كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره النجم
سورة النجم
النوبة الاولى
(53/ 62- 1)
قوله تعالى:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان.
وَ النَّجْمِ إِذا هَوى (1) بپارهاى از قرآن هر گه كه فرود آيد از آسمان.
ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى (2) گم راه نگشت اين مرد شما و راه كژ نرفت.
وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى (3) و هيچ سخن نگويد بوايست تن خويش.
إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى (4) نيست آن مگر پيغامى كه ميدهند.
عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى (5) در آموخت در وى آن سخت نيروها.
ذُو مِرَّةٍ آن محكم نيروى فَاسْتَوى (6).[1]
وَ هُوَ [راست شدند و هام سر او[2] محمد]
بِالْأُفُقِ الْأَعْلى (7) بآن سوى برترين.
ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى (8) آن گه پس نزديك شد و فرود آمد.
فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ تا باندازه دو كمان گشت در نزديكى،
أَوْ أَدْنى (9) يا نزديكتر [در ديدار شما و دانش شما پنداره شما].
فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى (10) آگاهى او كند[3] برهى خويش آنچه او كند[4].
ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى (11) دروغ نديد دل آنچه ديد.
أَ فَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى (12) مى پيكار كنيد[5] با او بر آنچه[6] او ديد مىنااستوار گيريد[7] او را وران.
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى (13) و ديد او را باز بارى ديگر.
عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى (14) بنزديك درخت سدره آنجا كه دانش خلق تا آنجا بيش نرسد، چون آنجا رسد برنگذرد.
عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى (15) بنزديك آن درخت است بهشت كه ماوى دوستانست و جانها شهيدان.
إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ آن گه كه وران درخت مىپيچد.
ما يَغْشى (16) آنچه مىپيچد [از آن پروانه زرين زنده].
ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى (17) چشم [رسول (ص)] كژ نشد و از راست ديدن در نگذشت.
لَقَدْ رَأى و حقا كه ديد،
مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى (18) از شگفتها و نشانها بزرگ [از توانايى خداوند خويش].
أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى (19)
وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى (20) چه بينيد اين بتان شما كه مىپرستيد: لات و عزى و مناة [اين توانند كه اللَّه تواند].
أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثى (21) باش شما را پسر و او را دختر.
تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى (22). اكنون پس بخششى است سخت كژ و ستمكارانه.
إِنْ هِيَ، نيست اين بتان كه مىپرستيد،
إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ، مگر نامهاى كه شما كرديد و پدران شما.
ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ فرو نفرستاد اللَّه بر آن [پرستكاران را] هيچ عذرى و حجتى [و آن را هيچ سزاوارى بخدايى][8].
إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَ نه مىروند مگر به پى پنداشت،
وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ و آنچه تن آدمى فراوايد[9]
وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى (23) و آمد بايشان از خداوند ايشان، كار راست و پيغام درست و مزد استوار.
أَمْ لِلْإِنْسانِ ما تَمَنَّى (24) باش هر چه مردم آرزوى كنند او را آن سزد يا رسد.
فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولى (25) اللَّه راست آن گيتى و اين گيتى.
وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ و چند فرشته كه در آسمانست: لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً هيچ سود ندارد و بكار نيايد شفاعت ايشان و بخواستن ايشان،
إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ مگر پس آن كه دستورى دهد،
لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى (26) كه خواهد و كه پسندد.
إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ ايشان كه برستاخيز مىنگروند[10]
لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثى (27) فرشتگان را مىزنان نام كنند[11]
وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ و ايشان را بآن هيچ دانش نيست،
إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَ نمىروند مگر بر پى پنداشت،
وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً (28) و پنداشت بجاى سخن راست و كار راست هيچ بكار نيايد
فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا روى گردان و فرا گذار از آن كس كه برگشت از پذيرفتن سخن ما و از ياد ما وَ لَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَياةَ الدُّنْيا (29) و نخواست مگر همين جهان نزديك خست.
ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ تا اين [جهان] رسيد دانش ايشان و بس،
إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ خداوند تو ميداند و او داناتر بهر كه گم گشت از راه خداى،
وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدى (20) و او داناتر داناست[12] كه بر راه راست رفت.
وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ و اللَّه راست هر چه در آسمانها و زمينها چيز است،
لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَساؤُا تا پاداش دهد ايشان را كه بد كردند،
بِما عَمِلُوا بآنچه كردند.
وَ يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى (31) و پاداش دهد ايشان را كه نيكويى كردند بپاداش نيكو.
الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ ايشان كه باز مىپرهيزند از بزرگيها بزه و زشتيها[13].
إِلَّا اللَّمَمَ مگر آهنگ و پيرامن گشت.
إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ خداوند تو فراخ آمرزش است.
هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ او داناتر داناى است بشما و بود،
إِذْ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ آن گه كه مىآفريد شما را در زمين،
وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ و آن گه كه شما پوشيده بوديد[14] و نازاد،
فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ در شكمهاى مادران خويش،
فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ خويشتن بىگناه مدانيد و مخوانيد،
هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى (32) اللَّه داناتر دانايست باو كه مىپرهيزد از ناپسند.
أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّى (33) ديدى آن مرد كه برگشت [از پذيرفتن حق].
وَ أَعْطى قَلِيلًا و اندك بخشيد، وَ أَكْدى (34) و آن گه باز ايستاد.
أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ بنزديك او است آگاهى از غيب،
فَهُوَ يَرى (35) و مىداند او [كه چند خواهد زيست و روزگار او كه چند خواهد كشيد].
أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ يا او را آگاه نكردند،
بِما فِي صُحُفِ مُوسى (36) كه چيست در صحيفهاى موسى.
وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى (37) و در صحيفهاى ابراهيم آن ابراهيم كه سپرى كرد و بگزارد آنچه فرمودند و باز ايستاد و باز آمد آن را كه پذيرفت.
أَلَّا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى (38) نكشد هيچ باركش بار كسى ديگر.
وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى (39)- و نيست مردم را از پاداش مگر پاداش آنچه خود كرد.
وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى (40) و كردار او آرى باز نمايند او را.
ثُمَّ يُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفى (41) آن گه پاداش دهند او را بان سپرىتر پاداش.
وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى (42) و بازگشت هر كس با اوست و بازگشت
هر كار با حكم اوست و بازگشت هر چيز با علم اوست و بازگشت هر بودنى با خواست و مراد او است.
وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكى (43) اوست كه بخندانيد و بگريانيد.
وَ أَنَّهُ هُوَ أَماتَ وَ أَحْيا (44) و اوست كه ميراند و زنده گرداند.
وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى (45) و اوست كه بيافريد هر دو جفت:نر جفت ماده و ماده جفت نر[15].
مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنى (46) از نطفه آن گه كه آن را باز اندازند چهل روز آب و چهل روز خون و چهل روز گوشت.
وَ أَنَّ عَلَيْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْرى (47)، و بر اللَّه است آفرينش پسين
وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنى وَ أَقْنى (48) و اوست كه بىنياز كرد و مال داد.
وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرى (49) و اوست خداوند شعر و آفريدگار او.
وَ أَنَّهُ أَهْلَكَ عاداً الْأُولى (50) و اوست كه تباه كرد و هلاك عاد پيشين را.
وَ ثَمُودَ فَما أَبْقى (51) و ثمود را هيچ بازمانده نگذاشت.
وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ و قوم نوح را هم هلاك كرد پيش از عاد و ثمود.
إِنَّهُمْ كانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغى (52) كايشان ستمكارتر بودند و نافرمانتر.
وَ الْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوى (53) و آن نگونسارانرا در آن زمين نگونسار [بنهيب] در شيب او كند[16].
فَغَشَّاها ما غَشَّى (54) و فراسر ايشان نشاند آنچ نشاند.
فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكَ تَتَمارى (55) بكدام از نعمتها خداوند خويش مىنگروى يا در گمان مىباشى.
هذا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولى (56) اين محمد آگاه كنندهايست از آگاه كنندگان پيشينيان.
أَزِفَتِ الْآزِفَةُ (57) نزديك آمد رستاخيز.
لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ كاشِفَةٌ (58) آن روز كه پديد آيد، نيست آن را باز برندهاى جز از اللَّه، نيست هنگام آن را پيدا كنندهاى جز از اللَّه.
أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ (59) ازين سخن شگفت مىداريد و انكار همى كنيد.
وَ تَضْحَكُونَ، و مىخنديد وَ لا تَبْكُونَ (60) [و از اين تهديد] نگرييد.
وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ (61) و شما مىبازى و افسوس كنيد[17] باين سخن.
فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَ اعْبُدُوا (62) سجود اللَّه را كنيد و او را پرستيد.
النوبة الثانية
اين سورة هزار و چهارصد و پنج حرف است سيصد و هشت كلمه و شست و دو آيت، جمله بمكه فرود آمد مگر يك آيت:
الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ اين يك آيت بقول ابن عباس بمدينه فرود آمد. و درين سورة دو آيت منسوخ است يكى:
فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا معنى اعراض منسوخ است بآيت سيف.
ديگر آيت:وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى منسوخ است بقوله تعالى:«و الذين آمنوا و اتبعناهم ذرياتهم بايمان الحقنا بهم ذرياتهم» و در فضيلت سورة روايت كنند ازابىّ بن كعب قال- قال رسول اللَّه (ص)- من قرء و النجم اذا هوى اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من صدّق بمحمد و جحد به.وعن ابن مسعود قال- هذا اوّل سورة اعلنها رسول اللَّه (ص) بمكه.
قوله:وَ النَّجْمِ إِذا هَوى مفسران را در معنى وَ النَّجْمِ قولهاست، بعضى گفتهاند- اسم جنس است و مراد باين جمله ستارگان آسمان است. و هوى بمعنى- سقط، قسم ياد مىكند رب العالمين بجمله ستارگان آن گه كه از هول قيامت و رستاخيز همه فرو ريزند، همانست كه جايى ديگر گفت:وَ إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ.
و گفتهاند- مراد باين ثرياست كه عرب بنجم مطلق ثريا گويند. مصطفى (ص) فرموده-اذا طلع النجم ارتفعت العاهات يعنى- الثريا، و فى رواية- ما طلع النجم قطّ و فى الارض من العاهة شىء الا رفع.
و هويّها طلوعها و ارتفاعها. قسم ياد مى كند بثريّا بآنگه كه برآيد و آفات و عاهات از زمين بردارد. و روى عكرمة عن ابن عباس- انه الرجوم من النجوم يعنى- ما يرمى به الشياطين عند استراقهم السمع.
مجاهد گفت و كلبى و روايت از ابن عباس- وَ النَّجْمِ إِذا هَوى يعنى- و القرآن اذا نزل. قسم ياد مىكند بقرآن كه از آسمان فرو آمد نجم نجم در مدت بيست و سه سال. همانست كه آنجا گفت- فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ.
جعفر بن محمد گفت (ع)- و النجم يعنى- محمدا (ص) إِذا هَوى اى- نزل من السماء ليلة المعراج. سمّاه نجما كما سمّاه سراجا فى قوله: وَ سِراجاً مُنِيراً. و قيل- النجم النبات إِذا هَوى اى- سقط على الارض، فان النجم ليس له ساق كقوله: وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ. و يحتمل من التأويل- المصلّى اذا سجد و الغازى اذا قتل شهيدا و العالم اذا مات، فانّ هؤلاء نجوم الارض و الاخبار ناطقه بها.
گفتهاند- آن روز كه اين آيت فرو آمد و رسول خدا بر قريش آشكارا كرد، عتبة بن ابى لهب گفت- كفرت برب النجم اذا هوى و دختر رسول را كه زن وى بود طلاق داد، رسول خداى دعا كرد گفت- اللهم سلّط عليه كلبا من كلابك.
بعد از آن اين عتبة بتجارت شام رفت با پدر خويش بو لهب، در منزلى از منازل راه فرو آمدند و آنجا ديرى بود، راهبى از دير فرو آمد و گفت- هذا ارض مسبعة، درين زمين سباع فراوان بود، نگر تا خويشتن را از شير نگه داريد. بو لهب گفت فرا اصحاب خويش- اين پسر مرا نگه داريد كه مىترسم كه دعاء محمد در وى رسد. ايشان همه گرد وى درآمدند و او را در ميان گرفتند و پاس وى ميداشتند. در ميانه شب، رب العالمين خواب بر ايشان اوكند و شير بايشان درگذشت و لطمه بر وى زد و او را هلاك كرد. قوله:وَ النَّجْمِ إِذا هَوى اصحاب معانى گفتند- قسم در قرآن بر دو وجه است،
يكى: قسم بذات و صفات خالق جل جلاله و قسم حقيقى آنست، كه ذات و صفات وى را استحقاق آنست، چنان كه فرمود- فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ- فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ- قُلْ إِي وَ رَبِّي. اين قسم است بذات او جل جلاله. و قسم بصفات آنست كه فرمود- ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِيدِ- ص وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ و كذلك قوله: فَبِعِزَّتِكَ، و همچنين حروف تهجّى در اوائل سور، هر حرفى اشارتى است بصفتى از صفات حق جلّ جلاله و قسم بآن ياد كرده.
وجه دوم: قسم است بمخلوقات و آن بر چهار ضرب است، يكى: اظهار قدرت را چنانك فرمود- وَ الذَّارِياتِ ذَرْواً- وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفاً- وَ النَّازِعاتِ غَرْقاً هذا و امثاله نبّه العباد على معرفة القدرة فيها. ديگر: قسم است برستاخيز اظهار هيبت را كقوله:
لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ، اقسم بها ليعلم هيبته فيها. سديگر: قسم ياد ميكند اظهار نعمت را تا بندگان نعمت اللَّه را بر خود بشناسند و شكر آن بگزارند، كقوله:وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ. چهارم: قسم است ببعضى مخلوقات بيان تشريف را تا خلق شرف و عزّ آن چيز بدانند كه قسم بوى ياد كرده، كقوله: لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ يعنى- مكه و كذلك قوله:وَ طُورِ سِينِينَ وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ و من ذلك قوله للمصطفى (ص)- لعمرك. و هذا على عادة العرب فانها تقسم بكل ما تستعظمه و تريد اظهار تعظيمه، و قيل- كلّ موضع اقسم فيه بمخلوق فالرب مضمر فيه كقوله:وَ النَّجْمِ يعنى- برب النجم و رب الذاريات و اشباه ذلك.
ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى اى- ما ضلّ عن التوحيد قط و ما زاغ عن المعرفة باللّه سبحانه و عن الرشد قطّ. و قيل- ما نكب عن الحق و الصدق و الامانة قطّ و هذا دليل على انّ قوله: وَ وَجَدَكَ ضَالًّا ليس من ضلال الغىّ. و قيل- ما غوى اى- ما خاب سعيه و ذلك انّ قريشا قالوا- ضلّ محمد عن دين آبائه و غوى ثم تقوّل على اللَّه و افترى.
فانزل اللَّه تعالى- ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى يا محمد اگر مكّيان نسبت ضلالت و غوايت با تو ميكنند تو دل بتنگ مياور، باك مدار تو آن بين كه ما لوح مدح و ثناء توبقلم لطف قدم مىنويسيم، چون ايشان تخته هجر تو خوانند تو سوره مدح و ثنا ما آغاز كن:فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ.
قوله: وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى اى- لم يأتكم بالقرآن من تلقاء نفسه و بهواه و مراده. و عن بمعنى الباء قد يتعاقبان كقوله: فَسْئَلْ بِهِ خَبِيراً اى- عنه وَ ما نَحْنُ بِتارِكِي آلِهَتِنا عَنْ قَوْلِكَ اى- بقولك. در ضمن اين آيت تشريف و تخصيص مصطفى است (ص) رب العزة رتبت قربت وى بلند نهاد و تشريف عظيم داد كه خصم وى را بخودى خود جواب داد و برسول باز نگذاشت.
آن گه كه او را ضالّ گفتند، حق جل جلاله از بهر وى جواب داد كه:ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى، نه چون ديگر پيغامبران كه جواب خصم ايشان هم بايشان باز گذاشت، چنانك نوح، قوم او را گفتند- إِنَّا لَنَراكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ نوح خود جواب ايشان را داد كه- لَيْسَ بِي ضَلالَةٌ و هود را گفتند- إِنَّا لَنَراكَ فِي سَفاهَةٍ هود جواب داد كه- لَيْسَ بِي سَفاهَةٌ، همچنين داود پيغامبر را فرمان آمد كه- فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى يا داود نگر تا حكمى كه ميان خلق كنى بعدل و راستى كنى و بر پى هوا و مراد خود نروى. چون نوبت بمصطفى عربى (ص) رسيد حق جل جلاله فرمود:وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى او بر پى مراد و هوا خود نرود و آنچه گويد جز از وحى و پيغام ما نگويد.
إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى اى- ما هذا القران الا وحى من اللَّه يوحى اليه.عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى الهاء راجعة الى الرسول و شديد القوى هو جبرئيل عليه السلام و كان قوّته انّه اقتلع مدائن لوط من سبع ارضين و رفعها الى السماء ثم قلّبها على الماء الاسود. و من قوّته انه ابصر ابليس و هو يكلّم عيسى على بعض العقاب، فنفخه بجناحيه نفخة القاه فى اقصى جبل الهند، و كذلك صيحته بثمود. فاصبحوا جاثمين خاملين، و كذلك هبوطه من السماء على الانبياء و صعوده اليها فى اقلّ من الطرف.
ذُو مِرَّةٍ يعنى- ذو منظر حسن، قيل- ذو قوّة و شدّة و قيل- شَدِيدُ الْقُوى اخبار عن قوّته فى امر اللَّه و ذو مرّة اخبار عن قوة جسمه. و المرّة- القوة، تقول حبل ممرّ اى- محكم الفتل و قيل- هى فعلة من المرور و المعنى- ذو مرور فى البحر فى صعوده و هبوطه و قيل- شديد القوى ذو مرّة هو اللَّه عز و جل. هذا كقوله: هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ قوله: فَاسْتَوى يعنى- جبرئيل- و هو يعنى محمدا (ص) و المعنى- استوى جبرئيل و محمد ليلة المعراج بالافق الاعلى و هو اقصى الدنيا عند مطلع الشمس و قال سعيد بن المسيب- الافق الاعلى قاع تحت العرش
و قيل- فَاسْتَوى يعنى- جبرئيل و قوله: وَ هُوَ كناية عن جبرئيل ايضا يعنى- استوى على صورته التي خلقه اللَّه عليها و هو اذ ذاك بالافق الاعلى و ذلك ان جبرئيل كان يأتى رسول اللَّه (ص) على صورة رجل من الآدميّين كما يأتى الانبياء فانه اتى ابراهيم عليه السلام فى صورة الاضياف و اتى داود عليه السلام فى صورة الخصم فسأله رسول اللَّه (ص) ان يريه نفسه على صورته التي جبل عليها، فاراه نفسه مرّتين، مرّة فى الارض و مرّة فى السماء فاما فى الارض ففى الافق الاعلى و المراد بالاعلى جانب المشرق و ذلك ان محمدا (ص) كان بحراء فطلع له جبرئيل من المشرق فسدّ الافق الى المغرب فخرّ رسول اللَّه (ص) مغشّيا عليه فنزل جبرئيل فى صورة الآدميّين فضمّه الى نفسه و جعل يمسح الغبار عن وجهه، يدلّ عليه قوله.
وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِينِ.و اما فى السماء فعند سدرة المنتهى فذلك قوله: وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى و لم يره احد من الانبياء على تلك الصورة الا محمد (ص).
فان قيل- كيف يجوز ان يغيّر الملك صورة نفسه و هل يقدر غير اللَّه تعالى تغيير صورة المخلوقين و قد علم[18] ان جبرئيل عليه السلام اتى رسول اللَّه مرّة فى صور رجل و مرّة فى صورته التي ابتدأه اللَّه عليها. و انّ ابليس اتى قريشا فى صورة شيخ من اهل نجد.
فالجواب عنه- انّ تغيير الصور الذى هو تغيير التركيب و التأليف لا يقدر عليه الّا اللَّه تعالى، فاما تغيير صفة جبرئيل ففعل اللَّه تعالى تبيينا للمصطفى (ص) و ليعلم انه امرمن اللَّه تعالى اذا راه فى صور مختلفه فان ذلك لا يقدر عليه الا اللَّه تعالى و هو ان يراه مرّة قد سدّ الافق و اخرى يجمعها مكان ضيّق. و اما ابليس فكان ذلك منه تخييلا للناظرين و تمويها دون التحقيق كفعل السحرة بالعصىّ و الحبال. قال اللَّه تعالى- فَإِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعى و لم يقل- سعت.
و قيل- فاستوى و هو بالافق الاعلى من فعل اللَّه عز و جل كقوله- اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ و الافق الاعلى فوق السماوات السبع يعنى- العرش. و گفتهاند- فاستوى صفت مصطفى است (ص) معنى آنست كه- راست بايستاد بنفس در مجاهدت و بدل در مشاهدت، بروح در مكاشفت، بسرّ در ملاطفت. راست بايستاد، از امر ما قدم بيرون ننهاد و بنهى ما قدم در ننهاد و بىفرمان ما دم نزد، راست بايستاد، مراد ما را، هر چه مراد وى بود زير قدم آورد و مراد ما مراد او گشت و ما خود آن كرديم كه مراد وى بود.
فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها- وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى.راست بايستاد در دوستى كه از دوست جز دوست نخواست، راست بايستاد در نفس موافقت قلب را، راست بايستاد قلب موافقت سرّ را، راست بايستاد سرّ موافقت حق را، راست رفت، براست و چپ نگاه نكرد تا بمنزل ثُمَّ دَنا رسيد بر بساط فَتَدَلَّى قدم نهاد.
بقاب قوسين قرب بر رفته، بر متكاء عزت او ادنى تكيه زده، بمشاهدت رسيده، شراب چشيده، راز شنيده دوست ديده.
| دردى كه من از عشق تو كردم حاصل | دل داند و من دانم و من دانم و دل |
هر كه تحفه- ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى برد، هديه- فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى آرد. شعر:
| لا يكتم السرّ الا كل ذى خطر | و السرّ عند الكرام الناس مكتوم |
| و السرّ عندى فى بيت له غلق | قد ضاع مفتاحه و الباب مختوم |
قوله: ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى، هذا من المقلوب تأويله- تدلّى فدنا، و التدلّى-التنزّل، اخذ من الدلو. و صحّ
عن رسول اللَّه- (ص) فى حديث شريك بن عبد اللَّه بن ابى نمر عن انس بن مالك عن رسول اللَّه (ص) انه قال- دنا الجبار رب العزة فتدلّى
و هو قول الحسن البصرى: دنا ربنا فتدلى، و روى موقوفا على انس بن مالك قال- دنا الجبار رب العزة فتدلّى حتى كان منه قاب قوسين او ادنى. و هذا رواية ابى سلمة عن ابن عباس و قال الضحاك- دنا محمد من ربه فتدلّى فاهوى للسجود فَكانَ منه قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى و قيل- دنى محمد من ساق العرش فتدلّى، اى- جاوز الحجب و السرادقات لا يقلّه مكان و هو قائم باذن اللَّه عز و جل كالمتعلق بالشىء لا يثبت فيه قدمه على مكان و قيل- دنوّ اللَّه من العبد على نوعين احدهما: باجابة الدعوة و اعطاء المنية و رفع المنزلة كقوله تعالى:فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ.
و الثانى: بمعنى القرب فى الحقيقة دون هذه المعانى كقوله: ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى كما قال انس و ابن عباس و كما
جاء فى الخبر الصحيح عن النبى (ص): يدنو المؤمن من ربه عز و جل … الحديث.
قوله: فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ. هذا من كون الوقت. مجازه- صار قاب قوسين اى- قدر قوسين من قسى العرب المخاطبين بهذا الكلام و هذا اشارة الى تأكيد القرب و اصله ان الحليفين من العرب كانا اذا ارادا عقد الصفاء و العهد خرجا بقوسيهما فالصقا بينهما يريدان بذلك انّهما متظاهران يحامى كل واحد منهما عن صاحبه و قيل- معناه- فى القرب من الوتر الى الكبد. و قال عبد اللَّه بن مسعود و سعيد بن جبير- قاب قوسين اى- قدر ذراعين و سمّى الذراع قوسا لانه يذرع بها الاشياء و يقاس بها كل شيء و هى لغة بعض اهل الحجاز
وفى الخبر- لقاب قوس احدكم من الجنة خير من الدنيا و ما فيها.
و قوله: أَوْ أَدْنى هذا حكاية عن تخمين الناظر و حدسه يعنى- لو انتم عاينتم القرب لحرزتموه قاب قوسين او قلتم فى انفسكم انه ادنى. قيل- انما قال- او ادنى لانه لم يردان يجعل لذلك حدا محصورا و سئل ابو العباس بن عطاء عن هذه الاية فقال- كيف أصف لكم مقاما انقطع عنه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و لم يكن الا محمد و ربه.
قوله: فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى اى- اوحى اللَّه تعالى الى عبده محمد مااوحى و تكلم معه بما تكلّم و امره بما امر سرّا بسرّ بلا واسطة و لا ترجمان و فيه يقول القائل شعر:
| بين المحبين سرّ ليس يفشيه | قول و لا قلم للخلق تحكيه |
| سرّ يمازجه انس مقابله | نور تحيّر فى بحر من التيه |
قال سعيد بن جبير- اوحى اليه- الم اجدك يتيما فآويتك الم اجدك ضالا فهديتك الم اجدك عائلا فاغنيتك ا لم اشرح لك صدرك الم اضع عنك وزرك الم ارفع لك ذكرك و قيل- اوحى اليه ان الجنة محرّمة على الانبياء حتى تدخلها و على الامم حتى تدخلها امّتك.
وقال على (ع)- اوحى اللَّه اليه يا محمد لو لا انى احب معاتبة امتك لما حاسبتهم
و قال بعضهم- انه مفسر فى الاخبار و نطقت به الروايات من احوال القيامة و غيرها و لهذا
قال (ص): لو تعلمون ما اعلم لضحكتم قليلا و لبكيتم كثيرا.
و قيل- ابهم ما اوحى تعظيما لشأن ذلك و تعبّدا للخلق بالايمان بكونه على الجملة. و قيل- اوحى جبرئيل الى رسول اللَّه (ص) ما اوحى اليه ربه.
قوله ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى، قرأ ابو جعفر- ما كذّب بالتشديد اى- ما كذّب قلب محمد ما رأى بعينه تلك الليلة بل صدّقه و حقّقه و قرء الآخرون بالتخفيف اى- ما كذب فؤاد محمد الذى راى بل صدقه يقال كذبه اذا قال له الكذب و قيل- ما جحد الفؤاد و ما انكر ما رآه الرسول و قيل- ما كذب فؤاده قبل ذلك ما رآه فى تلك اللّيلة ببصره لانه كان قد آمن بقدرة اللَّه سبحانه على امثال ذلك و اضعافه ثم اختلفوا فى الذى رآه فقال قوم راى جبرئيل و هو قول ابن مسعود و عايشه و قال آخرون هو اللَّه عز و جل ثم اختلفوا فى الرؤية فقال بعضهم رآه بقلبه دون عينه و هذا خلاف السنة. و المذهب الصحيح[19] انه (ص) راى ربه عز و جل بعين رأسه و هو قول الحديث.
الحسن و انس و عكرمة، روى عن ابن عباس انه قال- ان اللَّه اصطفى ابراهيم بالخلّة و اصطفى موسى بالكلام و اصطفى محمدا بالرؤية و امّا عايشه فانّها انكرت ذلك عن نفسها و لم تقل- سمعت رسول اللَّه (ص) يقول فيه مقالا كيف و قول عايشه نفى و قول ابن عباس اثبات و الحكم للمثبت لا للنافى لان النافى انّما نفاه لانه لم يسمع و المثبت لانه سمعه و علمه.
قوله: أَ فَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى قرأ حمزة و الكسائى و يعقوب- أ فتمارونه بفتح التاء بلا الف، يعنى- ا فتجحدونه و تدفعونه يقال- مريت الرجل حقه اذا جحدته، و اصل المرى من مريت الناقه اذا استخرجت لبنها بعلاج و قرأ الآخرون- أ فتمارونه بالالف و ضم التاء على معنى- أ فتجادلونه على ما يرى، و ذلك انّهم جادلوه حين اسرى به فقالوا صف لنا بيت المقدس و اخبرنا عن عيرنا فى الطريق و غير ذلك مما جادلوه به و المعنى- أ فتجادلونه جدالا ترومون به دفعه عما رآه و علمه، و المراء هو الجدال بالباطل و فى الحديث:لا تماروا فى القرآن فانّ المراء فيه كفر.
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى الخلاف فيه كالخلاف فى الاول. قال ابن مسعود- رأى جبرئيل على صورته مرّتين: مرّة عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى و مرّة بِالْأُفُقِ الْمُبِينِ يعنى- باجياد مكه و قد سدّ الافق و عليه تهاويل الدّرّ و الياقوت و على قول ابن عباس رأى ربّه نزلة اخرى و ذلك انه كانت للنبى (ص) عرجات فى تلك الليلة لمسئلة التخفيف فى اعداد الصلوات فتكون لكل عرجة نزلة فرأى ربه فى بعضها و تقديره- رآه نازلا نزلة اخرى.
وفى بعض الروايات عن النبى (ص) قال- كلّما رجعت الى ربى وجدته مكانه.
قوله: عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى السدرة شجرة النبق[20] سمّيت سدرة المنتهى لانه ينتهى اليها علم الخلائق و اعمالهم لا يعلم احد ما ورائها الّا اللَّه و قيل- ينتهى اليها مقامات الانبياء، و الملائكة ينتهى اليها من فوقها و يصعد اليها من تحتها و لم يجاوزها احد الّا نبينا (ص). قال كعب الاحبار- سِدْرَةِ الْمُنْتَهى عن يمين العرش اليها انتهى علم العلماء لا يعلم احد ما وراءها.
فى حديث المعراج قال (ص)- ثم صعد بى الى السماء السابعة فاذا ابراهيم فسلّمت عليه ثم رفعت الى سدرة المنتهى فاذا نبقها مثل قلال هجر[21] احلى من العسل و الين من الزبد و اذا ورقها مثل آذان الفيلة.
وعن ابى هريرة- قال- لمّا اسرى بالنبى (ص) انتهى الى السدرة فقيل له- هذه السدرة ينتهى اليها كل احد خلا من امّتك على سنّتك فاذا هى شجرة تخرج من اصلها انهار من ماء غير آسن الى قوله: مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى
و هى شجرة يسير الراكب فى ظلها سبعين عاما لا تقطعها.
و عن اسماء بنت ابى بكر قالت- سمعت النبى (ص)- يذكر سدرة المنتهى- قال- يسير الراكب فى ظل الفنن فيها مائة عام و يستظل فى الفنن منها مائة الف راكب، فيها فراش من ذهب كانّ ثمرها القلال و قال مقاتل- هى شجرة تحمل الحلىّ و الحلل و الثمار من جميع الالوان، لو انّ ورقة منها وضعت فى الارض لاضاءت لاهل الارض و هى طوبى التي ذكرها اللَّه سبحانه فى سورة الرعد.
عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى قال ابن عباس- جنة ياوى اليها جبرئيل و الملائكة و قال مقاتل و الكلبى- ياوى اليها ارواح الشهداء، نظيره قوله: فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوى و قيل- هى التي كان فيها آدم و قيل- هى الجنة التي وعد المتقون و الماوى مصدر تقديره- جنة الرجوع. قيل- سميت جنة الماوى لان ارواح الشهداء تسرح فى الجنة و تعلق من اشجارها ثم تاوى الى قناديل فيها تحت العرش.
إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى قال ابن مسعود- يغشاها فراش من ذهب و قيل- جراد من ذهب و قال مقاتل- تغشيها الملائكة امثال الغربان حين يقعن على الشجر
و فى الحديث- قال (ص) رايت على كل ورقة منها ملكا قائما يسبّح اللَّه عز و جل.
و قال الحسن- غشيها نور رب العزّة فاستنارت و قال ابن عباس- يغشاها الرب سبحانه قيل- اراد ابن عباس بذلك نور الرب سبحانه.
و فى بعض الحديث- ان النبى (ص) قال- يغشيها رفرف من طير خضر
و عن انس عن النبى (ص) قال- انتهيت الى السدرة و انا اعرف انها سدرة اعرف ورقها و ثمرها و اذا نبقها مثل الجرار و اذا ورقها مثل آذان الفيلة فلمّا غشيها من امر اللَّه ما يغشيها تحوّلت ياقوتا و زمردا حتى ما يستطيع احد يصفها.
وفى الحديث انه اعطى رسول اللَّه (ص) عندها ثلثا: الصلوات الخمس و خواتيم البقرة و غفر لمن تاب من امّته لا يشرك باللّه شيئا.
ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى اى- ما مال بصر محمد (ص) و لا عدل يمينا او شمالا و لا جاوز ما امر به و هذا وصف ادبه فى ذلك المقام اذ لم يلتفت جانبا.
لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى يعنى- الآيات العظام و هى الجنة و النار و الانبياء و الكوثر و راى جبرئيل فى صورته التي تكون فى السماء، له ستّمائة جناح و راى رفرفا اخضر من الجنّة قد سدّ الافق و راى امورا من امور الغيب كقوله:لِنُرِيَكَ مِنْ آياتِنَا الْكُبْرى و الكبرى يجوز ان يكون المفعول و المعنى- «لقد راى الكبرى من آيات ربه» فيكون من للتبعيض و يجوز ان يكون صفة للآيات و محلها جر و المفعول محذوف و المعنى- لقد راى آيات من آيات ربه الكبرى، و يجوز ان يكون من زيادة و آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى مفعول و زيادة من فى الاثبات قليل.
أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى سمّوا اوثانهم باسماء اللَّه فقالوا- من اللَّه اللات و من العزيز العزّى. و اللات صنم كان بالطائف تعبده ثقيف. و العزّى سمرة[22] كانت تعبدها غطفان قطعها خالد بن الوليد بالفاس و هو يقول:
| كفرانك لا سبحانك | انى رايت اللَّه قد اهانك. |
فخرجت منها شيطانة فى صورة امراة عريانة ناشرة شعرها، داعية ويلها، واضعة يدها على راسها، فقتلها ثم رجع الى النبى (ص) و اخبره بذلك فقال- تلك العزّى و لن تعبد ابدا، قرء ابن كثير- اللاتّ بتشديد التاء و قال- هو رجل كان يلتّ[23] السويق بالسّمن و الزيت للحاجّ فلما مات عكفوا على قبره فعبدوه.
وَ مَناةَ حجر كان تعبده خزاعة و هذيل، يقولون- انه الحجر الذى نقله الامير محمود من سومناة. قرأ ابن كثير مناءة بالمد و الهمزة اشتقاقا من. مناه يمنيه اذا قطعه، قيل- كانوا يذبحون عندها القرابين و منه سمّى منا لانّ هناك تذبح النسائك[24] و فى الاية تقديم و تأخير مجازها:ا فرأيتم اللات و العزى الأخرى و مناة الثالثة، و تأويل الاية:ا فرأيتم هذه الاوثان و الاصنام التي تعبدونها هل تقدر هى ان تخلق ما خلق اللَّه بقدرته من الآيات الكبرى، ثم قال للذين كانوا يعبدون الملائكة فيقولون هم بنات اللَّه، منكرا عليهم:أَ لَكُمُ الذَّكَرُ ترضونه لانفسكم وَ لَهُ الْأُنْثى و انتم تكرهونها و لا ترضونها لانفسكم.
تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى اى- قسمة عوجاء غير معتدله ان يكون لكم الذكور و للَّه الاناث. قرء ابن كثير- ضئزى بالهمزة و هما لغتان، يقال- ضاز يضيز ضيزا و ضاز يضوز ضوزا و ضأز يضأز ضأزا اذا ظلم و نقص و جار فى القضية و تقدير ضيزى من الكلام فعلى بضم الفاء لانها صفة و الصفات لا تكون الّا فعلى بضم الفاء كالحبلى و بشرى و انثى او فعلى بفتح الفاء نحو غضبى و سكرى و عطشى و ليس فى كلام العرب فعلى بكسر الفاء فى النعوت، انّما يكون فى الاسماء، مثل ذكرى و شعرى، غير انهم كرهوا ضم الضاد و خافوا انقلاب الياء واوا و هو من باب الياء فكسروا الضاد لهذه العلة كما قالوا فى جمع ابيض بيض و اصله بيض كالاحمر و الحمر و الاصفر و الصّفر. فاما من قال ضاز يضوز، فالاسم منه ضوزى مثل شورى.
إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ هذا دليل على قدم اسماء اللَّه عز و جل و انها اسماء له لم تزل و ليست من تسمية الخلق اياه بها. ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ اى- من عذر و حجة لمن يعبدها إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَ اى ما يتبعون فى ذلك الا الظن دون اليقين وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ اى- و يتبعون ما يوافق اهواءهم فى عبادتهم الاصنام وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى اى- البيان بالكتاب و الرسول انها ليست بآلهة و ان العبادة لا تصلح الا للواحد القهار.
أَمْ لِلْإِنْسانِ ما تَمَنَّى يظن الكافر انّ له ما يتمنى و يشتهى من شفاعة الاصنام كما ظنّوا و تمنّوا.
فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولى خلقا و ملكا يعطى ما يشاء و يمنع ما يشاء لا ما تمنّى[25] الانسان و اشتهى.
و قيل- ام للانسان ما اشتهى من طول الحياة و ان لا بعث و لا حشر.
فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ يعنى- باعطاء الثواب و الكرامة و الشفاعة وَ الْأُولى يعنى- باعطاء المعرفة و التوفيق.
وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ ممن يعبدهم هؤلاء الكفار و يرجون شفاعتهم عند اللَّه، لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ فى الشفاعة لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى من اهل التوحيد. قال ابن عباس- يريد- لا تشفع الملائكة الا لمن رضى اللَّه عنه و قوله:لِمَنْ يجوز للشافع و يجوز للمشفوع له.
إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثى اى- بتسمية الانثى حين قالوا- ابهم بنات اللَّه.
وَ ما لَهُمْ بِهِ اى- بما يقولون مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَ و هو تقليد الآباء وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً و الحق بمعنى العلم اى- لا يقوم الظن مقام العلم. و قيل- الحق بمعنى العذاب اى- ان ظنّهم لا يدفع عنهم من العذاب شيئا.
فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا هذا التولّى هو التكذيب و الصدّ عن الايمان و معنى الاعراض منسوخ بآية السيف وَ لَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَياةَ الدُّنْيا يعنى- ابا جهل و اصحابه. ثم صغّر رأيهم فقال- ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ اى- ذلك نهاية علمهم و قدر عقولهم ان آثروا الدنيا على الآخرة. و قيل- لم يبلغوا من العلم الا ظنّهم ان الملائكة بنات اللَّه و انّها تشفع لهم، فاعتمدوا ذلك و اعرضوا عن القران و الايمان، و قيل- معناه- علموا ما يحتاجون اليه فى معاشهم و نبذوا الآخرة من وراء ظهورهم.
إِنَّ رَبَّكَ يا محمد هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ دينه وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدى لدينه، هذا متعلّق بقوله: فَأَعْرِضْ، و المعنى- كلهم الىّ فانّى عالم بالفريقين اجازى محسنهم و مسيئهم.
وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ ملكا و ملكا لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا، اى- الذين اشركوا على شركهم وَ يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا اى- الذين آمنوا بالحسنى اى- بالجنّة يعنى- له الملك و له الحكم، يتصرّف فى ملكه بحسب مشيّته، ثم وصفهم فقال-الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ قيل- كَبائِرَ الْإِثْمِ الشرك باللّه و الفواحش المعاصى كلّها. و قيل- كَبائِرَ الْإِثْمِ ماله حدّ فى الدنيا و الفواحش الزنا خاصّة.
وسئل النبى (ص) عن اكبر الكبائر فقال- ان تدعو للَّه ندّا و هو خلقك، و ان تقتل ولدك مخافة ان ياكل معك و ان تزانى حليلة جارك
و قوله: إِلَّا اللَّمَمَ قال ابن عباس- معناه- الا ان يلمّ بالفاحشة مرّة ثم يتوب و لم يثبت عليها فانّ اللَّه يقبل توبته، الم تسمع
ان النبى (ص) كان يقول-
| ان تغفر اللهم تغفر جما | و اىّ عبد لك لا المّا. |
و قال عبد اللَّه بن عمرو بن العاص- اللمم ما دون الشّرك. و قال ابو صالح- سئلت عن قول اللَّه عز و جل إِلَّا اللَّمَمَ فقلت- هو الرجل يلمّ بالذنب ثم لا يعاوده فذكرت ذلك لابن عباس، فقال- اعانك عليها ملك كريم. و اصل اللمم و الالمام ما يعمله الانسان الحين بعد الحين و لا يكون له عادة و لا اقامة عليه. فعلى هذا، الاستثناء صحيح، و اللمم من الكبائر و الفواحش، و قال قوم- هو استثناء منقطع مجازه- لكن اللمم و لم يجعلوا اللمم من الكبائر و الفواحش، ثم اختلفوا فى معناه، فقال بعضهم- هو ما سلف فى الجاهليّة فلا يؤاخذهم اللَّه به و ذلك انّ المشركين قالوا للمسلمين- انّهم كانوا بالامس يعملون معنا، فانزل اللَّه هذه الاية، و قال بعضهم- هو صغار الذنوب مثل النظرة و الغمزة و القبلة.
قال عبد اللَّه بن مسعود- العينان تزنيان و زناهما النظر، و الشفتان تزنيان و زناهما التقبيل، و اليدان تزنيان و زناهما اللمس، و الرجلان تزنيان و زناهما المشى و يصدّق ذلك و يكذّبه الفرج فان واقع فذلك زنا و ان لم يواقع فهو لمم. و قال الكلبى- اللمم على وجهين: كلّ ذنب لم يذكر اللَّه عليه حدّا فى الدنيا و لا عذابا فى الآخرة فذلك الذى تكفّره الصلوات ما لم يبلغ الكبائر و الفواحش. و الوجه الآخر هو الذنب العظيم يلمّ به المسلم المرّة بعد المرّة فيتوب منه و قال الحسين بن الفضل اللمم النظرة من غير تعمّد فهو مغفور فان اعاد النظرة فليس بلمم و هو مذنب و قيل- اللمم النكاح.
و قال محمد ابن الحنفيّة- كلّ ما هممت به من خير و شرّ فهو لمم و دليله
قوله (ص): ان للشيطان لمّة و للملك لمّة، فلمّة الشيطان الوسوسة و لمّة الملك الالهام.
قوله: إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ قال ابن عباس- واسع المغفرة لمن فعل ذلك و تاب تمّ الكلام هاهنا، ثم قال- هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ ابتداكم فيها- يعنى- آدم عليه السلام وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ جمع جنين سمّى جنينا لاجتنانه فى البطن، فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ قد علم اللَّه فى هذا الاحوال ما يكون منكم، فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ فلا تبرّئوها عن الآثام و لا تمدحوها بحسن اعمالكم.
قال الكلبى و مقاتل- كان ناس يعملون اعمالا حسنة فزكّوا انفسهم و قالوا- صلوتنا و صيامنا و حجّنا، فانزل اللَّه هذه الاية- هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى و بمن لم يتّق منكم.
قال النبى (ص)- اذا رايتم المدّاحين فاحثوا فى وجوههم التراب
و قيل-كانت اليهود تقول اذا هلك لهم صبىّ- هو صدّيق، فبلغ ذلك النبى (ص) فقال- كذبت اليهود ما من نسمة يخلقه اللَّه فى بطن امّه الّا هو شقّى او سعيد فانزل اللَّه هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ … الاية.
أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّى وَ أَعْطى قَلِيلًا وَ أَكْدى نزلت فى ابى جهل كان يستمع الى القرآن ثم يعرض عنه و كان يبخل، قال الشاعر فيه و فى اخيه الحارث شعرا:
| لعمرك ما يغنى هشام غناهم | و ما يجمعان من مأين و من الف |
| يقولان نستغنى و و اللَّه ما الغنى | من المال الا ما يعفّ و ما يكف. |
و قوله: أَكْدى اى- قطع العطاء، و اصله من قول العرب- اكدى الحافر اى- بلغ الكدية و هى حجر صلب لا يعمل فيه المعول فيترك الحفر، فصار مثلا لكلّ من منع خيره و يقال للبخيل- مكدّ.
أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ فَهُوَ يَرى هذه الرؤية هى العلم، اى- فهو يعلم، يجوز للاعمى ان يقول- رايت فلانا فصيحا اى- علمته و وجدته فصيحا و تاويل الاية- هذا المعطى قليلا المكدى عالم بالغيب فيعلم طول عمره فيبخل بماله ..؟ و قيل- نزلت فى الوليد بن المغيرة كان قد اتّبع النبى (ص) فى دينه فعيره بعض المشركين و قال له- ا تركت دين الاشياخ و ضلّلتهم قال- انّى خشيت عذاب اللَّه، فضمن الذى عاتبه ان هواعطاه كذا من ماله و رجع الى شركه ان يتحمّل عنه عذاب اللَّه فرجع الوليد الى الشّرك و اعطى الذى عيّره بعض ذلك المال الذى ضمن و منعه تمامه، فانزل اللَّه- أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّى ادبر عن الايمان و أَعْطى صاحبه قَلِيلًا ثم أَكْدى بخل بالباقى أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ فَهُوَ يَرى ما غاب عنه و يعلم ان صاحبه يتحمل عنه عذابه.؟ و قيل- نزلت فى العاص بن وائل السّهمى لانه كان ربما يوافق النبى (ص) فى بعض الامور و كان يقول- و اللَّه ما يامرنا محمد الا بمكارم الاخلاق فذلك قوله:أَعْطى قَلِيلًا وَ أَكْدى اى- قطع و لم يؤمن به و قيل- هو المنافق الذى يعين على الجهاد قليلا ثم يقطع ذلك أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ فَهُوَ يَرى ما صنعه حقا.
أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ لم يخبر بِما فِي صُحُفِ مُوسى.وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى ما ارسل به من تبليغ رسالة اللَّه و هى قوله:أَلَّا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى قال ابن عباس- كانوا قبل ابراهيم يؤخذ الرجل بذنب غيره يقتل الأب بالابن و الاخ بالاخ و الزوج بامراته و السيّد بعبده حتى جاء ابراهيم فنهاهم عن ذلك و بلّغهم عن اللَّه أَلَّا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى اى- لا يؤخذ احد بذنب غيره.
و فى الخبر الصحيح عن رسول اللَّه (ص) قال- نزلت على ابراهيم عشر صحائف و على موسى قبل التوراة عشر صحائف.
قوله: الَّذِي وَفَّى قرء مشدّدا و مخفّفا فاذا شدّدت فهو توفية عدد الامور التي امر بها من ذبح الولد و الصبر على النار و الاختنان و الهجرة و ترك اهله و ولده بواد غير ذى ذرع و توفية عمل يومه باربع ركعات اوّل النهار و هى صلاة الضحى.
عن ابى ذر عن النبى (ص) عن اللَّه تبارك و تعالى قال- ابن آدم اركع لى اربع ركعات من اول النهار اكفك آخره. و اذا خفّت فهو من الوفاء و هو قضاء ما عهد و نذر.
روى انّ ابراهيم كان قد عهد ان لا يسئل مخلوقا شيئا، فلمّا قذف فى النار و اتاه جبرئيل فقال- أ لك حاجة فقال- امّا اليك فلا فاثنى اللَّه سبحانه عليه بقيامه بما قال و وفائه بما عهد
فقال تعالى- وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى و قيل- وفّى سهام الاسلام و هو قوله: وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَ.
قوله: وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى يعنى- و كان فى صحف موسى و ابراهيم ان ليس للانسان الاثواب ما عمل من خير او شرّ و ما عمل غيره فليس له و لا عليه. قال ابن عباس- هذا منسوخ بقوله:«و الذين آمنوا و اتبعناهم ذرياتهم بايمان الحقنا بهم ذرياتهم».
فادخل الأبناء بصلاح الآباء الجنة. قال عكرمه- كان ذلك لقوم ابراهيم و موسى فامّا هذه الامّة فلهم ما سعوا و ما سعى غيرهم، فمن يصدّق عنه او يصام له او يحجّ عنه لا حق به و ان لم يأمر.
و فى الخبر- انّ سعدا سأل رسول اللَّه (ص)- هل لامّى ان تطوّعت عنها قال- نعم و روى انّ امراة سالته فقالت- انّ ابى مات و لم يحجّ، قال- فحجّى عنه.
و قال (ص) اذا مات الانسان انقطع عمله الا من ثلث: صدقة جاريه او علم ينتفع به او و ولد صالح يدعو اللَّه.
و قال الربيع بن انس- وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى يعنى- الكافر فامّا المؤمن فله ما سعى و ما سعى له. و قيل- ليس للكافر الا ما عمله فيثاب عليه فى الدنيا حتى لا يبقى له فى الآخرة خير.
دعا عبد اللَّه بن طاهر والى خراسان، الحسين بن الفضل فقال- اشكل علىّ ثلث آيات دعوتك لتكشفها لى، قال- و ما هى ايها الامير. قال- قوله تعالى فى وصف ابن آدم: فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ وصحّ الخبر بانّ الندم توبة.
و قوله: كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ وصحّ فى الخبر بانّ القلم جفّ بما هو كائن الى يوم القيامة.
و قوله: وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى فما بال الاضعاف.
فقال الحسين بن فضل- يجوز ان لا يكون ندم قابيل توبة له و يكون ندم هذه الامّة توبة لان اللَّه تعالى خصّ هذه الامّة بخصائص لم يشركهم فيها الامم.
و فيه قول آخر و هو ان ندم قابيل لم يكن على قتل هابيل انّما كان على حمله.
و اما قوله: وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى يعنى- من طريق العدل و مجاز الاية: لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى عدلا ولى ان اجزيه بواحد الفا فضلا.
و اما قوله: كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ فانه شؤن يعيدها لا شؤن يبدئها و مجاز الاية: سوق المقادير الى المواقيت.
قال- فقام عبد اللَّه بن طاهر و قبّل رأسه و سوّغ[26] خراجه قيل- و كان خراجه. خمسون الف درهم.
وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى فى ديوانه و ميزانه يوم القيمة، هذا كقوله:
فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ.
ثُمَّ يُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفى يعنى- الاكمل و الأتمّ بالحسن حسنا و بالسّىء سيّئا.
وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى اى- منتهى الخلق و مصيرهم اليه و هو يجازيهم باعمالهم. و قيل- منه ابتداء المنّة و اليه انتهاء الآمال. و قيل- معناه- اذا انتهى الكلام الى اللَّه فامسكوا و من تعاطى ذلك هلك.
و فى ذلك ماروى انس عن النبى (ص) قال- اذا ذكر اللَّه فانتهوا.
وروى ابىّ بن كعب عن النبى (ص) فى قوله: وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى قال- لا فكرة فى الرب.
و هذا مثل ماروى عن ابى هريرة مرفوعا- تفكّروا فى الخلق و لا تتفكّروا فى الخالق فانه لا تحيط به الفكرة.
وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكى فهذا يدلّ على انّ كلّ ما يعمله الانسان فبقضائه و خلقه حتى الضحك و البكاء. قال مجاهد و الكلبى- اضحك اهل الجنة و ابكى اهل النار فى النار. و قال الضحاك- اضحك الارض بالنبات و ابكى السماء بالمطر. و قيل- معناه- افرح و احزن. لان الفرح يجلب الضحك و الحزن يجلب البكاء.
روى عن عايشه قالت- مرّ النبى (ص) على قوم يضحكون، فقال- لو تعلمون ما اعلم لبكيتم كثيرا و لضحكتم قليلا، فنزل عليه جبرئيل فقال- ان اللَّه عز و جل يقول- وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكى فرجع اليهم فقال- ما خطوت اربعين خطوة حتى اتانى جبرئيل فقال- ائت هؤلاء فقل لهم- ان اللَّه عز و جل يقول- هو اضحك و ابكى.
و سئل طاهر المقدسىّ أ تضحك الملائكة فقال- ما ضحك من دون العرش منذ خلقت جهنم و قيل لعمر- هل كان اصحاب رسول اللَّه (ص) يضحكون، قال- نعم و اللَّه و الايمان اثبت فى قلوبهم من الجبال الرواسى.
و عن سماك بن حرب قال- قلت لجابر بن سمرة- أ كنت تجالس النبى (ص) قال- نعم و كان اصحابه يجلسون فيتناشدون الشعر و يذكرون اشياء من امر الجاهلية فيضحكون و يتبسّم معهم اذا ضحكوا يعنى- النبى (ص). و قال ذو النون فى قوله: أَضْحَكَ وَ أَبْكى- اى- اضحك قلوب العارفين بشمس معرفته و ابكى قلوب العاصين بظلمة معصيته. و قال سهل- اضحك المطيع بالرحمة و ابكى العاصى بالسخطة. و قيل- اضحك المؤمن فى الآخرة و ابكاه فى الدنيا. و اضحك الكافر فى الدنيا و ابكاه فى الآخرة- و قيل- معناه- خلق القوّتين اللتين منهما ينبعث الضحك و البكاء و الانسان لا يعلم ما تلك القوّة.
وَ أَنَّهُ هُوَ أَماتَ وَ أَحْيا اى- امات فى الدنيا و احيى للبعث: و قيل- امات فى الدنيا و احيى فى القبر امّا للراحة و امّاللاحساس بالعقوبة. و قيل- امات الآباء و احيى الأبناء.
و قيل- امات الكافر بالنكرة و احيى المؤمن بالمعرفة. و قيل- خلق الموت و الحياة.وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى الذكر زوج الانثى و الانثى زوج الذكر.
مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنى اى- تصبّ فى الرحم، و قيل- يقدّر منها الولد، اذ ليس كل منىّ يصير ولدا، يقال- منيت الشيء اذا قدّرته و المنىّ الماء يقدّر منه الولد و سمّيت المنيّة لانها مقدّرة و اصلها ممنيّة.
وَ أَنَّ عَلَيْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْرى الاحياء بعد الموت. اى- عليه تصديق ما اخبر به من اعادتهم بعد الموت للجزاء ثوابا و عقابا. و النشاة نشأتان: نشاة فى الرحم و هى النشأة الاولى فى سورة الواقعة و هذه نشاة الآخرة و هى نشاة البعث كقوله: ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ. تقول- انشاته نشأة و نشاءة كقوله: انبتته نباتا.
وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنى وَ أَقْنى اغنى الناس بالاموال[27] و اقنى- اعطى القنية، و هى اصول الاموال و ما يدّخرونه بعد الكفاية. و قيل- هو كلّ منتج او مغلّ من زرع او ضرع. و قال ابن عباس- اغنى بالمال و اقنى، اى- ارضى بما اعطى و قال الحسن- اقنى اى- اخدم و قال ابن زيد- اغنى اى- اكثر، و اقنى اى- اقلّ، و قرأ- يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ.
وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرى الشعرى كوكب خلف الجوزاء كانت خزاعة تعبده فى الجاهلية فاعلم اللَّه عز و جل انه خالقها. و هما شعريان: الغميصاء و العبور[28] و المجرّة بينهما و اراد هاهنا الشعرى العبور و هى اشدّهما ضياء و خصّت بالذكر لانّ ابا كبشة احد اجداد رسول اللَّه (ص) من قبل امّه قال- لا ارى شمسا و لا قمرا و لا نجما يقطع السماء عرضا غيرها، فليس شيء مثلها فعبدها، و عبدها خزاعة، فخالفوا قريشا فى عبادة الاوثان، و كانت قريش سمّى[29] محمدا (ص) ابن ابى كبشة اى- نزع اليه فى مخالفة ديننا كما خالف ابو كبشة.
وَ أَنَّهُ أَهْلَكَ عاداً الْأُولى. «ان» فى هذه الآيات كلها فى محلّ الجرّ بدلا من بِما فِي صُحُفِ مُوسى. قرء اهل المدينه و ابو عمرو عادا الولى بلام مشدّدة بعد الدال و العرب تفعل ذلك فتقول- قم الان عنّا، اى- قم الآن عنّا و صم الاثنين، اى- صم الاثنين و عاد الاولى قوم هود اهلكهم اللَّه بالريح.
وَ ثَمُودَ يعنى- قوم- صالح، اهلكهم اللَّه بالصيحة فَما أَبْقى اى- لم يترك منهم احدا.
وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ اى- اهلك قوم نوح من قبل عاد و ثمود إِنَّهُمْ يعنى- قوم نوح كانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغى من عاد و ثمود لطول دعوة نوح اياهم و عتوّهم على اللَّه بالمعصية و التكذيب، دعاهم نوح الف سنة الا خمسين عاما ف ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ.
وَ الْمُؤْتَفِكَةَ اى- المنقلبة يعنى- قرى قوم لوط: صبوا ايم و داد و ما و عامورا و سدوم ائتفكت باهلها اى- انقلبت أَهْوى اى- اهويها جبرئيل، يعنى- رفعها ثم قلّبها.
و قيل- اهواها جعلها تهوى. و قيل- قلّبها فى موضعها فهوت خسفا.
فَغَشَّاها اى البسها اللَّه ما غَشَّى يعنى- الحجارة المنضودة المسوّمة، و ابهم ليكون اوقع فى القلوب.
فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكَ تَتَمارى اى- تشكّ و تجادل ايها الانسان بما اولاك من النعم او بما كفاك من النقم …؟ و قيل- باىّ نعم ربك الدالة على وحدانيته تشكّ …؟.
قيل- اراد بهذا المخاطب الوليد بن المغيرة من عند اهل التفسير[30].
هذا نَذِيرٌ يعنى محمدا (ص) مِنَ النُّذُرِ الْأُولى اى رسول من الرسل.و النذير بمعنى المنذر اى- ارسل اليكم بالانذار كما ارسل غيره من الانبياء الى قومهم.و قيل- معناه- هذا الذى انذرتكم به من وقايع الامم الخالية العاصية فى صحف ابراهيم و موسى.
أَزِفَتِ الْآزِفَةُ اى- قربت القيامة.لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ كاشِفَةٌ اى- دافعة، و قيل- لا يكشف وقتها و لا يزيل غطاؤها احد دون اللَّه، كقوله: لا يُجَلِّيها لِوَقْتِها إِلَّا هُوَ. و الهاء فيه للمبالغة او على تقدير نفس كاشفة، و قيل- هى مصدر كالطاغية و الكاذبة. ثم قال لمشركى العرب:أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِيثِ يعنى- آمن هذا القرآن الذى يقرأ عليكم محمد تَعْجَبُونَ كقوله: أَ كانَ لِلنَّاسِ عَجَباً … الاية.
وَ تَضْحَكُونَ استهزاء وَ لا تَبْكُونَ ممّا فيه من الوعيد.وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ لاهون غافلون. و قيل- السمود لغة يمانيّة لكل لاعب او راقص فى شرب او لهو او نوح و قال عبد اللَّه بن الزبير:
| و فى الحدثان نسوة آل حرب | بمقدار سمدن له سمودا |
| فردّ شعورهن السود بيضا | و ردّ وجوههن البيض سودا |
سمدن اى- زفنّ[31] و نحن و رفعن ايديهن و المعنى- انهم كانوا اذا سمعوا القرآن عارضوه بالغناء و اللهو ليشغلوا الناس عن استماعه.
وعن ابى هريرة قال- لمّا نزلت هذه الاية بكى اهل الصّفة حتى جرى دموعهم على خدودهم فلمّا سمع رسول اللَّه (ص) حنينهم بكى معهم فبكينا ببكائه، فقال (ص)- لا يلج النار من بكى من خشية اللَّه و لا يدخل الجنة مصرّ على معصية اللَّه و لو لم تذنبوا لجاء اللَّه بقوم يذنبون ثم يغفر لهم.
وروى ان النبى (ص) نزل عليه جبرئيل و عنده رجل يبكى فقال له- من هذا، فقال- فلان، فقال جبرئيل- انّا نزن اعمال بنى آدم كلّها الا البكاء فان اللَّه عز و جل ليطفى بالدمعة بحورا من نيران جهنم.
وروى انّ النبى (ص) ما رؤى ضاحكا بعد نزول هذه الاية
وقال (ص)- انّ هذا القرآن نزل بحزن فاذا قرأتموه فابكوا فان لم تبكوا فتباكوا.
فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَ اعْبُدُوا اى صلّوا للَّه و وحّدوه.روى عكرمة عن ابن عباس قال- قرأ رسول اللَّه (ص) سورة النجم فسجد فيها و سجد معه المسلمون و المشركون و الجن و الانس.
و عن عبد اللَّه قال- اول سورة انزلت فيها سجدة، النجم فسجد رسول اللَّه (ص) و سجد من خلفه الا رجلا رايته اخذ كفّا من تراب فسجد عليه فرأيته بعد ذلك قتل كافرا و هو اميّة بن خلف.
و عن زيد بن ثابت قال- قرأت على النبى (ص) و النجم فلم يسجد فيها و هذا دليل على انّ سجود التلاوة غير واجب و قال عمر بن الخطاب- انّ اللَّه لم يكتبها علينا الا ان نشاء و هو قول الشافعى و احمد و ذهب قوم الى وجوب سجود التلاوة على القارئ و المستمع جميعا و هو قول سفيان الثورى و اصحاب الرأى[32].
النوبة الثالثة
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. اسم يدلّ على جلال من لم يزل. اسم يخبر عن جمال من لم يزل. اسم ينبّه على اقبال من لم يزل. اسم يشير الى افضال من لم يزل.فالعارف شهد جلاله فطاش و الصّفي شهد جماله فعاش و الولىّ شهد اقباله فارتاش[33].
نام خداوندى كه او را جلال بىزوال است و جمال بر كمال. جلال او آتش عالم سوز است و جمال او نور جهان افروز. جلال او غارت دل مريدان است و جمال او آسايش جان ممتحنان. جلال او غارت كننده دلى كه درو رخت نهد، جمال او چون جلوه گردد غمان از دل بركند.
عارف بجلال او نگرد بنالد، محب بجمال او نگرد بنازد. آن يكى مينالد از بيم فصال، اين يكى مىنازد باميد وصال. بيچاره كسى كه نام او شنود و نه از جمال او خبر دارد نه از جمال او اثر بيند.مىنداند كه اين نام كهسار را بلاله آرد، و دل بيداران را بناله آرد.
سماع اين نام طرب افزايد و يافت اين نام صفت ربايد. دلهاى عارفان بجوش آرد عاصيان را بفرياد و خروش آرد.
| نام تو بصد معنى نقاش نگارند | بر ياد تو و نام تو مىجان بسپارند |
آن عزيزى پيوسته در همه حال بهمه اوقات اين نام همى گفت، بعد از وفات او بخواب ديدند كه حالت چيست، گفت- نجوت من الجحيم و وصلت الى دار النعيم ببركة بسم اللَّه الرحمن الرحيم.
رستم از جحيم. رسيدم بدار النعيم از بركات اين نام عظيم. و ياد كرديم:بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ.
وَ النَّجْمِ إِذا هَوى بدان كه حق جل و جلاله و تقدست اسماؤه اندرين سوره، از معراج مهتر عالم سيد ولد آدم و سفر كردن وى بآسمان و بازگشتن از مشاهده و عيان خبر داد تا امت وى بدانستن اين قصه روح را روح دهند و دل را نور و سرور افزايند. در ابتداء سوره بنى اسرائيل قصه رفتن وى ياد كرد و تعظيم آن را تنزيه خود جلّ جلاله در پيش داشت:
سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ. و اندرين سورة بازگشت وى از حضرت بيان كرد و تشريف او را بشخص قسم ياد كرد گفت: وَ النَّجْمِ إِذا هَوى.
بآن ستاره روشن، بآن ماه دو هفته، بآن چراغ افروخته، آن گه كه از حضرت عيان بازگشت، شخص او مقام قربت ديده، دل او روح مشاهدت يافته، سرّ او بدولت مواصلت رسيده، در خلوت او ادنى بر بساط، انبساط راز شنيده.
و بدانك رفتن آن سيّد بآن منزل غريب نبود، اما آرام وى درين منزل عجيب بود، زيرا كه خلق عالم در ظلمت بعد بودند و آن مهتر در نور زلفت و قربت بود. چون آن مهتر عالم جبرئيل را در مقام معلوم خود بگذاشت و برگذشت، اسرار انوار ظاهر و باطن او را بجذب حضرت سپرد، تا اندر دريا نور و بحر عظمت غوص كرد و رفرف شرف را بپاى همت بسپرد و چنانك مغناطيس آهن را بخود جذب كند، شرفات[34] عرش مجيد آن مهتر را بخود جذب كرد و از عرش مجيد قصد حضرت قاب قوسين كرد و در مقام قاب قوسين در مسند جمال بوصف كمال در مشاهده جلال تكيه گاه ساخت، تنزيل عزيز اين اسرار در رموز اين كلمات بيان كرد كه:ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى.
از جمله خلايق، در عالم حقايق، كسى بزرگوارتر از محمد مصطفى نبود.
مراد اصلى از حكم الهى بر وفق علم ازلى ابداع حالت و اظهار جلالت آن مهتر بود.
اول جوهرى كه از امر كن خلعت يافت و آفتاب لطف حق برو تافت، جان پاك آن مهتر بود.
هنوز نه عرش بود نه فرش، نه زحمت شب و نه رحمت روز، كه صنع الهى مرو را از مستودع علم ازل بمستقرّ مجد ابد آورد و در روضه رضا بر مقام مشاهده او را جلوه كرد و هر چه بعد ازو موجود گشت طفيل وجود او بود و هر چه بوهم خلق درآيد از الفت و زلفت و رأفت و رحمت و سيادت و سعادت، بر فرق ذات و صفات او نثار كرد، آن گه مر او را بقالب آدم صفى در آورد و بمدارج تلوين و مناهج تمكين گذر داد و در مسند رسالت بنشاند و مرو را امر كرد تا خلائق را بحضرت دين دعوت كند. گم شدگان را براه باز آرد و روندگان را بدرگاه خواند.
گويى بازى بود آن مهتر بر دست فضل آموخته، بر بساط قربت و زلفت پرورش داده، و از جمعيت مشاهدة او را بتفرقه دعوت درآورده تا عالمى را صيد كند، همه را پيش لطف و قهر حق بدارد. امروز همه را بشريعت شكار خود گرداند و فردا در مقام شفاعت همه را بحق سپارد.
چون آن مهتر قدم در ميان دعوت نهاد و آن عزيزان حضرت اجابت كردند، از هر گوشه[35] طليعه بلا سر برآورد و از آسمان فطرت باران محنت باريدن گرفت، قرآن قديم از قصه غصه ايشان چنين خبر ميدهد كه:وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ و قال تعالى- لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ … الآية.
اى جوانمرد، هر كه خيمه بر سر كوى محبت زند از چشيدن بلا و شنيدن جفا چاره نبود. ما دام تا قدم در عالم عافيت دارى، همه عالم بساط تو بود، چون قدم در عالم عشق نهادى، بزنجير ز حيرت[36] بر عقابين[37] بلا پيچند و از حلقه در بىنيازى، حلق نيازت را برآويزند.
اگر مرد عيارى باشى و عاشق وفادار، نداء هل من مزيد مىزنى و رنه كه از الم زخم تيغ قهر، لا طاقة بر آرى. تازيانه عتاب بر سرت فرو گذارند و گويند:
| چون دانستى كه نيست مهر تو درست | چند نيّت هواء ما نبايستى جست |
چون رنج بلا آن پاكان صحبت و عزيزان حضرت نبوة بغايت رسيد و اذى كفار و طعن ايشان از حد درگذشت، فرمان آمد بجبرئيل پيك حضرت، بريد رحمت سفير رسالت كه- اى جبرئيل دلها آن مؤمنان و عزيزان صحابه در حيرت و غصه مانده و سينههاشان معدن اندوه و حسرت شده، مانا كه خبر ندارند از آن انواع نعيم و الطاف كرم[38] كه ما درين سراى باقى از بهر ايشان ساختهايم و آن طرف و غرف كه نامزد ايشان كردهايم، برخيز و طبقات آسمان گذار كن و بعالم سفلى سفرى كن، بدرگاه محمد عربى شو، آن مهتر عالم و سيد ولد آدم كه پيغامبر ايشانست و پيغام رسان ما، بگوى تا بحضرت آيد و مآل و مرجع ايشان بيند و آن و ناز و نعيم و فوز عظيم كه ايشان را ساخته باز گويد و دل ايشان را مرهم نهد، تا آن مشقت و بلا كه در دنيا مىكشند باميد اين كرامت و عطا بر ايشان آسان شود.
اى محمد، ياران خود را گوى- از حلاوت حلوا وصال[39] كسى خبر دارد كه تلخى حنظل فراق چشيده باشد.
آن كس كه طمع دارد بملك كبير، در جوار خداوند كريم، بر ديدار و رضا ذو الجلال عظيم، كم از آن نباشد كه درين زندان دنيا، روزى چند، بار محنت بكشد و باميد آن نعمت، اين محنت دولت انگارد.
چنانك آن پير طريقت گفته- الهى، بر اميد وصل چندان اشك باريدم كه بر آب چشم خويش تخم درد بكاريدم،
| ور سعادت ازلى دريابم | اين درد پسنديدم |
| ور ديده من روزى بر تو آيد | آن محنت همه دولت انگاريدم. |
در خبرست كه- مصطفى (ص) بامداد آن روز كه شبانگاه بمعراج بود ازبدايت سفر خود بر زمين تا به بيت مقدس خبر داد. عزيزان صحابه شاد شدند و قبول كردند و اين خبر در مكه منتشر گشت و ابو بكر صدّيق آن روز غايب بود، بحضرت نبوت نرسيده بود، بو جهل چون اين خبر بشنيد، با خود گفت- اگر هيچ ممكن شود كه بو بكر را از اتّباع محمد بسببى بر توان گردانيد، آن سبب اين خبر محال باشد، پس برخاست براه بو بكر شد، مرو را گفت- اى پسر بو قحافه، اين يار تو محمد محالى ميگويد كه هيچ عاقل مر آن را قبول نكند، مىگويد- دوش ازين مسجد برفته ام و به بيت مقدس شدهام و هم در شب باز آمده ام، يا با بكر تو باور كن كه اندر شبى كسى از مكه به بيت مقدس شود و هم در شب بازآيد ..؟ كه يك ماهه را هست مر كاروان را و مر مرد رونده را، اگر باور دارى اين خبر محال، در نقصان عقل تو هيچ شك نبود. صدّيق[40] بو بكر مرو را تلقين داد، جوابى محترز، ببيانى ملخص، گفت- ان قال هو فقد صدق. اى ابا جهل اگر اين چه[41] تو مىگويى محمد گويد، راست گويد. بو جهل از او نوميد گشت و بو بكر بشتاب آمد بنزديك رسول و پيش از آنكه بنشست، صادقوار و عاشقوار گفت- يا رسول اللَّه مرا خبر ده از آن سفر دوشين تو.
گفت- يا با بكر دوش جبرئيل آمد و براق آورد و مرا به بيت مقدس برد، ارواح پاك انبيا را ديدم و سادات ملاء اعلى، و ايشان را امامى كردم و از آنجا بخطّه ملكوت سفر كردم و بافق اعلى رسيدم و آيات كبرى ديدم و هم در شب بخطه مكه باز آمدم.
بو بكر گفت- صدقت يا رسول اللَّه، بعزت آن خداوند كه ترا بحق فرستاد كه چنان كه ترا به بيدارى بصورت و شخص اندرين سفر از مكانى بمكانى بردهاند، جان مرا اندر صحبت و خدمت تو همى بردهاند، سفر تو بصورت و قالب بوده و سفر من در خدمت تو بجان و سرّ بوده. مرا بخواب نمودند در خدمت تو و ترا به بيدارى نمودند بتأييد حق. پس اندران حال كه اين سخن رفت، جبرئيل امين آمد و آيت آورد- وَ الَّذِي جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ از اين روز[42] باز لقب بو بكر، صدّيق گشت و تا قيام الساعة اهل سنت و جماعت اقتدا بوى دارند در تصديق معراج، و تمامى قصّه معراج و لطائف و حقائق آن در افتتاح سوره بنى اسرائيل بشرح گفته ايم.
اگر كسى سؤال كند گويد- روايت كرده اند كه شب معراج چون آن مهتر عالم خواست كه پاى در ركاب نهد براق از وى برميد، آن رميدن براق از چه بود ..؟
جواب آنست كه براق اندر آن حال كه خود را مركب سيد ديد سر برآورد و بنازيد و بخراميد، گفت- اى سيد، مرا از تو اميدى بايد كه بعد از اين روزى خواهد بود كه تو ببهشت خرامى، چنانك امشب به بيت مقدس مى شوى، بايد كه آن روز مركبت، هم من باشم كه عادت كرم آنست كه هر كه در شب طلب مونس بود در روز طرب رفيق بود. مهتر عالم (ص) اين عهد با وى تحقيق كرد و برأفت نبوّت و شفقت رسالت گفت كه- در قيامت مركب من تو باشى. آن گه گفت- اى مهتر عالم با اين همه از تو يادگارى خواهم تا بر گردن خويش قلاده بندم و ازو خود را طوقى سازم، سيد (ص) التماس وى اجابت كرد و از زلف مشكين خود دو تار موى بوى بخشيد، براق آن را بدست نياز بر گردن خود بست و تا قيام الساعة در خمار آن شراب و طرب آن وصال خواهد بود.
اما آنچه گفته اند كه- براق گفت كه- از آن برميدم كه از دست وى بوى بت همى آيد و جبرئيل از رسول سؤال كرد كه- اين چون است و رسول گفت- روزى به بتى برگذشتم و دست فرا كردم و گفتم بيچاره بت نداند كه وى را كه مى پرستد و بيچاره تر آن كس كه وى را پرستد همانا بوى اينست.
اين معنى نقل كردهاند لكن ناقل معتمد نيست و اين جواب درست نيست جواب درست آنست كه اول گفتم.
اگر كسى گويد- چه حكمت بود كه شب معراج موسى عليه السلام با وى سخن گفت در طلب تخفيف نماز و هيچ پيغامبر ديگر نگفت.
جواب آنست كه موسى صاحب مناجات بود در دنيا و ظن وى چنان بود كه مرتبت كس بلندتر از مرتبت او نيست و معراج كس وراء معراج او نيست، اما معراج موسى تا طور بود و معراج محمد تا بساط نور بود و موسى را چهل روز روزه فرمودند و چون بحضرت مناجات حاضر كردند ملتمسات او بعضى بايجاب مقرون داشتند بعضى نه.
و محمد (ص) كه درّ يتيم بحر فطرت بود، او را خواب آلود بحضرت بردند و در يك لحظه چندين بار تخفيف حواست همه باجابت مقرون گردانيدند، تا موسى را معلوم گردد شرف و مرتبت مصطفى (ص) و استغفار كند از آن گفت كه- جوانى را از سر ما در گذرانيدند.
و از اين عجبتر كه موسى چون ديدار خواست كه- أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ، او را بصمصام غيرت لَنْ تَرانِي جواب دادند، پس چون تاوان زده آن سؤال گشت بغرامت تُبْتُ إِلَيْكَ واديد آمد، باز چون نوبت بمصطفى (ص) رسيد ديده وى را توتياى غيرت لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ در كشيدند، گفتند- اى محمد ديده كه بآن ديده ما را خواهى ديد نگر بعاريت بكس ندهى. مهتر، عصابه عزت: ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى بر ديده خود بست، بزبان حال گفت:
| بر بندم چشم خويش نگشايم نيز | تا روز زيارت تو اى يار عزيز |
لا جرم چون حاضر حضرت گشت، جلال و جمال ذو الجلال بر ديده او كشف كردند كه:
ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى شعر:
| همه تنم دل گردد چو با تو راز كنم | همه جمال تو بينم چو ديده باز كنم |
| ان تذكّرته فكلّى قلوب | و ان تأمّلته فكلّى عيون[43] |
گفتهاند موسى چون از حضرت مناجات بازگشت با وى نور هيبت بود و عظمت، لا جرم هر كه در وى نگريست نابينا گشت، باز مصطفى (ص) چون از حضرت مشاهدت بازگشت با وى نور انس بود، تا هر كه در وى نگريد بينايى وى بيفزود.
آن مقام اهل تلوين است و اين مقام ارباب تمكين.
قوله تعالى: فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى هر چند كه اين سخن سربسته گفت و مبهم فرو گذاشت تعظيم آن حال را و بزرگوارى قدر مصطفى را (ص)، اما در بعضى كتب آورده اند كه- قومى از ياران پرسيدند از مصطفى (ص) كه اين وحى چه بود، و مصطفى آن قدر كه حوصله ايشان برتافت بيان كرد گفت- رب العالمين از امت من گله كرد گفت- يا محمد، من كه خداوندم بنيك عهدى خود براى امّت تو در دوزخ هيچ درك نيافريده ام و ايشان به بد عهدى[44] خود خويشتن را بجهد در دوزخ افكنند[45]. يا محمد، معزّ و مذلّ منم. عزيز اوست كه من عزيز كنم، ذليل اوست كه من ذليل كنم، ايشان عزّ از جاى ديگر مى جويند و ذلّ از جاى ديگر مىبينند.
يا محمد، عمل فردا امروز ازيشان نمى خواهم و ايشان رزق فردا امروز مى جويند از من.[46]
يا محمد، رزقى كه ايشان را نامزد كرده ام بديگرى ندهم و ايشان عملى كه حق ماست و سزا ما، بريا بديگرى مىدهند.
يا محمد، نعمت از ماست و ديگرى را شكر مىكنند.
يا محمد، با اين همه اطلب العلل لغفران امّتك، بهانه جويم تا ايشان را بآن بهانه بيامرزم.
يا محمد، لو لا انى احب المعاتبة لما حاسبتهم، اگر نه آن بودى كه دوست دارم با ايشان عتاب كردن و با ايشان سخن گفتن و رنه خود حساب ايشان نكردمى.
يا محمد، با امّتهاء[47] پيشين چهار چيز كردم كه با امت تو نكردم:
قومى را بزمين فرو بردم. قومى را صورت بگردانيدم. قومى را سنگ باران كردم. قومى را بآتش حريق هلاك كردم، و از بهر شرف و جاه تو، با امت تو از اين هيچ چيز نكردم.
يا محمد، اين خلوت كه ساختم با تو، بآن كردم تا با خلق نمايم كه تو كيستى و با تو نمايم كه من كيستم.
رسول خدا (ص) چون از درگاه عزت آن همه اكرام و اعزاز ديد گفت- بار خدايا، امّت مرا جمله بمن بخش. فرمان آمد كه- اى محمد امشب تنها آمدهاى[48]
دندان مزد[49] ترا ثلثى بخشيدم و فردا برستاخيز در انجمن كبرى باقى بتو بخشم، تا عالميان مرتبت و منزلت تو بنزديك ما بدانند و اللَّه الموفق و المعين.
_________________________
[1] ( 1) بطورى كه ملاحظه ميگردد ترجمه« فاستوى» پس از« و هو» آمده و ممكن است اين تقديم و تأخير بدست نساخ شده باشد.
[2] ( 2) در نسخه ج: هم سر او
[3] ( 3، 4) در نسخه ج: افكند.
[4] ( 3، 4) در نسخه ج: افكند.
[5] ( 1) در نسخه ج: پيكار ميكنيد
[6] ( 2) در نسخه ج برنج.
[7] ( 3) در نسخه ج: نااستوار گيرند
[8] ( 4) در نسخه ج: سزاوارى نخدائى.
[9] ( 1) در نسخه ج: فرا بايد.
[10] ( 2) در نسخه ج: نمىگروند.
[11] ( 3) در نسخه ج: زنان نام ميكنند.
[12] ( 4) در نسخه ج: دانائيست.
[13] ( 1) در نسخه ج:« الذين يجتنبون» ايشان كه باز مىپرهيزند« كبائر الاثم» از بزرگيها بزه و زشتيها.
[14] ( 2) و آنكه شما پوشيده بود.
[15] ( 1) در نسخه ج:\i وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ\E و اوست بيافريد هر دو جفت\i الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى\E نر جفت ماده و ماده جفت نر.
[16] ( 2) در نسخه ج: افكند.
[17] ( 1) در نسخه ج: بازى ميكنيد و افسوس.
[18] ( 1) در نسخه ج: و قد قلتم.
[19] ( 1) شيعه اماميه و معتزلة شديدا منكر رؤيت بچشماند و بگفته فريد وجدى( دائرة المعارف: رأى) بحث درباره امكان رؤية خدا را نميتوان يك بحث جدى تلقى كرد و وقوع آن را ميان علماء اسلام جز بر تفنن حمل نتوان كرد و قد روى فى تفسير الخازن و مجمع البيان و اكثر التفاسير و كتب الاخبار انه كانت عائشة تقول لم ير رسول اللَّه( ص) ربه و تحمل الايه على رؤية جبرئيل قال مسروق قلت لعايشة يا اماه هل رأى محمد ربه فقالت- وقف شعرى مما قلت اين انت من ثلاث من حدثكهن فقد كذب. من حدثك ان محمدا رأى ربه فقد كذب ثم قرأت- لا تدركه الأبصار ..الحديث.
[20] ( 1) نبق[ ن ب( يا) ب]: بار درخت سدر.
[21] ( 1) هجر شهريست بنزديك مدينة و يا اقليم بحرين است و قلال نوعى كوزه است كه از آنجا آرند.
[22] ( 1) سمرة درختى كوچك است داراى برگهايى خرد و خارهايى كوتاه، دانههايى ريز از آن بدست ميآيد.
[23] ( 2) يلتّ از لتّ بمعنى آميختن سويق با چيزى
[24] ( 3) تذبح النسائك، كذا ..؟ و ظاهرا يذبح الناسك است.
[25] ( 1) در نسخه ج: الا ما تمتّى آمده و مسلما غلط است و صحيح لا ما تمنى است
[26] ( 1) سوّغ الامر: بخشيد آن را و واگذار كرد( المنجد).
[27] ( 1) در نسخه ج: اغنى بالاموال بحذف كلمه« الناس»
[28] ( 1) در نسخه ج يك جا غبور و يك جا عبور آمده و صحيح عبور با عين است.
[29] ( 2، 3) جمله« من عند اهل التفسير» در نسخه ج وجود ندارد.
[30] ( 2، 3) جمله« من عند اهل التفسير» در نسخه ج وجود ندارد.
[31] ( 1) از زفن بمعنى رقص و دست افشانى.
[32] ( 1) در فقه شيعه اماميه نيز بهنگام قرائت و يا استماع و يا مطالعت آخرين آيت سوره النجم سجود واجب است
[33] ( 2) ارتياش رفاه و خوشى و شايد مأخوذ از اراش اللَّه زيدا- انعشه باشد.
[34] ( 1) شرفات جمع شرفه بمعنى قصر و بلندترين قسمت يك كاخ بزرگ.
[35] ( 1) در نسخه ج: از بهر گوشه.
[36] ( 2) كذا .. ظاهرا زجرت
[37] ( 3) عقابين: خارهاى آهنين.
[38] ( 1) كذا … و ظاهرا انواع نعم صحيح است، تطابق قافيه نعم و كرم نيز مؤيد آنست.
[39] ( 2) در نسخه ج: حلواء وصال
[40] ( 1) در نسخه ج: صدق آمده و مسلما غلط است.
[41] ( 2) نسخه ج: اگر آنج
[42] ( 3) در نسخه ج:از آن روز باز
[43] ( 1) وجود و او در آغاز مصرع دوم مخل بوزن شعر است لكن در هر دو نسخه باو او ضبط شده.
[44] ( 1) در نسخه ج: ببد عهدى.
[45] ( 2) در نسخه ج: مىافكنند.
[46] ( 3) در نسخه ج: از من ميخواهند.
[47] ( 4) در نسخه ج: با امتها پيشين.
[48] ( 5) در نسخه ج: آمده
[49] ( 1) انعام پس از اطعام
[50] ( 2) در نسخه ج بر جاى.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۹