الانعام - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره الانعام‏ آیه 83-92

11- النوبة الاولى‏

(6/ 92- 83)

قوله تعالى:

وَ تِلْكَ حُجَّتُنا و آن جواب كه ابراهيم داد حجّت جستن ايشان را

آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى‏ قَوْمِهِ‏ ما تلقين كرديم ابراهيم را بر قوم خويش‏

نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ مى‏برداريم درجتهاى آن را كه خواهيم‏

إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ‏ (83) كه خداوند تو دانايى است راست دان.

وَ وَهَبْنا لَهُ‏ و بخشيديم ابراهيم را

إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنا همه را راه نموديم بايمان‏

وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ‏ و نوح را هدايت داديم از پيش فا،

وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ‏ و از فرزندان نوح‏

داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى‏ وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ‏ (84) و هم چنان نيكوكاران را جزا دهيم.

وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى‏ وَ عِيسى‏ وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ‏ (85) همه نيك- مردان شايستگان‏اند.

وَ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ‏ (86) و همه را افزونى داديم در نبوّت بر جنّ و انس.

وَ مِنْ آبائِهِمْ‏ و پدران ايشان‏

وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ‏ و فرزندان ايشان‏ وَ إِخْوانِهِمْ‏ و برادران ايشان‏

وَ اجْتَبَيْناهُمْ‏ برگزيديم ايشان را

وَ هَدَيْناهُمْ‏ و راه نموديم ايشان را

إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏ (87) سوى راه راست درست.

ذلِكَ هُدَى اللَّهِ‏ آن راه نمونى اللَّه است‏

يَهْدِي بِهِ‏ راه مى‏نمايد بآن‏

مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ‏ او را كه خواهد از بندگان خويش‏

وَ لَوْ أَشْرَكُوا و اگر انباز گرفتندى چيزى را با خداى

‏ لَحَبِطَ عَنْهُمْ‏ از ايشان ناچيز و تباه و نيست گشتى‏

ما كانُوا يَعْمَلُونَ‏ (88) آنچه مى‏كردند از جهدها و عبادتهاى نيكو بزرگ پاك.

أُولئِكَ‏ اين پيغامبران كه نام برديم و آنان كه نام نبرديم‏

الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ‏ آنند كه داديم ايشان را نامه‏

وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ و دين و پيغام‏

فَإِنْ يَكْفُرْ بِها اگر كافر مى‏شد بآن «هؤُلاءِ» اينان كه مشركان قريش‏اند

فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً برگماشتيم بر پذيرفتن آن و استوار گرفتن بآن گروهى ديگر

لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ‏ (89) ايشان كه بآن كافر نيستند.

أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ‏ ايشان آنند كه اللَّه راه نمود ايشان را

فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ‏ براست راهى ايشان پى بر، و پس روى گير

قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ‏ گوى نمى‏خواهم از شما

عَلَيْهِ‏ بر پيغام رسانيدن و آگاه كردن‏ أَجْراً مزدى نمى‏خواهم خود را

إِنْ هُوَ نيست اينكه از من ميشنويد

إِلَّا ذِكْرى‏ لِلْعالَمِينَ‏ (90) مگر پندى جهانيان را.

وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ‏ خداى را نشناختند سزاى شناختن وى، و بزرگى‏ وى ندانستند

إِذْ قالُوا كه بر وى دليرى كردند و گفتند

ما أَنْزَلَ اللَّهُ‏ فرو نفرستاد اللَّه هرگز

عَلى‏ بَشَرٍ مِنْ شَيْ‏ءٍ بر هيچ مردم هيچ چيز

 قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ‏ رسول من! گوى كه آن كيست كه فرو فرستاد اين نامه؟

الَّذِي جاءَ بِهِ مُوسى‏ كه موسى آورد

نُوراً وَ هُدىً لِلنَّاسِ‏ روشنايى و نشان راه مردمان را

تَجْعَلُونَهُ قَراطِيسَ‏ آن را در كاغذها مى‏نويسيد

تُبْدُونَها بعضى از آن آشكارا ميكنيد

وَ تُخْفُونَ كَثِيراً و فراوانى از آن پنهان مى‏داريد

وَ عُلِّمْتُمْ‏ و آن كيست كه در شما آموخت‏

ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ‏ آنچه ندانستيد شما

وَ لا آباؤُكُمْ‏ و نه پدران شما

قُلِ اللَّهُ‏ گوى آن فرستنده تورات و آن در آموزنده خداى است

‏ ثُمَّ ذَرْهُمْ‏ پس ايشان را گذار

فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ‏ (91) تا در بازى خويش فراخ مى‏روند.

وَ هذا كِتابٌ‏ و اين قرآن نامه‏ايست‏

أَنْزَلْناهُ‏ ما فرو فرستاديم آن را مُبارَكٌ‏ بركت كرده در آن و آفرين‏

مُصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ‏ گواه و استوار گير آن نامه را كه پيش از آن فا بود

 وَ لِتُنْذِرَ و تا بيم نمايى و آگاه كنى‏

أُمَّ الْقُرى‏ مردمان مكه را

وَ مَنْ حَوْلَها و هر كه گرد بر گرد آن‏

وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ و ايشان كه گرويده‏اند بروز رستاخيز يؤمنون به مى‏گروند باين نامه‏

وَ هُمْ عَلى‏ صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ‏ و ايشانند كه بر هنگام نمازهاى خود براستاد ميكنند و هنگامهاى آن ميكوشند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى‏ قَوْمِهِ‏- چون ابراهيم بر قوم خود حجّت آورد كه از دو گروه كدام يك‏ بى‏ بيم ‏تر و با من سزاتر؟

او كه يك خداى را پرستد؟ يا او كه هزاران؟ او كه خداوندى پرستد كه قادر است و مالك نفع و ضرّ؟ يا او كه عاجزى را پرستد بى‏صفت؟ و نيز بر نمرود حجّت آورد كه‏ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ‏ تا آنجا كه گفت: فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ. چون اين حجّتهاى روشن بر ايشان آورد، ايشان بقول ابراهيم اقرار دادند، و حجّت بر خود لازم شناختند.

ربّ العالمين گفت: آن حجّت ما فرا ابراهيم نموده بوديم، و تلقين كرديم، و او را درآموختيم.

نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ زيد اسلم گفت: يعنى بالعلم، چنان كه جاى ديگر گفت: «وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ». قومى گفتند: اين طبقات ثواب است در بهشت، چنان كه آنجا گفت: لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ‏، هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ‏، و گفتند: اين رفع درجات در دنيا است پيغامبران را بمعجزات، و مؤمنانرا بكرامات، و توفيق طاعات، چنان كه گفت: وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ‏. جاى ديگر گفت:نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ‏. عاصم و حمزه و كسايى «نرفع درجات من نشاء» بتنوين خوانند. باقى «درجات من نشاء» با ضافت خوانند، و بمعنى هر دو يكسان‏اند. «إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ» فى امره «عَلِيمٌ» بخلقه.

وَ وَهَبْنا لَهُ‏ يعنى لابراهيم‏ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ‏. رب العالمين ولد را هبه خواند در قرآن بچند جايگه، چنان كه گفت: وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ‏، لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا، فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا. وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ‏- ميگويد: ابراهيم را بخشيديم اسحاق و يعقوب. يعقوب پسر اسحاق بود، و اسحاق پسر ابراهيم از ساره، و ابراهيم را هشت پسر بود. اسحاق پدر عبرانيان از ساره، و اسماعيل پدر تازيان از هاجر، و آن شش پسر ديگر از فطورا بنت يقطن الكنعانية. و يعقوب پدر اسرائيليان بود.

كُلًّا هَدَيْنا يعنى للايمان و النبوة، «وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ» يعنى: من قبل ابراهيم و ولده. ميگويد: پيش از ابراهيم و فرزندان وى نوح را راه نموديم، و نبوّت داديم. «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ» يعنى: و من ذرّيّة نوح، و از فرزندان نوح. آن گه تفسير كرد كه ايشان كه‏اند: داود، و هو داود بن ايشا، هفتم هفت پسر بود، كهينه ايشان، كشنده جالوت. و قصّه وى معروف.

و سليمان پسر داود از زن اوريا زاده بود، و داود و سليمان از سبط يهودا بودند، و ايّوب، و ميگويند ايّوب از فرزندان روم بن عيص بن اسحاق بن ابراهيم بود، و در عصر خويش ملك بود، و ده پسر داشت از دختر ميشا بن يوسف بن يعقوب، و در روزگار يوسف بود، و قصّه وى معروف. و يوسف، و هو يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم، و فيه‏

قال رسول اللَّه (ص):

ان الكريم بن الكريم بن الكريم بن الكريم‏ يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم.

و موسى، و هو موسى بن عمران بن يصهر بن قاهث بن لاوى بن يعقوب و هارون اخوه اكبر منه سنا.

وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ‏- چنان كه ابراهيم را بر توحيد و ثبات وى بر دين خويش و حجّت آوردن بر دشمن جزاء نيكو داديم، و پاداش نيكو كرديم، كه او را برگزيديم و فرزندان پاك داديم، و درجات وى برداشتيم، در نبوّت و در ثواب طاعت با نيكوكاران هم چنان كنيم، و ايشان را جزاء نيكو دهيم.

وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى‏ وَ عِيسى‏ وَ إِلْياسَ‏- قومى گفتند: الياس، ادريس است، و اين درست نيست كه ربّ العزّة نسبت الياس درين آيت با نوح كرد، و از فرزندان نوح شمرد، و معلوم است كه نوح از فرزندان ادريس بود. نوح بن لمك بن متوشلخ بن ادريس، الّذى يقال له اخنوخ. و قول درست آنست كه از فرزندان هارون‏ بود، و هو الياس بن بشر بن فينحاص بن العيزار بن هارون بن عمران، كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ‏.

وَ إِسْماعِيلَ و هو ابن ابراهيم‏ وَ الْيَسَعَ‏ وهب گفت: يسع شاگرد الياس بود. كعب گفت: يسع خضر است كه موسى را عليه السلام معلم بود. يمان بن رباب گفت: يسع پسر اسحاق است پدر روم. حمزه و كسايى و اللّيسع خوانند بلام مشدد.

يعنى كه نام وى ليسع است نه يسع، امّا الف و لام زيادت در افزودند و مدغم كردند، چنان است كه الف و لام بر قراءت حمزه و كسايى زيادت است، و بر قراءت باقى الف و لام تعريف است. «يُونُسَ» و هو يونس بن متى، وى را دو نام است: ذو النون و يونس. گفته‏اند كه: الياس و يسع و يونس در يك زمان بودند، و پس از ايشان باندك روزگار زكريا و يحيى و عيسى بودند. «وَ لُوطاً» و هو ابن عمّ ابراهيم، و اوّل من آمن به، «وَ كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ»- اى فضلناهم بالنبوّة على عالمى زمانهم.

وَ مِنْ آبائِهِمْ‏- اين «من» تبعيض است يعنى: هدينا بعض آبائهم و ذرّيّاتهم.

ميگويد: و از پدران ايشان كه نامشان درين موضع نبرده‏اند از آدم و هود و صالح و ادريس و غير ايشان، و نيز مؤمنان كه در عهد آن پدران بر ملّت ايشان بودند.

وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ‏- و از فرزندان اين هشده‏ پيغامبرا كه نامشان درين آيات برده‏اند، و نام آن فرزندان نبرده‏اند، «وَ إِخْوانِهِمْ» و برادران ايشان كه بر دين و ملّت ايشان بوده‏اند. اينجا سخن منقطع شد، پس گفت: «وَ اجْتَبَيْناهُمْ» اى استخلصناهم بالنبوّة، مأخوذ من جبيت الماء فى الحوض اذا جمعته. «وَ هَدَيْناهُمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» يعنى الاسلام.

ذلِكَ هُدَى اللَّهِ‏- اى دين اللَّه الّذى هم عليه. اين است دين خدا و ملت‏ بسزا كه پيغامبران بر آن بودند، و خداى را عزّ و جلّ بدان پرستيدند، يعنى دين اسلام و ملّت حنيفى. يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ‏- آن را كه خواهد از بندگان خويش بآن راه نمايد، و بر آن دارد، چنان كه پيغامبران را بر آن داشت، و بآن راه نمود. و اين آيت حجّتى ظاهر است بر قدريان، و وجه آن روشن.

وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ‏- قومى از اصحاب راى باين آيت تمسّك كرده‏اند، و گفته ‏اند: مرتد چون بدين اسلام باز گردد فرائض طاعت كه در حال اسلام گزارده پيش از ردّت، قضا بايد كرد، كه آن همه بردّت باطل گشت، كه ربّ العزّة ميگويد: وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ‏-، و كذلك قوله تعالى:لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ‏، و اين مذهب باطل است، و احتجاج ايشان باين آيت درست نيست، كه آيت مجمل است، و در سورة البقرة مفسّر گفته كه: وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ ميگويد: كسى كه مرتد گردد، و در ردّت بميرد، اعمال وى باطل گردد.

پس كسى كه توبه كند، و باسلام باز آيد، اعمال وى كه در اسلام كرده بود حابط نگردد، و بر حال خويش بماند پس بر مرتد كه باسلام باز آيد جز قضاء آن عمل كه در حال كفر از وى فائت گشته واجب نيست، و اين آيت ايشان را حجّت نيست، و آيت مجمل جز بر وفق مفسّر راندن هيچ وجه نيست. پس بمدح پيغامبران باز آمد و بيان كرد كه ايشان را چه داد، گفت:

أُولئِكَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ‏- اين پيغامبران نامبرده را ميگويد، و آن مبهمان نام نبرده از آبا و ذريات، و قومى فراوان كه در قرآن نام ايشان برده. «اولئك» ايشان آنند كه داديم ايشان را كتاب از آسمان فرو آمده، صحف ابراهيم و تورات موسى و انجيل عيسى و زبور داود. «وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ» و علم داديم و فهم وفقه ايشان را و نبوّت.

فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ‏- اگر اهل مكّه بدان مى‏كافر شوند و نپذيرند ما قومى را برگماشتيم از مهاجر و انصار كه آن را پذيرفتند و تصديق كردند، و بجان و دل باز گرفتند. «فَقَدْ وَكَّلْنا بِها» اى بالايمان بها. اين همچنانست كه جاى ديگر گفت: «وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى‏». مجاهد گفت اين عجم‏اند و فرس، كه ناديده بجان و دل قبول كردند، و بغيب ايمان آوردند و تصديق كردند.

مصطفى (ص) در حق ايشان ميگويد:«لو كان الدين معلقا بالثريا لنا له رجال من ابناء فارس»،

و عن ابن عمر، قال: قال رسول اللَّه (ص): «للَّه عز و جل خيرتان من خلقه فى ارضه: قريش خيرة اللَّه من العرب، و فارس خيرة اللَّه من العجم».

پس سخن باز با پيغامبران برد، و در مدح ايشان بيفزود، و مصطفى را صلى اللَّه عليه و سلم بسنّت و سيرت ايشان اقتدا فرمود، گفت:أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ‏- اى هداهم اللَّه، «فبهديهم» اى بسنتهم و سيرتهم بالصّبر و الاحتساب، «اقتده»- ابن عامر «اقتدهى» خواند بكسر هاء مشبع.

حمزه و كسايى و يعقوب در وصل «ها» بيفكنند، و در وقف بسكون «ها» وقف كنند، و اين «ها» هاء وقف گويند، چنان كه: اخبره تقله، و هم ازين باب است: كتابيه، حسابيه، ما هيه. باقى قراء در وصل و در وقف بسكون ها خوانند. ميگويد: يا محمد! سيرت انباى گير، و بر پى ايشان رو، و در صبر كردن‏ بر تكذيب و اذى دشمن چنان كه ايشان صبر كردند، تا بمراد رسى، چنان كه ايشان بمراد رسيدند.

آنست كه گفت:«فَصَبَرُوا عَلى‏ ما كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتَّى أَتاهُمْ نَصْرُنا». مفسّران گفتند فقه اين آيت آنست كه هر چه از پيغامبران درست شود و ثابت گردد از اعمال و احكام، و معلوم شود كه آن رابپيغامبرى ديگر و بكتابى ديگر نسخ نكردند، برين امت واجب است كه آن را دين خود دانند، و اتّباع آن كنند، بر مقتضى اينكه ربّ العزّة فرمود. فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ‏.

«قُلْ» يا محمد! «لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ» اى على القرآن و تبليغ الرّسالة «أَجْراً» اى جعلا و رزقا. «إِنْ هُوَ» اى ما هو يعنى محمّد (ص)، و قيل القرآن «إِلَّا ذِكْرى‏ لِلْعالَمِينَ» موعظة للخلق اجمعين.

وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ‏- اين در شأن حيىّ بن اخطب آمده از جهودان.

بدر صفية مادر مؤمنان پيش رسول خدا آوردند او را، دستهاى وى بر پشت بسته، بدندان خويش قباى ديباى خويش از بازوى خود ميكند، و ميگفت:

لعمرك ما لأم ابن اخطب نفسه‏ و لكنه من يخذل اللَّه يخذل.

رسول خدا (ص) سوگند بر وى داد كه: بآن خداى كه به طور سينا با موسى سخن گفت كه در تورات خواندى كه:

«انّ اللَّه يبغض الحبر السّمين.

گفت: خواندم گفت: آن تويى. او گفت: ما انزل اللَّه على موسى التوراة، و لا على محمّد القرآن، فأنزل اللَّه عز و جل هذه الاية: وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ‏- اى ما علموا عظمة اللَّه اذا اجترؤا على تكذيبه، و جحود رسالته، «إِذْ قالُوا»- بزرگى خداى نشناختند كه بر وى دليرى كردند، گفتند: «ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى‏ بَشَرٍ مِنْ شَيْ‏ءٍ» فرو نفرستاد اللَّه هرگز بر هيچ مردم هيچ چيز.

ابن عباس گفت: مالك بن الضيف بود كه اين آيت در شأن وى آمد رئيس جهودان و ربانى ايشان. چون اين سخن بگفت، با قوم خويش شد. ايشان گفتند: ويلك ما هذا الّذي بلغنا عنك؟ چيست اينكه بما رسيد كه تو گفتى: ما انزل اللَّه على موسى التوراة، و ما انزل اللَّه على بشر من شي‏ء؟! جواب داد كه مرا بخشم آوردند، و از سر غضب گفتم. پس جهودان وى را معزول كردند، و بجاى وى كعب اشرف نشاندند.

و بروايتى ديگر از ابن عباس آيت مكى است، و در شأن مشركان قريش فرو آمد، كه قدرت اللَّه را منكر بودند، و معجزات را رد كردند، و باين قول معنى «وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ» اى: و ما آمنوا انّ اللَّه على كل شي‏ء قدير. عظمت اللَّه نشناختند، و جلال و بزرگوارى وى ندانستند ايشان كه معجزات را ردّ كردند، و قدرت اللَّه از آن قاصر شناختند. محمد بن الكعب القرظى گفت: «وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ» لم يدروا كيف اللَّه.

قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذِي جاءَ بِهِ مُوسى‏- اى محمد! تو آن جهودان را كه تنزيل ما را مى‏جحد آرند، جواب ده: «مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ»؟ آن كيست كه تورات كه موسى آورد فرو فرستاد. «نُوراً» اى ضياء «وَ هُدىً لِلنَّاسِ» بيانا لبنى اسرائيل.

آن تورات كه روشنايى دلهاست، و راه نمونى بنى اسرائيل «تَجْعَلُونَهُ قَراطِيسَ» اى تكتبونها فى دفاتر مقطعة حتى لا تكون مجموعة، لتخفوا منها ما شئتم، و لا يشعر بها العوام، فذلك قوله: «تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ كَثِيراً»- ميگويد تورات را در دفترها و قطعها پركنده مى‏نويسيد، تا آنچه خود خواهيد از آن پنهان كنيد، چنان كه آيت رجم و صفت و نعت محمد (ص) پنهان كردند، مكّى و ابو عمر «و يجعلونه قراطيس يبدونها و يخفون» هر سه بياء خوانند اخبار از غائب، چنانست كه رب العزة مصطفى را صلى اللَّه عليه و سلم خبر ميكند از ايشان كه عظمت اللَّه نشناختند، و بر خدا دليرى كردند، كه كتاب را منكر شدند، و آن گه در تورات تحريف آوردند، كه لختى از آن بپوشيدند.

باقى بتاء خوانند بر مخاطبه، چنان كه مصطفى (ص) با ايشان اين ميگويد بفرمان خدا:«و علّمتم يا معشر اليهود على لسان محمّد ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لا آباؤُكُمْ‏ فى التّوراة، فضيّعتموه و لم تنفعوا به. «قُلِ اللَّهُ»- يا محمّد! چون ايشان را پرسى كه «مَنْ‏ أَنْزَلَ الْكِتابَ»؟ اگر ايشان جواب دهند، و الّا تو جواب ده، گوى فرستنده آن كتاب اللَّه است.

ثُمَّ ذَرْهُمْ‏- اين كلمه خذلان است ميان تهاون و تهديد. گذار ايشان را تا در بازى خويش مى‏روند. كسى كه كارى كند كه از آن نفعى و خيرى نبود، گويند: وى ببازى و هرزه مشغول است. مفسّران گفتند: «ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ»- همچنانست كه جاى ديگر گفت: وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ‏، فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا، فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ‏. پس آن همه منسوخ گشت بآيت سيف.

وَ هذا كِتابٌ‏- اى: و هذا القرآن كتاب مبارك انزلناه. اين قرآن كتابى مبارك است كه ما فرود فرستاديم، كتابى پر آفرين و پر بركت، كه خير آن دايم، و نفع آن تمام، و بركت آن فراوان. موعظة خائفان، و رحمة مؤمنان، و شفيع عاصيان، و يادگار دوستان. «مُصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ»- يعنى يصدق ما قبله من الكتب التي انزلها اللَّه على الانبياء، «و لينذر» يقول: انزلناه للبركة و الانذار. قراءت عامة قرّاء «لتنذر» بتاء مخاطبه است، يعنى: لتنذر انت يا محمّد! بما فى القرآن، و قراءت ابو بكر تنها بياء است يعنى: لينذر الكتاب، بحكم آنكه كتاب سبب انداز است، اسناد فعل بوى درست است، و ذلك فى قوله: هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ‏، و قال تعالى: إِنَّما أُنْذِرُكُمْ بِالْوَحْيِ‏، و فى معناه قوله: هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِ‏. و روا باشد كه اين فعل با اللَّه برند جلّ جلاله يعنى: لينذر اللَّه، كقوله: «لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلاقِ».

وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى‏ وَ مَنْ حَوْلَها- امّ القرى مكّه است، لأنّها قبلة الخلق يؤمّونها، و قيل: لأنّها اصل القرى، و دحيت الارض من تحتها، و قيل: لأنّها اعظم القرى شأنا كما سمّى الدماغ امّ الرأس. وَ مَنْ حَوْلَها- شهرهاى ديگر است در روى زمين،يعنى لتنذر اهل مكّه و اهل سائر الافق، برّها و بحرها. وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ يعنى: يصدّقون بالبعث الّذى فيه جزاء الاعمال، «يُؤْمِنُونَ بِهِ» اى: يصدقون بالقرآن انّه جاء من عند اللَّه. ثمّ نعتهم، فقال: «وَ هُمْ عَلى‏ صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ» عليها فى مواقيتها لا يتركونها.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى‏ قَوْمِهِ‏- حجّت خداوند عز و جل برين امّت دو چيز است: يكى مصطفى پيغامبر او صلى اللَّه عليه و سلم، ديگر قرآن كلام او. مصطفى را گفت: قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ‏. قرآن را گفت: قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ‏. مصطفى (ص) چراغ جهانيان، و جمال جهان، و شفيع عاصيان، و پناه مفلسان. قرآن يادگار مؤمنان، و موعظت عاصيان، و انس جان دوستان. مصطفى حجّت خدا است كه ميگويد جلّ ذكره: حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ‏، و از آن روى حجّت است كه بشرى است همچون ايشان بصورت، و آن گه نه چون ايشان بخاصيّت.

يا محمّد! از آنجا كه صورت است همى گوى: «لست كأحدكم». كجا بود بشرى كه بيك ساعت او را از مسجد حرام بمسجد اقصى برند! و از آنجا بآسمان دنيا! و از آنجا به سدره منتهى و افق اعلى! و بنمايند او را آيات كبرى! و جنّات مأوى و طوبى و زلفى و ديدار مولى! كجا بود بشرى نه نويسنده و نه خواننده، و هرگز پيش هيچ معلّم ننشسته، و آن گه علم اولين و آخرين دانسته، و از اسرار هفت آسمان و هفت زمين خبر داده؟! آرى كه در كتاب قدم و در دبيرستان ازل بسى بوده، و لباس فضل پوشيده، و كأس لطف نوشيده كه:«ادّبنى ربّى فأحسن تأديبى».

از آنجاست كه در صحيفه موجودات يك نظر مطالعه كرد، و اين خبر باز داد كه:«زويت للارض فأريت مشارقها و مغاربها».

ساكنان حضرت جبروت و مقدسان ملأ اعلى همى بيك بار آواز برآوردند كه: اى سيّد ثقلين! و اى مهتر خافقين! هيچ روى آن دارد كه از آن دبيرستان قدم، و از آن لوح حقيقت خبرى بازدهى؟! لفظى بگوى كه ما نيز طالبان‏ايم، سوخته يك لمحت، و تشنه يك شربت. جواب درد آن طالبان و تشنگان از نطق مقدس وى اين بود كه:

«لا يطلع عليه ملك مقرب و لا نبى مرسل».

آشيان آشنايى و دبيرستان درد ما جز قبه قاب قوسين نيست، و بر تابنده اين شربت جز حوصله درد ما نيست:

ما را ز جهانيان شمارى دگر است‏ در سر بجز از باده خمارى دگر است!

فرمان آمد كه اى پاكان مملكت! و اى نقطهاى عصمت! اى آدم! و اى نوح! اى ابراهيم! و اسحاق و يعقوب! كه عزّت قرآن بهدايت و نبوّت شما گواهى ميدهد كه:

كُلًّا هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ‏. اى شما كه ذريه نوح‏ايد: داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون، كه جلال قرآن شما را مينوازد كه: وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ‏. اى زكريا و يحيى و عيسى و الياس! كه از آن درگاه بى‏ نهايت خلعت صلاحيت و پيروزى يافتيد كه «كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ». اى اسماعيل! و اى يسع! و اى يونس و لوط! كه بر جهانيان دست شرف برديد باين توقيع فضل كه بر منشور نبوّت شما زدند كه: «كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ». اى پدران و فرزندان ايشان! آنان كه نام برديم و ايشان كه نبرديم، چه طمع داريد كه بروز دولت خاتم پيغامبران خواهيد رسيدن؟

يا غبار نعل مركب او درخواهيد يافتن؟! هيهات! شش هزار سال اين پيغامبران را پيشى دادند كه شما مركبها برانيد، و منزلها باز بريد، كه آن سيّد چون قدم در مملكت نهد، بيك ميدان شش هزار ساله راه باز برد، و در پيش افتد، كه «نحن الآخرون السّابقون».

پس چون مهتر قدم در مملكت نهاد، و از چهار گوشه عالم آواز برآمد كه: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ‏، و بيك ميدان منازل و مراحل شش هزار ساله بريد، پيغامبران بشتاب‏ مركبها دوانيدند، تا بو كه بدو در رسند. سيّد بخانه امّ هانى فرو شد. ايشان بر عتبه آن درگاه عين انتظار گشته كه آواز كوس: «ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى» از قاب قوسين و سرادقات عرش مجيد شنيدند.

ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ‏- اين فضل خدا و لطف خدا است، او را داد كه خود خواست، نه هر كه رفت بمنزل رسيد، نه هر كه رسيد دوست ديد. او رسيد كه در خود برسيد، و او ديد كه در ازل روز قبضه هم او ديد.

أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ‏- هر كه نه در خدمت پيرى است يا در بند استادى، يا در مرافقت رفيقى، يا در صحبت مهترى، وى بر شرف هلاك است بى استاد و بى‏رفيق. خود رست است و از خود رست چيزى نايد. اقتدا را كسى شايد، و مهترى كسى را برازد، كه صحبت مهتران و پرورش ايشان يافته بود، و بركات نظر ايشان بوى رسيده بود. نه بينى كه رسول خدا (ص) چون ابو بكر و عمر را از ميان صحابه برگزيد، و بخود نزديك گردانيد، باين شرف كه ايشان را داد كه:«هما منى بمنزلة السّمع و البصر»،

چون اثر نظر و صحبت خود در ايشان بديد، ايشان را بمنزلت اقتدا رسانيد، گفت:«اقتدوا بالّذين من بعدى ابى بكر و عمر»،

و نيز گفت قومى ديگر را كه: «طوبى لمن رآنى، فاز من اثر فيه رؤيتى».

وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ‏- اى ما عرفوه حقّ معرفته، و ما وصفوه حق وصفه، و ما عظموه حقّ تعظيمه. كس او را بسزاى او نشناخت. كس او را بسزاى او ندانست.

وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً، «وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا» جلّت الاحدية، فأنّى بالوجود! و تقدست الصمدية، فكيف الوصول! يعلم، و لكن الاحاطة فى العلم به محال، و يرى و لكن‏ الادراك فى وصفه مستحيل، و يعرف و لكن الاشراف فى نعته غير صحيح. صفت و قدر خويش برداشت تا هيچ عزيز بعزّ او نرسيد، و هيچ فهم حدّ او درنيافت، و هيچ دانا قدر او بندانست. آب و خاك را با لم يزل و لا يزال چه آشنايى! قدم را با حدوث چه مناسبت! حق باقى در رسم فانى كى پيوندد! سزا در ناسزا كى بندد! مأسور تلوين بهيئت تمكين كى رسد!

گر حضرت لطفش را اغيار بكارستى‏ عشاق جمالش را اميد وصالستى‏
ممكن شودى جستن گر روى طلب بودى‏ معلوم شدى آخر گر روى سؤالستى‏

قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ‏- اشارتى بليغ است بحقيقت تفريد، و نقطه جمع، همّت يگانه كردن و حق را يكتا شناختن، و از غير وى با او پرداختن. «قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ»- دل فا سوى او دار، و غير او فرو گذار. گرفتار مهر او وا غير او چه كار! دنيا و آخرت در پيش اين كار همچون ديوار، دم زدن ازين حديث عارف را نيست جز عيب و عار! قال الشبلى لبعض اصحابه: عليك باللّه، و دع ما سواه، و كن معه، و قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ‏.

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=