ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره یوسف 36 الی 57
[سوره يوسف (12): آيات 36 تا 38]
وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (36)
قالَ لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ (37)
وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ (38)
ترجمه:
و با يوسف دو جوان ديگر نيز داخل زندان شدند، يكى از آن دو گفت: من در خواب ديدم كه انگور شراب مىفشارم، و ديگرى گفت: من ديدم كه روى سرم نانى را (گذارده) ميبرم و مرغان از آن ميخورند تعبير آن را بما خبر ده كه براستى تو را از نيكو كاران مىبينيم (و كارهايت همه نيكو است) (36)
يوسف گفت: غذايى كه روزيتان گردد (در خواب يا بيدارى) براى شما نيايد جز آنكه من پيش از آمدنش شما را بتعبير آن آگاه كنم، و اين علم از آن چيزهايى است كه پروردگارم بمن آموخته كه من آئين گروهى را كه ايمان بخدا نياورند و نسبت بآخرت كافر (و منكر) هستند ترك كردهام (37)
و آئين پدرانم: ابراهيم و اسحاق و يعقوب را پيروى كردهام، ما را نشايد كه چيزى را شريك با خدا گردانيم اين كرم خدا است بر ما و بر مردم ولى بيشتر مردم سپاس خدا را نميدارند (38).
شرح لغات:
فتى- در لغت بمعناى جوان است- و زجاج گفته: برده را نيز «فتى» گويند و روى اين معنى ممكن است آن دو «فتى» كه با يوسف بزندان رفتند جوان بوده باشند و ممكن است پير بودهاند. و ديگرى گفته: بغلام «فتى» گويند و كنيز را «فتاة» خوانند و در حديث است كه فرمودند: كسى بغلام و كنيز خود نگويد «عبدى» و «امتى» بلكه بگويد: «فتاى» و «فتاتى».
تفسير:
خداى سبحان در اين آيات از حال يوسف عليه السلام در زندان خبر ميدهد.
«وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ» يعنى پس از آنكه صلاح در اين ديدند كه يوسف را زندانى كنند بزندانش افكندند و دو جوان نيز با يوسف داخل زندان شدند، و بگفته برخى آنها دو تن از غلامان شاه مصر بودند و نام شاه وليد بن ريان بود. كه يكى از آن دو ساقى شاه بود و ديگرى آشپز مخصوص او، كه از ايندو نزد شاه سعايت شده بود و بدو گفته بودند آشپز مخصوص ميخواسته بوسيله غذا شاه را مسموم كند و ساقى نيز بهمكارى و همدستى با او متهم شده بود.
«قالَ أَحَدُهُما إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً» يوسف عليه السلام وقتى داخل زندان شد بزندانيان گفت: من عالم به تعبير خواب هستم و آن دو نفر بهم گفتند: خواب است، او را امتحان كنيم و بدون آنكه خوابى به بينند بنزد او آمده و چنين گفتند.- و اين معنايى است كه از ابن مسعود نقل شده- و مجاهد و جبائى گفتهاند: راست گفتند و حقيقتاً چنين خوابهايى ديده بودند منتهى وقتى تعبير يوسف را شنيدند منكر شدند و انكارشان دروغى بود. و ابى مجلز گفته: آنكه مصلوب گشت و بر سردار رفت دروغ ميگفت و آن ديگرى راست ميگفت، و همين معنى را على بن ابراهيم نيز از ائمه اطهار عليهم السلام روايت كرده است. و معناى آيه اين است كه يكى از آن دو كه همان ساقى شاه بود گفت: شاخه درخت انگورى را در خواب ديدم كه سه خوشه در آن بود و من آن سه خوشه را چيده و در جام شاه فشردم و بدست او دادم، و جمله «أَعْصِرُ خَمْراً» تقدير آن «اعصر عنب خمر» است يعنى انگورى كه فشردهاش شراب بود و باصطلاح ادبى مضاف در تقدير است كه از كلام حذف شده، زجاج و ابن انبارى گفتهاند: رسم عرب اين است كه در جايى كه معنى معلوم باشد و اشتباهى رخ ندهد نام چيزى را كه بعداً از چيز ديگرى توليد ميشود روى آن چيز ميگذارند مثلا ميگويند: فلانى آجر مىپزد يا شيره مىجوشاند در صورتى كه در مثال اول خشت مىپزد و در مثال دوم آب انگور مىجوشاند، و برخى گفتهاند: عرب انگور را خمر مينامند و اصمعى از معتمر بن سليمان نقل كرده كه وى مرد عربى را كه انگور همراه داشت ديدار كرد و از وى پرسيد: چه همراه دارى؟ گفت: خمر، و ضحاك نيز همين قول را اختيار كرده، و روى اين قول معناى آيه اين ميشود كه «من در خواب ديدم انگور مىفشارم».
«وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ» و آشپز شاه گفت: من در خواب ديدم گويا روى سرم سه عدد زنبيل بود كه در ميان آنها نان و انواع غذاها بود و مرغان چنگالدار (و پرندگان درنده) از آن ميخوردند.
«نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ» ما را از تعبير اين خواب خبر ده.
«إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ» كه ما تو را از مردان نيكو كار مىبينيم كه بديگران احسان ميكنى و كارهاى نيك انجام ميدهى. ضحاك گفته: رسم يوسف در زندان آن بود كه اگر جاى كسى تنگ بود توسعه در جا ميداد و اگر نيازمند ميشدند رفع نيازشان ميكرد و اگر بيمار ميشدند پرستاريشان را ميكرد. و همين معنى از امام صادق عليه السلام روايت شده است.
و زجاج گفته: در تفسير آمده كه يوسف عليه السلام بمظلوم و ستمديده كمك ميكرد، و افراد ناتوان را يارى مينمود، و دردمندان را عيادت ميكرد. وى گويد: و برخى گفتهاند: معناى اين جمله آنست كه ما تو را از كسانى مىبينيم كه تعبير خواب را نيكو ميدانى. و بدنبال اين معنى گفته: و اين معنى دليل است بر اينكه موضوع خواب صحت دارد و در امتهاى گذشته نيز بوده است. و در حديث است كه «خوابها جزئى از چهل و شش جزء نبوت است» يعنى انبياء خبر از آينده ميدهند و خواب نيز (گاهى) از آينده خبر ميدهد. و بنا بر اين معناى آيه اين ميشود كه ما ميدانيم يا گمان داريم كه تو از تعبير خواب اطلاع دارى، و از همين باب است حديث امير المؤمنين عليه السلام كه فرموده:
«قيمة كل امرء ما يحسنه»
– ارزش هر كس به همان چيزى است كه آن را نيكو ميداند.
و ابو مسلم گفته: معناى «إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ» اين است كه ما تو را از نيكو كاران مىبينيم اگر خواب ما را تعبير كنى. و همين معنى را ابن ابى اسحاق اختيار كرده است.
سپس يوسف عليه السلام براى آنكه بآن دو بفهماند كه وى داناى بتعبير خواب است فرمود:
«لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما» سدى و ابن اسحاق گفتهاند: يعنى شما غذايى را كه روزيتان شود در خواب نمىبينيد مگر آنكه من تعبير آن را در بيدارى پيش از رسيدن آن غذا بشما خبر دهم. و جهت اينكه يوسف- عليه السلام در اينجا تعبير خواب آن دو را كه در خواست كرده بودند نگفت و بسخن ديگرى مشغول شد براى آن بود كه چون از خوابى كه ديده بودند فهميد كه يكى از آن دو ببلا دچار ميشود نخواست فوراً تعبير خوابشان را بيان كند و آن را موكول ببعد كرده حرف ديگرى را براى آنان پيش كشيد. و حسن و جبائى گفتهاند: معناى آيه اين است كه هيچ غذايى از خانه براى شما نياورند جز آنكه من پيش از آوردن آن غذا خصوصيات آن را بشما خبر دهم و اين كلام حضرت يوسف مانند گفتار حضرت عيسى- عليه السلام بود كه ميگفت «وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ[1]»، و جهت اينكه قبل از تعبير خواب آن دو اينمطلب را ذكر فرمود بدانجهت بود كه مقام او را از نظر نبوت بدانند و سخنش را بپذيرند.
«ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي» گويا آن دو نفر پرسيدهاند، كه چگونه تعبير خواب ميدانى با اينكه نه علم كهانت دارى و نه پيشگو هستى؟ يوسف در پاسخ آن دو اظهار كرد كه من پيغمبر خدا هستم و اين علمى است كه خدا بمن آموخته است.
«إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ» يعنى كسى شايسته چنين مقام و مرتبهاى نمىشود مگر مؤمنان خالص، و من چون طريقه مردمى را كه ايمان ندارند ترك كردهام از اينرو خداوند مرا بچنين مقامى مخصوص داشته.
«وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْءٍ» يعنى براى ما كه معدن نبوت و خاندان رسالت هستيم شايسته نيست كه بدينى جز دين توحيد متدين شويم و آئينى جز آن اختيار كنيم.
«ذلِكَ» يعنى تمسك بتوحيد و بيزارى جستن از شرك. و برخى گفتهاند: يعنى نبوت و علم.
«مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا» از فضل و كرم خدا است نسبت بما، كه ما را بدان مخصوص داشته.
«وَ عَلَى النَّاسِ» و نسبت بمردم نيز اين كرم را داشته كه ما را بسوى آنها مبعوث فرموده و آنها را به پيروى از ما فرمان داده و ما را وسيله هدايت آنان قرار داده است.
«وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ» ولى بيشتر مردم سپاس نعمتهاى خدا را نميدانند نكتهاى كه در اين آيات بچشم ميخورد اين نكته است كه با اينكه يوسف- عليه السلام مدت زمانى در ميان آن مردم بت پرست زندگى ميكرده با اينوصف خداى سبحان بيان نكرده كه جايى آن حضرت مردم را بپرستش خداى يگانه دعوت كرده باشد مگر در اينجا كه اين دو رفيق زندانى خود را بتوحيد دعوت نموده است، و اين بدانجهت بوده كه هيچگونه اميدى از آن مردم نداشت كه سخنش را بشنوند و دعوتش را بپذيرند، اما در اينجا وقتى مشاهده كرد آن دو نفر او را به نيكوكارى شناخته و بدو رو كردهاند نور اميدى در دلش تابيد كه شايد آن دو نفر سخنش را بپذيرند از اينرو آنها را بخدا پرستى و توحيد دعوت كرد.
و در روايت است كه آن دو رفيق زندانى بيوسف گفتند: ما از وقتى تو را ديدهايم محبت بتو پيدا كرده و تو را دوست داريم! يوسف بدانها گفت: مرا دوست نداشته باشيد كه بخدا هر بلائى بر من رسيد از دوستى رسيد و هر كه مرا دوست داشت از ناحيه او بلائى متوجه من شد، عمّهام مرا دوست داشت مرا بسرقت متهم كرد، پدرم مرا دوست داشت بدان سبب بچاه افتادم، زن عزيز مصر مرا دوست داشت بزندان افتادم.
[سوره يوسف (12): آيات 39 تا 42]
يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (39)
ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (40)
يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُما فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ (41)
وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ (42)
ترجمه:
اى دو رفيق زندانى آيا خدايان پراكنده (و بى حقيقت براى پرستش) بهترند يا خداى يكتاى مقتدر (39)
آنچه غير از خدا مىپرستيد جز نامهايى نيست كه شما و پدرانتان آنها را (باين اسم) ناميدهايد و خدا دليلى بر (پرستش) آنها نازل نكرده و فرمان جز براى خدا نيست و او دستور داده جز او را نپرستيد، آئين محكم اين است ولى بيشتر مردم نميدانند (40)
اى دو رفيق زندانى اما يكى از شما شرابى به آقاى خويش بنوشاند (و از زندان آزاد شود) و اما ديگرى بدار آويخته شود و مرغان از سرش بخورند، و در آنچه نظر از من خواستيد (و تعبيرش را پرسيديد) اينگونه مقدر شده و خواهد شد (41)
و بدانكس از آن دو نفر كه ميدانست نجات مييابد گفت: مرا پيش آقاى خود ياد آورى كن (باشد كه نجات يابم) و شيطان آقاى خودش را از ياد او برد و چند سالى در زندان بماند (42).
شرح لغات:
صاحب: ملازم و رفيق خصوصى، و اصحاب پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- را نيز از همين باب اصحاب آن حضرت ميگويند كه ملازم آن حضرت بوده و در جنگها با او بودند.
قيم- بتشديد ياء- بمعناى مستقيم است.
بضع: قطعهاى از روزگار. چنانچه «بضعة» قطعهاى از گوشت را گويند، و از همين باب است حديثى كه فرمود:
«فاطمة بضعة منى يؤذينى من آذاها»
– فاطمه- قطعهاى از گوشت من است هر كه او را بيازارد مرا ميازارد.
تفسير:
«يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ» يوسف عليه السلام بآن دو رفيق زندانى خود كه تعبير خواب خود را از وى خواسته بودند گفت: اى دو- رفيق زندانى و همدمان زندان من آيا خدايان جدا و پراكنده سنگى و چوبى كه هيچ سود و زيانى ندارند براى پرستش بهتر است يا خداى يگانه قهارى كه هر خير و شرّ و هر سود و زيانى بدست او است، و اين جمله گر چه بصورت استفهام است ولى مقصود از آن تقرير مطلب است (يعنى مسلماً خداى يگانه قهار بهتر از خدايان جداى بى- خاصيت ميباشد).
«ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ» و جهت اينكه يوسف عليه السلام در آغاز خطاب را بصورت تثنيه آورد و آن دو را مخاطب قرار داد ولى در اينجا بصورت جمع آورده اين است كه منظور همه آن كسانى بودند كه مانند آن دو عقيده داشتند و مشرك بودند، و برخى گفتهاند: خطاب متوجه تمام كسانى بود كه در زندان بودند.
و معناى آيه اين است كه اين بتهايى را كه شما جز خدا مىپرستيد و بنام پروردگار و معبود و اله ميناميد، اينها نامهايى است كه حقيقت ندارند و الفاظى بىمعنى است و خداوند برهان و دليلى براى پرستش آنها بر بندگان خود نازل نكرده است.
«إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» حكم و فرمان مخصوص بخدا است و از اينرو پرستش و خضوع و كرنش هم براى غير خدا جايز نيست.
«أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ» شما را فرمان داده كه جز او را نپرستيد.
«ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» يعنى آنچه را از توحيد و يگانگى خدا و پرستش او و دست- كشيدن از پرستش ديگران كه براى شما بيان كردم … آئين مستقيم و درستى است كه انحرافى در آن نيست.
«وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ» ولى بيشتر مردم نميدانند ابن عباس گفته: يعنى نميدانند كه فرمانبرداران و اهل اطاعت چه پاداشى دارند و گنهكاران و اهل معصيت چه كيفر و عقابى دارند، و ديگرى گفته: يعنى بخاطر عدول و انحراف از نظر و تأمل صحت گفتار مرا نميدانند.
«يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُما فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً» از اينجا شروع بتعبير خواب آن دو ميكند، و پيش از اينكه خواب را تعبير كند بمطلب مهمترى كه عبارت از دعوت بتوحيد و پرستش خداى يگانه بود اقدام فرمود و بدنبالش معجزه خويش را نيز اظهار كرد و سپس مشغول بتعبير خواب ساقى گرديد، و روايت شده كه در تعبير خواب او چنين گفت: اما تعبير سه خوشه انگور آنست كه سه روز ديگر در زندان خواهى ماند و روز چهارم شاه آزادت ميكند و بشغل نخستين خود باز ميگردى.
«وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ» و در روايت است كه بآن ديگرى كه همان آشپز شاه بود گفت: اما تو بد خوابى ديدى، آن سه زنبيلى كه در خواب ديدى سه روز ديگر در زندان خواهى ماند، و پس از آن شاه تو را از زندان خارج ميكند و بدار ميآويزد و مرغان از سرت ميخورند، وى كه اين تعبير را شنيد گفت: من خوابى نديده بودم و شوخى كردم! يوسف عليه السلام در جواب گفت:
«قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ» كار از كار گذشت و آنچه گفتم بناچار خواهد شد، و از اين جمله معلوم ميشود كه اين خبر را بعنوان خبر غيبى كه بدو وحى شده بود اظهار كرد نه اينكه مانند تعبير خوابهايى كه ديگران ميكنند آن حضرت نيز اينگونه تعبير خواب او را كرده است.
«وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا» و يوسف عليه السلام بكسى كه از طريق وحى ميدانست كه او نجات يافتنى است گفت … و «ظن» در اينجا بمعناى علم و يقين است چنانچه در آن آيه شريفه ديگر است كه فرموده «إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاقٍ حِسابِيَهْ»[2].
«اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ» يعنى نام مرا نزد آقاى خويش ببر و بىگناهى مرا در زندان باو تذكر بده.
«فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ» يعنى شيطان در آن حال خداى تعالى را از ياد يوسف برد و بجاى آنكه بخداى سبحان استغاثه كند و نجات خود را از خدا بخواهد بمخلوق خدا متوسل شد و از كسى كه از زندان بيرون ميرفت درخواست كرد تا پيش آقايش نام او را ببرد با اينكه شايسته مقام يوسف آن بود كه در اينباره بخدا توكل كند.
«فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ» و چند سال ديگر در زندان بماند و بگفته ابن عباس:
هفت سال ديگر ماند، و همين معنى از امام سجاد و امام صادق عليه السلام نيز روايت شده.
و حسن و جبائى و ابن اسحاق و ابى مسلم گفتهاند: معناى آيه اين است كه شيطان از ياد ساقى برد كه نام يوسف را نزد شاه ببرد و فراموش كرد و در نتيجه يوسف چند سال در زندان ماند و روى اين معنى تقدير آيه چنين است «فانساه الشيطان ذكر يوسف عند ربه».
و حسن از پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- روايت كرده كه فرمود: تعجب ميكنم از برادرم يوسف چگونه بمخلوق خدا استغاثه كرد و به خالق استغاثه نكرد! و در حديث ديگرى است كه آن حضرت فرمود: اگر يوسف اين كلمه را نگفته بود يعنى همين جمله «اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ» را نمىگفت اين اندازه در زندان نمىماند … حسن كه حديث را روايت كرده بدنبال آن گريست و گفت: ما نيز چنين هستيم كه وقتى مشكلى بر ايمان پيش آيد بمردم پناه ميبريم و متوسل ميشويم.
و از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: جبرئيل (در آن حال) بنزد يوسف آمد و بدو گفت: چه كسى تو را زيباترين مردم كرد؟
يوسف- خداى من.
جبرئيل پرسيد- چه كسى تو را در ميان برادران ديگرت پيش پدر محبوب ساخت؟
يوسف- پروردگار من.
جبرئيل- چه كسى كاروان را بسوى تو فرستاد (تا تو را از چاه نجات دهند)؟
يوسف- خداى من.
جبرئيل- كى آن سنگ را (كه دنبال تو در چاه انداختند) از تو دور كرد؟
يوسف- پروردگار من.
جبرئيل- كى تو را از چاه بيرون آورد.
يوسف- خداى من.
جبرئيل- كى شرّ زنان را از تو دور كرد؟
يوسف- خداى من.
جبرئيل گفت: خداى تو ميگويد: چه سبب شد كه حاجت خود را به نزد مخلوقى بردى و پيش من نياوردى؟ بكيفر اين حرفى كه زدى (و اين كارى كه كردى)
چند سال (ديگر) در زندان بمان.
و در حديث ديگر است كه يوسف براى جبران اينكار بگريست تا حدى كه ديوارها با وى بگريه در آمدند، و زندانيان از گريهاش متأذى و ناراحت شدند، و پس از مذاكره با او قرار گذاشتند كه يك روز گريه كند و روز ديگر را ساكت و آرام باشد، و روزى كه ساكت و آرام بود براى وى بدتر از روز گريه بود.
سخنى كه در اينجا هست اين است كه استعانت از بندگان و توسل بدانان در مورد دفع زيانها و رهايى از مشكلات جايز است و كار قبيح و زشتى نيست و بلكه گاهى از اوقات واجب ميشود، و پيغمبر ما- صلى اللَّه عليه و آله- در كارهاى خود از مهاجر و انصار و ديگران كمك ميخواست و بدانها استعانت مىجست و اگر استعانت بغير خدا خدا جايز نبود و كار قبيحى بود آن حضرت اينكار را نميكرد، و از اينرو اگر اين روايات صحيح و درست باشد بايد گفت: اين سرزنش و عتاب يوسف عليه السلام براى ترك آن عادت پسنديدهاى بود كه در آن حضرت وجود داشت كه در برابر مشكلات صبر ميكرد و در تمام كارهاى خود و در هر بلا و سختى تنها بخداى سبحان توكل ميكرد، و اين داستان درسى است كه بانسان ميآموزد كه در برابر سختيها و نزول شدائد بايد از خداى تعالى استعانت جست و بدو پناه برد اگر چه كمك جستن و استعانت از بندگان خدا نيز جايز است.
و در اينكه چه مقدار را «بضع» گويند اختلاف است:
1- ابو عبيدة گفته: بضع ما بين سه تا پنج است.
2- قطرب گفته: از سه تا هفت است. و همين قول از مجاهد نيز نقل شده.
3- اصمعى گفته: از سه تا نه را بضع گويند، و قتاده نيز چنانچه گويند همين قول را اختيار كرده.
4- ابن عباس گفته: بكمتر از ده بضع گويند.
5- بيشتر مفسران گفتهاند: منظور از بضع در اين آيه هفت سال است، و كلبى گفته: اين هفت سال، غير از پنج سالى بود كه قبلا در زندان مانده بود.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج12، ص: 226
و از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: جبرئيل دعاى زير را تعليم يوسف كرد كه براى خلاصى خود از زندان در پشت سر هر نمازى بخواند:
«اللهم اجعل لى فرجاً و مخرجاً و ارزقنى من حيث احتسب و من حيث لا احتسب»
– خدايا براى من گشايش و بر آيشى فراهم كن و از جايى كه گمان دارم و از جايى كه گمان ندارم روزيم ده.
و شعيب عقرقوفى از آن حضرت روايت كرده كه فرمود: چون مدت زندانى يوسف بسر آمد و فرج او در رسيد گونهاش را بر زمين نهاد و گفت:
«اللهم ان كانت ذنوبى قد اخلقت وجهى عندك فانى اتوجه اليك بوجوه آبائى الصالحين ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب»
– يعنى خدايا اگر گناهانم مرا پيش تو بىآبرو كرده به آبروى پدران شايستهام ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب رو بدرگاه تو آورم- و پس از ايندعا خداوند وسيله نجات او را فراهم كرد. شعيب (راوى حديث) گويد:
من به آن حضرت عرض كردم: ما هم مىتوانيم ايندعا را بخوانيم؟ حضرت فرمود: شما مثل آن را بخوانيد (و اينگونه بگوئيد)
«اللهم ان كانت ذنوبى قد اخلقت عندك وجهى فانى اتوجه اليك بوجه نبيك نبى الرحمة و على و فاطمة و الحسن و الحسين و الأئمة عليهم السلام»
– يعنى خدايا اگر گناهم مرا نزد تو بى آبرو كرده به آبروى پيغمبرت پيغمبر رحمت و به آبروى على و فاطمه و حسن و حسين و ائمه عليهم السلام رو بدرگاه تو آرم و تو را بخوانم.
[سوره يوسف (12): آيات 43 تا 49]
وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ (43)
قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ (44)
وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ (45)
يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ (46) قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلاَّ قَلِيلاً مِمَّا تَأْكُلُونَ (47)
ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاَّ قَلِيلاً مِمَّا تُحْصِنُونَ (48)
ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ (49)
ترجمه:
شاه گفت: من در خواب هفت گاو فربه ديدم كه هفت گاو لاغر آنها را ميخوردند و هفت خوشه سبز (ديدم) و هفت خوشه خشك (كه آنها را از بين برد) اى بزرگان اگر تعبير خواب ميكنيد خواب مرا تعبير كنيد (43)
گفتند: اين خوابهاى آشفته است و ما تعبير خوابهاى آشفته را نميدانيم (44)
و آن كس از آن دو نفر كه (از زندان) نجات يافته بود و پس از مدتى (يوسف را) بخاطر آورد گفت: من تعبير آن را بشما خبر ميدهم مرا (نزد يوسف زندانى) بفرستيد (45)
(آن گاه بنزد يوسف آمده گفت) اى يوسف راستگو ما را درباره هفت گاو فربه كه هفت گاو لاغر آنها را ميخورند و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشك آگاه كن شايد بنزد مردم بر گردم و آنها (از حقيقت) دانا شوند (46)
يوسف گفت: هفت سال پى در پى كشت ميكنيد و هر چه از آنها مىچينيد بجز كمى كه ميخوريد بقيه را در خوشهاش بگذاريد (47)
آن گاه از پى آن سالها هفت سال سخت بيايد كه هر چه را ذخيره كردهايد بجز اندكى را كه (براى بذر) بايد نگهداريد بقيه را بخوريد (48)
و پس از اين سالها (ى سخت) سالى بيايد كه مردم نجات يابند و بنعمت رسند (49).
شرح لغات:
رؤيا: آنچه شخص در خواب مىبيند و آن بر چند قسم است: يكى آنكه از جانب خدا و فرشتگان باشد و اين خوابى است كه تعبير دارد. ديگر آنست كه از جانب شيطان است و اين نوع تعبير ندارد. سوم آنست كه بشخص خواب بيننده و اعتقاد او باز گردد.
عجف: لاغر شدن. مذكر آن «اعجف» و مونث آن «عجفاء» است و جمع آن عجاف ميآيد و جز در اينمورد فعال جمع افعل نيامده است.
اضغاث: خوابهاى آشفته و پريشان.
احلام: جمع حلم بچيزى گويند كه انسان در خواب مىبيند.
امة: بمعناى جماعت آمده و بمعناى مدت و زمان نيز مىآيد- چنانچه در اينجا بهمين معنا است.
دأب: بمعناى عادت است، و «دأب فى عمله» يعنى در كار خود جديت و كوشش كرد.
غوث: منفعتى است كه پس از شدت احتياج بيايد و سختى را بر طرف كند. و «غيث» نيز بارانى است كه در وقت حاجت بيايد. و «غيث» بمعناى گياهى كه از باران ميرويد نيز آمده است.
تفسير:
در اينجا خداى سبحان وسيله نجات يوسف را بيان فرموده كه وقتى گشايش كار او نزديك شد شاه مصر خوابى ديد كه سبب هراس او گرديد و تعبير آن خواب نيز بر قوم او سخت شد و جريان را خداوند اينگونه بيان فرموده:
«وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ» يعنى پادشاه مصر كه همان وليد بن ريان بود و عزيز مصر وزير او بود گفت: من در خواب هفت گاو چاق ديدم.
«يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ» كه هفت گاو لاغر ديگر آنها را ميخوردند، و گاوهاى چاق چنان در شكم گاوهاى لاغر جا گرفتند كه چيزى از آنها را نديدم.
«وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ» و باز در خواب هفت خوشه سبز ديدم كه دانه بسته بود.
«وَ أُخَرَ يابِساتٍ» و هفت خوشه خشك ديگر ديدم كه آنها را چيده بودند، و اين خوشههاى خشك بدور خوشههاى سبز پيچيده شد بطورى كه آنها را از بين برد.
«يا أَيُّهَا الْمَلَأُ» اى بزرگان. و بعضى گفتهاند: ساحران و كاهنان را جمع كرد و خواب خود را براى آنان گفت، و آنها را مخاطب ساخته گفت: اى بزرگان.
«أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ» آنچه را من در خواب ديدم تعبير كنيد و حكم اين جريان را براى من بازگوئيد.
«قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ» كلبى گفته: يعنى آنها گفتند: اين خوابهاى باطل است.
و قتاده گفته: يعنى خوابهاى آشفته است، يعنى خوابهاى دروغى است كه تعبير ندارد.
«وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ» و ما بتعبير اينگونه خوابهاى باطل دانا و آگاه نيستيم بلكه خوابهاى درست را تعبير ميكنيم. و همين بيخبرى و جهل آنان از خواب مزبور سبب نجات يوسف گرديد، زيرا ساقى شاه در اينموقع بياد يوسف افتاد و نزديك آمده پيش روى شاه زانو زد و گفت: در آن جريانى كه من و آشپز مخصوص بزندان افتاديم در زندان خوابى ديديم و بمردى كه در زندان بود گفتيم و او خواب ما را تعبير كرد و هر چه گفته بود همانطور شد، اينك اگر اجازه دهى بنزد او بروم و تعبير خواب شما را از او بپرسم و جوابش را بياورم، و همين است معناى اين آيه كه ميگويد:
«وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ» و آن كس كه نجات يافته بود و پس از مدتى بياد يوسف و سفارشى كه بدو كرده بود افتاد بشاه گفت:
مرا بنزد يوسف بفرستيد تا تعبير اين خواب را بشما اطلاع دهم. پس از اين گفتار او را فرستادند و او در زندان بنزد يوسف آمده و باو گفت:
«يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ» اى يوسف، اى كسى كه هر چه مىگويى راست است.
«أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ …» شاه خوابى ديده و تعبير آن مشكل شده و تو براى ما تعبير آن را بيان كن- و سپس خواب شاه را تا بآخر نقل كرد و بدنبالش گفت:
«لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ» تعبير آن را بگو شايد من بنزد شاه و ملازمان او و ساير دانشمندانى را كه براى تعبير اين خواب گرد آورده بروم و آن را بگويم و سبب شود كه فضل و دانايى تو را بفهمند و از زندان نجاتت دهند. و بعضى گفتهاند: «لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ» يعنى شايد تعبير اين خواب را بدانند.
«قالَ» يوسف گفت: اما آن هفت گاو لاغر و آن هفت خوشه خشك سالهاى خشك و سخت است كه در پيش داريد، و اما هفت گاو چاق و هفت خوشه سبز سالهاى پر بركت و پر نعمتى است كه در آن كشت ميكنيد.
«تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً» يعنى هفت سال متوالى روى عادتى كه داريد كشت ميكنيد، و برخى «دأب» را بمعناى جديت و كوشش معنى كردهاند، يعنى هفت سال با جديت و كوشش زراعت كنيد.
«فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ» و هر چه را در اين هفت سال درو كرديد در همان خوشه خودش بگذاريد و دانه را از پوست جدا نكنيد.
«إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تَأْكُلُونَ» مگر اندكى كه بمصرف خوراكتان ميرسانيد.
و اينكه يوسف دستور داد دانهها را در خوشه بگذارند و از پوست جدا نكنند براى آن بود كه وقتى دانه در خوشه بود از فساد محفوظتر است و سالمتر ميماند.
يعنى هر چه را ميخواهيد بمصرف خوراكتان برسانيد بكوبيد، و بقيه را در همان خوشه انبار كنيد، و بعضى گفتهاند: علت اينكه چنين دستورى بآنها داد اين بود كه گندم و امثال آن تا در خوشه است كرم بآن آسيبى نميرساند اگر چه مدت زمانى بگذرد، اما وقتى از خوشه بيرون آمد در معرض آسيب كرم قرار ميگيرد.
«ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ» و پس از آن هفت سال سخت پيش ميآيد كه مردم دچار قحطى ميشوند.
«يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ» كه در آن چند سال هر چه را انبار كرده و فراهم نمودهايد همه را ميخوريد. زيد بن اسلم گفته: يوسف خوراك دو نفر را پيش يك نفر ميگذارد و آن يك نفر نصف آن را ميخورد تا روزى مشاهده كردند كه تمام آن را آن يك نفر خورد، به يوسف كه گفتند وى گفت: امروز اولين روز سالهاى قحطى است.
«إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ» بجز كمى از آنچه ذخيره كردهايد.
«ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ» و پس از اين هفت سال سختى، سالى ميآيد كه براى مردم باران ميبارد … و برخى آن را از غوث و غياث گرفته و گفتهاند:
يعنى از قحطى نجات مىيابند.
«وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ» ابن عباس و مجاهد و قتاده گفتهاند: يعنى (نعمتها فراوان ميشود) و مردم ميوههاى درختى و دانه روغنى را مىفشارند مانند انگور و زيتون و كنجد و امثال آن. و برخى از عصرة و عصر و اعتصار گرفته و گفتهاند: يعنى از خشكسالى نجات پيدا ميكنند.
و اين جمله آخرى كه يوسف گفت جزء تعبير خواب شاه نبود و خدا وى را از آن مطلع ساخت و خبرى غيبى بود تا نشانه نبوت و معجزه پيغمبرى آن حضرت باشد. و بلخى گفته: اين تعبيرى كه يوسف كرد دليل بر بطلان قول كسى است كه ميگويد: تعبير خواب همان است كه در مرتبه اول تعبير كنند، زيرا در بار اول معبران گفتند: اين خوابهاى آشفته است! و اگر گفتار آنها درست بود براى بار دوم يوسف عليه السلام آن را تعبير نميكرد.
[سوره يوسف (12): آيات 50 تا 53]
وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاَّتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ (50)
قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ (51)
ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ (52)
وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ (53)
ترجمه:
شاه گفت: يوسف را پيش من آريد، و چون فرستاده (شاه براى بردن او) پيش وى آمد يوسف گفت: نزد آقاى خود برو و از وى بپرس داستان زنانى كه دستهاى خود را بريدند چه بود؟ كه براستى پروردگار من به نيرنگشان آگاهست (50)
شاه بزنان گفت: داستان شما در آن وقتى كه از يوسف كام ميخواستيد چه بود؟ گفتند: پناه بخدا (يوسف از گناه مبرّاست) ما بدى (و گناهى) از او سراغ نداريم، و زن عزيز (هم) گفت: الان حق آشكار شد من از او كام خواستم و او از راستگويان است (51)
يوسف گفت: اينكار را بدان جهت كردم كه بداند من در غياب او خيانتى بدو نكردم و براستى كه خدا نقشه خيانتكار را بهدف نميرساند (و شخص مكار بمقصود نميرسد) (52)
و من خود را مبرا نمىكنم (و خودستايى ندارم) براستى كه نفس اماره انسان را بكار بد واميدارد مگر آن كس كه خدا بدو رحم كند كه پروردگار من آمرزنده و مهربان است (53).
شرح لغات:
خطب: پيش آمد بزرگ.
حصحص الحق: زجاج گفته مشتق است از حصة، يعنى حصه حق از حصه باطل جدا شد. و ديگران گفتهاند: مكرر «حص» است مانند كبكبوا و كفكف كه مكرر «كبوا» و «كف» است. و مشتق از «حص الشعر» است كه بمعناى كندن مو از سر و جدا كردن آن از بيخ است، و معناى آن در اينجا اين ميشود كه حق از باطل جدا شد.
كيد: نقشه كشيدن در پنهان براى ضرر زدن بديگرى.
تفسير:
«وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ» يعنى وقتى ساقى پاسخ يوسف را براى شاه آورد و تعبير خوابش را بيان كرد شاه گفت: يوسف را نزد من آريد.
«فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ» و چون فرستاده شاه نزد يوسف آمد كه او را پيش شاه ببرد يوسف از رفتن پيش شاه خوددارى كرد تا وقتى بىگناهيش ثابت شود و دامنش از تهمتى كه بدو زده بودند پاك گردد.
«قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ» و بفرستاده شاه گفت: بنزد آقاى خودت يعنى شاه برگرد و از او بپرس سر گذشت آن زنانى كه دست خود را بريدند چه بوده؟ يعنى از شاه درخواست كن تا داستان زنان مزبور را تحقيق كند و بدينوسيله برائت و پاكى مرا (از خيانت) بداند. و اينكه از زليخا نامى بميان نياورد بخاطر رعايت ادب بود زيرا او زن شاه يا زن وزير و جانشين شاه بود از اينرو او را در جزء زنان ديگر نام برد، و برخى گفتهاند: نام او را بطور ضمنى هم نبرد و منظورش زنان ديگر بود زيرا آنها گواهان يوسف بر زليخا بودند، و خود زليخا پس از گفتار آنان گفت: «الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ».
و اين آيه دليل است بر اينكه زنهاى ديگر هم چنين ادعايى نظير ادعاى زليخا نسبت بيوسف داشتند و او را متهم بمراوده با خود ساخته بودند.
ابن عباس گفته: اگر يوسف در آن روز پيش از آنكه شاه را از پاكدامنى و برائت خود مطلع ميساخت از زندان بيرون ميآمد و پيوسته كدورتى از او در دل شاه باقى ميماند و ميگفت: اين همان كسى است كه از زنم كام ميخواست! و ديگرى گفته: يوسف نميخواست كه شاه با چشم بد بينى و اتهام او را بنگرد و ميخواست تا پس از رفع اتهام و بر طرف شدن چركينى دل او را ديدار كند. و از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- روايت شده كه فرمود: براستى كه من از كرم و صبر يوسف تعجب ميكنم در آن وقتى كه تعبير خواب شاه و گاوهاى چاق و لاغر را از او پرسيدند، و اگر من بجاى او بودم آن خواب را تعبير نمىكردم تا با آنها شرط كنم مرا از زندان بيرون آورند. و براستى من از صبر و كرم يوسف تعجب ميكنم در آن وقتى كه فرستاده شاه براى آزادى او نزدش آمد و اگر من بجاى يوسف بودم و آن مدت (طولانى) در زندان مانده بودم همان دم اجابت ميكردم و بطرف در ميرفتم و عذرى نميآوردم، براستى كه يوسف مرد حليم و بردبارى بود.
«إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ» كه پروردگار من به نيرنگ و نقشه آنان آگاه است و ميتواند برائت و پاكدامنى مرا آشكار سازد، و ابو مسلم گفته: يعنى آقاى من عزيز مصر (كه پيش از اين بصورت بردگى در خانه او بودم) خود به نيرنگ آن زنان آگاه است، و منظورش اين بود كه از خود عزيز مصر هم بر حال خود گواهى بخواهد. ولى وجه اول (كه بگوئيم منظور از «رب» در اينجا همان پروردگار متعال است) بهتر است.
«قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ» يعنى فرستاده بنزد شاه برگشت و گفتار يوسف را بعرض او رسانيد، و بدنبال اين جريان شاه بنزد زنان فرستاد و آنها را خواسته بدانها گفت: سر گذشت شما چه بود كه يوسف را بكامجويى از خويشتن- دعوت كرديد؟
«قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ» گفتند: العياذ باللَّه يوسف پاكدامن است و از اتهام مبرّاست و ما از او بدى و خيانتى سراغ نداريم، و بدينوسيله به برائت و پاكدامنى يوسف اعتراف كردند و اقرار كردند كه از روى ستم بزندان افتاده.
«قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ» و زن عزيز گفت هم اكنون حق آشكار شد و از باطل جدا گشت.
«أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ» من از او كام ميخواستم و او در گفتار خود كه آن روز گفت: «اين زن از من كام ميخواست» راست گو و صادق است، كه آن زن با اين جمله هم بدروغ خود اعتراف كرد و هم براستگويى يوسف، و اين اقرار بدانجهت بود كه ديگر اميدش از يوسف قطع شده بود، و خداوند براى آنكه جاى ترديدى در مورد پاكدامنى يوسف نماند و دامن او از هر جهت پاك گردد چنان كرد كه آن زن هم گواهى به پاكدامنى او دهد و هم اقرار براستگويى او كند.
«ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ» بگفته حسن و مجاهد و قتادة و ضحاك و ابو مسلم اين جمله كلام يوسف است، يعنى آنچه من انجام دادم كه فرستاده شاه را برگرداندم و تحقيق حال زنان را از وى خواستم بدانجهت بود كه شاه يا عزيز مصر بداند من در غياب او نسبت بزنش خيانتى نكردم. و جبائى گفته: اين جمله دنباله كلام زليخا است، يعنى اين اقرارى كه كردم براى آنست كه يوسف بداند من در غياب او خيانتى بدو نكردم كه گناه را بگردن او بيندازم، اگر چه در حضور او خيانت كردم و او را گناهكار معرفى كردم.
«وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ» و خدا خائنان را در نيرنگ و مكرشان هدايت نمىكند.
«وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي» بيشتر مفسران اين جمله را كلام يوسف دانستهاند، ولى جبائى آن را دنباله كلام زليخا دانسته و گفته: معناى آن اين است كه من خود را از خيانت و گناه نسبت بيوسف تبرئه نمىكنم.
«إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» كه نفس انسانى زياد بگناه و شهوت وادار ميكند و گاهى هم انسان را بگناه ميكشاند، و الف و لام در «النفس» ممكن است براى جنس باشد يعنى همه نفوس اينگونه است و ممكن است بمعناى عهد باشد يعنى نفس من اينگونه است.
«إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي» مگر آن كس كه خدا باو رحم كند و بلطف خويش از گناه و معصيت نگاهش دارد، كه لفظ «ما» را بمعناى «من» بگيريم چنانچه در آيه «ما طابَ لَكُمْ[3]» است، و ممكن است معناى آيه اين باشد كه «مگر آن مدتى كه خدا آن را- نگاه دارد» و كسى كه جملات فوق را كلام يوسف دانسته گفته است: منظور آن حضرت تقاضاى نفسانى و خواهش و ميل طبيعى است نه عزم و تصميم بر گناه يعنى من نفس خود را از آنچه مطابق فطرت و طبيعت بشرى است و در وجود هر انسانى هست مبرا نمىكنم و نميگويم روى طبع خود از انجام گناه خوددارى كردم بلكه بلطف خدا و هدايت و دستگيرى او بود كه دست از گناه كشيدم. و حسن گفته: نكته اينكه يوسف اين جمله را فرمود براى آن بود كه خوش نداشت خود ستايى كند.
«إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ» كه پروردگار من نسبت به بندگان خود آمرزنده و مهربان است.
[سوره يوسف (12): آيات 54 تا 57]
وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ (54)
قالَ اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ (55)
وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ (56) وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ (57)
ترجمه:
شاه گفت: او را نزد من آريد تا براى (كارهاى مملكتى و مهم) خود برگزينم، و چون با او تكلم كرد (و درايت و علم او را دانست) گفت: امروز تو در پيش ما داراى منزلت (و مقام و) امين هستى (54)
يوسف (بدو) گفت: مرا بخزينههاى اين سر زمين (و ضبط و اداره در آمد مملكت) منصوب دار كه من نگهبان و دانا (ى به آن) هستم (55)
و اينچنين يوسف را در آن سرزمين تمكين (و قدرت) داديم كه بهر گونه (و هر جا) كه خواهد در كارها تصرف (و امر و نهى) كند، هر كه را خواهيم برحمت خويش مخصوص داريم و پاداش نيكو كاران را تباه نميكنيم (56)
و همانا كه پاداش آخرت بهتر (و زيادتر) است براى كسانى كه ايمان آورده و تقوى ميورزند (57).
شرح لغات:
استخلاص: خالص گردانيدن چيزى از شايبه اشتراك. و منظور شاه اين بود كه يوسف را خالص براى خود گرداند. و در حديث است كه سلمان با اهل يكى از شهرها قرار دارد كتبى بست كه هر سال چهل اوقيه طلاى خلاص بدهند، يعنى طلايى كه بوسيله آتش از فلزات ديگر پاك شده باشد و «خلاصه» نيز بهمين معنا است.
مكين: از مكانت و تمكن در كار گرفته شده و مكين درباره كسى گفته شود كه داراى جاه و مقامى باشد كه بوسيله آن دو بتواند مقاصد خود را انجام دهد.
تبوأ: تهيه جايگاهى براى بازگشت به آن.
تفسير:
«وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ» وقتى امانت يوسف و پاكدامنى او از گناه براى شاه معلوم گرديد و برائت او را دانست به احضار او فرمان داده گفت: او را پيش من آريد.
«أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي» تا مشاور مخصوص خود گردانم و در كارهاى مملكتى و تدبير امور و پيش آمدهاى مهم، از او نظر بخواهم و طبق نظريه او عمل كنم.
«فَلَمَّا كَلَّمَهُ» يعنى پس از آنكه فرستاده شاه بنزد يوسف رفت و او را از زندان بنزد شاه آورد و شاه با او تكلم كرد و فضل و امانت و خرد او را ديد، و از سخن او به خرد و عقلش پى برد و از عفت و پاكدامنيش به امانت او واقف گرديد.
«قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ» بيوسف گفت: تو امروز در پيش ما داراى مقام و منزلت هستى، فرمانت نافذ و دستورت اجرا شود، درستى و امانتت براى ما آشكار و مورد اعتماد و وثوق ما هستى. ابن عباس گفته: يعنى تو را فرمانرواى پادشاهى خود كردم و قدرتت را همچون قدرت خويش گرداندم و در اينباره مورد اعتماد من هستى.
كلبى گفته: فرستاده شاه بنزد وى آمده گفت: بر خيز كه شاه تو را خواسته، جامه- هاى زندان را از تن دور كن و جامههاى ديگرى بپوش، يوسف برخاست و خود را شستشو داده جامه نوى پوشيد و بنزد شاه آمد، و در آن وقت سى سال از عمر يوسف گذشته بود، همين كه چشم شاه بدو افتاد و او را جوانى نورس ديد بدو گفت: اى فرزند تعبير خواب من اين بود در صورتى كه ساحران و كاهنان (سالخورده) آن را ندانستند؟ يوسف در جواب گفت: آرى، سپس (براى بار دوم) شاه او را در پيش خود نشانيد و خواب را برايش نقل كرد.
و در روايت است كه چون يوسف از زندان بيرون آمد براى زندانيان دعا كرد و گفت:
«اللهم اعطف عليهم بقلوب الاخيار، و لا تعم عليهم الاخبار» يعنى خدايا دلهاى نيكان را نسبت به ايشان مهربان كن، و اخبار (و اتفاقات) را بر اينها پوشيده و پنهان مدار- و از اينرو است كه در هر جا و هر مكان زندانيان بيش از مردم ديگر از اخبار (و اتفاقات) بيرون با خبرند، و بر در زندان اين جمله را نوشت «هذا قبور الاحياء و بيت الاحزان و تجربة الاصدقاء و شماتة الاعداء»- يعنى اينجا گور زندگان و خانه هر غم و اندوه و وسيلهاى براى تجربه كردن دوستان و شماتت دشمنان است-.
وهب گفته: همين كه يوسف بدر قصر شاه رسيد گفت: «حسبى ربى من دنياى و حسبى ربى من خلقه، عزّ جاره و جلّ ثناؤه و لا اله غيره»- پروردگار من مرا از دنيايم كفايت كند و پروردگارم مرا از خلق خود كافى است، پناهندهاش عزيز و ثنايش والا است و معبودى جز او نيست- و چون بر شاه در آمد گفت: «اللهم انى اسئلك بخيرك من خيره و اعوذ بك من شرّه و شرّ غيره»- خدايا من بجاى خير او خير تو را خواهم و از شرّ او و شر ديگران بتو پناه برم- و چون شاه او را ديد يوسف بزبان عربى باو سلام گفت، شاه پرسيد: اين چه زبانى است؟ گفت: اين زبان عمويم اسماعيل است، آن گاه بزبان عبرى در حق او دعا كرد شاه پرسيد: اين چه زبانى است؟ گفت: زبان پدران من است.
وهب گفته: شاه به هفتاد زبان حرف ميزد، و بهر زبانى كه سخن گفت يوسف بهمان زبان جوابش را گفت، و همين سبب شگفت و تعجب شاه شد سپس رو بيوسف كرده گفت:
من دوست دارم خوابم را از زبان خودت شفاهاً بشنوم. يوسف گفت: آرى اى پادشاه تو در خواب هفت گاو فربه و برّاق و سفيد رنگ و زيبا ديدى كه از كنار نيل آمدند و از پستان آنها شير ميريخت، در اين ميان كه تو آنها را مىنگريستى و خيره زيبايى آنها شده بودى بناگاه آب نيل فرو رفت و خشگى در آن پديدار شد و از ميان گل و لاى اطراف نيل هفت گاو لاغر ژوليده مو و بهم خشكيده كه شكمهاشان بر پشت چسبيده بود، نه پستان داشتند و نه شيرى، نيشها و دندانهايى داشتند، و داراى دستهايى بودند همچون دست سگان، و خرطومى همچون خرطوم درندگان، گاوهاى مزبور پيش رفته تا خود را بگاوهاى چاق رساندند و همچون درندگانى بجان آنها افتاده و گوشتهاشان را خوردند و پوستشان را دريدند و استخوانهاشان را شكستند و مغز آنها را خوردند، در اينميان كه بدان منظره شگفت انگيز مىنگريستى بناگاه هفت خوشه سبز و هفت خوشه سياه و خشك ديدى كه در يك جا كنار هم روئيده و ريشههاى آن در ميان آب و گل فرو رفته است، تو در فكر بودى كه چگونه اين خوشههاى سبز و آن خوشههاى سياه و خشك در كنار هم در يك جا روئيده و ريشه همه آنها در آب است كه بناگاه بادى وزيد و پوشال و كاه آن خوشههاى خشك را بخوشههاى سبز زد، و همانها سبب اشتعال خوشههاى سبز گرديد و آتش گرفت و همه سوخت و سياه گرديد و اين آخرين قسمت از خوابى بود كه ديدى آن گاه وحشت زده از خواب بيدار شدى! شاه گفت: بخدا سوگند جريان خواب من گرچه عجيب و شگفت انگيز بود ولى آنچه از زبان تو شنيدم عجيبتر است اكنون نظر تو درباره اين خواب چيست؟
يوسف فرمود: رأى من اين است كه خوراكيها را جمع كنى و در اين هفت سال فراخى كشت بسيار كنى و انبارهاى بزرگ بسازى، و زراعتها را با همان خوشه و ساقهها در انبارها جمع كنى تا خوشه و ساقهاش نيز علوفه حيوانات باشد، و بمردم دستور دهى تا بمقدار خمس و پنج يك از خوراكى بردارند، و بدين ترتيب آنچه جمع كردهاى براى خوراك مردم مصر و ساكنان ساير شهرهاى اطراف كفايت ميكند، و مردم از اطراف و اكناف بسوى تو رو آورند و از تو آذوقه ميخواهند و هر چه بخواهى در برابر آن ميدهند و در نتيجه گنجى نزد تو فراهم گردد كه براى هيچكس فراهم نشده باشد.
شاه كه اين سخن را شنيد گفت: كيست كه اين كارها را انجام دهد و زراعتها را جمع آورى كند و آنها را بفروشد و كفايت و تدبير اينكار را داشته باشد؟ در اينجا بود
كه يوسف گفت:
«اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ» مرا بر خزينههاى سرزمين خود منصوب دار و حفاظت و فرمانروايى و تدبير كارها را بمن واگذار.
«إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ» كه من نگهبان اموالى هستم كه حفاظت آنها را بمن واگذار كنى. و دانا هستم كه آن را بچه كسى بدهم و بچه كسى ندهم و مستحق و غير مستحق را تشخيص ميدهم، و بجاى خود مصرف كنم- و اين معنايى است كه قتادة و ابن اسحاق و جبائى براى اين جمله كردهاند- و وهب گفته: «حَفِيظٌ عَلِيمٌ» يعنى نويسنده حسابگرى هستم. و كلبى گفته: يعنى حساب سالهاى سخت را نگاه داشته و داناى بوقت گرسنگى و قحطى مردم هستم، و سدى گفته: نگهدار و نگهبان حسابها، و داناى بزبانها هستم، چون مردمى كه براى خريد گندم و آذوقه بمصر ميآمدند از شهرها و نواحى مختلف ميآمدند و بزبانهاى گوناگون سخن ميگفتند.
مطلبى كه از اين آيه استفاده ميشود آنست كه براى انسان جايز است در پيش كسى كه او را نمىشناسد و بفضل او واقف نيست خود را توصيف كند و بستايد. و در اينجا يوسف خود را بشاه معرفى كرد تا او را بسر پرستى كارهاى مملكتى و اداره امورى كه صلاح بندگان خدا و شهرها در آن بود منصوب دارد، و چنين موردى مشمول آن آيه نيست كه خدا فرموده: «فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ»[4]– خود را نستائيد- و بهر صورت گفتهاند: شاه بدو گفت: چه كسى براى اينكار سزاوارتر از تو است، و بدين ترتيب اختيار كارها را بدو سپرد.
و برخى گفتهاند: پادشاه كار اداره مملكت مصر را باو واگذار كرد و خود باستراحت پرداخت، و قطفير را (كه عزيز مصر و وزير او بود) عزل كرد و يوسف را بجاى او منصوب داشت.
و قول ديگر آنست كه قطفير در همان شبها از دنيا رفت و شاه، زن قطفير را كه نامش راعيل بود بازدواج يوسف در آورد و چون يوسف نزد او رفت او را باكره يافت، و بدو گفت: آيا اين بهتر از آنچه تو ميخواستى نبود! و از آن زن خدا دو پسر بنام افرائيم و ميشا بيوسف داد، و فرمانروايى مصر بدست يوسف افتاد.
و بگفته بعضى يوسف با آن زن ازدواج نكرد تا روزى هم چنان كه يوسف در موكب پادشاهى عبور ميكرد آن زن يوسف را ديد و گريست سپس گفت: «الحمد للَّه الذى جعل الملوك بالمعصية عبيداً و العبيد بالطاعة ملوكا»- ستايش خاص خدايى است كه شاهان را بكيفر گناه و نافرمانى بذلت و خوارى بندگان انداخت، و بندگان را بپاداش فرمانبردارى بمقام شاهان رسانيد- يوسف (كه اين حرف را شنيد) دستور داد او را بخانه خود بردند و در زمره عيالهاى خود در آورد ولى با او ازدواج نكرد.
و در تفسير على بن ابراهيم بن هاشم است كه عزيز در همان سالهاى قحطى از دنيا رفت و زن او فقير شد تا حدى كه گدايى ميكرد. بدو گفتند: خوب است سر راه عزيز بنشينى (و حال خود را باو اظهار كنى) و يوسف را در آن وقت عزيز ميناميدند و هر پادشاهى كه در مصر بسلطنت ميرسيد او را به اين نام ميخواندند. زن گفت: من از او شرم ميكنم تا بالآخره پس از اصرار زيادى كه كردند سر راه يوسف آمد و چون يوسف در ميان موكب سلطنت در رسيد زليخا برخاست و گفت: «سبحان من جعل الملوك بالمعصية عبيداً و العبيد بالطاعة ملوكا»- منزه است خدايى كه شاهان را بخاطر نافرمانى بصورت- بردگانى در آورد، و بردگان را بواسطه فرمانبردارى بشاهى رسانيد- يوسف متوجه او شده گفت: آيا تو همان زن هستى؟ گفت: آرى و نامش زليخا بود- يوسف بدو گفت آيا هنوز بمن علاقه دارى؟ زليخا گفت: آيا پس از پيرى مرا مسخره ميكنى؟ فرمود نه. سپس دستور داد او را بخانه اش بردند، و زليخا در آن وقت بسن پيرى رسيده بود.
يوسف بدو گفت: آيا تو نبودى كه نسبت بمن چنين و چنان كردى؟ زليخا گفت: اى پيغمبر خدا مرا سرزنش نكن كه دچار بلائى بودم كه هيچكس بچنين بلائى گرفتار نبود.- و سپس ادامه داده گفت:– از يك سو بعشق تو مبتلا شدم، و از سوى ديگر در همه مصر زنى زيباتر و ثروتمندتر از من نبود، و از آن طرف شوهرى عنين داشتم (كه قادر بعمل جنسى نبود).
يوسف فرمود: اكنون چه حاجتى دارى؟ زليخا گفت: از خدا بخواه تا جوانيم را بمن بازگرداند. يوسف از خدا خواست و خدا جوانيش را بازگردانيد سپس يوسف او را كه بحال دوشيزگى در آمده بود بهمسرى خويش در آورد.
و ابن عباس از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- روايت كرده كه فرمود: خداوند برادرم يوسف را رحمت كند كه اگر بشاه مصر نمى گفت: «مرا بر خزينه هاى اين سرزمين حكومت ده» همان ساعت او را بفرمانروايى منصوب ميداشت، ولى همين- درخواست سبب شد كه يك سال آن را بتأخير اندازد، ابن عباس گفته: يوسف يك سال در خانه شاه ماند و چون يك سال تمام شد سلطان او را خواست و تاج پادشاهى بر سرش نهاد و شمشير خود را بكمر او بست، و دستور داد تختى از طلا آراسته به مرواريد و ياقوت براى گذاردند و سايبانى از ديبا بر سر آن تخت زدند، آن گاه بيوسف دستور داد با همان تاج سلطنت از اطاق بيرون آيد، و چون خارج شد با چهرهاى درخشنده و رويى همچون ماه شب چهارده كه چشم بيننده را خيره ميكرد ظاهر گرديد و بيامد تا بر تخت سلطنت تكيه زد و همه صاحب منصبان در برابرش خضوع كرده و بدين ترتيب بسلطنت مصر رسيد و بناى عدالت گسترى را در ميان مردم گذارد تا جايى كه مرد و زن او را دوست ميداشتند، و همين است معناى اين آيه كه فرموده:
«وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ» و اينچنين- يعنى مثل نعمتهاى ديگر- اين نعمت را نيز بدو داديم كه بر سرزمين مصر او را حكمفرما و فرمانروا كرديم.
«يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ» كه بهر گونه ميخواست تصرف ميكرد و در هر جا كه- ميخواست فرود ميآمد.
«نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ» يعنى هر كه را بخواهيم بنعمتهاى دين و دنيا مخصوص گردانيم.
«وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ» و پاداش نيكو كاران يعنى فرمانبرداران- و بقول ابن عباس: يعنى صابران- را تباه و ضايع نمىكنيم، مجاهد و ديگران گفتهاند: يوسف عليه السلام شاه را به ايمان بخدا دعوت كرد و او ايمان آورده و جمع بسيارى از مردم نيز بخدا ايمان آوردند. و اين پاداش دنياى او بود.
«وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ» و پاداش آخرت براى كسانى كه ايمان آورده و تقوى دارند بهتر است، زيرا از هر آلودگى و شايبهاى پاك و مبرّا است. و از اين آيه معلوم ميشود كه خداوند در روز قيامت ثوابها و درجاتى بيشتر و بهتر از نعمت و سلطنت دنيا باو عطا خواهد كرد.
سؤال- اگر كسى بگويد: چگونه براى يوسف جايز بود درخواست فرمانروايى از جانب افرادى كافر و ستمكار بنمايد؟
جواب- براى آنكه ميدانست بدانوسيله قدرت امر بمعروف و نهى از منكر و رساندن حقوق را بجايگاههاى خود پيدا ميكند، و خداى تعالى اين منصبها را با اعطاء مقام نبوت و امامت بدو عنايت كرده بود و از جانب خداى تعالى مأمور انجام آنها بود، و فرمانروايى را درخواست كرد تا براى انجام همان مأموريت الهى قدرت و تمكنى پيدا كند. و علت ديگر آن بود كه ميدانست بوسيله فرمانروايى ميتواند مردم را بكار خير دعوت كند و سبب ميشود تا پدر و مادر و برادران خود را ديدار كند.
و اين آيه دليل است بر اينكه قدرت و سلطنت و اداره امورى كه بيوسف واگذار شده بود همه از جانب خداى سبحان و فضل او بود.
مطلب ديگرى كه از اين آيه استفاده ميشود اينمطلب است كه تصدى منصب قضاوت از جانب شخصى ظالم و ستمكار در موردى كه انسان بتواند بدانوسيله احكام دين را بر پا دارد جايز است.
و در كتاب النبوة بسند خود از حسن بن على بن بنت الياس روايت كرده كه گفت: از امام هشتم حضرت رضا عليه السلام شنيدم كه ميفرمود: يوسف دست بكار جمع آورى آذوقه و خوراك شد و در هفت سالى كه فراوانى بود انبارها را پر كرد و چون سالهاى قحطى رسيد شروع بفروش آنها كرد و در سال اول هر چه درهم و دينار (و پول نقد) بود مردم همه را بيوسف دادند و آذوقه گرفتند تا جايى كه ديگر در مصر و اطراف آن درهم و دينارى نماند مگر آنكه همه ملك يوسف شده بود، و در سال دوم در مقابل جواهرات و زيور آلات بآنها آذوقه فروخت تا جايى كه ديگر زيور آلاتى بجاى نماند جز آنكه همه در ملك يوسف در آمده بود. و در سال سوم در برابر چهار پايان و مواشى آذوقه بآنها فروخت تا آنجا كه ديگر حيوانى نماند جز آنكه همه را بيوسف فروخته بودند و همه در ملك يوسف قرار گرفته بود، و در سال چهارم غلام و كنيزها را بيوسف فروختند و آذوقه گرفتند تا ديگر در مصر غلام و كنيزى نماند كه در ملك يوسف نباشد، و سال پنجم خانه و املاك خود را به يوسف دادند و آذوقه خريدند تا آنجا كه در مصر و اطراف آن خانه و باغ و ملكى نماند مگر آنكه همه ملك يوسف شده بود، و سال ششم مزرعهها و نهرهاى خود را با آذوقه مبادله كردند و ديگر مزرعه و آبى نبود كه ملك يوسف نباشد، و سال هفتم خود را بيوسف فروختند و آذوقه خريدند و ديگر برده و آزادى نبود كه در ملك يوسف نباشد، و بدينترتيب هر انسان آزاد و برده و هر چه داشتند همه ملك يوسف شده بود، و مردم گفتند: تا كنون نديده و نشنيدهايم كه خداوند چنين ملكى كه بيوسف داد بپادشاهى عطا كرده باشد و چنين علم و حكمت و تدبيرى بكسى داده باشد.
در اينوقت يوسف بپادشاه گفت: در اين نعمت و سلطنتى كه در مصر خدا بمن داده چه نظرى دارى، رأى خود را در اينباره بگو كه من نظرى در كار آنها جز اصلاحشان نداشتهام و آنها را از بلا نجات ندادم كه خود بلائى بر آنها باشم و اين لطف خدا بود كه آنها را بدست من از بلا نجات داد؟
شاه گفت: هر چه صلاح ميدانى دربارهشان انجام ده و رأى همان رأى تو است! يوسف گفت: من خدا را گواه ميگيرم و تو هم شاهد باش كه من همه مردم مصر را آزاد كردم و اموال و غلام و كنيزشان را بدانها باز گرداندم و خاتم پادشاهى و تاج و تخت تو را نيز بتو برميگردانم مشروط بر اينكه جز به روش و طريقه من رفتار نكنى و جز مطابق حكم من حكم نكنى.
شاه گفت: اين كمال افتخار من است كه جز به روش و سيره تو رفتار نكنم و جز بر طبق حكم تو حكمى نكنم، و اگر تو نبودى توانايى بر اين كار نداشتم و راهنماى بدان نمىشدم و اين سلطنت با عزت و شوكت را از بركت تو بدست آوردم و اكنون گواهى ميدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست كه شريكى ندارد و تو فرستاده و رسول او هستى و در همين منصبى كه تو را منصوب داشتم بمان كه در پيش ما همان منزلت و مقام را دارى و امين ما هستى.
و گويند: يوسف در تمام آن سالهاى قحطى شكم خود را از خوراك سير نكرد.
و چون بدو گفتند: خزينه هاى سرزمين مصر در دست تو است و با اينحال گرسنگى ميخورى؟ در جواب گفت: ميترسم خود را اسير كنم و گرسنهها را فراموش نمايم.
______________________________
[1] – سوره آل عمران آيه 49.
[2] – سورة الحاقة آيه 20.
[3] – سوره نساء آيه 3.
[4] – سوره نجم آيه 32.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج12