توحيد گواه كرده بودم.

ابو معشر گفت- مردى از دنيا بيرون شد، او را در خاك نهادند، دو فريشته بر وى آمدند، يكى ازيشان گفت- انظر ما ترى، بنگر تا چه بينى، يعنى كه كلمه شهادت از ظاهر و باطن وى بجوى، تا و ازو هست يا نه، آن فريشته در درون و بيرون وى بگشت، هيچيز نديد، هر دو نوميد شدند. آخر يكى گفت- آنك انگشترى در انگشت دارد، بنگر تا نقش نگين وى چيست؟ بنگرست نقش آن- لا اله الا اللَّه بود، بحرمت و بركت آن، خداى وى را بيامرزيد.

ابو عبد اللَّه نباجى مردى بود از بزرگان دين و متعبدان روزگار، زبيده را بخواب ديد، گونه و رويش بگشته و زرد شده، گفت يا زبيده رنگ روى تو زرد نبود، اين زردى از چيست؟ گفت از آنست كه بشر مريسى سر معتزليان امروز از بغداد او را بياوردند و دوزخ زفيرى كرد برو، ما همه از سياست آن زفير چنين زرد روى گشتيم. گفتم حال تو چيست؟ گفت حال من نيكوست، كه رب العزة مرا بيامرزيد و بزنى بعثمان عفان داد و با من كرامتها كرد، گفتم هيچ دانى كه آن كرامتها را سبب چه بود؟ گفت آن بود كه پيوسته اين كلمات ميگفتم- «لا اله الا اللَّه يقينا و حقا، لا اله الا اللَّه ايمانا و صدقا، لا اله الا اللَّه عبوديّة و رقّا، لا اله الا اللَّه ارضى به ربى، لا اله الا اللَّه افنى به عمرى، لا اله الا اللَّه مونسى فى قبرى، لا اله الا اللَّه وحده لا شريك له، لا اله الا اللَّه، له الملك و له الحمد، لا اله الّا اللَّه و لا حول و لا قوة الا باللّه».

و خبر درست است از مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم كه گويندگان «لا اله الّا اللَّه» را در گور وحشت و اندوه نيست، و نه در قيامت ايشان را ترسى و بيمى، و گويى در ايشان مى‏نگرم كه از خاك بيرون آيند و گرد و خاك از سرهاى خويش مى‏افشانند و ميگويند الحمد للَّه الذى اذهب عنّا الحزن»

وروى- ان اللَّه تعالى اطّلع على جهنم، فقال يا جهنم، فصرخت و اكل بعضها بعضا خوفا، حيث قال لها يا جهنم، ان يعذبها باشد منها، ثم قال لها- اسكنى، فانت محرمة على من قال‏ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ‏.

هر چند كه ابتداء اين كلمه نفى است از روى لفظ، اما از روى معنى غايت اثبات و نهايت تحقيق است، چنانك تو گويى بضرب مثل «لا اخ لى سواك و لا معين لى غيرك» اين در اثبات تمامتر است از آنك گويى- انت اخى و انت معينى. طريق عامه مسلمانان در توحيد ايشان اينست. اما طريق اهل خصوص چنانست كه حكايت كنند از آن پير طريقت، در عموم احوال گفتى:- اللَّه و لا اله الا اللَّه كمتر گفتى، سرّ آن از وى پرسيدند، جواب داد كه نفى العيب حيث يستحيل العيب عيب.

اما هُوَ كلمتى است كه باين كلمت اشارت فرا هستى اللَّه كنند، نه نامست و نه صفت، بلكه فرا نام اشارتست و از صفت كتابت است، و باين حرف اشارت فرانيست محالست، چون بنده گويد- هو- او، شنونده داند كه هست، گوش بدان دارد، و جوينده بدان راه يابد و نگرنده فرا آن بيند. و گفته ‏اند كه- هو دو حرف است: ها و واو- و مخرج‏ها آخر مخارج حروفست يعنى اقصى حلق، و مخرج واو اول مخارج حروف است يعنى لب. گوينده چنانستى كه ميگويد، اللَّه اوست- كه در آمد حادثات و ابتداء مكنونات ازوست، و باز گشت حادثات و مكنونات و اوست، و او را خود نه ابتدا و نه انتها، اولست بى ابتداء و آخرست بى انتهاء.

الْحَيُ‏- خداوندى زنده، هميشه بيش از همه زندگان زنده، و بر زندگانى و زندگان خداونده، همه فانى گردند و او ماند زنده‏ كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى‏ وَجْهُ رَبِّكَ،* كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ‏ باقى است ببقاء ازلى، حى است بحياة ازلى، حياة وى نه چون حياة آفريدگان، ايشان بنفس و غذا زنده اند باندازه و هنگام، و اللَّه بحياة خويش و بقاء خويش و اوّليت و آخريّت خويش، بى كى و بى چند و بى كيف. و گفته‏اند- حقيقت حىّ فعال است و درّاك هر كرا فعل نيست و ادراك نيست جز مرده نيست، و ادنى درجات ادراك آنست كه خود را داند كه هر كه خود را نداند جز جماد نيست! فالحى الكامل المطلق هو الذى يندرج‏ جميع المدركات تحت ادراكه، و جميع الموجودات تحت فعله، حتى لا يشدّ عن علمه مدرك و لا عن فعله مفعول، و كل ذلك للَّه عز و جل، فهو الحى المطلق، و هو الحى الباقى جل جلاله و عزّ كبرياؤه. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت‏ «انت الحى الذى لا تموت و الجن و الانس يموتون».

ابو بكر كتانى پير حرم بود، گفت- مصطفى را صلّى اللَّه عليه و آله و سلم در خواب ديدم، گفتم يا رسول اللَّه دعائى در آموز مرا تا اللَّه تعالى دل من زنده دارد و نميراند، گفت- هر روز چهل بار بگو يا حىّ يا قيوم يا لا اله الّا انت- و در دعاء رسول است‏ «اى حىّ اى قيّوم».

الْقَيُّومُ‏- پاينده است، يعنى در ذات و صفات پاينده، نه حال گرد است نه حال گير نه روز گردست نه هنگام پذير، نه نو صفت نه نو تدبير- قيّوم و قيّام- بمعنى يكسانست.

عمر خطاب رض همه- قيّومها- در قرآن- قيّام- خواندست. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم در ميانه شب چون برخاستى تهجد را، گفتى‏«اللهم لك الحمد، انت نور السّماوات و الارض، و لك الحمد انت قيّام السماوات و الارض».

و گفته‏اند- قيّوم- بمعنى قائم است اى- هو قائم على عباده بارزاقهم و آجالهم، يربّى صغيرهم و يهرم كبيرهم، و ينشئ سحابهم و يرسل رياعهم و ينزل غيثهم- كقوله عز و جل‏ «أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى‏ كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ». ابو امامه روايت كرد از

مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال‏ «ان اسم اللَّه الاعظم لفى سور من القرآن ثلاثا:- البقرة و آل عمران و طه»

گفت نام اعظم درين سه سورة است. بزرگان دين گفتند اين دو نام است. يعنى: حىّ و قيّوم كه در هر سه سورة موجود است.

لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ‏- خفته كه چشم و دل وى فرا خواب شود نائم است، و چون چشم بى دل فرا خواب شود و سنان است، رب العالمين از هر دو پاك است و منزّه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم كه بخفتى، خواب وى تا حد سنة بودى بيش نه كه گفته است،«تنام عيناى و لا ينام قلبى»

و مصطفى را پرسيدند كه بهشتيان خواب كنند يا نه؟ گفت نه! كه خواب شه مرگ است و بهشتيان هرگز نميرند. و ابو هريره گفت شنيدم از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم حكايت مى‏كرد از موسى ع گفت- در دلش افتاد روزى كه‏ «هل ينام اللَّه» قال «فارسل سبحانه اليه ملكا فارقه ملشا و اعطاه قارورتين ثلاثا فى كل يد قارورة و امره ان يتحفظ بهما» قال «فنام نومة و اصطكّت يداه فانكسرت القارورتان» قال «ضرب اللَّه مثلا ان اللَّه سبحانه لو نام لم يستمسك السماء و الارض»

گفت- مثلى است اين كه اللَّه زد يعنى كه دارنده و نگهبان آسمان و زمين منم، قوام آن بداشت من، كار آن بحكم من، تدبير آن بعلم من، اگر بخسبم بهم بر افتد و زير و زبر گردد.

وعن ابى موسى قال، قال رسول اللَّه‏ فينا باربع، فقال «ان اللَّه لا ينام و لا ينبغى له ان ينام، يخفض القسط و يرفعه، يرفع اليه عمل الليل قبل النهار و عمل النهار قبل الليل، حجابه النور، لو كشفه لا حرقت سبحات وجهه كل شي‏ء ادركه بصره».

لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏- هر چه در آسمانها و هر چه در زمين همه ملك و ملك اوست، همه رهى و بنده اوست، همه مقهور و مأسور اوست. مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ‏ چون كافران قريش گفتند بتان را كه- هؤلاء شفعاؤنا عند اللَّه- اينان شفيعان مااند بنزديك اللَّه، رب العالمين گفت: مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ‏ كيست آن كس كه شفاعت كند بنزديك اللَّه، مگر بدستورى اللَّه؟ همانست كه جاى ديگر گفت‏ وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ‏ و قال‏ يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ‏ و قال‏ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى‏. اين آيتها دليل اند كه در قيامت شفاعت خواهد بود و درست است خبر كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت‏«شفاعتى لاهل الكبائر من امتى».

وعن ابى موسى الاشعرى قال- قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم:- «خيّرت بين الشفاعة و بين ان يدخل نصف امتى الجنة، فاخترت الشفاعه لانها اعم و اكفى. أ ترونها للمتقين المؤمنين، لا و لكنها للمذنبين الخطائين المتلويين»

وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «انا خير الناس لشرار امتى، قالوا و كيف انت لاخوانك؟»

وروى‏ «و كيف انت لخيارهم؟» قال «اخوانى يدخلون الجنة باعمالهم و انا شفيع شرار امتى»

وروى عن حفصه‏ «ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم دخل عليها ذات يوم فقام يصلى، فدخل على اثره الحسن و الحسين، فلما فرغ النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم من صلوته اجلس احدهما على فخذه اليمنى، و الآخر على فخذه اليسرى، و جعل يقبّل هذا مرّة و يقبّل هذا اخرى، فاذا قد سد ما بين السماء و الارض جبرئيل فنزل، فقال الجبار يقرئك يا محمد السلام، و يقول قد قضينا قضاء، و جعلناك فيه بالخيار، قضينا على هذين و اشار الى الحسن و الحسين، ان احدهما يقتل بالسيف عطشا، و الآخر يقتل بالسّم، فان شئت صرفته عنهما و لا شفاعة لك يوم القيمة و أن شئت امضيت ذلك عليهما و لك الشفاعة، قال بل اختار الشفاعة»

وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «يشفع يوم القيمة ثلاثة:- الانبياء و العلماء و الشهداء»

وقال‏ «يشفع الشهيد فى سبعين من اقاربه، و من قرأ القرآن و استظهره و حفظه ادخله اللَّه عز و جل الجنة و شفّعه فى عشرة من اهل بيته»

وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم- «من امتى من يشفع للقيام و منهم من يشفع للقبيلة و منهم من يشفع للعصبة و منهم من يشفع للرجل حتى يدخلوا الجنة»

وروى ابو سعيد الخدرى عن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال‏ «يقول اللَّه عز و جل قد شفع النبيون و الملائكة و المؤمنون، و بقى ارحم الراحمين»

قال‏ «فيقبض قبضة او قبضتين من النار فيخرج خلقا كثيرا لم يعملوا خيرا»

شفاعت بخواستن است و تشفيع ببخشيدن است و تشفع شفيع بودن است، و شفاعت از شفع گرفته‏اند يعنى- جفت كردن- كه شفيع يگانه بشود و دو باز آيد، آن بخواسته با خود مى‏آرد.

معنى ديگر گفته‏اند:- مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ‏- اى لا يدعوا الداعى حتى بإذن اللَّه عز و جل له فى الدعاء، ميگويد كيست آن كس كه دعا كند مگر بدستورى اللَّه. و دعا را بلفظ شفاعت از آن گفت كه دعا كننده فرداست، و اجابت اللَّه شفيع آن، پس دعا و اجابت جفت يكديگر اند. و آن كس كه برين وجه حمل كند، من يشفع شفاعة حسنة، هم برين حمل كند، يعنى من يدع لاخيه بظهر الغيب يكن له نصيب من دعائه كما جاء فى الخبر، اذا دعا الرجل لاخيه يظهر الغيب يقول الملك و لك مثله او مثلاه، و من يشفع شفاعة سيئه اى من يدع على من لا يستحق ان يدعا عليه، يكن له كفيل من الوزر.

يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ‏- مجاهد و سدى گفتند ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ‏ من امر الدنيا وَ ما خَلْفَهُمْ‏ من امر الآخرة. ميگويد خداى ميداند آنچه هست از كار دنيا و آنچه خواهد بود از كار آخرت. و گفته‏اند ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ‏ كردار خلق است آنچه كرده‏اند از خير و شر ميداند. وَ ما خَلْفَهُمْ‏ و آنچه اكنون كنند كه هنوز نكرده‏اند همه ميداند.

وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ- هذا كقوله‏ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً جاى ديگر گفت‏ عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى‏ غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ‏ هيچ پيغامبر و هيچ فريشته بهيچ چيز از علم و دانش اللَّه نرسند مگر بآن كه اللَّه خواهد كه دانند، ايشان را بر آن دارد و بآن بياگاهاند تا بدانند و دليل باشد بر ثبوت نبوت و صحت رسالت ايشان.

وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‏- يقال- وسع فلان الشّى‏ء يسعه سعة اذا احتمله و اطاقه و امكنه القيام به. و يقال- لا يسعك هذا اى لا تطيقه و لا تحتمله.

وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‏- معنى آنست كه هفت آسمان و هفت زمين در كرسى مى‏گنجد و بآن ميرسند. روى كرسى اللَّه زبر هفتم آسمان است زير عرش، و كرسى از زراست، و گويند از مرواريد. حسن بصرى گفت: كرسى- عرش- است و- عرش- كرسى، و درستر آنست كه عرش- سقف بهشت است و- كرسى- بيرون از آنست، و حمله عرش ديگراند و حمله كرسى ديگر، و حمله كرسى چهار فريشته ‏اند:

يكى بصورت آدمى، ديگر بصورت گاو، سوم بصورت شير، چهارم بصورت كركس، و ميان حمله عرش و حمله كرسى حجابها فراوانست از نور و ظلمت و آب و برف، از حجاب تا بحجاب پانصد ساله راه، و اگر نه اين حجب بودى، حمله كرسى در نور حمله عرش بسوختندى. و در خبر است كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بو ذر را گفت‏

«يا با ذر ما السماوات و الارض و ما فيهن الكرسى الا كحلقة القاها ملق فى فلاة. و ما الكرسى فى العرش الا كحلقة القاها ملق فى فلاة، و جميع ذلك فى قبضة اللَّه عز و جل كالحبّة، و اصغر من الحبّة فى كف احدكم»

آن روز كه اين آيت آمد. جماعتى از ياران گفتند يا رسول اللَّه هذا الكرسى وسع السماوات و الارض فكيف بالعرش؟ فانزل اللَّه عز و جل‏ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ‏ و درست از ابن عباس كه گفت- الكرسى موضع قدميه، و العرش لا يقدرقدره احد و روى عمارة بن عمير عن ابى موسى قال- الكرسى موضع القدمين و له اطيط كاطيط الرجل.

وعن محمد بن جبير بن مطعم عن ابيه قال- قام اعرابى الى النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم فقال- يا رسول اللَّه اجدبت بلادنا و هلكت مواشينا فادع اللَّه لنا يغثنا و اشفع لنا الى ربك و ليشفع ربنا اليك. قال ويلك هذا شفعت لك الى ربى فمن ذا يشفع ربنا اليه؟ سبحان اللَّه لا اله الا اللَّه العظيم‏ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‏ فهو يئط لعظمته و جلاله كما تئط الرحل الجديد.

وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما- اى لا يثقله و لا يشقّ عليه‏ وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ‏ اى الرفيع فوق خلقه، العظيم سلطانه، الجليل شأنه، سبحانه سبحانه.

اين آية الكرسى سيّد آيات قرآن است:- از بهر آنك مقصد و غايت علوم قرآن سه چيز است: اول معرفت ذات حق، ديگر معرفت صفات، سديگر معرفت افعال، و اين آيت برين سه چيز مشتمل است، باين معنى سيد آيات قرآن است.

لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ‏- بنا كام در دين آوردن نيست. برين وجه اين كلمت منسوخ است بآيت فرمان بقتال، و سبب نزول اين آيت بر قول ايشان كه گفتند منسوخ است، آن بود كه مردى انصارى نام وى ابو الحصين دو پسر داشت در مدينه، ترسايان شام كه بمدينه آمده بودند ببازرگانى، آن دو پسر را بفريفتند و با دين ترسايى دعوت كردند، پس ايشان را با خود بشام بردند، ابو الحصين گفت يا رسول اللَّه ايشان را باز خوان و با كفر بمگذار، در آن حال رب العزة آيت فرستاد لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ …

الآية رسول خدا ايشان را فرو گذاشت و گفت- ابعدهما اللَّه، هما اول من كفر، بو الحصين خشم گرفت، از آنك كس بطلب ايشان نفرستاد، رب العزة آيت ديگر فرستاد فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ‏ الآية. پس از آن‏ لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ … الآية منسوخ شد و فرمان آمد بقتال اهل كتاب در سورة براءة.

قتاده و ضحاك و جماعتى مفسران گفتند:- معنى آيت آنست كه‏ لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ‏ بعد اسلام العرب اذا قبلوا الجزية. ميگويد پس از آن كه عرب باسلام در آمدند، امّاطوعا و اما كرها بر هيچكس اكراه نيست از اهل كتاب و مجوس و صائبان اگر جزيت در پذيرند. و آن عرب كه بر ايشان اكراه رفت از آن بود كه امتى امّى بودند و ايشان را كتابى نبود كه ميخواندند، و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم ميگفت‏ «اهل هذه الجزيرة! لا يقبل منهم الّا الاسلام»

اكنون مسلمانان با اهل كتاب قتال كنيد، تا مسلمان شوند، يا جزيت در پذيرند، چون جزيت پذيرفتند، ايشان را بر دين خويش بگذارند و بر دين اسلام اكراه نكنند. و گفته‏اند معنى اكراه آنست كه هر چه مسلمانان را بناكام بر آن دارند از بيع و طلاق و نكاح و سوگند و عتق، آن لازم نيست و اليه الاشارة

بقوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «رفع عن امتى الخطاء و النسيان و ما استكرهوا عليه»

و تفسير اول در حكم آيت ظاهرترست، از بهر آن كه بقيت آيت با آن موافق ترست.

قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِ‏- اى قد ظهر الايمان من الكفر و الهدى من الضلال و الحق من الباطل، حق از باطل پديد آمد و راست راهى از كژ راهى پديد شد بكتاب خدا و بيان مصطفى، راست راهى در متابعت است، و كژ راهى در مخالفت.

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «من يطع اللَّه و رسوله فقد رشد»

فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ‏- الآية …- هر پرستيده كه پرستند جز از اللَّه، همه طاغوت‏اند، اگر از شيطان است يا صنم يا سنگ يا درخت يا حيوان يا جماد. و گفته‏اند- طاغوت هر كسى نفس اماره اوست كه ببدى فرمايد و از راه ببرد- و الطاغوت ما يطغى الانسان، فاعول من الطغيان- ميگويد هر كه بطاغوت كافر شود و باللّه مؤمن دست در عروه وثقى زد، عروه وثقى- دين اسلام است با شرائط و اركان آن.

و گفته‏اند قرآن است. قال مجاهد- بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ الايمان. لَا انْفِصامَ لَها قال‏ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ‏ يعنى انها لا تنقطع ما دام مستمسكا بها الّا ان يدعها هو- و قال مقاتل بن حيان:- لَا انْفِصامَ لَها دون دخول الجنة. و قيل «العروة الوثقى- اتباع السنة» يدل عليه ما

روى على بن ابى طالب ع قال- قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «لا يصلح‏ قول و لا عمل و نيّة الّا بالسنة، فاذا عرف اللَّه بقلبه و اقر بلسانه و عمل بجوارحه و اركانه بما افترض عليه و خالف السنة. سنن رسول اللَّه، كان بذلك خارجا من الاسلام، و اذا عرف اللَّه بقلبه و اقرّ بلسانه و عمل بجوارحه و اركانه بما افترض عليه و لم يخالف السنة، سنن رسول اللَّه، كان مؤمنا و ذلك‏ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ لَا انْفِصامَ لَها ثم قال: وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‏- اى سميع لدعائك اياه يا محمد باسلام اهل الكتاب. و كان رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم يحب اسلام اليهود الذين حول المدينة، و يسأل اللَّه تعالى ذلك.

عَلِيمٌ‏ بحرصك و اجتهادك.

 

النوبة الثالثة

– قوله تعالى: اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الآية …- اللَّه من له الالهية و الربوبية، اللَّه من له الاحدية و الصمدية، ثبوته احدى، و كونه صمدى، بقاؤه ازلى و سناؤه سرمدى. اللَّه نام خداوندى كه ذات او صمدى و صفات او سرمدى، بقاء او ازلى و بهاء او ابدى، جمال او قيومى، و جلال او ديمومى، نامدارى بزرگوار، در قدر بزرگ و در كردار، در نام بزرگ و در گفتار، برتر از خرد و پيش از كى، و مه از مقدار، جليلا خدايا كه كرد كارست و خوب نگار، عالم را آفريدگار و خلق را نگهدار، دشمن را دارنده و دوست را يار، اميدها را نقد و ضمانها را بسنده، و كار هر خصم را پذيرنده و هر جرم را آموزگار، مريد را قبله و دل عارف را يادگار.

بر ياد تو بى تو روزگارى دارم‏ در ديده ز صورتت نگارى دارم‏

اللَّه يادگار دل دوستانست، اللَّه شاهد جان عارفانست، اللَّه سور سرّ والهانست، اللَّه شفاء دل بيمارانست، اللَّه چراغ سينه موحدانست، اللَّه نور دل آشنايانست و مرهم درد سوختگانست.

اندر دل من عشق تو چون نور يقين است‏ بر ديده من نام تو چون نقش نگين است‏
در طبع من و همت من تا بقيامت‏ مهر تو چو جانست و وفاى تو چو دين است‏

پير طريقت جنيد قدس اللَّه روحه گفت- من قال بلسانه، اللَّه و فى قلبه غير اللَّه، فخصمه فى الدارين اللَّه. كسى كه بر زبان ياد اللَّه دارد و بنام وى نازد، آن گه دل خويش با مهر غيرى‏ بردازد بجلال و عز بار خدا كه فردا در مقام سياست تازيانه عتاب بدو رسد و خصم او اللَّه بود. شب معراج با سيد گفت‏

«يا محمد عجبا لمن آمن بى كيف يتّكل على غيرى؟با محمد لو انهم نظروا الى لطائف برّى و عجائب صنعى ما عبدوا غيرى»

يا عجبا كسى كه مرا يافت ديگرى را چه جويد، و او را كه مرا بشناخت بغير ما چون پردازد!

چشمى كه ترا ديد شد از درد معافى‏ جانى كه ترا يافت شد از مرك مسلم‏

پير طريقت گفت:- «اى سزاى كرم و نوازنده عالم، نه با وصل تو اندوهست نه با ياد تو غم، خصمى و شفيعى و گواهى و حكم، هرگز بينما نفسى با مهر تو بهم، آزاد شده از بند وجود و عدم، در مجلس انس قدح شادى بر دست نهاده دمادم».

لا إِلهَ إِلَّا هُوَ- خدايى كه نيست معبود بسزا جز او، در هر دو جهان سزاى خداوندى كيست مگر او؟ دست گير خستگان نيست جز توقيع جمال و لطف او، نوازنده يتيمان نيست جز منشور كرم او. بار خدايى كه دلهاى دوستان بسته بند وفاء او، جانهاى مشتاقان در آرزوى لقاء او، ارواح عاشقان مست مهر از جام بلاء او، آرام خستگان از نام و نشان او، سرور عارفان از ذكر و پيغام او. نكو گفت آن شوريده روزگار كه گفت:-

مى‏خندد اندر روى من بخت من از ميدان تو كى خيمه از صحراء جانم بر كند هجران تو
آرام من پيغام تو وين پاى من در دام تو بستان شده از نام تو بر جان من زندان تو

الْحَيُّ الْقَيُّومُ‏- خداوندى زنده پاينده دارنده نوازنده بخشنده پوشنده، بهر سست و بودنى داننده، بتوان و بدريافت هر چيز رسنده، هر كس را خداوند و هر بودنى را پيش برنده و آشنايان مهر پيوند نور نام و نور پيغام، دلها را روح و ريحان و سرها را آرام، آفرين باد بر آن جوانمردان كه از اين حديث بويى دارند و بسر اين خوانچه لطف رسيده‏اند، تا چنان ديگران بطعام و شراب زنده‏اند، ايشان بنام و نشان آن دوست زنده‏اند و بياد وى آسوده.

شبلى را گفتند- طعام و شرابت از كجاست؟ گفت- ذكر ربى طعام نفسى و ثناء بى لباس نفسى و الحياء من ربى شراب نفسى. نفسى فداء قلبى فداء روحى، روحى‏

نور چشمم خاك قدمهاى تو باد جانى دارم فداى غمهاى تو باد

لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ‏- تقديس و تنزيه ذات است، كه وى جل جلاله برى از علات است، و مقدس از آفات است. خواب حال گشتن است و اللَّه تعالى پاك از حال گشتن و حال گرديدن، دور از كاستن و افزودن، خواب عيب است و خداى از عيبها برى، خواب غفلت است و خداى از آفات و غفلات متعالى، خواب گرديدن حال است و خداى نه حال گردنه گردش پذير، خواب شبه مرگ است و خداى زنده پاينده باقى.

قدير عالم حى مريد سميع مبصر لبس الجلالا
تقدّس ان يكون له شريك‏ تعالى ان يظنّ و ان يقالا

خداوندى كه در ذات بى شريك است و در صفات بى شبيه و در قدر بى نظير

در ذات لطيف تو حيران شده فكرتها بر علم قديم تو پيدا شده پنهانها
در بحر كمال تو ناقص شده كاملها در عين قبول تو كامل شده نقصانها

لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏- مكوّنات و محدثات در زمين و در سماوات همه صنع وى و همه ملك وى، نه كسى منازع با وى، نه ديگرى غالب بر وى، غالب بر آن امر وى، نافذ در آن دانش وى، توان آن بعون وى، داشت آن بحفظ وى. از ابن عباس روايت است كه گفت «الارضون على الثور و الثور فى سلسلة و السلسلة فى اذن الحوت و الحوت بيد الرحمن عز و جل».

مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ‏- آن كيست كه پندارد كه بى خواست او خود را كارى بر سازد، يا بى دانش او نفسى بر آرد، يا بى او باو رسد، فقد خاب ظنه و ضلّ سعيه.

پير طريقت گفت:- الهى پسنديدگان ترا بتو جستند بپيوستند، ناپسنديدگان ترا بخود جستند بگسستند، نه او كه پيوست بشكر رسيد، نه او كه گسست بعذر رسيد! اى برساننده در خود و رساننده بخود! برسانم كه كس نرسيد بخود.

اى راه ترا دليل دردى‏ فردى تو و آشنات فردى‏

يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ‏- هر چه در آسمان و زمين كسست و چيز همه آنم كه حركت و سكون ايشان انديشه و خاطر ايشان خالق ميداند، روش و جنبش ايشان مى‏بيند و بحقيقت آن ميرسد، كه همه از قدرت وى مى‏درآيد و با حكم وى ميگردد وى ميداند كه وى ميراند، وى مى‏بيند كه وى ميكند، وى مى‏بندد كه وى ميگشايد.

پس او خدايى را شايد كه نه واماند، نه درماند، نه فروماند. پوشيده‏ ها داند و كار بر وى در نشورد، همه چيز پرداخته و همه كار ساخته، جز زانك آدمى انداخته، خردها در كار وى كند، وهمها از وى دربند، علمها و عقلها در قدر وى گم.

لا يُحِيطُونَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‏- نص قرآن است، و اشارت بجهت و مكان است، كرسى نه علم است كه آن راه بيراهان است، تأويل جاهلانست، كرسى قدم گاه دانيم و اين مذهب سنّيان است، و بى تأويل و تصرف بجان باز گرفته و پذيرفته ايشان است. آن گه آيت مهر بر نهاد، بذكر جلال و بزرگوارى و عظمت و برترى خود گفت: وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ‏-

روى عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «فى تسبيح الملائكة، سبحت السماوات العلى من ذى المهابة و ذى العلى، سبحان- العلى الاعلى، سبحانه و تعالى»

علو و برترى اللَّه دو روى دارد: يكى علو و برترى صفت، يكى علو و برترى فعل، آنچه صفت است از ليست- لم يزل كان عاريا عليّا، هميشه هست و بودنى، از همه چيزها برتر بكبرياء خود، وز همه نشانها برتر بقدر خود، وز همه اندازه‏ها برتر بعز خود، و آنچه فعل است برترى ذات است و علو مكانست، خود كرد و از خود نشان داد، بعد از آفرينش آسمان و زمين، بارادت خود نه بحاجت، كه اللَّه كار كه كند بخواست كند نه بحاجت، كه او را بكس و بچيز حاجت و نياز نه، و او را شريك و انباز نه. خداوندا دلهاى ما از بدعت و ضلالت معصوم دار! و از شور و حيرت رسته‏دار! بمنّك و فضلك.

 

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=