تفسیر بیان السعادة-النور

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه»سوره النور35-64

آيه (35) نور

[سوره النور (24): آيه 35]

اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضِي‏ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى‏ نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ (35)

 

ترجمه:

(24/ 35)

خداوند نور آسمانها و زمين است. داستان نورش همچون چراغدانى است كه در آن چراغى هست، و چراغ در آبگينه‏اى هست؛ آبگينه گويى ستاره‏اى درخشان است؛ [چراغ‏] از درخت مبارك زيتون- كه نه شرقى است و نه غربى- افروخته شود. نزديك است كه روغنش، با آن كه آتشى به آن نرسيده است، روشنى دهد، نور در نور است؛ خداوند به نور خويش هر كس را كه خواهد هدايت كند، و خداوند براى مردم اين مثلها را مى ‏زند و خداوند به هر چيزى داناست.

 

 

 

تفسير

اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ بدان كه لفظ «اللّه» چنانچه مكرّر گذشته اسم است براى ذات واجب الوجود به اعتبار مقام ظهور او كه همان مقام مشيّت است، آن اضافه‏ى اشراقى خدا به اشياست و آن فعل و فيض و نور او است كه بر جميع اشياى منبسط و گسترده است و به همين وسيله است كه اشيا از نيست محض به هستى و از عدم به وجود و از ظلمت به نور، از خفا به ظهور خارج مى‏ شوند، ذات احديّت بدون اين عنوان غيب محض است، نه اسم و نه رسم و نه خبرى از آن هست، لذا در اخبار به‏ «عمى» يعنى مقام كورى (پشت به معرفت ما) ناميده شده است.

«اللّه» تعالى در آيات به ساير مظاهر خدا از انبيا و اوليا تفسير شده است و كفر و شرك به خداى تعالى در اخبار به كفر و شرك به خلفاى خدا تفسير شده است.

و نور اسم روشنايى است، اعم از آن كه روشنايى آفتاب باشد يا ماه يا ساير ستارگان، و اعمّ از آن كه روشنايى آتش باشد يا چراغ يا گوهر و جواهر است يا غير آنان.

يا نور اسم شعاع روشنايى است، يا اعمّ از آن است و «نار نورا و أنار و استنار و نور و تنوّر» همه به معناى «أضاء» روشن عودت و لازم مى ‏باشد و لفظ «انار و نور» به صورت متعدّى نيز آمده است و نور اسم محمّد صلّى اللّه عليه و آله يا نبوّت يا رسالت يا ولايت اوست، يا اسم علىّ عليه السّلام يا خلافت يا ولايت او است.

و گاهى بر آنچه كه اشيا را روشن سازد به صورت مطلق نور اطلاق مى‏ شود، چه ضياء و شعاع باشد، يا دليل و برهان، يا علامت و آثار، به همين معناست كه بر كتابهاى آسمانى و خلفا و جانشينان الهى اطلاق مى‏ شود، گاهى بر هدايت و آنچه كه هدايت به آن محقّق مى‏ شود اطلاق مى‏ گردد و به اين معناى همه‏ى كتابهاى آسمانى و رسالت‏ها و نبوّت‏ها و ولايت‏ها و اقوال و افعال و احوال و اخلاق نيكو نور مى‏شوند، البتّه اسما به مصاديق عرفى‏ اختصاص ندارند، بلكه آنچه كه در صدق اسما معتبر است مطلق معانى است كه در جميع عوالم و جميع مراتب حاصل مى‏ شود.بدون آن كه خصوصيّتى از خصوصيّات مصاديق و عوالم در آن اعتبار گردد.

زيرا كه نور اسم است بر آنچه كه به ذاتش ظاهر و روشن است بدون اين كه چيزى واسطه‏ى روشنايى آن قرار گيرد، و روشن‏ كننده‏ى غير خودش مى‏ باشد، و نور عرضى نيز يكى از مصاديق نور است، و نور عرضى آن است كه در دو آن باقى نماند، و جز بر چشمها ظاهر نيست و ظهور آن بر چشمها نيز محقّق نمى ‏شود مگر بعد از اجتماع آن در سطح سفت غليظ به نحوى كه در آن نور نفوذ نكنند، و ظاهر نمى‏ سازد مگر سطوح و الوان و اشكال را.

و اين چيزها را ظاهر نمى‏ كند مگر بر چشمها نه بر ساير مدارك و در صدق نور بر نور عرضى اين خصوصيّت‏ها اعتبار نشده است.

بلكه مى‏ گوييم: معناى اين جمله «خودش بذاته ظاهر است و ظاهركننده‏ى غير خودش است» در حقيقت جز حقيقت وجود چيزى نيست كه آن واجب لذاته و واجب‏ كننده‏ى غير خودش است، امّا ساير نورهاى عرضى و حقيقى كه وجود است اشيا هستند و انوار رسالت، نبوّت، ولايت و هدايت اگر چه به وجهى به ذات خود و به خودى خود ظاهر و روشن هستند و احتياج به نورديگرى ندارند كه آنان را ظاهر سازد، و لكن احتياج به علّتى دارند كه آنان را خارج و ظاهر سازد و احتياج به چيزى دارند كه بر آن واقع شوند از قبيل سطوح ماهيّات، سينه ‏ها، دلها، ارواح و سطوح اجسام مادّى.

پس اين انوار نيز در حقيقت به نحوى خود و به ذواتشان ظاهر نيستند.و نيز بدان كه آسمان‏ها اختصاص به افلاك طبيعى و كرات علوى ندارد، بلكه هر چيزى كه داراى جهت علوّ و بلندى و فاعليّت نسبت به پايين‏تر از خودش باشد آن چيز نسبت به پايين‏تر آسمان است.

بنابراين عقول كلّى طولى و عرضى، نفوس كلّى و جزيى و افلاك طبيعى همه‏ى اين‏ها آسمان هستند و زمين اسم چيزى است كه داراى نوعى پايين بودن و پذيرش باشد، نام زمين اختصاصى به زمين خاكى ندارد، بلكه عالم طبع با تمام وجودش و عالم مثال سفلى و علوى همه ‏اش زمين است.

در اوّل سوره‏ى انعام و جمع آوردن «سماوات» و مفرد آوردن «ارض» گفته شد.و آسمان و زمين دو اسم هستند بر آنچه كه از آن دو موجود است و با تعيّن آسمانى و زمينى ممتاز و جدا گشته‏ اند، يا دو اسم هستند براى خدا ماهيّت آسمان و زمين بدون اين كه وجود با آن اعتبار شود.

بنابراين صحيح است در بيان آيه گفته شده: خداوند صاحب نور آسمانها و زمين است، و اين معنا موافق است با آنچه كه به امير المؤمنين عليه السّلام نسبت داده شده كه «نور» را به صورت فعل ماضى از باب تفعيل خوانده است: «اللّه نور السّماوات و الأرض» اعمّ از اين كه مقصود از نور نور محسوس عرضى باشد يا وجود يا هدايت‏[1].

و صحيح است گفته شود: خداوند روشن‏ كننده‏ى آسمانها و زمين و خارج‏ كننده‏ى آنان از خفا و عدم به وجود است.

و نيز صحيح است گفته شود: خداوند وجود آسمانها و زمين است اعم از اين كه مقصود از وجود آسمانها و زمين باشد.

بنابراين كه مراد از آسمانها و زمين موجوديّت آن دو باشد، و در اضافه‏ى نور به آن دو قيد حيثيّت اعتبار گردد يا مقصود خود وجود آن دو باشد.

زيرا خداى تعالى به اعتبار مقام ظهورش كه همان مشيّت است به وجهى قوام وجودات اشيا و فاعل و روح آنان است و به وجهى خود وجودات اشياست.

چنانچه فصول به وجهى كه «بشرط لا» اخذ شوند فاعل وجودات اجناس و قوام آنان است، و به وجهى كه «لا بشرط» اخذ شوند خود وجودات اجناس است، چه فعل حقّ كه همان مشيّت است عبارت از صورت اشيا و قوام و فاعل آنانست.

و نيز صحيح است گفته شود: خداوند بر حسب مظهرش كه آن عقل كلّى يا روح كلّى است كه همان ربّ نوع انسانى است نور آسمانها و زمين است طبق وجوهى كه ذكر شد، يا بر حسب مظهرش كه نفس كلّى است، يا بر حسب مظهرش كه عالم مثال است نور آسمانها و زمين است.

يا بر حسب مظاهرش كه انبيا و اولياى خدا هستند هدايت اهل آسمانها و زمين يا بيان‏ كننده‏ى اهل آسمانها و زمين است.

يا بر حسب مظاهرش كه لطائف ولايت و نبوّت و رسالت است نور آسمانها و زمين در عالم كبير يا در عالم صغير طبق وجوه گذشته است، يا بر حسب مظاهرش كه عبارت از ارواح و عقول و قلوب و نفوس بشرى و نفوس حيوانى و نور آسمانها و زمين در عالم صغير طبق وجوه گذشته مى‏ باشد.

يا بر حسب مظاهرش كه عبارت از ارواح و عقول و قلوب و نفوس بشرى و نفوس حيوانى است نور آسمانها و زمين در عالم صغير است طبق وجوه گذشته يا بر حسب مظهرش كه نور و روشنايى آفتاب است نور آسمانها و زمين طبيعى است به همان معنا كه براى همه قابل درك است.

يا بر حسب مظهرش كه مثال اولياى خداست در سينه‏ هاى سالكين ظاهر مى‏ شود نور آسمانها و زمين در عالم صغير است اگر آن مثال قوى و قادر بر روشن كردن خارج از عالم سالك نباشد، يا در عالم صغير و كبير اگر مثالى قوى و قادر بر روشن كردن خارج باشد و عارف ربّانى (قدس سرّه) به همين وجه اشاره كرده آنجا كه فرموده است:

كرد شهنشاه عشق در حرم دل ظهور قدّ ز ميان برفراشت رايت اللّه نور

يا بر حسب مظهرش كه قوّه واهمه و متخيّله و خيال است، يا بر حسب مظهرش كه مدارك باطنى يا مدارك ظاهرى است.

مَثَلُ نُورِهِ‏ صفت يا حديث او كَمِشْكاةٍ مانند صفت مشكات يا حديث مشكات است، سابقا گذشت كه در تشبيهات تمثيلى ذكر جميع اجزاى مشبّه و جميع اجزا مشبّه به و ترتيب بين اجزاء آن دو و ذكر جزء مخصوصى به دنبال ادات تشبيه و آوردن لفظ «مثل» در جانب مشبّه يا در جانب مشبّه به، و آوردن ادات تشبيه هيچ يك از اين مسائل لازم نيست.

لفظ «نور» را اضافه به «اللّه» نمود، با اين كه مناسب اين بود كه بگويد «مثله» زيرا كه خداوند خودش را نفس نور قرار داده تا اشاره به اين باشد كه‏ از ذات بر حسب مقام غيب و مقام ذات احديّت خبرى نيست و حكمى بر او نمى‏ باشد و خبر و حكم بر آن تنها بر حسب مقام ظهور به مراتب ظهور او است، چنانچه به آن اشاره كرديم، و «مشكات» روزنه‏اى است كه نور از آن نفوذ نمى‏ كند.

فِيها در مشكاتى كه نور از آن نفوذ نمى ‏كند مِصْباحٌ‏ چراغى است‏ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ در تكرار لفظ «مصباح» به صورت اسم ظاهر و معرفه بزرگداشت و برانگيختن تعجّب است كه از شأن آن است، چنانچه نكره نكره آوردن «مصباح» اوّل مفيد تفخيم و بزرگداشت است.

الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌ‏ لفظ «درّى» با ضمّه دال و كسره‏ى آن با ياء مشدّد و همزه‏ى آخر منسوب به «درّ» است، يا بر وزن «فعول» با تشديد عين و ضمّه‏ى فاء، يا بر وزن «فعّيل» با تشديد عين و ضمّه فاء يا كسره‏ى فاء از «درء» به معناى دفع است و به هر تقدير به معناى تلألؤ و درخشندگى است.

يُوقَدُ لفظ «يوقد» با ياى تحتانى، و «توقد» يعنى، آن آبگينه چون ستاره‏اى درخشان است با تاى فوقانى به صورت مجهول از «أوقد» خوانده شده (يعنى بر افروخته شد) و «توقّد» به صورت ماضى معلوم از «توقّد» خوانده شده است.

مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ از درخت مبارك زيتون‏ در زيتون براى عرب نفع و بهره‏ى فراوانى است چه آن خوردنى و نوشيدنى و ميوه و خورش و روغن است، روشن شدن و آتش‏گيره‏ى ستارگان يا شيشه يا چراغ از درخت زيتون به اعتبار اين است كه فتيله‏ى چراغ با روغن ميوه‏ى آن درخت روشن مى‏ شود.

لا شَرْقِيَّةٍ در مشرق ديوار قرار نگيرد كه مدّتى از اوايل روز آفتاب بر آن نتابد.

وَ لا غَرْبِيَّةٍ در مغرب ديوار قرار نگيرد تا مدتى از آخر روز آفتاب نبيند، پس زيتون چنين درختى صاف‏تر و خالص‏تر و ميوه‏ى آن لذيذتر مى‏شود چون در طول روز آفتاب ديده است.

يا معناى آيه اين است كه آن درخت مانند درختان دنيا نيست، كه درخت دنيا يا بايد شرقى باشد يا غربى يا شرقى و غربى با هم نسبت به جهت‏هاى مختلف يا معناى آيه اين است كه آن درخت منسوب به شروق و طلوع آفتاب نيست به نحوى كه هيچ سايه نبيند و در نتيجه ميوه ‏اش بسوزد، و منسوب به غروب آفتاب نيست به نحوى كه آفتاب دايما از آن غروب كند و در نتيجه ميوه‏ اش نرسد.

يا معناى آيه اين است كه آن درخت درختى نيست كه در جهت شرق يا غرب زمين در دامنه شرقى يا غربى كوه قرار گرفته باشد كه اين دو ناحيه به جهت شدّت حرارت آفتاب ميوه‏ى‏ درختشان مى ‏سوزد.

بلكه آن درخت در وسط معموره قرار گرفته كه در اين صورت رسيدن ميوه ‏اش كامل‏تر بوده و از حرارت آفتاب نمى ‏سوزد و از سرماى هوا نيز كال و نارس نمى‏ ماند، يَكادُ زَيْتُها يُضِي‏ءُ از فرط و شدّت صفا و لطافتش نور آن فروزان است‏ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ اگر چه آتشى آن به آن برخورد نكرده باشد.

گونه ‏هاى احتمالى تطبيق اجزاى مثل با ممثل تطبيق اجزاى مثل با ممثل له طبق احتمالات چهارده ‏گانه كه مطابق است با عدد آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله.

بدان كه وقتى دانستى كه ممثّل له (آنچه مورد مثال واضح مى‏ شود) عبارت است مشيّت يا عقل اوّل، يا مطلق عقول، يا ربّ النّوع انسانى، يا مطلق ارباب انواع، يا نفوس كلّى يا جزيى يا عالم مثال، يا روح انسان، يا عقل او، يا قلب يا نفس او، يا نفس حيوانى، يا مثال خلفاى خداست كه بر سينه‏ى سالك ظاهر مى ‏شود و نزد آنان سكينه و فكر نام دارد … ديگر تطبيق اين مثال بر ممثّل له و تطبيق اجزاى مثل بر ممثّل له بر تو آسان مى ‏شود.

چون اگر مقصود از نور مشيّت باشد مشكات عالم طبع مى‏ شود و زجاجه عالم ارواح به صورت مطلق، و مصباح خود مشيّت از آن وجهى كه به عالمى دارد كه عالم كرسى و فيض مقدّس ناميده شده و «شجره» نيز همان مشيّت مى‏ شود با آن وجه كه به سوى خدا دارد كه عرش و فيض اقدس ناميده شده است.

يا «شجره» مادّه‏ى اوّل يا مطلق مادّه است، و مشكات علام مثال يا عالم نفوس يا عالم مثال باشد مشكاة عالم طبع يا عالم مثال مى‏شود و زجاجه عالم نفوس و مثال يا عالم نفوس فقط.

و «شجره» مطلق عالم مشيّت يا جهت الهى يا جهت خلقى مشيّت يا مادّه‏ى اوّل يا مطلق مادّه مى‏ گردد.

اگر مقصود از نور نفوس باشد مشكات عالم طبع يا عالم برزخ و زجاجه عالم مثال و شجره مشيّت مى‏ شود با همان وجوهى كه در مشيّت ذكر شد يا شجره عقول يا مادّه مى‏ شود.

اگر مقصود از نور عالم مثال باشد مشكات عالم طبع و زجاجه عالم برزخ مى‏شود و مقصود از شجره ممكن است هر چيزى كه گذشت باشد، و ممكن است مقصود از آن مادّه باشد.

اگر مراد از نور «ممثّل له» ولايت يا نبوّت يا رسالت يا اسلام، يا ايمان، يا روح، يا عقل، يا قلب، يا نفس بشرى، يا مثال شيخ باشد تطبيق ساير اجزا ظاهر و روشن است.

اگر مقصود از نور نبىّ صلّى اللّه عليه و آله يا ولىّ عليه السّلام يا رسول صلّى اللّه عليه و آله يا مؤمن باشد مشكات بدنهاى طبيعى آنان يا سينه‏ هاى باز شده به اسلام و به رسالت و خلافت آنان مى‏شود، يا منظور از مشكات دلهاى آنان است كه در آن احكام نبوّت و آثار ولايت نقشى بسته است.

و زجاجه‏ى نفوس، يا قلوب يا عقول آنان است، و مصباح نيز بر حسب زجاجه تغيير پيدا مى ‏كند.

و «شجره» عبارت مى ‏شود از مشيّت يا عقول كلّى و ارباب انواع، يا نفوس كلّى، يا جهت وحى كردن و افاضه‏ى علوم لدنّى يا ولايت يا نبوّت آنان.

ممكن است مقصود از نور «ممثّل له» روح نفسانى يا روح حيوانى، يا نفس نباتى باشد، كه زجاجه نيز عبارت مى‏شود از روح حيوانى يا نفس نباتى يا طبع جمادى، و مشكات نفس نباتى مى‏ شود، يا بخارى كه در قلب پديد مى‏آيد، يا بخار قلب و رگها، يا طبع جمادى، يا قلب صنوبرى، يا قلب با شرايين يا همه‏ى بدن مى‏ شود.

و در اخبار اشاره به بعضى از اين وجوه و بعضى از وجوه ديگر شده است.

از امام صادق عليه السّلام آمده است: آن مثلى است كه خداوند تعالى براى ما زده است. و نيز از امام صادق عليه السّلام است: «اللّه نور السّماوات و الأرض» فرمود: اين چنين است خداى عزّ و جلّ، «مثل نوره»، فرمود: يعنى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و «كمشكاة» فرمود: يعنى سينه‏ى محمد صلّى اللّه عليه و آله، «فيها مصباح» فرمود: در آن نور علم يعنى نبوّت است،«المصباح فى زجاجة» فرمود: علم رسول خدا است، كه به قلب على عليه السّلام صادر شده است.

«الزجاجة كأنّها» فرمود: گويى در تلألؤ ستارگانى هستند درخشان و روشن از درخت مبارك زيتون كه نه شرقى است و نه غربى، فرمود: آن امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام است، نه يهودى است و نه نصرانى شرق و غرب جهان بدان فروزان است اگر چه آتشى به آن نرسد، فرمود: نزديك است كه علم از دهان عالم آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله خارج شود قبل از آن كه به آن نطق كند.

«نور على نور» فرمود: امام است به دنبال امام ديگر و از ائمّه‏[2] عليهم السّلام با اختلاف مختصر در بيان وجوه نظير اين خبر زياد وارد شده است.

از امام باقر عليه السّلام، وارد شده كه فرمود: خداى تعالى مى‏فرمايد: من هدايت ‏كننده‏ى آسمانها و زمين هستم، مثل علمى كه به او دارم و آن نورى است كه به هدايت مى‏ رساند مثل مشكات است كه در آن چراغ باشد پس مشكات قلب محمّد صلّى اللّه عليه و آله است، و مصباح نور او است كه در آن علم است. اين كه مى‏فرمايد:

«المصباح فى زجاجة» يعنى مى‏ فرمايد: من مى‏ خواهم قبض روح تو بكنم، پس آنچه را كه نزد تو است نزد وصىّ قرار بده همان‏طور كه مصباح در زجاجه قرار داده مى‏ شود[3].

«كأنّها كوكب درىّ» پس فضل وصىّ را به آنان اعلام بدار كه از درخت مبارك فروزان مى‏ شود پس اصل درخت مبارك ابراهيم عليه السّلام است و آن قول خداى تعالى است: «رَحْمَتُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ» و آن قول خداى تعالى است كه مى‏فرمايد: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‏[4].

و «لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ» مى ‏گويد: شما يهود نيستيد كه جانب مغرب نماز بخوانيد و نصارى نيستيد تا جانب مشرق نماز بخوانيد، شما بر ملّت و دين ابراهيم هستيد كه خداى تعالى فرموده: ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ‏ و قول خدا: يَكادُ زَيْتُها يُضِي‏ءُ مى‏گويد: مثل اولاد شما كه از شما به دنيا مى‏آيند مثل روغن زيتونى است كه از زيتون درمى ‏آورند كه نزديك است به‏ نبوّت تكلّم نمايند اگر چه ملايكه‏اى بر آنان نازل نشود[5].

از امام صادق عليه السّلام از پدرش درباره‏ى اين آيه آمده است:

اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ فرمود: خداى تعالى به نور خودش ابتدا كرد كه آن مانند هدايت است در قلب مؤمن. «كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ» مشكات جوف مؤمن، و قنديل قلب مؤمن است، و مصباح نورى است كه خداوند در قلب مؤمن قرار داده، درباره‏ى‏ «يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ» فرمود: شجره مؤمن است.

«زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ» كه بر قلّه‏ى وسط كوه قرار گرفته، نه شرق دارد و نه غرب، وقتى آفتاب طلوع مى‏كند بر همان جا طلوع مى‏كند، و هنگام غروب در همان‏جا غروب مى‏كند و نورى كه خداوند در قلب مؤمن قرار داده نزديك است فروزان و روشن شود اگر چه سخن نگويد.

«نور على نور» يعنى واجب روى واجب، و مستحبّ روى مستحبّ‏ «يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ» فرمود: يعنى هر كس را كه خداوند بخواهد به واجبات و مستحباتش هدايت مى‏كند.

«وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ» فرمود: پس اين مثلى است كه خداوند براى مؤمن زده است.

فرمود: پس مؤمن در پنج نور قرار مى‏گيرد: مدخل او نور،مخرج او نور، علم او نور، كلام او نور، و بازگشت در روز قيامت به بهشت نور است.

راوى گفت: به جعفر عليه السّلام عرض كردم: آنان مى‏گويند: مثل نور پروردگار، فرمود: سبحان اللّه خداوند مثل ندارد، آيا نفرمود:

فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثالَ‏ براى خدا مثل نزنيد[6].

و ممكن است مقصود از مصباح خصوص ولايت محمّد صلّى اللّه عليه و آله باشد، پس بايد زجاجه نبوّت، و مشكات رسالت او، و شجره لطيفه‏ى سيّاره‏ى انسانى، يا مادّه‏ى كامل و جثّه، عنصرى او باشد، كه هر دو در حاقّ وسط قرار داشتند كه نه به توحيد مايل بودند و نه به تكثير، مانند عيسى و موسى عليه السّلام كه يكى از آن دو به توحيد ميل پيدا كرد و ديگرى به تكثير.

ممكن است مقصود از مصباح نبوّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله باشد كه در اين صورت «زجاجه» رسالت او، و «مشكات» سينه‏ى او، و «شجره» لطيفه‏ى سيّاره يا ولايت كامل، يا مادّه او بايد باشد.

بعضى گفته‏اند: مشكات ابراهيم عليه السّلام و «زجاجه» اسماعيل عليه السّلام و «مصباح» محمّد صلّى اللّه عليه و آله است، از درخت مبارك يعنى از ابراهيم عليه السّلام كه بيشتر انبيا از صلب او هستند، «لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ» يعنى نه نصرانى است و نه يهودى. «يَكادُ زَيْتُها يُضِي‏ءُ»يعنى محاسن و نيكويى‏ هاى محمّد صلّى اللّه عليه و آله ظاهر مى‏شود قبل از اين كه به او وحى شود.

برخى گفته ‏اند: مصباح قرآن، و «زجاجه» قلب مؤمن، و «مشكات» زبان و دهن او، و «شجره» درخت وحى است كه «يكاد» يعنى حجّت‏هاى قرآن نزديك است كه واضح شود اگر چه خوانده نشود.

نُورٌ عَلى‏ نُورٍ خبر بعد از خبر براى «مثل نوره» است، يعنى صفت نور او كه عبارت از مشيّت صفت نور روى نور است در شدّت روشن كردن، زيرا روشن كردن آن به سبب صاف بودن زيت و صاف بودن شيشه ‏اش و جمع كردن مشكات نور آن را مضاعف مى ‏گردد، به اضافه‏ى اين كه مشيّت كه وجود مطلق است مقوّم جميع وجودات مقيّد است پس مشيّت وجود مطلق است كه بر جميع وجودهاى مقيّد وارد مى‏ شود و همچنين است ساير وجوهى كه در نور ذكر شد.

ممكن است «نور على نور» خبر مبتداى محذوف باشد، يعنى نور ربّ نور على نور است با جميع وجوهى كه در نور ذكر شده است.

يا خبر بعد از خبر براى «اللّه» است، يعنى اللّه بر حسب مظاهرش نور على نور است يا مبتداى خبر محذوف است، يعنى در مشكات نور على نور است، يا خبر بعد از خبر براى «مصباح» است، يا خبر بعد از خبر براى «زجاجة» يا خبر بعد از خبر براى «كأنّ»، يا صفت «مصباح» يا صفت «كوكب» است، يا خبر مبتداى محذوف است.

يعنى كوكب درّىّ نور على نور است، يا مبتدا است، و «على نور» خبر آن، و مسوّغ مبتدا بودن وصف مقدّر است اين چنين: «نور عظيم على نور» يا مبتداست و خبر آن (يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ‏) مى‏ باشد، و عايد آن تكرار مبتدا است يعنى نور روى نور است، خداوند به آن هدايت مى ‏كند (من يشاء) هر كسى را بخواهد.

 

 

وجوه اعراب آيه‏ى نور

بيان اعراب آيه به نحو اجمال اين است كه گفته شود: لفظ «اللّه» مبتدا و «نُورُ السَّماواتِ‏» خبر آن است، چنانچه آن ظاهر و روشن است، يا بدل از آن، يا صفت آن مى‏ باشد، و «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ» يك جمله است و خبر بعد از خبر براى «اللّه» يا خبر «اللّه» يا حال است، يا مستأنفه است، و جواب سؤال مقدّر، يا معترضه است، و «فيها مصباح» صفت «مشكات» يا مستأنفه يا معترضه است.

و «الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ» صفت مصباح، يا صفت مشكات، يا حال از مشكات است، و عايد بنا بر احتمال اوّل تكرار موصوف و بنا بر دو احتمال اخير مقدّر است، و تقدير عبارت چنين است: «الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ» يا جمله‏ى مستأنفه يا معترضه است.

و لفظ «فى زجاجة» خبر «المصباح» يا حال از آن است.

و «الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ‏» صفت زجاجة، يا صفت مصباح، يا صفت مشكات، يا حال از هر دو است، و عايد مانند جمله‏ى «الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ» است، يا مستأنفه يا معترضه است.

و «كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌ‏» خبر «الزجاجة» يا حال از آن است و «يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ» صفت «كوكب» يا حال از آن، يا خبر بعد از براى «اللّه» يا خبر نخستين آن، يا حال از آن، يا حال از «نور السّماوات» يا مستأنفه يا معترضه است، و وفق دادن و تطبيق نمودن تذكير و تأنيث با آنچه به آن حمل مى‏شود، يا به آن توصيف مى‏گردد موكول به تفطّن‏[7] ناظر خبير است.

و «يَكادُ زَيْتُها يُضِي‏ءُ» صفت «شجره» يا حال از آن يا مستأنفه يا معترضه است و وجوه اعراب «نُورٌ عَلى‏ نُورٍ» گذشت.

وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ‏ يعنى خداوند به راه مقصود مردم را مى‏رساند، يا هر كسى را كه بخواهد به سوى مقصود مى‏برد، و مثل‏ها را مى‏زند براى همه‏ى مردم جهت آگاهى بر طريق مقصود تا هر كس كه بخواهد هدايت يابد، و هر كس بخواهد گمراه شود گمراه شود، و هر كسى زنده گردد و حيات پيدا كند از روى بيّنه باشد، و هر كس به هلاكت مى‏رسد نيز از روى بيّنه باشد.

لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ‏ عطف بر «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ» يا بر جمله‏ى «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ» يا بر جمله‏ى‏ (يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ» يا بر جمله‏ى‏ «يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ» مى‏باشد.

 

 

 

آيات 36- 38

[سوره النور (24): آيات 36 تا 38]

فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ (36) رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ (37) لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (38)

ترجمه:

(24/ 38- 36)

در خانه‏ هايى كه خداوند فرمان داده است كه گرامى داشته و نامشان در آن‏ها ياد شود، در آن بامدادان و شامگاهان نيايش او گويند.

مردانى كه هيچ داد و ستد و خريدوفروشى ايشان را از ياد خداوند و برپاداشتن نماز و پرداختن زكات بازنمى‏ دارد، [و] از روزى كه در آن دلها و ديدگان ديگرگون شود، بيمناكند.

تا خداوند به بهتر از آنچه كرده ‏اند پاداششان دهد و از فضل خويش بر پاداش آنان بيفزايد، و خداوند هر كه را بخواهد بى‏ حساب روزى مى ‏بخشد.

 

 

تفسير

فِي بُيُوتٍ‏ جار و مجرور متعلّق به «عليم» و اشاره به اين است كه مظاهر خداوند همان‏طور كه مظاهر خداى تعالى هستند مظاهر جميع اسما و صفات او نيز مى ‏باشند، دليل بر اين است كه مظاهر خداوند انوار آسمانها و زمين است، مثل مقام ظهور او، زيرا كه مظاهر وقتى مظاهر علم او باشند كه از صفات حقيقى خدا و شريف‏ترين صفت‏ها است حتما مظاهر اضافات خدا كه ضعيف‏ترين صفت‏هاست نيز مى‏ شوند، و معناى آيه اين است: همان‏طور كه خداوند همه چيز را در مقام ذات و مقام ظهورش مى ‏داند همه‏ى آنان را در مظاهرش نيز مى ‏داند.

و ممكن است «فى بيوت» متعلّق به فعل محذوف باشد كه «يسبّح» مذكور آن را تفسير مى ‏كند به روشى باب اشتغال، و ممكن است متعلّق به جمله‏ هاى سابق باشد، و مقصود از «تلك البيوت» خانه ‏هاى خلفاى خدا از انبيا و اوليا و سينه‏ ها و دلهاى آنان، و ولايت و نبوّت آنان و ذات خود انبيا و اوليا باشد.

و ممكن است مقصود از خانه‏ هايى كه‏ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ‏ خداوند اجازه داده رفعت يافته و بلند شوند و نام خدا در آن برده شود، ممكن است (مقصود) مساجد صورى باشند.

زيرا مساجد صورى جائز است بلندتر از ساير خانه‏ ها باشند، و جائز نيست خانه‏ ها از آن بلندتر باشد، و در مورد مساجد حقيقى خداوند اجازه داده بلندتر از همه‏ى موجودات باشند، اذن تكوينى و ارتفاع تكوينى و اذن تكليفى و ارتفاع تكليفى.

يُسَبِّحُ‏ لفظ «يسبّح» به صورت مجهول و معلوم با ياء تحتانى و با تاء فوقانى خوانده شده، اگر به صورت مجهول و با ياء تحتانى خوانده شود مرفوع و نايب فاعل آن يكى از ظروف سه‏ گانه است كه مى‏ آيد، اگر با تاء فوقانى باشد مرفوع آن «سبحة» است كه از فعل استفاده مى‏ شود و اگر به صورت معلوم خوانده شود مرفوع آن «رجال» است و مؤنّث آمدن فعل به اعتبار صورت جمع مكسّر است.

لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ‏ جمله‏ى‏ «يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ» حاليّه يا مستأنفه است و لفظ «غدوّ» مصدر است به معناى اوقات صبح استعمال شده و لذا «غدوّ» مفرد در مقابل «آصال» جمع قرار گرفته نيكو شده است.

مقصود از تسبيح تنزيه لطيفه‏ى انسانى است از چيزى كه او را از سلوك الى اللّه ممانعت كند خواه بدون واسطه به «اللّه» يا به «اسم اللّه» متعدّى شود، يا بلام متعدّى گردد، و خواه لام براى تقويت باشد، يا براى غايت، چه آن لطيفه مظهر «اللّه» و اسم براى اللّه است، و تنزيه آن لطيفه جز براى خدا نيست.

(رجال) لفظ «رجال» فاعل «يسبّح» مذكور است اگر «يسبّح» به‏ صورت معلوم خوانده شود و فاعل فعل محذوف است اگر به صورت مجهول خوانده شود.

و در اخبار ما آمده است كه «رجال» خبر مبتداى محذوف و كنايه از «بيوت» است.

يعنى در خانه‏ ها مردانى هستند و ممكن است «رجال» مبتداء و خبر آن «يخافون» باشد.

لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ‏ تجارت مطلق معامله يا خريدوفروش است و لفظ «بيع» از اضداد است و در خريدوفروش هر دو استعمال مى‏شود مانند لفظ «شراء» بنابراين ذكر كردن بيع بعد از تجارت از قبيل ذكر خاصّ بعد از عامّ، يا از قبيل ذكر مرادف بعد از مرادف براى تأكيد است اگر بيع اعمّ از بيع و شراء باشد به طريق عموم اشتراك استعمال مى‏شود.

يا مقصود از تجارت مطلق مكاسب و كسب است خواه به طريق معامله باشد يا غير معامله، و مقصود از بيع تجارت معهود و معلوم است.

عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ‏ در سوره‏ى بقره در قول خدا:

فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ‏ تحقيق ذكر و اقسام آن گذشت، ذكر خواه زبانى جلىّ باشد يا جنانى خفى يا سينه‏ اى حقيقى كه از آن به سكينه و فكر و حضور تعبير مى‏شود آن مثال شيخ است كه نزد سالك متمثّل مى‏شود.

چون اشتغال او به ذكرى كه از شيخ گرفته قوى است، يا متذكّر امر و نهى خدا هنگام هر فعلى است، اين ذكر منافى اشتغال به كسب نيست، بلكه وقتى حال سالك ملاحظه‏ى امر و نهى خداى تعالى در هنگام هر فعل باشد، و كسب او به لحاظ نهى الهى باشد.

كسب او ذكر مى‏ شود، بلكه كسب او از شريف‏ترين اقسام ذكر مى ‏باشد، چنانچه در سوره‏ى بقره گذشت.

چه ذكر لسانى و جنانى عبارت از چيزى است كه بر لسان يا بر جنان جارى مى‏ شود و انسان به سبب آن صفات رحمان را به ياد مى آورد، و اين كسب با اين لحاظ كه ذكر شد سبب يادآورى دو صفت لطف و قهر خدا و دو نسبت امر و نهى الهى مى‏شود پس مردان به جهت ذكر خدا كسب را ترك نمى‏ كنند، بلكه كسب را ذكر خدا قرار مى دهند.

وَ إِقامِ الصَّلاةِ در اوّل سوره‏ى بقره تحقيق و تفضيل صلاة و اقسام آن و به پا داشتن آن گذشت.

وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ در سوره‏ى بقره بيان زكات و ادا كردن آن به طور مفصّل گذشت.

از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه آن مردان اصحاب تجارت بودند، پس آنگاه كه وقت نماز مى‏شد تجارت را ترك مى‏ كردند و به سوى نماز مى ‏رفتند، لذا اجر و پاداش آنان بزرگتر از كسى بوده‏ است كه تجارت نمى‏ كرده و به كسب و كار نمى‏ پرداخته است‏[8].

و در خبر ديگرى است: آن مردان تاجرهايى هستند كه تجارت و بيع آنان را از ذكر خدا بازنمى‏ دارد، و هرگاه وقت نماز برسد حقّ خدا را در آن وقت ادا مى‏ كنند.

از امام صادق عليه السّلام از تاجرى سؤال شد كه مى‏ گويند او مرد صالحى است ولى تجارت را ترك كرده، پس امام سه مرتبه فرمود:

اين كار كار شيطان است. أيا ندانسته است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بار كاروانى را كه از شام آمده بود خريد و در آن سود برد و از زيادى آن قرضش را ادا كرد و بين خويشانش تقسيم نمود، خداى عزّ و جلّ مى‏ فرمايد: رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ … تا آخر آيه».

گوينده‏ى همين داستان مى‏ گويد: اين كه گفته ‏اند، آن مردم (مؤمنان از اهل صفّه و ديگران) تجارت نمى‏ كردند، دروغ گفتند، و لكن آنان چنين بودن كه نماز را در اوقات خود ترك نمى‏ كردند و به جاى مى ‏آوردند، و اين عمل افضل از عمل كسى است كه به نماز حاضر مى‏ شود و تجارت نمى ‏كند[9].

يَخافُونَ‏ حال يا صفت بعد از صفت براى «رجال» يا خبر بعد از خبر است، يعنى آنان مردانى هستند كه مى‏ ترسند، يا خبر براى «رجال» يا جواب سؤال مقدّر در مقام تعليل است.

يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ‏ از روزى مى‏ ترسند كه دلها در آن روز دگرگون و متغيّر مى‏ شود، يعنى در احوال و حالات بى‏ ثبات مى‏ گردد، مانند حزن و سرور، قبض و بسط خوف و رجاء، و غير اين‏ها از احوال متضادّ، از آن جهت است كه اسباب اين حالت‏ها را آنجا مى ‏بيند، زيرا كه آن روز روزى است كه بهشت و نعمت‏هاى آن و جهنّم و انواع عذابهايش به مردم عرضه مى‏ شود.

وَ الْأَبْصارُ چشمها نيز ثابت نمى‏ ماند و در تغيير است، مانند باز شدن و بسته شدن، و بالا و پايين نگاه كردن، و دور زدن و ساكن شدن، يا دلها از پست‏ ترين حالاتش به شريف‏ترين تغيير پيدا مى كند، يا از حالات پست به پست ‏ترين منتقل مى‏ شود، يا چشمها از بينايى و ديدن به نابينايى، يا از ضعيف ديدن به تيز و قوى ديدن تغيير مى‏ كند، يا دلها به سوى حنجره و چشم‏ها به چپ و راست از زيادى امور وحشتناك و هراس ‏انگيز حركت مى‏ كنند يا قلوب از شك به يقين و چشمها از آنچه كه آن را گمراهى‏ كننده ديده بود تغيير مى ‏كند و آن را رشد و هدايت يافته مى‏ بيند.

لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا لام در «ليجزيهم» اشاره به عاقبت، يهدى اللّه لنوره من يشاء» يا براى‏ «وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ» يا براى «اذن اللّه» يا براى «ترفع» يا براى‏ «يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ» يا براى «يسبّح» يا براى «لا تلهيهم» يا براى «ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ» يا براى «يخافون» يا براى‏ تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ‏» يا علّت همه‏ى اين امور است بر سبيل تنازع.

يعنى جزا و پاداش به بهترين عملى كه انجام داده‏ اند لازمه ‏اش آن دگرگونى در چشمها و دلهاست يا بدين گونه است كه غير از آن عمل كه بهترين است پاداش داده نمى‏ شود چه غير از آن عمل خوب باشد و چه بد يا پاداش همه‏ى عمل‏ها خوب و خوب‏ترين و بد در مقابل بهترين آنان قرار مى‏ گيرد و مقصود همين معناست.

و در سوره‏ى توبه در نظير اين آيه بيان وجه پاداش دادن همه‏ى عمل‏ها به پاداش بهترين آن‏ها گذشت.

وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ‏ و خداوند از فضل خودش پاداش آنان را زياد مى‏كند وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ‏ اين جمله عطف يا حال است در معناى تعليل، يا عطف است كه در آن معنا بسيارى و ترقّى است، زيرا ظاهرا بايد پاداشى كه زيادتر از پاداش مقدار عمل است بر مبناى اندازه و حساب باشد.

امّا خداى تعالى پاداش آن را از اين هم فراتر و افزونتر نموده و فرمود: بلكه بدون حساب و اندازه به آنان روزى مى‏دهد، زيرا آنان را خداى مى‏خواهد و هر كسى را خدا بخواهد روزى بدون حساب مى‏دهد.

 

 

آيات 39- 46

[سوره النور (24): آيات 39 تا 46]

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمالُهُمْ كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ (39) أَوْ كَظُلُماتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ (40) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَفْعَلُونَ (41) وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ (42) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُزْجِي سَحاباً ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكاماً فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِيها مِنْ بَرَدٍ فَيُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشاءُ يَكادُ سَنا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصارِ (43)

يُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ (44) وَ اللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ ماءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى‏ بَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى‏ رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى‏ أَرْبَعٍ يَخْلُقُ اللَّهُ ما يَشاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (45) لَقَدْ أَنْزَلْنا آياتٍ مُبَيِّناتٍ وَ اللَّهُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (46)

 

ترجمه:

(24/ 46- 39)

و كافران اعمالشان همچون سرابى در بيابان است كه تشنه آبش مى‏ پندارد، تا آن كه نزديك آن برسد و آن را چيزى نيابد، و آنگاه خداوند را نزد خود حاضر يابد كه حسابش را به تمام و كمال به او بپردازد و خداوند زود شمار است.

يا [اعمالشان‏] همچون تاريكي هايى است در دريايى ژرف كه آن را موجى فروپوشانده و بر فراز آن موجى ديگر است كه بر فراز آن ابرى است. تاريكيهايى تو بر تو، چون دستش را برآورد، چه بسا نبيندش، و هر كس كه خداوند برايش نورى مقرر نداشته باشد، نورى ندارد.

آيا ندانسته ‏اى كه هر كس كه در آسمانها و زمين است، پرندگان بال گشاده خداوند را تسبيح مى‏ گويند؛ هر يك نماز و نيايشش را مى ‏داند، و خداوند به آن كه مى ‏كنند داناست.

و فرمانروايى آسمانها و زمين از آن خداوند است، سير و سر انجام [جهان‏] به سوى خداوند است.

آيا ندانسته ‏اى كه خداوند ابرها را مى‏ راند، سپس بين آنان را پيوند مى ‏دهد، سپس درهم‏ فشرده ‏اش مى‏ كند، آنگاه باران درشت را مى ‏بينى كه از لابه ‏لاى آن بيرون مى آيد، و سپس از آسمان، از ابرى كه به كوه مى ‏ماند تگرگ فرومى‏ فرستد و به هر كس كه بخواهد آن را مى‏ زند و آن را از هر كس كه بخواهد برمى ‏گرداند، نزديك است كه درخشش برق آن، ديدگان را از بين ببرد.

خداوند شب و روز را مى ‏گرداند [و پياپى مى‏ آورد] بى‏ گمان در اين امر مايه‏ى عبرتى براى ديده‏وران است.

و خداوند هر جانورى را از آب آفريده است، كه بعضى از آنان بر شكمش راه مى‏روند و بعضى از آنها بر دو پا راه مى‏ روند، بعضى از آن‏ها بر چهار [پا] راه مى‏ روند؛ خداوند هر چه بخواهد مى ‏آفريند، بى‏ گمان خداوند بر هر كارى تواناست.

به راستى آياتى روشنگر نازل كرديم و خداوند هر كسى را كه بخواهد به راه راست هدايت مى‏كند.

 

 

 

تفسير

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا عطف بر «يهدى اللّه» و معادل آن است، و مناسب معادله‏ى اين است كه بگويد: «و يضل اللّه عن نوره من يشاء».

لكن براى اشاره به اين كه هدايت از غايات ذاتى، و گمراه كردن از غايات عرضى است گويى كه فقط از فعل عبد است و جز آن نيست از آن جمله عدول كرد و فرمود: كسانى كه به نور يعنى به علىّ عليه السّلام و ولايت او كافر شدند، يا عطف بر جمله‏ى «يُسَبِّحُ لَهُ فِيها» و معادل با آن است، يعنى مردانى كه در آن‏ها خانه ‏ها تسبيح نمى‏ گويند.

أَعْمالُهُمْ كَسَرابٍ‏ اعمال آنان مانند سراب است، عدول به اين عبارت كرد براى اشعار به اين كه اعمال آنان مانند سراب بودن معلول كفر آن‏هاست، و نيز اشاره به اين است كه عدم تسبيح‏ نيز به علت كفر آنان مى‏ باشد.

يا عطف بر جمله‏ى «رجال» است بنابراين كه «رجال» خبر براى مبتداى محذوف باشد، يا عطف بر جمله‏ى «يخافون» است بنابراين كه مستأنفه باشد.

بِقِيعَةٍ لفظ «قيع، قيعة قيعان» با كسر قاف در همه‏ى اين‏ها جمع «قاع» است و آن عبارت از زمين صاف و هموار و مطمئن است كه كوهها از آن منشعب شده ‏اند.

يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ‏ و اين از تشبيهات تمثيلى است كه عمل كافر را كه شبيه طاعت‏هايى است كه از شخص قبل از ولايت صادر مى‏ شود و با تلقيح ولايت و بيعت خاصّ ولوى داراى مغز شده است، به سراب تشبيه كرده كه به صورت آب جارى در صحرايى دور مى‏ درخشد آيت تشبيه از اين رو است كه صورت عمل او طراوت و خرّمى دارد، ولى از معناى طاعت خالى است و عمل او فانى است به نحوى كه هيچ اثرى از آن بر نفس باقى نمى‏ ماند.

از سوى ديگر در اين آيه اعمال كافرى كه اين عمل را انجام مى‏دهد، يا ناظر به اين عمل را كه كردار او به ظاهر حقّ طلب است در حالى كه حقّ از او پنهان و مستور مى ‏باشد و عمل‏ عمل‏ كننده به صورت اين عمل فريب مى‏ خورد، به تشنه ‏اى تشبيه كرده است كه به صورت سراب فريب مى‏ خورد.

توجّه عامل يا ناظر به صورت اين عمل و فريب خوردن او را تشبيه به فريب خوردن تشنه و عجله كردن او در رفتن به سوى سراب كرد.

و فناى عمل و از بين رفتن آن را به نحوى كه در وقت حاجت هيچ اثر از آن نماند تشبيه به از بين رفتن و فناء سراب نمود كه شخص بعد از شدّت احتياج كه در اثر شدّت تشنگى پديد مى‏آيد كه آنهم معلول سرعت حركت و تهيّه كردن آب خوردن پيش مى‏آيد وقتى به آنجا مى ‏رسد مى‏ بيند سراب از بين رفته و فانى شده و در آنجا چيزى نيست.

و كافر وقتى در روز قيامت خدا را مى‏يابد و خداوند او را محاسبه مى‏كند، و امانتى را كه نزد او به وديعت گذاشته مطالبه مى‏كند اين حالت را تشبيه به يافتن آب آن تشنه‏اى كرده كه به سرعت به سوى سراب مى‏شتافت و به آنچه كه اميد بسته بود نااميد گشت، كه ناگهان با يك حسابگر قوى روبرو مى‏شود كه از آن تشنه طلبكارهاست و طلب‏هاى خود را مطالبه كند و به حساب او رسيدگى مى‏نمايد.

وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ‏ تهديد كافر و تهديد كسى است‏ كه نظر به صورت عملش دارد، كه سرعت حساب كنايه از اين است كه ناچيز و بزرگ و ريز و درشت از خدا فوت نمى‏ كند.

أَوْ كَظُلُماتٍ‏ كسانى كه به ولايت كافر شدند يا بر صورت اسلام هستند و عملشان در صورت عمل مؤمن است، يا بر صورت اسلام نيستند و عمل آنان موافق عمل مؤمن نيست، بلكه عملشان بر خلاف شريعت و خلاف عمل مؤمن است.

پس صورت آن عمل تاريك مى‏ شود، چنانچه آن عمل مغزدار هم نمى‏شود، مانند عمل كافر كه به صورت اسلام بود و ايمان نداشت چنانچه گذشت پس خداى تعالى اعمال تاريك آنان را به تاريكى‏هاى شب و نفوس تاريك آنان را به دريايى عميق يا به دريايى كه به ساحل دور است، تشبيه كرده است.

و نيز اضطرابات نفوس آنان را كه در اثر زيادى آرزوها و شهوت‏ها پديد مى ‏آيد و زيادى ترس آنان كه هر صدايى را عليه خودشان گمان مى‏كنند تشبيه به موج‏هاى پشت سر هم و پى‏درپى و متراكم نموده است، و هواهايى را كه حقّ را از نظر او مخفى مى‏ كند تشبيه به ابر كرده كه خورشيد را در بالاى دريا پنهان مى‏ سازد، كه اين خود سبب شدّت تاريكى و كثرت موج‏ها مى‏شود، به ويژه اگر قطراتى از باران همراه آن باشد.

لذا فرمود: اعمال آنان مانند تاريكى و ظلمات است‏ فِي‏ بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ‏ كه موج آن دريا، يا عمل ‏كننده را بپوشاند.

مِنْ فَوْقِهِ‏ از بالاى موج، يا دريا، يا عمل‏كننده‏ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ‏ اين ضمير «من فوقه» مانند ضمير «من فوقه» قبلى است؛ (سحاب) ابر به صورت اضافه و منون (سحاب) هر دو خوانده شده است.

ظُلُماتٌ‏ لفظ «ظلمات» با رفع خوانده شده كه مبتدا باشد، و مسوّغ‏[10] مبتدا بودن وصف بودن آن است كه از تنوين استفاده مى‏شود، يا خبر مبتداى محذوف است، و با جرّ خوانده شده (سحاب ظلمات) كه بنا بر قرائت تنوين، «سحاب» بدل از «ظلمات» مى‏شود.

بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ‏ ظلمت و تاريكى دريا و ظلمت شب و تاريكى امواج و تاريكى ابر با هم و بر هم آنان را احاطه مى‏ كند.

إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ‏ هرگاه عامل يا هر خارج كننده‏اى دستش را خارج كند.

لَمْ يَكَدْ يَراها هيچ نتواند ديد، يا ديدن آن نزديك نمى‏شود، يا بعد از سختى و مشقّت مى‏بيند كه جمله‏ى‏ «لَمْ يَكَدْ يَراها» در اين معنا استعمال مى‏ شود.

وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً كسى كه خداوند او را به نور خودش هدايت و راهنمايى نكرده، و اين معنا دلالت مى‏كند بر اين كه قول خدا: وَ الَّذِينَ كَفَرُوا … تا آخر» معادل قول خدا:

يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ است، و نفرمود: «من لم يهتد الى نوره» تا اشعار بر اين باشد كه هدايت يافتن به نور به علّت فعل خداست، بر خلاف كفر كه علّت آن استعداد و آمادگى بنده است.

مقصود از نورى كه خداوند براى بندگانش قرار مى‏دهد ولايت است كه آن مانند بذر در زمين قلب و مانند مايه براى شير وجود است، و مانند مغز براى گردو، و بادام و پسته‏ى اعمال است، كه به واسطه‏ى ولايت بندگان و اعمال آنان داراى مغز مى‏ شوند و بدون ولايت وجود اعمال بندگان مانند گردوى خالى از مغز مى‏ شود.

و اين ولايت همان است كه مانع بندگان در خروج از اطاعت مشايخ خويش مى‏ باشد و ولايت چيزى است كه هرگاه قوى مى‏ شود، و نفوس صاف گردد به صورت مشايخ آنان در قلوبشان ظاهر مى‏ گردد.

و قول خداى تعالى: نُورُهُمْ يَسْعى‏ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ‏ اشاره به همين ظهور است، چه در قيامت نفوس از حجابهاى مادّه صاف مى‏شود و ولايت آنان به صورت امامشان‏ ظاهر مى‏ شود، و به واسطه ظهور همين نور است كه جميع خيرات محقّق گشته و جميع شرور و بدى‏ها دفع مى‏ شود، و آن ولايت مانند سفينه‏ى نوح است كه هر كس به آن متوسّل شود از امواج فتنه‏ ها و تاريكى‏ هاى زمان ايمن مى‏ گردد.

مولانا به همين ولايت اشاره كرده آنجا كه گفته است:

بهر اين فرمود پيغمبر كه من‏ همچو كشتى‏ام به طوفانى ز من‏
ما و اصحابيم چون كشتى نوح‏ هر كه دست اندر زند يا بد فتوح‏

و اشعار زير نيز به همين ظهور اشاره دارد.

چون خدا مر جسم را تبديل كرد رفتنش بى‏فرسخ و بى‏ميل كرد
چونكه با شيخى تو دور از زشتيئى‏ روز و شب سيّارى و در كشتيئى‏
هين مپر الّا كه با پرهاى شيخ‏ تا ببينى عون لشگرهاى شيخ‏

فَما لَهُ مِنْ نُورٍ كسى كه خداوند براى او نور قرار ندهد او داراى هيچ نورى نيست، زيرا كه ذات او مقتضى اين است كه در ذات و صفاتش هيچ نداشته باشد و هر چيزى از طرف خدا بر او عطا شود.

پس گويا كه خداى تعالى فرموده: چنين شخصى داراى نور نيست، زيرا كه ذات او داراى نور نيست.

و جهت اشاره به بعضى از وجوه تأويل از امام صادق عليه السّلام شرحى در تأويل آيه وارد شده تا جايى كه فرمود: وقتى مؤمن دستش را در تاريكى فتنه‏ى آنان دراز مى ‏كند نزديك است كه دستهاى خودش را نبيند، و كسى كه خداوند براى او از نور امامى از اولاد فاطمه عليها السّلام قرار ندهد در روز قيامت داراى امامى از نور نخواهد بود[11].

أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ جواب سؤال مقدّر است كه از قول خدا: يُسَبِّحُ لَهُ فِيها ناشى مى‏ شود، زيرا تقييد تسبيح به اين كه در ان خانه‏ ها مردان مخصوصى باشد.

موهم اين معناست كه در غير آن خانه‏ ها خداوند تسبيح نمى ‏شود، پس اين سؤال پيش مى ‏آيد كه تسبيح غير مردان مذكور و تسبيح در غير آن خانه‏ ها چگونه است؟

پس خداى تعالى فرمود: أَ لَمْ تَرَ … و اين خطاب به محمّد صلّى اللّه عليه و آله يا به كسى است كه ديدن از او ممكن است، زيرا هر بيننده وقتى با كوچك‏ترين تأمّل نظر كند مى‏بيند كه جميع ذرّات درجميع احوال و جميع افعال در تسبيح پروردگار و تسبيح براى پروردگار هستند.

زيرا كه همه‏ى ذرّات به طور مستمرّ و دايم در استكمال فطرى مى‏باشند، و اين كمال‏جويى و استكمال تنزيه لطيفه‏اى است كه عبارت از اسم ربّ و آينه‏ى او است، كه آن تنزيه از نشانه و برچسب نقصان و حجاب‏هاى قوا و خارج كردن آن لطيفه از قوا به فعليّت‏هاست.

و اين تسبيح كامل‏تر و تمام‏تر از تسبيح زبانى اختيارى است كه بيشتر اوقات آميخته با اغراض نفسانى و آلوده كردن آن لطيفه مى ‏باشد، كه اين در حقيقت ترك تسبيح و ضدّ آن است.

مكرّر اين مطلب گذشت كه مقصود از تسبيح ربّ خواه فعل تسبيح بدون واسطه به «ربّ» يا اسم ربّ متعدّى شود، يا به واسطه باء يا لام زايده تقويت شود، و يا لام تعليل متعدّى گردد عبارت است از تنزيه آن لطيفه از شايبه‏ى قوّه و استعداد، كه آن لطيفه مرتبه‏ى نازله‏ى ربّ و اسم او است، و تنزيه آن لطيفه جز تنزيه به ربّ نيست و با تنزيه آن لطيفه تنزيه ربّ محقّق مى‏ شود.

پس همه‏ى كسانى كه در آسمانها هستند خدا را تسبيح مى ‏گويند و به خاطر خدا تسبيح مى ‏گويند، مقصود جميع موجودات آسمانها و زمين است‏ وَ الطَّيْرُ، و ذكر كردن پرنده بعد از موجودات آسمانها و زمين بدان جهت است كه پرنده‏ها در زمين هستند و نه در آسمان، بلكه اغلب در بين آسمان و زمين قرار دارند.

و ممكن است مقصود از آن دو ذوى العقول باشد، و ذكر پرنده از بين ساير حيوانات براى آن است كه پرنده‏ها از ساير اصناف حيوانات شريف‏تر و زيرك‏تر هستند.

صَافَّاتٍ‏ يعنى در حالى كه پرنده‏ها داراى بالهاى صاف هستند كه در آسمان پر نمى ‏زنند، و اين تقييد مشعر به اين است كه ذكر پرنده‏ها بدان جهت است كه آنان بين آسمان و زمين هستند.

كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ‏ صلاة عبارت از دعا و رحمت و عبادت مخصوصى است كه در هر ملّت و دينى و براى هر امّتى وضع مى‏ شود.

و همه‏ى اين معانى در اينجا مناسب است، چه خداوند دعاى هر كس و رحمتى را كه شايسته‏ى او و عبادت خاصّ او را مى‏دانند، و هر كسى كه در زمين و آسمان است و پرنده‏ها كيفيّت دعاى خويش براى خدا و طريق رحمت مخصوص و عبادت مخصوص به خود را مى‏داند، كه طريق رحمت هر كس و كيفيّت دعاى او براى خدا عبارت از سير او بر طريق مخصوص و منحرف نشدن از آن طريق است، و آن عبادت مخصوص به او است.

بنابراين ممكن است ضمير «علم» به خدا و به هر كسى و هر موجود برگردد.

وَ تَسْبِيحَهُ‏ چگونگى تنزيه هر موجودى خدا را به اين است كه از قوايش به فعليّاتش خارج شود و هر موجودى چگونگى تنزيه خودش را مى‏داند.

نهايت اين كه غير صاحبان عقول با ادراك بسيط علم پيدا مى‏كنند، نه با ادراك و شعور تركيبى (تركيب از غرايز و علم حضورى و حصولى).

چنانچه در قول خداى تعالى است: وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ‏ كه مقصود شعور تركيبى است.

وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَفْعَلُونَ‏ خداوند به آنچه كه انجام مى‏دهند دانا است، پس به آنان بر حسب افعالشان پاداش و جزا مى‏ دهد، و چيزى از افعال آنان از خدا فوت نمى‏ شود تا پاداش ندهد.

وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ در حالى كه خداى تعالى خالق و آفريننده‏ى آسمانها و زمين است.

پس چگونه افعال خلقش را نمى ‏داند؟! وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ غايت نهايت همه‏ى دگرگونيهاى مالكانه آسمانها و زمين از آن خداست.

افعال هر كسى كه در آسمانها و زمين است به خدا برمى ‏گردد.

بدين معنا كه فاعل در كلّ خداست و واسطه‏هاى به منزله‏ى آلات هستند، مانند قلم و دست و نيروى محرّك و قوّه‏ى شوق و اراده براى نفس پس هرگاه كسى به افعال بندگان نظر نمايد، توجّه مى‏ كند كه آن افعال از بندگان صادر شده است، لكن اگر به اين مطلب توجّه داشته باشد كه بندگان خدا تحت تسخير و فرمان نفوس خويش هستند و نفوس آنان تحت تسخير اراده‏ى افعال است و اراده‏ى افعال از غير آنان به سوى آنان نازل شده است مى‏فهمند كه همه‏ى افعال بر حسب سينه‏ها به كسى بازمى‏ گردد كه اراده‏ هاى بندگان تحت تسخير و فرمان او و او جز خدا كسى نيست.

أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُزْجِي سَحاباً اين جمله مستأنفه و در مقام تعليل‏ «لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ» يا «إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ» يا تعليل براى مجموع و خطاب به محمّد صلّى اللّه عليه و آله است، چون او است كه مثل اين مطالب را مى‏بيند، نه كسى كه از مشاهده‏ى فعل حقّ در افعال عباد و طبايع محجوب است.

و ممكن است خطاب به هر كسى باشد كه رؤيت و ديدن از او ممكن است، يا خطاب راى هر بيننده است كه هر بيننده ‏اى شايسته است چنين باشد.

بنا بر احتمال اوّل و دوّم استفهام براى تعزير، بنا بر احتمال سوّم براى توبيخ است و «ازجاء» به معناى سوق دادن و راندن است.

ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ‏ قطعه‏ هاى پراكنده ابر را جمع مى‏ كند.

ثُمَّ يَجْعَلُهُ‏ و سپس بعد از جمع كردن قطعات ابر آن‏ها را رُكاماً متراكم و فشرده قرار مى‏دهد.

فَتَرَى الْوَدْقَ‏ پس تو باران را مى‏بينى‏ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ كه از ابرها خارج مى‏ شود، و مقصود از فرستادن باران از آسمان، فرستادن آن از ابرها است، چون هر چيزى كه بالا قرار گيرد، آن آسمان است.

مِنْ جِبالٍ فِيها بدل از قول خدا «السّماء» است و معناى آن اين است كه از ابرها و از قطعه بزرگ و بلند ابر از فراز كوهها.

مِنْ بَرَدٍ بعضى تگرگ مى‏شود كه، لفظ «من» تبعيضيّه مى‏باشد، و وجوه ديگر در اعراب آيه و معناى آن وجوه جدا ضعيف است.

فَيُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشاءُ و ضرر تگرگ را به هر كس كه بخواهد مى‏ رساند.

پس زراعت و مال او را نابود مى‏ سازد و خانه‏اش را خراب مى‏ كند.

وَ يَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشاءُ يَكادُ سَنا بَرْقِهِ‏ و از هر كه خواهد بازش دارد، روشنى برق ابر يا تگرگ چنان مى‏تابد كه‏ يَذْهَبُ بِالْأَبْصارِ روشنى ديده‏ها را از بين مى ‏برد.

يُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ جواب سؤال مقدر است، گويا كه گفته شده! چگونه است حال شبها و روزها كه گاهى ابر نيست و گاهى هست و گاهى باران و تگرگ است و گاهى نيست؟

پس خداى تعالى فرمود: خداوند شب و روز را مى‏ گرداند بدين گونه كه بعضى از آن دو را گرم و مرطوب قرار مى‏دهد: و در نتيجه در آن بخار حاصل مى‏ شود كه ابر و باران و تگرگ پديد مى‏ آيد و بعضى از آن دو را خيلى گرم يا خيلى سرد يا خيلى خشك قرار مى‏ دهد كه در آن ابر پديد نمى‏ آيد، يا مقصود از آيه اين است كه جاى شب را روز و جاى روز را شب قرار مى‏دهد، يا مقصود اين است كه شب را و روز را بلند و كوتاه قرار مى‏ دهد.

إِنَّ فِي ذلِكَ‏ در اين گردانيدن شب و روز.

لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ عبرت است براى صاحبان بصيرت، يعنى كسانى كه اشيا را از جهت حكمت‏ها، مصلحت‏ها، نظم و ترتيب‏ها و غاياتى كه بر آن‏ها مترتّب مى‏ شود مى‏ بينند، كه اينان از اختلاف شب و روز از جهت بلندى و كوتاهى و سردى و گرمى و نور ظلمت عبرت مى ‏گيرند و به آن‏ها با ديده‏ى عبرت مى ‏نگرند.

و از اين اختلاف و نظم و هماهنگى در اختلاف و حكمت‏هايى كه در آن به وديعت گذاشته شده، و غاياتى كه بر آن مترتّب گشته؛ مانند تربيت همه، و غاياتى كه بر آن مترتّب است؛ مانند تربيت همه‏ى مواليد … استدلال مى‏ كنند بر اين كه آفريننده‏ى‏ شب و روز دانا، حكيم، توانا و قوى است، و اين نظم و هماهنگى در اختلاف جز از مبدأ حكيم ساخته نيست، و از دهر و زمان نيست چنانچه دهريّون مى‏ گويند.

و از طبع هم نيست چنانچه طبيعيّون قايلند و مجرّد اتّفاق و تصادف نيست، چنانچه عدّه‏اى به بخت و اتّفاق معتقد شده ‏اند.

وَ اللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ ماءٍ اين جمله حاليّه، يا معطوف بر قول خدا: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ …» به لحاظ معناست.

چه اين آيه در معنا چنين است: اللّه يسبّح له من فى السّماوات و استفهام و نفى جز تأكيد اين معنا نيست، يا عطف‏ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ يا بر وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ يا بر أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُزْجِي‏ به لحاظ معنا، يا بر يُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّيْلَ‏ مى‏ باشد.

مقصود از آب كه خداوند جنبنده ‏ها را از آن آفريده همان نطفه است، لذا لفظ «ماء» را به صورت نكره آورد تا اشاره به نوع خاص از آب، يا به جنس آب باشد، كه آن جز مادّه‏ى هر جنبنده است، و بقا و حيات هر جنبنده به آن بستگى دارد.

فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى‏ بَطْنِهِ‏ و بعضى از حيوانات بر شكم راه مى‏ روند، مانند مارها و ماهى‏ ها و كرم‏ها.

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى‏ رِجْلَيْنِ‏ و بعضى از آن‏ها با دو پا راه مى‏ روند، مانند انسان‏ها و پرندگان از حشرات زمين.

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى‏ أَرْبَعٍ‏ و بعضى از حيوانات بر چهار پا راه مى ‏روند مانند چهارپايان و درندگان و غير آن‏ها.

خداى تعالى نفرمود كه بعضى از حيوانات بر بيشتر از چهار پا راه مى‏ روند، چون بيشتر حيواناتى كه بر بيش از چهارپا راه مى ‏روند اعتمادشان بر چهار پاست، آنچه كه اعتماد و تكيه ‏اش بر بيش از چهارپاست بسيار اندك و نادرست.

و به ابى جعفر عليه السّلام نسبت داده شده كه فرمود: بعضى از حيوانات بر بيش از چهارپا راه مى ‏روند.[12] يَخْلُقُ اللَّهُ ما يَشاءُ و خداوند آنچه را كه مى‏ خواهد مى ‏آفريند و اين به منزله‏ى اين است كه بگويد: بعضى از حيوانات بر بيش از چهارپا راه مى‏ روند و جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده: آيا در حيوان چيزى هست كه بر بيشتر از چهارپا راه رود؟

پس فرمود: خداوند آنچه را كه بخواهد مى‏آفريند إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ خداوند بر هر چيزى تواناست، پس قدرت دارد خلق كند چيزى را كه بر بيشتر از چهارپا راه رود، پس اين جمله در مقام تعليل قول خداى تعالى: يَخْلُقُ اللَّهُ ما يَشاءُ مى‏باشد، و آوردن لفظ «من» كه مخصوص صاحبان عقل و خرد است در مورد غير صاحبان عقل از جهت غلبه دادن صاحبان عقل و نزديك بودن آن دو به يكديگر است.

لَقَدْ أَنْزَلْنا آياتٍ‏ و ما آيات را از مقام مشيّت و مقام اقلام و الواح فروفرستاديم.

منظور اين كه آيات تدوينى را در صورت آيات قرآنى فرستاديم، و آن را براى تو تلاوت كرديم.

و آيات تكوينى را در صورت‏هاى طبيعى نازل نموديم، از قبيل تسبيح آنهايى كه در آسمانها هستند، و راندن ابرها و نازل نمودن باران، و گردانيدن روزها، و آفريدن همه جنبنده‏ها از آب، و نيز گوناگونى در حركت و راه رفتن و غيره پديد آورديم.

مُبَيِّناتٍ‏ كه آن آيات واضح و روشن يا واضح‏ كننده‏ وَ اللَّهُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏ و خداوند به وسيله‏ى آن آيات هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مى‏ نمايد.

بنابراين در هدايت نيافتن بعضى با وضوح آيات هدايت‏ كننده تعجّبى نيست، زيرا كه هدايت فقط به دست خداست، و راه مستقيم عبارت از ولايت و طريق قلب است.

 

 

 

آيات 47- 57

[سوره النور (24): آيات 47 تا 57]

وَ يَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالرَّسُولِ وَ أَطَعْنا ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ ما أُولئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ (47) وَ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ (48) وَ إِنْ يَكُنْ لَهُمُ الْحَقُّ يَأْتُوا إِلَيْهِ مُذْعِنِينَ (49) أَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ ارْتابُوا أَمْ يَخافُونَ أَنْ يَحِيفَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ رَسُولُهُ بَلْ أُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (50) إِنَّما كانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِينَ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ أَنْ يَقُولُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (51)

وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَخْشَ اللَّهَ وَ يَتَّقْهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ (52) وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ لَئِنْ أَمَرْتَهُمْ لَيَخْرُجُنَّ قُلْ لا تُقْسِمُوا طاعَةٌ مَعْرُوفَةٌ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ (53) قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ (54) وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى‏ لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ (55) وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (56)

لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مُعْجِزِينَ فِي الْأَرْضِ وَ مَأْواهُمُ النَّارُ وَ لَبِئْسَ الْمَصِيرُ (57)

ترجمه:

(24/ 57)

و مى ‏گويند به خداوند و پيامبر ايمان آورديم و فرمان برديم، سپس گروهى از آنان بعد از اين روى مى‏ گردانند، و اينان مؤمن نيستند.

و چون به سوى خداوند و پيامبر خوانده شوند كه [پيامبر] در ميان آنان داورى كند، آنگاه است كه گروهى از آنان روى‏ گردان مى‏ شوند.

و اگر حق با آنان باشد [شتابان‏] با اطاعت و تسليم به نزد او مى ‏آيند.

آيا در دلهايشان بيمارى است، يا شك و شبهه دارند، يا مى ‏ترسند كه خداوند و پيامبر او بر آنان ستم روا دارند، نه بلكه اينان ستم‏ پيشه ‏اند.

سخن مؤمنان، چون به سوى خداوند و پيامبرش خوانده شوند كه در ميان آنان داورى كند، تنها اين است كه مى‏ گويند شنيديم و فرمان برديم، و اينانند كه رستگارند.

و كسانى كه از خداوند و پيامبر او اطاعت كنند و از خداوند بترسند، و از او پروا داشته باشند، اينانند كه كاميابند.

و سخت ‏ترين سوگندهايشان را به [نام‏] خداوند مى‏ خورند كه اگر به ايشان دستور دهى [براى جهاد] بيرون مى‏ آيند. بگو سوگند نخوريد. اطاعت نيكو بايد، بى‏گمان خداوند به آنچه مى‏ كنيد آگاه است.

بگو از خداوند اطاعت كنيد و از پيامبر [هم‏] اطاعت كنيد؛ و اگر روزى بگردانيد، به عهده‏ى او [پيامبر] تكليف خود اوست، و بر شما تكليف خود شماست؛ و اگر از او اطاعت كنيد هدايت مى ‏يابيد، و بر پيامبر جز پيام‏رسانى آشكار نيست.

خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده‏اند و كارهاى شايسته كرده‏اند، وعده داده است كه آنان را در اين سرزمين جانشين گرداند،همچنان‏كه كسانى را كه پيش از آنان بودند نيز جانشين [پيشينيان‏] گرداند؛ و دينشان را كه بر آنان مى‏ پسندد، براى آنان پايگاه دهد، و بعد از بيمناكيشان، به آنان امن ‏وامان ببخشد؛ كه مرا مى‏ پرستند و چيزى را شريك من قرار نمى ‏دهد؛ و كسانى كه بعد از اين كفر ورزند، اينانند كه نافرمانند.

و نماز را بر پا داريد و زكات را بپردازيد و از پيامبر اطاعت كنيد باشد كه مشمول رحمت شويد.

كافران را هرگز در اين سرزمين به ستوه ‏آورنده [مؤمنان‏] مپندار، و سرا و سر انجام آنان آتش دوزخ است، و بد سر انجامى است.

 

 

 

تفسير

وَ يَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالرَّسُولِ وَ أَطَعْنا ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ‏ اين جمله عطف بر «اللّه يهدى» است، اعمّ از آن كه معطوف بر «قد أنزلنا» باشد يا حال باشد.

و ممكن است «يقولون» ال باشد به تقدير بر مبتدا يعنى در حالى كه آنان مى‏ گويند به خدا و رسول ايمان آورديم و اطاعت كرديم، عدّه‏اى از آنان رو گردانند، منظور اين است كه ايمان آنان به تنهايى (با عملشان) منافات دارد.

لذا فرمود: وَ ما أُولئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ وَ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ‏ در واقع آنان از جمله مؤمنان نيستند، زيرا وقتى كه خدا و رسولش آنان را مى‏ خوانند كه بينشان داورى كند بعضى از اين درخواست،رو برمى‏ گرداندند اين بيان وجه ديگرى است كه دلالت بر عدم ايمان آنان مى‏ كند.

وَ إِنْ يَكُنْ لَهُمُ الْحَقُّ يَأْتُوا إِلَيْهِ مُذْعِنِينَ‏ ولى اگر به آنان حق داده شود مى‏ پذيرند به آن ادّعا مى ‏كنند.

اين نيز وجه ديگرى براى دلالت بر عدم ايمان آنان است و دلالت بر اين است كه توجّه آنان به اسلام براى جلب نفع در دنيايشان است.

أَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‏ در دلهاى آنان مرضى است كه به سبب آن مرض از اسلام و حقّ روى مى‏ گردانند با اين كه يقين به حقّ دارند؛ أَمِ ارْتابُوا يا آنان در نبوّت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شكّ كرده ‏اند.

أَمْ يَخافُونَ أَنْ يَحِيفَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ رَسُولُهُ بَلْ أُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ‏ آيا مى‏ ترسند كه خدا و رسولش در حق آنان ستم روا دارند با اين نحوه فكر و عمل آنان ظالم و ستمگرانند، نه خدا و رسولش تا توهّم نمايند كه خداوند به آنان ظلم و ستم خواهد نمود.[13]

إِنَّما كانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِينَ‏ جواب سؤال مقدّر از حال مؤمنين است كه ايمانشان مجرّد قول و گفتار نيست بلكه مؤمنان حالشان اين‏گونه است‏ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ أَنْ يَقُولُوا سَمِعْنا مى ‏گويند: ما اين دعوت را شنيديم، يا حكم آن را شنيديم خواه به نفع ما باشد يا بر ضرر ما.

وَ أَطَعْنا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَخْشَ اللَّهَ وَ يَتَّقْهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ‏ و اطاعت مى‏كنم اينان رستگارانند، پس كسانى كه از خدا و رسولش اطاعت كنند و خدا ترس و پرهيزگار باشند و آنان كامياب‏ شوندگانند.

لفظ «يتّقه» با كسره‏ى قاف و هاء بدون اشباع خوانده شده و با سكون قاف و كسره‏ها بدون اشباع خوانده شده تا در تخفيف تشبيه به لفظ «كتف» شده باشد، با كسره‏ى قاف و كسره‏ى هاء با اشباع خوانده شده كه طبق اصل است و با كسره‏ى قاف و سكون هاء خوانده شده تا ضمير آن تشبيه به هاء سكت شود.

وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ‏ آنان كه گفتند: «آمنا بالله» يا آنان كه از حقّ روى گردانيدند به خدا سوگند ياد كردند جَهْدَ أَيْمانِهِمْ‏ لفظ «جَهْدَ أَيْمانِهِمْ» مفعول مطلق نوعى است.

يعنى سوگند ياد كردند و در سوگندهايشان مبالغه نمودند، چنانچه همين عادت كسى است كه بسيار دروغ مى‏گويد، كه سوگند را زياد مى‏ خورد و آن را تأكيد و سنگين و غليظ مى‏ كند.

يا «جَهْدَ أَيْمانِهِمْ» مفعول مطلق فعل محذوف است كه آن حال است و عبارت چنين بوده است: «يجهدون جهد أيمانهم».

لَئِنْ أَمَرْتَهُمْ‏ كه اگر به آنان دستور خروج به غزوه ‏ها بدهى‏ لَيَخْرُجُنَّ قُلْ‏ آنان بيرون خواهند رفت پس و تو به آنان بگو: لا تُقْسِمُوا سوگند ياد نكنيد و احتياجى به سوگند نيست، زيرا كه طاعت و عبادت تو.

طاعَةٌ مَعْرُوفَةٌ طاعت معروفى است كه عقل و عرف به آن اعتراف دارند و رضايت مى‏دهند، نفع آن به خود آنان بر مى‏گردد نه احتياج به اظهار و قسم باشد.

إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ قُلْ‏ كه البتّه خدا به آنچه‏ مى‏ كنند آگاه است لذا به آنان بگو:

أَطِيعُوا اللَّهَ‏ خدا را با عمل اطاعت كنيد، نه به گفتار فقط.

وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا رسول خدا را نيز با عمل اطاعت كنيد پس اگر آنان از اطاعت رسول روى گردانند هيچ ضررى به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نمى‏ زند.

فَإِنَّما عَلَيْهِ‏ پس آنچه كه بر عهده‏ى رسول صلّى اللّه عليه و آله است‏ ما حُمِّلَ‏ چيزى است كه بر عهده‏ى او گذاشته است، و آن تبليغ رسالت اوست كه تبليغ كرده است و وظيفه‏ى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هدايت شماست به طاعت نيست تا اگر عمل نكرديد تا وزر و وبال روى گردانيدن شما از حقّ بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله باشد.

وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ‏ و بر شما است آنچه بر عهده‏ى شما گذاشته شده است، يعنى متابعت و پيروى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وظيفه‏ى شماست، از اين رو ضرر روى گردانيدن به خود شما باز مى‏ گردد، نه بر پيامبر و خدا.

وَ إِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا و اگر اطاعت كنيد به سوى ايمان رهنمون مى‏ شويد كه آن سرمايه‏ى آخرت شما امّت است، و ان ولايت علىّ عليه السّلام است.

وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ‏ بر رسول جز تبليغ نيست، الْمُبِينُ‏ آن هم تبليغ واضح به نحوى كه بر كسى مخفى‏ نباشد، يا به نحوى كه ظاهركننده‏ى مقصود باشد.

وَعَدَ اللَّهُ‏ جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده: براى اطاعت‏كننده‏ى رسول چه چيز است؟ يا براى كسى كه به ايمان حقيقى رهنمون گشته چه چيز است؟ پس فرمود: خداوند به آنان وعده داده، و در وعده‏ى خدا خلاف نيست.

الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ‏ كسانى كه با بيعت عامّ نبوى يا با بيعت خاصّ ولوى ايمان آورده ‏اند.

وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏ و عمل صالح انجام دادند كه لازمه‏ى ايمان است، تا ايمان آن‏ها مستقرّ شود.

لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ‏ آن‏ها را جانشينان گذشتگان يا جانشينان خودش قرار مى‏ دهد.

فِي الْأَرْضِ‏ در زمين عالم صغير، يا زمين عالم كبير، بدين گونه كه جبّارهاى مسلّط بر زمين را از زمين خارج مى‏ كند، يا آنان را با رغبت يا بدون رغبت مطيع اسلام مى‏ نمايد.

كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ‏ چنانچه كسانى را كه قبل از آن‏ها بود در عالم صغير و كبير خليفه و جانشين قرار داد.

بدان كه الفاظ قرآن به جهت گستردگى كه دارد بر يك معنا و يك وجه حمل نمى‏شود، بلكه منظور از آن الفاظ جميع معانى آن با جمعى وجوه آن مى‏باشد، كه هم متكلّم و هم مخاطب آن را وسيع و گسترده حمل مى ‏نمايد.

پس اگر مقصود از ايمان اسلام باشد كه با بيعت عامّ نبوى حاصل مى‏شود ممكن است مقصود از عمل صالح اعمالى باشد كه لازمه‏ى اسلام است، چنانچه ممكن است مقصود از استخلاف و جانشين قرار دادن تسلّط صورى و غلبه در دنيا باشد.

چنانچه در روايت وارد شده است كه وقتى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و اصحابش به مدينه آمدند، و انصار به آنان پناه دادند همه‏ى عربها اتّفاق نمودند كه رسول خدا و يارانش را آزار و اذيّت نمايند، و بدون سلاح نمى‏خوابيدند و جز با سلاح صبح نمى‏كردند.

پس رسول خدا و اصحابش فرمودند: مى‏بينيد كه ما زندگى مى‏كنيم تا امن و مطمئن بخوابيم و جز خدا از كسى نترسيم؟ پس اين آيه نازل شد و بعد از غلبه‏ى بر مدينه و حومه‏ى آن و مطيع شدن عرب يا بعد از فتح مكّه صدق آيه محقق گشت.

چنانچه بعضى گفته‏ اند كه اين آيه در فتح مكّه نازل شده است.

و در روايت ديگرى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمده است: زمين براى من جمع شد پس مشارق و مغارب آن به من نشان داده شد، و ملك امّت من به آن مقدار از زمينى كه براى من جمع گشت و نشان داده شد خواهد رسيد.

و در خبر ديگرى از مقداد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمده است: در زمين خانه ‏اى باقى نمى‏ ماند مگر آن كه كلمه‏ى اسلام را بر آن خانه داخل نمايد، چه با عزّت باشد يا با ذلّت، يا آن‏ها را عزيز مى‏ كند و از اهل اسلام قرار مى‏ دهد، يا آن‏ها را ذليل مى‏ كند تا به دين اسلام گردن نهند[14].

بنابراين معناى قول خدا: وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى‏ لَهُمْ‏ خداوند آنان را بر مخالفين و دشمنانشان مسلّط خواهد كرد تا اظهار كلمه‏ى اسلام و لوازم آن ممكن باشد.

و ممكن است مقصود از عمل صالح بيعت ولوى ايمانى و از استخلاف جانشينى در علم و تصرف نسبت به عالم صغير يا به عالم كبير باشد.

و ممكن است مقصود از جانشينى لطيفه‏ى ولوى آنان باشد كه به صورت ولىّ امر در ملك صغيرشان ظاهر مى‏شود، كه هرگاه آن لطيفه قوى و متمكّن گردد در علم و عمل عالم صغير و كبير جانشين خدا مى‏شود و ممكن است مقصود از استخلاف جانشينى در نبوّت يا رسالت بعد از جانشين شدن لطيفه‏ى ولوى باشد.

اگر مراد از ايمان ايمانى باشد كه با بيعت ولوى حاصل شده است ممكن است مقصود از استخلاف جانشينى در ملك، يا جانشينى در علم و عمل باشد، يا استخلاف در نبوّت و رسالت‏ باشد.

و اگر مقصود از ايمان ايمان شهودى است كه جز با شهود ملكوت ولىّ امر محقّق نمى ‏شود ممكن است مقصود از عمل صالح باقى ماندن بر حضور نزد ولىّ امر باشد و مقصود از استخلاف جانشينى در نبوّت يا رسالت باشد.

و بر اين معانى و وجوه در اخبار اشاره شده است، چه در اخبار «الّذين آمنوا» گاهى به مسلمين و گاهى به مؤمنين كه ولايت را با بيعت خاصّ ولوى قبول كرده‏اند.

و گاهى هم به كسانى كه در ايمان كامل هستند مانند ائمّه‏ى اطهار عليهم السّلام تفسير شده است و استخلاف (جانشينى) نيز گاهى به جانشينى در ملك و گاهى به جانشينى در علم و دين و عبارت، و گاهى به جانشينى در ظهور قائم عليه السّلام تفسير شده است و هر كس طالب اخبار است به كتابهاى مفصّل مراجعه نمايد.

وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً از ترس دشمنان ظاهرى در عالم كبير و دشمنان باطنى در عالم صغير در امان باشند.

يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي‏ و تنها مرا پرستند و به هيچ يك از انواع شرك صورى و باطنى مشرك نشوند.

شَيْئاً و به هيچ يك از بت‏ها، هواها و شركاء در ولايت روى نياورند.

شَيْئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ‏ هر كس پس از اين آيات كافر شود فاسق خواهد بود، يعنى از حكم خدا و دين او خارج است.

زيرا كسى كه به اين مقام نرسيده باشد و استعداد دخول در آن مقام در او باقى باشد او مانند اين است كه از طريق انسانيّت خارج نشده است اگر چه هنوز در آن طريق با دخول تكليفى و سلوكى داخل نشده باشد.

بر خلاف كسى كه به اين مقام رسيده و سپس از آن خارج شده، كه او از قوّه به فعل خارج گشته، و با خروج از اين مقام فعليّت باطل مى‏ شد، و در او قوّه و استعدادى محقّق نمى‏شود، و او در حقيقت فاسق است.

اگر مقصود از «الّذين آمنوا» مؤمنين شيعه باشند كه تابع ائمّه عليهم السّلام هستند وفا كردن به وعده در حال زندگى دنيا يا در حال احتضار است.

وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ پس نماز را بر پا داريد چون قول خداى تعالى: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا» كنايه از حاضرين (كه) آنان را امر به ايمان و عمل صالح نموده.

پس در حقيقت آيه بدان معناست كه ايمان آورده و عمل صالح انجام بدهيد.و از سوى ديگر «عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» مجمل بود و خداوند خواست اعمال صالح را تفصيل دهد.

لذا جمله‏ى‏ «أَقِيمُوا الصَّلاةَ» را بر آن عطف كرد، يا در تقدير لفظ امر است، يعنى «آمنوا» استفاده مى‏ شود به خلاف‏ «أَقِيمُوا الصَّلاةَ» كه از قول خدا «عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» استفاده نمى‏ شود.

پس گويا كه چنين گفته باشد: «فآمنوا و أقيموا الصّلاة» وَ آتُوا الزَّكاةَ و زكات بپردازيد در اوّل سوره بيان و تفصيل به پا داشتند نماز و دادن زكات گذشت.

وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ‏ در ساير چيزهايى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به شما امر مى‏كند او را اطاعت كنيد، يا او را در به پا داشتن و دادن زكات اطاعت كنيد.

يعنى داعى و انگيزه‏ى نماز و زكاتتان را محض امر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله قرار دهيد، نه غير آن از ريا و شهرت و طبق عادت و همانند گشتن با امثالتان يا حفظ مال يا تحصيل مال، يا حفظ عيال و ناموس و جاه و مقام و غير اين‏ها از چيزهايى كه صاحبان نفوس آنان را غايات افعال و عباداتشان قرار مى‏دهند، باشد كه مورد رحمت واقع شويد.

لا تَحْسَبَنَ‏ لفظ «يحسبنّ» به صورت غيبت و «تحسبنّ» به صورت خطاب خوانده شده، و ممكن است خطاب‏ به محمّد صلّى اللّه عليه و آله باشد يعنى، تو مى‏ پندارى و ممكن است خطاب عامّ باشد و بنا بر قرائت غيبت فاعل مستتر است، يعنى گمان‏ كننده يا فاعل و به‏ جاى‏ آوردنده.

الَّذِينَ كَفَرُوا مفعول اوّل در اينجا محذوف است بدين گونه: «لا يحسبنّهم الّذين كفروا آنانى كه كافر شدند گمان نكنند.

مُعْجِزِينَ فِي الْأَرْضِ‏ كه خدا را از فرمانروايى خودش در زمين عاجز خواهند كرد.

وَ مَأْواهُمُ النَّارُ وَ لَبِئْسَ الْمَصِيرُ اين جمله كلامى است كه از ماقبلش لفظا و معناى منقطع است يعنى جايگاه ايشان آتش است و البتّه آن بازگشتگاه بدى است.

 

 

 

آيات 58- 64

[سوره النور (24): آيات 58 تا 64]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِيَسْتَأْذِنْكُمُ الَّذِينَ مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ وَ الَّذِينَ لَمْ يَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاثَ مَرَّاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الْفَجْرِ وَ حِينَ تَضَعُونَ ثِيابَكُمْ مِنَ الظَّهِيرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاةِ الْعِشاءِ ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُمْ لَيْسَ عَلَيْكُمْ وَ لا عَلَيْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَيْكُمْ بَعْضُكُمْ عَلى‏ بَعْضٍ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (58) وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْكُمُ الْحُلُمَ فَلْيَسْتَأْذِنُوا كَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (59) وَ الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ اللاَّتِي لا يَرْجُونَ نِكاحاً فَلَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُناحٌ أَنْ يَضَعْنَ ثِيابَهُنَّ غَيْرَ مُتَبَرِّجاتٍ بِزِينَةٍ وَ أَنْ يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَهُنَّ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (60) لَيْسَ عَلَى الْأَعْمى‏ حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ وَ لا عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ أَنْ تَأْكُلُوا مِنْ بُيُوتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ آبائِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أُمَّهاتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ إِخْوانِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَخَواتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَعْمامِكُمْ أَوْ بُيُوتِ عَمَّاتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَخْوالِكُمْ أَوْ بُيُوتِ خالاتِكُمْ أَوْ ما مَلَكْتُمْ مَفاتِحَهُ أَوْ صَدِيقِكُمْ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَأْكُلُوا جَمِيعاً أَوْ أَشْتاتاً فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُبارَكَةً طَيِّبَةً كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (61) إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِذا كانُوا مَعَهُ عَلى‏ أَمْرٍ جامِعٍ لَمْ يَذْهَبُوا حَتَّى يَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ أُولئِكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (62)

لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذاً فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (63) أَلا إِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قَدْ يَعْلَمُ ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ وَ يَوْمَ يُرْجَعُونَ إِلَيْهِ فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ (64)

 

ترجمه:

(24/ 64- 58)

اى مؤمنان، بايد كه ملك يمينهايتان و كسانى از شما كه هنوز به حد بلوغ نرسيده‏اند، سه بار، پيش از نماز صبح، و هنگامى كه در ظهر لباسهايتان را درمى ‏آوريد، و پس از نماز عشاء، كه سه هنگام برهنگى شماست، از شما [براى ورود] اجازه بگيرند؛ و پس از آن [سه هنگام‏] نه بر شما و نه بر ايشان گناهى نيست؛ چرا كه پيرامون شما در گردشند، و با هم حشر و نشر داريد؛ بدين‏سان خداوند آيات خويش را براى شما روشن مى‏ گرداند و خداوند داناى فرزانه است.

و چون فرزندانتان به حد بلوغ رسند، بايد همانند كسانى كه پيش از آنان [در همين شرائط] اجازه مى ‏گرفتند، [براى ورود] اجازه بگيرند؛ بدين‏سان خداوند آياتش را براى شما روشن مى‏ گرداند، و خداوند داناى فرزانه است.

و زنان يائسه‏اى كه اميد زناشويى ندارند، بر آنان گناهى نيست كه جامه‏ ها [/ چادرها] يشان را فروگذارند، به شرط آن كه‏ زينت ‏نمايى نكنند؛ و اين كه پاكدامنى بورزند [و چادرهايشان را فرونگذارند] برايشان بهتر است؛ و خداوند شنواى داناست.

بر نابينا ايرادى نيست، و بر لنگ ايرادى نيست و بر بيمار هم ايرادى نيست، و نيز بر خود شما در اين كه از [آذوقه‏ى‏] خانه‏ هاى خودتان، يا خانه ‏هاى پدرانتان، يا خانه‏ هاى مادرانتان، يا خانه‏ هاى برادرانتان، يا خانه‏ هاى خواهرانتان، يا خانه‏ هاى عموهايتان، يا خانه ‏هاى عمّه ‏هايتان، يا خانه‏ هاى داييهايتان، يا خانه‏ هاى خاله‏ هايتان، يا خانه‏ هايى كه كليدشان را در اختيار داريد، يا [خانه ‏هاى‏] دوستتان، بخوريد؛ بر شما گناهى نيست در اين كه با همديگر يا پراكنده ‏وار [و تنها] غذا بخوريد، و چون وارد هر خانه‏ اى شديد بر خودتان سلام دهيد كه تحيّت الهى است و مبارك و پسنديده است؛ بدين‏سان خداوند آياتش را براى شما روشن مى ‏گرداند، باشد كه انديشه كنيد.

همانا مؤمنان كسانى هستند كه به خداوند و پيامبر او ايمان دارند و چون با او در كارى همداستان شدند [به جايى‏] نمى‏روند مگر آن كه از او اجازه بگيرند. بى‏گمان كسانى كه از تو اجازه مى‏گيرند همان كسانى هستند كه به خداوند و پيامبر او ايمان دارند؛ پس چون براى بعضى از كارهايشان از تو اجازه خواستند، به هر كسى از آنان كه خواستى اجازه بده و براى آنان از خداوند آمرزش بخواه؛ چرا كه خداوند آمرزگار مهربان است.

خواندن پيامبر را در ميان خودتان همانند خواندن همديگر مشماريد؛ به راستى كه خداوند كسانى را از شما كه پنهانى و پناه‏جويانه خود را بيرون مى‏ كشند مى‏ شناسد؛ بايد كسانى كه از فرمان او سرپيچى مى‏ كنند بر حذر باشند از اين كه بلايى يا عذابى دردناك به آنان‏ برسد.

بدانيد كه بى‏ گمان آنچه در آسمانها و زمين است از آن خداوند است؛ به راستى مى‏ داند كه شما اكنون در چه كارى هستيد؛ روزى را كه به سوى او بازگردانده مى ‏شويد، آنگاه آنان را از [نتيجه و حقيقت‏] آنچه كرده ‏ايد آگاه مى‏ گرداند و خداوند به هر چيزى داناست.

 

 

 

تفسير

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كلام به جهت ياد دادن ادبى از آداب منقطع است.

لِيَسْتَأْذِنْكُمُ الَّذِينَ مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ‏ بايد كه بندگانى كه مالك‏شان شده ‏ايد، از شما اجازه بگيرند.

در خبرى آمده است: اجازه گرفتن مخصوص مردان است، نه زنان، از امام سؤال شد آيا زنان نيز در اين سه ساعت بايد اجازه بگيرند؟ فرمود: نه و لكن داخل شوند و خارج گردند و درنگ نكنند[15].

در روايت ديگرى است: كسانى كه بايد اجازه بگيرند بندگان و كنيزان و اطفالى هستند كه هنوز به حدّ بلوغ نرسيده ‏اند[16].

وَ الَّذِينَ لَمْ يَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاثَ مَرَّاتٍ‏ كسانى كه بالغ نشده‏اند در هر روز و شب سه مرتبه اجازه بگيرند.

مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الْفَجْرِ پيش از نماز صبح، يعنى در اوقاتى كه انسان غالبا از لباسى كه ستر عورت مى‏ كند عارى است و لباس زيبايى و لباس رويين بدن را ندارد و دخول بندگان و غيربالغ‏هاى مميّز در آن اوقات موجب ديدن عورت‏ها و جاهاى زشت بدن است و اين موجب از بين رفتن هيبت شخصى از انظار است.

وَ حِينَ تَضَعُونَ ثِيابَكُمْ مِنَ الظَّهِيرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاةِ الْعِشاءِ و هنگامى كه لباسهايتان را بيرون مى ‏آوريد، بعد از ظهر و بعد از نماز عشا، وسط و ميان شب، چون آن موقع از شب وقت طواف و دخول نيست.

يا امر به اذن و اجازه در دو طرف روز همه‏ى شب را مى ‏گيرد و موجب استغراق شب، يا براى اين است كه وجوب اذن در دو طرف موجب وجوب اذن در وسط است به طريق اولى.

ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُمْ‏ اين سه موقع زمان شرم است (و نمايان شدن شرمگاه) عورت عبارت از خلل در حدّ و مرز و غير آن است، هر چيزى كه كمينگاه و پناه شر و زشتى و پوشش باشد عورت است و همچنين ساعتى كه زنها از ظهور عورت در آن ساعت بلند مى‏ شوند، كه مقصود از عورت در اينجا همين است.

لَيْسَ عَلَيْكُمْ وَ لا عَلَيْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَ‏ بعد از اوقات و ساعت‏هاى مذكور ديگر باكى بر شما و بر آنان در ترك‏ استيذان و دخول بدون اذن اگر بخواهد ترك كنند نيست.

طَوَّافُونَ عَلَيْكُمْ‏ استيناف و جواب سؤال مقدّر و در مقام تعليل به تقدير مبتداى محذوف است.

يعنى اين گروه كه گفته شد چون در خدمت و تربيت‏شان به آنان احتياج داريد، زياد دور و بر شما مى‏ چرخند و در رفت و آمد هستند و اجازه گرفتن آنان بر شما و آنان سخت است.

بَعْضُكُمْ عَلى‏ بَعْضٍ‏ بدل از ضمير است، اشعار به اين دارد كه بندگان و اطفال مانند اجزاى قسمتهايى از شما هستند، پس در غير وقت ظهور عورت‏ها براى شما و آنان احتياجى به اجازه نيست، يا لفظ «بعضكم» فاعل فعل محذوف يا مبتداى خبر محذوف است.

كَذلِكَ‏ اين چنين است تبيين و بيان كردن احكام با اشاره به علل احكام و حكمت‏هاى آن‏ها.

يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ‏ خداوند اين چنين براى شما آيات ديگر و احكام قلبى و قالبى را با حكمت‏ها و علّتهايش بيان مى ‏كند.

وَ اللَّهُ عَلِيمٌ‏ خداوند دانا است و مصالح آنچه را كه براى شما به عنوان شريعت قرار مى‏دهد مى‏ داند.

حَكِيمٌ‏ و خداوند حكيم است و به دقايق حكمت‏ها نظر مى‏ كند و تشريع مى‏ كند آنچه را كه دقايق حكمت‏ها بر آن مترتّب مى ‏شود.

وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْكُمُ الْحُلُمَ‏ و هرگاه اطفال شما به حدّ بلوغ رسيدند، نه مملوك‏هاى شما كه حكم اطفالشان در هنگام بلوغ حكم خودشان است كه در اوقات سه‏ گانه بايد استيذان و اجازه‏ى ورود تحصيل نمايند.

فَلْيَسْتَأْذِنُوا در جميع اوقات بايد اجازه بگيرند، اين معنا از اجازه به طور مطلق و از مقابله‏ى افراد بالغ با نابالغان استنباط مى‏ شود كه آنان فقط در سه وقت بايد اجازه مى ‏گرفتند و افراد بالغ بايد در جميع اوقات اجازه بگيرند.

كَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ‏ چنانچه بالغين قبل از اين‏ها نيز اجازه مى‏ گرفتند.

كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ‏ اين چنين خدا آياتش را روشن بيان مى ‏كند و خدا دانا به مسائل و حكيم به دقايق است تكرار مطلب جهت محض تأكيد و مبالغه در امر استيذان است.

وَ الْقَواعِدُ زنانى كه پير شده و از رغبت و ميل مردان به سوى خودشان مأيوسند، و مردان نيز به آنان رغبتى ندارند، اين زنان قواعد هستند، يعنى از طلب نكاح باز نشسته‏ اند.

مِنَ النِّساءِ اللَّاتِي لا يَرْجُونَ نِكاحاً زنانى كه اميد و طمع به نكاح ندارند، و مردان نيز به آنان طمع و رغبت ندارند.

فَلَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُناحٌ‏ اين جمله خبر موصول است، و دخول فاء در خبر يا براى اين است كه لام موصول است يا «قواعد» موصوف «اللّاتى» قرار گرفته يا لفظ «امّا» متوهّم يا مقدّر است.

چون هنگام ظهور عورت و در آوردن و بيرون انداختن لباس امر به استيذان شده از اينجا استفاده مى‏ شود كه پوشيدن لباس و ستر عورت لازم است.

مخصوصا در مورد زنانى كه جميع بدن آنان عورت است، و امّا بر پيرزنها باكى نيست، أَنْ يَضَعْنَ ثِيابَهُنَ‏ كه بعضى از لباسهايشان را در بياورند، مانند چادر و مقنعه.

چنانچه خوانده شده: أن يضعن من ثيابهن زيرا اظهار غير از دو دست و دو پا و صورت بر غير محارم همان‏طور كه براى غير پيرزنها حرام است بر آنان نيز حرام است.

غَيْرَ مُتَبَرِّجاتٍ بِزِينَةٍ چيزى از زينت و مواضع زينت را ظاهر نسازند، چه اظهار زينت و مواضع آن از چيزهايى كه موجب ريبه و تحريك مردان باشد اعمّ از آن كه از پيرزنان باشد يا از غير آنان جائز نيست.

بلى در مورد پير زنان موها استثنا شده، چون از ديدن موهاى آنان اگر براى مردان انزجار و تنفّر حاصل نشود قطعا رغبت و ميلى هم نشان نخواهند داد.

وَ أَنْ يَسْتَعْفِفْنَ‏ با همه‏ى اين احوال كه گفته شد پيرزنان نيز اگر عفّت پيشه كنند و خود را بپوشانند و لباسهاى رويى را در نياورند بهتر است.

خَيْرٌ لَهُنَ‏ جامه را پوشيدن بهتر از درآوردن آن است.

وَ اللَّهُ سَمِيعٌ‏ خداى تعالى شنوا است، پس به مردان چيزى نگويند كه موجب ريبه و تحريك باشد.

عَلِيمٌ‏ و خداوند به نيّات آنان داناست، پس به قصد تحريك و به ريبه انداختن مردان لباسشان را از تن برنگيرند.

لَيْسَ عَلَى الْأَعْمى‏ حَرَجٌ‏ اين جمله استيناف و از ما قبلش در لفظ و معنا «منقطع است، و لذا ادات وصل نياورد، و نيز بيان ادب ديگرى از آداب معاشرت است.

مطلب همان‏طور كه روايت و نقل شده از اين قرار بوده كه مريض‏ها دوست نداشتند با سالمها معاشرت كرده و با آنان غذا بخورند، و اشخاص سالم و صحيح نيز از معاشرت با مريض‏ها ناراحت بودند و از آن و خوددارى مى‏ كردند.

و از سوى ديگر اين احتمال بود كه اشخاص سالم از غذا خوردن و معاشرت آنان منزجر و ناراحت شوند، و تندرست‏ها نيز دوست نداشتند با آنان غذا بخورند.

چون مريض‏ها نمى‏ توانستند مثل تندرست‏ها غذا بخورند، و آنان كه به غزوات مى‏ رفتند (هرگاه به غزا و جنگ مى‏رفتند) زمين‏ گيرها و مريض‏ها را در خانه‏ هايشان مى‏ گذاشتند، و زمين‏ گيرها خوردن از آن خانه ‏ها را خوش‏ نداشتند.

و هرگاه براى سريّه‏اى‏[17] خارج مى ‏شدند كليد خانه‏ هايشان را به جنگجويان مى‏ دادند كه هر چه احتياج دارند بگيرند و بخورند، ولى آنان بدون همراهى صاحبان خانه خوردن از آن خانه ‏ها را خوش نداشتند و هر وقت مى ‏خواستند مريض‏ها را طعام دهند در خانه‏ هاى خود چيزى پيدا نمى‏ كردند كه بدهند، مريض‏ها را به خانه‏ هاى خويشان خود مى ‏بردند و مريض‏ها خوردن از آن خانه‏ ها را خوش نداشتند، در زحمت و حرج بودند از باب اين كه توانايى جهاد نداشتند و قدرت بر طاعت نداشتند و مانند افراد سالم نمى‏ توانستند تندرستها و مؤمنين را زيارت كنند.

پس خداى تعالى از همه‏ى اين موارد حرج و زحمت را برداشت‏[18] و فرمود: لَيْسَ عَلَى الْأَعْمى‏ حَرَجٌ‏.

وَ لا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ‏ حذف متعلق براى اين است كه شنونده بتواند هر احتمال ممكن را بدهد و در اوّل كتاب گذشت كه همه‏ى وجوه محتمل از الفاظ قرآن مقصود است.

پس گويى كه چنين گفته باشد: بر آنان كه گفته شد باك و حرجى نيست در اين كه با تندرستها بخورند و با آنان معاشرت نمايند و همچنين از خانه ‏هايى بخورند كه آنان را به جاى خود گماردند، و نيز از خانه‏ هايى بخورند كه صاحبانشان كليد آنها را به اينان داده ‏اند و نيز از خانه ‏هايى بخورند كه فاميل و خويش با دعوت ‏كنندگان دارند.

و همچنين باكى بر آنان نيست كه از جهاد تخلّف كرده و مانند صحيح‏ها نتوانند اطاعت و زيارت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را بكنند.

و لفظ «حرج» را تكرار كرد تا اشاره به اين باشد كه بين اين سه گروه در ظنّ حرج و عدم آن فرقى نيست.

وَ لا عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ‏ و بر خودتان نيز حرجى نيست‏ أَنْ تَأْكُلُوا مِنْ بُيُوتِكُمْ‏ كه از خانه ‏هاى خويش بخوريد.

«من بيوتكم» جار و مجرور متعلّق به مجموع يا مختصّ به اخيرست، معناى آن اين است كه بر خودتان حرج و باكى نيست در اين كه بخوريد به تنهايى يا با معلولين، از خانه ‏هاى خودتان، چون فرزند و خانه‏ اش براى پدر است؛ خانه‏ى او را در «بيوتكم» داخل قرار داد.

و آن را تنها ذكر نكرد، چنانچه در حقّ فرزند وارد شده: تو و هر چه كه دارى مال پدرت مى‏ باشد.

نيز وارد شده: پاكيزه‏ترين چيزى كه مرد مى ‏خورد از كسب خويش مى‏ باشد[19] و فرزند او از كسب او محسوب مى‏ شود.

أَوْ بُيُوتِ آبائِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أُمَّهاتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ إِخْوانِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَخَواتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَعْمامِكُمْ أَوْ بُيُوتِ عَمَّاتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَخْوالِكُمْ أَوْ بُيُوتِ خالاتِكُمْ أَوْ ما مَلَكْتُمْ مَفاتِحَهُ‏ خانه‏ هايى كه كليد آن‏ها را مالك شده‏ايد بدين معنا كه شما وكيل مالك باشيد در كالا يا مخزن يا خانه‏ى او، يا مالك خانه كليد را به صورت عاريه به شما داده، يا مقصود خانه‏ى مملوك و بنده است، چه «مفاتح» جمع «مفتح» به معناى مخزن است، و مالك بنده مالك ملك بنده است.

أَوْ صَدِيقِكُمْ‏ يا خانه ‏هاى دوست خودتان بخوريد كه دوستى و صداقت مقتضى خوشحال شدن با خوردن دوست از خانه‏اش مى‏باشد و حدّ اقل اين است كه اجازه داشته باشد، ولى همه‏ى اين‏ها تا وقتى است كه صريحا عدم اذن از صاحبان خانه‏ ها صادر نشده باشد و تا چندى كه منجرّ به اسراف و فساد نباشد.

لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَأْكُلُوا جَمِيعاً با صاحبان خانه‏ها با همديگر بخوريد، يا با معلولين، يا با انسان ديگر يا با مهمان بخوريد.

أَوْ أَشْتاتاً يا به طور پراكنده و تنها تنها، زيرا آنان چنانچه بعضى گفته‏اند خوش نداشتند از خانه‏هاى ذكر شده بدون صاحبانشان بخورند و در بعضى از طايفه‏ها مرد تنها نمى‏خورد و با تنها خوردن به حرج مى‏افتاد و در خانه‏ هاى فقرا نمى‏ خوردند.

زيرا كه غنى و ثروتمند به خانه‏ى فقراى فاميل يا دوستش‏ كه داخل مى‏ شد و دعوت به خوردن غذا مى‏شد براى او خوردن سخت مى‏آمد و چنين بودند كه هرگاه مهمانى برايشان مى‏آمد خوردن غذا جز با مهمان بر آنان سخت مى‏شد.

فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً ادب ديگرى از آداب معاشرت است و آن را با فاء آورد چون دخول خانه به دنبال اذن به دخول است فرمود: پس چون به خانه‏اى وارد شديد.

فَسَلِّمُوا عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ‏ بعضى بر بعضى ديگر سلام كند، كه هر يك از معاشرت‏كنندگان به منزله‏ى نفس ديگرى است، يا سلام بر اهل خانه‏ها بكنيد تا آنان نيز سلام بر شما ردّ كنند، پس سلام شما بر اهل خانه‏ها سلام بر خودتان است.

يا سلام بر خودتان بكنيد وقتى كه كسى را در خانه نمى‏يابيد بدين گونه كه بگوييد:

«السّلام علينا و على عباد اللّه الصالحين» يا بگوييد:

«السّلام علينا من عند ربّنا».

تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ‏ مفعول مطلق است بدون اين كه از لفظ فعل باشد، يعنى اين درود و سلام از جانب خدا مشروع گشته يا نازل شده است، زيرا كه زبان سلام‏كننده در وقتى كه به امر خدا سلام مى‏كند مسخّر امر خدا است، چيزى كه بر زبان جارى مى‏شود و آن زبان مسخّر خدا باشد از جانب خدا جارى شده است.

مُبارَكَةً مبارك بودن تحيّت و سلام بدان جهت است كه آن دعوت مؤمن از مؤمن ديگرى به واسطه‏ى امر خداست، و دعوت مؤمن از مؤمن بركت بر هر دو است، هرگاه اين دعوت به امر خدا باشد و دعوت ‏كننده ناظر به امر الهى باشد بركت آن دعوت مضاف مى‏ شود.

طَيِّبَةً چون در تحيّت نفس سلام‏كننده و سلام‏گيرنده طيّب و پاكيزه، مى‏ شود.

كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ‏ خداوند اين چنين براى شما آيات و احكام معاشرت را بيان مى‏كند يا آيات تدوينى در بيان احكام معاشرت را اين چنين نمايان مى‏ سازد.

لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‏ تا باشد كه شما حكمت‏ها و مصالح آن آيات را تعقّل و انديشه كنيد.

يا شايد كه شما عاقل شويد، يا شايد آدابى را كه لازمه‏ى معاشرت است تعقّل نماييد و آنان را بفهميد و به آنان علم پيدا كنيد.

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ‏ اين جمله در لفظ و معنا از ما قبلش منقطع است يا جواب سؤال مقدّر است. گويا كه گفته شده: وقتى مؤمنين آن اوامر را امتثال نكنند آيا مؤمن هستند؟

پس فرمود: الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏ مؤمنين كسانى هستند كه به خدا رسولش ايمان آوردند و از آنچه كه به آن امر شده‏اند تخلّف نمى‏ كنند.

وَ إِذا كانُوا مَعَهُ عَلى‏ أَمْرٍ جامِعٍ‏ و هرگاه براى امرى كه مؤمنين را جمع كند مانند جمعه و عيد و قتال و مشاوره با او (پيامبر) باشند.

لَمْ يَذْهَبُوا حَتَّى يَسْتَأْذِنُوهُ‏ از آنجا نمى‏روند مگر اين كه براى رفتن اجازه بگيرند.

إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ أُولئِكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ‏ آنانى كه از تو اجازه مى ‏گيرند، كسانى هستند كه ايمان به خدا و رسولش دارند و چون اجازه خواستند، كار به تو واگذار شده است به هر كه خواهى اجازه بده.

وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ‏ و براى كسانى كه اجازه مى‏ طلبند استغفار كن كه التفات و توجّه به غير تو و غير خدا آن‏وقت كه نزد تو هستند براى آن‏ها معصيت بزرگى است.

إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ خداوند مى‏بخشد گناهانى را كه از توجّه و نظر به غير تو ناشى شده است، يعنى از اين كه در آن وقت كه نظر كردن جز به سوى تو شايسته نبود، جز به تو نبايد نظر مى‏كردند توبه كردند، تا خدا آنان را ببخشد.

رَحِيمٌ‏ خداوند به واسطه‏ى توجّه به تو و استيذان از تو به آنان رحم مى‏كند، نقل شده است كه آيه درباره‏ى حنظلة بن ابى عيّاش نازل شده است.

و اين بدان جهت بود كه حنظله در شبى ازدواج كرد كه صبح آن شب جنگ احد بود، پس او از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اجازه گرفت كه نزد اهلش بماند.

پس خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود و حنظله نزد اهلش ماند، سپس صبح كه شد در حالى كه او جنب بود در جنگ حاضر شد و به شهادت رسيد.

پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ملايكه را ديدم حنظله را با آب باران مى‏ شويند در صفحه ‏هايى از نقره بين آسمان و زمين و به همين جهت حنظله غسيل ملايكه ناميده شده است‏[20].

لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً فرا خواندن و صدا كردن رسول صلّى اللّه عليه و آله را مانند صدا كردن همديگر قرار ندهيد بدين گونه كه اسم يا كنيه‏ى رسول صلّى اللّه عليه و آله را ذكر كنيد، يا او را با صوت بلند ندا كنيد، بلكه صداهاى خود را نزد او پايين بياوريد و او را با اسم و كنيه ذكر نكنيد، بلكه او را با الفاظ تعظيم مانند يا رسول اللّه، يا نبىّ اللّه و امثال آن ذكر نماييد و نگوييد يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله يا ابا القاسم صلّى اللّه عليه و آله چنانچه در خبر آمده است.

به امام صادق عليه السّلام نسبت داده شده كه فرمود: فاطمه عليها السّلام فرمود: وقتى اين آيه نازل شد ترسيدم كه به او بگويم: اى پدر بلكه مى‏گفتم: يا رسول اللّه، پس رسول خدا يك مرتبه يا دو مرتبه‏ يا سه مرتبه از من اعراض نمود، سپس روى به سوى مى‏كرد و فرمود: اى فاطمه اين آيه درباره‏ى تو و اهل تو و نسل تو نازل نشده، تو از من و من از تو هستم، اين آيه تنها در اهل جفا و غلظت از قريش نازل شده كه از اصحاب كبر و تكبّر هستند، بلكه تو اى فاطمه بگو: اى پدر كه آن براى قلب زنده‏ كننده ‏تر و براى ربّ راضى‏ كننده ‏تر است‏[21].

و معناى آيه اين است كه دعا كردن رسول را به نفع يا ضرر شما به خير يا به شرّ مانند دعاى بعض از شما نسبت به همديگر نيست در اين كه ممكن است دعاهاى شما مورد اجابت واقع نشود يا دعاى رسول صلّى اللّه عليه و آله را مانند دعاى بعضى از شما كه خدا را به نفع بعضى يا به ضرر بعضى مى‏خوانيد قرار ندهيد.

يا مقصود اين است كه وقتى رسول صلّى اللّه عليه و آله شما را به امرى فرا مى‏خواند مانند جهاد و غير آن مانند فراخواندن ديگران قرار ندهيد.

قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ‏ لفظ «قد» براى تحقيق است، يعنى محققا خدا مى‏داند. الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ‏ لفظ «النسل» و «تسلّل» يعنى به طور مخفيانه فرار مى‏ كنند، يعنى خداوند مى‏داند كسانى را كه از جهاد و به‏طور مخفيانه مى‏ گريزند، يعنى خداوند مى‏ داند كسانى را كه از جهاد بطور مخفيانه و يواش فرار مى‏ كنند به نحوى كه كسى بر آن‏ها مطّلع نمى‏ شود، يا از مسجد اين چنين فرار مى ‏كنند.

چه نقل شده كه خطبه‏ى نبىّ صلّى اللّه عليه و آله روز جمعه براى منافقين سنگين مى‏آمد، پس پشت بعضى از اصحاب مخفى مى‏شدند و بدون اجازه از مسجد خارج مى‏شدند، بعضى گفته‏اند: از جهاد فرار مى‏كردند.

(لواذا) لفظ «لواذا» مفعول له، يا مفعول مطلق است با حذف مضاف اين‏چنين: «تسلّل لواذ» يعنى فرار مخفيانه و با پناه گرفتن در پشت ديگرى، يا حال است، و «لوذ» زير پوشش چيزى قرار گرفتن و پناه گرفتن پشت چيز ديگر است، مانند «لواذ» با حركات سه‏گانه، و لياذ، و ملاوذه.

فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ‏ پس بايد كسانى به با امر خدا يا امر رسول صلّى اللّه عليه و آله مخالفت مى‏ كنند، بترسند.

أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ‏ يا عذاب دردناكى در آخرت به آنان برسد، يا فتنه و عذاب هر دو در دنيا يا در آخرت يا در هر دو به آن‏ها برسد.

أَلا إِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ بعد از آنكه از مخالفت امر رسول خدا ترسانيد و از عذاب آن بر حذر داشت آن را به ثبوت و تحقّق رسانيد بدين نحو كه خداوند قدرت بر عذاب دارد و هيچ مانعى از عذاب نمى‏تواند موجود باشد، زيرا همه مملوك خدا هستند بدون مانع و رادع.

قَدْ يَعْلَمُ ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ‏ خداوندى مى‏داند آنچه را كه شما بر آن هستيد از قبيل افعال و احوال و اخلاق و نيّت‏ها و خطور است ذهنى و امور نهانى كه شما احساس و ادراك آن‏ها را نكرده‏ايد، و اين معنا تعميم علم خدا بعد از تخصيص آن به فراركننده‏ها است، و تأكيد و بر حذر داشتن آنان از مخالفت امر رسول صلّى اللّه عليه و آله است از آن جهت كه خداوند به جميع حالاتى كه شما بر آن حالت‏ها هستيد) داناست.

وَ يَوْمَ يُرْجَعُونَ إِلَيْهِ‏ عطف بر محذوف است، يعنى خداوندى مى‏ داند الآن را و روزى را كه به سوى او بازمى ‏گردند.

يا عطف بر «ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ‏» است، يا ظرف فعل محذوف است، به قرينه‏ى قول خدا: «فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا» فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يا ظرف «ينبئهم» است و فاصله قرار گرفتن فاء بين ظرف و متعلّق يا به سبب توهّم «أمّا» يا با تقدير «أمّا» يا لفظ «فاء» زايده است، و مانع عمل كردن ما بعدش در ما قبلش نمى‏ باشد.

و هر تقدير كلام التفات از خطاب به غيبت است، يعنى، به آنچه كرده‏اند خبرشان مى‏دهد، وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ‏ تعميم ديگرى براى علم خداى تعالى است كه او بر همه چيز داناست.


[1] تفسير البيضاوى ج 2 ص 127

[2] نور الثّقلين ج 3 ص 603 ح 172

[3] نور الثّقلين ج 3 ص 603 ح 173

[4] سوره‏ى آل عمران آيه يعنى: همانا خداوند برگزيد بر عالميان بعضى از ذريه‏ى آدم و نوح و آل عمران را بر بعضى ديگر و خدا شنوايى داناست.

[5] نور الثّقلين ج 3 ص 603 ح 178

[6] البرهان ج 3 ص 135

[7] ( ت. ف. ط) به فطانت درك كردن، با زيركى به مطلبى پى بردن.

[8] الصّافى ج 3 ص 437 و من لا يحضره الفقيه ج 3 ص 192 ح 3720

[9] البرهان ج 3 ص 138

[10] مسوّغ: گواراكننده. جايزكننده.

فرهنگ معين دكتر محمّد معين

[11] نور الثّقلين ج 3 ص 612 ح 199 و الكافى ج 1 ص 195 ح 5

[12] – مجمع البيان ج 8- 7 ص 148

[13] در مورد مصداق و شأن نزول اين نظريات مختلف است شيخ طوسى در تفسير البيان مى‏نويسد:

گفته‏اند در توصيف منافقان نازل شده است … و گفته‏اند كه درباره‏ى مردى از منافقان و مرد يهودى كه دعوايى بود نازل شده است كه يهودى آن مرد را به رفتن نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله دعوت مى‏كرد ولى منافق او را به رفتن نزد كعب بن اشرف رييس دعوت مى‏كرد يهوديان گفته‏اند: در حق حضرت على عليه السّلام و مردى از بنى اميه نازل شده است كه او را به نزد رسول اللّه مى‏خواند و به نزد يهود و منازعه مربوط به ملك و آب بود و بلخى گفته است كه بين على عليه السّلام و عثمان منازعه‏اى درباره زمينى بود كه آن را از على عليه السّلام خريده بود سپس آن زمين سنگى پيدا شد. تصميم گرفت آن را به خاطر اين عيب به حضرت عليه السّلام برگرداند و حضرت عليه السّلام نمى‏پذيرفت و مى‏گفت بين من و تو رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حكم است. امّا حكم بن العاص( از خويشان عثمان و از بنى اميّه بود) به آن مرد مى‏گفت اگر به او داورى برى به نفع پسر عمّش على عليه السّلام حكم خواهد كرد پس با او به نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رفتند. آنگاه اين آيه نازل شد.( وجهى كه على عليه السّلام با يكى از بنى اميّه اختلاف داشت، چه عثمان و چه ديگرى با فحواى آيات و صفات مؤمن كه پس از آن ذكر شده كه به طور جامع در مورد على عليه السّلام بيشتر مقبول است) مترجمان

[14] مجمع البيان ج 8- 7 ص 152

[15] نور الثّقلين ج 3 ص 621 ح 230

[16] الصّافى ج 3 ص 445

[17] – جنگهايى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خود شركت داشت غزوه و اگر خود حضرت نبود و فرماندهى مى‏فرستاد سريّه نام داشت.

[18] مجمع البيان ج 8- 7 ص 156

[19] مجمع البيان ج 8- 7 ص 156 و تفسير البيضاوى ج 2 ص 135

[20] البرهان ج 3 ص 153 و تفسير القمى ج 2 ص 110

[21] الصّافى ج 3 ص 451 و المناقب لابن شهرآشوب ج 3 ص320

 

 

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏10، ص: 413

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=