حکایات كشف الأسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

وفات حضرت آدم كشف الأسرار و عدة الأبرار

قصّه وفات مصطفى عليه الصّلاة و السلام در سورة الانبياء بشرح گفتيم و اينجا وفات آدم گوئيم صلوات اللَّه عليه. روايت كرده‏اند از كعب احبار گفت: خوانده ‏ام در كتب شيث بن آدم عليهما السّلام كه آدم را هزار سال عمر بود، چون روزگار عمر وى بآخر رسيد وحى آمد از حق جل جلاله كه: يا آدم اوص وصيّتك الى ابنك شيث فانك ميّت- فرزند خود را شيث وصيّت كن كه عمرت بآخر رسيد و روز مرگت نزديك آمد،

گفت: يا رب و كيف الموت- اين مرگ چيست؟ و صفت كن، وحى آمد كه: اى آدم روح از كالبدت جدا كنم و ترا نزديك خويش آرم و كردار ترا جزا دهم، اى آدم هر كرا كردار نيكو بود جزا نيكو بيند و هر كرا كردار بد بود جزا بيند.

آدم گفت اين مرگ مرا خواهد بود بر خصوص يا همه فرزندانم را خواهد بود بر عموم؟ فرمان آمد كه: اى آدم هر كه حلاوت حياة چشيد ناچار مرارت مرگ چشد، الموت باب وكّل الناس داخله، الموت كأس و كلّ الناس شاربها. هر كه در زندگانى در آمد ناچار ازدر مرگ در آيد، قرارگاه عالميان و بازگشتن‏گاه جهانيان گور است. موعد ايشان رستاخيز قيامت است، مورد ايشان بهشت يا دوزخ است. پس هيچ انديشه مهم‏تر از تدبير مرگ نيست.

مصطفى عليه الصّلاة و السلام گفت:«الكيّس من دان نفسه و عمل لما بعد الموت،

پس آدم، شيث را حاضر كرد و او را خليفه خويش كرد در زمين و او را وصيّت كرد گفت: عليك بتقوى اللَّه و لزوم طاعته و عليك بمناقب الخيرل و ايّاك و طاعة النّساء فانها بئست الوزيرة و بئست الشريكة و لا بدّ منها و كلّما ذكرت اللَّه فاذكر الى جانبه محمدا (ص) فانى رأيته مكتوبا فى سرادق العرش و انا بين الرّوح و الطّين‏[1] اى پسر تقوى پيشه گير و در همه حال پرهيزگار و طاعت دار باش و در خدمت لزوم ‏گير و در خيرها بكوش و زنان را طاعت دار مباش و بفرمان ايشان كار مكن كه من بفرمان حوا كار كردم و رسيد بمن آنچه رسيد، اى پسر ذكر محمد بسيار كن، هر كه نام اللَّه گويى نام وى ور نام اللَّه بند كه من نام او ديدم نوشته بر سرادق عرش و بر اطراف حجب و پرده‏هاى بهشت و در هيچ آسمان نگذشتم كه نه نام او ميبردند و ذكر او ميكردند. شيث گفت:

و اين محمد كيست بدين بزرگوارى و بدين عزيزى؟! آدم گفت: نبىّ آخر الزمان آخرهم خروجا فى الدّنيا و اوّلهم دخولا فى الجنّة طوبى لمن ادركه و آمن به.

كعب گفت: روز آدينه آن ساعت كه بدو خلق آدم بود همان ساعت وقت وفات وى بود، فرمان آمد بملك الموت عليه السلام: ان اهبط على آدم فى صورتك الّتى لا تهبط فيها الّا على صفيى و حبيبى احمد- فرو رو بقبض روح آدم هم بران صفت كه قبض روح احمد كنى آن برگزيده و دوست من، اى ملك الموت نگر كه قبض روح وى نكنى تا نخست شراب عزا و صبر بدو دهى و با وى گويى: لو خلدت احدا لخلدتك- اگر در همه خلق كسى را زندگانى جاودان دادمى ترا دادمى؛ لكن حكمى است اين مرگ رانده در ازل و قضايى رفته بر سر همه خلق، و انى انا اللَّه لا اله الا انا الديان الكبير اقضى فى عبادى ما أشاء و احكم ما اريد منم آن خداوند كه جز من خداوند نيست ديّان و مهربان و بزرگوار و بزرگ بخشايش بر بندگان حكم كنم و قضا رانم بر ايشان چنان كه خواهم و كس راباز خواست‏[2] نيست و بر حكم من اعتراض نيست لا اسئل عما افعل و هم يسئلون اى ملك الموت با بنده من آدم بگو: انما قضيت عليك الموت لاعيدك الى الجنة التي اخرجتك منها- دل خوش دار و انده مدار كه اين قضاء مرگ بر سر تو بدان راندم تا ترا بآن سراى پيروزى و بهشت جاودانى باز برم كه از انجات بيرون آوردم و در آرزوى آن بمانده ‏اى.

ملك الموت فرو آمد و پيغام ملك بگزارد و شراب عزا و صبر كه اللَّه فرستاد بوى داد، آدم چون ملك الموت را ديد زار بگريست ملك الموت گفت: اى آدم آن روز كه از بهشت واماندى و بدنيا آمدى چندين گريه و زارى نكردى كه امروز ميكنى بر فوت دنيا، آدم گفت: نه بر فوت دنيا ميگريم كه دنيا همه بلا و عناست؛ لكن بر فوت لذّت خدمت و ذكر حقّ ميگريم، در بهشت لذّت نعمت بود و در دنيا لذّت خدمت و راز ولى نعمت، چون راز ولى نعمت آمد لذّت نعمت كجا پديد آيد. بروايتى ديگر گفته‏اند:

پيش از انك ملك الموت رسيد، آدم فرا پسران خويش گفت: مرا آرزوى ميوه بهشت است رويد و مرا ميوه بهشت آريد، ايشان رفتند و در ان صحرا طواف همى كردند، و گفته‏اند كه بر طور سينا شدند و دعا همى كردند، جبرئيل را ديدند با دوازده فريشته از مهتران و سروران فريشتگان و با ايشان كفن و حنوط بهشتى بود و بيل و تبر و آن كفن از روشنايى فروغ ميداد و بوى حنوط ميان آسمان و زمين همى دميد، جبرئيل فرزندان آدم را گفت: ما بالكم محزونين- چيست شما را و چه رسيد كه چنين اندهگن و غمناك ايستاده‏ايد؟ گفتند: ان ابانا قد كلّفنا ما لا نطيقه- پدر ما ميوه بهشت آرزو ميكند و دست ما بدان نميرسد، بر ما آن نهاده كه طاقت نداريم، جبرئيل گفت: باز گرديد كه آنچه آرزوى اوست ما آورده‏ايم، ايشان بازگشتند، چون آمدند جبرئيل را ديد و فريشتگان و ملك الموت بر بالين آدم نشسته،

جبرئيل گويد: كيف تجدك يا آدم- خود را چون بينى اين ساعت اى آدم؟ آدم گفت: مرگ عظيم است و دردى صعب، اما صعب‏تر از درد مرگ آنست كه از خدمت و عبادت اللَّه مى‏ بازمانم، آن گه جبرئيل گفت: يا ملك الموت ارفق به فقد عرفت حاله هو آدم الذى خلقه اللَّه بيده و نفخ فيه من روحه و امرنابالسّجود له و اسكنه جنّته.

آدم آن ساعت گفت: يا جبرئيل انى لاستحيى من ربى لعظيم خطيئتى فاذكر فى السماء تائبا او خاطئا- چكنم اى جبرئيل ترسم كه مرا در ان حضرت آب روى نبود كه نافرمانى كرده ‏ام و اندازه فرمان در گذشته ‏ام، اى جبرئيل اگر چه عفو كند نه شرم زده باشم و شرمسار در انجمن آسمانيان كه گويند: اين آن تائب است گنهكار، آدم ميگويد و جبرئيل ميگريد و فريشتگان همه بموافقت ميگريند، در آن حال فرمان آمد كه: اى جبرئيل آدم را گو سر بردار و بر آسمان نگر تا چه بينى، آدم سر برداشت از بالين خود تا سرادقات عرش عظيم و فريشتگان را ديد صفها بركشيده و انتظار قدوم روح آدم را جنّات مأوى و فراديس اعلى و انهار و اشجار آن آراسته و حور العين بر ان كنگره‏ها ايستاده و ندا ميكنند كه: يا آدم من اجلك خلقنا ربنا،

آدم چون آن كرامت و آن منزلت ديد گفت: يا ملك الموت عجّل فقد اشتدّ شوقى الى ما اعطانى ربى فلم يزل آدم يقدّس ربه حتّى قبض ملك الموت روحه و سجّاه جبرئيل بثوبه ثمّ غسله جبرئيل و الملائكة و حنّطوه و كفّنوه و وضعوه على سريره ثمّ تقدّم جبرئيل و الملائكة ثمّ بنوا آدم ثمّ حواء و بناتها و كبّر جبرئيل عليه اربعا، و يقال: انه قدّم للصّلوة عليه ابنه شيث و اسمه بالعربيّة هبة اللَّه ثمّ حفروا له و دفنوه و سنّوا عليه التّراب ثمّ التفت جبرئيل الى ولد آدم و عزّاهم و قال لهم: احفظوا وصيّة ابيكم فانكم ان فعلتم ذلك لن تضلّوا بعده ابدا و اعلموا ان الموت سبيلكم و هذه سنّتكم فى موتاكم فاصنعوا بهم ما صنعنا بابيكم و انكم لن ترونا بعد اليوم الى يوم القيمة: روى ان آدم لمّا اهبط الى الارض قيل له: لد للفناء و ابن للخراب.

من شاب قد مات و هو حىّ‏ يمشى على الارض مشى هالك‏
لو كان عمر الفتى حسابا فانّ فى شيبه فذلك‏

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره الزمر آیه 22-32

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=