كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره الاحزاب آیه 9-22
33- سورة الاحزاب
2- النوبة الاولى
(33/ 22- 9)
قوله تعالى:- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ ياد كنيد و ياد داريد نيكوكارى خداوند خويش بر خويشتن، إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ آن گه كه بشما آمد سپاهها، فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً فرو گشاديم بر ايشان بادى، وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها و [فرو فرستاديم بر[1] ايشان] سپاهى كه شما ايشان را نمىديديد وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً (9) و اللَّه بآنچه [ميكردند] و ميكرديد بينا بود.
إِذْ جاؤُكُمْ آن گه كه بشما آمدند، مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ از زبر شما و از زير شما، وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ و آن گه كه چشمها در چشم خانها از بيم بگشت و كژ گشت، وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ و خواستيد دلها كه بگلو رسيد، وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا (10) و بخداى ظن مىبرديد آنچه ميبرديد
هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ آنجا و آن گه كه مؤمنان مىآزمودند، وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً (11) و بجنبانيدند ايشان را جنبانيدنى سخت.
وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ و آن گه كه دورويان گفتند، وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ و ايشان كه در دلهاى ايشان بيمارى بود، ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وعده نداد ما را خدا و رسول، إِلَّا غُرُوراً (12) مگر مكر و فريب.
وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ و آن گه كه گروهى از ايشان گفت، يا اهل يثرب اى مردمان مدينه، لا مُقامَ لَكُمْ نه جاى شماست ايدر، فَارْجِعُوا باز گرديد، وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَ و دستورى ميخواهد جوقى[2] از ايشان از پيغامبر، يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ و ميگويند خانهاى ما خالى است [و نااستوار از دزد مىترسيم]، وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ و آن خانها خالى نيست و نااستوار، إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِراراً (13) ايشان نمىخواهند مگر گريختن،
وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطارِها و اگر گرد بر گرد خانهاى ايشان فرو گيرند و بر ايشان در آيند، ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ آن گه از ايشان خواهند كه از اسلام با پس آيند، لَآتَوْها بآن آيند [كه از ايشان خواهند و كافر شوند] وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلَّا يَسِيراً (14)و ايشان آنجا هيچ درنگ[3] نكنند مگر اندكى [يا مرتد شوند يا بگريزند]،وَ لَقَدْ كانُوا- عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ و نيز ايشان پيمان كرده بودند با خداى، پيش، لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ كه پشتها برنگردانند، وَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلًا (15) و پيمان خداى كوشيدنى است،قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ گوى سود ندارد گريختن، إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ اگر گريزيد از مرگ يا از كشتن، وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِيلًا (16) و آن گه كه گريزيد زنده نگذارند شما را مگر اندكى.
قُلْ مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ گوى آن كيست كه بجاى دارد شما را و بكوشد از خداى، إِنْ أَرادَ بِكُمْ سُوءاً اگر خداى بشما بدى خواهد، أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً يا [آن كيست كه مخذول كند] اگر اللَّه بشما بخشايشى خواهد، وَ لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ و ايشان خويشتن را نيابند فرود از اللَّه، وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً (17) نه كارسازى و نه يارى.
قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ ميداند اللَّه كار در بندان از شما، وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ و ايشان كه فراياران خويش ميگويند، هَلُمَّ إِلَيْنا كه محمّد گذار و بما آى، وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا (18) و بجنگ نيايند مگر اندكى.
أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ خويشتن و توان خويشتن دريغ ميدارند از شما [و بر شما زور ميكنند وقت غنيمت بطمع]، فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ چون جنگ آيد، رَأَيْتَهُمْ ايشان را بينى، يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ مينگرند بتو، تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ چشمهاى ايشان در چشم خانها ميگردد [از بيم]، كَالَّذِي يُغْشى عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ چون كسى در بيهوشى جان كند، فَإِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ چون جنگ بشود، سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ در شما گزارند زبانهاى تيز أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ سخت خشك و حريص و بخيل بر مال اين جهانى، أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا ايشان آنند كه دلهاى ايشان بنگرويد، فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ اللَّه كردارهاى ايشان تباه كرد، وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً (19) و آن بر خداى آسان بود
يَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ يَذْهَبُوا منافقان ميپندارند كه سپاه دشمنان بنه رفتهاند بهزيمت، وَ إِنْ يَأْتِ الْأَحْزابُ و اگر سپاههاى دشمنان باز آيند، يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِي الْأَعْرابِ منافقان چنان دوست دارند و خواهند كه بيابانيان بودندى[4] از ايشان دور، يَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِكُمْ [در ميان دشتيان] خبرهاى شما مىپرسيدندى [و از جنگ و از دشمن دور]، وَ لَوْ كانُوا فِيكُمْ و اگر در ميان شمايندى[5] ما قاتَلُوا إِلَّا قَلِيلًا (20) باز جنگ نكنندى[6] مگر اندكى.
لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ در رسول خدا جاى بردن پى است و آساجستن نيكو، لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ آن كس را كه مىترسد از خداى و روز رستاخيز، وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً (21) و خداى را ياد ميكند فراوان،وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ و چون گرويدگان، راست سپاههاى دشمن ديدند، قالُوا گفتند، هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ اين آنست كه خدا ما را وعده داده بود و رسول او، وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ و راست گفت خدا و رسول او وَ ما زادَهُمْ و نيفزود آن بلا ايشان را، إِلَّا إِيماناً وَ تَسْلِيماً (22) مگر گرويدن و گردن نهادن و خويشتن بسپردن.
النوبة الثانية
قوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ فى كفايته اياكم، امر الاحزاب و الاحزاب هم الاقوام الّذين اجتمعوا على محاربة الرّسول (ص) و المؤمنين فجاءوا و حاصروا رسول اللَّه بضعة و عشرين يوما، و هم قريش و غطفان و يهود بنى النضير و قريظة فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً و هى الصّبا. قال عكرمة: انّ ريح الجنوب قالت ليلة الاحزاب للشّمال: انطلقى بنصر النّبي (ص). فقالت الشمال: انّ الحرّة لا تسرى باللّيل، و كانت الرّيح الّتى ارسلت اليهم الصّبا.
قال النبى (ص) نصرت بالصّبا و اهلكت عاد بالدّبور.
وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها هم الملائكة، و لم تقاتل الملائكة يومئذ فبعث اللَّه عز و جل عليهم تلك اللّيلة ريحا باردة فقلعت الأبواب و قطعت اطناب الفساطيط و اطفأت النّيران و اكفات القدور و اجالت الخيل بعضها فى بعض و ارسل اللَّه عليهم الرّعب و كثر تكبير الملائكة فى جوانب عسكرهم حتى كان سيّد كلّ حىّ يقول «يا بنى فلان هلمّ الىّ»، فاذا اجتمعوا عنده قال:«النجاء النجاء اتيتم لما بعث عليهم من الرعب»، فانهزموا من غير قتال.
وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً، نزول اين آيت در بيان قصه احزاب است و وقعه خندق، و شرح اين قصه بر سبيل اختصار و شرط ايجاز آنست كه:چون رسول خدا عليه الصلاة و السلام و مؤمنان، كعب اشرف را بكشتند، و يهود بنى النضير را از مدينه بيرون كردند؛ حيى اخطب و كنانة ابن الربيع با گروهى جهودان برخاستند و رفتند سوى مكه و نفير بر آوردند و از قريش يارى خواستند بر حرب محمد.
قريش ايشان را اجابت كردند و در قبايل عرب آواز دادند تا جمعى عظيم فراهم آمدند، قريب پانزده هزار از بنى غطفان و بنى فزاره و بنى كنانة و اهل تهامه و غير آن. قريش بيرون آمدند و قائد ايشان ابو سفيان بن حرب، اسمه صخر ثمّ اسلم يوم فتح مكة و حسن اسلامه. فزاره و غطفان بيرون آمدند و مهتر ايشان عيينة بن حصن، و هو من المؤلّفة قلوبهم.
خبر رسيد بمدينه كه قبايل عرب مجتمع شدند و با جهودان قريظه و نضير عهد كردند كه دست يكى گيرند[7] و بر حرب محمد و اصحاب و، هم پشت[8] باشند. رسول خدا با ياران گفت: اكنون تدبير چيست؟ سلمان گفت: من در ديار و نواحى پارس ديدهام كه چون از دشمن بر بيم باشند، گرد بر گرد شهر خويش خندقى سازند دفع دشمن را. رسول عليه الصلاة و السّلام آن موافق داشت و فرمود تا خندقى گرد بر گرد مدينه فرو بردند چهل گز عرض آن و ده گز قعر آن، و باز بريد هر ده مرد را از ياران چهل گز. و مهاجر و انصار در سلمان خلاف كردند كه سلمان مردى با قوّت بود. مهاجران گفتند: سلمان منّا و انصار گفتند:سلمان منّا رسول خدا گفت: نه آن و نه اين «سلمان منّا اهل البيت».
عمرو بن عوف گفت: من بودم و سلمان و نعمان بن مقرن المزنى و شش مرد انصارى، و چهل گز ما را نامزد كرده و خط كشيده.
لختى فرو برديم، سنگى سخت پيش آمد كه تبرها از آن شكسته گشت. سلمان رفت و رسول خدا را از آن سنگ خبر داد. رسول بيامد و تبر از دست سلمان بستد و ضربتى زد بر آن سنگ و لختى از آن بشكافت و نورى عظيم از آن ضربت بتافت، چنان كه همه نواحى مدينه روشن گشت، گويى چراغى روشن بيفروختند در شبى تاريك. رسول خدا تكبيرى كرد و ياران هم چنان تكبير كردند. يك ضربت ديگر زد و نورى ديگر هم چنان بتافت و رسول و ياران تكبير كردند، و سوم ضربت زد و نور بتافت و تكبير كردند.
رسول خدا گفت: در آن نور كه اول بتافت قصرهاى حيره و مدائن كسرى بر ديده قدس ما عرضه كردند، آن را ديدم كانياب الكلاب، همچون دندان سگان. و در نور دوم قصرهاى زمين روم ديدم و در سوم قصرهاى صنعا كانها انياب، و جبرئيل آمد و مرا خبر داد كه آنچه بتو نمودند در تحت قهر امّت تو آرند و ملك امّت تو آنجا برسد مسلمانان شادى كردند و گفتند: حمد آن خداوند را كه ما را بر دشمن وعده نصرت و ظفر داد. و منافقان گفتند- معتب بن قشير و عبد اللَّه ابىّ و اصحاب وى: اين عجب نگر كه محمد ما را چه وعده ميدهد! فتح شام و فارس ما را وعده ميدهد! و وقت را زهره نداريم كه از رحل خويش فراتر شويم[9]! اين غرور است كه ما را ميدهد و ميفريبد ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً. انس مالك گفت رضى اللَّه عنه: روز خندق، ياران را ديدم مهاجر و انصار كه بدست خويش تبر ميزدند و كار ميكردند كه مزدوران و كارگران نداشتند و سرماى سخت بود آن روز، و بخوشدلى آن رنج و دشخوارى همى كشيدند. رسول خدا عليه الصلاة و السلام كه ايشان را چنان ديد، گفت:
«اللهم انّ العيش عيش الآخرة فاغفر للانصار و المهاجرين».
ايشان جواب دادند كه:
| نحن الذين بايعوا محمدا | على الجهاد ما بقينا ابدا |
و عن البراء بن عازب قال: كان النبى (ص) ينقل التّراب يوم الخندق حتى اغبرّ بطنه يقول:
| و اللَّه لولا اللَّه ما اهتدينا | و لا تصدّقنا و لا صلّينا |
| فانزلن سكينة علينا | و ثبّت الاقدام ان لاقينا |
| انّ الاولى قد بغوا علينا | اذا ارادوا فتنة ابينا |
چون خندق تمام شد، لشكر كفار بمدينه رسيدند، خندق ديدند گفتند: اين عرب را نبودست. لشكرگاه بزدند و خندق در ميان هر دو فريق بود، و در آن وقت يهود قريظه و نضير با رسول خدا عهد داشتند. بو سفيان، حيىّ اخطب را فرستاد بمردمان قريظه، تا آن عهد كه با محمد كرده اند نقض كنند، و مهتر قريظه آن وقت كعب بن اسد بود. كعب چون شنيد كه حيىّ آمد، در حصار ببست استوار و او را بخود راه نداد.
حيىّ گفت: در باز كن تا با تو سخنى بگويم. كعب گفت: باز گرد كه من سخن تو نشنوم و عهدى كه با محمد كرده ام نشكنم. حيى با وى همى پيچيد و همى افزود تا او را بفريفت و نقض عهد كرد. خبر برسول خدا آمد، رسول سعد معاذ كه مهتر اوس بود و سعد عباده كه مهتر خزرج بود بفرستاد تا حال باز دانند. ايشان رفتند و كعب اسد را و قوم وى را ديدند حرب را ساخته، بازگشتند و رسول را خبر كردند.
رسول غمگين شد، و كار بر مسلمانان صعب شد. سرما سخت بود و بيم دشمن و گرسنگى بغايت و منافقان متمرّد شدند و بعضى از ايشان همى گريختند و بهانه همى آوردند كه إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ، و قومى ظنهاى بد همى بردند چنان كه اللَّه فرمود:
وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا. يك ماه آنجا بماندند و ميان ايشان حرب نرفت، پس رسول كس فرستاد به بنى غطفان برئيس ايشان عيينة بن حصن و حارث بن عوف، و گفت: ثلثى از خرماى مدينه بشما دهم، باز گرديد و قوم خود را ببريد. ايشان بدان رضا دادند و عهد كردند، لكن هنوز عهدنامه ننوشته بودند، رسول سعد معاذ را و سعد عباده را خواند و با ايشان مشورت كرد. سعد معاذ گفت: اگر باين وحى آمده سمعا و طاعة، و اگر وحى نيامده، آن وقت كه ما مشرك بوديم يك خرما برشوت بايشان نداديم اكنون كه ربّ العالمين ما را باسلام گرامى كرد و بصحبت تو عزيز كرد و از عذاب دوزخ نجات داد، ايشان را رشوت كى دهيم؟!
بعزّت آن خداى كه ترا براستى بخلق فرستاد كه يك خرما بايشان ندهيم مگر شمشير، و بقضاى حق رضا داديم. رسول خدا از آن سخن شاد شد، فرمود: من بدان ميگفتم كه عرب روى بايشان نهاده بودند، خواستم تا لختى از ايشان كم شوند. و در آن يك ماه كه حصار مدينه بود، هيچ قتال نرفت مگر آنكه:
روزى جوقى[10] سواران قريش نام ايشان عمرو بن عبد ود و عكرمة بن ابى جهل و وهيب بن ابى وهب و نوفل بن عبد اللَّه سلاح در پوشيدند و اسب در تاختند در خندق و عمرو بن عبد ود مبارز قريش بود، با بطشى و قوّتى و تركيبى تمام مبارزت خواست و شعر گفت. على بن ابى طالب (ع) پيش وى رفت. عمرو گفت: يا على من نخواهم كه تو بدست من كشته شوى.
على گفت: من خواهم كه تو بدست من كشته شوى. عمرو خشم گرفت و از اسب فرو آمد و با على بهم برآويختند، گردى از ميان ايشان برآمد از بامداد تا نماز پيشين. چون گرد باز نشست، على وى را كشته بود. رسول خدا فرمود:«لا فتى الا على و لا سيف الا ذو الفقار».
وهيب زره بيفكند و بگريخت. على شمشيرى زد بر زين و اسب وى، زين و اسب بدو نيم كرد. پس ديگرى از ايشان پيش آمد و كشته شد و نوفل را بسنگ هلاك كردند و سه تن از كافران كشته شدند، و از صحابه رسول هيچكس كشته نشد. عبد الرحمن بن ابى بكر هنوز در اسلام نيامده بود، بيرون آمد و مبارزت خواست.
ابو بكر صديق رضى اللَّه عنه فرا پيش آمد عبد الرّحمن چون روى پدر ديد، برگشت.
پس با ابو بكر گفتند: اگرت پسر حرب كردى با تو، چه خواستى كرد تو با وى؟
ابو بكر گفت: بآن خدايى كه يگانه و يكتاست كه باز نگشتمى تا وى را كشتمى يا او مرا كشتى. سعد معاذ را تيرى بزرگ اكحل آمد، گفت: الهى اين خون را درين رگ نگه دار تا نخست قريظه را بمراد خود به بينم، آن گه اگر گشاده شود شايد.
خيمهاى بود كه كودكان و زنان مسلمانان در آن خيمه بودند، جهودى گرد آن خيمه ميگشت با سلاح و قصد ايشان ميكرد، صفيه عمه رسول از خيمه بيرون آمد عمامه بربسته و عمودى بدست گرفته و بيك زخم آن جهود را بكشت، پس از آن راهها بسته شد و طعام عزيز شد و زنان و كودكان گريستن در گرفتند، مؤمنان ضعيف شده و منافقان از شادى گردن بيفراخته و رسول خدا عليه الصلاة و السلام اين دعا همى كرد:«اللّهم منزل الكتاب، سريع الحساب، اهزم الاحزاب».
پس نعيم بن مسعود بن عامر از بنى غطفان آمد بنزديك رسول خدا و گفت: من مسلمانم و مسلمانى پنهان دارم، مرا چه فرمايى؟ رسول گفت: تو يك تن چه توانى كرد؟ مگر خداعى- كه«الحرب خدعة».
پس اين نعيم بنزديك قريظه شد و ميان وى و ميان ايشان در روزگار گذشته دوستى بود، گفت: مرا چه دانيد و چون شناسيد؟ گفتند: دوستى ناصح! گفت اكنون نصيحت من بشنويد! قريش و غطفان اينجا بيگانه اند، خانه و سراى ايشان از شما دور است، آمده اند تا اگر غنيمتى يابند در ربايند و اگر نه بگريزند و اندوه شما نخورند، پس شما تنها بمانيد و با محمد طاقت نداريد.
گفتند: راست همى گويى نصيحت همى كنى، اكنون ما را چه بايد كرد؟ گفت: چون ايشان شما را بحرب خوانند، گوئيد ماده تن خواهيم كه برهن نزديك ما فرستيد تا شما پشت بر ما نكنيد، تا آن گه كه از محمد ايمن شويم. گفتند اين صواب است و نيكو، ما همين كنيم. پس نعيم بنزديك قريش شد و گفت شما دانيد دوست دارى من شما را و دشمنى من محمد را، و من شما را نصيحتى كنم اگر پذيريد. گفتند پذيريم و نصيحت تو شنويم.
نعيم گفت پس بدانيد كه يهود پشيمان شده اند از نقض عهد كه با محمد كردند و اكنون كس فرستاد كه تا محمد با ايشان صلح كند و محمد اجابت نكرد. ايشان گفتند ما ده تن را از بزرگان قريش بخواهيم و بنزديك تو فرستيم تا ايشان را بكشى و با ما صلح كنى، محمد گفت اين صواب است، اكنون ايشان از شما ده تن خواهند خواست، نگر كه هشيار باشيد و دانيد كه چه مى بايد كرد.
از آنجا برخاست نعيم و بنزديك غطفان شد و همين قصه با ايشان بگفت، شب شنبه پيش آمد. قريش و غطفان، عكرمه را فرستادند با گروهى مردمان و بنى قريظه را گفتند كه مقام ما اينجا دراز شد و از طعام مردمان و علف ستوران درمانديم، فردا روز شنبه مى بايد كه حرب را ساخته باشيد تا از دو يكى ظاهر شود و مردمان ازين تنگى و دشخوارى برهند. ايشان جواب دادند كه فردا روز شنبه است و ما را روز شنبه روز طاعت است و حرب نكنيم و تا ده تن از معتبران بما نفرستيد، ما جنگ نكنيم و از نقض عهد شما ايمن نباشيم.
ايشان گفتند:صدق نعيم و نصح- راست گفت نعيم و نصيحت نيكو كرد. هيچ كس بايشان نفرستادند و همه پراكنده دل شدند و تفرّق در ميان ايشان افتاد. پس رسول خدا حذيفه را گفت:
رو بميان ايشان و باز دان كه حال چيست و چه مى سگالند. حذيفه گفت: چون بميان ايشان رسيدم، باد عاصف ديدم بر ايشان مسلّط شده و سپاه حق در ايشان افتاده، باد خيمها برميكند و بر سر يكديگر همى افكند و ستوران همى رميدند و بو سفيان در ميان لشكر آواز همى داد كه اى مردمان، لشكر از گرسنگى و سرما و سختى بيچاره شدند و ستوران ضعيف شدند از بىعلفى، و قريظه عهدى كه با ما داشتند از بيم محمد آن عهد بشكستند و اين باد عاصف چنين بر ما چيره شده كه با وى طاقت نماند، شما همه باز گرديد كه من بازگشتم.
اين بگفت و بر شتر نشست و شتر را زانو بسته بود، از رعب كه در دل وى بود چندان هوش نداشت كه زانوى اشتر بگشادى پس از اشتر فرو آمد و زانوى وى بگشاد. حذيفه گفت اگر نه آن بودى كه رسول خدا مرا گفته بود، نگر كه ايشان را نيازارى، و رنه من او را آن ساعت بكشتمى. لشكر هم چنان در تاختن افتاده و جامههاى اشتران و زين اسبان و خيمه و كالا همى انداختند و باد ايشان را از پشت ستور همى ربود و مىافكند و فريشتگان تكبير همى گفتند و ايشان را همى راندند.
اينست كه رب العالمين فرمود: فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً.
إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ اى- من فوق الوادى من قبل المشرق و هم اسد و غطفان و معهم طليحة بن خويلد الاسدى فى بنى اسد و حيى بن اخطب فى يهود قريظه.
وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ يعنى- من بطن الوادى من قبل المغرب و هم قريش و كنانه عليهم ابو سفيان بن حرب فى قريش و من تبعه و ابو الاعور عمرو بن سفيان السلمى من قبل الخندق.
وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ اى- مالت و شخصت من الرّعب، و قيل زاغت عن كلّ شىء فلم ينظروا الا الى عدوّها. و قيل زاغت ابصار المنافقين و رجال ضعيفة قلوبهم.
وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ اى- كادت تبلغ فانّ القلب اذا بلغ الحنجر مات الانسان. الحنجر- جوف الحلقوم، و هذا على التّمثيل عبّر به عن شدّة الخوف.
تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا- الالف زائدة المراد بها النّصب، لذلك حذفها من حذفها من القرّاء و حذف الالف قراءة اهل البصرة و حمزة و الباقون على اثبات الالف فى الظّنون و الرّسول و السبيل، و القرآن عربى و العرب تحبّ ازدواج الكلام و تساوى القوافى و آيات السورة و آخرها على الالف. وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا اى- ظنونا مختلفة فالمخلص يظنّ انّ اللَّه ينجز وعده فى اعلاء رسوله على عدوّه و الضّعيف يظنّ غير ذلك لما يرى من كثرة العدوّ و المنافق يقول: ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً.هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ- العرب تكنى بالمكان عن الزّمان و بالزّمان عن المكان، و التّأويل ذاك حين ابتلى المؤمنون بالحصر و القتال ليتبيّن المخلص من المنافق.
وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً اى- حرّكوا تحريكا شديدا بليغا بالفتنة و التّمحيص فثبتوا على ايمانهم، و الزّلزلة- شدة الحركة. اين چنانست كه عجم گويند: فلان كس را از جاى ببردند از خشم يا از بيم يا از خجل.
روى ابو سعيد الخدرى قال: قلنا يوم الخندق يا رسول اللَّه هل من شىء تقوله فقد بلغت القلوب الحناجر؟ قال: «نعم، قولوا اللهم استر عوراتنا و آمن روعاتنا» قال فقلناها فضرب وجوه أعداء اللَّه بالرّيح فانهزموا.وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ شك و نفاق و هم معتب بن قشير و عبد اللَّه بن ابىّ و اصحابه: ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً اى- يعدنا محمد فتح قصور بالشام و فارس و احدنا لا يستطيع ان يجاوز رحله هذا و اللَّه الغرور اى- الباطل، و قيل:
قال رجل من المنافقين لرجل من المؤمنين: ما مع محمد إلا أكلة رأس و لو كانوا لحما لالتهمهم ابو سفيان.
وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ اى- من المنافقين و هم اوس قبطى و اصحابه:يا أَهْلَ يَثْرِبَ- يثرب، اسم ارض المدينة فى جانب منها.
وفى بعض الاخبار انّ النّبي (ص) نهى ان تسمّى المدينة يثرب و قال هى طابة كانّه كره هذه اللفظ.
لا مُقامَ لَكُمْ قراءة العامّة بفتح الميم، اى- لا مكان لكم تنزلون و تقيمون فيه و قرأ حفص بضم الميم و هو المصدر، اى- لا اقامة لكم.
فَارْجِعُوا الى منازلكم عن اتّباع محمد (ص)؛ و قيل: فارجعوا عن القتال الى مساكنكم.
وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ اى- خالية ضايعه و هى ممّا يلى العدوّ و تخشى عليها السراق، و قيل: إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ اى- معورة للسراق غير حصينة. يقال: اعورت بيوت القوم اذ ذهبوا عنه و اعور الفارس اذا بدا منه موضع خلل للضّرب و الطّعن و تقول عور المكان يعور عورا و بيت عور و بيوت عورة و عورة اى- ذات عورة و العورة كلّ ما خيف عليه او كره انكشافه. و قرئ فى الشواذّ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ بكسر الواو اى- قصيرة الجدران يسهل دخول السراق عليها فكذّبهم اللَّه عزّ و جلّ فقال:
وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ، اى- هى حصينة و ما هى بعورة، و قيل: زعموا انّ بها عدوّا من جملة العسكر فبعث رسول اللَّه (ص) فلم يجد بها عدوّا.
إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِراراً اى- ما يريدون بهذا القول الا فرارا من القتال ثم اخبر اللَّه سبحانه عن الغيب الذى هو سوء نيّات الّذين قالوا إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ فقال و لو دخل العدوّعليهم بيوتهم من جوانب المدينة يعنى- من اىّ جانب دخلت ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ ى- الارتداد و الكفر و الكون مع المشركين على المؤمنين فى الحرب لَآتَوْها يعنى لاعطوها و اجابوهم الى ذلك.
وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلَّا يَسِيراً اى- ما تلبّثوا بالاجابه الا قليلا اى- اسرعوا الاجابة الى الشرك طيبة به انفسهم، و قرأ اهل الحجاز لَآتَوْها مقصورة يعنى لجاؤها و فعلوها و رجعوا عن الاسلام و قيل ما تَلَبَّثُوا بِها اى- بالمدينة بعد ذلك إِلَّا يَسِيراً حتّى ياتيهم اللَّه بالعذاب.
وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ يعنى بنى حارثه همّوا يوم احد ان يفشلوا مع بنى سلمة فلمّا نزل فيهم ما نزل، عاهدوا اللَّه عزّ و جلّ ان لا يعودوا لمثلها ابدا فذكرهم اللَّه ذلك العهد، و قيل مِنْ قَبْلُ يعنى من قبل مجىء الاحزاب عاهدوا رسول اللَّه (ص) و حلفوا الا ينهزمون، فيولّون أعداءهم ادبارهم يقال لكلّ منهزم ولّى دبره.
وَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلًا اى- مطالبا به كما تقول سألت فلانا حقى اى طالبته به.
و منه قوله: وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ اى طولبت بها، و قيل انّ العهد المسؤل ان يحاسب و يجازى عليه.
قل لن ينفعكم الفرار ان فررتم من الموت او القتل، الّذى كتب عليكم لانّ من حضر اجله مات او قتل. وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِيلًا اى- لا تمتّعون بعد الفرار الا مدة آجالكم و هى قليل.
قُلْ مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ يمنعكم من عذابا للَّه إِنْ أَرادَ بِكُمْ سُوءاً فى الدّنيا او من عذاب اللَّه فى الآخرة، و قيل معناه: من يقدر على دفع قضاء اللَّه فيكم إِنْ أَرادَ بِكُمْ سُوءاً قتلا او هزيمة او جراحة أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً هاهنا اضمار يعنى- و من ذا الّذى يخذلكم او يحرمكم ان اراد بكم رحمة و ظفرا و نصرا و غنيمة يعنى- فاذا علمتم انّه لا دافع و لا رادّ لقضاء اللَّه و لا مردّ لامره فاعلموا انّه لا يضرّكم الثّبات و لا ينفعكم الفرار.
وَ لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا اى- قريبا ينفعهم وَ لا نَصِيراً اى- ناصرا يمنعهم.
قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ اى- المثبطين النّاس عن رسول اللَّه (ص).
وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا ارجعوا الينا و دعوا محمدا و اصحابه فلا تشهدوا معه الحرب فانا نخاف عليكم الهلاك. جاء فى انّ المعوّقين كانوا رؤساء المنافقين قالوا لاتباعهم يوم الاحزاب: دعوا هذا الرّجل فانه هالك و اقبلوا نحونا.
وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ اى- الحرب، إِلَّا قَلِيلًا رياء و سمعة من غير احتساب و لو كان ذلك القليل للَّه لكان كثيرا.
أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ- جمع شحيح و هو البخيل، اى- بخلاء عليكم بكلّ خير لا يحبّون ان ينالكم يا معشر المؤمنين من اللَّه خير و لا نصر و قيل بخلاء بالنفقة فى سبيل اللَّه و النصرة، و قيل بخلاء عند الغنيمة وصفهم اللَّه تعالى بالبخل و الجبن اى- هم جبناء عند اللقاء أشحاء عند العطاء و انتصب الشّحة على الحال من قوله: وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا اى- جبناء عند البأس اشحة عند الانفاق على فقراء المسلمين و قيل نصب على الذّم.
فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ اى- خوف القتال رَأَيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ فى احداقهم يمينا و شمالا من الخوف و الجبن كَالَّذِي يُغْشى عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ اى- كدوران عين الّذى يغشى عليه من الموت، و ذلك انّ المغشى عليه من الموت يذهب عقله فيشخص بصره، اى- يرمق ببصره مكانا واحدا فلا يطرف.
فَإِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ اى انكشف الحرب و امنوا، سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ- جمع حديد، اى- جادلوكم و خاطبوكم مخاطبة يرفعون بها اصواتهم فى طلب الغنيمة يقولون:- اعطونا! اعطونا! الحاحا منهم،
وفى الحديث ليس منا من سلق اى- صاح فى المصيبة،و تقول العرب: خطيب مسلاق و سلاق اى بليغ مصقع،و قيل: سلقوكم اى- يطعنون فيكم بالمعايب كذبا و زورا، من قول العرب: سلقت المرأة اى- صخبت.
أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ اى- عند الغنيمة يتشاحّون المؤمنين، و كرّر- اشحّة- لانّ الشحّ الاوّل يريد به البخل بالمعونة فى الحرب و لهذا قال وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا و بالثّانى يريد به البخل بالمال و الغنيمة.
أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا اى- من كان هذا صفته فليس بمؤمن.فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ قال مقاتل: ابطل اللَّه جهادهم و قتالهم مع النّبي (ص) وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً اى- كان احباط اعمالهم على اللَّه هيّنا لانه الفعّال لما يريد.
يَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ يَذْهَبُوا اى- يظنّ المنافقون انّ الاحزاب الّذين تحزبوا على رسول اللَّه (ص) من قريش و غطفان و قريظة لم ينهزموا و لم ينصرفوا عن قتالهم جبنا و فرقا و قد انصرفوا، و قيل: يظنّ المنافقون انّ الاحزاب لم يذهبوا لاعتقادهم انّ النّبي (ص) لم يصدقهم فيما اخبرهم به من نصرة المؤمنين، و انّ الاحزاب لم يذهبوا عنهم الى مواضعهم و انّما تأخروا عنهم لضرب من المكيدة.
ثمّ قال: وَ إِنْ يَأْتِ الْأَحْزابُ اى- ان يعودوا، يَوَدُّوا هؤلاء المنافقون من شدة خوفهم و جبنهم انهم يتركون المنازل و ينجون بانفسهم فيكونون بادين اى- فى البادية مع الاعراب، يقال: بدا، يبدوا، فهو باد اذا خرج الى البادية و لم يختاروا البادية لا منها و لكن ليتّسع لهم مسالك الفرار، و قيل: هم فى بعد النية عن نصرتكم بحيث لو عاودكم الكفّار لكانت منيّتهم ان يكونوا عنكم بعيدا فى بعض البوادى.
يَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِكُمْ اى- اخباركم، و قرأ يعقوب يساءلون مشدّدة ممدودة اى- يتساءلون.
وَ لَوْ كانُوا فِيكُمْ يعنى لو كان هؤلاء المنافقون فيكم.
ما قاتَلُوا إِلَّا قَلِيلًا يقيمون به عذرهم فيقولون قد قاتلنا، و قال مقاتل: ما قاتلواالا قليلا يعنى- الا رياء و سمعة من غير حسبة و ما لم يكن للَّه فهو قليل.
لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ، قرأ عاصم:- اسوة- حيث كان بضمّ الهمزة و الباقون بكسرها، و هما لغتان، اى- قدوة صالحة. يقال: لنا بكم اسوة و انتم لنا قدوة، و و قيل: الاسوة- المشاركة فى الامر، و معنى الاية: من يتوقع الخير من اللَّه و يرى ما يصيبه من الشدائد من جهته فمن حكمه ان يتعزّى بالنّبى (ص) و يرضى به اسوة و لا يكره ان يصيبه مثل ما اصابه فيثبت معه حيث ثبت و لا يولى عنه و لا يطلب العلل كما فعله المنافقون.
قوله: لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ قال ابن عباس: يرجوا ثواب اللَّه، و قال مقاتل: يخشى اللَّه و اليوم الآخر، يعنى يخشى يوم البعث ان رأى فيه جزاء الاعمال.
وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً لانّ المنافقين لا يذكرون اللَّه الا قليلا. قال ابن جرير: هذا عتاب من اللَّه للّذين تخلّفوا عن النّبي (ص) بالمدينة يقول: كان الواجب ان يتأسوا و يكونوا معه حيث كان فانّ من يرجوا ثواب اللَّه و رحمته فى الآخرة لا يرغب بنفسه عن رسول اللَّه (ص) و لكن يكون له به اسوة فيكون حيث كان. ثم وصف حال المؤمنين عند لقاء الاحزاب فقال:«وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ- يعنى اجتماع الاحزاب على رسول اللَّه (ص).
قالُوا تسليما لامر اللَّه و تصديقا لوعده: هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ و لهم وعدهم اللَّه و رسوله ان يصيبهم البلوى فى اموالهم و انفسهم فى قوله: لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ و فى قوله: أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ و فى قوله: وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ … الاية، و فى قوله: أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ الى قوله: أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ فلمّا اشتدّ بهم الامر يوم الاحزاب لم يشكّوا فى الدّين، بل قالوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ، وَ ما زادَهُمْ ما نزل بهم من الشّدائد إِلَّا إِيماناً تصديقا للَّه وَ تَسْلِيماً لامر اللَّه. و التسليم و الاسلام معناهما واحد، و هو تسليم الامر الى اللَّه و اسلامهم و انقيادهم لما يأمرهم به و رضى منه بقضائه فيهم.
النوبة الثالثة
قوله تعالى:- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ، ميفرمايد: اى شما كه ايمان آورديد و رسالت پيغامبر قبول كرديد و سر بر خط فرمان نهاديد و بوفاى عهد روز ميثاق باز آمديد، نعمتى كه بر شما ريختم هم از روى ظاهر و هم از روى باطن حقّ آن بشناسيد و شكر آن بگزاريد هم بزبان هم بتن و هم بدل. شكر زبان آنست كه پيوسته خداى را ياد ميكند و زبان خود بذكر وى تر ميدارد و چون نعمتى بر وى تازه ميگردد الحمد للَّه ميگويد. رسول (ص) يكى را گفت: چگونه اى؟ جواب داد كه بخير.
رسول ديگر باره پرسيد گفت: چگونه اى؟ گفت بخير. سوم بار گفت: چگونه اى؟ گفت بخير و الحمد للَّه. رسول فرمود كه اين مى جستم كه بگويى الحمد للَّه. بزرگان دين و سلف صالحين يكديگر را پرسيدندى تا جواب، حمد و شكر باشد و گوينده و پرسنده در ثواب شريك باشند.
شبلى را پرسيدند، شكر چيست؟ گفت: شكر آنست كه در نعمت منعم را بينى نه نعمت و شادى و فرح كه نمايى بر ديدار منعم نمايى نه بر ديدار نعمت، آن گه اين بيت بر گفت:
| و ما الفقر من ارض العشيرة ساقيا | و لكننا جئنا بلقياك نسعد |
بنده بايد كه از نعمت دنيا بقدر كفايت قناعت كند و آن قدر سبب فراغت دين داند تا بعبادت و علم پردازد و طلب قرب حضرت الهيّت كند، اين كمال شكر بود، و نشان درستى اين حال آنست كه اگر نعمتى بدو رسد كه او را از حقّ مشغول خواهد داشت، بدان اندهگن شود، چنان كه آن درويش صحابه، سعيد بن زيد. عمر خطاب در روزگار خلافت از مال غنيمت هزار درم بوى فرستاد، سعيد چون بديد دلتنگ و اندهگن نشست، عيال وى را گفت چرا اندهگن نشسته اى؟ گفت از رسول شنيدم كه:
درويشان بپانصد سال پيش از توانگران ببهشت روند، عمر خطاب مگر مي خواهد كه مرااز زمره ايشان بيرون كند. كه نهاى داشت. آن را پاره كرد و صرّها دربست و بدرويشان داد و شكر دل آنست كه همه خلق را خير خواهد و بر هيچكس حسد نبرد. و شكر تن آنست كه اعضاى خود همه نعمت داند و بكار آخرت مشغول دارد.
درويشى از روزگار نامساعد پيش پير طريقت بناليد، پير گفت: اى ظريف درويش! دوست دارى ترا چشم نبود و ده هزار درم در دستت بود؟ درويش گفت نه! پير گفت: خواهى.
كه عقلت نبود و همان ده هزار درم بود؟ گفت نه، پير گفت: اى مسكين بدو حرف ترا بيست هزار درم حاصلست، ترا چه جاى شكايت است؟!
وقتى مصطفى (ص) با يكى از ياران بر در خانه منافقى بگذشت، آواز نشاط و الحان شعر و طرب شنيدند و نيز خوانى ديدند آراسته و از چند گونه طعامهاى لذيذ بر آنجا نهاده. اين مرد رسول را گويد: اى مهتر عالم حكمت درين چيست كه ياران موافق تو و دوستان مخلصان حضرت تو در آتش گرسنگى مي سوزند و اين منافقان بدين طرب و ناز چنين زندگى ميكنند؟! گفت: اى مرد! هنوز اين ذوق دنيا در سينه تو قبولى دارد، يا زينت او در ديده تو غرورى مى نمايد! حكمت درين آنست كه تا از نعيم بهشت بى نصيب شوند يُرِيدُ اللَّهُ أَلَّا يَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِي الْآخِرَةِ.
هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً، در خبر مصطفى است صلوات اللَّه عليه كه: حقّ جلّ جلاله دوستان خود را ببلا تعهد كند، چنانك شما بيمار را بطعام و شراب تعهد كنيد، و گفت: در فراديس اعلى بسى درجات و منازل هست كه بنده هرگز بجهد خود بدان نتواند رسيد، رب العزّة بنده را بآن بلاها كه در دنيا بر سر وى گمارد بدان رساند.
و در خبر است كه روزى رسول خدا بآسمان مى نگريست و مى خنديد و گفت عجب ميدارم حكم ربانى و قضاى الهى در حقّ بنده مؤمن، كه اگر بنعمت حكم كند، رضا دهد و خيرت وى در آن باشد، و اگر ببلا حكم كند، رضا دهد و خيرت وى در آن باشد، يعنى كه برين بلا صبر كند و در آن نعمت شكر كند و در هر دو خيرت باشد.
و گفته اند كه حقّ جلّ جلاله ذريّت آدم را هزار قسم گردانيد و ايشان را بر بساط محبت اشراف داد، همه را آرزوى محبت خاست. آن گه دنيا را بياراست و بريشان عرضه كرد. ايشان چون زخارف و زهرات ديدند مست و شيفته دنيا گشتند و با دنيا بماندند، مگر يك طايفه كه هم چنان بر بساط محبت ايستاده بودند و سر بگريبان دعوى بر آورده.
پس اين طايفه را هزار قسم گردانيد و عقبى بر ايشان عرضه كرد، ايشان چون آن ناز و نعيم ابدى ديدند ظلّ ممدود و ماء مسكوب و حور و قصور، شيفته آن شدند و با وى بماندند مگر يك طايفه كه هم چنان ايستاده بودند بر بساط محبت، طالب كنوز معرفت. خطاب آمد از جناب جبروت و درگاه عزّت كه شما چه ميجوئيد و در چه ماندهايد؟ ايشان گفتند:
وَ إِنَّكَ لَتَعْلَمُ ما نُرِيدُ- خداوندا! زبان بى زبانان تويى، عالم الاسرار و الخفيّات تويى، خود دانى كه مقصود ما چيست.
| ما را ز جهانيان شمارى دگر است | در سر بجز از باده خمارى دگر است |
رب العالمين ايشان را بسر كوى بلا آورد و مفاوز و مهالك بلا بايشان نمود، آن يك قسم هزار قسم گشتند، همه روى از قبله بلا بگردانيدند كه اين نه كار ما است و ما را طاقت كشيدن اين بار بلا نيست، مگر يك طايفه كه روى نگردانيدند و عاشقوار سر بكوى بلا در نهادند، نه از بلا انديشيدند نه از عنا، گفتند ما را خود آن دولت بس كه محمل اندوه تو گشتيم و غم بلاى تو خورديم
| من كه باشم كه بتن رخت وفاى تو كشم | ديده حمّال كنم بار جفاى تو كشم |
| گر تو بر من بتن و جان و دلى حكم كنى | هر سه را رقصكنان پيش هواى تو كشم |
قدر درد او كسى داند كه او را شناسد، او كه وى را نشناسد، قدر درد او چه داند؟
پير طريقت گفت: الهى! ناليدن من در درد از بيم زوال درد است، او كه از زخم دوست بنالد، در مهر دوست نامرد است. اى جوانمرد! اگر طاقت و زهره اين كار دارى، قصد راه كن، شربت بلا نوش كن و دوست را بر ان گواه كن، يا نه عافيت بناز دار و سخن كوتاه كن. هيچكس به بد دلى جانبازى نكرد و بپشتى آب و گل سرافرازى نكرد.
با بيم جان غوّاصى نتوان و بپشتى آب و گل سرافرازى نتوان، يا جان كم گير يا خويشتن متاوان.
__________________________________
[1] ( 1) نسخه الف: و ر
[2] ( 2) نسخه الف: جوكى.
[3] ( 1)- نسخه الف: هيجا درنگ آنجا
[4] ( 1)- نسخه الف: دشتيانانديد.
[5] ( 2)- نسخه الف: شماينديد.
[6] ( 3)- نسخه الف: نكننديد.
[7] ( 1)- نسخه ج: دارند.
[8] ( 2)- نسخه الف: هام پشت.
[9] ( 1)- نسخه الف: شيم.
[10] ( 1)- نسخه الف: جوكى.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد8