تفسیر بیان السعادة-الحشر

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سورة الحشر

سورة الحشر

اين سوره شامل 24 آيه و مدنى است.

[سوره الحشر (59): آيات 1 تا 24]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (1) هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ وَ أَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ (2) وَ لَوْ لا أَنْ كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلاءَ لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابُ النَّارِ (3) ذلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (4)

ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلى‏ أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِيُخْزِيَ الْفاسِقِينَ (5) وَ ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِكابٍ وَ لكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (6) ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏ فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ مِنْكُمْ وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (7) لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً وَ يَنْصُرُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ (8) وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (9)

وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ (10) أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (11) لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ (12) لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِي صُدُورِهِمْ مِنَ اللَّهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ (13) لا يُقاتِلُونَكُمْ جَمِيعاً إِلاَّ فِي قُرىً مُحَصَّنَةٍ أَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ (14)

كَمَثَلِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِيباً ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (15) كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ (16) فَكانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِي النَّارِ خالِدَيْنِ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ (17) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ (18) وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ (19)

لا يَسْتَوِي أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ (20) لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (21) هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ (22) هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ (23) هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (24)

ترجمه:

(59/ 24- 1)

به نام خداوند بخشنده‏ى مهربان‏

آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است خداوند را تسبيح مى‏گويد و او پيروزمند فرزانه است.

اوست كه كافران اهل كتاب (يهوديان بنى نضير) را خانه و كاشانه‏ شان در آغاز هنگامه‏ى رهسپارى انبوه آواره كرد، گمان نمى ‏برديد كه‏ بيرون روند و (خودشان هم) گمان مى‏كردند كه دژهايشان بازدارنده‏ى آنان در برابر امر و عقوبت الهى است؟ پس امر (/ عذاب) الهى از جايى كه گمانش را نمى‏بردند بر آنان فرود آمد و در دلهايشان هراس انداخت، (چندانكه) خانه‏ هايشان را به دستان مؤمنان ويران مى‏ كردند، پس اى ديده‏وران عبرت گيريد.

و اگر خداوند جلاى وطن را بر آنان مقرر نداشته بود، در دنيا (به عذاب سهمگين) معذّبشان مى‏داشت و براى آنان در آخرت عذاب آتش دوزخ است.

اين از آن است كه با (امر) خداوند و پيامبرش مخالفت ورزيدند و هر كس با امر خداوند مخالفت ورزد (بداند كه) خداوند سخت كيفر است.

هر چه از درختان خرما بريديد يا آن را ايستاده با ريشه ‏هايش باقى گذارديد همه به اذن الهى بود تا نافرمان را خوار بدارد.

و هر چه خداوند از ايشان به (صورت فى‏ء) عايد پيامبرش گرداند، شما در آن نه اسباب را به تاخت درآوريد و نه شتران را، بلكه خداوند پيامبرانش را بر هر كس كه خواهد سلطه دهد و خداوند بر هر كارى تواناست.

آنچه خداوند (به صورت فى‏ء) از (اموال) اهل آباديها عايد پيامبرش گرداند، خاص خداوند و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و در راه‏ماندگان است، تا در ميان توانگران شما دستگردان نشود، آنچه پيامبر شما را دهد آن را بپذيريد و آنچه شما را از آن باز دارد، از آن دست بداريد و از خداوند پروا كنيد، كه بى ‏گمان خداوند سخت كيفر است.

براى بينوايان از مهاجران است كه از خانه و كاشانه‏ هايشان و ملك و مالهايشان رانده شده ‏اند و در طلب بخشش و خشنودى خداوندند و (دين) خداوند و پيامبر او را يارى مى ‏دهند، اينانند كه راستگويانند.

و (براى) كسانى كه پيش از آنان در سراى اسلام (مدينه) جاى گرفتند و ايمان را پذيرفتند، كسانى را كه به سوى آنان هجرت كرده‏اند، دوست مى‏دارند و نسبت به آنچه به ايشان داده ده است، در دل خود احساس نياز نمى ‏كنند و (آنان را) و لو خود نيازمندى داشته باشند، بر خود برمى‏ گزينند و كسانى كه از آزمندى نفس خويش در امان مانند، آنانند كه رستگارند.

و كسانى كه پس از آنان آمده‏اند گويند پروردگارا ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما سبقت دارند، بيامرز و در دلهاى ما نسبت به مؤمنان كينه‏اى مگذار، پروردگارا تويى رئوف مهربانى.

آيا ننگريسته‏اى كسانى را كه نفاق ورزيدند به دوستانشان از اهل كتاب كه كفر ورزيدند، گويند اگر شما رانده شويد، ما نيز همراه شما بيرون مى‏آييم و به زيان شما هرگز از امر هيچ كس اطاعت نخواهيم كرد؟ و اگر با شما كارزار شود، حتما شما را يارى خواهيم كرد، خداوند شاهد است كه آنان دروغگو هستند.

اگر آنان (يهوديان بنى نضير) رانده شوند، ايشان همراه آنان بيرون نروند و اگر با آنان كارزار شود، ايشان را يارى ندهند و اگر بخواهند ياريشان دهند، پشت كنند سپس (هيچ كس) يارى نيابند.

بى‏شكّ شما در دلهاى آنان هراس‏انگيزترند از خداوند، اين از آن است كه ايشان قومى بى‏ تميزند.

هرگز همگى با شما كارزار نكنند مگر در ميان برزنهاى محصور، يا از پشت ديوارها، ستيز و صلابت آنان در ميان خودشان سخت است، آنان را همدست مى‏انگارى، حال آنكه دلهايشان پراكنده است، اين از آن است كه قومى نابخردند.

همانند پيشينيان نزديكشان كه عقوبت كار (نادرست) شان را چشيدند و عذابى دردناك (در پيش) دارند.

همانند شيطان كه به انسان گويد كافر شو و چون كافر شود، گويد من از تو برى و بر كنارم، كه من از خداوند- پروردگار جهانيان- مى‏ ترسم.

و سر انجام آن دو چنين است كه هر دو در آتش جهنّم‏اند، جاودانه در آنند و اين جزاى ستمكاران (مشرك) است.

مؤمنان از خداوند پروا كنيد و هر كس بنگرد كه براى فردا چه پيش‏انديشى كرده است و از خداوند پروا كنيد، چرا كه خداوند به آنچه مى‏كنيد آگاه است.

و همانند كسانى كه خداوند را فراموش كردند، مباشيد كه خداوند هم (تيمار) خودشان را از يادشان برد، اينانند كه نافرمانند.

دوزخيان و بهشتيان برابر نيستند، بهشتيانند كه رستگارند.

اگر اين قرآن را بر كوهى فروفرستاده‏بوديم، بى‏شك آن را از ترس خداوند خاكسار و فروپاشيده مى‏ديدى و اين مثلها را براى مردم مى‏زنيم باشد كه انديشه كنند.

اوست خداوندى كه خدايى جز او نيست، داناى پنهان و پيدا، اوست خداى رحمان‏ مهربان.

اوست خداوند كه خدايى جز او نيست، فرمانرواى قدّوس سلام مؤمن مهيمن پيروزمند جبّار صاحب كبرياست، پاك و برتر است خداوند از آنچه براى او شريك مى ‏انگارند.

اوست خداوند آفريدگار پديدآور صورتگر، او راست نامهاى نيك، آنچه در آسمانها و زمين است او را تسبيح مى‏گويد و اوست پيروزمند فرزانه.

تفسير

سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ هر چه در زمين و آسمان است همه به تسبيح و ستايش يكتا خداى عالم كه مقتدر و حكيم است مشغولند اوست خدايى كه كافر و اهل كتاب را براى اوّلين بار همگى را از ديارشان بيرون كرد.

حشر عبارت از بيرون آوردن گروهى از جايى به جاى ديگر است و معناى آن اين است كه در اوّل حشر مؤمنين بسوى كفّار آنها را براى قتال و جنگ بيرون آورد، يا آنان را در اوّل حشرشان براى قتال از قلعه‏ها و خانه‏هايشان بيرون آورد.

يا مقصود حشر اوّل آنان به سوى شام يا به خيبر و حشر دوّم آنها به قيامت يا به شام است.

يا مقصود وقت ظهور قائم (عج) از شام يا در قيامت از شام است، يا مقصود ابتداى حشر و دورى از وطن در زمان رسول صلّى اللّه عليه و آله است. و بعد از زمان رسول صلّى اللّه عليه و آله دورى و حشر براى غير مسلمانان بدست رسول صلّى اللّه عليه و آله واقع شده است.

ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ‏ شما مسلمين گمان نمى‏كرديد و آنها هم حصار محكم خود را نگهبان و مانع از عذاب و شكنجه خدا مى‏ پنداشتند.

فَأَتاهُمُ اللَّهُ‏ عذاب، بأس يا جانشين خدا به سوى آنان آمد.

مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا چون اينان بر قلعه‏ هايشان زياد اطمينان داشتند، ولى عذاب خدا در قلعه‏ هايشان بر آنان آمد.

در سبب اين مطلب در تفسير قمى آمده است: در مدينه سه طايفه از يهود بودند، بنى النّضير و قريظه و قينقاع و بين آنان و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عهد و پيمان بود، بعد از مدّتى عهدشان را شكستند، علّت اين عهدشكنى بنى نضير بودند.

قصّه آنان چنين بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پيش آنان آمد تا ديه‏ى دو مردى را كه شخصى از اصحابش آن دو را كشته بود قرض بگيرد.

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله قصد كعب بن الاشرف را داشت، وقتى وارد بر كعب شد گفت: مرحبا يا ابا القاسم و بلند شد گويى كه مى‏خواهد طعام درست كند، كعب پيش خودش مى‏گفت كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را بكشد، سپس اصحاب و ياران او را دنبال نمايد.

پس جبرئيل نازل شد و مطلب را به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خبر داد، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پس از اين قضيّه به مدينه بازگشت و به محمّد بن مسلمه‏ى انصارى گفت: به سوى بنى النضير برو و به آنها بگو كه خداى تعالى به من خبر داده كه شما چه قصد و حيله و نيرنگى داشتيد، پس شما يا بايد از شهر ما بيرون برويد يا اعلام جنگ نماييد.

بنى النضير گفتند: ما از بلاد تو بيرون مى‏رويم در اين ميان‏ عبد اللّه بن ابىّ شخصى را نزد آنان فرستاده و گفت: بيرون نرويد و در همان محلّ خود اقامت نماييد و با محمّد صلّى اللّه عليه و آله اعلام جنگ كنيد كه من با قوم و هم‏پيمانان خود شما را يارى مى‏كنيم، اگر شما قتال نموديد من هم قتال مى‏كنم، پس پا شدند و سنگرهايشان را درست نمودند و آماده‏ى جنگ شدند، قاصدى به سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرستادند كه ما خارج نمى‏ شويم هر چه مى‏خواهى بكن.

پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بلند شد و تكبير گفت و ياران و اصحابش تكبير گفتند و به امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: به سوى بنى النضير پيش برو، امير المؤمنين عليه السّلام پرچم را به دست گرفت و پيش رفت، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمد و سنگرهاى آنان را احاطه نمود.

و عبد اللّه بن ابىّ در اين بين عذر و حيله به كار برد و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وقتى به جلو خانه‏ هاى آنان مى‏رسيد جلو خانه را كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بود خراب مى‏ كردند و آن مقدار را كه خودشان بودند محكم و استوار مى‏ كردند.

و يك نفر از بنى النضير كه خانه‏ى خوبى داشت آن را خراب كرد و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دستور داده بود درختان نخل آنان را قطع كنند و آنان از اين موضوع ناراحت بودند و بى‏ تابى مى‏كردند و گفتند: يا محمّد خداوند به تو دستور داده كه فساد كنى؟ اگر اين درخت مال توست كه آن را بگير و اگر مال ماست كه قطع نكن.

پس از آن گفتند: يا محمّد ما از بلاد تو بيرون مى‏رويم اموال ما را به ما بده، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: نه، ولى شما بيرون مى‏رويد و مى‏توانيد به مقدار حمل شتر ببريد، ولى آنان قبول نكردند و چند روزى‏ آنجا ماندند، سپس گفتند: ما بيرون مى‏رويم و راضى شديم كه به مقدار بار يك شتر ببريم، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: نه شما بيرون مى‏رويد و هيچ چيزى با خودتان نمى ‏بريد و هر كس را ببينيم چيزى با خود مى ‏برد او را مى ‏كشيم، پس بر همين توافق از شهر بيرون آمدند، گروهى از آنان در فدك و وادى القرى ماندند و گروهى نيز به سوى شام بيرون رفتند.

بعضى گفته ‏اند: آنگاه كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله جنگ بدر انجام داد بنى نضير گفتند: اين همان نبىّ موعد است كه پرچم و رايت او ردّ و برگشت ندارد ولى وقتى جنگ احد روى داد و مسلمين شكست خوردند به شكّ افتادند و عهد و پيمانى را كه بين آنان و محمّد صلّى اللّه عليه و آله بود نقض كردند و كعب بن اشرف سوار شد و با چهل سواره به مكّه نزد قريش و ابو سفيان رفت و با هم پيمان بستند كه سخن و حرفشان يكى باشد و بر عليه محمّد صلّى اللّه عليه و آله با هم اختلاف نكنند.

پس خداى تعالى اين مطلب را به رسولش خبر داد، وقتى كعب بن اشرف وارد مكّه شد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دستور داد او را بكشند.

به محمّد بن مسلمه كه برادر رضاعى كعب بود دستور قتل او را داد، محمّد با چهار مرد خارج شد و نزديك قصر كعب رفت و بقيه‏ى افراد را نزديك ديوارى نشانيد و صدا زد اى كعب، كعب متوجّه شد و گفت:

تو كيستى؟

گفت: من محمّد بن مسلمه برادر تو هستم، آمده‏ام چند درهمى از تو قرض بگيرم، كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله از ما صدقه مى‏خواهد و ما پول نداريم.

كعب گفت: من به تو قرض نمى‏ دهم مگر با رهن، محمّد گفت:

رهن دارم بيا پايين و آن را بگير زنى داشت كه آن شب را با آن زن‏ مى‏گذراند، زن گفت: من نمى‏ گذارم تو پايين بروى، چون من سرخى خون را در اين صدا مى ‏بينم، ولى كعب به سخن او توجّه نكرد و بيرون آمد و محمّد بن مسلمه با او معانقه نمود، با هم در حالى كه حرف مى‏زدند از قصر به سوى صحرا خارج شدند، سپس محمّد سر كعب را گرفت و افرادش را به كمك طلبيد و كعب فرياد زد و همسرش صداى او را شنيد و داد كشيد، بنى نضير صداى زن را شنيدند و به طرف كعب آمدند و او را كشته يافتند، گروه محمّد بن مسلمه سالم نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برگشتند و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دستور جنگ با بنى نضير را صادر نمود[1].

بعضى گفته‏اند: ترك وطن نمودن بنى نضير مصادف با بازگشت نبىّ صلّى اللّه عليه و آله از احد است.

و فتح قريظه نيز مصادف با برگشت از احزاب بود و بين آن دو، دو سال فاصله بود.

و بعضى گفته‏اند: تبعيد بنى نضير قبل از احد و شش ماه بعد از واقعه‏ى بدر بود و بعضى آن را بعد از حديبيّه مى‏دانند.

و مولوى قدّس سرّه به آن اشاره نموده و گفته:

وقت واگشت حديبيّه رسول‏ در تفكّر بود و غمگين و ملول‏
ناگهان اندر حق شمع رسل‏ دولت انا فتحنا زد دهل‏
آمدش پيغام از دولت كه او تو ز منع اين ظفر غمگين مشو
كاندر اين خوارى به نقدت فتح‏هاست‏ نك فلان قلعه فلان قلعه تراست‏
بنگر آخر چونكه واگرديد گفت‏ بر قريظه و بر نضير از وى چه رفت‏

وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ‏ و در دلشان (از سپاه اسلام) ترس افكند تا به دست مؤمنان خانه‏هاشان را ويران كردند.

بنى نضير خانه ‏هايشان را با دستهاى خويش خراب مى‏كردند كه مسلمين بر آنها دسترسى پيدا نكنند، اشيا نفيس و گرانبهاى را خارج سازند و قتال با مسلمين و جولان دادن با آنان را توسعه دهند و در اطراف آن خانه‏ ها كه پشت سر خودشان است تحصّن نماييد، بدين گونه كه آلات و وسائل اطراف مسلمين را در اطراف خودشان جمع كنند.

وَ أَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ‏ چون مؤمنين نيز خانه ‏هاى نزديك خود را جهت توسعه‏ى جنگ و قتال و امكان دسترسى به آنها خراب مى‏كردند، چون كفّار با نقض عهد و پيمان سبب قتال مسلمين بودند لذا خراب كردن به دست مؤمنين به آنها نسبت داده شده و لفظ «يخربون» با تشديد راء نيز خوانده شده.

فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ از حال آنها پند و عبرت بگيريد اى هوشياران عالم كه عبرت عبارت از اين است كه مرد به امر نيكو يا زشت نظر كند و به عاقبت آن و به آنچه كه بر آن مترتّب مى‏شود نظر كند و سپس نظر و توجّه را به خودش منعطف كند، از كار زشت و قبيح خوددارى نمايد و به كار خوب رغبت پيدا كند و بعضى از كسانى‏ كه قياس را معتبر مى‏دانند به مثل اين آيه تمسّك كرده‏اند، مخفى نيست كه اين آيه دلالت بر اعتبار قياس نمى‏كند.

وَ لَوْ لا أَنْ كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلاءَ لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيا اگر خدا بر آنان حكم جلاى وطن نمى‏كرد (سخت‏تر از آن) آنان را در دنيا (تقبّل اسارت) معذّب مى‏كرد. مانند بنى قريظه.

وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابُ النَّارِ عذاب آتش در آخرت براى آنها ثابت است اگر چه در دنيا عذاب نشوند.

ذلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ (اين جلاى وطن) براى اين بود كه با خدا و رسولش عناد كردند و عهد و پيمان او را شكستند.

وَ مَنْ يُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ‏ و هر كه با خدا دشمنى آغازد (بترسد كه) عقاب خدا در دنيا و آخرت شديد است، يعنى خداوند با عقوبت شديد عقاب مى‏كند، چون خداوند شديد العقاب است.

ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ لفظ «لينة» به معناى «عجوة» است و آن مادر خرماهاست و آن خرمايى است كه خداوند از بهشت براى آدم عليه السّلام نازل كرده است.

أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلى‏ أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللَّهِ‏ و آنچه را بر پا گذاشتند همه به امر خدا (و صلاح اسلام) اين آيه جواب از سخن آنان است كه گفتند: يا محمّد خداوند تو را امر به فساد مى‏كند و اين گفتار هنگامى بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله درخت خرما را قطع نمود.

وَ لِيُخْزِيَ الْفاسِقِينَ‏ و براى خوارى (و سركوبى) جهودان فاسق نابكار بود تا فاسقين را خوار سازد، بدين معنا كه آنان با خشم و حسرت ببينند كه درختان خرمايشان قطع مى‏شود.

وَ ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْهُمْ‏ آنچه كه خداوند به رسولش ردّ نمود.

بدان كه تمام ما به سوى اللّه مملوك حقّ تعالى است مانند مملوكيّت قواى عمّاله و علّامه نسبت به نفس انسانى، بلكه مانند مملوكيّت صورت‏هاى ذهنى نسبت به نفس انسانى.

انسان هر اندازه كه ترقّى مى‏كند و مرتبه‏اى از مراتب انسانى را بالا برود مرتبه‏ى پايين و دانى در عين مملوك بودن جانشين مرتبه‏ى عالى مى‏شود.

مثلا وقتى انسان از مقام قلب ترقّى كند مقام نفس مملوك قلب گشته و در تصرّف در قوا جانشين قلب مى‏شود و قوا همان‏طور كه مملوك قلب هستند همان‏طور مملوك نفس بعد از قلب نيز مى‏شوند و هكذا …

و بعد از خداى تعالى عقول مالك هر چيزى است كه پايين‏تر از خودش است، بعد از آن نفوس كلّى مالك هستند و بعد از آن نفوس جزئى اين تربيت در قوس نزول است.

امّا در قوس صعود كه مخصوص انسان است چنين است كه وقتى انسان كامل شد و به عالم ملأ أعلى متّصل شد مالك چيزهايى مى‏ شود كه پايين‏تر از خودش مى ‏باشد و در آن مقدار جانشين خدا مى‏ گردد.

پس هر چه كه در عالم طبع است براى خداى تعالى است و آنچه كه براى خداست براى رسولش مى‏باشد و آنچه كه براى رسولش مى‏باشد، براى ائمّه است و آنچه براى ائمّه عليهم السّلام است براى شيعه‏ى آنان مباح است.

چنانچه خداى تعالى فرمود:

«قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ» و آنچه كه در دست اغيار است، غصب است.

و آنچه كه رسول صلّى اللّه عليه و آله و ائمّه عليهم السّلام و مؤمنين از اغيار بگيرند حقّ خودشان است و از غاصبان به اهلش بازگردانده شده است كه مالك اصلى آنها بوده‏اند و براى همين جهت «فى‏ء» ناميده شده است.

فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ‏ لفظ «وجف يجف» مضطرب شده و لفظ «وجيف» نوعى از سير و راه رفتن اسب و شتر است.

مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِكابٍ‏ لفظ «خيل» گروه و جماعت اسب‏هاست، كه مفرد ندارند، يا مفرد آن لفظ «خائل» است، بر جماعت سواره‏ها اطلاق مى‏شود و لفظ «ركاب» بر وزن «كتاب» به معناى شتر است، كه مفرد آن «راحله» است.

بعضى گفته ‏اند: اين آيه درباره‏ى غنايم بنى نضير نازل شده و آيه‏اى كه مى‏آيد درباره‏ى ساير اموال كفّار كه خداوند آنها را بر رسولش بازمى ‏گرداند.

و بعضى گفته‏ اند: هر دو آيه درباره‏ى غنايم بنى قريظه و بنى نضير نازل شده، كه آنها نزديك مدينه بودند و پياده به قريه‏ هايشان رفتند، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سوار الاغ يا شتر شد و جنگ را طولانى نكرد، لذا از آن غنايم به انصار چيزى نداد مگر به دو يا سه نفر، همچنين گفته شده كه هر دو آيه درباره‏ى غنايم خيبر و فدك و قريه ‏هاى «عربيه» و «ينبع» نازل شده.

و آيه اوّل براى بيان اين است كه جنگجويان به سبب حق مقاتله‏ و جنگ مستحق چيزى نيستند و آيه‏ى دوّم جهت بيان مصرف است.

وَ لكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ و ليكن خدا و رسولانش را بر هر كه خواهد مسلّط مى‏گرداند و خدا بر هر چيز قادر و تواناست.

ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏ فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى‏ و آنچه كه از اموال كافران ديار به رسولان خود غنيمت داد آن متعلق به خدا و رسول و ائمه يعنى خويشان رسول صلّى اللّه عليه و آله.

وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ‏ و يتيمان و فقيران و گذران (ايشان) ابن سبيل از خويشان رسول صلّى اللّه عليه و آله.

و در اخبار همه‏ى اين موارد به اقرباء و خويشان رسول صلّى اللّه عليه و آله تخصيص يافته است.

كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ مِنْكُمْ‏ لفظ «الدولة» با فتحه و ضمّه عبارت از مالى است كه بين آنان در گردش است، يا با ضمّه عبارت از مال است، با فتحه در مورد جنگ، يا با ضمّه در آخرت و با فتحه در مورد دنياست (اين چنين در قاموس آمده است).

وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ‏ آنچه كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به شما داد از غنايم بنى نضير، يا از مطلق اموال و اوامر.

فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏ و هر چه نهى كند بگذاريد. در مخالفت رسول صلّى اللّه عليه و آله از خدا بترسيد.

إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ‏ عقاب خدا بسيار سخت است.

از امام صادق عليه السّلام‏[2] آمده است كه خداى تعالى رسولش را و حتّى قوم رسول را بر آنچه كه خواست تأديب نمود، سپس كار را به رسولش سپرد و به او تفويض و موكول نمود، فرمود: «ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» و آنچه را به رسولش تفويض نموده به ما نيز تفويض نموده، اخبار در تفويض امر بندگان به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بسيار است، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چيزهايى را حلال و حرام نمود و خداى تعالى آن را اجازه داد و تنفيذ كرد.

لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِينَ‏ مقام بلند (يا غنايم) خاص فقيران مهاجرين است.

بدل از قول «لذى القربى» است، يا بدل از مجموع قول «للّه و للرّسول» است، بدل واقع شدن آن نسبت به خدا و رسولش به صورت بدل اشتمال است و نسبت به ذى القربى و ما بعدش بدل كلّ از كلّ است.

و مقصود از مهاجرين كسانى هستند كه از مكّه يا ساير بلاد كفر به مدينه مهاجرت كرده‏اند يا مقصود كسانى هستند كه از گناهان و كارهاى بد به حسنات و كارهاى خوب مهاجرت كنند.

يا مقصود كسى است كه از دار نفس امّاره به دار نفس لوّامه و از آنجا به سوى نفس مطمئنّه هجرت كند كه هر دو دار اسلام است، از آنجا به سوى قلب هجرت نمايد كه آن دار ايمان است.

الَّذِينَ أُخْرِجُوا آنهايى كه رانده شدند.

اين جمله صفت لفظ «فقراء» يا ابتداء كلام و مبتداست و لفظ «يبتغون» خبر آن است يا «أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ» خبر آن و جمله در مقام تعليل است وگذاشتن اسم ظاهر به جاى ضمير براى اين است كه با عقد وضع دلالت بر علّت نيز بكند.

و مقصود اين است كه مهاجرين را كفّار از مكّه يا از ساير بلادشان بيرون كردند، يا ملائكه آنان را از بلاد كفر خارج نمودند، يا آنها را از مراتب نفوسشان خارج ساختند.

و لفظ «اخرجوا» آورد، نه «خرجوا» تا اشاره به اين باشد كه كسى كه از وطنش خارج مى ‏شود يا از مقامى به مقام ديگر خارج مى‏ شود اگر چه بر حسب ظاهر خارج كننده‏اى در بين نباشد ولى او بالاخره با خارج‏كننده‏ى باطنى خارج شده است و خودش خارج نمى‏ شود، بنابراين خروج او نعمتى است از سوى پروردگار او.

مِنْ دِيارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ‏ كه آنان را از وطن و اموالشان به ديار غربت رانده شدند و در اين خروج فضل خدا را طلب مى‏ كنند.

فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً فضل همان‏طور كه مكرّر ذكر شده عبارت است از نعمت‏هاى صورى، رسالت، احكام رسالت و قبول آن و رضوان عبارت است از ولايت و آثار آن و قبول آن مى ‏باشد.

وَ يَنْصُرُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ و خدا و رسول را يارى مى‏كنند اينان به حقيقت راستگويانند.

اين جمله عطف بر «الفقراء المهاجرين» يا عطف بر «الْمُهاجِرِينَ» يا بر «الَّذِينَ أُخْرِجُوا» است يا مبتداست و خبر آن‏ «يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ» و جمله معطوف بر ما قبلش مى‏ باشد.

و معناى آن اين است: كسانى كه در خانه‏ هايشان اقامت نمودند، آنان انصار مى ‏باشند كه نبايد از خانه‏ هايشان خارج مى‏ شدند، چون رسول صلّى اللّه عليه و آله به سوى آنها هجرت مى‏ نمود.

وَ الْإِيمانَ‏ در خانه‏ى ايمان اقامت نمودند، چه بيشتر اوقات بر اوصاف حكم ظروف داده مى‏شود.

مِنْ قَبْلِهِمْ‏ قبل از مهاجرين.

بنابراين مقصود كسانى هستند كه در مكّه ايمان آورده‏اند و سپس به مدينه برگشته و منتظر قدوم محمّد صلّى اللّه عليه و آله بوده‏اند يا معناى آيه اين است كه قبل از هجرت مهاجرين مدينه را خانه‏ى ايمان قرار دادند.

يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ‏ مؤمنين مهاجرين، چون انصار به مهاجرين احسان و نيكى كردند و در خانه‏هايشان به آنان اسكان دادند و در اموالشان شريك گردانيدند.

وَ لا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا أُوتُوا مهاجرين در نفس‏هاى خويش احساس حسد يا خشم كه لازمه‏ى احتياج و فقر است نمى‏ كنند، در حالى كه آن خشم ناشى از چيزى باشد كه به مهاجرين داده شده، يا به خاطر چيزى باشد كه به مهاجرين داده شده از قبيل غنايم اهل قريه‏ها يا غنايم بنى نضير.

يا مقصود فضل و برترى صورى و معنوى است كه به آنها داده شده، چون آنها تسليم قسمت خدا شدند و بر خدا توكّل نمودند و به آنچه خداوند از فضل صورى و معنوى به بندگان داده راضى شدند.

يا مقصود اين است كه در سينه‏هايشان احساس احتياج نمى‏كنند و اين بدان جهت است كه قوّه يقين و نيروى توكّل و بى‏ نيازى قلب به‏ آنها داده شده است.

بنابراين مرفوع لفظ «اوتوا» به‏ «الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ» برمى‏گردد.

وَ يُؤْثِرُونَ‏ مقصود مؤمنين مهاجرين است.

عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ‏ در بهره‏هاى نفسانى و در فضل دادن خدا بر حسب ظاهر و باطن مؤمنين را مقدم مى ‏دارند.

وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ اگر چه خودشان فقير و محتاج باشند.

وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ‏ كسى كه خداوند او را از بخل نفسش حفظ كرده است و «شحيح» بدتر از بخيل است، چون بخيل كسى است كه به آنچه كه در دستش مى‏باشد بخل بورزد و به مستحقّش عطا نكند، ولى شحيح كسى است كه به مال غير بخل مى ‏ورزد، بدين معنا كه مى‏خواهد آنچه كه در دست ديگران است مال او باشد و در گرفتن مال ديگران به حلال و حرام حيله و نيرنگ به كار مى‏ بندد.

و بعضى گفته ‏اند: شحّ النّفس عبارت است از گرفتن حرام و منع زكات.

فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏ آنان به حقيقت رستگاران عالمند.

روايت شده كه مردى نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمد و از گرسنگى شكايت كرد، پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به خانه‏ هاى همسرانش فرستاد و آنان گفتند: جز آب چيزى نداريم.

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: چه كسى امشب اين مرد را نگهدارى مى‏كند؟ على بن ابى طالب عرض كرد: من يا رسول اللّه.

و آمد نزد فاطمه عليها السّلام گفت: جز غذاى يك شام چيزى نداريم ولى‏ ما ميهمانمان را بر خود مقدّم مى‏ داريم.

پس على عليه السّلام گفت: اى دختر محمّد صلّى اللّه عليه و آله دختر بچّه را بخوابان و چراغ را خاموش كن، وقتى صبح شد و على عليه السّلام نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رفت قضيّه را به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خبر داد، پس چيزى نگذشت كه خداى تعالى اين آيه را نازل نمود: «وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ …»[3] بعضى گفته ‏اند: به بعضى از صحابه سر بريانى اهدا شد در حالى كه فقير و تهى‏دست بود، آن را براى همسايه ‏اش فرستاد، آن سر در ميان نه) همسايه گردش كرد و در آخر به دست اوّلى برگشت، آن وقت اين آيه نازل شد: «وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ».

بعضى گفته ‏اند: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در روز بنى نضير به انصار گفت:

اگر خواستيد از اموال و ديارتان بين مهاجرين تقسيم كنيد و در اين غنيمت شما هم با آنان شريك باشيد، اگر خواستيد اموال و خانه ‏هايتان مال خودتان باشد و چيزى از غنيمت به آنان نرسد، انصار گفتند: بلكه ما از اموال و خانه‏ هايمان به آنان مى ‏دهيم و در غنيمت نيز آنان را ترجيح مى‏ دهيم و خود ما از غنيمت چيزى نمى‏ خواهيم، سپس اين آيه نازل شد.

بعضى گفته‏اند: آيه درباره‏ى آن هفت نفر نازل شد كه در روز احد تشنه شدند و آبى آوردند كه فقط به اندازه‏ى يك نفر بود، كه يكى از آنان گفت: آب را به فلانى بدهيد.

و همين طور دور زدند و بين هفت نفر آب چرخيد و هيچ يك نخوردند و از تشنگى مردند و خداى تعالى آنان را به‏وسيله اين آيه مدح نمود.

وَ الَّذِينَ جاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ‏ و آنان كه پس از مهاجر و انصار آمد (يعنى تابعين و ساير مؤمنين تا روز قيامت).

اين جمله عطف بر «المهاجرين» يا بر «الفقراء» يا بر «من هاجر اليهم» مى‏باشد از قبيل عطف مفرد، يا مبتداء است و خبر آن «يقولون» مى‏باشد و معناى آيه اين است: كسانى كه بعد از مهاجرين از مكّه يا ساير بلاد مى‏آيند، يا كسانى كه بعد از مهاجرين و انصار از ساير مؤمنين مى‏آيند، يعنى از عدم به وجود مى‏رسند.

يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ‏ دايم در دعا به درگاه خدا عرض كنند پروردگارا بر ما و بر برادران دينى ما كه در ايمان پيش از ما شتافتند.

در رتبه و درجه‏ى ايمان از ما سبقت گرفتند يا در اصل ايمان و توصيف به وصف ايمان براى بيان وجه برادرى و بيان اين است كه آن برادرى برادرى دينى است.

وَ لا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنا غِلًّا ببخش و در دل هيچ حقد و كينه مؤمنان قرار مده.

لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ‏ تو به بندگانت با رأفت و مهربانى جواب مى‏دهى.

أَ لَمْ تَرَ اى محمّد نمى‏بينى، يا اى كسى كه از او ديدن ممكن است.

إِلَى الَّذِينَ نافَقُوا آنان كه نفاق ورزيدند (آن منافق همان عبد اللّه بن ابى بود).

يَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏ نه بينى كه با برادرانشان و همان اهل كتاب كه كافر شدند. (بنى نضير)لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ‏ اگر از ديارتان خارج شويد.

لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَداً أَبَداً البته با هم به همراهى شما خارج خواهيم شد و در راه حمايت شما از احدى ابدا اطاعت نخواهيم كرد.

در قتال و جنگ با شما از محمّد صلّى اللّه عليه و آله و اصحابش اطاعت نمى‏ كنيم.

وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ‏ و اگر با شما جنگ كردند البته شما را مدد مى‏ كنيم و خدا گواهى دهد كه محقّقا دروغ مى ‏گويند.

اگر آنها اخراج شدند هرگز منافقان با آنها خارج نمى‏شوند و اگر (مسلمانان) به جنگشان آيند هرگز ياريشان نمى‏ كنند.

و واقعا مطلب از همين قرار بود، چون عبد اللّه بن ابى به آنها وعده داد و سپس تخلّف كرد همان‏طور كه گذشت.

وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ‏ و اگر ياريشان كنند.

قضيّه‏ى يارى كردن يك قضيّه‏ى فرضى است چون هيچ وقت از آنان يارى و نصرت واقع نشد.

لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِي صُدُورِهِمْ مِنَ اللَّهِ‏ اين مردم منافق بسيار در دلشان از شما بيشتر ترس دارند تا از خدا چون آنها از خدا نمى‏ترسند و مخالفت او را مى‏كنند و از شما مى‏ترسند و با شما موافقت مى‏كنند.

ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ‏ آنها مردمى هستند كه هيچ فهم‏ شعورى ندارند، چون آنها گروهى هستند كه علم دينى اخروى ندارند و ادراكات آنها منحصر بر ظاهر دنياست، لذا از خدا نمى‏ ترسند و از شما مى ‏ترسند.

لا يُقاتِلُونَكُمْ‏ اى مؤمنين منافقين با شما جنگ نمى ‏كنند.

جَمِيعاً منافقين و يهود آنگاه كه اجتماع كنند با شما جنگ نخواهند كرد.

إِلَّا فِي قُرىً مُحَصَّنَةٍ مگر در قريه‏هاى محفوظ و سنگردار چون آنها از شما مى‏ترسند و اين آيه جرأت دادن به مؤمنين است.

أَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ جرأت نكردن به جنگ با شما نه از ناحيه‏ى ضعف و ترس آنانست، بلكه از باب اين است كه رعب و وحشت در دل آنان ايجاد شده است.

تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى‏ خيال مى‏كنى آنها با هم متّحد هستند در حالى كه دلهايشان از هم جداست و اين شأن جمع اهل دنياست كه بدنهايشان با هم و دلهايشان از هم جدا است.

ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ‏ داراى عقل نيستند يا با عقل‏هايشان درك نمى ‏كنند، يا آنچه را كه صلاحشان در آن است تعقّل نمى‏كنند.

كَمَثَلِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ‏ مثل حال آنان هم مانند همان قوم كافر پيشين است.

جار و مجرور متعلّق به يكى از فعل‏هاى گذشته است، يا خبر مبتداى محذوف است.

و تقدير آن چنين است: مثل آنان مانند مثل كسانى است كه قبل‏ از آنها بوده‏اند و مراد از كسانى كه قبل از آنها بوده‏اند بنو قينقاع يا كسانى هستند كه در جنگ بدر كشته شدند.

يا مقصود همه‏ى اهل دنياست، چون حال تمام اهل دنيا چنين است كه اگر در وفاى به عهد نفع دنيوى نباشد و آنچه را كه مشاهده مى‏ كنند رعب و ترسش در سينه‏ هايشان شديدتر باشد از آنچه كه مشاهده نمى ‏كنند به وعده ‏هايشان وفا نمى‏كنند.

و تو گمان مى‏كنى كه آنان با هم متّحد هستند در حالى كه دلهايشان جداست.

بعضى گفته ‏اند: هنگام بازگشت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از بدر بنى قينقاع عهد و پيمان شكستند و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله امر كرد از شهر خارج شوند، عبد اللّه بن ابى گفت: خارج نشويد، من نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مى‏روم و درباره‏ى شما صحبت مى‏كنم يا با شما به قلعه داخل مى‏ شوم و با شما آنجا مى‏ مانم و اينان به ارسال عبد اللّه بن ابى خلف وعده نمود و يارى آنان را ترك كرد.

قَرِيباً يعنى در حالى كه آنها نزديك به شما يا در زمان نزديك هستند.

ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ‏ يعنى در آخرت براى آنها عذابى دردناك است.

كَمَثَلِ الشَّيْطانِ‏ (اين منافقان) در مثل مانند شيطانند.

اين جمله متعلّق به قول خداى تعالى «من قبلهم» يا به «ذاقوا» يا به قول خدا «لهم» در «لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» مى‏باشد، يا خبر مبتداى محذوف است و تقدير آن چنين است.

مثل عبد اللّه بن ابى در غزوه‏ى بنى نضير و بنى قينقاع مانند مثل شيطان است.

إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ كه انسان را به خدا كافر شود منظور قول و گفتار فعلى يا قول نفسانى است.

فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ‏ پس از آنكه آدمى به اطاعت او كافر شد آنگاه بدو گويد من از تو بيزارم كه من از عقاب پروردگار عالميان سخت مى‏ترسم.

آوردن لفظ «قال» به صورت ماضى براى اشعار به اين است كه مقصود از اين قول و اين انسان قول شخصى و انسان مشخص است، نه قول نوعى و انسان جنسى و نوعى.

وگرنه مناسب بود چنين بگويد: مانند مثل شيطان كه به طور مستمرّ به انسان مى‏گويد كافر شو، شايد اين مطلب اشاره به تمثّل شيطان به صورت دزد و اغواى مشركين بر محمّد در جنگ بدر باشد.

بعضى گفته‏اند: اشاره به عابد بنى اسرائيل است كه نام او «برصيصا» بوده و روزگارى طولانى خدا را عبادت كرد تا جايى رسيد كه مجانين و ديوانه‏ ها را نزد او مى‏ آوردند و آنان را معالجه و مداوا مى‏ كرد، در اين ميان زنى محترم و با شرافت ديوانه شده بود و داراى برادرانى بود، برادرانش آن زن را نزد عابد آوردند و زن نزد عابد ماند.

آن قدر شيطان آن عابد را وسوسه كرد تا عابد با او مواقعه نمود و زن حامله شد، وقتى حملش آشكار گشت او را كشت و دفن نمود، شيطان رفت به يك يك برادرانش قضيّه را گفت و برادران هر كدام ديگرى را كه مى‏ديد مى‏گفت: كسى آمد و به من چيزى گفت كه گفتن آن‏ بر من سنگين است، مطلب را به همديگر مى‏ گفتند تا قضيّه به گوش پادشاه رسيد.

پادشاه و مردم آمدند و عابد را خوار ساختند تا او به كارى كه انجام داده بود اعتراف كرد، دستور داده شد كه او را به دار بكشند، وقتى به چوبه‏ى دار آويخته شد شيطان بر او ظاهر گشت و گفت: من تو را به اين روز انداختم، تو مطيع و فرمانبردار من مى‏ شوى تا تو را از اين وضع نجات دهم؟

گفت: بلى شيطان گفت: پس يك سجده بر من بكن، عابد گفت:

من در اين حال چگونه سجده كنم؟

شيطان گفت: من به اشاره هم اكتفا مى ‏كنم، پس با اشاره به شيطان سجده كرد و به خدا كافر گشت و كشته شد.

فَكانَ عاقِبَتَهُما عاقبت شيطان و انسانى كه با قول او كافر شده يا عاقبت هر دو گروه متمثّل شونده و كسى كه شيطان براى او متمثّل شده است.

أَنَّهُما فِي النَّارِ خالِدَيْنِ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اين است كه هر دو در آتش دوزخ و آن دوزخ كيفر ستمكاران عالم است.

يعنى اى كسانى كه با بيعت اسلامى ايمان آورده‏اند.

اتَّقُوا اللَّهَ‏ در ارتكاب مناهى و ترك اوامر قالبى از خدا بترسيد، يا در نقض عهد و پيمان و بيعت مانند عبد اللّه بن ابى و بنى نضير و بنى قينقاع از خدا بترسيد.

يا معناى آيه اين است: از آميخته كردن اعمال قالبى به اغراض‏ نفسانى مباح يا غير مباح بپرهيزيد و از خدا بترسيد.

يا مقصود اين است: اى كسانى كه با بيعت ايمانى ولوى ايمان آورده‏ايد در انحراف از طريق قلب از خدا بترسيد، يا در فراموش كردن ذكر مأخوذ، يا در فراموش كردن خدا در جميع اعمالتان از خدا بترسيد.

يا مقصود اين است: اى كسانى كه با ايمان شهودى به سبب شهود ملكوت ولىّ امر و نزول آرامش و حضور نزد ولىّ امرتان ايمان آورده‏ايد از خدا بترسيد مبادا به غير ولىّ امرتان التفات پيدا كنيد و از غير شهود جمال او لذّت ببريد، كه آن ولىّ امر مهمان عزيز غيرتمندى است كه اگر به غير او نظر كنيد يا به لذّتى غير از لذّت شهود جمال او مايل شويد در خانه ‏هاى قلوب شما نمى‏ ماند و براى شما حسرت فراق و پشيمانى مى‏ماند، يا در نسبت افعال و صفات به خودتان هنگام حضور شما نزد ولىّ امرتان از خدا بترسيد.

وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ و هر نفسى بنگر تا چه عملى براى فرداى (قيامت) خود پيش مى‏فرستيد.

لفظ «نفس» را به صورت نكرده آورد با آنكه مقصود اين است كه هر نفسى نگاه كند براى فردا چه فرستاده است، چون خواسته موهم اين معنا بشود كه وقتى يك نفس از مؤمنين به اعمال خويش نظر كند از ساير مؤمنين كفايت مى‏كند، چون بين مؤمنين اتّحاد و يگانگى است.

يا براى اشاره به اين است كه مؤمنين يك نفس هستند اگر چه بدنهايشان متعدّد باشند، چون فعليّت اخير آنها عبارت از صورت ولىّ امرشان است كه با بيعت و قبول ولايت بر آنان نازل شده است.

بنابراين معناى آيه چنين مى‏شود: نفس بزرگ كه عبارت ازصورت ولىّ امر و فعليّت اخير آنهاست نظر كند كه براى فردا چه فرستاده است.

و در آن اشاره به اين مطلب است: كسى كه به اعمال اخروى خويش نظر كند به فعليّت اخير نظر نمايد كه آن فعليّت ولايت است تا بتواند بين صحيح و فاسد آن و ناخالص و خالص آن تميز دهد و بداند كه براى فردايش چه ذخيره كرده و چه چيز براى نفس و عاجل برمى‏گردد.

كه اين تميز و فرق گذاشتن كار دشوارى است كه حاصل نمى‏شود مگر براى ناقد بصير مخلص.

يا اشاره به اين است كه نفس ولىّ امر آنان نفسيّت همه است، يعنى نفس بزرگ نگاه كند كه براى فردا با نفس خودش چه فرستاده است.

چون نظر نفس به آنچه كه فرستاده از نظر مؤمنين كفايت مى‏كند، يا نفس ولىّ امر نظر كند كه پيروانش براى فردا چه فرستاده‏اند، كه فعل پيروان ولىّ امر به وجهى فعل ولىّ امر است و معناى آيه اين است كه ولىّ امر مأمور است به اعمال پيروان خود نظر كند و نقصان آن را جبران نمايد.

و لفظ «غدا» به معناى «فردا» با اينكه مقصود قيامت است، تا اشاره به نزديك بودن قيامت بنمايد.

و نيز از آن جهت است كه مراتب طولى مانند ايّام عرضى به دنبال هم مى‏آيند و هر كدام جانشين ديگرى مى‏شود و چون مراتب طولى هر كدام نسبت به ديگرى به دو اعتبار روز و شب است، چنانچه مكرر گذشت.

و لفظ «غد» را نكره آورد براى تفهيم و بزرگ داشت و اشاره به‏ اينكه تعريف آن براى كسانى كه با حجاب مادّه پوشيده شده‏اند ممكن نيست.

و لفظ «ما» نافيه و جمله صفت «نفس» است، يا عامل نسبت به آن معلّق شده است.

يا جمله استفهاميّه و عامل نسبت به آن معلّق است، يا موصوله و مفعول «لتنظر» مى‏ باشد.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏ اين جمله تأكيد قول خدا: «اتَّقُوا اللَّهَ» است و ممكن است نظر به مرتبه‏ى ديگرى از تقوى باشد، چون تقوى چنانچه در اوّل بقره گذشت و در آنجا اشاره كرديم داراى مراتب متعدّدى است.

يا مقصود اين است: بعد از آنكه به اعمال اخروى خود نظر كرديد و سقيم آن را از سالمش و ناخالص آن را از خالصش تميز داديد از خدا بترسيد و آن را با اغراض نفسانى فاسد نكنيد.

يا با بهره‏هاى نفسانى آميخته نكنيد، حتّى اگر آن بهره‏ها و انتفاعات قرب و نزديكى به خدا يا رضاى خدا يا مقامات اخروى باشد.

إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ‏ خداوند آگاه است و ناخالص را از خالص جدا مى‏كند.

اين جمله تأكيد تقوى و تعليل امر به آن است.

وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ‏ مانند كسانى نباشيد كه به طور مطلق خدا را فراموش كردند و براى فردا عملى انجام نمى‏ دهند.

يا مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند و عمل براى آخرت مى‏ كنند بدون آنكه احساس كنند عمل را براى دنيا قرار مى‏ دهند.

فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ‏ آنان خدا را فراموش كردند و خداوند موجب فراموش شدن خويشتن آنان شد، خويشتنى كه (در واقع) جهات الهى و لطيفه‏ى انسانى آنانست، با فراموش كردن خويشتنشان منافع نفسهايشان را نيز فراموش مى‏كنند، پس آنچه را كه انجام مى‏دهند جز براى نفس‏هاى حيوانى انجام نمى‏دهند، نه براى نفس‏هاى انسانى.

پس در آخرت از كسانى مى‏شوند كه عملشان از زيانبارترين عمل‏هاست و از كسانى مى ‏شوند كه سعيشان در حيات دنيا به گمراهى و تباهى مى‏ كشد و گمان مى‏ كنند كه كار خوب انجام مى ‏دهند.

يا خداوند موجب فراموش كردن امامشان شد كه آن نفسيّت نفسهايشان مى‏باشد و با نسيان امام براى انسان جز وبال و خسران و زيان چيزى نيست.

أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ‏[4] آنان به حقيقت بدكاران عالمند.

اين جمله تعليل سابق است.

لا يَسْتَوِي أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هرگز اهل جهنّم و اهل بهشت با هم يكسان نيستند.

اين جمله در مقام تعليل است، گويا كه گفته باشد، ما شما را از همانند بودن با آنها نهى كرديم، چون در قيامت كسانى كه نفس خود را فراموش كردند با متّقين و پرهيزكاران مساوى نيستند، چون فراموش‏كننده‏ها اصحاب آتش‏اند، پرهيزكاران اصحاب بهشت و ليكن از ضمير به اسم ظاهر عدول نمود تا افاده نمايد كه فراموش‏كننده‏ها اصحاب آتش‏اند و متّقين و پرهيزكاران اصحاب بهشت‏اند.

و نيز اشاره به علّت مساوى نبودن دو گروه بنمايد.

أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ‏ اهل بهشت به حقيقت سعادتمند عالمند از حصر فوز به اصحاب بهشت با قرينه‏ى مقابله استفاده مى‏شود كه اصحاب آتش زيانكاران و معذّب هستند.

لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ‏ كوه با آن استحكام و عظمت.

لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ‏ در حالى كه ما قرآن را بر شما نازل كرديم و شما ضعيف و نرم هستيد، شما از ترس خدا خاشع نشديد.

و اين مطلب قضيّه‏اى است فرضى و كنايه و طعن به بنى‏آدم است.

وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ‏ اين مثل‏هاى فرضى.

نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ‏ شايد آنها در احوال خويش انديشه كنند و قساوت خود نظر نمايند و در نرم كردن دلهايشان تدبّر كنند.

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ اوست خداى يكتايى كه غير از او خدايى نيست.

اين جمله از ما قبلش منقطع است و مقصود اثبات توحيد است كه آن منظور از هر منظور، مبدأ هر مبداى و غايت هر غايتى است.

و نيز منظور ثنا بر او شمردن محامد اوست.

عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ عالم است به آنچه كه از خلق غايب شده و به آنچه كه براى آنان مشهود است، يا عالم به عالم غيب و عالم شهادت است.

هُوَ الرَّحْمنُ‏ او افاضه‏كننده‏ى وجودها و كمال‏هاى اوّلى بر موجودات است.

الرَّحِيمُ‏ يعنى افاضه‏ كننده‏ى كمالات ثانوى بر موجودات و ممكن است لفظ «رحمن» به معناى افاضه‏كننده‏ى اصل وجود و جميع كمالات وجود بر اشيا و افاضه‏ كننده‏ى اصل وجود و كمالات اوّلى بر انسان باشد و «رحيم» به معناى افاضه‏ كننده‏ى كمالات ثانوى بر انسان باشد.

و معناى هر دو لفظ در سوره‏ى فاتحة الكتاب به طور مفصّل گذشت.

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ اوست خداى يكتايى كه غير او خدايى نيست.

چون منظور توحيد و شمارش محامد است اين جمله را بدون حرف عطف به نحو شمارش كردن آورد و در اين جمله اشاره به تعليل سابق است، كه اين خود موجب ترك عاطف است و نيز تأكيد جمله اوّل است كه در آن نيز باعث ترك عاطف است.

الْمَلِكُ‏ تصوّر مالك بودن او به گونه‏ى تصوّر مالك بودن نفس نسبت به قواى خودش، بلكه نسبت به صورت‏هاى ذهنى خودش مى‏باشد و بدين ترتيب ثابت مى‏شود كه او رحمان و رحيم است، او عالم به غيب و شهادت است.

الْقُدُّوسُ‏ منزّه از كثرت‏ها، نسبت افعال، صفات، لحاظ آن نسبت‏ها و حيثيّت‏هاست.

و در اوّل سوره‏ى بقره در تفسير آيه‏ «وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ» بيان و تفضيل و تقديس گذشت.

و لفظ «قدّوس» با فتحه‏ى فا خوانده شد كه هر دو قرائت در اين لفظ به صورت دو لغت وارد شده و اين لفظ مانند لفظ «سبّوح» به صورت فتحه باشد يا ضمّه براى مبالغه است.

السَّلامُ‏ از هر عيب، نقص، همه انحاى كثرت‏ها، حدود، نسبت‏ها و اضافات سالم است جز در اعتبار اعتباركننده‏ها.

و سالم كسى است كه در هر گناه و خطا به او تمسّك شود، سالم كسى است كه در هر امر ترسناك از او ترسيده نشود و سالم كسى است كه بندگانش از ظلم او در سلامت و امان باشند.

الْمُؤْمِنُ‏ كسى كه خلق از ظلم او در امان باشند، يا خلق او از ترس‏ها در امان باشند، يا كسى است كه بندگانش را امين قرار داده يا قبل از ايمان آوردن خلقش به خودش ايمان آورده، يا خلقش را دعوت به ايمان به خودش نموده است.

الْمُهَيْمِنُ‏ لفظ «هيمن» يعنى آمين گفت مانند لفظ «امّن» و «همين الطائر على فراخه» يعنى پرنده روى بچّه‏هايش بال‏وپر گشود و «همين على كذا» يعنى بر او رقيب و نگهبان شد.

و لفظ «مهيمن» يكى از اسماى خداى تعالى است يعنى تكيه‏گاه يا به معناى كسى است كه ديگرى را از ترس ايمن سازد، يا به معناى امين يا شاهد، يا رقيب است.

و بعضى گفته‏ اند «مهيمن» در اصل «مؤمن» با دو همزه بوده، كه همزه‏ى دوم قلب به يا سپس همزه‏ى اوّل قلب به ها شده است.

الْعَزِيزُ خداوند غالب است كه مغلوب نمى‏شود، يا داراى مناعت و تأنّف است.

الْجَبَّارُ كسى كه هر شكستگى و نقص و قصور و تقصير از بندگانش يا از ساير خلقش را جبران مى‏كند، يا به معناى عظيم الشأن است يا به معناى كسى است كه غير خودش را ذليل مى‏كند و دست ديگرى به او نمى‏رسد.

الْمُتَكَبِّرُ آن‏قدر بزرگ است كه نزد او با ارزش و بى‏ارزش و جليل و حقير باقى نمى‏ماند و جز او همه چيز فانى مى‏شود.

سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ‏ خداوند منزّه است از چيزهايى كه شريك او قرار مى‏دهند، از قبيل بت‏ها، ستارگان، عناصر و ساير مواليد، چون هيچ چيز نزد بزرگى او باقى نمى‏ماند.

هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ اوست خداى آفريننده عالم جهان و پديدآرنده جهانيان نگارنده صورت خلقان.

شمارش مدايح و در ضمن تعليل جمله‏ى سابق است و خالق كسى است كه مادّه شيئى را نخست ايجاد مى‏كند و بارئ كسى است كه آن مخلوق را درست مى‏كند و همان‏طور كه شايسته است باشد مى‏سازد و مصوّر كسى است كه به همه آن موجود و همه اجزاء آن صورتهاى مناسب عطا كند.

لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ او را نامهاى نيكوتر بسيارست.

اسم همان‏طور كه در اوّل سوره‏ى فاتحه و در اوّل سوره‏ى بقره در طىّ تفسير قول خدا «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها» گذشت اختصاص به اسم لفظى ندارد، بلكه هر چيزى كه دلالت بر چيز ديگر بكند اسم آن چيز مى‏شود، خواه دلالت آن وضعى باشد يا طبيعى يا عقلى و خواه دالّ لفظ باشد يا معناى يا ذات جوهرى و اسم حسن و نام نيك و اسم حسن آن‏ اسمى است كه در دلالتش بر خدا و اطلاقش بر او هيچ شايبه‏ى نقص و عدم نداشته باشد.

اين جمله با تقدّم لفظ «له» مفيد حصر اسماى حسنى در خداى تعالى است، چون صفات عليا منحصر در اوست، با مفهوم مخالفت صفت مفيد اين است كه جائز نيست نامهاى بد را بر خدا اطلاق كنيم.

و نامهاى بد نامهايى هستند كه دلالت و اطلاق آنها بر خدا مستلزم نقص و حدّ است، جمله در مقام تعليل اتّصاف خداى تعالى به نامهاى گذشته است و در سوره اعراف در ضمن قول خدا «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏» تفصيل اين عبارت گذشت.

يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‏ آنچه در آسمانها و زمين است همه به تسبيح و ستايش او مشغولند اوست مقتدر حكيم.

چون اين سوره براى بيان توجّه اشيا به خداى تعالى و توجّه خداى تعالى به سبب تربيت به سوى اشياست لذا سوره را با لفظى ختم نمود كه با آن افتتاح كرده بود و آن را تعليل قول خداى تعالى‏ «لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏» قرار داد چه تمام اسماى اضافى و حقيقى از تسبيح جميع اشيا بر او فهميده مى‏شود، قول خداى تعالى: «هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» تعليل و تأكيد تسبيح اشياست چون تسبيح گفتن اشيا تصوّر نمى‏شود مگر آنكه آن فعليّت اخير آنها بوده باشد كه قوام جميع اشيا به آن است، اين معنا مستلزم جميع صفات سلبى، اضافى و حقيقى است كه داراى اضافه و حقيقت محض هستند.[5]

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏14، ص: 134


[1] تفسير جامع ج 7- تفسير على بن ابراهيم قمى- تفسير نور الثقلين ج 5

[2] تفسير جامع ج 7- اصول كافى

[3] تفسير جامع ج 7- نور الثقلين ج 5.

[4] امام رضا عليه السّلام: خداوند هيچ سهو و فراموشى ندارد مخلوقات كه حادثند داراى سهو و فراموشى مى‏باشند.

تفسير جامع ج 7 ص 114

[5] نور الثقلين ج 5 ص 293.

سوره‏ى الحشر

در تفسير آيه‏ى‏ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏ مرقوم فرموده‏اند: آنان به حقيقت رستگاران عالمند.

روايت شده كه مردى نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمد و از گرسنگى شكايت كرد، پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به خانه‏هاى همسرانش فرستاد و آنها گفتند: جز آب چيزى نداريم.

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: چه كسى امشب اين مرد را نگهدارى مى‏كند؟

على بن ابى طالب عليه السّلام عرض كرد: من يا رسول اللّه. و آمد نزد فاطمه عليها السّلام گفت: جز غذاى يك شام چيزى نداريم ولى ما مهمانمان را بر خود مقدّم مى‏داريم.

پس على عليه السّلام گفت: اى دختر محمّد صلّى اللّه عليه و آله دختر بچّه را بخوابان و چراغ را خاموش كن، وقتى صبح شد و على عليه السّلام نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رفت قضيّه را به آن حضرت خبر داد، پس چيزى نگذشت كه خداى تعالى اين آيه را نازل نمود: وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ …

بعضى گفته‏اند: به بعضى از صحابه سر بريانى اهدا شد در حالى كه فقير و تهى دست بود، آن را به همسايه‏اش فرستاد و آن سر در ميان نه (9) همسايه گردش كرد و در آخر به دست اوّلى برگشت، آن وقت اين آيه نازل شد: وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ‏.

بعضى گفته‏اند: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در روز بنى نضير به انصار گفت: اگر خواستيد از اموال و ديارتان بين مهاجرين تقسيم كنيد و در اين غنيمت شما هم با

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏14، ص: 6

آنان شريك باشيد، اگر خواستيد اموال و خانه‏هايتان مال خودتان باشد و چيزى از غنيمت به آنان نرسد، انصار گفتند: بلكه ما از اموال و خانه‏هايمان به آنان مى‏دهيم و در غنيمت نيز آنان را ترجيح مى‏دهيم و خود ما از غنيمت چيزى نمى‏خواهيم، سپس اين آيه نازل شد.

بعضى گفته‏اند: آيه درباره‏ى آن هفت نفر نازل شد كه در روز احد تشنه شدند و آبى آوردند كه فقط به اندازه‏ى يك نفر بود، كه يكى از آنان گفت: آب را به فلانى بدهيد.

و همين طور دور زدند و بين هفت نفر آب چرخيد و هيچ يك نخوردند و از تشنگى مردند و خداى تعالى آنان را به‏ وسيله اين آيه مدح نمود.[3]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=