الاعراف - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الاعراف آیه 18 ـ11

2- النوبة الاولى‏

(7/ 18- 11)

قوله تعالى: وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ‏ شما را بيافريديم‏ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ‏ آن گه شما را چهرها نگاشتيم‏ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ آن گه فريشتگان را گفتيم: اسْجُدُوا لِآدَمَ‏ سجود كنيد آدم را فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ‏ سجود كردند مگر ابليس‏ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ‏ (11) كه وى از سجود كنندگان نبود.

قالَ ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ اللَّه گفت وى را: چه باز داشت ترا كه سجود نكردى؟ إِذْ أَمَرْتُكَ‏ آن گه كه فرمودم ترا قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ‏ ابليس گفت من به‏ ام ازو خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ مرا كه بيافريدى از آتش بيافريدى‏ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ‏ (12) و وى را از گل آفريدى.

قالَ فَاهْبِطْ مِنْها گفت: اكنون پس فرو شو از آسمان‏ فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها كه نيايد ترا و نرسد كه گردن كشى كنى و در آسمان باشى‏ فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ‏ (13) از بهشت بيرون شو تو از كم آمدگانى خوار و از پسان .

قالَ أَنْظِرْنِي‏ ابليس گفت: درنگ ده مرا إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ‏ (14) تا آن روز كه آدم و فرزندان را برانگيزانند پس مرگى .

قالَ إِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ‏ (15) اللَّه گفت تو از درنگ دادگانى.

قالَ فَبِما أَغْوَيْتَنِي‏ ابليس گفت: پس اكنون بآنچه مرا بى‏ راه كردى‏ لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ‏ (16) ايشان را در راه راست تو نشينم و در گذر ايشان.

ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ‏ آن گه درآيم بايشان مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ‏ از پيش ايشان و از پس ايشان‏ وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ‏ و از راست ايشان و از چپ ايشان‏ وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ‏ (17) و بيشتر ايشان را سپاس‏دار و منعم شناس نيابى.

قالَ اخْرُجْ مِنْها اللَّه گفت: بيرون شو از بهشت و آسمان‏ مَذْؤُماً نكوهيده و ناشايست كرده‏ مَدْحُوراً رانده و دور كرده. لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ‏ هر كه بر پى تو بيايد از ايشان‏ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعِينَ‏ (18) ناچاره پر كنم دوزخ را از شما همگان [از كفره جن و انس‏].

 

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ‏ الاية- اقوال مفسران درين آيت مختلف است. قومى گفتند: اين خلق آدم است و تصوير وى، يعنى: خلقنا اباكم و صوّرنا اباكم، يعنى آدم (ع)، بحكم آنكه فرزندان همه از اجزاء اواند، و منفصل ازو.

خلق آدم را منزلت خلق همگان داد، و مضاف اليه بجاى مضاف نهاد. و قول جمهور مفسران در خلق و تصوير آدم (ع) آنست كه: رب العزة چون خواست كه آدم را بيافريند، بزمين وحى آمد كه:

انى خالق منك خلقا، منهم من يطيعنى، و منهم من يعصينى، فمن اطاعنى ادخلته الجنة، و من عصانى ادخلته النار.

گفت: من از تو خلقى خواهم آفريد ازيشان هست كه فرمان بردارى كند، و هست كه نافرمان شود. هر كه فرمان بردار بود، او را ببهشت فرو آرم، و هر كه نافرمان بود او را بآتش بسوزم.

پس جبرئيل را فرستاد، تا قبضه‏ اى خاك بردارد. زمين بفرياد آمد: انى اعوذ بعزة الذى ارسلك أن تأخذ منى اليوم شيئا يكون فيه غدا للنّار نصيب. زمين بزنهار آمد جبرئيل او را زنهار داد، و بازگشت. ميكائيل آمد بفرمان حق تا قبضه ‏اى بردارد، همان شنيد و بازگشت. ملك الموت آمد بفرمان حق جل جلاله. زمين همان گفت. ملك الموت جواب داد كه: و أنا اعوذ بعزته ان اعصى له امرا. قبضه‏ اى برگرفت از چهار گوشه زمين، از روى آنكه در آن هم شور بود و هم خوش، هم سرخ و هم سياه و هم سپيد، هم هامون و هم شكسته. لا جرم فرزندان آدم مختلف آمدند چنان كه قبضه خاك مختلف بود، فمنهم الطيّب و الخبيث و الصالح و الجميل و القبيح. از آن است كه رنگهاشان مختلف است، و صورتها و لونها و خلقها مختلف. قال اللَّه تعالى: وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْعالِمِينَ‏.

ملك الموت آن خاك بآسمان برد، و فرمودند تا آن خاك بآب خوش و آب شورتر كردند. ازينجاست كه طبايع (1) و اخلاق فرزندان آدم متفاوت است: بعضى خوشخوى ‏اند، و بعضى بد خوى. پس جبرئيل را فرمود تا از روضه مدينه آنجا كه قبر مصطفى است صلوات اللَّه عليه، قبضه ‏اى سپيد برداشت، قبضه نورانى كه نور زمين از آن بود، و بحوض كوثر و تسنيم و سلسبيل‏تر كردند، و بيالودند (2)، و از آن شمامه ‏اى بساختند همچون دانه مرواريد روشن، و بآسمانها بگردانيدند، تا آسمانيان و جمله كروبيان و قديسان محمّد را صلى اللَّه عليه بشناختند، و فضل و كرامت وى بديدند، پيش از آنكه آدم را شناختند. پس آن شمامه در طينت آدم نهادند، و مايه خمير وى كردند، و روزگارى چنين فرو گذاشتند، طينا لازبا، گلى دوسنده (چسبنده). پس روزگارى برآمد تا صلصال گشت گلى خشك. صلصل اى صوّت، و حكمت درين گل خشك آن بود تا عالميان بدانند كه كار وى بصنع و قدرت بود نه بطبع و حيلت، فان الطين اليابس لا ينقاد و لا يتأتى تصويره. پس رب العزة بكمال قدرت خويش، و جلال عزت خويش آن را جسدى ساخت افكنده ميان مكّه و طائف بر طريق فريشتگان چهل سال. اينست كه رب العالمين گفت: هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً.

قال: و كلّما مرّ به ملأ من الملائكة عجبوا من حسن صورته و طول قامته، و لم يكونوا رأوا قبل ذلك مثله، و مرّ به ابليس، فقال: لامر ما خلقت؟ ثم ضربه بيده، فاذا هو اجوف، فدخل من فيه و خرج من دبره، و قال لاصحابه الذين معه من الملائكة:

هذا خلق اجوف، لا يثبت و لا يتماسك. وقال النبى (ص): «خلق اللَّه آدم مما قد وصف لكم من طين، و خلقت الملائكة من نور».

و درست آنست كه اللَّه تعالى قبضه ‏اى خاك كه آدم را از آن آفريد از روى زمين خود گرفت، يدل على ذلك ما

روى ابو موسى الاشعرى أن النبى (ص) قال: «ان اللَّه تعالى خلق آدم من قبضة قبضها من جميع الارض، فجاء بنو آدم على قدر الارض، منهم الاحمر و الأبيض و الاسود و بين ذلك، و السهل و الحزن و الخبيث و الطّيب»

، و قد اورد هذا الحديث ابو داود سليمان بن الاشعث السجستانى رحمة اللَّه فى سنته. و عليه اهل السنة و الجماعة.

قومى گفتند: وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ‏ با آدم شود، ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ‏ با فرزندان.

يعنى: خلقنا اباكم ثم صورناكم فى ظهره، و فى ذلك ماروى: ان النبى (ص) قال: «خلق اللَّه آدم، ثم مسح ظهره بيمينه، فاستخرج منه ذرية»

و ذكر الحديث. اين آفرينش اول است كه فرزندان آدم را نگاشتند، و ايشان را از صلب وى بيرون آوردند، و برو عرض كردند. ميان ابى كعب و عبد اللَّه عباس در آن خلاف است. عبد اللَّه عباس گفت:

نطف بودند، ابى كعب گفت: ارواح بودند. قومى گفتند: خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ‏ هر دو با فرزندان شود، يعنى: خلقناكم فى اصلاب الآباء، ثم صورناكم فى بطون الامهات، و فى ذلك ما

روى: ان النبى (ص) قال: «اذا اراد اللَّه خلق عبد، فجامع الرجل المرأة طار ماؤه فى كل عرق و عضو، فاذا كان يوم السابع جمعه اللَّه عز و جل، ثم احضره كل عرق له فى اىّ صورة ما شاء ركبه»،

و قيل: خلقناكم نطفا و علقا و مضغا، ثم صوّرناكم بالوجوه‏ و العيون و الاعضاء.

و فى ذلك ماروى ان النبى (ص) قال: «ان خلق احدكم يجمع فى بطن امه اربعين ليلة، ثم يكون علقة مثل ذلك، ثم يكون مضغة مثل ذلك، ثم يبعث اللَّه عز و جل اليه ملكا بأربع كلمات، فيقول: اكتب اجله و رزقه. و شقىّ او سعيد»،

و فى بعض الآثار:

«ان اللَّه عز و جل خلق الارض و السماء و الجامدات اظهارا لقدرته، و خلق الملائكة و الشياطين و الجن اظهارا لسلطانه و هيبته، و خلق بنى آدم اظهارا لمغفرته و رحمته.» ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ- بر قول اوّل «ثم» بموقع خويش افتاده، و سخن بر يك نظم راست است بترتيب خويش، كه خلق و تصوير و خطاب هر سه با آدم شود. اول خلق وى بود از گل، پس تصوير، پس خطاب، و اگر خلق و تصوير با فرزندان شود پس «ثم» معنى آنست كه: ثمّ اخبركم انّا قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ‏ لآدم مع الملائكة، و فى علم اللَّه‏. و در بعضى تفسير آورده‏ اند كه رب العزة دو بار فريشتگان را سجود فرمود: آدم را يك بار آن گه كه خلقت وى تمام گشته بود، و ذلك قوله: فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ‏، و يك بار آن گه كه گفت: أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ‏. و اين قول بر خلاف اجماع مفسران است. قومى گفتند: بيست و اند فريشته بودند كه ايشان را سجود فرمودند. قومى گفتند: فريشتگان زمين را فرمودند، و قول درست آنست كه همه فريشتگان بودند، كه رب العزّة گفت: فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ‏، و اين نهايت توكيد است. كلهم دليل است كه همه سجود كردند نه بعضى، و اجمعون دليل سرعت طاعت است يعنى كه همه بهم بودند در يك وقت نه در اوقات مختلفه، و تمامى شرح اين قصه در سورة البقرة رفت.

قالَ ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ‏- اين سؤال توبيخ و تعنيف است، و «لا» زيادة است، يعنى: ما منعك ان تسجد اذ أمرتك؟ اين دليل است كه على الانفراد او را سجود فرمودند، پس با فريشتگان در خطاب شد، و رب العالمين دانست كه چه چيز او را بازداشت از سجود، لكن خواست كه وى را درين سؤال توبيخ كند، و تا آنچه در دل دارد بزبان بگويد، و با خلق نمايد، كه وى معاند است، تا اين معنى موعظتى باشد فرزند آدم را، و زجرى باشد ايشان را از نافرمانى.

قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ‏- يعنى منعنى من السجود له انى خير منه، اذ كنت ناريا و كان طينيا، و النّار تغلب الطين. قال ابن عباس: اول من قاس ابليس، فأخطأ القياس، فمن قاس الدين بشى‏ء من رأيه قرنه اللَّه مع ابليس، و قال ابن سيرين: اوّل من قاس ابليس، و ما عبدت الشمس و القمر الا بالمقاييس. ابليس قياس كرد، و در قياس خطا كرد گفت: من از آتشم، و آدم از گل، و آتش به از گل، پس من به ‏ام از آدم. قياس كرد و در قياس خطا كرد، كه بعضى جواهر بر بعضى تفضيل نهاد، بى‏ آنكه وى را در آن علمى بود. جوهر آتش بپسنديد، و جوهر گل بنكوهيد، و ندانست كه اين دو جوهر دو خلق ‏اند از خلق خدا، كه منافع عباد را آفريده ‏اند، و از آنجا كه جوهريت است همه يكسان‏اند اگر اختلافيست در اعراض و اوصاف است، و اگر ناچار است تفضيل بعضى بر بعضى، پس گل فضل دارد بر آتش. از وجوه يكى آنكه در جوهر گل رزانت است و سكون و وقار و حلم و حيا و صبر، و اين داعيه توبه و تواضع و تضرع است و موجب مغفرت، و در جوهر آتش خفّت و طيش و حدّت است و ارتفاع و اضطراب، و اين داعيه تمرد و استكبار است و موجب لعنت. ديگر وجه آنست كه گل سبب جمع است، و آتش سبب تفريق.

سوم: آتش سبب عذاب است، و گل سبب عذاب نيست. چهارم خبر ناطق است كه:

تراب الجنة مشك اذفر، و در هيچ خبر نيامد كه در بهشت آتش است، يا در آتش خاك‏ است. چون درست شد كه آتش را بر گل فضل است، و تفضيل جواهر بعضى بر بعضى وجه نيست، معلوم گشت كه قياس ابليس خطا بود و عين معصيت و موجب لعنت، اما قياس صحيح روا باشد و عين طاعت بود، چنان كه ابراهيم (ع) كرد: چون غروب كواكب و شمس و قمر ديد دليل گرفت بر حدوث آن، و دانست كه آن را محدثى و مدبرى است. از آن برگشت، و روى در طلب حق نهاد، گفت: إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً الاية. لا جرم رب العزة او را از آن باز نزد، و از وى طاعت شمرد. و گفته ‏اند:

جواب اين سخن كه ابليس گفت: أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ‏ آنست كه اينجا گفت: وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً. فردا كه كرامت آدم آشكارا گردد ابليس گويد: كاشكى من از آن خاك بودمى‏ كه آدم را از آن آفريده‏ اند.

قالَ فَاهْبِطْ مِنْها- يعنى من الجنة. و قيل: من السماء. فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها- يعنى فى الجنة. معنى آنست كه از بهشت بيرون شو، و از آسمان بزير شو. آن كس كه برترى جويد و فرمان را مخالف بود، وى را نرسد و نسزد كه در بهشت نشيند، يا در آسمان. و الفرق بين النزول و الهبوط ان النزول يقتضى انه منزلة بعد منزلة، و ليس كذلك الهبوط، لانه كالانحدار فى المرور الى جهة السفل دفعة واحدة، و گفته‏ اند: «منها» و «فيها» هر دو با زمين شود، اى: فاهبط من الارض الى جزائر البحور، فما يكون لك ان تتكبّر فى الارض على آدم و ولده! ميگويد: ترا نرسد كه در زمين تكبر كنى، و برترى جويى بر آدم و فرزندان. اكنون وطن ابليس در جزائر است، و عرش او بر بحر است، و سلطان و عظمت او آنجا روان است. كس وى را در زمين نبيند مگر بصورت پيرى شكسته، بر وى جامه ‏اى كهنه، بر هيئت دزدان ترسان و لرزان. و قيل: فَاهْبِطْ مِنْها يعنى من المرتبة التي انت فيها، فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها اى تترفع و تمتنع عمّا امرت به. فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ‏ الأذلاء بترك الطاعة.

قالَ أَنْظِرْنِي‏- ابليس تا بروز قيامت زمان خواست، و درين زمان خواستن مراد وى آن بود تا مرگ نچشد، گفت: أنظرنى اى: امهلنى، إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ‏ من قبورهم، و هو النفخة الآخرة عند قيام الساعة. رب العزة گفت: إِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ‏ رو كه ترا زمان دادم. قومى گفتند: اين انظار تا بنفخه اولى است. قومى گفتند: تا بروز قيامت. و درست آنست كه وقت آن معين نيست، كه رب العزّة بجواب وى نگفت:

انك من المنظرين الى يوم يبعثون، و لا الى يوم القيامة، و آنجا كه گفت: إِلى‏ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ‏ در آن تعيين وقت نيست، و اين تعيين در حق هيچ كس مقتضى حكمت نيست، كه هر كه داند كه تا كى ميزيد، نفس خود فرا پى مرادات و شهوات و ارتكاب محظورات دارد، و توبه و عذر خواستن هميشه در تأخير مى‏ نهد، تا بآن وقت معيّن نزديك گردد، آن گه توبه كند، پس در تعيين وقت مرگ اغراء است بر معاصى و دليرى، و اين در دين روا نيست، و بحكمت راست نيست.

قالَ فَبِما أَغْوَيْتَنِي‏- اى فبما اضللتنى و لعنتنى و خيّبتنى و أهلكتنى. گفته ‏اند:

اين «ما» مصدرى است، يعنى باغوائك اياى‏ لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ‏، اى اترصد لهم فأصدهم عن سلوك الصراط المستقيم، و هو الدين القيم، و قيل: هو طريق الجنة، و قيل: طريق مكّة.

قال النبى (ص): «انّ الشيطان قعد لابن آدم بطرقه، فقعد له بطريق الاسلام، فقال أ تسلم و تذر دينك و دين آبائك؟! فعصاه، فأسلم. ثم قعد له بطريق الهجرة، فقال: أ تهاجر و تذر أرضك و ديارك؟ فعصاه، و هاجر. ثم قعد له بطريق الجهاد، و هو جهد النفس و المال، قال: تقاتل فتقتل، فتنكح المرأة، و يقسم المال؟! فعصاه، فجاهد.

يكى از علماء دين و اصحاب حديث در مسجد حرام نشسته بود نام وى طاوس.

فقيهى قدرى در پيش وى شد. طاوس بچشم انكار در وى نگرست، و او را از مسجد بيرون كرد. يكى گفت طاوس را كه: اين مردى فقيه است، بر وى مى‏ استخفاف كنى؟! طاوس‏ گفت: ابليس افقه منه، يقول ابليس: رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي‏، و هذا يقول: انا اغويت نفسى، يعنى كه ابليس اغواء و اضلال از حق ديد، و قدرى از خود مى‏ بيند، پس ابليس ازو فقيه‏تر بود.

ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ‏- آن گه در آيم بر ايشان‏ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ‏ از پيش ايشان، يعنى از سوى دنياى ايشان بأمل دراز نمودن، وَ مِنْ خَلْفِهِمْ‏ و از سوى آخرت ايشان بفراموش كردن آن بر ايشان، وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ‏ و از سوى دين ايشان، چنان كه آنجا گفت: إِنَّكُمْ كُنْتُمْ تَأْتُونَنا عَنِ الْيَمِينِ‏ اى من قبل الدين، وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ‏ من قبل دنياهم و امانيهم، و يقال من بين ايديهم من قبل الآخرة، فأزين لهم التكذيب بالبعث و بالجنة و النار، و من خلفهم، يعنى من قبل الدنيا فأزينها فى اعينهم، فأرغّبهم فيها، فلا يعطون فيها حقا، و عن ايمانهم، يعنى من قبل دينهم، فان كانوا على هدى شبهته عليهم، حتى يشكّوا فيه، و ان كانوا على ضلالة زيّنتها لهم، و عن شمائلهم، يعنى من قبل الشهوات و اللذات من المعاصى و أشتهيها اليهم، و يقال: من بين ايديهم مكابرة، و من خلفهم مخاتلة، و عن ايمانهم من طريق الهدى، و عن شمائلهم الاحتجاج بحجج المضلين.

قال ابن عباس: و لم يقل من فوقهم، لان رحمة اللَّه تنزل عليهم من فوقهم، و لم يقل من تحتهم، لان الإتيان منه موحش. و قال فى الاوليين «من» لابتداء الغاية، و فى الآخريين «عن»، لان «عن» يدل على الانحراف. وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ‏ موحدين مطيعين. قال الحسن: لما اغوى آدم (ع) علم أن ذريته اضعف منه، فقال اللَّه: وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ‏.

قالَ اخْرُجْ‏- اى قال اللَّه لابليس اخرج منها. اين امر اهانت است نه امر تكليف، و اگر نه امر اهانت بودى امتناع نمودى، چنان كه در اسْجُدُوا لِآدَمَ‏ كرد. قالَ اخْرُجْ مِنْها اى من الجنة، مَذْؤُماً اى مذموما معيبا بأبلغ الذم و العيب. الذام و الذيم و الذم، العيب.

مَدْحُوراً اى مطرودا مبعّدا من رحمة اللَّه، و قيل: مطرودا من السماء. لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ‏ اين لام اینجا لام قسم است، و لَأَمْلَأَنَ‏ اين لام جواب قسم است، اى لمن تبعك منهم على دينك من اولاد آدم‏ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعِينَ‏ يعنى من الكافرين و قرنائهم من الشياطين.

كرر الخروج فى هذه الآيات ثلاث مرات، لان الاول خروج مطلق، و الثانى خروج بصفة صغار و ذل، و الثالث بصفة طرد و ذم شديد. قال سعيد بن المسيب: ابليس ابو الشياطين، و هم ذكور و اناث، يتوالدون و لا يموتون، و الجانّ ابو الجن، و هم ذكور و اناث، يتوالدون و يموتون، و الملائكة ليسوا بذكور و لا اناث، و لا يتوالدون و لا يموتون.

 

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ‏ الاية- خداوند حكيم، جبار نام دار عظيم، كردگار رهى دار عليم، جل جلاله و عظم شأنه، منت مى‏نهد بر فرزند آدم، و نيك خدايى و نيك عهدى خود در ياد ايشان مى‏دهد. ميگويد: شما را من آفريدم، و چهرههاى زيباتان من نگاشتم. قد و بالاتان من كشيدم. دو چشم بينا و دو گوش شنوا و زبان گوياتان من دادم. و من آن خداوندم كه از نيست هست كنم، وز نبود بود آرم، وز آغاز نوسازم. نگارنده رويها منم. آراينده همه نيكوئيها منم. جفت سازنده هر چيز با يار منم.

كننده هر هست چنان كه سزاوار منم. آسمان و زمين و جمادات آفريدم اظهار قدرت را، ملائكه و شياطين و جن آفريدم اظهار هيبت را. آدم و آدميان را آفريدم اظهار مغفرت و رحمت را. هفتصد هزار سال جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و كروبيان و حافّين و صافّين گرد كعبه جبروت طواف كردند، و سبوح قدوس گفتند. هرگز بنام ودودى و مهربانى و دوستى ما راه نبردند، و خود نشناختند. هرگز زهره نداشتند كه دعوى دوستى ما كنند، ما خود دعوى دوستى خاكيان كرديم كه: نحن اولياءكم، يحبهم. چندين نام خود از دوستى و مهربانى بر ايشان مشتق كرديم كه: هو الغفور الودود الرؤف الرحيم. فريشتگان را همه قهارى و جبارى نموديم، در حجب هيبتشان بداشتيم. خاكيان را همه رءوفى و رحيمى نموديم، بر بساط انبساطشان بداشتيم. در ميان فريشتگان جبرئيل مقدم و محترم بود، و بتخاصيص قربت مخصوص بود، و نامش خادم الرحمن بود. پيوسته بر بساط عدل بنعت هيبت ايستاده بود. هرگز بساط فضل و انبساط نديده بود. تا آدم صفى (ع) نيامد فراق و وصال و رد و قبول نبود. حديث دل و دلارام و دوستى نبود. اين عجائب و ذخائر همه در جريده عشق است، و جز دل آدم صدف درّ عشق نبود. ديگران همه از راه خلق آمدند. او از راه عشق آمد: يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ‏. از آدم تسبيح و تقديس بيش نبود. كار ايشان يك رنگ بود. عجائب خدمت و آداب صحبت و ذخائر مودت و لطائف محبت بآدم پيدا گشت، كه بوقلمون تقدير بود.

اين رسم قلندرى و آئين قمار در شهر تو آوردى اى زيبا يار!

ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ‏- فريشتگان را فرمودند كه آدم را سجود كنيد.

سرش آنست كه فريشتگان بچشم تعظيم در آن عبادت بى‏ فترت خود مى‏ نگرستند، و تسبيح و تقديس خويش را وزنى تمام مينهادند، و لهذا قالوا: وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ‏.

جلال احديت و جناب جبروت عزت استغناء لم يزل با ايشان نمود از طاعت همه مطيعان و عبادت همه آسمانيان، گفت: رويد، و آدم را سجود كنيد، و آن سجود خود را بحضرت عزت ما بس وزنى منهيد. هنوز رقم وجود بر موجودات نكشيده بوديم، كه جمال ما شاهد جلال ما بود ما خود بخود خود را بسنده بوديم. امروز كه خلق آفريديم، همان عزيزيم كه بوديم.

از ايمان و طاعت حدثان جلال لم يزل را پيوندى مى‏ درنبايد:

و لوجهها من وجهها قمر و لعينها من عينها كحل.

لطيفه ديگر شنو از اسرار وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ‏: آدمى جسم است و جان، و آنچه ورا جسم و جان است، از آن عبارت نتوان:

مكن در جسم و جان منزل، كه اين دونست و آن والا قدم زين هر دو بيرون نه، مه اينجا باش و مه آنجا.

جسم را گفت: وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ‏. جان را گفت: ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ‏. همانست كه جاى ديگر گفت: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ‏. باز گفت: ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ. و بدان كه اين خانهاى خلائق از هفتاد هزار پرده برآورده‏ اند، پرده‏هاى نور و ظلمت، و خبر بدان ناطق است: «ان للَّه تعالى سبعين الف حجاب من نور و ظلمة». هر چه نور است، تخم كلمه طيبه است، و هر چه ظلمت تخم كلمه خبيثه، و آن گه همه بخاك بپوشيده، و خاك پرده همه گشته. گويى درين جمله خزينه اسرار كيست؟ و آن در مكنون تعبيه دربار كيست؟

با هر جانى بغمزه رازى دارى‏ بر شارع هر دلى جوازى دارى!

در دور آدم صفى آفتاب عزت دين از برج شرف خود بتافت. هر كسى بنقد خويش بينا شد. آدم محك بود، «وَ عَصى‏ آدَمُ» سياهى محك بود، هر كسى نقد خويش بر محك زد، تا نقدهاشان بيان افتاد كه چيست. ملا اعلى بنقد پندار وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ‏ بينا شدند.

ابليس مهجور بنقد «أَنَا خَيْرٌ» بينا شد. آنجا خارى بود محقق، و گلى بود مزور، گل بكند و بينداخت، و خار بماند در ديده پنداشت:

گلها كه من از باغ وصالت چيدم‏ درها كه من از نوش لبت دزديدم‏
آن گل همه خار گشت در جان رهى‏ وان در همه از ديده فرو باريدم‏

آن مهجور مطرود هفتصد هزار سال مهمان پندار بود. با خود درست كرده كه در معدن او زر است، و خود كبريت احمر است! چون نقد خويش بر محك صفوت آدم زد،نقدش قلب آمد. در معدن خود نفط و قير ديد، و بجاى زر سبج سياه ديد(بود):

در ديده رهى ز تو خيالى بنگاشت‏ بر ديدن آن خيال عمرى بگذاشت‏
چون طلعت خورشيد عيان سر برداشت‏ در ديده هوس بماند و در سر پنداشت.

گفته‏ اند كه: ابليس به پنج چيز مستوجب لعنت و مهجور درگاه بى‏ نيازى شد، و آدم بعكس آن به پنج چيز كرامت حق يافت و نور هدى و قبول توبه. يكى از آن آنست كه ابليس «لم يقر بالذنب»، بگناه خويش معترف نشد. كبر وى او را فرا اعتراف نگذاشت، و آدم بصفت عجز باز آمد، و بگناه خويش مقر آمد. ديگر «لم يندم عليه»، ابليس از كرده پشيمان نگشت، و عذر نخواست، و آدم از كرده خود پشيمان شد، و عذر خواست، و تضرع كرد. سوم «لم يلم نفسه»، ابليس در آن نافرمانى با خود نيفتاد، و ملامت نفس خود نكرد، و آدم روى با خود كرد، و خود را در آن ذلت ملامت كرد. چهارم «لم يرى التوبة على نفسه واجبا». ابليس توبه بر خود واجب نديد. از آن عذر نخواست، و تضرع نكرد، و آدم دانست كه توبه كليد سعادتست، و شفيع مغفرت، بر خود واجب ديد، بشتافت، و تا روى قبول نديد باز نگرديد. پنجم آنست كه: «قنط من رحمة اللَّه»، از رحمت خدا نوميد شد ابليس. ندانست آن بدبخت كه نوميدى از لئيمان باشد، و رب العزة لئيم نيست، و چنان كه نوميدى نيست، ايمنى هم نيست، كه ايمنى از عاجزان باشد، و اللَّه عاجز نيست. پس چون نوميد شد آن شقى در توبه بوى فرو بسته شد، و آدم نوميد نگشت. دل در رحمت و مغفرت بست. بر درگاه بى- نيازى ميزاريد و مى‏ناليد، تا برحمت و مغفرت رسيد.

پير طريقت گفت: ميدان راه دوستى افراد است. آشمنده(آشامنده) شراب دوستى از ديدار بر ميعاد است. برسد هر كه صادق روى به آنچه مراد است.

كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج‏3

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=