الانعام - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره الانعام‏ آیه ۱11-119

الجزء الثامن‏

14- النوبة الاولى‏

(6/ 119- 111)

قوله تعالى:

وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ و اگر ما فرو فرستاديمى بايشان فريشتگان‏

وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى‏ و پدران مردگان ايشان زنده شدى و با ايشان‏ سخن گفتى 

وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ و ما همه چيز زنده و گوينده انگيختيمى و پيش ايشان آورديمى تا گواهى دادندى

 قُبُلًا قبيل قبيل، جوگ جوگ 

ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا ايشان آن نبودندى كه بگرويدندى 

إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ‏ مگر كه خداى خواسته بودى

وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ‏ (111) لكن بيشتر ايشان آنند كه نمى‏دانند.

وَ كَذلِكَ جَعَلْنا هم چنان كرديم‏ لِكُلِّ نَبِيٍ‏ هر پيغامبرى را

عَدُوًّا دشمنانى‏

شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِ‏ شوخان و ناپاكان آدمى و پرى‏

يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ‏ فرا تن يكديگر ميدهند

زُخْرُفَ الْقَوْلِ‏ آرايش سخن‏ غُرُوراً بفرهيب

وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ‏ و اگر خواستى خداوند تو ما فَعَلُوهُ‏ آنچه دشمنان وى كردند هرگز نكردندى

فَذَرْهُمْ‏ گذار ايشان را وَ ما يَفْتَرُونَ‏ (112) و آن دروغها كه مى‏ساختند.

وَ لِتَصْغى‏ إِلَيْهِ‏ و تا بآن تكذيب و افترا چسبد و گرايد

أَفْئِدَةُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ دلهاى ايشان كه بنمى گروند بروز رستاخيز

وَ لِيَرْضَوْهُ‏ و آن را تا بپسندند از خويشتن، آن افترا كه در آن‏اند

وَ لِيَقْتَرِفُوا ما هُمْ مُقْتَرِفُونَ‏ (113) و تا بكنند آنچه ايشان كننده آن در علم خدا و خواست او.

أَ فَغَيْرَ اللَّهِ أَبْتَغِي حَكَماً و من جز از خداى داورى و فرمان رانى جويم؟

وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ‏ و او آنست كه فرو فرستاد بشما اين نامه‏

مُفَصَّلًا باز گشاده و پيدا كرده احكام آن و حكم آن از يكديگر

وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ‏ و ايشان كه ما ايشان را تورات داديم‏

يَعْلَمُونَ‏ ميدانند أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّكَ‏ كه اين قرآن فرو فرستاده‏ايست از خداوند تو

بِالْحَقِ‏ براستى و سزا

فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ‏ (114) تو كه محمدى از در گمان افتادگان مباش.

وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ‏ تمام شد و سپرى، و بيشى كرد و راست آمد سخن خداوند تو بودنيها را

صِدْقاً بر راستى‏

وَ عَدْلًا و هموارى بر راستى و داد

لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ‏ نيست بدل كننده گفته اى وى را

وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ‏ (115) و اوست آن خداوند شنواى دانا.

وَ إِنْ تُطِعْ‏ و اگر فرمان برى و مراد نگه دارى‏

أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ‏ آن بيشتر كس كه در زمين است‏

يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ‏ ترا از راه راست بيراه كنند

إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَ‏ نيستند مگر بر پى برنده‏اى بپنداشت‏

وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ‏ (116) و نيستند مگر در دروغى كه ميسازند.

إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ‏ خداوند تو ميداند و او داناتر،

مَنْ يَضِلُّ عَنْ سَبِيلِهِ‏ بآنكس كه گم گشته از راه او

وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ‏ (117) و او داناتر دانايى است بايشان كه راه يافتگان‏اند بحق.

فَكُلُوا بخوريد

مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ‏ از آنچه بر كشتن آن خداى را ياد كردند

إِنْ كُنْتُمْ بِآياتِهِ مُؤْمِنِينَ‏ (118) اگر بسخنان او گرويدگان‏ايد.

وَ ما لَكُمْ‏ و چه رسيد شما را و چه عذر است؟

أَلَّا تَأْكُلُوا كه نخوريد

مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ‏ از آنچه بر كشتن آن اللَّه را ياد كردند

وَ قَدْ فَصَّلَ لَكُمْ‏ و اللَّه خود تفصيل داد و گشاده باز نمود

ما حَرَّمَ عَلَيْكُمْ‏ آنچه بسته و حرام كرد بر شما

إِلَّا مَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَيْهِ‏ مگر آنچه بيچاره مانيد فرا آن از خوردن مردار بوقت ضرورت‏

وَ إِنَّ كَثِيراً و فراوانى از مردمان‏

لَيُضِلُّونَ‏ بيراه ميشوند

بِأَهْوائِهِمْ‏ بهواها و بايستهاى خويش‏

بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ بى‏هيچ دانش‏

إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ‏ خداوند تو است كه داناتر از همه دانايان است‏

بِالْمُعْتَدِينَ‏ باندازه در گذارندگان.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ الاية- اين علمها از آن است كه اللَّه بآن متفرّد است، كه اين چيزهايى است نابودنى، و اللَّه ميداند كه اگر آن بودى چون بودى. و درين آيت جواب قومى است كه از وى چيزهايى از معجزات درخواستند.

قومى گفتند: «لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلائِكَةُ»؟! قومى گفتند: «ائْتُوا بِآبائِنا». جواب داد ايشان را كه: وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ فرأوهم عيانا وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى‏ فشهدوا لك بالصّدق و النبوّة. همانست كه در سورة الرعد گفت: وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى‏، و اين آن بود كه كافران مكّه از مصطفى (ص) درخواستند كه اگر پيغامبرى كوه صفا از جاى خويش روان گردان، تا زمين مكّه بر ما فراخ گردد، و زمين را بريده گردان تا چشمها بيرون دهد، و ما كشت زار كنيم، و پدران ما زنده گردان تا بر صدق تو گواهى دهند.

رب العالمين گفت: اگر من حكم كنم كه قرآن بر كوه خوانند و روان گردد، يا بر زمين خوانند و چشمها پديد آيد، يا بر مردگان خوانند تا زنده شوند، و سخن گويند، بهيچ حال ايشان ايمان نخواهند آورد، كه ايشان در علم من هميشه كافران بودند، و در ازل حكم شقاوت بر ايشان رفته. اين همچنانست كه نوح را گفت: لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ‏.

وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ‏ اى: جمعنا عليهم‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ قُبُلًا يكسر قاف بر قراءت مدنى و شامى يعنى معاينة و مواجهة، برابر، روياروى، و منه‏ حين سأله ابو ذر أ كان آدم نبيا؟ فقال: «نعم كان نبيا كلّمه اللَّه عز و جل».

«قبلا» اى عيانا و مواجهة. باقى بضمّتين خوانند. «قبلا» يعنى قبيل قبيل جوك جوك . قبل جمع قبيل است، و قبائل جمع قبيله. عرب ايشان را كه از يك نژاد باشند قبيله گويند.

ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ‏- يعنى: الا ان يهديهم اللَّه، وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ‏- اين جهل قدر است. ايشان نميدانند كه هدى و ضلالت بمن است.

هم چنان كه آنجا گفت: «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى‏ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْجاهِلِينَ» اى:من الجاهلين بالقدر.

وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا- اى اعداء، و هم فراعنة الانبياء. هر پيغامبرى را فرعونى بود بروزگار وى، چون نمرود بروزگار ابراهيم، وليد مصعب بروزگار موسى، ديگرى بروزگار عيسى، بو جهل و امثال وى بروزگار محمد (ص).

رب العزّة ايشان را بر سر پيغامبران مسلط كرده، تا ثواب و درجات پيغامبران بيفزايد بآن رنجها كه ميكشيدند، و بلاها كه ازيشان مى‏ديدند. و هيچ كس را آن رنج نبود كه رسول عربى را بود صلى اللَّه عليه و سلم، ميگويد:«ما اوذى نبى مثل ما اوذيت قطّ»،و دشمنان وى از آن شياطين الانس وليد مغيره بود و اسود بن عبد المطلب و اسود بن عبد يغوث و الحارث بن قيس بن عدى و العاص بن وائل و ابو جهل بن هشام و العاص بن عمرو بن هشام و زمعة بن الاسود و النضر بن الحارث و الاسود بن عبد الاسود و عتبه و شيبه ابنا ربيعه و عقبة بن ابى معيط و الوليد بن عتبه و ابىّ و اميّه ابنا خلف و نبيّه و منبّه ابنا الحجاج و عتبة بن عبد العزى و معتب بن عبد العزى. ميگويد: يا محمّد! كما ابتليناك بهؤلاء القوم، كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا. همانست كه در فرقان گفت: وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ‏.

آن گه بيان كرد كه اعدا كه‏اند: «شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ»- شياطين منصوب است بر بدل، و روا باشد كه مفعول ثانى بود، اى: جعلنا شياطين الانس و الجن اعداء للانبياء.

و در معنى اين آيت علماء تفسير مختلف‏اند. عكرمه و ضحاك و سدى و كلبى گفتند: شياطين در جن‏اند نه در انس، و شياطين الانس يعنى التي مع الانس، و شياطين الجنّ اى التي مع الجن، و اين آنست كه ابليس لشكر خويش كه فرزندان وى‏اند دو گروه كرد: گروهى به انس فرستاد و گروهى بجن، و هر دو گروه دشمنان رسول خدا (ص) و دشمنان دوستان اوأند، و آن گه هر زمان بر يكديگر رسند، شيطان كه بر انس مسلط كرده با آن شيطان گويد كه بر جنّ مسلّط كرده كه: من صاحب خود را بيراه كردم بفلان كار و فلان معصيت كه بر وى آراستم، تو نيز همچنين كن، و شيطان الجن با شيطان الانس همين سخن گويد بابتدا چون بر وى رسد. اينست كه اللَّه گفت: يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً. قومى ديگر گفتند كه: در انس شياطين‏اند چنان كه در جن، و معنى شيطان متمرد است ازين شوخ ناپاك، بر معصيت دلير، و بر خدا عاصى. چون شيطان الجن از اغواء مؤمن درماند، و عاجز گردد، دست در شيطان الانس زند، و فرا سر مؤمن كند، تا او را در فتنه افكند،

چنان كه رسول خدا (ص) گفت فرا بو ذر كه‏ «يا با ذر! هل تعوذ باللّه من شر شياطين الجن و الانس»؟ قال: قلت يا رسول اللَّه! و هل للانس من شياطين؟ قال: «نعم، هم شرّ من شياطين الجن»،

و قال مالك بن دينار: ان شيطان الانس اشدّ علىّ من شيطان الجن، و ذلك انى اذا تعوذت باللّه ذهب عنّى شيطان الجن، و شيطان الانس يجي‏ء فيجرّنى الى المعاصى عيانا.

يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً- زخرف القول باطله الذى زيّن و وشى بالكذب، و المعنى انهم يزيّنون لهم الاعمال القبيحة، فيغرّونهم غرورا.

وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ‏- اى يمنع الشيطان عن الوسوسة للجن و الانس، و اللَّه يمتحن‏ عباده بما يعلم انه الأبلغ فى الحكمة، و الاجزل فى الثواب، و الاصلح للعباد. «فَذَرْهُمْ» يعنى خلّ عنهم، «وَ ما يَفْتَرُونَ» من التكذيب. قيل: نسختها آية السيف.

وَ لِتَصْغى‏ إِلَيْهِ‏- اى: اراد اللَّه لتصغى الى التكذيب و الافتراء، «أَفْئِدَةُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ» اللَّه خواست كه دلهاى ناگرويدگان بآن تكذيب و افترا گرايد، «وَ لِيَرْضَوْهُ» و تا آن افترا از خويشتن بپسندند، «وَ لِيَقْتَرِفُوا،» اى ليكتسبوا ما هم مكتسبون. و گفته‏اند: «وَ لِتَصْغى‏» معطوف است بر آيت پيش، تقديره: يوحى بعضهم الى بعض ليغرّوهم و لتصغى اليه، و برين معنى لام ناصبه است نه لام امر بر معنى تهديد چنان كه قومى گفتند. يقال: صغوت اليه صغوا و صغوّا، و صغيت أصغى بالياء ايضا، و أصغى يصغى اصغاء. و أصله الميل الى الشي‏ء لغرض من الاغراض. و معنى الاقتراف الاكتساب، يقال: خرج يقترف اهله، اى: يكتسب، و قارف فلان هذا الامر، اذا وقعه و عمله، و قرفتنى بما ادّعيت علىّ، اى: رميتنى بالريبة، و قرف القرحة، اذا قشر منها، و اقترف كذبا، اى اختلقه.

قوله: أَ فَغَيْرَ اللَّهِ أَبْتَغِي حَكَماً- اينجا قول مضمر است، يعنى: قل لأهل مكّة:أ فغير اللَّه ابتغى حكما قاضيا بينى و بينكم؟ معنى آنست كه: اهل مكّه را گوى: هيچ كس را روا باشد كه از حكم اللَّه برگردد، و آن را نپسندد، و بدان رضا ندهد؟ يا هيچ كس دانيد كه حكم وى برابر حكم اللَّه آيد، تا با حكم وى گرديم در آنچه ميان من و شما است؟ كلبى گفت: يعنى اطلب ربا اعبد، چنان كه جاى ديگر گفت: أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا؟! جاى ديگر گفت: «أَ فَغَيْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونِّي أَعْبُدُ»؟! مقاتل گفت: ا فغير اللَّه ابتغى حكما فى نزول العذاب؟! وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ‏- اى القرآن مفصّلا مبيّنا فيه امره و نهيه.

وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ‏ و ايشان كه تورات و انجيل داديم ايشان را «يَعْلَمُونَ أَنَّهُ‏ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّكَ»- شامى و حفص منزّل بتشديد خوانند، من التنزيل. باقى بتخفيف خوانند، من الانزال، و هر دو يكسانند. يقال: نزّلته و انزلته. ميگويد: اهل كتاب از جهودان و ترسايان ميدانند كه: اين قرآن منزل است از نزديك خداوند تو.

آن گه گفت:فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ‏- «امتراء» تردّد است در رأى و در سخن، يعنى: لا تكونن من الشّاكّين انهم يعلمون ذلك. عطا گفت: «وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ» سران و مهتران اصحاب رسول خدااند: ابو بكر و عمر و عثمان و على و ابو عبيده و سعيد بن زيد و عبيدة بن الحارث و طفيل بن الحارث و مسطح بن اثاثه و وهب الغامدى و ابو سلمة بن عبد الاسد و الارقم بن ابى الارقم و عمار بن ياسر و سعد بن ابى وقاص و طلحه و الزبير و عبد الرحمن بن عوف و سالم مولى ابى حذيفه و ابو حذيفة بن عتبة بن ربيعه و ابن مظعون و معمر بن الحارث الجمحى و حبش بن حذافه و اخوه و بلال و صهيب بن سنان رضى اللَّه عنهم.

وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ‏- اين قراءت كوفى و يعقوب است. باقى «كلمات ربك» خوانند بجمع، و معنى هر دو يكسانست. ميگويد: تمام شد و راست آمد قول خداوند تو كه: پيغامبران را و مؤمنان را بر عموم نصرت دهم، چنان كه گفت: إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا، و محمّد را على الخصوص نصرت دهم روز بدر، و دشمنان وى را هلاك كنم. اين وعده كه داده بود راست كرد، و آنچه گفته بود تمام شد و بسر برد، و آن وعيد كه دشمن را داده بود، و حكم تعذيب كه برايشان كرد عدل بود، اينست كه گفت:«صِدْقاً وَ عَدْلًا» يعنى: صدقا فيما وعد، و عدلا فيما اوعد و حكم، لا تبديل لقوله فى نصر محمّد لأن قوله حق. و قيل: «لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ» اى لا مغيّر لحكمه، و لا خلف لموعده. «وَ هُوَ السَّمِيعُ» لتضرع اوليائه، و لقول اعدائه، «الْعَلِيمُ» بما قلوب الفريقين.

روى عن النبى (ص) انه قال: «سبق القضاء و جفّ القلم بالسعادة لمن آمن و اتقى، و الشقاوة لمن كفر و عصى. و كان قتادة يقول: هو كتاب اللَّه لا يزيد فيه المقرون و لا ينقصون.

وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ‏- گفته‏اند كه: اين در شأن دانشمندان جهودان است، و بيشتر ساكنان آن زمين در آن وقت ايشان بودند، و ايشان دو قوم بودند. بيشتر ايشان بودند كه بر پى هواء خود بر پنداشتى ميرفتند، و ظنى مى‏بردند، و دروغها برمى‏ساختند، و قومى در كار رسول خدا يقين بودند، و صدق وى ميشناختند، اما بمعاندى برخاسته بودند. اينست كه اللَّه گفت: إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ‏.

اگر كسى گويد ايشان كه بر ظن بودند، و يقين نمى‏دانستند، تعذيب ايشان بر ظن روا باشد يا نه؟ جواب آنست كه: رب العزة بر ظن تعذيب ميكند، كه ميگويد جل جلاله: وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلًا ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ. وجه حجّت آنست كه: ايشان را بر ظنّ تعذيب از آن كرد كه در طلب بصيرت از موضع خويش تقصير كردند، و بر پى هواء خود رفتند، و التماس بصيرت و طلب حقيقت و يقين بگذاشتند، و بر ظنّ و جهل اقتصار كردند، لا جرم مستوجب عذاب گشتند.

ابن عباس گفت: «وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ» در شأن مشركان عرب آمد كه با رسول خدا و مؤمنان جدال درگرفتند در خوردن مردار، و گفتند: تأكلون ما قتلتم و لا تأكلون ما قتل ربكم! اللَّه گفت: إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَ‏ يعنى فى تحليل الميتة، وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ‏ يكذبون فى تحليل ما حرم اللَّه. ميگويد: ايشان بر پى ظن ميروند در تحليل مردار، كه مى‏پندارند كه اين مردار حلال است، و نه چنانست كه ايشان ميگويند، كه ايشان دروغ ميگويند، و حرام كرده خدا هرگز حلال نبود.

إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ مَنْ يَضِلُّ عَنْ سَبِيلِهِ‏- زجاج گفت: موضع «من» رفع است بابتداء، و لفظ آن لفظ استفهام است، يعنى: هو أعلم اىّ النّاس يضل عن سبيله،كقوله: لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى‏ لِما لَبِثُوا، و بقول بصريان موضع «من» نصب است بر نزع خافض، تا اوّل و آخر مقابل يكديگر بود، يعنى: هو أعلم بالضال عن سبيله و هو أعلم بالمهتدين. قراءت نصير از كسايى «يضلّ» بضم ياء است، اى: هو أعلم بالمضل عن سبيله.

فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ‏- اين در جواب قومى است از عرب كه چيزهايى از جانوران مى‏حرام كردند خوردن آن از بحيره و سائبه و وصيله و حامى.

رب العالمين ميگويد: بخوريد اگر مؤمنان‏ايد، آنچه اللَّه حلال كرده است، و در كشتن آن نام خدا ياد كردند. آن گه تاكيد را گفت:وَ ما لَكُمْ أَلَّا تَأْكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَكُمْ ما حَرَّمَ عَلَيْكُمْ‏- چه عذر آريد كه نخوريد آنچه اللَّه حلال كرد و بر كشتن آن اللَّه ياد كردند؟ و اللَّه خود تفصيل محرمات داد، و آن مفصل در سورة البقرة گفت، و در صدر سورة مائدة، و ذلك فى قوله: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ‏ الاية.

آن گه گفت: إِلَّا مَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَيْهِ‏ اى: من اكل الميتة عند المخمصة و المجاعة من غير بغى و لا عدوان او تجانف لاثم، و قد مضى شرحه فى المائدة. نافع و حفص از عاصم «فصّل» بفتح فا و «حرّم» بفتح حا خوانند. ابن كثير و ابو عمرو و ابن عامر بضمّ فا و ضمّ حا خوانند. ابو بكر از عاصم و حمزه و كسايى فصّل بفتح فا خوانند و حرّم بضمّ حا. «إِلَّا مَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَيْهِ»- يعنى دعتكم الضرورة الى اكله مما لا يحلّ عند الاختيار.

وَ إِنَّ كَثِيراً لَيُضِلُّونَ‏- عاصم و حمزه و كسايى بضم «يا» خوانند، و معنى آنست كه: فراوانى از مردمان يعنى كفار مكّه بيراه ميكنند بهواها و بايستهاى خويش. باقى «ليضلّون» بفتح «يا» خوانند يعنى بى‏راه ميشوندخويش، نه بر بصيرتى و بر علمى كه ايشان را در آن است. إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدِينَ‏- اين اعتدا ايدر  آنست كه آنجا گفت: فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ. ميگويد:خداوند تو است كه دانا است باندازه درگذارندگان.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ الاية- مردودان حضرت را ميگويد، و مطرودان قطيعت را كه: اگر ما فريشتگان آسمان را ازين مقرّبان و كروبيان، و سفره و بر ره، و رقباء قضا و قدر و امناء درگاه عزّت بزمين فرستيم، تا آن مهجوران را بما دعوت كنند، و از ما خبر دهند، و مردگان زمين را حشر كنيم، تا بر درگاه ما ارشاد كنند، و جمله حيوانات و جمادات و اعيان و اجرام مخلوقات، و صورت ذات مقدرات، و آحاد و افراد معلومات، همه را منطبق گردانيم، و بايشان فرستيم، تا آيت الهيت ما و اعلام ربوبيت ما بر ايشان عرضه كنند، و هر چه خبر بود همه ببينند و بدانند تا من كه خداوندم نخواهم، و ايشان را راه ننمايم، ايمان نيارند، و راه بشناخت ما نبرند. مشتى خاك را چه رسد كه حديث قدم كند اگر نه عنايت قديم و خواست آن كريم بود!

دل كيست كه گوهرى فشاند بى‏تو يا تن كه بود كه ملك راند بى‏تو
و اللَّه كه خرد راه نداند بى‏تو جان زهره ندارد كه بماند بى‏تو

اعتقاد اهل سنت آنست كه تا رب العزة خود را با دل بنده تعريف نكند، و شواهد صفات قديم در دل بنده ثبت نكند، بنده بشناخت وى راه نبرد. ازينجا گفته‏اند علماء سنت و ائمه قدوت كه: المعرفة تجب بالسّمع، و تلزم بالبلاغ، و تحصل بالتعريف.

آرى! شمعيست تا خود كجا برافروزد! جوهريست تا كجا وديعت نهد!

يقول اللَّه عز و جل: «سرّ من سرّى استودعته قلب من احببت من عبادى».

شناختى بايد و آشنايى هر دو بهم، تا نشانه اين كار شود، و شايسته اين خلعت گردد. دعوى آشنايى بى‏شناخت جحد است، چنان كه از آن بيگانگان خبر ميدهد كه: نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ‏. و شناخت بى‏آشنايى عين مكر است، چنان كه آن مهجور درگاه و سر اشقيا ابليس كه شناخت بود او را، و آشنايى نه، نهايت و بدايت او هر دو از عين مكر در قعر كفر بپوشيده بودند.

بظاهر صورت ملكى داشت، و نقاب تقديس بر بسته، و باطنى خراب. هزاران سال بساط عبادت بپيموده بر اميد وصل، چون پنداشت كه ديده املش گشاده شود، يا نفحه وصال درونش وزد، از سماء سموّ بر خاك لعنت افتاد كه: «وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي»:

گفتم چو دلم با تو قرين خواهد بود مستوجب شكر و آفرين خواهد بود
باللّه كه گمان نبردم اى جان و جهان‏ كه اميد  مرا فذلك اين خواهد بود

وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا- هر كه رتبت وى عالى‏تر بلاء وى تمامتر! هر كه بحق نزديكتر و دل وى صافى‏تر، نفس وى بدست دشمن گرفتارتر! آرى بى‏غصه محنت قصه محنت نتوان خواند! بى‏زهر بلا شهد و لا نتوان يافت! بنگر كه آدم صفى آن غرس تكريم حق، و پرورده تقديس، چه ديد از آن دشمن خويش ابليس! يقول تعالى:

فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ‏، و آن ديگر شيخ پيغامبران و پدر جهانيان نوح (ع) از قوم خويش بنگر كه چه ديد! نهصد و اند سال ايشان را دعوت كرد. هر روز او را چندان بزدند كه بيهوش شدى، و فرزندان خود را بر معادات او وصيّت كردندى  و آن مهتر برين بليت صبر ميكرد، و اميد بايمان ايشان ميداشت، تا او را گفتند:«لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ». گفت: بار خدايا! چون اميد بريده گشت، و روى صلاح پديد نيست، بودن ايشان در دنيا جز زيادت فساد و سبب خرابى نيست. «لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً». و از آن پس ابراهيم پيغامبر كه شجره توحيد بود، شب و روز بزانو درافتاده، و شيبت سفيد در دست نهاده كه: «وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ».

بنگر كه او را از آن نمرود طاغى چه رسيد! و از معانده و مكابره وى چه مقاساة كشيد! و على هذا پيغامبران يكان يكان هود و صالح و لوط و زكريا و يحيى و عيسى و موسى، از دست جباران و متكبران و متمردان همه بفرياد آمدند، و در حق زاريدند، و در آخر همگان محمّد عربى و مصطفى هاشمى بلاء وى تمامتر، و اذى وى از دشمنان بيشتر، تا ميگويدصلى اللَّه عليه و سلم: «ما اوذى نبى مثل ما اوذيت قطّ»!

آن بيگانگان و بيحرمتان قدر وى مهتر ندانستند، و ديده شناخت او نداشتند، قصد جان او كردند، و جفاء وى را ميان دربستند. پيران استهزا كردند، و شاعران هجو گفتند، و كودكان سنگ انداختند، و زنان از بامها خاك ريختند، و آن گه اتفاق كردند، و با يكديگر عهد بستند كه او را برداريم، و نصرت خدايان خود كنيم، تا جبرئيل آمد و گفت: اى سيّد! خيز و شهر بايشان بگذار. آهنگ غربت كن كه: طلب الحق غربة.

و درين غربت فرمودن با او سرّى بود كه جوانمردى در آن قافيه شعر خويش باز آورده و گفته:

اى يتيمى كرده اكنون با يتيمان كن تو لطف‏ اى غريبى كرده اكنون با غريبان كن سخا
با تو در فقر و يتيمى ما چه كرديم از كرم‏ تو همان كن اى كريم از خلق خود با خلق ما
مادرى كن مر يتيمان را بپرورشان بلطف‏ خواجگى كن سائلان را طمعشان گردان وفا.

أَ فَغَيْرَ اللَّهِ أَبْتَغِي حَكَماً- جز از اللَّه معبودى گيرم؟ كلّا! جز از اللَّه خدايى را دانم؟ حاشا! معبود بى‏همتا اوست، كه يگانه و يكتا خود اوست. در كردگارى و جبارى بى‏نظير اوست. در كاررانى و كار خدايى بى‏شبيه اوست. در بنده نوازى معروف اوست. در مهربانى و مهر نمايى موصوف اوست.

پير طريقت گفت: «الهى! موجود عارفانى. آرزوى دل مشتاقانى. مذكور زبان مدّاحانى». چونت نخواهم كه نيوشنده آواز داعيانى! چونت نستايم كه شاد كننده دل بندگانى! چونت ندانم كه زين جهانى! چونت دوست ندارم كه عيش جانى! وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ‏ الاية- وفد خداى از روى عدد اندكى‏اند، اما با وزن و با خطراند، و اهل باطل بسياراند، لكن بى‏وزن و بى‏ معنى‏ اند. يك جهان مجاز را يك ذره حقيقت بس. يك عالم بيهوده و باطل را يك نفس خداوندان يافت بس.

يك تبانجه شير و زين مردار خواران يك جهان‏ يك صداى صور و زين فرعون طبعان صد هزار!

يا محمّد! اگر تو ايشان را از روى عدد و كثرت بينى، ترا بفتنه افكنند، و اگر با ايشان بسازى، ترا از حق باز دارند. فرمان ما را گردن نه، و از ايشان روى گردان: «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ».

فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ‏- اين در حكم تفسير بذبايح مخصوص است، و از روى اشارت منع است از خوردن بر غفلت، و بر شره. هر چه بغفلت و شره خورند جز در طبع سبعى قوّت نيفزايد، و جز هواجس نفس و وساوس شيطان از آن نرويد. اصل مسلمانى پاكى سينه است، و روشنايى دل، و راه اين پاكى و روشنايى پاك داشتن بشره است. چنان بايد كه حواس ظاهر چون چشم و گوش و زبان پاك بود، و جمله حركات‏ بوزن شرع بود، و راه پاكى حواس پاكى پوست، و گوشت بود، چنان كه از حلال رسته باشد، و راه پاكى پوست و گوشت لقمه حلال است، و چون لقمه حلال بود، مرد حلال خوار بايد. ما دام تا شره و آرزوى غفلت در سينه وى بود، حلال خوار نبود، و راه اسير كردن آز و شره آنست كه چون خورد بر سر ذكر بود، و با آگاهى بود، و بادب طريقت و شرط سنت خورد. اينست كه اللَّه گفت: فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ بِآياتِهِ مُؤْمِنِينَ‏.

شافعى (رض) گفت كه: دوازده مسئله ببايد دانست، تا يك لقمه بشرط دين بتوان خورد. چهار فريضه، و چهار سنت، و چهار ادب. آنچه فريضه است حلال خوردن، و پاكيزه خوردن، و روزى گمار خداى را دانستن، و شكر وى گزاردن. و آنچه سنت است اول «بسم اللَّه» گفتن، و پيش از طعام دست بشستن، و بآخر «الحمد للَّه» گفتن، و از كرانه قصعه خوردن، و آنچه ادب است بر پاى چپ نشستن، و در لقمه كس ننگرستن و از پيش خود خوردن، و پس از طعام دست بشستن. چون خوردن باين شرط بود، فردا در آن حساب نباشد، و او را در آن ثواب دهند، چنان كه در خبر است كه: مؤمن را بر هيچ چيز ثواب دهند، تا آن لقمه كه در دهن خويش نهد، يا در دهن عيال خويش، و اليه الاشارة بقوله تعالى: كُلُوا مِنَ الطَّيِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً.

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=