البقرة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه ۲72-۲80

النوبة الاولى‏

– قوله تعالى: لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ‏- بر تو نيست راه نمودن ايشان‏ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ لكن خداى راه نمايد او را كه خواهد وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ و هر چه نفقت كنيد از مال‏ فَلِأَنْفُسِكُمْ‏ آن خود را ميكنيد وَ ما تُنْفِقُونَ إِلَّا ابْتِغاءَ وَجْهِ اللَّهِ‏ و نفقت مكنيد مگر خواستن وجه خداى را وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ‏ و هر چه نفقت كنيد از مال، پاداش آن بتمامى بشما رسانند وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ 272 و از آن چيزى كاسته و باز گرفته نماند از شما.

لِلْفُقَراءِ- درويشانراست آن صدقات و زكاة الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ آن درويشان كه از خان و مان و فرزندان خود بازداشته مانده‏اند در سبيل خدا، لا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْباً فِي الْأَرْضِ‏ نمى‏توانند بازرگانى را و روزى جستن را در زمين رفتن‏ يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ كسى كه ايشان را نشناسد پندارد كه ايشان بى‏نيازانند

مِنَ التَّعَفُّفِ‏ از آنك نياز پيدا نكنند و از مردمان چيزى نخواهند تَعْرِفُهُمْ بِسِيماهُمْ‏ كه درنگرى بايشان بشناسى ايشان را بنشان و آساى ايشان، لا يَسْئَلُونَ النَّاسَ إِلْحافاً از مردمان چيزى نخواهند بالحاح‏ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ و آنچه نفقت كنيد از مال‏ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ 273 خداى بآن داناست.

الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ‏- ايشان كه نفقت ميكنند مالهاى خويش‏ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ بشب و بروز سِرًّا وَ عَلانِيَةً پنهان و آشكارا فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ‏ ايشانراست مزد ايشان بنزديك خداوند ايشان‏ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ 274 و بيم نيست بر ايشان فردا، و نه اندوهگن باشند.

الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا- ايشان كه ربوا ميخورند لا يَقُومُونَ‏ نخيزند از گور خويش‏ إِلَّا كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ‏ مگر چنانك آن كس خيزد كه ديو زند او را بدست و پاى خود مِنَ الْمَسِ‏ از ديوانگى‏ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا ايشان را آن بآنست كه گفتند إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا ستد و داد همچون ربوا است‏ وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ‏ و نه چنانست كه گفتند كه اللَّه بيع حلال كرد وَ حَرَّمَ الرِّبا و ربوا حرام كرد فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ‏ هر كه بوى آيد پندى از خداوند وى‏ فَانْتَهى‏ و از آن كرد بد كه ميكند باز شود فَلَهُ ما سَلَفَ‏ ويراست آنچه گذشت و ربوا كه خورد وَ أَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ‏ و كار وى با خداست‏ وَ مَنْ عادَ و هر كه باز گردد بآن‏ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ ايشان آتشيانند هُمْ فِيها خالِدُونَ 275 ايشان در آن جاويدان‏

يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا- ناپيدا ميكند اللَّه مال را بربوا وَ يُرْبِي الصَّدَقاتِ‏ و مى‏افزايد مال را بصدقات‏ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ 276 و اللَّه دوست ندارد هر ناسپاسى بزه كار.

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا- ايشان كه بگرويدند وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏ و كارهاى نيك كردند وَ أَقامُوا الصَّلاةَ و بپاى داشتند نماز را بهنگام خويش‏ وَ آتَوُا الزَّكاةَ و بدادند زكاة از مال خويش‏ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ‏ ايشانراست مزد ايشان بنزديك خداوند ايشان‏ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ 277 و فردا بر ايشان بيم نه و نه اندوهگن باشند.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا- اى ايشان كه بگرويدند اتَّقُوا اللَّهَ‏ به پرهيزيد از خشم و عذاب خداى‏ وَ ذَرُوا ما بَقِيَ مِنَ الرِّبا و بگذاريد آنچه ماند در دست شما از ربوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ 278 اگر گرويدگانيد.

فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا- ار بس نكنيد و باز نه ايستيد فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏ آگاه باشيد بجنگى از خداى و رسول‏ وَ إِنْ تُبْتُمْ‏ و اگر توبه كنيد فَلَكُمْ رُؤُسُ أَمْوالِكُمْ‏ شما راست سرمايهاى شما لا تَظْلِمُونَ‏ نه شما كاهيد وَ لا تُظْلَمُونَ 279 و نه از شما كاهند.

وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ- و اگر افام دارى‏[1] بود يا ناتوانى و دژوار حالى و تنگ دستى‏ فَنَظِرَةٌ إِلى‏ مَيْسَرَةٍ درنگ بايد داد وى را، تا تواند كه آسان باز دهد افام، وَ أَنْ تَصَدَّقُوا و اگر آنچه بر آن ناتوان داريد بوى بخشيد، خَيْرٌ لَكُمْ‏ خود به بود شما را إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏ 280 اگر دانيد

النوبة الثانية

– قوله تعالى: لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ‏ الآية …- سبب نزول اين‏ آيت آن بود كه مادر اسما بنت ابى بكر مشركه بود، بيامد و چيزى از دختر خود خواست، اسما گفت تو نه بر دين اسلامى، بتو هيچيز ندهم تا نخست از رسول خدا بپرسم، بيامد تا بپرسد، و چيزى كه دهد بفرمان وى دهد، جبرئيل آمد در آن فورت و اين آيت آورد: لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ‏ راه نمودن بر تو نيست كه صدقه ازيشان مى ‏بازگيرى تا در دين اسلام آيند، تو باز خواننده نه راه نماينده، راه نماينده منم، او را راه نمايم كه خود خواهم.

وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ- همانست كه جاى ديگر گفت: ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ‏ مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت:«بعثت داعيا و مبلغا و ليس الى من الهداية شي‏ء، و خلق ابليس مزينا و ليس اليه من الاضلال شي‏ء»

پس مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم اسما را فرمود تا با مادر خود نيكويى كرد و صدقه داد. و جماعتى مسلمانان همچنين قرابت جهود درويش داشتند، و پيش از اسلام با ايشان نيكوئيها كردندى، و صدقه‏ ها دادنديد، و بعد از اسلام آن صدقه‏ ها ازيشان باز گرفتند، و با اختلاف ملت مواساة كراهيت مي داشتند، تا آن گه كه اين آيت فرو آمد، پس بسر قاعده خويش باز شدند و بخويشان جهود صدقه ميدادند. و مراد باين صدقه تطوع است نه زكاة فرض، كه زكاة فرض جز بمسلمانان روا نباشد كه دهند،لقول النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «امرت ان آخذ الصدقة من اغنيائكم، و اردّها فى فقرائكم»

و همچنين كفارت سوگند و كفارت ظهار و مانند آن، جز باهل اسلام و توحيد صرف نكند، از بهر آنك حقوق اللَّه است، و مقدرات شرعى جز باهل شرع و ارباب توحيد نه روا باشد كه صرف كنند.

وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ الآية ….- اى مال‏ فَلِأَنْفُسِكُمْ‏ اى ثوابه، ميگويد هر چه كنيد از خيرات و دهيد از صدقات، رستگارى خود را مى‏كنيد، كه ثواب آن بشما رسد و بدان رستگار شويد. مال را خيرات نام كرد اين جايگه، يعنى تا بنده را تنبيه باشد كه صدقه از مال حلال پاك دهد، كه تا حلال نبود نام خير در آن نيفتد، وَ ما تُنْفِقُونَ إِلَّا ابْتِغاءَ وَجْهِ اللَّهِ‏- اين ماء نفى است، بمعنى نهى، ميگويد نفقه‏ مكنيد جز كه بدان وجه اللَّه خواهيد، يعنى كه تا اللَّه شما را بآن ثواب دهد و بديدار خود رساند. اهل تحقيق گفته‏اند- وجه اللَّه در آيات و اخبار بر دو وجه است: يكى وجه حقيقت ذات، ديگر وجه بمعنى ثواب، اما وجه حقيقت آنست كه گفت عز جلاله‏ وَ يَبْقى‏ وَجْهُ رَبِّكَ‏ اى يبقى ربك بوجه، فقامت الصفة مقام الذات، كقوله تعالى‏ كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ‏ اى الا ربّك بوجهه. و منه قوله تعالى‏ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى‏ رَبِّها ناظِرَةٌ. قالت ائمة اهل السنة، اى الى وجه ربها، اين وجه حقيقت است،

همچنانك مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت-«اللهم انى اعوذ بنور وجهك الذى اضاءت له نور السماوات»

وروى انه قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم- «اللهم انى اسالك الرضاء بعد القضاء و برد العيش بعد الموت، و اسألك لذة النظر الى وجهك.»

وكان صلّى اللَّه عليه و آله و سلم يقول‏ «اللهم انى اعوذ بوجهك الكريم و اسمك العظيم من الكفر و الفقر.»

وقال فى سجوده‏ «جل وجهك لا احصى ثناء عليك»

الى غير ذلك من اشباهه. اما وجه بمعنى ثواب آنست كه اللَّه در قرآن جايها گفت‏ إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ‏ إِلَّا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلى‏ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ‏ إِلَّا ابْتِغاءَ وَجْهِ اللَّهِ‏.

وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ‏- اى لا تنقصون من ثواب اعمالكم شيئا. آن گاه در آموخت كه اين صدقات بكه دهيد، گفت- للفقراء، اين فقرا درويشان مهاجران‏اند. ابن مسعود و ابو هريره و خباب و عمار و بلال قريب چهارصد مرد بودند كه ايشان را در مدينه خان و مان و اسباب و ضياع نبود، و املاك و معاش نبود، و بذكر خداى و عبادت وى چنان مستغرق بودند، كه پرواى كسب و تجارت نداشتند، و نيز با سؤال و طلب روزى نپرداختند، مسكن ايشان بشب صفه مسجد بود و بروز حضرت مصطفى، در سفر و در حضر از وى غائب نه، و در دل ايشان جز دوستى خدا و رسول نه. در خبر است كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم در مصعب بن عمير نگرست كه پوست ميش بخود در گرفته بود، گفت‏

«انظروا الى هذا الذى نور اللَّه قلبه، لقد رأيته بين ابويه يغذوانه باطيب الطعام و الشراب، و لقد رأيت حلة شريت بمأتى درهم فدعاه حب اللَّه و حب رسوله الى ما ترون»

و در خبر است كه عمر خطاب هزار درم بسعيد بن عامر فرستاد، سعيد با اهل خويش شد دلتنگ و اندوهگن. اهل وى گفت- چه افتادكه چنين دلتنگى، مگر كارى صعب افتاد؟ سعيد گفت چه صعب تر ازين كه ما را پيش آمد، آن جامه كهن بيار. جامه بوى داد پاره پاره كرد و آن درم جمله فرو كرد، صرّه صرّه دربست، شب بود در نماز شد، تا بامداد نماز ميكرد و ميگريست، بامداد بر سر كوى نشست، و آن صره‏ها مى‏بخشيد تا هيچ نماند، پس گفت- از رسول خدا شنيدم كه- درويشان مهاجران را روز قيامت بر حساب خوانند، ايشان گويند ما را چه دادند از مال كه امروز حساب مى‏خواهند؟ پس ايشان در بهشت شوند پيش از توانگران به پانصد سال، مردى بيايد ازين توانگران و در غمار ايشان شود، و او را دست گيرند و از ميان ايشان بيرون كنند. سعيد گفت- عمر مگر ميخواهد كه من آن مرد باشم، اگر دنيا و هر چه در آنست بمن دهند و آن مرد باشم نخواهم! مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم اين درويشان را صعاليك المهاجرين خواند، وانگه ايشان را صفت كرد در آن خبر كه گفت-

«حوضى ما بين عدن الى عمان شرابه ابيض من اللبن و احلى من العسل، من شرب منه شربة لم يظمأ بعدها ابدا، و اول من يرده صعاليك المهاجرين» قلنا و من هم يا رسول اللَّه؟

قال «الدنس الثياب، الشعث الرؤوس، الذين لا تفتح لهم ابواب السدد، و لا يزوجون المنعمات، الذين يعطون ما عليهم و لا يعطون ما لهم»

وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «ابشروا يا معشر صعاليك المهاجرين بالنور التام يوم القيمة، تدخلون الجنة قبل اغنياء الناس بنصف يوم و ذلك خمس مائة سنة»

وعن الحسن قال- اوحى اللَّه تعالى الى موسى ع- يا موسى لو يعلم الخلائق اكرامى الفقراء فى محل قدسى و دار كرامتى، للحسوا اقدامهم و صاروا ترابا يمشون عليهم، فو عزتى و مجدى و علوّى فى ارتفاع مكانى لاسفرن لهم عن وجهى الكريم، و اعتذر اليهم بنفسى و اجعل فى شفاعتهم من برهم فىّ او آواهم فىّ، و لو كان عشّارا، و عزتى و لا اعز منى و جلالى و لا اجل منى! لا طلب ثارهم ممن ناواهم او عاداهم، حتى اهلكه فى الهالكين.

لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏- رب العالمين ايشان را درين آيت بستود و به پنج چيز از اخلاق پسنديده ايشان را نشان كرد: يكى دوام افتقار بحق، ديگر حبس نفس ايشان در راه حق، سديگر نهان داشتن فقر از بهر حق، چهارم تازه‏ رويى و شادمانى بشكر نعمت حق، پنجم بى نيازى از خلق توانگرى را بحق. أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ يعنى حبسوا انفسهم فى طاعة اللَّه و فى الغزو لا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْباً فِي الْأَرْضِ‏ للتجارة و طلب المعاش. ميگويد- خود را چنان بر طاعت اللَّه داشته‏اند و دل بر جهاد و غزو نهاده كه نمى‏توانند كه جايى بتجارت شوند و طلب معاش كنند.

يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ‏- بفتح سين قراءة شامى و عاصم و حمزه است، باقى بكسر سين خوانند، و كسر سين نيكوتر كه گفت رسول است صلّى اللَّه عليه و آله و سلم، ميگويد- كسى كه حال ايشان نداند، و ايشان را نشناسد، توانگران پنداردشان و بينيازان، از آنك عفت كار فرمايند، و از كس چيزى نخواهند،

قال رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «ان اللَّه يحب ان يرى اثر نعمه على عبده، و يكره البؤس و التباؤس، و يحب الحليم المتعفف من عباده، و يبغض الفاحش البذىّ السّال الملحف.»

وروى انه قال- «من استعفّ اعفه اللَّه، و من استغنى اغناه اللَّه، و من سألنا لم ندّ خر عنه شيئا نجده»

حقيقت عفت بازداشتن نفس است از فضول شهوات، و اقتصاد كردن بر آن قدر كه شرع دستورى داد- در قرآن و در خبر. اما در قرآن:- إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيها وَ لا تَعْرى‏ و در خبر مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت‏«اربع- من جاوزهن ففيه الحساب:- ما سد الجوع و كف العطشة و ستر العورة و اكن البدن»

هر چه زيادت ازين بود آن نه عفت باشد، كه آن فضول شهوت باشد، حلالها حساب و حرامها عذاب.

وروى انه قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم- «ليس لابن آدم حق فيما سوى هذه الخصال: بيت يكنّه، و ثوب يوارى عورته و جرف الخبز و الماء»

يقال هى قطع الخبز اليابس الذى ليس بلين و لا ما دوم‏ تَعْرِفُهُمْ بِسِيماهُمْ‏- اى بطيب قلوبهم و بشاشة وجوههم و استقامة احوالهم و نور اسرارهم و جولان ارواحهم فى ملكوت ربهم. چون درنگرى بايشان ايشان را بينى و شناسى بآن نشان كه بر ايشانست از خوش دلى و تازه رويى و قوت احوال و نور اسرار، با درويشى و گرسنگى در ساخته، و دل با راز حق پرداخته، و با خلق در تواضع و خشوع بيفزوده. لا يَسْئَلُونَ النَّاسَ إِلْحافاً- اى لا يسألون الناس الحاحا، و لا بغيرالحاح، لانه تعالى وصفهم بالتعفّف و هو ترك السؤال، ميگويد ايشان خود سؤال نكنند از مردمان تا در آن الحاح باشد يا لجاج، چنانك عادت اهل سؤال باشد. بزرگان دين گفته‏اند- اين غايت شفقت است بر مسلمانان، چنانك يكى را ديدند درويش و گرسنه و هيچ سؤال نمى‏كرد، او را گفتند چرا سؤال نكنى؟ و ترا درين حال سؤال مباح است، گفت- منعنى عن ذلك‏

حديث رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «لو صدق السائل ما افلح من ردهم»فكرهت ان يردنى مسلم فلا يفلح.

آن گه گفت: وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ‏- هر چه باصحاب صفه دهيد و بر ايشان نفقه كنيد، اللَّه بآن داناست، ميداند و مى‏بيند و فردا بدان پاداش دهد.

ابتداء آيت و انتهاء آن حثّ مسلمانان است بر نفقه كردن بر اصحاب صفه، و بمواساة ايشان فرمودن و صدقه‏ها بايشان دادن. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم را گفت-«لا اعطيكم و ادع اهل الصفة تطوى بطونهم من الجوع»

الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً اين آيت در شأن على بن ابى طالب ع آمد:- چهار درم داشت و در همه خاندان وى جز آن نبود، هر چهار درم بدرويشان داد، يك درم بشب داد، يكى بروز، يكى بنهان، يكى آشكارا.

رب العالمين او را بدان بستود و در شأن وى آيت فرستاد، اين آن صدقه است كه در خبر مى‏آيد- كه يك درم بيشى دارد بر صد هزار درم- سبق درهم مائة الف درهم- گفتند- يا رسول اللَّه اين چگونه باشد؟ گفت‏« رجل له درهمان فاخذ اجودهما و تصدق به، و رجل له مال كثير فاخرج من عرضها مائة الف فتصدق بها»

و گفته ‏اند كه- رب العزة چون مسلمانان را تحريض كرد بر نفقه اصحاب صفه، عبد الرحمن عوف مال بسيار بايشان داد بروز، چنانك هر كس ميديد، و على بن ابى طالب ع يك وسق خرما كه شصت صاع باشد بايشان برد بشب، و هيچكس آن نديد، رب العالمين در شأن ايشان هر دو اين آيت فرستاد، و گفته ‏اند- كه اين آيت در علف دادن ستور آمده كه راه غزا بسته باشند، تا بدان جهاد كنند. ابو هريره هر گه كه بستورى فربه بگذشتى‏ اين آيت برخواندى.

و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفته‏«المنفق فى سبيل اللَّه على فرسه، الباسط كفيه بالصدقه»

وقال- «من ارتبط فرسا فى سبيل اللَّه فانفق عليه احتسابا كان شبعه و ريّه و ظماؤه و بوله و روثه فى ميزانه يوم القيمة.»

الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا الآية …- اى يعاملون به الاكل و غيره. ايشان كه معاملت ميكنند بربوا خوردن را و بكار داشتن زر را، فردا در قيامت كه از گور برخيزند، همچون آن ديوانه برخيزند كه ديو زند وى را بدست و پاى خود. خبط و تخبّط دست و پاى زدن شتر است بر چيزى، چنانك آيد و آنجا كه رسد، همچنين كسى كه بشتاب رود، يا بخشم رود، گام مى‏نهد و پاى ميزند چنانك آيد، و آنجا كه رسد هم خبط گويند. مِنَ الْمَسِ‏- اينجا ديوانگى است يقال «به مس» اى جنون.

يعنى كه ربوا خواران را فردا در قيامت اين نشان باشد كه چون ديوانگان آيند و از خلق پنهان نباشند، كه باين نشان هر كس بداند كه ايشان ربوا خواران بودند مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت- شب معراج قومى را ديدم كه ايشان را شكمهاى بزرگ بود همچون خانها، و در راه آل فرعون افتاده، هر بامداد و شبانگاه كه آل فرعون را بآتش بردند به اين قوم بر مى‏ گذشتند، مي خواستند كه برخيزند، آن شكم بزرگ ايشان را با زمين مى‏ افكنند تا آل فرعون ايشان را در زير پاى مي گرفتند و مي كوفتند، گفتم- يا جبرئيل اينان كه‏ اند؟گفت‏«هؤلاء اكلة الربوا»

وروى انه قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «الربوا سبعون بابا، اهونها عند اللَّه عز و جل كالّذى ينكح امه»

وعن ابن مسعود رض قال‏ «لعن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم آكل الربوا و موكله و شاهده و كاتبه»

وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «من اكل الرّبا ملا اللَّه بطنه نارا بقدر ما اكل منه، و ان اكتسب منه مالا لم يقبل اللَّه منه شيئا، و لم يزل فى لعنة اللَّه و الملائكة ما دام عنده قيراط».

رسول خدا درين خبر لعنت كرد بر ربوا خواران از بهر آنك حرام خورد، و بر آن كس كه ربوا داد، و بر آن كس كه نبشت و گواه بود، از بهر آن كه به خوردن مال ربوا همه كوشيدند و يكديگر را معاونت دادند. و رب العالمين در محكم تنزيل ميگويد:- وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى‏ وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ‏ و در خبر مى‏آيد كه- ربوا خواران را روز قيامت بر صورت خوگان و سگان رانند، كه درباب ربوا حيلت كردند، همچون قوم داود كه در گرفتن ماهى حيلت كردند تا مستوجب مسخ گشتند.

و حيلت در ربوا آنست كه- ابن عباس بآن اشارت كرد، و گفته- يأتى على الناس زمان يستحل فيه الربوا بالبيع و الخمر بالنبيذ و السحت بالهدية» حكايت كنند كه در اصفهان مردى از دنيا بيرون مى‏شد و او را مال فراوان بود و فرزندان داشت، و ايشان را نمى‏گفت كه مال كجا نهاده، جماعتى در پيش او رفتند و درخواستند تا بگويد كه- مال كجا نهاده، اشارت كرد كه فلان جايگه چيزى نهاده، بنگرستند در مى‏چند بود اندك، بر گرفتند و گفتند چيزى ديگر بگوى، گفت ايشان را آن بس باشد و هم در آن حال از دنيا بيرون شد، او را دفن كردند، و بعد از دفن صيحه از گور وى شنيدند و خشتى فرو شد، در نگرستند او را بصورت خوك ديدند و دو چشم وى ازرق، فرزندانش را گفتند- كه- كار و حرفت وى چه بود؟ گفتند «كان يأكل الربوا و لا يرحم الناس.»

وهب منبه گفت- در روزگار بنى اسرائيل چهار گروه مردم اندر يك شب از ميان خلق برخاستند و ناپديد گشتند، چنانك نام و نشان ايشان نيز كس نشنيد: كيّالان و محتكران و صيرفيان و ربوا خواران. عبد الرحمن التائب گفت- مردى بود از بزرگان سلف كه رسول خدا را صلّى اللَّه عليه و آله و سلم در خواب بسيار ديدى، و هر بار بشكر آن با درويشان مواساة كردى وقتى ببازار بغداد ميگذشت درمى چند داشت، بآن چيزى خريد درويشان را، و آن درم بصرف ببقال داد، بعد از آن روزگارى بگذشت كه رسول را بخواب نديد. پس بعد از مدتى دراز ديد و گفت- يا رسول اللَّه، طال عهدى برؤيتك فى المنام، دير بر آمد تا ترا در خواب نديدم، رسول گفت- ندانستى كه چون درويشان را چيزى خرى و درم بصرف دهى مرا نبينى؟

قوله: يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِ‏- دليل است كه ديو را اندر آدمى تأثير است، خلاف معتزله كه گفته‏ اند نيست، و در قرآن از اين دلائل فراوان آمد، حكايت ميكند اللَّه جل جلاله از ايوب پيغامبر كه گفت‏ مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ‏ و از موسى كليم كه گفت‏ «هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ.» و رب العزة ايشان را در آنچه گفته‏ اند دروغ زن نكرد، و قال مخبرا من الشيطان: وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ‏ و قال‏ إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُمْ عَدُوٌّاين دليلها روشن است كه ديو را در آدمى تأثير است، و آن تأثير از دو وجه است:

يكى وسوسه، يعنى كه در دل آدمى تأثير است تا آدمى آن را پيش گيرد و بجاى آرد، و هو المشار اليه بقوله- مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ. وجه ديگر آنست كه ديو را در تن آدمى مدخل است، چنانك گفت‏ يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِ‏ و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت«ان الشيطان يجرى من ابن آدم مجرى دمه»

و اين تأثير شيطان نه با همه كس بود و نه در همه حال، نبينى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم خالد وليد را بفرستاد تا درخت عزى- كه معبود بعضى كفار بود- نيست كند و هر كس كه قصد عزى كردى شيطان در راه وى آمدى و او را بترسانيدى تا برگشتى، خالد برفت و آن را نيست كرد، و شيطان را بر وى هيچ دست نبود، پس معلوم گشت كه شيطان را دست بر قومى باشد كه ضعيف دل و ضعيف ايمان باشند، و لهذا قال تعالى‏ إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ‏.

ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا- اين چنان بود كه مشركان معاملت ميكردند و بوقت حلول دين غريم بر مال بيفزودى، تا صاحب حق بر اجل بيفزايد، چون ايشان را گفتند- اين ربوا است و ربوا حرام است، جواب دادند كه چون در اول بيع طلب ربح رواست در آخر كه وقت حلول باشد هم رواست. اينست كه رب العالمين گفت‏ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا. ميگويد- آن عقوبت و آن عذاب ايشان بآنست كه گفتند، يعنى چنان دانستند و شمردند، كه بيع همچون ربواست و ربوا همچون بيع، و چون هم نيست، كه اللَّه تعالى بيع حلال كرد و ربوا حرام، فذلك قوله‏ وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا.

فصل فى البيع‏

هر مسلمانى كه خريد و فروخت كند، بر وى واجب است و فريضه كه علم بيع بياموزد، بحكم آن خبر كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت‏

«طلب العلم فريضة على كلّ مسلم»

و عمر در بازار شدى و مردم را دره ميزدى، گفتى هيچكس مباد درين بازار كه معاملت كند پيش از آنك علم بيع بياموزد، كه اگر نياموزد در ربوا افتد. و درين باب آنچه مهم است و لا بد بايد كه‏ بداند كه با پنج كس معاملت نبايد كرد: با كودك و با ديوانه و با نابينا و با بنده و با حرام خوار.

اما كودك نابالغ بيع وى باطل بود اگر چه بدستورى ولىّ باشد. و بيع ديوانه همچنين، هر كه ازيشان چيزى فرا ستاند در ضمان وى باشد اگر تلف آيد، و هر چه بايشان دهد و هلاك شود بر ايشان تاوان نبود، كه وى خود ضايع كرد كه بايشان داد. اما بنده خريد و فروخت وى بى دستورى سيد باطل بود، و چون دستورى نيافته باشد هر كه چيزى از وى فراستاند در ضمان وى بود، و اگر بوى دهد تاوان نتواند خواست، تا آن گه كه از بندگى آزاد شود. اما نابينا معاملت با وى بظاهر مذهب باطل باشد مگر وكيلى بينا فرا كند و آنچه فراستاند در ضمان وى شود كه وى مكلف است و آزاد. اما حرام خواران- چون تركان و ظالمان و دزدان و كسانى كه ربوا دهند و رشوت ستانند، هر چند كه معاملت با ايشان روا نيست، اما بظاهر شرع درست باشد، پس اگر داند بحقيقت كه آنچه ميفروشد ملك وى نيست بيع باطل بود، و اگر در شك بود بيع درست است، اما از شبهت خالى نبود.

و در خبر است كه- حلال روشن است و حرام روشن و ميان آن هر دو شبهتهاست كه بر مردم مشكل شود و پوشيده، هر كه گرد آن گردد بيم آن باشد كه در حرام افتد. و در خبر است كه- هر كه چهل روز چيزى بشبهت خورد دل وى تاريك شود و زنگار گيرد.

و در عقد بيع پنج شرط نگاه دارد: يكى آنك مبيع پاك بود، بيع سگ و خوك و سرگين و استخوان پيل و خمر و گوشت مردار و روغن مردار باطل بود، كه اين همه نجس است، اما روغن پاك كه نجاست در آن افتد بيع آن حرام نباشد، و جامه كه بنجاست پليد شود همچنين. نافه مشك و تخم كرم قز خريد و فروخت اين هر دو رواست، كه درست آنست كه اين هر دو پاك است. شرط ديگر آنست كه در مبيع منفعتى باشد كه آن مقصود بود، بيع مار و كژدم و موش و حشرات زمين باطل است، كه در آن هيچ منفعت نيست كه مقصود بود، اما بيع گربه و زنبور انگبين و يوز و شير و هر چه در وى يا در پوست وى منفعتى بود رواست، همچنين بيع طاوس و مرغهاى نيكو كه در ديدار ايشان منفعت بود رواست، اما بيع بربط و چنگ و رباب و مانند آن باطل است كه منفعت آن حرام است. همچنين صورتها كه از گل كرده باشند تا كودكان بدان بازى كنند، هر چه صورت جانوران-دارد بيع آن باطل است و بهاى آن حرام و شكستن آن واجب، و هر چه صورت درخت و نبات دارد رواست، و طبق و جامه كه بر آن صورتها باشد خريد و فروخت آن درست بود، و از آن جامه فرش و بالشت كردن رواست و پوشيدن آن حرام. شرط سوم آنست كه مبيع مال و ملك فروشنده بود هر آن كس كه مال ديگرى بفروشد آن بيع باطل است الا اگر بولايت بفروشد يا به وكالت، و اگر پس از آن دستورى دهد بيع درست نشود كه دستورى پيش از بيع بايد. شرط چهارم آنك فروشنده قادر بود بر تسليم مبيع، بيع بنده گريخته و ماهى در آب و مرغ در هوا و وحش در صحرا و بچه در شكم باطل است كه فروشنده در حال بر تسليم آن قادر نيست، همچنين بيع مرهون بى دستورى مرتهن و بيع مستولده كه مادر فرزند است باطل بود كه تسليم وى روانيست، و بيع كنيزك كه فرزند خرد دارد مادر بى فرزند يا فرزند بى مادر درست نبود، كه جدايى افكندن ميان ايشان حرام است‏

لقول النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «من فرق بين والدة و ولدها فرق اللَّه بينه و بين احبائه يوم القيمة»

شرط پنجم آنست كه مقدار مبيع و عين آن و جايگاه آن معلوم باشد، اگر سرايى خرد و يك خانه از آن سراى نه بيند يا پيش از آن نديده باشد، بيع باطل بود، و اگر كنيزكى خرد بايد كه موى سر و دست و پاى و آنچه عادت نخاس است كه عرض كند بيند، اگر بعضى نه بيند بيع باطل بود، و بيع فقاع باطل بود كه پوشيده است و نديده، لكن خوردن آن بدستورى مباح شود. و در عقد بيع از لفظ چاره نيست، بايع گويد- اين بتو فروختم. و مشترى گويد- خريدم، يا گويد- اين بتو دادم، وى گويد- استدم يا پذيرفتم.

يا لفظى كه معنى بيع از آن مفهوم شود اگر چه صريح نبود. و اگر ميان خريدار و فروختگار[2] جز معاطاتى نرود، دادن و استدن و لفظ ايجاب و قبول نگويند روا نيست، و ملك مشترى نميشود. اما جماعتى از اصحاب شافعى در محقرات چون نان و گوشت و حوائج بقال بمعاطاة فتوى داده‏اند و اين بعيد نيست سه سبب را: يكى آنك حاجت بدين عام شده است. ديگر آنك گمان چنانست كه در روزگار صحابه رض همين عادت بوده است كه اگر تكليف بيع معتاد بودى كار بريشان دشخوار بودى، و نقل كردندى و پوشيده نماندى. سبب سوم آنك محال نيست فعل بجاى قول نهادن چون عادت گرددچنانك يكديگر را تحفها دهند و هديها دهند و تكليف ايجاب و قبول نه، چون محال نيست حصول ملك بمجرد فعل و حكم عادت بى لفظ ايجاب و قبول آنجا كه عوض نيست، پس آنجا كه عوض است هم محال نيست و روا باشد، لكن در هديه فرق نيست ميان اندك و بسيار، و در بيع اين فرق هست از بهر آنك بناى اين كار بر عادت و عرفت سلف است و ايشان چنين كرده ‏اند.

ثم قال تعالى‏ فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ‏- اين موعظه نهى و تحريم است، يعنى باز داشتن از ربوا و حرام كردن آن، ميگويد هر كرا باز دارند از ربوا فَانْتَهى‏ و از آن باز ايستد و نهى حق بر كار گيرد فَلَهُ ما سَلَفَ‏ اى ما مضى مغفور له، آنچه گذشت از ربوا دادن و خوردن آمرزيدند و از وى در گذاشتند وَ أَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ‏ اى و اجره على اللَّه، و مزد وى بر خداست، باين فرمانبردارى كه كرد و نهى كه بر كار گرفت.

معنى ديگر وَ أَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ‏ كار وى با خداست، اگر خواهد در مستقبل نگه دارد عصمت خود بر بنده و در ربوا نيفكند، و اگر خواهد بر وى خذلان آرد و در ربوا افكند، وَ مَنْ عادَ و هر كه باستحلال ربوا باز گردد، و پس از آنك اللَّه تعالى حرام كرد و از آن باز زد ربوا دهد و ستاند و خورد. فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ‏- ايشان دوزخيانند، جاويدان در آن بمانند.

يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ يُرْبِي الصَّدَقاتِ‏- مال ربوا اگر چه فراوان بود، عاقبت آن نقصان و خسران بود، چنانك در خبر است‏«ان الربوا و ان كثر فان عاقبته الى قل»

ابن عباس گفت- معنى يمحق آنست كه اگر بصدقه دهند، يا در راه غزاة.و حج خرج كنند، يا بمصلحتى از مصالح مسلمانان صرف كنند هيچ پذيرفته نمود و خير و بركت از عين آن برود، و روى در كاستن نهد، تا هيچ بنماند. وَ يُرْبِي الصَّدَقاتِ‏ و مال حلال كه بصدقه دهند، اگر چه اندك بود عاقبت آن افزونى و زيادتى بود، تا يك لقمه چند كوه احد شود. و قال يحيى بن معاذ- ما اعرف حبة تزن جبال الدنيا الّا الحبة من الصدقة- و گفته‏اند يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا اى يمحق اللَّه المال بالربوا، وَ يُرْبِي الصَّدَقاتِ‏ معنى همانست كه جاى ديگر گفت‏ وَ ما آتَيْتُمْ مِنْ رِباً لِيَرْبُوَا فِي أَمْوالِ النَّاسِ فَلا يَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ، وَ ما آتَيْتُمْ مِنْ زَكاةٍ تُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ‏ اين- يمحق- كه اينجا گفت «فَلا يَرْبُوا» است كه آنجا گفت، و- يربى الصدقات كه اينجا گفت‏ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ‏ است كه آنجا گفت.

وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ بتحريم الربوا. مستحل له، أَثِيمٍ‏ اى فاجر بأكله.

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏- حقيقت ايمان در لغت عرب تصديق است، و معنى تصديق استوار گرفتن است و براست داشتن، و آن استوار گرفتن هشت چيز است:- بحكم آن خبر درست كه عمر روايت كرد،قال- جاء رجل الى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم فقال يا رسول اللَّه ادنو منك؟ قال «نعم» فجاء حتى وضع يده على ركبته، فقال- ما الايمان؟ قال ان تؤمن باللَّه و اليوم الآخر و الملائكة و الكتاب و النبيين و الجنة و النار و البعث بعد الموت و القدر كله قال- اذا فعلت ذلك فقد آمنت؟ قال نعم قال صدقت.

اول- استوار گرفتن خداست و اعتقاد داشتن كه يگانه و يكتاست و معبود بسزاست، بى شريك و انباز است، بى نظير و بى نيازست، موجود بذات، موصوف بصفات، ذات او صمدى، و صفات او سرمدى.

دو ديگر- استوار گرفتن رسولان وى، پيشروان خلق و گماشتگان حق، و براست داشتن ايشان بپيغام كه آوردند و رسالت كه گزاردند و شريعت كه نهادند.

سديگر- استوار گرفتن و براست داشتن كتاب خداى كه سخن وى است، و علم وى تا آفريده، فرو فرستاده از نزديك خود در زمين بحقيقت موجود، شنيدنى و خواندنى و نبشتنى و ديدنى. و اعتقاد كردن كه بنده را بحق وسيلت است و ممكن معرفت است و منبع بركات و دائره نجات، مونس گور و شفيع روز حشر و نشر، و نه خود قرآن كلام حق است و بس، كه تورية و انجيل و زبور و صحف ابراهيم و غير آن همه كلام حق است، تعظيم آن فريضه، و حرمت داشتن آن واجب.

چهارم- استوار گرفتن‏ فريشتگان و اعتقاد داشتن كه ايشان بندگان حق‏اند و سفيران درگاه عزت برسولان وى، و گماشتگان بر آسمان و زمين و عباد و بلاد وى، هر كسى ازيشان بر كارى داشته و بر مقامى بداشته، و ما منّا الّا له مقام معلوم.

پنجم- استوار گرفتن روز رستاخيز، روز پاداش و جزا، روز فضل و قضا، يوم تبلى السرائر و ظهرت الضمائر و كشفت الاستار و خشعت الأبصار و سكنت الاصوات فلا تسمع الّا همسا.

ششم- ايمان آوردن به بعث و نشور و باز انگيختن مردگان و سؤال كردن ازيشان و در مقامات قيامت ايشان را بداشتن و كار ميان ايشان برگزاردن و هر كس را آنچه سزاست دادن.

هفتم- اعتقاد داشتن و استوار گرفتن بهشت و دوزخ كه هر دو آفريده‏اند بندگان را، بهشت جاى ناز دوستان و دوزخ جاى عقوبت بيگانگان، اهل سعادت را بنوازد بفضل خود و ايشان را ببهشت رساند، و اهل شقاوت را براند بعدل خود و ايشان را بدوزخ فرستد، فريق فى الجنة و فريق فى السعير. هشتم- براست داشتن قدر، و ايمان آوردن كه خير و شر و نفع و ضرر و كفر و ايمان توفيق و خذلان طاعت و معصيت وفاق و نفاق محبوب و مكروه همه از خداست، بخواست و تقدير و آفرينش او، و خير- بارادت و مشيت و قضا و قدر و فرمان و رضا و محبت او، و شر- بارادت و مشيت و قضا و قدر او. و هر چه اللَّه كرد و خواست، ببندگان، از وى ستم نيست و در آن با وى كس را سخن نيست، لا يسئل عما يفعل، فللّه الحجة البالغة، هر چه كند وى را حجت تمام است كه آفريدگار است از نيست هست كننده و پديد آورنده و پادشاه بر بنده.

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا- ميگويد ايشان كه در دل اين جمله اعتقاد گرفتند وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏ و آن گه اعمال جوارح ظاهر بجاى آوردند آنچه فرموديم كردند، و از آنچه نهى كرديم باز ايستادند، پس تفضيل نماز و زكاة را باز جداگانه ياد كرد گفت: وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ- كه از عبادات بدنى نماز شريفتر و از عبادات مالى زكاة شريفتر، و معنى زكاة نماست- افزودن- از بهر آن زكاة نام كرد كه از آن بركت افزايد در مال.

لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ‏- ايشان را كه اين صفت باشد مزد ايشان بنزديك خداوند است، ايشان را بپاداش خود رساند و مزد ايشان‏ ضايع نكند. در تورية موسى است- ما ذا عليكم لو صدقتم فى صدقاتكم و صلواتكم و اقبلتم علىّ بطهارة قلوبكم، كان ذلك يضيع لكم عندى و انا الواسع الكريم؟اكافى المتصدقين و اجزيهم جنات النعيم.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِيَ مِنَ الرِّبا- اين آيت در شأن عباس بن عبد المطلب و عثمان بن عفان آمد كه خرما بسلف خريده بودند، چون وقت خرما رسيدن در آمد حق خويش طلب كردند از آن كس كه بر وى داشتند، آن كس گفت اگر آنچه شما را استدنى است بتمامى بدهم عيال من بى برگ مانند و از قوت درمانند، يك نيمه حق خويش بستانيد و ديگر نيمه مضاعف كنم و شما در اجل بيفزائيد، ايشان چنان كردند كه آيت تحريم ربوا هنوز نيامده بود، آن روز كه اجل بسر آمد و ايشان طلب آن زيادت كردند، رب العالمين اين آيت فرستاد و ربوا حرام كرد، گفت- اى شما كه مؤمنان‏ايد بپرهيزيد از خشم و عذاب خداى و بگذاريد آنچه زيادت است بر اصل مال‏ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ‏ اگر شما مومنان‏ايد، حكم مومنان اينست بپذيريد و كاربند آن باشيد، ايشان بحكم خداى و رسول فرو آمدند و فرمانبردارى كردند، طلب اصل مال كردند و زيادتى بر اصل مال بگذاشتند

 

فصل‏

چون اللَّه تعالى ربوا بر جمله حرام كرد و آيت تحريم مجمل فرستاد، مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم آن را مفسر كرد و شرح آن بتفصيل باز داد، در آن خبر كه عبادة بن الصامت روايت كرد

قال- سمعت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ ينهى عن بيع الذهب بالذهب و الفضة بالفضة و التمر بالتمر و البر بالبر و الشعير بالشعير و الملح بالملح الّا سواء بسواء عينا بعين، يدا بيد، و اذا اختلف الجنسان فبيعوا كيف شئتم يدا بيد.»

مفهوم خبر آنست كه ربا هم در نقد رود و هم در طعام، اما در بيع نقد دو چيز حرام است: يكى بنسيه فروختن اگر زر فروشد بزر يا بسيم، يا سيم فروشد بسيم يا بزر، تا هر دو در مجلس عقد حاضر نكنند، و پيش از آن كه بايع و مشترى از يكديگر جدا شوند ميان ايشان تقابض نرود، آن بيع درست نباشد و ربوا بود، و ديگر چون بجنس خويش فرو شد، زر بزر يا سيم بسيم زيادتى‏ حرام بود. نشايد كه دينارى درست بدينارى و حبه قراضه بفروشد، يا دينارى كه صنعت و ضربش نيك بود بدينارى و حبه كه صنعت و ضربش بد بود بفروشد، بل كه نيك و بد، شكسته و درست برابر بايد، پس اگر جامه بدينارى درست بخرد و آن جامه بدينارى و دانگى قراضه هم با وى فرو شد، درست بود و مقصود حاصل شود. و زر هريوه‏[3] كه در وى نقره باشد نشايد بزر خالص فروختن، و نه بسيم خالص و نه بزر هريوه، بل كه چيزى در ميان بايد كرد، و هر زرينه كه زر وى خالص نبود همچنين.

و عقد مرواريد كه در وى زر بود نشايد بزر فروختن و جامه كه بزر بود همچنين، مگر كه زر جامه آن قدر بود كه اگر بر آتش عرضه كنند چيزى از آن بحاصل نيايد كه مقصود بود، اين بيان بيع نقود است و باز نمودن كيفيت ربا در آن، و بيش ازين نگوئيم كه دراز شود اما طعام بطعام نشايد بنسيه فروختن اگر چه دو جنس باشد، بلكه هم در مجلس عقد بايد كه تقابل برود، لكن زيادتى شايد چون دو جنس بود، و اگر يك جنس باشد چنانك گندم بگندم، يا جو بجو يا خرما بخرما، هم بنسيه فروختن نشايد، و نيز زيادتى نشايد، بل كه برابر بايد به پيمانه يا بتر ازو، و برابرى در هر چيز بدان نگاه دارند كه عادت آن بود، و گوسپند بقصاب دادن بگوشت، و گندم بخباز دادن بنان، و كنجيد و كوز مغز بعصار دادن بروغن اين هيچ نشايد و بيع نه بندد. لكن اگر آن بدهد و اين فراستاند و از يكديگر بشرط خود حلالى خواهند وى را مباح بود خوردن، و نشايد مويز بانگور فروختن و نه خرماى خشك برطب و نه انگور بانگور و نه رطب برطب و نه سركه بسركه و نه عسل بعسل و نه كنجيد بروغن و نه گوسپند بگوشت و نه نان بآرد و نه آرد بآرد و نه گندم بآرد، از بهر آنك در بيع اين طعامها مماثلت شرط است و مماثلت ميان آن معلوم مى‏نشود، و مماثلت برابرى است چون معلوم مى‏نشود كه برابراند همچون زيادتى باشد در يك جانب، و زيادتى ربوا است، چنانك در خبر گفت‏«من زاد او استزاد فقد اربى»

و على الجملة كار ربا، كارى دشخوار است محظور و دريافت آن دقيق و پرهيز كردن از آن فريضه. ابن مسعود گفت- الربوا سبعون بابا فدعوا ما يريبكم الى ما لا يريبكم- و عمر خطاب گفت- آخر ما انزل اللَّه عز و جل- آيات الربوا، و ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم مات‏ قبل ان يستقصى عليهم، فذروا الربوا و الريبة.

فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا- الاية … ممدود و مقطوع قراءت ابو بكر است و حمزه، و معنى آنست كه ار بس نكنيد و ربا بنگذاريد، چنانك فرموديم، يكديگر را آگاه كنيد كه شما جنگيان ايد با خدا و رسول خدا، قراءة باقى‏ فَأْذَنُوا مقصور و موصول بفتح ذال، ميگويد آگاه بيد بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏. ابن عباس گفت روز قيامت ربا خوار را گويند- خذ سلاحك للحرب- و يقال- حرب اللَّه النار و حرب رسوله السيف. وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُؤُسُ أَمْوالِكُمْ‏ و اگر توبه كنيد از ربا دادن و حكم اللَّه بر خود بپسنديد، شما راست رأس المال خود، آنچه داديد بتمامى واستانيد.

لا تَظْلِمُونَ‏ چنانك نه شما ظلم كنيد كه طلب زيادت كنيد وَ لا تُظْلَمُونَ‏ و نه ايشان بر شما ظلم كنند كه از رأس المال چيزى بكاهند.

وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى‏ مَيْسَرَةٍ- نظرة و نظرة بكسر ظا و سكون آن هر دو زمان دادن است، و ميسرة و ميسره بفتح سين و ضم آن توانايى است، قراءة نافع بضم سين است و قراءة باقى بفتح سين، و اين حكم نه خود ربا راست كه همه افام داران را هست على العموم، ميگويد- اگر افام دارى افتد با ناتوانى و تنگ دستى او را زمان بايد داد تا بتوان خويش رسد و موسر گردد.

قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «من انظر معسرا او ترك له، كان فى ظل اللَّه و كنفه يوم القيمة»

وروى عنه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «من شدد على امرى فى التقاضى اذا كان معسرا شدد اللَّه عز و جل عليه فى قبره»

وقال‏ «من احب ان تستجاب دعوته و تكشف كربته فلييسر على المعسر»

وقال‏ «من نفس عن مؤمن كربة من كرب الدنيا نفس اللَّه عنه كربة من كرب يوم القيمة، و من يسّر على معسر يسر اللَّه عليه فى الدنيا و الآخرة، و من ستر مسلما ستره اللَّه فى الدنيا و الآخرة، و اللَّه فى عون العبد ما كان العبد فى عون اخيه»

بحكم آنكه رب العزة گفت:وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى‏ مَيْسَرَةٍ- رب المال را نرسد كه مطالبت معسر كند بحق خويش، تا آن گه كه او را يسارى پديد آيد و تواند كه كار گزارد، پس چون يسار پديد آمد بر وى لازم بود كه حق صاحب حق باز دهد و اگر تواند كه بازدهد و ندهد، در شمار دزدان بود و بزه وى عظيم، كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت‏«من ادان دينا و هو ينوى ان لا يؤدّيه فهو سارق»

وقال‏ «ما من خطيئة اعظم عند اللَّه بعد الكبائر من ان يموت الرجل و عليه اموال الناس دنيا فى عنقه لا يوجد له قضاء»

و اگر كسى صلاح خود را و نفقه عيال را حاجت افتد با فام گرفتن، و افام گيرد و در دل دارد كه چون تواند باز دهد، ما دام كه آن افام بر وى بود اللَّه تعالى بعنايت و رعايت با وى بود، اينست معنى آن خبر كه مصطفى گفت‏«ان اللَّه مع الدّائن حتى يقضى دينه ما لم تكن فيما يكره اللَّه عز و جل»

و كان عبد اللَّه بن جعفر راوى هذا الحديث يقول لخازنه: اذهب فخذ لنا بدين فانّى اكره ان ابيت ليلة الّا و اللَّه معى منذ سمعت هذا الحديث من رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم،و بدان كه حقوق مردمان بر دو قسم است: يكى آنك واجب شود بعوض مالى، ديگر آن كه واجب شود بى عوض مالى، و حكم هر دو متفاوت است، اما آنچه بعوض واجب شود چنانك افام دهد بكسى يا سلعتى بوى فرو شد، اگر آن كس دعوى اعسار كند از وى نپذيرند، تا آن گه كه بينتى شرعى اقامت كند بر اعسار خود، كه اصل آنست كه وى موسر است بقدر افام كه گرفت، و ان سلعت كه خريد، تا آن گه كه اعسار به بيّنت درست كند، و قسم ديگر آنست كه بى عوضى مالى واجب شود، چنانك مهر زن و ضمان ديگرى كردن بمالى كه بر وى است، اينجا اگر دعوى اعسار كند از وى پذيرند، كه اصل نايافت است و ناتوانى، تا آن گه كه صاحب حق بيّنتى شرعى اقامت كند بر يسار وى.

وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ‏- قراءة عاصم تخفيف صاد است: باقى بتشديد خوانند، و اصل آن- تتصدقوا- است، تشديد صاد از تا است كه درو نهان شد ادغام را، و آن تاء دوم است و تخفيف صاد از حذف اين تا است. إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏- اى ان كنتم تصدقون بثواب اللَّه فى الآخرة، ميگويد- اگر آنچه بر آن معسر ناتوان داريد بصدقه بوى بخشيد آن شما را بهتر بود، اگر وعده خداى در ثواب آن جهانى براست ميداريد و ميدانيد كه اللَّه آن بپسندد و پاداش بنيكى دهد.

 

النوبة الثالثة

– قوله تعالى: لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ‏- جل اللَّه العظيم، و تعالى- الواحد الصمد القديم، لا اله الّا هو رب العرش الكريم. بزرگ است و بزرگوار، خداوند كردگار، جبار كامگار، رسنده بهر چيز و دانا بهر كار، پاك از انباز و بى نياز از يار، خود بى يار و همه عالم را يار، دارنده هر كس سازنده هر چيز، كننده هر هست چنان كه سزاوار، نه در پادشاهى او را وزير، نه در كاردانى او را مشير، نه در كردگارى او را نظير، خود پادشاهست و خود داور، گشاينده هر در، آغاز كننده هر سر، دل كه گشايد خود گشايد، بچشمها حق خود آرايد، راه كه نمايد خود نمايد.

خطاب آمد بآن مهتر كائنات، نقطه دايره حادثات، زين زمين و سماوات، كه اى مهتر! كلاه دولت بر فرق نبوت تو نهاديم، و عالميان را متابعت تو فرموديم، و كارها همه در پى تو بستيم، و آيين هر دو سراى در كوى تو پيوستيم، مقام محمود جاى تو، لواء معقود نشان شرف تو، حوض مورود وعده گاه نواخت تو، اين همه ترا داديم و دريغ نداشتيم، اما هدايت بندگان و تعريف ايشان نه كار تو است، از تو برداشتيم. لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ‏ تو ايشان را خواننده‏اى و من ره نماينده، تو ايشان را بيم دهنده‏اى و من سزاى ايشان بايشان رساننده!

اين هدايت و ضلالت بندگان، و اين سعادت و شقاوت ايشان، كار الهيت ماست، كس را با ما در آن مشاركت نه، و ما را در آن حاجت بمشاورت نه، اگر بمراد تو بودى تا از عمّ قرشى پسر نيامدى به بلال حبشى نرسيدى، اين بلال نواخته ما، و درويشى و بى حسبى وى را زيان نه، و اين ديگر رانده ما و حسب و نسب قريش او را سود نه، آن مهتر عالم و سيد ولد آدم صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بر بالين عم خود نشسته بود و ميگفت- يا عم چه باشد اگر كلمه‏ى بگويى بحق، تا فردا مرا حجتى بود بنزديك اللَّه و عم ميگفت- با محمد من صدق تو ميدانم، لكن در دل خود ازين حديث نفرتى مى‏بينم چه سود دارد كه بزبان بگويم و دل از آن بى خبر بود. آرى، عروس معرفت نه هر جاى نقاب تعزز فرو گشايد، كه نه هر كس را كفو خودشناسد، نه هر جاى سراى و مسكن اوست، نه هر كويى مخيم جلال اوست، نه هر سرى شايسته وصال اوست،

نه هر طللى نشانه تير بود، نه هر بازى سزاى نخجير بود.

لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ الاية …- وصف الحال درويشان صحابه است و بيان سيرت ايشان، و تا بقيامت مرهم دل سوختگان و شكستگان، اول‏ صفت ايشان اينست كه، أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ اى وقفوا على حكم اللَّه، فاحصروا نفوسهم على طاعته، و قلوبهم على معرفته، و ارواحهم على محبته، و اسرارهم على رؤيته.

بحكم اللَّه فرو آمدند و بدان رضا دادند و استقبال فرمان كردند، نفس را بر طاعت داشته، و دل با معرفت پرداخته، و روح با محبت آرام گرفته، و سر در انتظار رويت مانده، بحكم آن كه رب العزة گفت‏ لا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْباً فِي الْأَرْضِ‏- چندان شغل افتاد ايشان را بحق كه نه با خلق پرداختند و نه با خود، نه در طلب روزى گام زدند، نه دل بر كسب و تجارت نهادند، همانست كه گفت جل جلاله‏ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ‏ جوانمردانى كه ياد اللَّه ايشان را شعار و مهر اللَّه ايشان را دثار، بر درگاه خدمت ايشان را آرام و قرار، همت شان منزه از اغيار، جمال فردوس اند و زين دار القرار، لختى مهاجر، لختى انصار يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ‏ گويى بى نيازانند و در شمار توانگرانند، كه با اختلال حال و ضرورت افتقار كه دارند هرگز سؤال نكنند، نه از خلق و نه از حق، سؤال ناكردن از خلق عين توكل است، و توكل مرتبت دار ايشان، و سؤال ناكردن از حق حقيقت رضاست، و ميدان رضا منزلگاه ايشان، همين بود حال خليل، كه او را گفتند از حق سؤال كن، گفت- حسبى من سؤالى علمه بحالى- و عبد اللَّه مبارك را ديدند كه ميگريست، گفتند چه رسيد مهتر دين را؟ گفت امروز از خداى عز و جل آمرزش خواستم، پس با خود افتادم كه اين چه فضولى است كه من كردم! او خداوندست و من بنده، هر چه خواهد كند با بنده، و آنچه بايد دهد، نه در خواست تا بيدارش كنند، يا از كار غافل تا آگاهى دهند.

جنيد قدس اللَّه روحه گفت- وقتى بر زبانم برفت كه- اللهم اسقنى، ندايى شنيدم كه تدخل بينى و بينك يا جنيد؟ اين صفت قومى است كه بعالم تحقيق رسيده ‏اند و از جام وصال شربتى چشيده و از مشغله خلق و نفس باز رسته. اما آن كس كه وى را اين حال نيست، و باين مقام نرسيده، راه وى آنست كه دست در دعا زند و رستگارى خود از حق بخواهد، كه سؤال او را مباح است، و دعا در حق وى عين عبادت.

تَعْرِفُهُمْ بِسِيماهُمْ‏- نه هر ديده ايشان را بيند، نه هر سرى ايشان را شناسد، كسى ايشان را بيند و شناسد كه هم بصر نبوت دارد، و هم بصيرت حقيقت. بصر نبوت از نور احديت است، و بصيرت حقيقت از برق ازليت. مرتعش گفت- سيماء ايشان غيرت ايشان است بر فقر خود، و ملازمت ايشان با اضطرار و انكسار خود، گوهر درويشى بحقيقت بشناختند و سر آن بدانستند و بجان و دل باز گرفتند، و يك ذره از آن بدنيا و عقبى بنفروختند.

استاد بو على درويشى را ديد لاينى در دوش گرفته، پاره پاره بر هم نهاده و بر هم بسته، بر سبيل مطايبت گفت- اى درويش اين بچند خريدى؟ درويش گفت- اين بكل دنيا خريدم و يك رشته از آن بنعيم عقبى ميخواهند و نمى‏دهم. آرى روشنايى گوهر فقر جز بنور نبوت و روشنايى ولايت نتوان ديد. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بنور نبوت جمال فقر بديد و سرّ آن بشناخت، فقر را بر دنيا و عقبى اختيار كرد، دنيا را گفت«عرض علىّ ربى ان يجعل لى بطحاء مكة ذهبا، فقلت لا يا رب و لكن اشبع يوما و اجوع يوما»

و از نعيم عقبى دل برداشت و چشم بر آن نه گماشت، تا رب العزة وى را در آن بسود، گفت‏ «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏» و اگر شرف فقر خود آن بودى كه مصطفى را صحبت فقراء فرمودند گفتند، و لا تعد عيناك عنهم، خود تمام بودى. و اينجا تعبيه‏ايست كه آن را سر الاسرار گويند، جز خاطر صديقان بدان راه نبرد، و حقيقت آن سر ازين خبر معلوم شود كه:«من سره ان يجلس مع اللَّه فليجلس مع اهل التصوف».

شيخ الاسلام انصارى قدس اللَّه روحه گفت- در هر كس چيزى پيداست، در عالم دين پيداست، در عارف نور مولى پيداست، در محب فناء كون پيداست، در صوفى پيداست آنچه پيداست، باين زبان نشان دادن از آن نايد راست.

سياره عشق را منازل مائيم‏ ز اشكال جهان نقطه مشكل مائيم‏
چون قصه عاشقان بيدل خوانند سر قصه عاشقان بيدل مائيم‏

وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ‏- اينجا چنين گفت و در آخر آيت اول گفت‏ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ‏ ارباب حقائق‏ ميان دو آيت لطيفه نيكو ديده‏اند گفتند بنده كه در راه خدا هزينه كند، آن انفاق وى را دو وجه است: يكى آنك نظر بمقصود خود دارد، و در تحصيل ثواب خود كوشد، از دوزخ ترسد و طمع ببهشت ميدارد، انفاق وى و ثواب وى آنست كه اللَّه گفت:

وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ‏- وجه ديگر آنست كه در آن انفاق نظر بدرويش دارد و آسايش وى جويد و بحق وى كوشد و حظ خود در آن نبيند، اين حال عارف است، چون زحمت ثواب خويش درين انفاق از ميان برگرفت، لا جرم رب العزة نيز تعرض ثواب نكرد و باين نواخت عظيم او را گرامى كرد و گفت‏ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ‏- من كه خداوندم خود دانم كه اين بنده را چه بايد داد و چه بايد ساخت، و اليه الاشارة

بقوله‏ «اعددت لعبادى الصالحين، مالا عين رأت و لا اذن سمعت، و لا خطر على قلب بشر».

الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ- الاية …- ما دام لهم مال لم يفتروا ساعة من انفاقه ليلا و نهارا، فاذا نفذ المال لم يفتروا من شهوده لحظة ليلا و نهارا، اين چنانست كه گويند.

مال و زر و چيز رايگان بايد باخت‏ چون كار بجان رسيد جان بايد باخت‏

مال در راه دين بر وفق شريعت خرج كردن كار مؤمنانست، جان در مشاهده جلال و جمال مولى از روى حقيقت بذل كردن كار جوانمردانست، جهد بندگى از بندگان اينست! سزاى خدا و كرم الهى در حق بندگان چيست! إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏- الى قوله‏ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ‏- اى انّ الذين كانوا لنا يكفيهم ما يجدون منا، فانّا لا نضيع اجر من احسن عملا، من التجأ الى سدة كرمنا آويناه الى ظل نعمنا، من وقع عليه غبرة طريقنا لم تقع عليه قترة فراقنا، من خطا خطوة الينا وجد منحة لدينا.

اى هر كه بما پيوست، از شبيخون قطيعت بازرست، اى هر كه دل در كرم ما بست رخت‏ از حجره غمان بربست، اى هر كه ما را ديد، جانش بخنديد، بما رسيد او كه در خود برسيد، و او كه در خود برسيد، چه گويم كه چه ديد و چه شنيد.

پير طريقت گفت- الهى اين همه نواخت از تو بهره ماست، كه در هر نفسى چندين سوز و نور عنايت تو پيداست، چون تو مولى كراست، و چون تو دوست كجاست و بآن صفت كه تويى خود جز زين نه رواست، اين همه نشانست، آئين فرد است، اين خود پيغام است و خلعت برجاست، خلعت آنست كه گفت‏ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ‏- باش تا فردا كه آن اجر كريم و نواخت عظيم كه از بهر تو نزديك خود دارد بيرون دهد، آنت نعمت بيكران و پيروزى جاويدان، در مجمع روح و ريحان و ميقات وصل جانان.

كى خندد اندر وى من بخت من از ميدان تو! كى خيمه از صحراء جانم بر كند هجران تو!

عجب كاريست كار اين درويش! جبرئيل با ششصد پر طاوسى نتوانست كه يك قدم با آن مهتر عالم صلّى اللَّه عليه و آله و سلم از وراى سدره بر دارد و اين درويش گدا دست از دامن وى بندارد تا با وى پاى بر عرش مجيد ننهد. اما ميدان كه اين بستاخى نه امروزينه است، كه اين ديرينه است، در عهد ازل كه بنياد دوستى مى‏نهاد، ارواح درويشان در مجلس انس بر بساط انبساط يك جرعه شراب‏ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ‏ نوش كردند و بدان بستاخ شدند، مقربان ملأ اعلى گفتند- اينت عالى همت قومى كه ايشانند! ما بارى ازين شراب هرگز جرعه نچشيديم و نه شمه يافتيم! و هاى و هوى ارواح اين گدايان در عيوق افتاده كه:

اول تو حديث عشق كردى آغاز اندر خور خويش كار ما را مى‏ساز
ما كى گنجيم در سرا پرده راز لافيست بد سنت ما و منشور نياز

[1] ( 1) افام دارى. فى نسخة الف: وام دارى: في نسختى ج و د.

[2] ( 1) فى نسخة د: فروختيار، فى نسخة ج: فروشنده

[3] ( 1) هريوه: بكسرتين و ياء مجهول و واو مفتوح زر خالص رائج( فرهنگ رشيدى)

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=