ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سوره الانعام 131 تا 150
[سوره الأنعام (6): آيات 131 تا 141]
ذلِكَ أَنْ لَمْ يَكُنْ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ وَ أَهْلُها غافِلُونَ (131)
وَ لِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا وَ ما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ (132)
وَ رَبُّكَ الْغَنِيُّ ذُو الرَّحْمَةِ إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُمْ ما يَشاءُ كَما أَنْشَأَكُمْ مِنْ ذُرِّيَّةِ قَوْمٍ آخَرِينَ (133)
إِنَّ ما تُوعَدُونَ لَآتٍ وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ (134)
قُلْ يا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ إِنِّي عامِلٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (135)
وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعامِ نَصِيباً فَقالُوا هذا لِلَّهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هذا لِشُرَكائِنا فَما كانَ لِشُرَكائِهِمْ فَلا يَصِلُ إِلَى اللَّهِ وَ ما كانَ لِلَّهِ فَهُوَ يَصِلُ إِلى شُرَكائِهِمْ ساءَ ما يَحْكُمُونَ (136)
وَ كَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَتْلَ أَوْلادِهِمْ شُرَكاؤُهُمْ لِيُرْدُوهُمْ وَ لِيَلْبِسُوا عَلَيْهِمْ دِينَهُمْ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ (137)
وَ قالُوا هذِهِ أَنْعامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ لا يَطْعَمُها إِلاَّ مَنْ نَشاءُ بِزَعْمِهِمْ وَ أَنْعامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُها وَ أَنْعامٌ لا يَذْكُرُونَ اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهَا افْتِراءً عَلَيْهِ سَيَجْزِيهِمْ بِما كانُوا يَفْتَرُونَ (138)
وَ قالُوا ما فِي بُطُونِ هذِهِ الْأَنْعامِ خالِصَةٌ لِذُكُورِنا وَ مُحَرَّمٌ عَلى أَزْواجِنا وَ إِنْ يَكُنْ مَيْتَةً فَهُمْ فِيهِ شُرَكاءُ سَيَجْزِيهِمْ وَصْفَهُمْ إِنَّهُ حَكِيمٌ عَلِيمٌ (139)
قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ حَرَّمُوا ما رَزَقَهُمُ اللَّهُ افْتِراءً عَلَى اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ (140)
وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ جَنَّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَيْرَ مَعْرُوشاتٍ وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُتَشابِهاً وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ (141)
ترجمه:
اين فرستادن رسولان براى اين است كه خدا اهل ديارى را تا اتمام حجّت نكرده و آنها غافل و جاهل باشند به ستمكاريهايشان هلاك نگرداند، 131
و هر كس از بندگان به عملى كه كرده است نزد حقّ رتبه خواهد يافت و خدا از عمل كسى غافل نخواهد بود، 132
و خداى تو از خلق بىنياز و به همه مهربان است و اگر بخواهد از روى زمين همه شما را مىبرد و فانى مىگرداند آنگاه هر كه را خواهد جانشين شما كند چنانكه شما را از ذريّه گروهى ديگر پديد آورد. 133
هر چه به شما وعده داده است البتّه خواهد آمد و شما بر قدرت خدا غالب نخواهيد شد. 134
بگو اى گروه نادان شما را هر چه در خور است و به آن توانا مىباشيد عمل كنيد و من نيز در خور خويش عمل مىكنم و بزودى آگاه خواهيد شد، آن كس كه عاقبت منزلگه خوش دارد كيست، كه ستمكاران را رستگارى نيست، 135
و براى خدا از روئيدنىها و حيوانات كه آفريده نصيبى معيّن كرده است. و به گمان خودشان گفتند اين سهم براى خدا و اين سهم ديگر شريكان (بتان) ما را، پس آن سهمى كه شريكان را بود. به خدا نمىرسد و آنكه براى خدا بود به شريكان مىرسيد (يعنى بتان را هيچ براى رضاى خدا صرف نمىكردند) و حكمى سخت جاهلانه و ناشايسته مىكردند، 136
و همچنين در نظر بعضى از مشركان عمل كشتن فرزندان را بتهاى ايشان نيكو نموده تا آنكه آنان را بدين كار زشت هلاك سازد و در دينشان به غلط و اشتباه اندازد و اگر خدا مىخواست چنين نمىكردند پس آنها را به آنچه از خرافات مىبافند واگذار. 137
و گفتند اين چهارپايان و زراعتها بر همه ممنوع و مخصوص بتان است نبايد از آن بخورد مگر آن كس كه (در كيش بتپرستى خود) معيّن كنيم (مانند خادمان بت از مردان و زنان) و سوارى بعضى از چهارپايان بر آنها حرام بود و چهارپايانى را نيز بدون ذكر نام خدا ذبح مىكردند و چون در اين هنگام به خدا دروغ بستند به زودى خدا بدان دروغ آنان را مجازات خواهد كرد، 138
و گفتند آنچه در شكم اين چهارپايان است مخصوص به مردان است و بر زنان ما حرام خواهد بود، و اگر مرده باشند زنان و مردان در آن شريك باشند آنها به زودى به مجازات اين گفتار زشت و توصيفات باطل مىرسند كه خدا به كيفر خلق درست كردار و داناست. 139
البتّه آنها كه فرزندان خود را به سفاهت و نادانى كشتند زيانكارند و از آنچه خدا روزيشان كرد بى بهره ماندند چون افتراء به خدا بستند سخت گمراه شدندو هدايت نيافتند، 140
او آن خدايى است كه براى شما بستانها از درخت داربستى (مانند انگور) و درختان آزاد چون ساير درختان، و درختهاى خرما و زراعتها كه ميوه و دانه هاى گوناگون دارند و زيتون و انار و ميوههاى مشابه يكديگر و نامشابه، بروياند كه شما از آن هرگاه برسد تناول كنيد و زكات فقيران را به روز درو كردن بدهيد و اسراف نكنيد كه خدا مسرفان را دوست ندارد.141
تفسير
ذلِكَ يعنى اين فرستادن رسولان و قصّه آيات و ترساندن از روز قيامت.
أَنْ لَمْ يَكُنْ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ يعنى قريهاى را هلاك نمىكند بدون اتمام حجّت يا به سبب ظلمى كه به نفسهايشان يا غير خودشان كردند.
وَ أَهْلُها غافِلُونَ درحالىكه اهل آن قريه متذكّر ثواب و عقاب نيستند.
وَ لِكُلٍ و براى هر يك از افراد جنّ و انس كه نيكوكار باشد يا بدكار، يا براى هر يك از اصناف نيكوكار و بدكار، يا براى هر يك از جنس نيكوكار و جنس بدكار.
دَرَجاتٌ درجاتى است در بالا و عالم علوى و در پايين و عالم سفلى، و «درجه» با ضمّه و سكون، و «درجه» با حركت بر وزن «همزه» به معنى «مرقاة» يعنى پلكان يا نردبان كه وسيله بالا رفتن و ترقّى است وقتى كه ارتقا و بالا رفتن در آن اعتبار شود. آوردن «درجات» در مراتب پست گناهكاران پس كلمه «دركات» از باب تغليب (چيرگى) معنى كلمه «درجات» دركات است، يا اينكه دركات را از پائينتر و اسفل حساب كنند كه در اين صورت اسفل نسبت به بالاتر از خودش يك درجه پائينتر به حساب مىآيد.
مِمَّا عَمِلُوا درجات عبارت از عملهايشان است بنا بر تجسّم اعمال، يا اينكه ناشى از عمل آنان است. و «ما» موصوله، يا موصوفه، يا مصدريّه است.
وَ ما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ به صورت خطاب و غيبت خوانده شده است و مقصود اين است كه درجات اعمال بندگان در نزد خدا روشن است و او غافل از آنها نيست، پس هر يك را به مقدار درجات و دركات اعمال بالا مىبرد و پائين مىآورد.
وَ رَبُّكَ الْغَنِيُّ ذُو الرَّحْمَةِ (و پروردگار تو بىنياز و مهربان است) بين دو صفت متقابل از صفات خدا را از قبيل قهر و لطف و تنزيه و تشبيه و وعد و وعيد جمع كرد.
إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ اگر بخواهد به مقتضاى بىنيازى و عدم احتياجش شما را از بين مىبرد، ولى شما را مدّتى باقى مىگذارد تا در دنيا به مقتضاى رحمتش تكميل شويد.
وَ يَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُمْ ما يَشاءُ و جانشين شما مىكند هر چه را كه بخواهد. آوردن لفظ «ما» براى اشاره به كمال قدرت اوست به نحوى كه اگر بخواهد غير از صاحبان عقل و انسان را جانشين شما سازد مىتواند، تا چه برسد به كسانى كه از سنخ شماست، و اين جانشينى مربوط به آماده كردن نطفه ها و مادّه هاى آنها براى قبول صورت انسان است.
كَما أَنْشَأَكُمْ مِنْ ذُرِّيَّةِ قَوْمٍ آخَرِينَ چنانكه شما را از ذرّيه قومى ديگر ايجاد كرد و در لفظ «ذرّيّة» اشاره به اين است كه اين كار استمرار داشته است.
إِنَّ ما تُوعَدُونَ لَآتٍ چون شرط (اگر خدا بخواهد شما را از بين مىبرد ….) اقتضاى وضع مقدّم را نكرد (معلوم نشد كه مىخواهد يا نمىخواهد.) پس اين سؤال پيش آمد كه آيا مقدّم واقع شدنى است يا نه؟ (مىخواهد يا نمىخواهد؟) پس جواب داد: آنچه كه وعده داده مىشود قطعى است و آن نتيجه مشيّت است، زيرا: از بين بردن و جانشين ساختن همواره بوده و خواهد بود.
وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ شما نمىتوانيد خدا را از اين كار عاجز نمائيد.
قُلْ از باب تهديد آنان، بگو:
يا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ لفظ «مكانتكم» هرجا كه واقع شده است «مكانتكم» خوانده شده است، يعنى درحالىكه شما بر مقام و مكانتان در كفر ثابت هستيد، يا شما مشتمل بر نهايت تمكّن هستيد. مكانة مانند مكان به معنى مقام يا مانند تمكّن به معنى استطاعت و توانايى است.
إِنِّي عامِلٌ يعنى من طبق مرتبهاى كه در توحيد و اسلام دارم عمل مىكنم.
فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ لفظ «من» يا استفهاميّه است كه عمل فعل از آن معلّق شده، يا استفهام است كه از سابقش منقطع مىباشد، يا موصول و مفعول «تعملون» است.
و به هر تقدير به قرينه مقام و معنى مقصود اين است كه به زودى خواهيد دانست كه عاقبت و سر انجام منزلگاه خوش از آن كيست، و لذا آن را تعليل كرد به اينكه فرمود:
إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ گويا كه گفته است: از جهت اينكه شما ظالم هستيد، عاقبت پسنديدهاى براى ظالم نيست.
يا اينكه آن جمله از قول خدا باشد كه علّت امر قرار گيرد يعنى به آنها بگو، چون آنها ظالم هستند، و ظالم به دلايل بسيار رستگار نخواهد شد.
وَ جَعَلُوا لِلَّهِ بيان ظلم آنها و عطف به اعتبار معنى است، يعنى آنها ظلم كردند، و براى خدا شريكانى قرار دادند.
مِمَّا ذَرَأَ از چيزهائى كه مخلوق خداست.
مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعامِ نَصِيباً فَقالُوا هذا لِلَّهِ بِزَعْمِهِمْ از كشته و چهارپا سهمى را طبق پندار خويش و بدون دليل براى خدا قرار مىدادند.
وَ هذا لِشُرَكائِنا و سهمى را براى بتهايشان اختصاص مىدادند.
فَما كانَ لِشُرَكائِهِمْ فَلا يَصِلُ إِلَى اللَّهِ آنچه كه براى بتهايشان قرار مىدادند به خدا نمىرسيد، چون وصول به خدا محقّق نمىشود مگر اينكه صدور نيز از جانب خدا باشد، و آنان داراى لطيفه الهى نيستند كه سبب اين باشد كه صدور از ناحيه خدا باشد.
وَ ما كانَ لِلَّهِ فَهُوَ يَصِلُ إِلى شُرَكائِهِمْ آنچه كه براى خدا قرار مىدادند به بتهاى آنان مىرسيد، به همان علّت كه ذكر شد.
ساءَ ما يَحْكُمُونَ چه بد حكم مىكنند به اينكه مخلوق را با خالق شريك مىكنند و نصيبى از مخلوق را بدون امرى از خدا براى خالق مىگذارند.
روايت شده است كه آنها مقدارى از كشت و حيوان و بهرهها را براى خدا قرار مىدادند، و آن را بر پرده دار و خدمه بتها خرج مىكردند و حيوان را در آنجا ذبح مىكردند، سپس اگر مىديدند كه آنچه را كه براى خدا تعيين كردند پاكيزهتر و بهتر است عوض مىكردند و آن را براى خدايان خود قرار مىدادند، و اگر مىديدند آنچه را كه براى خدايان خود قرار دادهاند پاكيزهتر و بهتر است آن را به حال خود مىگذاشتند چون خدايان خود را دوست داشتند، و براى اين كارشان عذر مىآوردند كه خداوند بىنياز است.
بدان كه در انسان لطيفه الهى است كه عقل ناميده مىشود و عقل معاش طليعهاى از همان عقل است و آن عقل از جانب خدا در وجود انسان حاكم است، و نيز در انسان لطيفه شيطانى است كه در انسان تصرّف مىكند و بر او حكم مىكند، و اوّلى همان خدا در عالم صغير است و دوّمى شيطان در عالم صغير است و انسان بين دو حاكم واقع شده است.
و غرض از تكليف انسان به اعمال شرعى خلاص شدن او از حكومت شيطان و دخول او تحت حكومت خداست، پس هر كس خودش را براى قبول حكومت خدا خالص گرداند مؤمن و موحّد است، و هر كس خودش را براى حكومت شيطان خالص گرداند كافر است، بلكه شيطان سركش است، و هر كس بين دو حكومت شرك بياورد پس او مشرك است كه اعمال و مكاسبش را بين آن دو توزيع كرده است.
و چون خداى تعالى بى نيازترين شريكهاست پس آنچه كه براى شريك او قرار داده شود به خدا نمىرسد، و آنچه كه براى خدا قرار داده شود به شريكش مىرسد، زيرا شيطان مادام كه يك نوع حكومت در وجود انسان دارد هر عملى كه انسان براى خدا بكند شيطان قبل از عمل يا حين عمل يا بعد از عمل در آن مداخله مىكند به گونه مداخله هاى مخفى تا جايى كه خود را شريك لطيفه الهى قرار مىدهد، و چون خدا بىنيازترين شريكهاست آنچه را كه به شراكت غير خدا براى خدا قرار داده شده است به شريك واگذار مىكند پس آنچه كه مال خود شريك است مال او مىشود و آنچه را هم كه براى خداست خدا به شريك وامىگذارد.
و در لفظ «ذرأ» اشاره به كمال سفاهت آنهاست كه از مخلوق خدا براى خدا نصيبى قرار دادند، در حالى كه قدرت خالق اقوى بر مملوك خودش مىباشد.
وَ كَذلِكَ و همچنانكه نصيب قرار دادن مخلوق براى خدا را شيطان زينت داده است همچنين بتها، كشتن فرزندان را در چشم آنان نيكو نموده و تزيين كرده است.
زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَتْلَ أَوْلادِهِمْ شُرَكاؤُهُمْ و آنان كسانى بودند كه مرتكب قتل فرزندانشان مىشدند يا آنها را زنده به گور مىكردند، و علّت اين كار يا به علّت عار و ننگ از داشتن فرزند بود يا از ترس عيالمند شدن و يا از جهت بتها بود.
و لفظ «زيّن» به صورت مجهول و «قتل» با رفع و «اولادهم» با نصب و «شركاؤهم» با جرّ نيز خوانده شده است بنابراين كه مفعول بين مضاف و مضاف اليه واسطه شود. و «زيّن» به صورت مجهول، و «قتل» با رفع و «اولادهم» با جرّ، و «شركاؤهم» با رفع خوانده شده كه در اين صورت فاعل «زيّن» ضميرى است كه به «اللّه» بر مىگردد، و «شركاؤهم» فاعل مصدر است، يا اينكه «شركاؤهم» فاعل «زيّن» است و فاعل مصدر محذوف است يعنى «المشركين» يا اينكه «شركاؤهم» مورد نزاع بين «زيّن» و مصدر است.
و تعميم قتل و اولاد و شركاء نسبت به آنچه كه در عالم صغير و كبير است مناسب اين است كه «شركاؤهم» فاعل مصدر يا متنازع فيه باشد.
لِيُرْدُوهُمْ تا اينكه به سبب فريب و اغواء آنها را از حيات انسانى ببرند و نابود كنند.
وَ لِيَلْبِسُوا عَلَيْهِمْ تا آنها را به اشتباه بيندازد.
دِينَهُمْ و دين فطرى آنها را كه بر حسب فطرت بر آن دين بودهاند از توجّه به آخرت و توحيد، يا آن راه و طريقت كه بر آن بودهاند، چه الهى يا شيطانى باز دارد. تا اينكه در آن طريقه اى كه هستند و آن را دين ناميدهاند مستقيم نباشد.
وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما فَعَلُوهُ دلدارى رسول صلّى اللّه عليه و آله است كه از صورت افعال آنها صرف نظر كند و به سبب اصلى توجّه نمايد، تا اينكه سينهاش از كار آنها تنگ نشود، و بر آنها حسرت نخورد.
فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ تسكين پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است از رنج و خستگى دعوت و اهتمام به منع آنها از كارهاى شنيع و زشتشان.
وَ قالُوا بيان ظلم ديگر آنان است.
هذِهِ چهارپايان و زراعتها.
أَنْعامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ «الحجر» با حركات سهگانه حاء به معنى منع و حرام است.
لا يَطْعَمُها إِلَّا مَنْ نَشاءُ يعنى كسى را كه بخواهيم طبق قراردادى كه بين ماست و در آن سرزنش آنان است به اينكه حكم آنها جز به مقتضاى هواهايشان نيست، و آنها غير از خدمه بتها بقيّه را از خوردن چهار پايان منع مىكردند.
بِزَعْمِهِمْ متعلّق به قالُوا است، يعنى آن را بزعم خودشان گفتند بدون اينكه حجّتى بر آن داشته باشند.
وَ أَنْعامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُها و سوار شدن بر پشت بحيره و سائبه و وصيله و حام را حرام[1] مىدانستند.
وَ أَنْعامٌ عطف بر «انعام» است، يعنى گفتند: شايسته نيست كه بر اين چهار پايان كه اسم خدا ذكر شود، يا ابتداء كلام از جانب خدا است، و جمله معطوف است بر قالُوا يعنى براى آنها چهارپايانى است، يا چهار پايان ديگرى است.
لا يَذْكُرُونَ اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهَا در ذبح و نحر، اسم خدا را بر آن ذكر نمى كنند يا اينكه بر آن حج نمىكنند و ذكر نام خدا را با تلبيه گفتن بر آن حرام مى دانند.
افْتِراءً عَلَيْهِ سَيَجْزِيهِمْ بِما كانُوا يَفْتَرُونَ آنها بر خدا افترا مىبندند …… با اين بيان وجه ديگرى براى بيان ظلم و انحراف از حقّ و استبداد براى خودشان بدون حجّت و دليل است.
وَ قالُوا ما فِي بُطُونِ هذِهِ الْأَنْعامِ خالِصَةٌ لفظ «خالصه» به صورت مذكّر و مؤنّث به اعتبار معنى «ما» (آنچه) است كه به اجنّه (جنينها) بر مىگردد يا اينكه تاء براى مبالغه است، يا مصدر است مانند «عافيه».
لِذُكُورِنا وَ مُحَرَّمٌ عَلى أَزْواجِنا وَ إِنْ يَكُنْ مَيْتَةً فَهُمْ فِيهِ شُرَكاءُ چنانكه سابقا تفصيل داده شد جنينى را كه از شكم چهار پايان خارج مىكردند اگر زنده بود خوردن آن را بر زنان حرام مىكردند، و اگر مرده بيرون مىآمد زنان و مردان همه مساوى بودند، برخى گفتهاند مقصود از موجود در شكم چهار پايان شير آنهاست و بعضى گفتهاند مقصود شيرها و بچه هاى آنها هر دو است.
سَيَجْزِيهِمْ وَصْفَهُمْ يعنى جز اين توصيفات و گفتارهاى آنان، يا خود وصف آنها بنا بر تجسّم اعمال، بر آنها پيش خواهد آمد.
إِنَّهُ حَكِيمٌ حقّ هر صاحب حقّى را از خير و شرّ مىدهد.
عَلِيمٌ به مقدار استحقاق آنها داناست.
قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ تصريح به خسران و گمراهى بعد از تلويح، تأكيد بر رسوايى آنها مىباشد. برخى گفتهاند پسران را براى بتها، و دختران را از ترس ننگ و اسارت و عيالمندى مىكشتند.
سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ نمىدانستند كه خداوند روزىدهنده فرزندان آنهاست و اينكه خداوند آنها را براى مصلحت نظام آفريده است.
وَ حَرَّمُوا ما رَزَقَهُمُ اللَّهُ و حرام كردند بر خودشان چهار پايانى را كه گذشت، درحالىكه خداوند آنها را روزى ايشان قرار داده بوده است، يا بر غير خودشان از زنان آنها را حرام كرده بودند، يا مقصود اين است كه خداوند فرزندان را به آنها روزى كرده است، زيرا فرزندان نيز نعمتى هستند كه خدا روزى داده است.
افْتِراءً عَلَى اللَّهِ اينجا تصريح به افترا كرد تا تأكيد گذشته باشد.
قَدْ ضَلُّوا وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ يعنى به امر حقّ تعالى و طلب رضايت او هدايت نيافتند.
وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ جَنَّاتٍ او خدايى است كه بستانهايى ايجاد كرد كه مشتمل بر درختان ميوه از درخت انگور و غير آن است.
مَعْرُوشاتٍ يعنى بر پايه هايشان ايستاده اند مانند درختان پايه دار يا بر چيزى ايستاده اند كه اين درختان را حمل كرده است، مانند داربستهاى انگور.
وَ غَيْرَ مَعْرُوشاتٍ مانند درختانى كه روى زمين انداخته مىشود از درخت انگور.
وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ يعنى خوردن آنها مختلف است از قبيل ميوهها و حبوبات، و بقولات در شكل و رنگ و طعم و بو و نوع و جنس با اينكه همه آنها در زمين و آب متّفق هستند.
وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُتَشابِهاً و زيتون و انار در آنچه كه ذكر شد و ميوههايى كه مشابه هم باشند.
وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ و ميوههاى نامشابه، درحالىكه مىگويد:
كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ يعنى به زبان انبيا و اوليا مىگويد از ميوه آن بخوريد و قبل از اينكه حقوق آن را خارج سازيد به شما اجازه تصرّف داده، يا به زبان حال به شما مىگويد بخوريد، چون براى شما آن را مباح كرده است.
إِذا أَثْمَرَ مقصود از ثمر به طور مطلق منافعى است كه از زراعت حاصل مىشود تا ثمر و حاصل زراعت را نيز شامل شود.
وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ يعنى حقّ واجب آن را در روز چيدن و درو بدهيد، بنابراين كه اداء حقّ در اوّل وقت امكان وجوب دارد، يا حقّ مستحبّ از قبيل صدقه بر سائلين را بدهيد كه در اخبار اينگونه تفسير شده است.
از امام صادق عليه السّلام است كه: در زراعت دو حقّ است حقّى كه تو با آن مؤاخذه مىشوى، و حقّى كه خودت آن را مىدهى، امّا حقّى كه به آن مؤاخذه مىشوى پس عشر و نصف عشر است، و امّا حقّى كه تو آن را مىدهى همان قول خداى تعالى است:
وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ پس خوشه را مىدهى پس از خوشه آنچه را كه بعد از چيدن خوشه از قبيل ساقه و كاه وجود دارد مىدهى تا فارغ شوى و كار چيدن و درو را تمام كنى.
و اينكه مقصود حقّ مستحبّ باشد قول خداى تعالى آن را تأييد مىكند كه فرمود:
وَ لا تُسْرِفُوا چون در حقّ واجب اسراف تصوّر نمىشود به خلاف مستحبّ. (از (أتوا حصاده) معنى وجوب و از لا تُسْرِفُوا معنى استجاب استنباط مىشود).
إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ از امام رضا عليه السّلام است كه وقتى از او درباره اين آيه سؤال شد، فرمود:
پدرم مىگفت: از اسراف در درو و بريدن اين است كه مرد با هر دو دست تصدّق بدهد، پدرم وقتى در اين مواقع حاضر مىشد و يكى از غلامانش را مىديد كه با دو دستش صدقه مىدهد او را صدا مىكرد، مىگفت با يك دست بده.
[سوره الأنعام (6): آيات 142 تا 150]
وَ مِنَ الْأَنْعامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (142)
ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحامُ الْأُنْثَيَيْنِ نَبِّئُونِي بِعِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (143)
وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحامُ الْأُنْثَيَيْنِ أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ وَصَّاكُمُ اللَّهُ بِهذا فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً لِيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (144)
قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلاَّ أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَإِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (145)
وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا كُلَّ ذِي ظُفُرٍ وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُما إِلاَّ ما حَمَلَتْ ظُهُورُهُما أَوِ الْحَوايا أَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِبَغْيِهِمْ وَ إِنَّا لَصادِقُونَ (146)
فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَةٍ واسِعَةٍ وَ لا يُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ (147)
سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَيْءٍ كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتَّى ذاقُوا بَأْسَنا قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَخْرُصُونَ (148)
قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ (149)
قُلْ هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ الَّذِينَ يَشْهَدُونَ أَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ هذا فَإِنْ شَهِدُوا فَلا تَشْهَدْ مَعَهُمْ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ (150)
ترجمه:
و از بعضى حيوانات استفادههاى باربرى و سوارى كنيد و از آنچه خدا روزى شما كرده بخوريد و از پى اغواى شيطان نرويد كه او شما را دشمن آشكارى است، 142
هشت جفت (از چهار پايان) كه بيان مىشود حلال است: از جنس برّه هر دو جنس (نر و ماده) و از جنس بز (نر و ماده) براى مردم حلال است بگو آيا اين دو جنس نر و مادّه يا بچّهاى كه در شكم مادرهاست كدام يك به حكم خدا حرام شده است اگر راست مىگوئيد شما به من مدرك قطعى ارائه دهيد، 143
و نيز از جنس شتر دو صنف نر و مادّه و از جنس گاو هم (نر و ماده) هر دو حلال شده به آنها بگو آيا از اين دو جنس نر و مادّه يا بچّهاى كه در شكم مادههاست كدام حرام است؟ يا شما شاهد هستيد كه خدا بر اين حرمت توصيه كرده است. بارى كيست ستمگرتر از آنكه به خدا دروغ بندد تا به جهل خود مردم را گمراه كند البتّه خدا ستمكاران را هدايت نخواهد كرد. 144
بگو اى پيامبر در احكامى كه به من وحى شده چيزى كه براى خورندگان طعام حرام باشد نمىيابم جز آنكه ميته (حيوان مرده) باشد يا خون ريخته يا گوشت خوك كه پليد است يا حيوانى كه بدون ذكر نام خدا از روى فسق ذبح كنند و در همينها كه حرام است نيز هرگاه كسى بخوردن آنها مضطرّ گردد بدون تجاوز از فرمان خدا به قدر ضرورت صرف كند باز خدا خواهد بخشيد كه خدا آمرزنده و مهربان است، 145
و بر يهودان هر حيوان ناخندار (مانند طيور و غيره) و از جنس گاو و گوسفند نيز پيه را حرام كرديم مگر آنچه در پشت آنهاست يا به بعضى رودهها يا به استخوانها آميخته است و آنها چون ستم كردند ما بدين حكم آنها را مجازات كرديم البتّه همه وعدهها و سخنان ما راست خواهد بود. 146
پس اگر اى پيغمبر تو را تكذيب كنند بگو خداى شما با آنكه داراى رحمت بى منتهاست عذابش را از فرقه بدكاران باز نخواهد داشت، 147
آنان كه شرك آورند خواهند گفت كه اگر خداى مىخواست ما و پدران ما مشرك نمىشديم و چيزى را حرام نمىكرديم. بدين گفتار (جاهلانه جبريان)، پيشينيان آنان، رسولان را تكذيب مىكردند تا آنكه طعم عذاب ما را چشيدند. 148
بگو آيا شما بر اين سخن مدرك قطعى داريد تا ارائه دهيد؟ وگرنه شما جز از خيالات باطل پيروى نمىكنيد و جز به گزاف و دروغ سخن نمىگوئيد. 149
بگو اين پيامبر براى خدا حجّت بالغه است پس اگر مشيّتش قرار مىگرفت همه شما را هدايت مىكرد، گواهان خود را بر اينكه مىگويند خدا اين و آن را حرام كرده بياوريد. پس هرگاه گواهى دروغ دادند، تو با آنها گواهى مده و پيروى از هواى نفس آنها مكن، كه آنها آيات خدا را تكذيب كرده به قيامت ايمان نمىآورند، و از خداى خود به سوى بتان بر مىگردند. بگو اى پيغمبر: نماز و طاعت و كليّه اعمال و زندگى و مرگ من همه براى خداست. كه پروردگار جهانهاست. او را شريك نيست و به همين اخلاص كامل مرا فرمان داده است و من اوّلين كسى مىباشم كه تسليم امر خدا مىباشم. بگو آيا من غير از خدا را به ربوبيّت برگزينم در صورتى كه خدا پروردگار همه موجودات است و كسى چيزى نيندوخت مگر بر خود و هيچ نفسى بار گناه ديگرى را بر دوش نگيرد. سپس بازگشت همه شما به سوى خداست. او شما را به آنچه در آن اختلاف مىكرديد آگاه خواهد ساخت. و او خدايى است كه شما را جانشين گذشتگان اهل زمين قرار داد و رتبه بعضى از شما را بالاتر از ديگرى گردانيد تا شما را در اين تفاوت رتبه ها بيازمايد كه همانا خدا سخت زود كيفر و بسيار بخشنده و مهربان است. 150
تفسير
وَ ايجاد كرد وَ مِنَ الْأَنْعامِ حَمُولَةً از چهار پايان بعضى را كه بار حمل كنند.
وَ فَرْشاً يعنى از موها و پشمها و كركهاى آنان (بهرهمند شويد).
كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ يعنى از گوشت و شير حيواناتى كه خدا بر شما روزى كرده است بخوريد، و چيزى را كه خداوند براى شما حلال كرده است بر خود حرام مكنيد.
وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ و از پى اغواى شيطان نرويد به اينكه در آنچه كه خدا براى شما مباح كرده اسراف كنيد و به تحريم حلال خدا و تحليل (حلال كردن) حرام او تجاوز بنمائيد. در سوره بقره تحقيق و تفصيلى براى خطوات شيطان گذشت، و آيه مانند ماقبلش به حدّ وسط بين افراط و تفريط اشاره مىكند.
ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ هشت جفت: از برّه اهل و وحشى.
وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ همچنين از بز نيز اهلى و وحشى.
قُلْ آلذَّكَرَيْنِ نر و مادّه از هر دو جنس.
حَرَّمَ خدا حرام كرده است.
أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ يا مؤنث از هر دو جنس.
أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحامُ الْأُنْثَيَيْنِ يعنى جنين از دو جنس اهلى و وحشى نر باشد يا ماده.
نَبِّئُونِي بِعِلْمٍ مرا به سبب علم خبر دهيد نه به وسيله ظنّ و هوا و فريب نفس، يا به سبب چيزى خبر دهيد كه به آن علم حاصل شود به اينكه خداوند چيزى از اينها را حرام كرده است يا به سبب امر معلوم كه براى شما قطع حاصل شود.
إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ اگر در ادّعاى حرمت اين چيزها راستگو هستيد.
وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَيْنِ و از شتر تازى يك كوهانه و شتر قوى دوكوهانه.
وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ و از گاو اهلى و وحشى.
قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحامُ الْأُنْثَيَيْنِ مقصود انكار تحريم چيزى از آنهاست، و ملزم ساختن آنها به اينكه حرمت حيوانات ذكور گاهى، و حرمت حيوانات مؤنّث گاهى ديگر، يا حرمت جنينهاى موجود در شكم مادر هيچ كدام از اينها از روى علم و حجّت نيست، بلكه محض تخمين و ظنّ از پيش خودشان است.
أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ يا اينكه شما شاهد و حاضر بوديد كه خدا اينها را حرام كرد.
إِذْ وَصَّاكُمُ اللَّهُ بِهذا يعنى امثال اين قضايا به وسيله برهان دانسته مىشود كه در اين صورت ممكن مىشود حكم را به غير اعلام كرد به سبب همان برهان، يا اين است كه به وسيله مشاهده و سماع دانسته مىشود كه در اين صورت علم به قضيّه پيدا مىكند ولى اعلام به غير نمىشود چون برهان ندارد.
و چون نه برهان داريد و نه شهود پس حكم شما جز افتراى محض بر خدا چيزى نيست بنابراين لفظ «ام» اگر چه منقطع است ولى به حسب معنى معادل نَبِّئُونِي بِعِلْمٍ است يعنى آيا براى شما برهانى هست يا شاهد قضيّه بودهايد.
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً بازگشتى ملامتآميز بر گذشته است به اعتبار ثبوت افترا، يا جزاى شرط مقدّر است به همين اعتبار، يعنى وقتى شما برهان و علمى نداريد چنانكه نَبِّئُونِي بِعِلْمٍ بر آن دلالت مىكند، و شاهد قضيّه هم نبوديد چنانكه أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ بر آن دلالت دارد، پس شما افترا مىبنديد، و ستمكارتر از كسى كه افتراى به خدا بندد وجود ندارد:
پس آن اشاره به مقياسى است كه از سابق استفاده مىشود و اشاره به يك قياس ديگر منتج است بدين صورت:
شما علم و شهودى نداريد، و هر كس كه در گفتارش نه علم داشته باشد و نه شهود، او افترا زننده است. و هر كس كه افترا ببندد ستمكارتر از او وجود ندارد، پس ستمكارتر از شما وجود ندارد.
لِيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ و اين تفسيرى كه ما در مورد جفتها كرديم تفسيرى است كه در اخبار وارد شده است، وقتى خداوند به پيامبرش امر كرد كه از حرمت جفتها از مردم بپرسد و برهان و شهود حرمت را نيز سؤال كند به او امر نمود كه چنين جواب بدهد كه طريق علم يا برهان است يا شهود و هيچ كدام را شما نداريد چنانچه گذشت، و يا وحى است كه به توسط سفرا و ملائكه خدا مىرسد، و يا بايد حرمت چيزى به توسط تقليد از صاحب وحى معلوم گردد و شما اهل تقليد هستيد و من اهل وحى و مدّعى آن هستم نه شما چون شما ادّعاى وحى نداريد و اعتراف داريد كه صلاحيّت و اهليّت وحى در شما نيست.
«پس فرمود»:
قُلْ به آنها بگو.
لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً در آنچه كه به من وحى شده از اين جفتهائى كه ذكر شد حرامى نمىيابم آنطور كه شما گمان كرديد كه بعضى از آن حيوانات بر بعضى افراد حرام است چنانكه گذشت.
عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ و با اين تفسير اشكال به اين آيه كه محرّمات بسيار است و آنچه در اين آيه ذكر شده بسيار اندك است مرتفع مىشود، و امّا آنچه كه در سوره بقره گذشت مطلبى بود كه اشكال را از هر دو آيه برطرف مىساخت.
إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً يعنى مگر درحالىكه طعام از گوشت مرده باشد البتّه كشتهشده سگهاى شكارى و كشتهشده با آلت صيد از حكم مرده خارج مىشود زيرا طبق تفصيلى كه در فقه ذكر شده آن در حكم ذبح شرعى است.
أَوْ دَماً مَسْفُوحاً يعنى خون ريخته شده نه آن مقدار خونى كه در داخل گوشت ذبيحهها مىماند. و اين مجمل است و تفصيل آن موكول به بيان فقهاست كه در فقه تفصيل داده شده است.
أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ يا گوشت خوك كه پليد است وجه حرمت آن را بيان كرد زيرا پليد بودن گوشت خوك بر خورندههاى آن مخفى است به خلاف مردار و خون، و ممكن است ضمير به مجموع برگردد. كه يعنى همه آنها پليد هستند و مفرد بودن ضمير به اعتبار لفظ «مذكور» است.
أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ يا حيوانى كه در طريق گناه به هنگام سر بريدن، نام غير خدا بر آن برده شده باشد، يعنى آنچه كه براى بتها ذبح شده از باب مبالغه فسق ناميده شده است، و قول خدا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ بيان علّت فسق بودن آن است.
فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ كسى كه مضطرّ و مجبور به خوردن چيزى از اين محرّمات شود غَيْرَ باغٍ در صورتى كه عنوان (باغى) نداشته باشد يعنى به خاطر لذّت نباشد و بر امام خروج نكرده باشد، وَ لا عادٍ و نيز در صورتى كه از حدّ رخصت هم تجاوز ننموده باشد ايرادى بر او نيست و تفصيل اين آيه در سوره بقره گذشت.
فَإِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ او را مؤاخذه نمىكند و به او رحم مىكند به اينكه به او براى حفظ جانش اجازه خوردن مىدهد.
وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا كُلَّ ذِي ظُفُرٍ و بر يهود گوشت هر صاحب ناخن را از حيوانات و پرندگان (حيواناتى كه سم يا پارچه دارند) حرام كرديم، ذكر تحريم بر يهود به طريق حصر به دنبال اين آيه، و به دنبال آوردن آن ازآنرو است كه اين تحريم، مجازاتى جهت ظلم آنهاست كه بر امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله منّت نهاده و آنها را مىترساندهاند. و از سوى ديگر اين معنى اشكال قبلى را كه لازم مىدارد كه ذبح هر نوع از حيوان حلال باشد، تأييد مىكند.
وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُما إِلَّا ما حَمَلَتْ ظُهُورُهُما أَوِ الْحَوايا أَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ ذلِكَ و از گاو و گوسفند، پيه آن را بر آنها حرام كرديم جز آنچه در پشت آنهاست و يا بر رودهها و يا بر استخوانهاى حيوان چسبيده باشد.
مقصود از الْحَوايا چيزى است كه به داخل معده و درون حيوان مربوط باشد.
جَزَيْناهُمْ بِبَغْيِهِمْ وَ إِنَّا لَصادِقُونَ و بدينطريق ستم آنها را جزا داديم و همانا، در خبر دادن راستگو هستيم.
فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَةٍ واسِعَةٍ وَ لا يُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ اگر تكذيب كردند بگو پروردگارتان گرچه داراى رحمت گسترده است، آن مانع خشم او نمىباشد زيرا كه هيچ مانعى از نفوذ حكم خدا بر بدكاران نيست.
خداوند در اين آيه بين دو شأن لطف و قهر، و اميدوار كردن و ترساندن، و وعد و وعيد جمع كرده است تا اينكه به محمّد صلّى اللّه عليه و آله و اوصيايش، راه دعوت را ياد دهد، و او را در دعوت تكميل كند، و در دعوت بين دو جهت رضا و غضب تثبيت نمايد، چون دعوت جز به وسيله آن دو تمام و كامل نمىشود.
پس معنى آيه اين است كه اگر تو را تكذيب كردند از حدّ وسط خارج نشو و رحمت ربّ را به آنها وعده بده، و كلمه «ربّ» را به مردم اضافه كرد تا به آنها اظهار لطف كرده باشد، و بگو كه پروردگار شما صاحب رحمت واسع است كه بر شما رحم مىكند و به جهالت و نادانىهاى شما مؤاخذه نمىكند، ولى اگر خدا بخواهد شما را مؤاخذه كند كسى نمىتواند مؤاخذه او را برگرداند پس از آن بترسيد.
سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا مشركين براى اينكه زشتى را از شرك آوردنشان بردارند بكله آن را زيبا جلوه دهند، بعد از آنكه از حجّت و دليل عاجز شدند، خواهند گفت:
لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَيْءٍ اگر خدا مىخواست، ما و پدرانمان مشرك نمىشديم و چيزى را حرام نمىكرديم، چنانكه اين گفتار رسم نفس و زن بدكار است كه آن دو راضى نمىشوند كه بدى و زشتى را به خودشان نسبت دهند، بلكه تا ممكن است زشت را زيبا جلوه مىدهند، و يا زشتى را به شيطان و رفيق و مشيّت خدا نسبت مىدهند و اين دروغ محض است، زيرا كه شيطان و قرين جز اعداد (آماده كردن) كارى ندارند.
و مشيّت اگر چه فاعل فعل يا سبب فعل است ولى فاعل مادام كه خودش را در وسط مىبيند حقّ ندارد نسبت فعل را به مشيّت داده و يا آن را به مشيّت معلّق نمايد، و اگر هم نسبت داده شود از استعداد قابل نبايد غفلت كند، و با همين تحليل تناقضى كه به ظاهر ديده مىشود بين تكذيب گفتار اينها در تعليق به مشيّت، و بين تعليق فعل به مشيّت در قول خدا فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ بر طرف و مرتفع مىشود.
كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ يعنى همانطور كه امّت تو، تو را تكذيب كرده و شرك آوردن و تحريم را به مشيّت معلّق مىكنند، بدون اينكه به خودشان نسبت دهند.
امّتهاى پيشين نيز پيامبرانشان را، مثل اينها، تكذيب كرده اند.
حَتَّى ذاقُوا بَأْسَنا قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا يعنى شما برهانى بر ادّعايتان نداريد، كه بتوانيد بر ديگرى احتجاج بكنيد، و اطلاق مسبّب بر سبب است، يا اينكه برهان، عبارت از علمى است كه به سبب آن علم ديگرى حاصل مىشود.
و چون برهان، چيزى است كه اعلام آن به غير ممكن است، فرمود: اگر علم داريد آن را براى ما خارج سازيد. پس با اين گفتار وجود برهان را از آنها نفى كرد، و با اين گفتار كه إِنْ تَتَّبِعُونَ شما جز از خيالات واهى پيروى نمىكنيد، به صورت مطلق علم آنها را نفى كرد.
يعنى شما نه برهان داريد و نه شهود و نه از شخص راستگويى آن را شنيده ايد، و نه به شما وحى شده است. و با قول خدا قُلْ هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ صحت تقليد آنها را نفى كرد زيرا تحدّى و دعوت به آوردن دليل و علم بر اين دلالت مىكند كه شاهدى كه اعتماد بر آن صحيح باشد ندارند.
إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَخْرُصُونَ يعنى شما به مدّعاى خودتان علم نداريد، چنانكه برهانى نداريد كه به ديگران اعلام كنيد.
بدينوسيله آنها را ذمّ نمود، اوّلا براى اينكه در اعمالشان از ظنّ و گمان پيروى مىكنند و ثانيا اصولا شأن و كار آنها تخمين زدن است نه علم و يقين. و شخص عاقل در ظنّ و تخمين توقّف نمىكند بلكه در تحصيل علم و يقين كوشش مىكند، و مادام كه يقين حاصل نشود از عمل مىايستد و توقّف مىكند مگر اينكه مضطرّ و مجبور باشد، كه در اين صورت احتياط مىكند، نه اينكه پيروى از ظنّ كرده بدان عمل نمايد و يا بر طبق ظنّ بدون اذن و اجازه فتوا دهد.
و يقين حاصل نمىشود مگر، با بيان و برهان، يا با ادراكات، يا به وحى و عيان، يا به تقليد صاحب وحى و خليفه رحمان.
پس هر كس گمان كند كه مطلق ظنّ و استحسان طريق حكم خداست، يا اينكه خطاكننده يك اجر دارد، و مصيب (درست ياب)، به واقع دو اجر دارد در راه بهشت به خطا رفته و راه جهنّم را پيموده است.
و هر كس قرآن و احكام خدا و نزول قرآن را با رأى خودش تفسير كند نشيمنگاه او پر از آتش مىشود.
و امّا آنچه در نزد خاصّه از ظنون آمده است كه ظنون آنها جانشين علم است درست است بلكه مىگوئيم ظنون آنها شريفتر و والاتر از علم است، و سابقا محقّق ساختيم كه اجازه مجيز، در صورتى كه اجازه صحيح به شخص مجاز رسيده باشد ظنّ او را شريفتر از علم ديگرى (كه بدون اجازه باشد) قرار مىدهد زيرا علم بدون اجازه در گفته گوينده اش اثرى ندارد، و ظنّ با اجازه اثر مىكند، و اجازه الهى كمتر از اجازه شيطانى نيست و حال آنكه مرتاضها كه با اعمال شيطانى رياضت مىكشند اگر صحيح ياد بگيرند و الفاظ جميع طلسمات را تصحيح كنند، بدون اجازه صاحب اجازه، هيچ يك از آنها اثر نمىكند، و آنگاه كه صاحب اجازه، اجازه دهد قول او اثر مىكند حتّى اگر غلط بخواند، كه در اين صورت اجازه مغلوط شريفتر از صحيح بدون اجازه مىشود. و مطلب همين طور است در مورد اجازه الهى.
و چون در تعليق شرك آوردن و تحريم حيوانات بر مشيّت خدا برهان را از آنها نفى كرد كه اين تعليق بر مشيّت، از مفهوم شرط ناميده مىشود.
مقصود از اين شرط به قرينه مقام، دلالت كردن بر تعلّق شرك آوردن به مشيّت خداست. اگر چه به لغت اعمّ باشد، و تكذيب نبىّ صلّى اللّه عليه و آله را به آنها به سبب آن تعليق نسبت داده است تا مشعر به ذمّ آنها در اين تكذيب باشد و اين معنى اين توهّم را پيش آورده است كه افعال بستگى به مشيّت خدا ندارد ……
لذا خداوند به پيامبرش امر كرد كه به آنها بگويد: برهان منحصر در خدا و در كسى كه از خدا گرفته است مىباشد، تا مقدّمهاى باشد بر تعليق افعال به مشيّت خدا تا اين توهّم كه مشيّت سببيّت براى افعال ندارد كه از سابق ناشى شد برطرف گردد.
پس خداى تعالى فرمود:
قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ يعنى حجّت رسا از آن خداست در هر چه كه بگويد يا انجام دهد.
فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ يعنى اگر خدا مىخواست همه شما را هدايت مىكرد، پس در صدق اين گفتار براى خدا حجّت هست، و آن حجّت را براى من ظاهر ساخته است يعنى در اينكه شما شرك آوردن و تحريم حيوانات را معلّق بر مشيّت خدا مىكنيد كه از قول شما: «اگر خدا مىخواست، ما مشرك نمىشديم» فهميده مىشود، حجّت به نفع من است نه به نفع شما و حجّت براى خداست كه آن مشيّت را ترك كند و ضدّ آن را بخواهد.
بدان كه مشيّت خدا عبارت از اضافه اشراقى خداست و وجود هر موجودى مانند رحمت و اراده عامّ به وسيله آن محقّق مىشود و آن مشيّت چيزى است كه وجود هر موجود ممكن در سلسله نزول و صعود به وسيله آن مشيّت به كمالات اوليّه و ثانويّه خود مىرسد. و آن مانند رحمت رحمانى و رحمت اختصاصى (رحيمى) است و آن عبارت از مشيّتى است كه به سبب آن وجود كمالات ثانوى مكلّفين در سلسله صعود محقّق مىشود، مثل رحمت رحيميّت كه رضا و محبّت ناميده مىشود، و قول خداى تعالى:
وَ لا يَرْضى لِعِبادِهِ الْكُفْرَ[2] و يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ[3] اشاره به همين معنى است.
پس مشيّت عامّ هر ذات و فعل و صفت است. ولى فاعل مادام كه از حدّ نفسش خارج نشود و با نور بصيرتش به مشيّت خدا نظر نكند، و خودش را فاعل فعلش ببيند. چنانكه اين گفتارشان مشعر به آن است كه گفتند ما أَشْرَكْنا و نسبت اشراك را به خودشان دادند در اين صورت بر او صحيح نيست كه فعل را به مشيّت نسبت داده و بر آن معلّق نمايد، و اگر اين كار را بكند دروغگو و عمل او مذموم است، و به همين معنى نيز ذمّ كردن آنها در اين گفتارشان كه اگر خدا مىخواست ما مشرك نمىشديم، صحيح مىشود.
كه عدم اشراك يعنى اهتدا و هدايت را معلّق بر مشيّت كردند، با اينكه اين تعليق و وابستگى در قول خدا فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ اثبات شده است.
و همچنين است مشيّت خاصّ كه سبب افعال تكليفى صالح است. پس اگر مقصودشان آن مشيّت خاصّ باشد جمع بين ذمّ آنها بر قولشان و اثبات قول آنها از طرف ديگر مانند همان جمعبندى است كه در مشيّت عامّ ذكر شد.
وقتى خداوند اين گفتارشان را با عدم برهان و عدم علم آنها باطل ساخت، خواست علم تقليدى آنها را نيز باطل سازد، بدين ترتيب كه رؤسايى را كه از آنها تقليد كردهاند حاضر ساخته و آنها را ملزم به جهل و گمراهى نمود تا واضح گردد كه تقليدشان فاسد است، و اينكه تقليد وقتى صحيح مىشود كه از منصوب خدا تقليد شود، مانند انبيا و اوصياى آنها، و غير آنها هر كس كه مىخواهد باشد از هواى نفس جدا نمىشود، و تقليد او پيروى هوس است. پس فرمود:
قُلْ به آنها بگو: اى كسانى كه از برهان عاجز و از علم قاصر و كوتاه هستيد.
هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ رؤسا و بزرگانتان را كه از آنها تقليد مىكرديد بياوريد.
الَّذِينَ يَشْهَدُونَ أَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ هذا آنهايى را كه گواهى مىدهند كه خدا اين محرّمات را حرام كرده است، تا اينكه جهل و پيروى آنها از هواى نفس براى شما ظاهر گردد.
فَإِنْ شَهِدُوا پس اگر به اين مطلب شهادت دادند.
فَلا تَشْهَدْ مَعَهُمْ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا تو با آنها شهادت مده و از هواهاى نفسانى كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند، پيروى مكن، گذاشتن اسم ظاهر به جاى ضمير دلالت بر اين است كه شهادت آنها ناشى از پيروى از هوس است، چون آنان موصوف به تكذيب آيات خدا هستند، و تكذيبكنندگان آيات خدا جز صاحبان هواهاى نفسانى نمى باشند.
وَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ و كسانى كه به آخرت ايمان نياورند (وصف ديگرى است كه موجب پيروى از هوا است).
وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ غير خدا را با خدا مساوى مىكنند، و خداوند آنها را به سه وصف (پيروى هواى نفسانى- ايمان نياوردن به آخرت، و شريك قائل بودن بر پروردگارشان) توصيف كرد كه هر يك از آنها كافى است كه شهادتشان ردّ شود.
________________________________
[1] معانى« بحيره، سائبه، وصيله و حام» در تفسير آيه 103 سوره مائده قبلا بيان شد.
[2] سوره زمر، آيه 7: ناسپاسى را براى بندگانش نمىپسندد.
[3] سوره مائده، آيه، 54: دوستشان بدارد و دوستش بدارند.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج5، ص: 195