ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره نساء آیه 53- 81
[سوره النساء (4): آيات 53 تا 55]
أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً (53) أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً (54) فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ كَفى بِجَهَنَّمَ سَعِيراً (55)
ترجمه
بلكه مگر براى ايشان بهرهاى از سلطنت است كه در اين هنگام پشيزى بمردم ندهند يا مگر بر آنچه خداوند به مردم داده است رشكشان مىخورند. ما بآل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به ايشان ملكى عظيم بخشيديم. پس گروهى از آنان به او ايمان آوردند و گروهى اعراض كردند و جهنم با شعلههاى سوزانش براى آنان كافى است.
بيان آيه 53 و 54 و 55
لغت
نقيرا: از نقر بمعنى اثرى كه مثل جاى منقار است. ناقور بمعنى صور است كه در آن دميده مىشود و نقير چوبى است كه در آن سوراخ ايجاد شده باشد. انتقار بمعنى اختصاص است چنان كه طرفه گويد:
| نحن في المشتاة ندعو الجفلى | لا ترى الادب فيها ينتقر | |
يعنى: ما در فصل زمستان از مردم دعوت عام مىكنيم و هيچ كس بر سر خوان ما دعوت اختصاصى ندارد.
حسد: آرزوى زوال نعمت از ديگران است تا دچار سختى گردند لكن غبطه، اين است كه انسان آرزو كند كه نعمتى كه ديگران دارند نصيب خودش هم بشود. از اينرو حسد ناپسنديده و غبطه پسنديده است. برخى گفتهاند: حسد زياده روى در بخل است، چه بخل مشقت بذل نعمت و حسد، مشقت متنعم بودن ديگران از نعمت است. بنا بر اين در بخل و حسد، مشقتى بر متنعم بودن وجود دارد.
سعير: از سعر بمعناى افروختن آتش است و استعارة بمعناى آتش و جنگ و شر بكار رفته است و سعر متاع بمعناى قيمت متاع است و علت اين معنى اين است كه بازار در موقع معامله بحرارت متاع، برافروخته و گرم مىشود. ساعور بمعنى تنور (پس سعير است يعنى افروخته.
اعراب
ام: منقطعه است و معادل با همزه استفهام نيست كه در اين صورت متصله نام دارد و معناى آن اين است: بل الهم نصيب من الملك .. برخى گفتهاند: همزه استفهام از كلام حذف شده است زيرا «ام» در ابتداى كلام قرار نمىگيرد يعنى «اهم اولى بالنبوة ام لهم نصيب من الملك فيلزم الناس طاعتهم» اما اين مطلب ضعيف است زيرا حذف همزه در ضرورت شعر جايز است و در قرآن ضرورتى نيست.
فَإِذاً لا يُؤْتُونَ: اذا در «يؤتون» عمل نكرده زيرا وقتى كه ميان «فاء» يا «واو» و فعل قرار گيرد، مثل اينكه در معنى متاخر است يعنى: «فلا يؤتون الناس نقيرا اذن» و اذن از حروف ناصب فعل است به چهار شرط: جواب كلام و در لفظ، مبتدا باشد و ما بعد آن متعلق بما قبل آن نباشد و فعل بعد آن مستقبل باشد.
مقصود
حكم يهود را به اين كه مشركان هدايت يافتهتر از پيامبر و اصحاب او هستند بيان كرد. اكنون مىگويد: آنها شايسته چنين حكمى نيستند زيرا سلطنتى ندارند.
أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ: اين استفهام براى انكار است يعنى آنها را بهرهاى از سلطنت و پادشاهى نيست. جبايى گويد: منظور از «ملك» نبوت است يعنى آيا براى آنها از نبوت، نصيبى است تا اطاعت ايشان بر مردم واجب باشد؟ برخى گفتهاند:
منظور از «ملك» همان است كه يهود ادعا مىكردند كه در آخر الزمان به آنها بر مىگردد و از ميان آنها كسى خروج مىكند كه ملت آنها را تجديد و بدينشان دعوت مىكند، از اينرو خداوند آنان را تكذيب كرد.
فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً: اگر همه دنيا و سلطنت آن به آنها داده شود، اندكى از حقوق مردم را ادا نمىكنند و در تفسير ابن عباس است كه: اگر براى ايشان نصيبى از سلطنت بود، به محمد ص و اصحابش چيزى نمىدادند و برخى گفتهاند، آنان داراى باغ و بستان و اموال بودند و به مستمندان چيزى نمىدادند.
أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ: بلكه حسد مردم را مىخورند. در باره اين مردم اختلاف شده است
1-: برخى گفتهاند منظور خود پيامبر گرامى است.
عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ: آنان را بر آنچه خداوند از فضل خود به ايشان داده است، حسد مىخورند. يعنى نبوت پيامبر و مباح بودن نه زن براى او و ميلش نسبت به ايشان و مىگفتند: او اگر پيامبر بود، نبوت او را از اين كار باز مىداشت. از اينرو خداوند بيان مىدارد كه نبوت در آل ابراهيم چيز تازهاى نيست:فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ: نبوت را به آل ابراهيم داديم و مملكت را به داود و سليمان بخشيديم. داود داراى نود و نه زن و سليمان داراى يكصد زن و بقولى او داراى هفتصد كنيز و سيصد زن و داود داراى يكصد زن بود. بنا بر اين معنى نداشت كه آنها رشك حضرت محمد ص بخورند چه او نيز از اولاد ابراهيم بود و سايرين از او تعداد زنانشان بيشتر و مملكتشان وسيعتر بود. در باره معناى «الناس» اين قول از ابن عباس و ضحاك و سدى است. برخى هم گفتهاند چون قوام دين به وجود پيامبر بود، از اينرو حسد آنها به او مانند حسدشان نسبت به همه مردم بود.
2- مقصود پيامبر و آلش مىباشد. چنان كه از امام باقر منقول است و مراد از فضل، نبوت پيامبر و امامت آل اوست، در تفسير عياشى به اسناد خود از ابو الصباح كنانى نقل كرده است كه امام صادق به او فرمود: «ما قومى هستيم كه خداوند اطاعت ما را واجب كرده است. انفال و برگزيده مال براى ماست. مائيم راسخان در علم و مائيم محسودانى كه خداوند در باره ايشان فرموده است: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ …» فرمود: منظور از كتاب، نبوت و از حكمت، فهم و قضاوت و از ملك عظيم. وجوب اطاعت است!!
3- مقصود پيامبر و اصحابش مىباشد زيرا در جمله: «هؤُلاءِ أَهْدى مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا» منظور آنان بودند و منظور از فضل، نعمت است: اين وجه از ابو على جبايى است.
4- مقصود عرب است. يعنى عرب حسد مىخورند كه پيامبر از ايشان است.اين وجه از حسن و قتاده و ابن جريج است. برخى گفتهاند: مقصود از كتاب تورات و انجيل و زبور و از حكمت، علمى است كه بآنان داده شده بود.
وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً: مجاهد و حسن گويند: يعنى به آنها نبوت داديم. ابن عباس گويد: ملك عظيم يعنى ملك سليمان. سدى گويد: منظور زنانى است كه به داود و سليمان داده شده بود و برخى گفتهاند: منظور جمع ميان سياست دنيا و دين است.
فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ: در اين باره دو قول است:
1- دسته اى از اهل كتاب بمحمد ص ايمان آوردند و دسته اى از او اعراض كردند و به او ايمان نياوردند. اين قول از مجاهد و زجاج و جبايى است و مناسبت اين جمله با جمله سابق به اين است كه آنها با اينكه حسد مىبردند و كارهايى زشت مىكردند، بعضى از آنان به او ايمان آوردند.
2- مقصود اين است كه از امت ابراهيم، كسانى بودند كه به او ايمان آوردند و كسانى بودند كه از او اعراض كردند، چنان كه شما نيز در باره محمد (ص) چنين كرديد و اين كار شما، امر او را كوچك نكرد، چنان كه كار آنان نيز امر ابراهيم را كوچك نكرد.
وَ كَفى بِجَهَنَّمَ سَعِيراً: براى اين مردم اعراض كننده، عذاب جهنم كه داراى آتشى بر افروخته است كفايت مىكند. مقصود اين است كه اگر در دنيا پارهاى از عذابها از آنها دفع شده است، در آخرت عذاب جهنم براى ايشان مهياست.
[سوره النساء (4): آيات 56 تا 57]
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِيزاً حَكِيماً (56) وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلاًّ ظَلِيلاً (57)
ترجمه
آنان كه به آيات ما كافر شدند، ايشان را در آتشى مىافكنيم كه هر گاه پوست بدنشان بسوزد، پوست ديگرى به جاى آن قرار مىدهيم تا هر دم عذاب را بچشند، خداوند قادر و حكيم است. و آنان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، در بهشتهايى داخلشان مىكنيم كه از زير آنها نهرهاى آب جارى هستند و براى هميشه در آنجا خواهند بود، براى ايشان همسرانى پاكيزه است و ايشان را در سايهاى پايدار و معتدل داخل مىسازيم.
بيان آيه 56 و 57
لغت
نصليهم نارا: ايشان را در آتش مىافكنيم. اصلاء: در آتش افكندن: صلاء:بريان كردن، مصلى: بريان.
بدلنا: تغيير مىدهيم. تبديل: تغيير خواه به اين كيفيت كه هيئت و شكل چيزى تغيير داده شود يا اينكه چيزى بجاى آن گذارده شود مثل: «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ» (سوره ابراهيم 48 يعنى روزى كه بجاى اين زمين، زمينى ديگر قرار داده شود) و مثل: «بدلت جبتى قميصاً» يعنى جبهام را بصورت پيراهن درآوردم.
ظل: اصل اين كلمه بمعنى ستر و پوشش است و علت اينكه بمعنى سايه بكار مىرود اين است كه سايه انسان را از اشعه خورشيد، مىپوشاند رؤبه گويد: ظل و فىء جايى است كه در آنجا خورشيد مىتابيده و اكنون نمىتابد. اما آن جايى كه هيچوقت خورشيد نمىتابد، آنجا «ظل» است نه «فىء». ظل بمعناى شب نيز هست زيرا شب از خورشيد پوشيده است. ظله: سرسايه و چيزى كه به آن سايه كنند.
ظليل: سايهاى كه ثابت و پايدار است.
مقصود
قبلا در باره مؤمن و كافر، سخن گفته شد، اكنون بذكر وعد و وعيد در برابر كفر و ايمان مىپردازد و مىگويد:
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا: آنان كه منكر دلايل ما مىشوند و پيامبران ما را تكذيب مىكنند و آياتى كه بر يكتايى ما و صدق پيامبر ما دلالت دارند، زير پا مىگذارند.
سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً: آنها را گرفتار آتش مىكنيم و مىسوزانيم و عذاب مىكنيم.
كلمه «سوف» براى دلالت بر اين است كه اين عذاب، مربوط به آينده ايشان است.
كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها: در اين باره اقوالى است:
1- قتاده و جماعتى از اهل تفسير گويند: ظاهر قرآن اين است كه خداوند پوستهاى ديگرى غير از پوستى كه سوخته است بر اندام آنان مىپوشاند. مختار على بن عيسى نيز همين است.
برخى گفتهاند: اين پوست جديد گناهى ندارد، پس چرا سوخته شود؟! پاسخ اين است كه عذاب، براى شخص است و پوستها و اعضا مورد ملاحظه و اعتبار نيستند. على بن عيسى گويد: پوستى كه بر بدن پوشانده مىشود نه خود آن است كه عذاب مىبيند و نه قسمتى از آن. پوست واسطهاى است كه بوسيله آن به شخصى كه سزاوار عذاب است، شكنجه داده مىشود.
2- زجاج و بلخى و ابو على جبايى گويند: منظور اين است كه خداوند متعال، همان پوست سوخته را بحالت اول برمىگرداند مثلا هر گاه شخصى كه تغيير صورت داده است ببينيد، مىگوييد: تو بغير اين صورت، پيش من آمدى. در حالى كه او همان است فقط تغيير صورت، داده است يا اينكه هر گاه انگشترى شكستهاى از نو ساخته شود، مىگويند: اين غير از آن است اگر چه اصل هر دو يكى است بنا بر اين پوست اول با پوست دوم يكى است، تنها تغيير هيأت در آنها پيدا شده، چه اولى سوخته بود و دومى نسوخته است.
3- منظور از پوستهاى ايشان «سرابيل» يعنى پيراهنهايى است كه در جهنم بر تن آنها پوشيده مىشود كه قرآن كريم گويد: «سَرابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ» سوره ابراهيم 50 يعنى پيراهنشان از قير است) علت اينكه به جامهها، پوست گفته شده اين است كه ميان پوست و پيراهن، مجاورت و نزديكى است. البته اين قول، مستلزم ترك ظاهر آيه است بدون اينكه دليلى داشته باشد.
آن اشكالى كه بر قول اول وارد مىشد كه چرا پوستى كه گنهكار نيست، عذاب مىشود، بر دو قول اخير وارد نيست. كسانى كه انسان را غير از اعضاى تن كه بچشم مشاهده مىشوند، مىدانند و معتقدند كه آنچه عذاب مىبيند همان حقيقت انسان است نه اعضاى بدن، از اين گونه اشكالات، آسودهاند.
لِيَذُوقُوا الْعَذابَ: تا عذاب را بچشند و الم آن را ادراك كنند. ذكر اين جمله باين منظور است كه آنها در همه حالات، عذاب را احساس مىكنند و هر زمانى عذابى تازه مىچشند نه مثل كسانى كه بر اثر مرور زمان، بدرد عادت مىكنند و رنج آن برايشان، خفيف مىشود.
إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِيزاً: خداوند، مقامش منيع است و نيازى ندارد كه در برابر ديگرى از خود دفاع يا ممانعت كند. و بقولى: يعنى او قادر است و مانعى از تحقق بخشيدن و وعد و وعيدهاى خود در برابرش نيست.
حَكِيماً: در تدبير و تقدير خود و عذاب مردم گنهكار، حكيم است. كلبى از حسن نقل مىكند كه وى مىگفت: بما رسيده است كه پوست ايشان روزى هفتاد هزار بار سوخته مىشود.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ: آنان كه بهر چه بايد و شايد، ايمان آوردهاند و طاعات صالح و خالص، انجام داده اند.
سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ: بزودى آنان را داخل باغهايى مىسازيم كه از زير قصرها و درختانشان، آب جارى است.
خالِدِينَ فِيها أَبَداً لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ: در آن بهشتها جاودانى هستند و براى آنها همسرانى است كه از خون حيض و نفاس و هر گونه عيب و آلودگى و اخلاق زشت و طبيعت نادرست پاكند، كارى نمىكنند كه شوهران خود را ناراحت كنند و در آنها ايجاد تنفر نمايند.
وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلًّا ظَلِيلًا: آنها را داخل سايهاى مىكنيم كه گرما و سرما ندارد و مثل سايه دنيا نيست. برخى گفتهاند: يعنى سايه هميشگى نه مثل سايه دنيا كه با برآمدن خورشيد، زايل مىشود و برخى گفتهاند: يعنى سايهاى پايدار و قوى. چنان كه در موقع مبالغه، شيئى را به مثل لفظ آن وصف مىكنند و مىگويند: «يوم ايوم و ليل اليل و داهية دهياء» در اولى براى روز و در دومى براى شب و در سومى براى داهيه با الفاظى مثل خودشان مبالغه و تاكيد آورده شده است.
[سوره النساء (4): آيات 58 تا 59]
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً (58) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً (59)
ترجمه
خداوند شما را امر مىكند كه امانتها را به اهلشان بدهيد و هر گاه در ميان مردم حكم كنيد به عدالت حكم كنيد. خداوند شما را نيكو موعظه مىكند. خداوند شنوا و بيناست.
اى مردم مؤمن، خدا، پيامبر و اولى الامر خود را اطاعت كنيد و اگر در باره چيزى اختلاف و نزاع كرديد: اگر بخدا و روز واپسين ايمان داريد، به خدا و رسول ردّ كنيد، اين كار براى شما بهتر و مورد اعتمادتر است.
بيان آيه 58
قرائت
در سوره بقره، اختلاف ميان قراء در باره كلمه «نعما» و وجوه مختلف قراء است و دلايل آنها بحث كردهايم.
لغت
تؤدّوا: ادا كنيد سميع: كسى كه بتواند شنيدنيها را بشنود.
بصير: كسى كه ديدنيها را بتواند ببيند. لكن سامع كسى است كه فعلا مىشنود و مبصر كسى است كه فعلا مىبيند و لهذا خداوند از لحاظ اينكه قديم است توصيف مىشود به اينكه: «كانَ سَمِيعاً بَصِيراً» يعنى اگر شنيدنى و ديدنى وجود داشت او قادر بر شنيدن و ديدن بود. در حقيقت سميع و بصير صفت مشبه و وصف ثبوتى هستند. از اين بيان برمىآيد كه نمىتوان گفت: خداوند در قديم و پيش از وجود شنيدنيها و ديدنيها سامع و مبصر بوده است.
اعراب
نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ: تقدير آن: «نعم شيئاً شيئى يعظكم به» و شيئى منصوب بيان است براى اسم جنسى مضمرى كه فاعل «نعم» است. اما مخصوص بمدح حذف شده و صفت آن «يعظكم به» جانشين آن شده است. جمله «نعما يعظكم به» محلا مرفوع و خبر «انّ» است.
مقصود
در اين آيه خداوند مردم را باداى امانت امر مىكند و مىفرمايد:
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها: گفتهاند در باره مقصود اين آيه اقوالى است:
1- اين آيه در باره هر نوع امانتى است كه بدست انسان سپرده شود. خواه امانت الهى يعنى اوامر و نواهى او باشد و خواه امانت مردم از قبيل مال يا غير مال باشد اين قول از ابن عباس و ابى بن كعب و ابن مسعود و حسن و قتاده است. از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نيز روايت شده است.
2- زيد بن اسلم و مكعول و شهر بن حوشب و جبايى گويند: مقصود زمامداران است كه بفرمان خداوند بايد ملاحظه حال مردم را داشته باشند و آنها را براه دين و شريعت وادار كنند. اين مطلب هم از امام باقر ع و امام صادق ع روايت شده است. ايشان فرمودهاند: خداوند هر يك از امامان را مامور مىسازد كه امر حكومت را به شخص بعد از خود واگذار كنند. و مؤيد آن اين است كه خداوند بعد از اين، مردم را به اطاعت زمامداران مامور ساخته است. و از ائمه عليهم السلام روايت شده است كه: «دو آيه است كه يكى براى ما و يكى براى شماست خداوند مىفرمايد: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها … سپس مىفرمايد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ … (سوره نساء 59 اى مردم مؤمن خداوند و پيامبر و صاحبان امر خويش را اطاعت كنيد. البته اين قول، داخل در قول اول است زيرا از جمله امانتهاى الهى ائمه بزرگوار هستند. لذا امام باقر ع فرمود: اداى نماز و زكات و روزه و حج، امانت است و از جمله امانتها دستورى است كه بواليان امر در باره تقسيم صدقات و غنائم و امور ديگرى كه حق رعيت بدانها تعلق مىگيرد، داده شده است. بقدرى خداوند امر اطاعت را بزرگ شمرده كه فرموده است: «يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ» (سوره غافر 19 يعنى او خيانت چشمها را مىداند) و فرموده است: «لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ» (سوره انفال 27 يعنى بخدا و پيامبر خيانت مكنيد) و نيز فرموده است: «وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ» (سوره آل عمران 75 يعنى برخى از اهل كتاب كسانى هستند كه اگر كيسه زرى را بامانت به ايشان بسپاريد به شما پس مىدهند).
3- به پيامبر دستور مىدهد كه كليد كعبه را كه در روز فتح مكه از عثمان بن طلحه گرفته بود، به او پس دهد زيرا پيامبر قصد داشت كليد را به عباس بدهد كه هم پردهدارى كعبه و هم سقايت حاجيان را بر عهده داشته باشد. اين قول از ابن جريج است. لكن اگر چه اين قول هم صحيح و روايتى كه در باره آن هست. درست است، لكن دو قول اول مورد اعتمادند. چه بمقتضاى دليل هر گاه امرى در موردى خاص صادر شد، نبايد آن امر را بآن مورد اختصاص داد، بلكه بايد بعموم آن عمل كرد.
وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ: به زمامداران امر مىكند كه در ميان مردم به عدالت حكم كنند. نظير آن، اين آيه است: «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ» (سوره ص 26 اى داود، ما ترا در زمين خليفه و زمامدار كردهايم پس در ميان مردم به حق حكم كن). روايت شده است كه پيامبر گرامى به على فرمود: «ميان دو طرف دعوا، در نگاه كردن و سخن گفتن مساوات برقرار كن»و نقل شده است كه: دو بچه خط خود را پيش امام حسن ع بردند و از وى خواستند كه بگويد كداميك از خطها بهتر است. على ع كه آنها را مىديد، فرمود:
«پسرم در باره حكم خود دقت كن، كه خداوند در روز قيامت، از همين حكم نيز از تو سؤال خواهد كرد» إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ: موعظه خداوند در باره رد امانت و نهى از خيانت و حكم بعدالت، بحال شما خوب است. معناى موعظه، امر به معروف و نهى از منكر است.
برخى گفتهاند: موعظه، امر به نيكى و نهى از بدى است.
إِنَّ اللَّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً: خداوند به همه شنيدنيها و ديدنيها شنوا و بيناست. برخى گفتهاند: يعنى بگفتار و كردار شما عالم است. آوردن «كان» به اين منظور است كه بگويد: خداوند از ازل شنوا و بينا بوده است.
بيان آيه 59
مقصود
در آيه پيش زمامداران را تشويق كرد كه حقوق مردم را رعايت كنند و در ميان آنها بانصاف و عدالت و مساوات رفتار كنند، اكنون مردم را تشويق مىكند كه از آنها اطاعت كنند و به آنها تاسى بجويند و مشكلات و اختلافات خود را پيش آنها ببرند.
مىفرمايد:يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ: اى مؤمنان خداوند را اطاعت كنيد و اوامر و نواهى او را بكار بنديد.
وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ: پيامبر را نيز اطاعت كنيد. با امر به اطاعت خدا، لزوم اطاعت پيامبر نيز، فهميده مىشد، لكن پيامبر را جداگانه ذكر مىكند تا در بيان مطلب مبالغهاى باشد و جلو پارهاى از توهمات گرفته شود و كسى نگويد يا نپندارد كه اطاعت پيامبر مخصوص دستوراتى است كه در قرآن باشد. نظير اين آيه آيات ديگر است مثل:
«مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ» (سوره نساء آيه 80 يعنى كسى كه پيامبر را اطاعت كند. خدا را اطاعت كرده است) و مثل: «ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (سوره حشر آيه 7 يعنى آنچه پيامبر براى شما آورد بگيريد و آنچه شما را از آن نهى كرد، ترك كنيد) و مثل: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى» سوره نجم آيه 3 يعنى او از روى هوس سخن نمىگويد) كلبى گويد: منظور اين است كه خدا را در واجبات و پيامبر را در مستحبات، اطاعت كنيد، لكن وجه اول صحيحتر است زيرا طاعت پيامبر و امثال اوامر او، طاعت و امتثال اوامر خداوند است. اما پى بردن به اينكه او رسول خداست همان پى بردن به رسالت اوست و پى بردن به رسالت او جز بعد از شناسايى خدا، ممكن نيست نه اينكه پى بردن به رسالت او عين خدا شناسى است. همانطورى كه اطاعت پيامبر در حياتش واجب است، پس از مرگش نيز واجب است زيرا پيروى از شريعت او پس از مرگش بر همه مردم مكلف، لازم است. بديهى است كه او همه جهانيان را بدين خود تا روز قيامت، دعوت كرد و رسالت او جهانى و همگانى است.
وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ: در اين باره مفسران دو نظر دارند:
1- ابو هريره و ابن عباس بنا بيكى از دو روايت ميمون و ابن مهران و سدى گويند: منظور هر امير و زمامدارى است مختار جبايى و بلخى و طبرى نيز همين است.
2- جابر بن عبد اللَّه و ابن عباس بنا به روايت ديگر و مجاهد و حسن و عطا و جماعتى گويند: منظور علما است. برخى از آنها گفتهاند: زيرا علما هستند كه در احكام و در موقع نزاع و اختلاف بايد بآنها رجوع كرد نه زمامداران. اين دو قول از عامه است.
لكن اصحاب ما از امام باقر و امام صادق (ع) روايت كردهاند كه: منظور از «اولى الامر» ائمه اهل بيت است كه خداوند طاعت ايشان را بطور مطلق واجب ساخته است همانطورى كه طاعت خدا و پيامبر را واجب گردانيده است. اطاعت مطلق شخص يا اشخاص در صورتى واجب مىشود كه معصوم باشند و ظاهر و باطن ايشان يكى باشد و از اشتباه و امر به كار زشت، مصون باشند. بديهى است كه علما و زمامداران چنين صفاتى ندارند و خداوند برتر از اين است كه مردم را به اطاعت بدون قيد و شرط افرادى امر كند كه مرتكب معصيت مىشوند يا ميان گفتار و كردارشان اختلاف است. شاهد اين مطلب اين است كه خداوند اطاعت او «اولى الامر» را در رديف اطاعت از پيامبر و خدا قرار داده است و اين خود نشان مىدهد كه «اولى الامر» از همه مردم بالاترند و پيامبر از ايشان برتر و خدا از همگى برتر است.
بديهى است كه تنها ائمه بعدى از آل پيغمبر چنين مزيتى دارند نه ديگران. آنان كسانى هستند كه امامت و عصمت ايشان به ثبوت رسيده و تمام مسلمين بر بلندى رتبه و عدالت ايشان اتفاق دارند، فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ: اگر در باره چيزى از امور دين، اختلاف كرديد بكتاب خدا و سنت پيامبر رد كنيد اين معنى از مجاهد و قتاده و سدى است. ما مىگوييم: اين اختلاف را به امامانى رد مىكنيم كه پس از وفات پيامبر بجاى او هستند و مثل اين است كه در حيات پيامبر به خود او رد كرده باشيم زيرا آنان حافظ شريعت و خلفاى پيامبر در ميان امت هستند و پس از پيامبر بمنزله خود او هستند. سپس خداوند اين مطلب را تاكيد كرد و فرمود:
إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ: بدين ترتيب رد اختلافات را بخدا و پيامبر از علائم ايمان بخدا و روز واپسين مىشمارد.
ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا: طاعت خداوند و طاعت پيامبر و اولو العزم و رد اختلافات بخدا و پيامبر براى شما از لحاظ عاقبت است پس تاويل بمعناى مآل امر و سرانجام كار است. مجاهد گويد: يعنى پاداشش نيكوتر است. بقولى يعنى. در دنيا براى شما بهتر و عاقبت آن در آخرت نيكوتر است. زجاج گويد: يعنى رد اختلاف بخدا و پيامبر، براى شما بهتر از اين است كه خود در صدد حل آن برآييد و آن را به اصل از كتاب خدا و سنت پيامبر برنگردانيد و همين نظر قوىتر است، زيرا بازگرداندن اختلاف به خدا و رسول و جانشينانش حتماً بهتر از اين است كه خود بدون دليلى بفكر خود اعتماد جويند.
برخى استدلال كردهاند كه: «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ …» دليل اين است كه: اجماع امت، حجت است. زيرا در صورتى رد بر كتاب و سنت واجب است كه اختلاف و تنازعى وجود داشته باشد و اگر اختلاف و تنازعى نباشد، رد بر كتاب و سنت واجب نيست و اين غير از حجيت اجماع معناى ديگرى ندارد.
لكن اين استدلال در صورتى صحيح است كه در ميان امت، فردى معصوم باشد كه شريعت را حفظ كند. و اگر چنين فردى در ميان مردم نباشد، اجماع مردم كه ممكن است هر امرى باطل باشد، چه فايدهاى دارد؟! زيرا ارتباط داشتن حكم به شرطى يا صفتى، دليل اين نيست كه در غير مورد شرط و صفت، حكم بر خلاف آن باشد و اين مطلب مورد قبول اكثر علماست. بنا بر اين چگونه مىتوان بر اين دليل اعتماد جست. علاوه بر اين اجماع امت اسلام بر چيزى ممكن است كه مطابق كتاب و سنت باشد پس چگونه مىگويند: هر گاه امت بر امرى اجماع كرد واجب نيست كه رد بكتاب و سنت كند، در حالى كه رد كرده است؟!
[سوره النساء (4): آيات 60 تا 61]
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعِيداً (60) وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً (61)
ترجمه
آيا نديدى آنهايى را كه گمان مىكنند بقرآن و تورات و انجيل ايمان آوردهاند و مىخواهند مرافعه را پيش طاغوت ببرند، حال آنكه به آنها امر شده است كه به طاغوت كافر گردند و شيطان مىخواهد آنها را به بيراهه دورى بكشاند و گمراه سازد. و چون به آنها گفته شود: بشتابيد بسوى قرآن و پيامبر، مىبينى كه منافقان از تو اعراض مىكنند.
بيان آيه 60 و 61
لغت
طاغوت: مبالغه طاغى، بسيار سركش. هر چه جز خدا پرستش شود، طاغوت است كه گاهى هم بت ناميده مىشود و گاهى هم از اعمال پليد شيطانى شمرده مىشود.هر كس كه بر خلاف حكم خدا حكم كند، طاغوت خوانده مىشود.
ضلال: هلاك شدن بخاطر انحراف از راه راست و طريق هدايت. براى اين كلمه مشتقاتى است كه در همه آنها همين نكته وجود دارد و در سوره بقره، ذيل «وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ» (آيه 26) شرح دادهايم.
تعالوا: اصل اين كلمه از «علو» است، هر گاه بكسى بگويند: «تعال» يعنى بسوى من ببالا بيا. پس تعالوا يعنى بالا بياييد.
يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً: يعنى از تو اعراض مىكنند. اين فعل ممكن است متعدى هم بكار رود مثل: «صددته عن فلان» يعنى او را از فلان چيز منع كردم. نظير اينكه مىگويند: «رجعت انا و رجعت غيرى» يعنى رجوع كردم من و رجوع دادم غير خود را.
اعراب
صدوداً: مفعول مطلق تاكيدى مثل «كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً» (سوره نساء 164) يعنى سخن خدا با موسى، حقيقة سخن بود نه اينكه به چيزى مثل سخن بود.
برخى گفتهاند يعنى: «تكليماً شريفاً عظيما» (سخن گفتنى شريف و عظيم) در اين صورت مفعول مطلق نوعى خواهد بود بنا بر اين در باره آيه مورد بحث مىتوان گفت:يصدون عنك صدوداً عظيما»
شان نزول
ميان مردى يهودى و مردى منافق، اختلافى بود. يهودى گفت بايد بمحمد ص رجوع كنيم زيرا مىدانست كه اهل رشوه نيست و ستم نمىكند. منافق گفت: بايد به كعب بن اشرف رجوع كنيم چه مىدانست كه او رشوه مىگيرد و به نفع او حكم مىكند.
از اينرو اين آيهها نازل شد. اين مطلب از اكثر مفسران است.
مقصود
پس از ذكر اولو الامر و اينكه بايد بعدالت حكم كنند و اينكه مسلمانان بايد از آنها تبعيت نمايند، در باره منافقانى سخن مىگويد كه به حكم خدا و رسولش راضى نيستند و مىفرمايد:
أَ لَمْ تَرَ: آيا ندانستى؟ برخى گفتهاند: براى تعجب است يعنى: تعجب نمىكنى از كردار آنان؟ و برخى گفتهاند: يعنى آيا علم تو به آنها نرسيد؟
الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ: آنان كه گمان مىكنند به قرآن و تورات و انجيل ايمان آوردهاند.
يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ: ابن عباس و مجاهد و ربيع و ضحاك گويند:
يعنى اراده دارند محاكمه را پيش كعب بن اشرف ببرند. شعبى و قتاده گويند: آن شخص منافق مىخواست به كاهنى از طايفه جهينه رجوع كند. حسن گويد: مىخواستند محاكمه را طبق معمول آن زمان نزد بتها ببرند و بوسيله تيرها تكليف خود را روشن سازند.
اصحاب ما از امام باقر ع و امام صادق ع روايت كردهاند كه: منظور هر حاكم بغير حقى است كه مردم به آنها رجوع مىكنند.
وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ: آنها مامورند كه به طاغوت، كفر بورزند چه بآنها گفته شده است: «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى لَا انْفِصامَ لَها» (سوره بقره آيه 256 يعنى كسى كه به طاغوت كفر بورزد و بخدا ايمان آورد، بريسمان محكم چنگ زده است كه پاره شدنى نيست) وَ يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالًا بَعِيداً: شيطان بوسيله آرايشگريهاى خود مىخواهد آنها را از راه حق گمراه گرداند.
در اينجا گمراهى آنان را به شيطان نسبت داده است پس معلوم مىشود كه خداوند در وجود ايشان، ضلالت را خلق نكرده است و سخن پيروان مسلك جبر كه خداوند را عامل گمراهى مردم مىدانند باطل است و اگر ضلالت را خدا خلق كرده بود، اضلال ايشان را بخود نسبت مىداد.
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ: هر گاه به منافقين گفته شود: بسوى احكام قرآن بشتابيد.
وَ إِلَى الرَّسُولِ: و بسوى احكام پيامبر بياييد:
رَأَيْتَ الْمُنافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً: منافقين را مىبينى كه از تو اعراض مىكنند و به ديگرى روى مىآورند.
[سوره النساء (4): آيات 62 تا 63]
فَكَيْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ ثُمَّ جاؤُكَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنْ أَرَدْنا إِلاَّ إِحْساناً وَ تَوْفِيقاً (62) أُولئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِيغاً (63)
ترجمه
چگونه است كار آنها، هنگامى كه بواسطه نفاق و كارهاى زشت ديگرشان، مصيبتى به آنها برسد، آنها نزد تو آيند و سوگند ياد كنند كه ما جز نيكى و ايجاد سازگارى قصدى نداشتهايم. خداوند از راز قلب ايشان آگاه است، پس از آنها اعراض كن و آنان را اندرز بده و براى ايشان سخنى بگو كه در دلهاى ايشان اثر گذارد.
بيان آيه 62 و 63
لغت
حلف: سوگند، قسم. حليف: هم سوگند.
بليغ: از بلاغت بمعنى رسا بودن سخن. شخص بليغ: كسى كه بتواند بوسيله عبارات، هر چه در دل دارد بيان دارد.
اعراب
كيف: خبر براى مبتداى محذوف يعنى: «فكيف صنيعهم اذا اصابتهم مصيبة» گويى چنين مىگويد: «الاسائة صنيعهم بالجراة على كذبهم ام الاحسان صنيعهم بالتوبة من جرمهم» يعنى آيا بدى اين است كه جرات بر دروغ كنند يا نيكى اين است كه توبه از گناه كنند. ممكن است «كيف» در محل نصب باشد يعنى «كيف يكونون: امصرين ام تائبين يكونون» يعنى چگونه هستند؟ آيا اصرار بر كردار زشت خود دارند يا توبهگرند؟ ممكن است گفته شود: تقدير اين است: «كيف بك» يعنى: «اصلاح بك ام فساد بك» آيا صلاح تست. يا فساد تو است در اين صورت «كيف» مبتداء است و خبر آن محذوف است.
يحلفون: محلا منصوب و حال است.
إِنْ أَرَدْنا: جواب قسم احساناً: مفعول به يعنى: اردنا احساناً.
مقصود
اكنون با عطف به سابق، مىفرمايد:
فَكَيْفَ: كار آنها چگونه است؟
إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ: هنگامى كه بواسطه نفاق و اظهار نارضايتى از حكم پيامبر، عقوبت خدا دامنگيرشان شود.
ثُمَّ جاءُوكَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنْ أَرَدْنا إِلَّا إِحْساناً: آن گاه نزد تو آمده، سوگند مىخورند كه منظور ما از بردن اختلاف نزد ديگرى، اين بود كه زحمت ترا كم كنيم زيرا دوست نمىداريم كه در مجلس تو صدا را بلند كنيم و پيش كسى مىرويم كه ما را راضى كند، بدون اينكه حكمى صادر كند و كينهها را برانگيزد. بنا بر اين منظور از «إِلَّا إِحْساناً» احسان به طرفين دعواست.
وَ تَوْفِيقاً: طرفين دعوا را دعوت به سازش مىكنيم بدون اينكه بخواهيم حكمى در باره آنان و اختلافشان صادر كرده باشيم، پس معناى توفيق، ايجاد الفت و موافقت است.
برخى گفته اند: منظور ما اين است كه آنچه موافق حق است بدست آوريم.
برخى گفته اند منظور عبد اللَّه بن ابى و مصيبت همان خوارى است كه دامنگير وى شد.
چه او در موقع بازگشت از جنگ بنى المصطلق كه همان غزوه مريسيع است مطالبى گفته بود كه با نازل شدن سوره منافقين ناچار شد زبان به عذرخواهى و ندامت بگشايد.
اين موضوع در سوره منافقين خواهد آمد. يا اينكه منظور مصيبت مرگ است زيرا او براى استغفار با حالت تضرع و زارى نزد پيامبر آمد و از او جامه خواست كه تا بدان وسيله خود را از آتش جهنم حفظ كند. بنا بر اين معناى آيه اين است كه ما از گفتگوى دو گروه مخالف، در جنگ بنى المصطلق، نظرمان نيكى و ايجاد سازش بود. اين قول از حسين بن على مغربى است.
دلالت آيه
اين آيه دلالت مىكند بر اينكه: گاهى بداند گناهانى كه شخص مرتكب مىشود، دچار مصيبتى مىشود، سپس در اين باره اختلاف شده است: ابو على جبايى گويد: اين مصيبت، كيفرى است كه به گنهكاران غير تائب داده مىشود. ابو هاشم گويد:
خود اين هم لطفى است. قاضى عبد الجبار گويد: گاهى لطف است و گاهى جزاست.
اين مطلب احتياج بدليل دارد.
أُولئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما فِي قُلُوبِهِمْ: خداوند از شر و نفاق و خيانت آنان با خبر است.
فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ: آنها را دنبال مكن.
وَ عِظْهُمْ: و آنها را موعظه كن.
وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغاً: بآنها بگو: اگر نفاق قلبى خود را آشكار كنيد، كشته خواهيد شد و اين سخن بليغ است زيرا به بهترين وجهى به نفوس آنان كمك مىرساند. البته اين معنى از حسن است.
ابو على جبايى گويد: از قبول عذر آنها اعراض كن و آنها را پند بده و از سختىهايى كه در صورت تكرار آن عمل دامنگيرشان مىشود، آنها را بترسان.
جمله اخير دلالت دارد بر اينكه: بلاغت، فضيلتى است و خداوند تشويق مىكند كه پيامبر بر بلاغت اعتماد جويد. زيرا بلاغت يكى از اقسام حكمت است و معنى را بنحوى شايسته و موجز به ديگران مىرساند.
[سوره النساء (4): آيات 64 تا 65]
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً (64) فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً (65)
ترجمه
هيچ رسولى نفرستاديم، جز اينكه بامر خداوند مورد اطاعت مردم واقع شود.
و اگر آنان هنگامى كه بخود ظلم كردند، نزد تو مىآمدند و در پيشگاه خداوند استغفار مىكردند و پيامبر برايشان طلب آمرزش مىكرد، خداوند را توبه پذير و رحيم مىيافتند.
پس نه چنان است كه شما مىپنداريد، آنان اهل ايمان نيستند مگر اينكه ترا در مشاجرات خود حكم سازند آن گاه نسبت بحكم تو پيش خود احساس دلتنگى نكنند و مطيع و منقاد باشند.
بيان آيه 64
اعراب
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ: ما حرف نفى و من زايده است. زيرا من زايده در جمله مثبت بكار نمىرود. فايده زيادى «من» اين است كه همه افراد را فرا مىگيرد مثل:«ما جاءنى من احد» يعنى هيچكس نيامد.
لَوْ أَنَّهُمْ: لو حرف شرط است و بايد بر سر فعل در آيد، لكن استثناء بر سر «ان» نيز در مىآيد، چه «ان» هم در افاده تاكيد مانند فعل است، بنا بر اين «ان» و ما بعد آن در محل رفع است تا فاعل فعل محذوف باشد يعنى: لو وقع انهم جاءوك وقت ظلمهم انفسهم …»
مقصود
در اين آيه خداوند آنان را بر نافرمانىهايشان ملامت مىكند و مىگويد: غرض از بعثت انبياء، اطاعت است.
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ: هيچ پيامبرى از پيامبران خود را نفرستادهايم.
إِلَّا لِيُطاعَ: مقصود از فرستادن پيامبران، تنها اطاعت و امتثال امر ايشان است.
بيان اين جمله براى اين منظور است كه منافقانى محاكمه خود را پيش طاغوت مىبردند و گمان مىكردند كه تنها ايمان آوردن- اگر چه بزبان باشد- كافى است و از اطاعت پيامبر اعراض مىكردند از اينرو خداوند مىفرمايد: او رسولى نفرستاده است جز براى اطاعت كردن مردم از او:
بِإِذْنِ اللَّهِ. يعنى اطاعت مردم از پيامبران بر طبق امر خداوند است كه بوسيله آن مردم را بر اطاعت ايشان رهنمون شده است.
معانى و موارد استعمال اذن، 1- بمعناى لطف، مثل: «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ» (سوره يونس 100) يعنى هيچ نفسى را نسزد جز بلطف خداوند ايمان آورد. 2- رفع مانع و تخليه. مثل: و «ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ» (سوره بقره 102) يعنى آنها بكسى ضرر نمىرسانند جز به اينكه خداوند جلو آنها را بازگذارد 3- امر مثل آيه مورد بحث.
وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ: هنگامى كه نفس خود را با انجام معصيت و فراهم كردن اسباب عقوبت و عذاب. ضرر رسانيدند و خود را از ثواب كار نيكو محروم كردند يا بقولى بوسيله كفر و نفاق در باره خود ستم كردند.
جاءُوكَ: اگر بعنوان توبه پيش تو مىآمدند.
فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ: و خدا را بخاطر گناهانشان استغفار مىكردند و دست از كردار گذشته خود مىكشيدند.
وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ: و پيامبر براى ايشان استغفار مىكرد. در اينجا بنا بر عادت مرسوم عرب، از خطاب به غيبت متوجه مىشود.
لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً: اين جمله را دو جور ممكن است معنى كرد: 1- مغفرت خداوند را نسبت بگناهان خود و رحمت او را مىيافتند.
2- به توبه پذيرى و رحم خداوند، عالم مىشدند. كلمه و جدان بمعنى علم و بمعنى ادراك مىآيد، لكن خداوند ادراك شدنى نيست، بنا بر اين كلمه را نبايد به معناى ادراك كه ظاهر آن است حمل كرد.
اين آيه، با تاكيد هر چه بيشتر، بطلان قول جبريان را ثابت مىكند. چه آنها مىگويند: اراده خداوند اين است كه گروهى از مردم امر پيامبران را اطاعت كنند و گروهى امرشان را مخالفت كنند. حال آنكه خداوند مىفرمايد: «ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ» يعنى پيامبرى نفرستاديم جز براى اينكه از او اطاعت شود.
حسن در باره اين آيه مىگويد: دوازده تن از منافقان، با يكديگر قرار گذاشتند كه حيلهاى نسبت به پيامبر بكار برند و به او آسيبى رسانند. از اينرو جبرئيل نازل شد و به او خبر داد. پيامبر فرمود. گروهى كه داخل شدهاند. مىخواهند كارى كنند كه موفق نخواهند شد، بنا بر اين بايد برخيزند و استغفار كنند تا من هم پيش خدا آنها را شفاعت كنم. چند بار اين مطلب را تكرار كرد ولى هيچيك بلند نشدند.
آن گاه يكى يكى آنها را بنام صدا كرد و گفت برخيزيد. همه برخاستند و اعتراف كردند كه سوء قصد داشتهاند و خواهش كردند كه پيامبر شفاعت كند تا توبه آنها پذيرفته شود. فرمود: برويد، من در آغاز، با طيب خاطر براى شفاعت شما آماده بودم و خداوند هم سريعتر اجابت مىكرد. آنها از پيش پيامبر رفتند.
اين آيه دلالت دارد بر اينكه شخصى كه مرتكب گناه كبيره شده، بايد استغفار كند زيرا خداوند توبه او را مىپذيرد و نيز دلالت دارد بر اينكه مجرد استغفار كافى نيست، بلكه بايد اصرار و تصميمى براى تكرار معصيت نداشته باشد. زيرا پيامبر براى آن گروه بدون اينكه آنان توبه كنند، استغفار نمىكرد. پس سزاوار است كه انسان توبه كند و نادم شود و تصميم بگيرد كه هرگز آن گناه را تكرار نكند، آن گاه در پيشگاه خداوند، استغفار كند تا توبهاش را بپذيرد.
بيان آيه 65
لغت
شجر الامر: اختلط الامر يعنى امر مخلوط شد. اين لغت از همان «شجر» به معنى درخت است و چون شاخ و برگ درخت بهم مىپيچد و مخلوط مىشود، از اين لحاظ در اختلاط چيزهاى ديگر مخصوصاً در مورد نزاع و اختلاف كه مطالب طرفين بهم مخلوط مىشود، بكار رفته است.
حرج: تنگى و برخى گفتهاند: گناه.
اعراب
لا: در اول كلام براى رد سخن آنهاست يعنى: «فليس الكلام على ما يزعمون انهم آمنوا و هم يخالفون حكمك» يعنى كلام نه آن طورى است كه آنها گمان مىكنند كه ايمان آوردهاند، در حالى كه مخالفت حكم تو مىكنند. پس از حرف «لا» قسم مى- خورد و جمله را از سر مىگيرد. برخى گفتهاند: «لا» بمنظور توطئه براى نفى بعدى است زيرا ذكر نفى در اول و آخر كلام براى تاكيد بهتر است، بخصوص كه نفى مقتضى اين است كه در صدر كلام قرار گيرد و اينكه باز هم نفى در كلام تكرار مىشود، بخاطر اين است كه قسم بجواب احتياج دارد.
تسليما: مفعول مطلق تاكيدى است. اين قبيل مصدرها بمنزله تكرار فعل مى باشند.
شان نزول
گفته شده است كه در اين آيه در باره زبير و مردى از انصار نازل شده است كه اختلاف خود را نزد پيامبر برده بودند. اختلاف بر سر مجراى آبى بود كه از زمينى سنگزار بسوى باغ نخلى آن دو مىرفت. پيامبر به زبير فرمود: باغت را آبيارى كن، سپس آب را براى همسايه ات بفرست. انصارى خشمگين شد و گفت: جانب پسر عمويت را مىگيرى؟
رنگ چهره پيامبر تغيير كرد. آن گاه به زبير فرمود: باغت را آب بده و جلو آب را بگير تا برگردد بطرف ديوارها و حق خود را بطور كامل تحصيل كن سپس براى همسايهات بفرست. در پاسخ اول، طورى دستور داده بود كه براى هر دوى آنها گشايش و آسايش بود.
گفتهاند: اين مرد حاطب بن ابى بلتعه بوده است. راوى مىگويد: آن دو خارج شدند و بر مقداد گذشتند. مقداد پرسيد: بنفع كداميك از شما حكم شد. ابو بلتعه گفت:
«بنفع پسر عمويش حكم كرد» و اين سخن را با دهن كجى ادا كرد. مردى يهودى كه با مقداد بود، متوجه شد. گفت: خداوند اينها را بكشد، باور دارند كه او پيامبر خداست آن گاه در حكمى كه صادر مىكند او را متهم مىكنند. بخدا قسم، ما در زندگى موسى يك بار معصيت كرديم. او ما را دعوت به توبه كرد و دستور داد كه خودمان را بكشيم در راه اطاعت امر خدا هفتاد هزار نفر از افراد خودمان را كشتيم تا خدا از ما راضى شد.
ثابت بن قيس شماس گفت: سوگند بخدا، كه راست مىگويم. اگر محمد ص امر كند كه خودم را بكشم، مىكشم.
بهمين مناسبت، آيه در باره حاطب بن ابى بلتعه و دهن كجى وى نازل گرديد.
شعبى گويد: آيه در باره بشر كه مردى منافق بود و مرد يهودى كه نزاع خود را پيش عمرو برده بودند، نازل گرديده است در باره اين دو، قبلا بحث شد.
مقصود
خداوند بيان مىكند كه ايمان، اين است كه انسان بحكم پيامبر گرامى ملزم شود و به آن راضى باشد، از اينرو فرمود:
فَلا: يعنى آن طورى كه شما در باره آنها گمان داريد و آنها را اهل ايمان مى- پنداريد، نيست، زيرا آنها اختلاف خود را نزد طاغوت مىبرند و اين با ايمان سازگار نيست.
وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ: خداوند سوگند ياد مىكند كه اين منافقان مؤمن نيستند و در ايمان داخل نشدهاند.
حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ: در صورتى آنها ايمان دارند كه در خصومتهايى كه ميان آنها واقع مىشود و احكامى كه بر آنها مشتبه مىشود ترا «حكم و داور» قرار دهند.
ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ: آن گاه در دل خود در باره حكم تو شكى نداشته باشند، اين معنى از مجاهد است: ضحاك مىگويد: يعنى با انكار حكم تو خود را بگناه نيفكنند. ابو على جبايى گويد: يعنى پيش خود بسبب شك يا مخالفت، دلتنگى نداشته باشند. اين قول پسنديده است.
وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً: در برابر حكم تو با اعتقاد و خضوع، رام و تسليم باشند. از امام صادق (ع) روايت شده است كه: اگر مردمى خداى را عبادت كنند و نماز بپاى دارند و زكات بدهند و ماه رمضان را روزه گيرند و حج كنند، سپس در باره كارى كه پيامبر انجام داده است، بگويند: نبايد چنين مىكرد، اين كار خلاف است. يا اينكه نسبت بكار او پيش خود احساس دلتنگى كنند، مشرك خواهند بود. سپس اين آيه را تلاوت كرد.
[سوره النساء (4): آيات 66 تا 68]
وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ ما فَعَلُوهُ إِلاَّ قَلِيلٌ مِنْهُمْ وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً (66) وَ إِذاً لَآتَيْناهُمْ مِنْ لَدُنَّا أَجْراً عَظِيماً (67) وَ لَهَدَيْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً (68)
ترجمه
اگر بر آنها واجب مىكرديم كه خود را بكشيد يا از ديارتان خارج شويد، جز كمى از آنها انجام نمىدادند و اگر آنها پندى را كه به ايشان داده مىشد، بكار مى- بستند، براى ايشان بهتر و براى ثبات بر ايمان محكمتر بود و اگر چنين مىكردند از جانب خود به آنها پاداشى بزرگ مىداديم و آنها را براه راست هدايت مىكرديم.
بيان آيه 66- 67- 68
قرائت
ابن كثير و نافع و ابن عاعر «ان اقتلوا» را بضم نون و «او اخرجوا» را بضم واو و عاصم و حمزه بكسر نون و واو و ابو عمرو بكسر نون و ضم واو قرائت كردهاند.
ابن عامر «الا قيلا» بنصب خوانده است و در قرآنهاى اهل شام نيز به نصب است. ديگران برفع خواندهاند.
علت اينكه ابو عمرو در «ان قتلوا» و «او اخرجوا» ميان نون و واو فرق گذارده، اين است كه ضمه براى واو نيكوتر است، زيرا شباهت دارد بواو ضمير و جمهور معتقدند كه واو ضمير را بضم بايد خواند مثل: «لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ» «سوره بقره 237) علت ضمه نون در «ان اقتلوا» اين است كه نون بجاى همزه وصل است كه بخاطر ضم عين الفعل مضموم است. در ضمه واو «او اخرجوا» اين وجه و وجه سابق هر دو جارى است. بدينترتيب در نظاير اين كلمه نيز ضمه بهتر از كسره است، زيرا حرفى كه مضموم مىشود بجاى همزه است. دليل كسانى كه نون و واو را كسره دادهاند اين است كه اين دو حرف، جداى از فعلى كه مضموم العين است مىباشند و همزه متصل به فعل است و نمىتوان حرف منفصل را به منزله حرف متصل قرار داد.
در مورد «الا قليل» بهتر رفع است تا بدل او واو «فعلوا» باشد، مثل اينكه گفته است: «ما فعله الا قليل» و كسى كه نصب داده است، نفى را بمنزله ايجاب قرار داده است چه جمله منفى و چه جمله مثبت هر دو كلام تام هستند، پس همانطورى كه مستثنى ما در جمله مثبت، منصوب مىشود، در جمله منفى نيز منصوب مىشود.
اعراب
لو: اين حرف براى امتناع است مثل. «لو اتانى زيد لا كرمته» مقصود اين است كه اكرام من بخاطر امتناع آمدن زيد، ممتنع شد، حق اين است كه بعد از آن فعل واقع شود. لكن «ان» همانطورى كه از اسم و خبر نيابت مىكند از فعل نيز نيابت مىكند. پس «وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ» مثل: «و لو كتبنا عليهم» است.
اذن: براى اين آورده شده است كه بر معناى جزاء دلالت كند. معناى اذن، جواب و جزاست. اين كلمه در اول، وسط و آخر كلام قرار مىگيرد و هنگامى در فعل مضارع عمل مىكند كه در اول و فعل بمعناى آينده باشد.
لَآتَيْناهُمْ … وَ لَهَدَيْناهُمْ: اين هر دو لام دو جواب لو واقع شدهاند. لام در جواب قسم نيز واقع مىشود مثل شعر امرء القيس:
| حلفت لنا باللَّه حلفة فاجر | لناموا فما ان من حديث و لا صال | |
يعنى: مثل گنهكاران براى او بخدا سوگند ياد كردم كه خوابيدهاند، پس نه حديثى بود و نه گرم شوندهاى به آتش.
هم چنان كه لام براى جواب (شرط و قسم) مىآيد براى ابتدا نيز مىآيد. با اين فرق، كه لام ابتدا فقط بر سر مبتدا يا خبر «ان» در مىآيد. مثل، «علمت ان زيداً ليقوم» كه در اينجا بر سر خبر «ان» كه فعل مضارع است درآمده و فعل مضارع شبيه اسم است صراطاً: مفعول دوم براى هدينا
مقصود
خداوند از اسرار باطنى آن گروه (منافقان) خبر مىدهد و مىفرمايد: وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ: اگر بر مردمى كه ذكرشان گذشت واجب مىكرديم.
أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ: كه خود را بكشيد يا از ديارتان خارج شويد، جز عده كمى اطاعت نمىكردند. چنان كه بامت موسى دستور داديم و بر اينكار آنها را ملزم ساختيم و آنها خويشتن را كشتند و به سوى «تيه» رفتند.
ما فَعَلُوهُ إِلَّا قَلِيلٌ مِنْهُمْ: بخاطر مشقتى كه در اطاعت اين دستورات هست، تنها مردم مؤمن خالص، اطاعت مىكنند. گفتهاند منظور از اين «قليل» كه استثناء شده، ثابت بن قيس بن شماس است و برخى گفتهاند: منظور جماعتى از اصحاب پيامبر است كه مىگفتند: بخدا اگر بما امر شود، اطاعت مىكنيم پس خداى را حمد مىكنيم كه ما را به اين كار امر نكرد. از اين جماعت، عبد اللَّه بن مسعود و عمار ياسر هستند.
از اينرو پيامبر فرمود: «برخى از افراد امت من، مردانى هستند كه ايمان در دل ايشان از كوههاى بلند استوارتر است».
وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً: اگر به امر خدا عمل مىكردند، براى آنها بهتر و از لحاظ بصيرت در امر دين، سختتر بود. لفظ تثبيت، كنايه از بصيرت، قرار داده شده است زيرا كسى كه در كار دينش بصيرت داشته باشد، در دينش ثابت قدمتر و در اعتقادش قويتر و هميشگىتر از آنانى است كه در باره دين بصيرتى نداشته باشند. بقولى معنايش اين است كه: اگر آنها موعظه خدا و رسولش را در امور دين و دنيا قبول كنند. ثبات آنها به حق بيشتر و از گمراهى و اشتباه دورتر خواهند بود. چنان كه خداوند مىفرمايد:
«وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً» (سوره محمد 17 يعنى آنان كه هدايت پذير باشند، خداوند بر هدايتشان مىافزايد) برخى هم گفتهاند: معناى آن اين است كه: نفع آنها از حق بيشتر است زيرا دوام دارد و هيچگاه باطل نمىشود و سرانجام به پاداش آخرت، اتصال پيدا مىكند، در حالى كه نفعى كه آنها از باطل مىگيرند، دوام ندارد و سرانجام بكيفر آخرت، متصل مىشود.
بلخى گويد: معناى آيه اين است كه اگر كشتن و خارج شدن از ديار، بر آنها واجب مىشد انجام نمىدادند. اكنون كه اين كارها بر آنها واجب نشده است، كارهاى آسانى كه بآنها دستور داده شده، انجام دهند كه براى آنها بهتر و در راه ثبات ايمان محكمتر است. در دعا آمده است كه: «اللَّهم ثبتنا على دينك» يعنى بما چيزى لطف كن كه با آن بر دينت استوار بمانيم.
وَ إِذاً لَآتَيْناهُمْ مِنْ لَدُنَّا أَجْراً عَظِيماً: اين جمله متصل به قبل است. يعنى: اگر آنها چنين مىكردند، از جانب خود به آنها اجرى عظيم مىداديم كه احدى بكنه آن پى نبرد و پايان و حد اعلاى آن را درك نكند. كلمه: «مِنْ لَدُنَّا» براى افاده اين معنى است كه جز خداوند كسى بر دادن چنين اجرى قادر نيست و اين كار بخداوند اختصاص دارد. چه ممكن است پاداش بدست بندهاى از بندگان خدا به ايشان برسد لكن هر گاه ثواب بوسيله خود خداوند به بنده برسد، براى او ارزندهتر و بهتر خواهد بود.
وَ لَهَدَيْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً، و آنها را براه راست استوار مىداريم. برخى گفتهاند: يعنى نسبت به آنها الطاف و عناياتى مىكنيم كه بتوانند بر اطاعت، استوار بمانند و از استقامت برخوردار گردند و تقدير آن «و وفقناهم للثبات على الصراط المستقيم» است و برخى گفتهاند: منظور اين است كه در آخرت نيز آنان را به راه بهشت، هدايت مىكنيم. اين قول از ابو على جبايى است. وى گويد: جايز نيست كه در اينجا مقصود از هدايت، ارشاد به دين باشد. زيرا پاداشى است كه خداوند به بنده مؤمن و مطيع وعده داده است و انسان وقتى مؤمن و مطيع خواهد بود، كه هدايت يافته باشد.
[سوره النساء (4): آيات 69 تا 71]
وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً (69) ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ عَلِيماً (70) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً (71)
ترجمه
و كسانى كه خدا و رسول را اطاعت كنند، با پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان كه خدا به آنها نعمت بخشيده است خواهند بود و اينان رفيقان خوبى هستند.
اين است فضلى از جانب خداوند و علم خداوند كافى است.
اى مردمى كه ايمان آوردهايد. سلاحهاى خود را برگيريد و دسته دسته يا همه با هم براى جنگ با دشمن بسيج كنيد.
بيان آيه 69- 70
لغت
صديق: كسى كه همواره حق و حقيقت را تصديق دارد. برخى گفتهاند: صديق كسى است كه به راستگويى عادت كرده باشد و اين بناء نسبت به كسانى بكار مىرود كه به كارى عادت كرده باشند مثل: سكير يعنى كسى كه همواره مست است و شريب يعنى كسى كه هميشه شراب مىنوشد.
شهداء: جمع شهيد يعنى كشتگان راه حق. به آنهايى كه در راه باطل كشته شوند، شهيد گفته نمىشود. شهادت صفت و حالت مقتولى است كه در راه حق كشته شده و در راه خدا داراى اخلاص است و به حق اقرار دارد و دعوت كننده بسوى آن است.
انسان مىتواند آرزوى شهادت كند ولى نمىتواند آرزو كند كه بدست كافرى كشته شود زيرا عمل كافر معصيت است و انسان نبايد آرزوى معصيت كند. كلمه شهادت از اسماء مدح است. برخى گفتهاند: شهادت عبارت است از صبر بر جنگ دشمنان كه خداوند به آن امر كرده است. اما صبر بر الم به اينكه از درد و جراحت ننالد، لازم نيست بلكه چنين ناليدنى مباح است در صورتى كه سخنى ناپسند بر خلاف رضاى خداوند نگويد.
صالح: كسى كه در راه حسن عمل استقامت داشته باشد.
رفيق: همدم و همراه و مصاحب. اين كلمه از «رفق در عمل» يعنى مدارايى است. مرافقت نيز از همين اصل است. مرفق بمعناى آرنج دست و وجه تسميه آن اين است كه بوسيله آن دست انسان بهتر در اختيار انسان قرار مىگيرد و نيكوتر مصاحبت و رفاقت مىكند.
خداوند متعال مىفرمايد: «وَ يُهَيِّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرْفَقاً» (سوره كهف 16يعنى براى شما آن رفق و مدارايى فراهم مىكند كه امور شما اصلاح شود).
فضل: در اصل لغت بمعناى زيادى مقدار است كه در نفع و فايده نيز استعمال مىشود. همه كارهاى خداوند، فضل و تفضل و افضال است زيرا كمتر از مقدار استحقاق و مقدار كار انسان نيست، بلكه بمراتب افزونتر است و برابرى نمىكند.
اعراب
رفيقا: تميز نسبت است از اينرو جمع بسته نشده. برخى گفتهاند: علت اينكه جمع بسته نشده، اين است كه بمعناى: «حسن كل احد منهم رفيقاً» مىباشد، نظير:
«ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا» (سوره حج 5 يعنى هر يك از شما را بصورت كودكى از رحم خارج مىسازيم و نظير قول شاعر:
| نصبن الهوى ثم ارتمين قلوبنا | باعين اعداء و هن صديق | |
يعنى پرچم عشق را برافراشتند و دلهاى ما را هدف تير چشم دشمنان كردند و حال آنكه هر يك از ايشان دوست بودند. برخى گفتهاند: «رفيقا» حال است زيرا در چنين موردى گاهى «من» بكار مىرود و هر گاه «من» بكار نرود بايد كلمه را حال بگيريم يعنى: «حسن كل واحد منهم مرافقاً نظير «للَّه دره فارساً» يعنى براى خداست خير او در حال سوارى و معناى آيه اين مىشود: نيكو هستند هر يك از آنها در حالى كه مرافق هستند.
شان نزول
برخى گفتهاند: اين دو آيه در باره «ثوبان» بنده آزاد شده پيامبر نازل شده است. او نسبت به پيامبر علاقهاى شديد داشت و از دورى او نمىتوانست صبر كند روزى نزد پيامبر آمد در حالى كه رنگش پريده و تنش لاغر شده بود. فرمود: چرا اينطور شدهاى؟ عرض كرد: بيمار نيستم و دردى ندارم. جز اينكه چون ترا نديدم، اشتياق پيدا كردم كه ترا ملاقات كنم. آن گاه بياد آخرت افتادم و ترسيدم كه در آنجا ترا نبينم زيرا تو در مقام پيامبرانى و من اگر به بهشت وارد شوم، در مقامى پايينتر از تو خواهم بود و اگر در بهشت هم داخل نشوم، همانطور است و هرگز ترا نمىبينيم. از اينرو آيه نازل شد. سپس فرمود: «بندهاى ايمان نمىآورد جز اينكه مرا از خود، پدر و مادر، اهل و فرزند و همه مردم، بيشتر دوست مىدارد».
برخى گفتهاند: اصحاب پيامبر گفتند: نبايد از تو مفارقت كنيم، زيرا فقط در دنيا ترا مىبينيم و در آخرت، تو در مقامى بالاتر از ما قرار مىگيرى و ترا نخواهيم ديد از اينرو آيه نازل شد. اين قول از قتاده و مسروق بن اجدع است.
مقصود
اكنون خداوند به شرح حال مردم مطيع پرداخته مىفرمايد:
وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ: كسانى كه مطيع و منقاد اوامر و نواهى خدا و رسول باشند و شريعت پيامبر را پيروى كنند و بحكمش راضى باشند.
فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ: در بهشت با كسانى هستند كه خداوند به آنها نعمت بخشيده است. آن گاه به معرفى اين كسان پرداخته، گويد:
مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ: از ديدن پيامبران و صديقان و زيارت و در حضور آنان بودن. لذت مىبرند. پس نبايد توهم شود كه چون پيامبران و صديقان در اعلى عليين هستند، ديده نمىشوند. در باره معناى صديق گفته شده: او كسى است كه تصديق كننده امر خدا و پيامبران باشد و شكى در دل نداشته باشد. مؤيد آن اين آيه است: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ» (سوره حديد 19 يعنى آنان كه بخدا و رسولش ايمان آوردهاند، صديق هستند) وَ الشُّهَداءِ: و كسانى كه در جهاد كشته شدهاند. وجه تسميه شهيد اين است كه:
او از روى اخلاص به شهادت حق قيام كرده و با اقرار بحق در راه آن دعوت كرده، تا كشته شده است. جبايى گويد: بخاطر اين است كه در روز قيامت، گواه بر مردم خواهد بود. خداوند آنها را بخاطر فضيلت و شرافتشان به شهادت مىخواند، بنا بر اين آنها عادلان عالم آخرتند. شيخ ابو جعفر گويد: بنا بر مذهب او اين مطلب صحيح نيست زيرا به نظر او تنها كسى به بهشت مىرود كه عادل باشد و خداوند كسى را كه اطاعتش كند وعده داده است كه با اين گروه محشور گرداند و اينها بايد دو دسته باشند و گرنه معنى اين است كه آنان با خود خواهند بود.
وَ الصَّالِحِينَ: مؤمنان صالحى كه درجه آنها پايينتر از پيامبران و صديقان و شهيدان است. صالح، انجام دهنده كار شايسته و كسى است كه حالش صلاحيت يافته و راهش استقامت پيدا كرده است. مصلح، كسى است كه خود و عمل خود را اصلاح كند.
وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً: پيامبران و صديقان رفيق آنها هستند و چه خوب رفقايى هستند. ابو بصير روايت كرده است كه امام صادق (ع) بوى فرمود: خداوند در قرآن شما را ياد كرده است. سپس اين آيه را تلاوت كرد و فرمود: نبى، پيامبر و صديقان و شهيدان ما و صالحان شماييد پس اهل اصلاح باشيد همانطورى كه خدا شما را صالح ناميده است.
ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ: بودن با پيامبران و صديقان، تفضل خداوند نسبت به آنانى است كه او را اطاعت كنند.
وَ كَفى بِاللَّهِ عَلِيماً: خداوند به حال مردم عاصى و مطيع و منافق و مخلص و آنهايى كه براى رفاقت پيامبران و صديقان و … شايستگى دارند و آنهايى كه شايستگى ندارند عالم است، زيرا او به خيانت چشمها نيز علم دارد.
برخى گفتهاند: يعنى براى تو علم بكيفيت پاداش مردم مطيع و بهرهمند شدن آنان كافى است.
بيان آيه 71
لغت
حذر: حذر كردن. حِذْر و حَذَر دو لغتند كه معناى آنها تفاوتى ندارد مثل:
اذن و اذن و مِثْل: مثل و مَثَل.
نفر: خارج شدن براى جنگ. نفر: گروه.
ثبات: جمع ثبه بمعناى جماعت. و ثبات بمعناى جماعاتى كه جدا جدا باشند.
ابو ذؤيب گويد:
| فلما اجتلاها بالايام تحيرت | ثبات عليها ذلها و اكتئابها | |
يعنى هنگامى كه زنبورهاى عسل را براى گرفتن عسل، دود داد، با خوارى و پريشانى دسته دسته سرگردان شدند.
گاهى «ثبه» با واو و نون جمع بسته مىشود و گفته مىشود «ثبون».
اعراب
ثبات: حال و محلا منصوب است. عامل آن «انفروا» و ذو الحال «واو» است.
مقصود
در اين آيه، خداوند مؤمنان را به جهاد با كفار و آماده شدن براى جنگ با ايشان، امر مىكند و مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ: درباره اين دو جمله، گفتهاند دو قول است:
1- معناى آن: «احذروا عدوكم باخذ السلاح» است يعنى با برداشتن سلاح جنگ، از دشمنتان حذر كنيد و بپرهيزيد. چنان كه بشخصى گويند: «خذ حذرك» يعنى: حذر كن.
2- يعنى اسلحه خود را برداريد. بنا بر اين اسلحه را «حذر» ناميده است، زيرا اسلحه وسيله اى است كه انسان به وسيله آن خود را از خطر حفظ مىكند. از امام باقر (ع) نيز چنين روايت شده است.
بديهى است كه اين معنى صحيحتر است، زيرا با مقياس كلام عرب سازگارتر مىباشد و در حقيقت، مضاف را حذف و مضاف اليه را باقى گذارده است يعنى «خذوا آلات حذركم»: آلتها و سلاحهايى كه خود را از خطر دشمن بر حذر مىداريد، برداريد.
فَانْفِرُوا: و براى جنگ دشمن، بسيج كنيد.
ثُباتٍ: دسته دسته بسوى دشمن حركت كنيد. بطورى كه دستهاى در يك جهت و دستهاى در جهت ديگر قرار گيرد.
أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً: يا همگى در صورتى كه راى بر آن قرار گيرد با هم و در يك جهت، حركت كنيد.
از امام باقر (ع) روايت شده است كه: «ثبات» سريّهها و «جميع» عسكر (لشكر) است.
[سوره النساء (4): آيات 72 تا 74]
وَ إِنَّ مِنْكُمْ لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ فَإِنْ أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قالَ قَدْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ مَعَهُمْ شَهِيداً (72) وَ لَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ لَيَقُولَنَّ كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ يا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً (73) فَلْيُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يَشْرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ وَ مَنْ يُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً (74)
ترجمه
از شما كسى است كه از جنگ تخلف مىكند، پس اگر مصيبتى بشما رسيد، مىگويد: خداوند بمن لطف كرد كه با ايشان در ميدان جنگ حاضر نبودم و اگر از جانب خداوند فضلى شامل حال شما شد، مىگويد- مثل اينكه ميان شما و او دوستى نبوده- اى كاش با ايشان بودم و با گرفتى غنيمت. رستگارى بزرگى نصيبم مىشد.
بنا بر اين آنان كه زندگانى دنيا را به آخرت مىفروشند، در راه خدا بايد جهاد كنند و كسى كه در راه خدا جهاد كند و كشته شود يا غالب گردد، بزودى اجرى بزرگ به او مىدهيم.
بيان آيه 72- 73
قرائت
كوفيان- بجز حفص- و نافع و ابو عمرو و ابن عامر در غير روايت هشام «كان لم تكن» به تاء قرائت كردهاند در قراء شواذ به ياء روايت شده است از حسن «ليقولن» بضم لام و از يزيد نحوى و حسن «فافوز» به رفع نقل شده است.
«كان لم تكن» را كسى كه به ياء خوانده، بعلت اين است تأنيث غير حقيقى است و بواسطه فاصله ميان فعل و فاعل مذكر آوردن آن نيكوست مثل:
«وَ أَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ» (سوره هود 67) و مثل:«قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ» بنا بر اين در اينگونه موارد، در قرآن كريم، هم فعل بصورت مذكر و هم بصورت مؤنث آمده است.
قرائت «ليقولن» به ضم لام بخاطر بازگشتن ضمير آن به معناى «مَن»- كه در حقيقت جمع است- مىباشد مثل: «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ» (سوره يونس 42).
رفع «فافوز» بنا بر تمنى فوز و رستگارى است مثل اينكه گفته شده است:
«يا ليتنى افوز» و اگر جواب باشد. منصوب مىشود.
لغت
ليبطئن: هر آينه دنبال مىماند، اين فعل از «تبطئه» بمعناى آخر ماندن از كار است و نظير آن «ابطاء» بمعناى طول دادن مدت عمل و ضد آن «اسراع» است به معناى كم كردن مدت عمل. بطيئى: كسى كه در راه رفتن كندى كند.
اعراب
لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَ: لام اول لام ابتداست بعد از «ان» قرار گرفته و لام دوم، لام قسم است. بدليل اينكه بر سر فعلى درآمده كه بوسيله نون تاكيد شده است. كلمه «من» موصوله و مراد كسى است كه سوگند ياد مىكند يعنى: و ان منكم لمن حلف باللَّه ليبطئن صله «من» ممكن است فعل قسم واقع شود زيرا فعل قسم خبر است ولى ممكن نيست امر و نهى باشد:
كان: مخفف «كَانَّ» يعنى «كانه» و ضمير حذف شده است. جمله:
«كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ» ميان فعل «ليقولن» و مفعول آن «يا لَيْتَنِي كُنْتُ …» فاصله شده است. چنان كه جمله: «قَدْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ …» مفعول «قال» است.
فافوز: در جواب تمنى منصوب شده و اصل آن «فان افوز» است. بنا بر اين بوسيله فاء در حقيقت اسمى بر اسمى عطف شده است يعنى: «يا ليتنى كان لى حضور معهم ففوز» و اگر عطف بر ظاهر باشد معناى آن «يا ليتنى كنت معهم ففزت» خواهد بود.
شان نزول
برخى گفتهاند: اين آيه ها در باره مؤمنان نازل شده است زيرا خداوند ايشان را مخاطب ساخته است و ميان مؤمنان و منافقان، بوسيله «ما هم منكم و لا انتم منهم» فرق گذارده است.
بيشتر مفسران گويند: در باره منافقان نازل شده و علت اينكه در خطاب آنها را با مؤمنان جمع كرده، اين است كه ميانشان علاقه نوعى و نسبى وجود دارد و- بخاطر وجود علاقه ايمانى نيست. جبايى همين را اختيار كرده است.
مقصود
چون خداوند مردم را بجهاد تشويق فرمود، در صدد شرح حال كسانى كه از جهاد تخلف مىكنند، برآمده، فرمود:
وَ إِنَّ مِنْكُمْ: مؤمنان را مخاطب مىسازد، سپس منافقان را به ايشان اضافه كرده، مىفرمايد:
لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَ: منظور اين است كه منافقان بر حسب ظاهر يا بر حسب حكم شرع به محفوظ بودن خون ايشان و جواز زناشويى و ارث، از شما هستند و بقولى منظور اين است كه: آنها در عداد شما و از شما هستند. يعنى از شما كسانى هستند كه از خارج شدن با پيامبر براى جنگ سستى و كندى مىكنند.
فَإِنْ أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ: اگر در جنگ بشما مصيبتى رسيد و كشته شديد يا شكست خورديد، از روى شماتت و خوشحالى از تخلف خود گويد:
قالَ قَدْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ مَعَهُمْ شَهِيداً: خداوند بمن انعام كرد كه با ايشان در ميدان جنگ، حاضر نبودم كه مثل آنها دچار كشته شدن يا شكست گردم.
امام صادق (ع) فرمود: «اگر همه اهل آسمانها و زمين بگويند خداوند بما لطف كرد كه در جنگ با پيامبر نبوديم، مشرك خواهند شد» وَ لَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ: و اگر فتح كنيد يا غنيمتى بدست آوريد.
لَيَقُولَنَ: از روى حسرت گويد: كاش با ايشان بودم.
كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ: اين جمله، معترضه است كه ميان «ليقولن» و مفعول آن «يا لَيْتَنِي …» فاصله شده و در حقيقت ارتباط به سابق دارد و منظور اين است كه مىگويد: «خداوند بمن لطف كرد كه با ايشان نبودم گويى ميان شما و او مودتى نبوده است» يعنى شما را در جنگ با دشمن يارى نمىكند و پيمانهايى كه ميان شما هست، زير پا مىگذارد. اين نظر از ابو على جبايى است.
برخى گفتهاند: اين جمله معترضه در حقيقت به جمله:
«يا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً» بستگى دارد يعنى: كاش با ايشان بودم و از غنيمت بهرهاى مىبردم، گويا ميان شما و او مودتى نيست و آرزوى حضور در ميدان جنگ، براى كمك و يارى شما نيست، بلكه بمنظور منافع شخصى است.
برخى گفتهاند: در اين كلام تقديم و تاخيرى وجود ندارد و همه اجزاى آن در جاى خود ذكر شدهاند و مقصود اين است: اگر نفعى بشما برسد. اين شخص متخلف مثل كسى كه ميان شما و او مودتى نيست، سخن مىگويد، گويا با شما پيمان ايمان نبسته و نسبت بشما اظهار دوستى نكرده است. آرزو مىكند كه از غنيمت جنگى استفاده كند بدون اينكه در جنگ حضور يافته باشد و اين، سخن مؤمنان مخلص نيست بنا- بر اين در صورت پيروزى سپاه اسلام از تخلف خود پشيمان گشته، آرزو مىكند كه با آنها حركت مىكردند و از غنيمتها استفاده مىكردند و اين نشان دوستى نيست. بنا بر اين معنى، جمله «كَأَنْ لَمْ تَكُنْ» در محل نصب و حال است، ابو على جبايى گويد: اين جمله، حكايت از منافقان است كه كسانى را كه از جنگ بازداشته بودند، مخاطب ساخته، مىگفتند: مثل اينكه ميان شما و محمد (ص) دوستى نبود كه با او بجنگ رويد و از غنيمتها استفاده كنيد. مقصودشان اين بود كه آنها را با پيامبر دشمن سازند. از اينرو تخلف كننده از جنگ، مىگفت: كاش در جنگ همراه آنها بودم و با به دست آوردن غنيمت، رستگارى نصيبم مىشد.
بيان آيه 74
لغت
يشرون: از شراء بمعناى فروختن و اشتراء بمعنى خريدن، يزيد بن مفرغ گويد:
| و شريت برداً ليتى | من بعد برد كنت هامه | |
يعنى: برد را فروختم كه كاش پس از فروختن او مرده بودم (برد نام غلام او بوده)
اعراب
فيقتل او يغلب: عطف است بر «يقاتل».
فسوف نؤتيه: جواب شرط.
مقصود
چون در آيههاى پيش خداوند از حال مردمى خبر داد كه از جنگ دنبال مىمانند يا مؤمنان را از آن باز مىدارند، در اين آيه تشويق به جهاد كرده. مىفرمايد:
فَلْيُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ: در اينجا فعل امر بكار برده و فعل امر مقتضى وجوب است، بنا بر اين مقصود اين است كه: بايد در راه دين خدا جهاد كنند.
الَّذِينَ يَشْرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ: كسانى كه زندگانى اين جهان فانى را به زندگانى جاودانى سراى ديگر مىفروشند. ممكن است مقصود اين باشد كه: زندگى دنيا را به نعمتهاى آخرت مىفروشند، يعنى: از آنجا كه تصميم بر جهاد دارند، جان و مال خود را در راه خدا بذل مىكنند و در مقابل آخرت، آنها را مىفروشند و با آخرت مبادله مىكنند.
وَ مَنْ يُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ: كسى كه در راه دين خدا و بقولى در طاعت پروردگار جهاد كند و جان و مال خود را در راه تحصيل خشنودى پروردگار بدهد.
فَيُقْتَلْ: پس كشته شود و به درجه رفيع شهادت نائل آيد.
أَوْ يَغْلِبْ: يا بر دشمن پيروز گردد.
در اينجا تشويق بر جهاد مىكند، گويى مىگويد: مجاهد به يكى از دو خير، رستگار مىگردد، چه غالب شود، چه مغلوب! فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً: بزودى چند برابر عمل به او عطا مىكنيم و بقولى يعنى: ثوابى دايم كه رنج و ناراحتى ندارد، به او مىدهيم.
[سوره النساء (4): آيات 75 تا 76]
وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً (75) الَّذِينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقاتِلُوا أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً (76)
ترجمه
چه عذرى داريد كه در راه خدا و مردان و زنان و كودكان ناتوان نمىجنگيد.
آنانى كه مىگويند: پروردگارا ما را از اين قريه كه اهلش ستمكارند خارج گردان و براى ما از پيش خود سرپرستى قرار ده و براى ما از پيش خود يارى كنندهاى قرار ده.
ترجمه
آنان كه ايمان آوردهاند، در راه خدا مىجنگند و آنان كه كافر شدند در راه شيطان مىجنگند پس با دوستان شيطان بجنگيد كه نيرنگ شيطان ضعيف است.
بيان آيه 75
لغت
ولدان: جمع ولد. كلماتى كه بر اين وزن هستند بيشتر بر وزن «فعال» جمع بسته مىشوند، مثل: جبل، جبال و مثل: جمل، جمال و گاهى بر وزن «فعلان» مثل:ولدان، و مثل: خرب، خربان و مثل: برق، برقان و …
اعراب
ما: اسم استفهام، مبتدا لا تُقاتِلُونَ: محلا منصوب و حال يعنى: «اى شيئى لكم تاركين للقتال» و المستضعفين: مجرور و عطف بر «فى سبيل اللَّه» مبرد گويد: عطف است بر «اللَّه» الظالم: صفت قريه است لكن در حقيقت صفت براى اهل قريه است و چون بمنزله فعل است، صفت بودن آن از قريه- كه مؤنث است- مانعى ندارد. اين موضوع در صفت تفضيل كه بمنزله فعل نيست، غير جايز است بنا بر اين نمىگوييم: «مررت برجل خير منه ابوه» كه خير صفت «ابو» است نه «رجل»
مقصود
در اين آيه خداوند ترغيب مىكند كه ناتوانان را نجات بدهند، از اينرو مىفرمايد:
وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ: چه عذرى داريد كه در راه اطاعت خدا و عزت بخشيدن دينش جهاد نمىكنيد، در حالى كه همه اسبابى كه جهاد را لازم مىسازند، فراهم شدهاند؟
وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ: و در راه يارى اشخاص ناتوان و بقولى در راه عزت بخشيدن و دفاع از آنان، چرا جنگ نمىكنيد؟
مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ: اشخاص ناتوان عبارتند از مردان و زنان و اطفال.
گفته شده است كه: منظور آنهايى است كه در مكه باقى مانده بودند و نمىتوانستند هجرت كنند. سلمة بن هشام، وليد بن وليد، عياش بن ابى ربيعه و ابو جندل بن سهيل از آنان بودند. آنان از خداوند مسألت مىكردند كه آنها را از دست مشركين خلاص كند و از مكه خارج گرداند.
الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها: آنها كسانى هستند كه در دعاى خود مىگويند: پروردگارا خارج شدن ما را از شهر مكه كه مردمش ستمكارند، آسان گردان. چنان كه از ابن عباس و حسن و سدى و … است.
منظور از ستمكارى اهل مكه، اين است كه آنان مردم مؤمن را در راه دين دچار فتنه و گرفتارى كردند و آنها را از هجرت مانع شدند.
وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا: مىگفتند: به الطاف بيكران خويش از جانب خودت سرورى بفرست كه ما را كفايت كند و از دست ستمكاران خلاص گرداند.
وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً: كسى كه ما را در برابر ستمكاران يارى كند، براى ما بفرست.
سرانجام دعاى ايشان مستجاب شد. پس از فتح مكه، خداوند پيامبر گرامى خود را سرور ايشان گردانيد و او «عتاب بن اسيد» را آستاندار مكه ساخت و او ايشان را يارى كرد و حق ضعيف را از زورمندان گرفت و از بركت فريادرسى خداوند از آنهايى كه قبلا به آنها ظلم مىكردند، عزيزتر شدند.
اين آيه، ارزش دعا را روشن مىكند و گفته كسانى را كه مىگويند: انسان از دعا فايدهاى نمىگيرد، باطل مىسازد، زيرا از يك طرف خداوند دعاى ايشان را حكايت مىكند و از طرف ديگر استجابت دعاى ايشان را. و اگر دعا اثرى نداشت، ذكر آن در اينجا بىفايده بود.
بيان آيه 76
لغت
طاغوت: شرح آن گذشت كيد: كوشش در فساد از راه حيله و كائد: حيلهگرى كه مىخواهد ضررى برساند.
مقصود
مجاهدان را تشجيع و براى امر مقدس جهاد، ترغيب كرده، مىفرمايد:
الَّذِينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ: مردم مؤمن در اطاعت خداوند و يارى دين و بالا بردن كلمه خدا و طلب خشنودى او جهاد مىكنند. بدون اينكه خودخواهى يا خودستايى يا طمع غنيمت داشته باشند.
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ: كافران در طريق طاعت قدرتهاى طاغى و سركش، مىجنگند.
فَقاتِلُوا أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ: پس با دوستان شيطان جهاد كنيد. يعنى با همه كافران جهاد كنيد اين جمله مؤيد قول كسى است كه «طاغوت» را همان شيطان مىداند.
إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً: نيرنگ شيطان در همه حال و در همه وقت، ضعيف است و چنين نيست كه گاهى ضعيف باشد و گاهى ضعيف نباشد. آوردن «كان» در جمله نيز براى تاكيد همين معنى است.
جبايى گويد: خداوند، نيرنگ شيطان را به ضعف توصيف كرد، با اضافه به اينكه يارى او شامل حال مؤمنان خواهد بود.
حسن گويد: ضعف نيرنگ شيطان بخاطر اين است كه خداوند خبر داد كه:
بزودى مؤمنان را بر اولياى شيطان غالب مىگرداند.
برخى گفتهاند: ضعف نيرنگ شيطان، بواسطه اين است كه: انگيزه ياران شيطان نسبت به جنگ ضعيف است، زيرا بصيرتى در كار خود ندارند و جنگ آنها بواسطه شبههاى است كه در كار دين دارند، در حالى كه مؤمنان، جنگشان از روى ايمان و دليل قاطع و منطق صحيح است
[سوره النساء (4): آيه 77]
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللَّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً وَ قالُوا رَبَّنا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتالَ لَوْ لا أَخَّرْتَنا إِلى أَجَلٍ قَرِيبٍ قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلاً (77)
ترجمه
آيا نديدى كسانى را كه در مكه به ايشان گفته شد دستهايتان را نگه داريد و نماز بپاى داريد و زكات بدهيد و چون در مدينه جنگ بر ايشان واجب شد، در اين وقت گروهى از آنان همانطورى كه از خداوند ترس دارند يا شديدتر، از مردم مىترسند و مىگويند: پروردگارا: براى چه جنگ را بر ما واجب كردى، چرا ما را تا مدتى نزديك تا وقت مرگ. مهلت ندادى؟! بگو متاع دنيا اندك و آخرت براى اهل تقوى بهتر است و باندازه پشيزى ظلم نمىشويد.
بيان آيه 77
قرائت
لا يظلمون: بقرائت مكى و كوفى- بجز عاصم- به ياء و بقرائت ديگران به تاست. قرائت يا به صيغه غايب و ضمير آن به «الذين قيل لهم» برمىگردد و قرائت تا به صيغه خطاب و همه افراد مسلمين را مخاطب مىسازد.
اعراب
إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ: «اذا» ظرف مكان و مثل «فاء» جمله را به شرط پيوند مىدهد بنا بر اين عامل نصب آن «يخشون» است.
كَخَشْيَةِ اللَّهِ: محلا منصوب از مصدر محذوف يعنى «خشية كخشية اللَّه».
أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً: عطف بر «كَخَشْيَةِ اللَّهِ». خشية تميز است.
لولا: حرف تحضيض و ترغيب. اين كلمه فقط بر سر فعل مىآيد.
شان نزول
كلبى گويد: اين آيه در باره عبد الرحمن بن عوف زهرى و مقداد بن اسود كندى و قدامة بن مظعون جمحى و سعد بن ابى وقاص نازل شد كه از مشركين مكه، پيش از مهاجرت آزارى شديد مىديدند و پيش پيامبر گرامى اسلام شكايت مىكردند و از آن بزرگوار اجازه جنگ مىخواستند تا انتقام آزارهاى مشركان را بگيرند ولى همين كه فرمان جنگ «بدر» صادر شد، اجراى اين فرمان براى برخى از آنان ناگوار آمد، از اينرو آيه نازل شد.
مقصود
سپس به ذكر جنگ و كسانى كه از آن كراهت دارند، پرداخته، مىفرمايد:
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ: آيا نديدى كسانى را كه در مكه به آنها گفته مىشد: از جنگ با كفار خوددارى كنيد كه چنين ماموريتى نداريد؟.
وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ: شما نماز را بپاى داريد و زكات را بدهيد.
فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ: همين كه در مدينه جنگ بر آنها واجب شد، إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللَّهِ: گروهى از آنان از جنگ با مردم مىترسند چنان كه از مرگ مىترسند، و بقولى: مىترسند كه از دست مردم كشته شوند همانطورى كه از مرگ خدايى مىترسند بنا بقولى ديگر از كيفر مردم مىترسند، همانطورى كه از كيفر خدا مىترسند.
أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً: برخى گفته اند: «او» بمعناى واو است يعنى: و بيشتر هم مىترسند. برخى گفته اند: «او» براى اين است كه مطلب براى مخاطب پوشيده بماند و معلوم نشود كه آنها از خدا بيشتر مىترسند يا از مردم. در سوره بقره ذيل «أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً» (آيه 74) وجوهى كه محتمل است ذكر كردهايم.
وَ قالُوا رَبَّنا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتالَ: و گفتند: پروردگارا چرا جنگ را بر ما واجب ساختى. حسن مىگويد: اين جمله را بخاطر كراهتى كه از امر خدا داشتند، نگفتند بلكه بواسطه ترسى كه بر آنها مستولى شده بود، گفتند و اين طبيعى بشر است. ممكن است اين جمله در حقيقت، سؤالى براى فهميدن باشد نه براى انكار كردن و سؤالشان بخاطر اين بود كه به دنيا دل بسته بودند و نعمتهاى آنها را ترجيح مىدادند. در هر صورت، اگر اين مطلب را نمىگفتند، بهتر بود.
لَوْ لا أَخَّرْتَنا إِلى أَجَلٍ قَرِيبٍ. چرا ما را مهلت ندادى كه به مرگ خويش جان بدهيم و طعمه شمشير دشمنان نشويم؟! سپس خداوند اعلام مىكند كه دنيا با همه منافع و زرق و برقى كه دارد، در برابر آخرت اندك است و مى فرمايد.
قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ. اى محمد، به اينان بگو. منافع دنيا كه مورد تمتع انسان است، باقى نمىماند.
وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلًا. و آخرت براى اهل تقوى بهتر است.
ابن عباس گويد. «فتيل» چركى است كه انسان ميان انگشتان فتيله كند و بدور اندازد يعنى شما به اندازه اين مقدار ناچيز هم ظلم نمىبينيد تا چه رسد به بيشتر از آن! برخى گفتهاند. «فتيل» آن رشتهاى است كه در شكاف هسته قرار دارد.
[سوره النساء (4): آيات 78 تا 79]
أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً (78) ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً (79)
ترجمه
هر جا باشيد، مرگ شما را فرا مىگيرد، اگر چه در برجهاى محكم و مرتفع باشيد و اگر بآنها نيكى برسد، گويند: از جانب خداست و اگر به آنها بدى برسد گويند:
از جانب تست. بگو: همه از جانب خداست پس شان اين مردم چيست كه از فهم حديث قرآن دورند؟! هر نيكى بتو رسد، از جانب خدا و هر بدى بتو رسد از خود تست و ترا براى مردم بعنوان رسالت فرستادهايم و گواهى خداوند كافى است.
بيان آيه 78
قرائت
روايت شده است كه طلحة بن سليمان كه از قراى غير معروف است «يدرككم الموت» را برفع خوانده است. اگر چه اين قرائت ضعيف است لكن وجهى هم دارد و آن اين است كه از «يدرككم» فاء حذف شده باشد. نظير:
| من يفعل الحسنات اللَّه يشكرها | و الشر بالشر عند اللَّه مثلان | |
كه «فاللَّه يشكرها» بوده است. يعنى كسى كه كارهاى نيكو انجام دهد، خداوند پاداش آنها را مىدهد و پاداش بدى پيش خدا مثل بدى است.
لغت
بروج: جمع برج، اصل اين كلمه بمعناى ظاهر شدن است مثل: «تبرجت المراة» يعنى زن محاسن خود را آشكار كرد. برج: گشادى چشم و آشكارى آن است و علت اينكه به بارو، برج گفتهاند، ظهور و آشكارى آن است.
مشيدة: بنايى كه با گچ تزيين شده. شيد: گچ. شيد: بلند كردن ساختمان.
علت اينكه به گچ، شيد گفته مىشود اين است كه وسيله بلندى ساختمان مىشود.
فقه: فهم. فقيه: دانا و در اصطلاح، داناى بعلم دين. تفقه: آموختن فقه.
اعراب
اين: متضمن معناى شرط، خواه با ما همراه باشد يا همراه نباشد. اين كلمه بمعناى «هر جا» و براى استغراق اماكن است. همانطورى كه «متى» بمعناى «هر جا» و براى استغراق ازمنه است. علت اينكه در اينجا «اينما» متصل نوشته مىشود و در «أَيْنَ ما كُنْتُمْ تَدْعُونَ» (سوره اعراف 37) جدا نوشته مىشود اين است كه «ما» زائده است و بهمين جهت از «اين» جدا نوشته شده است.
مال هؤلاء: بقدرى اين استعمال زياد شده كه توهم كردهاند «ل» متصل به «ما» و هر دو يك حرف هستند و آن را از ما بعد خود جدا نوشتهاند. وقف بر لام جايز نيست كه حرف جر است.
مقصود
سپس خداوند متعال، آنها را مخاطب ساخته، مىفرمايد:
أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ: در هر جا باشيد، مرگ بر شما نازل مىشود و گريبان شما را مىگيرد.
وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ: اگر چه در برجهاى محكم باشيد.
1- مجاهد و قتاده و ابن جريج گويند: منظور از برجها، قصرهاست.
2- سدى و ربيع گويند: منظور برجهايى است كه در آسمان بنا شده باشند.
3- برخى گفتهاند: منظور برجهاى آسمانى است (كه خورشيد در آنها قرار مىگيرد و دوازدهتاست) 4- جبايى گويد: منظور خانههايى است كه بر حصارهاى مستحكم بنا شدهاند.
5- ابن عباس گويد: منظور حصارها و قلعههاست.
اين پنج عقيده در باره بروج است. در باره «مشيده» نيز اقوالى است:
1- عكرمه گويد: بمعناى گچكارى شده است 2- ابو عبيده گويد: بمعناى تزيين شده است 3- زجاج گويد: بمعناى مرتفع و بلند است.
وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ اگر: نيكى به آنها برسد، گويند از جانب خداوند است.
در باره كسانى كه اين گفتار از ايشان، نقل شده، اختلاف است:
1- زجاج و فراء گويند: آنها يهود بودهاند كه مىگفتند: از روزى كه اين مرد بشهر ما وارد شد، مزرعهها و ميوههاى ما دچار نقص شدهاند. پس مقصود اينست كه اگر به فراوانى نعمت، برسند مىگويند: از جانب خداست و اگر دچار قحطى و خشكسالى شوند، مىگويند: از شومى محمد (ص) است چنانچه در باره قوم موسى است كه «وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى وَ مَنْ مَعَهُ.» (سوره اعراف 131 يعنى اگر چيز ناگوارى بآنها مىرسيد. موسى و همراهانش را به فال بد مىگرفتند) بلخى و جبايى هم اين مطلب را ذكر كردهاند و از حسن و ابن زيد نيز روايت شده است.
2- از ابن عباس و قتاده، روايت شده است كه: آنها عبد اللَّه بن ابى و يارانش بودند كه در روز «احد» از جنگ، تخلف كردند و به آنهايى كه در ميدان جنگ كشته شده بودند: گفتند: «لَوْ كانُوا عِنْدَنا ما ماتُوا وَ ما قُتِلُوا» (سوره عمران 156 يعنى: اگر پيش ما بودند، نمىمردند و كشته نمىشدند. پس مقصود اين است كه: اگر ظفر و غنيمتى به آنها برسد، گويند: از جانب خداست و اگر ناراحتى و شكستى دامنگيرشان شود، به محمد (ص) گويند: از بدى تدبير تست.
3- برخى گفتهاند: هم شامل يهود مىشود و هم شامل منافقان و همين صحيحتر است.
4- برخى هم گفتهاند: حكايت از حال كسانى است كه ذكر آنها در آيه پيش گذشت و اعتراض مىكردند كه: پروردگارا چرا جنگ را بر ما واجب ساختى. بنا بر اين مقصود اين است كه اگر به اينها خيرى برسد، گويند: از جانب خداست.
وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ: اگر بدى به آنها برسد، گويند: از جانب تست.
ابن عباس و قتاده گويند: «حسنه و سيئه» هر چيزى است كه در آشكار و نهان به انسان برسد و بمعناى سختى و آسايش، نعمت و مصيبت و فراوانى نعمت و قحطى است.
حسن و ابن زيد گويند: منظور از سيئة، كشته شدن و شكست و منظور از حسنه، پيروزى و غنيمت است.
قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ: اى محمد (ص) به ايشان بگو: مرگ و زندگى و فراوانى و قحطى همه از جانب خداوند و به قضا و قدر اوست و هيچكس قادر بر رد قضا و قدر او نيست.
او مردم را به اين پيشآمدها مبتلا مىكند تا به سبب شكر بر نعمت و صبر و بلا در معرض پاداش او قرار گيرند.
فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ: شان اين منافقان چيست؟
لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً: كه بفهم معناى قرآن نزديك نيستند زيرا بواسطه اعراض از قرآن و كفر، از آن دور شدهاند.
برخى گفتهاند: يعنى حقيقت آنچه خداوند خبر مىدهد كه همه چيز از جانب اوست، درك نمىكنند.
بيان آيه 79
اعراب
رسولا: منصوب به «ارسلناك» و ذكر آن براى تاكيد است زيرا خود «ارسلناك» دلالت دارد بر اينكه او رسول است.
شهيدا: تميز. معناى «من» در «من حسنة و من سيئة» بيان معناى «ما» است و اگر مىگفت: «ان اصابك من حسنة فمن اللَّه» حرف «من» زايد بود و معنايى نداشت.
مقصود
ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ: هر نيكى كه بتو رسد، از خداست.
1- زجاج گويد: خطاب به پيامبر و منظور امت است.
2- قتاده و جبايى گويند: خطاب به انسان است و منظور از «حسنه» نعمت دين و دنياست كه از خداوند مىباشد.
وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ: هر بدى كه به تو رسد، از خود تست.
1- ابن عباس گويد: «حسنه» غنيمت جنگ بدر و «سيئه» شكست روز احد است.
2- ابو مسلم گويد: مقصود اين است كه در جنگ بدر كوشش كردند و از خداوند اطاعت نمودند و خدا به آنها پيروزى داد و در جنگ احد، خداوند را مخالفت كردند و ميان آنها تفرقه افتاد و شكست خوردند.
3- ابو العاليه گويد: حسنه، طاعت و سيئه، معصيت است.
4- ابو العلم گويد: اين آيه، نظير «جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها» است (سوره شورى 40 يعنى جزاى بدى، بدى ديگرى است مثل آن) 5- حسن و جمعى از مفسران گويند: حسنه، نعمت و آسايش و سيئه، قحطى،بيمارى، بلا، سختىها و گرفتاريهايى است كه به سبب معصيتهايى كه مرتكب مىشوند، به آنها مىرسد. بلاها گاهى از لطف خداوند و گاهى كيفرند. علت اينكه: بلاها را «سيئه» ناميده، تنفر طبع آدمى از آنها و مجاز است و گرنه بلاها كارهايى پسنديده هستند و قبحى ندارند. بنا بر اين منظور اين است كه: صحت و سلامت و رزق و همه نعمتهاى دينى و دنيوى كه بتو مىرسند، از خدا هستند و محنتها و سختيها و دردها و مصيبتهايى كه بر اثر گناهانى كه مرتكب شدهاى بتو مىرسند از خودت هستند. چنان كه مىفرمايد:
«وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ» (سوره شورى 30 يعنى مصيبتهايى كه به شما مىرسند، نتيجه كردار شماست) و «فَمِنْ نَفْسِكَ» يعنى «فبذنبك» (بگناه توست) ابو القاسم بلخى آيه را اينطور تفسير مىكند: هر مصيبتى كه به انسان مكلف برسد، كفاره گناه صغيره يا كيفر گناه كبيره يا تنبيهى است كه بواسطه قصورى از او، دامنگيرش مىشود. پيامبر گرامى فرمود: هر خراشى كه بوسيله خارى پيش آيد و هر پارهشدن رگى و هر لغزش پايى از گناه است و آنچه خداوند عفو مىكند، بيشتر است» برخى گفتهاند: «فَمِنْ نَفْسِكَ» يعنى «من فعلك» (از كردار تست).
على بن عيسى گويد: آيه دلالت دارد بر اينكه خداوند رنجى متوجه انسان نمىسازد مگر از راه لطف يا كيفر، زيرا مصيبتها هر گاه همگى بر اثر گناه انسان باشند، يا كيفرند يا جنبه تاديبى دارند.
وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا: و تو را براى مردم بعنوان پيامبرى فرستاديم و اين خود حسنهاى است و مخالفت تو سيئه و زشت خواهد بود و خداوند براى شهادت، كافى است.
در معناى اتصال اين جمله به سابق گفته شده است كه: هر چه به آنها برسد از شومى گناهان ايشان است و تو پيامبرى هستى كه طاعتت طاعت خدا و معصيتت، معصيت خداست. بتو نبايد فال بد زده شود چه همه نيكىها در تست.
وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً: خداوند براى شهادت بر رسالت تو كافى است. برخى گفتهاند:
يعنى خداوند براى شهادت بر نيك و بد بندگان كافى است، بنا بر اين، هدف جمله، اين است كه مردم را به نيكى راغب سازد و از بدى بترساند.
[سوره النساء (4): آيات 80 تا 81]
مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّى فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً (80) وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلاً (81)
ترجمه
هر كه پيامبر را اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است و هر كه روى گردان شود، ترا حافظ و نگهبان، بر ايشان نفرستادهايم و مىگويند: اطاعت مىكنيم و چون از پيش تو مىروند، گروهى از آنان غير از آنچه تو مىگويى در موقع شب مىانديشند و خداوند انديشه شبانه آنها را مىنويسد، پس از ايشان اعراض و بر خدا توكل كن و خداوند براى اعتماد جستن به او كافى است.
بيان آيه 80 و 81
قرائت
ابو عمرو و حمزه «بيت طائفة» را به ادغام تاء در طاء خوانده و ديگران تاء را ظاهر كردهاند. ادغام تاء در طاء نيكوست، زيرا هر دو از يك ناحيه ادا مىشوند. لكن ادغام طاء در تاء صحيح نيست زيرا طاء در موقع تلفظ، غليظتر و با اطباق بيشترى ادا مىشود. پس همانطورى كه ادغام حروف كم صداتر در حروف پر صداتر نيكوست، عكس آن نيز ناپسند است. كسانى كه اين دو حروف را در يكديگر ادغام نكردهاند، بخاطر جدايى آنها و اختلاف مخرج آنهاست.
لغت
مبرد گويد: تبييت، يعنى تدبير چيزى در شب، عبيدة بن هشام گويد:
| اتونى فلم ارض ما بيتوا | و كانوا أتونى لامر نكر | |
يعنى پيش من آمدند و من از آنچه شبانه تدبير كرده بودند راضى نشدم و آنها براى امر ناپسندى پيش من آمده بودند و بيوت: چيزى است كه صاحب آن براى آن بيتوته كند و تبييت: آمدن دشمن در شب. بنا بر اين اصل معناى تبييت احكام چيزى است در شب.
اعراب
فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً: جواب جزاء است به تقدير: «و من تولى فليس عليك باس لانك لم ترسل عليهم حفيظا» طاعة: مبتداست و خبر آن محذوف است يا خبرى است كه مبتداى آن حذف شده يعنى: «عندنا طاعة» يا «امرنا طاعة» اگر به تقدير: «تطيع طاعة» منصوب شود جايز است.
مقصود
سپس خداوند مردم را بطاعت پيامبر ترغيب كرده، مىفرمايد:
مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ: هر كس طاعت پيامبر كند، طاعت خدا كرده است، زيرا اگر چه بواسطه اينكه با اراده پيامبر موافقت كرده، طاعت پيامبر كرده است، لكن در حقيقت اطاعت خدا كرده، زيرا مطابق امر و اراده اوست. البته يك امر از دو امر نيست چنان كه يك فعل از دو فاعل نيست.
وَ مَنْ تَوَلَّى: هر كس اعراض كند و اطاعت نكند.
فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً: ابن زيد گويد: يعنى ترا نفرستادهايم كه آنها را از اعراض حفظ كنى و با سلام مجبور سازى وى گويد: بنا بر اين، بايد اين مطلب مربوط به آغاز بعثت پيامبر باشد، چنان كه در جاى ديگر مىفرمايد: «إِنْ عَلَيْكَ إِلَّا الْبَلاغُ» (سوره شورى 48 يعنى تنها بر تو رسانيدن است) سپس بعداً امر بجهاد مىكند.
برخى گفتهاند: يعنى ترا نفرستادهايم كه آنها را از ارتكاب معصيت حفظ كنى.
اين آيه، خاطر پيامبر را نسبت به روىگردان بودن مردم، تسلى مىدهد و در عين حال شان پيامبر را بزرگ شمرده، مىگويد: طاعت او طاعت خداست.
پس از آن اين مطلب را بيان مىكند كه منافقان، بظاهر مطيع و بباطن عاصى هستند، ميفرمايد:
وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ: حسن و سدى و ضحاك گويند: يعنى منافقين مىگويند: روش ما طاعت است.
برخى گفتهاند: منظور مسلمانان است كه از آنها حكايت كرد كه از مردم مثل خدا يا شديدتر، مىترسند و اكنون از آنها حكايت مىكند كه مىگويند: امر ترا اطاعت مىكنيم.
فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ: حسن و قتاده گويند: يعنى هر گاه پيش از تو مىروند، شما را تكذيب مىكنند و شبها چيزهايى غير از آنچه شما مىگوييد، در پيش مىگيرند و مىانديشند.
ابن عباس و قتاده و سدى گويند: يعنى در شب آنچه گفتهاند تغيير مىدهند چه در دل تصميم داشتهاند كه از اوامر و نواهى تو سرپيچى كنند.
ابو عبيده و قتيبى گويند: يعنى شبها بر خلاف آنچه روزها بتو مىگويند و اظهار مىدارند، مىانديشند.
وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ: و خداوند تدبيرهاى خائنانه ايشان را در لوح محفوظ، ثبت مىكند تا آنها را كيفر دهد.
زجاج گويد: يعنى آنها را مىنويسد تا در قرآن بر تو نازل سازد.
فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ: دستور مىدهد كه پيامبر از آنها اعراض كند و به آنها كارى نداشته باشد و كار آنها را مخفى و پوشيده بدارد تا اسلام، استقرار يابد.
وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ: و كار خود را بخدا واگذار و به او اعتماد كن.
وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا: خداوند براى حفظ تدبيرى كه به او واگذار مىكنى، كافى است.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج5، ص: 257