الانفال - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سورة الانفال آیه 1– 8

8- سورة الانفال- مدنية

1- النوبة الاولى‏

(8/ 8- 1)

قوله تعالى-:

«بِسْمِ اللَّهِ‏ بنام خداوند،

«الرَّحْمنِ»‏ فراخ بخشايش،

«الرَّحِيمِ‏ »مهربان.

«يَسْئَلُونَكَ‏» مى‏پرسند ترا،

«عَنِ الْأَنْفالِ»‏ از غنيمتها كه از دشمن ياوند بجنگ،

«قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ»‏ گوى يا محمد كه آن غنيمتها خدايراست و رسول را.

«فَاتَّقُوا اللَّهَ»‏ بپرهيزيد [از خشم و عذاب خداى‏]،

«وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ‏» و با يكديگر بآشتى زييد.

«وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏» و فرمان بريد خداى را و رسول را،

«إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ »‏ (1) اگر گرويدگان‏ايد.

«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ ‏» گرويدگان ايشان‏اند.

«إِذا ذُكِرَ اللَّهُ‏ » كه اللَّه ياد كنند و رايشان،

«وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ ‏» [از عظمت و انتقام وى‏] بترسد دلهاى ايشان.

«وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ‏ » و چون بر ايشان خوانند

«آياتُهُ‏ » سخنان او،

«زادَتْهُمْ إِيماناً » ايشان را ايمان افزايد،

«وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ‏ » (2) و بخداى خويش پشتى ميدارند.

«الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ » ايشان كه نماز بپاى دارند [بهنگام آن‏]،

«وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ‏ » (3) و از آنچه ايشان را داديم نفقه ميكنند.

«أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا»  ايشان‏اند كه ايشان گرويدگان‏اند براستى،

«لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ‏ » ايشان را درجه ‏ها است [در ثواب‏] بنزديك خداوند ايشان،

«وَ مَغْفِرَةٌ » و آمرزش،

«وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ‏ » (4) و روزى نيكو.

«كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِ »‏ [قسمت غنائم چنان فرموديم حق است و راست همچنين بيرون شدن تو روز بدر حق است و صواب‏] كه خداوند تو ترابيرون كرد از خانه خويش براستى.

«وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ‏ » (5) و گروهى از مؤمنان آن را كراهيت ميداشتند.

«يُجادِلُونَكَ فِي الْحَقِ‏ » با تو پيكار ميكردند [و با تو مى‏پيچيدند] در چيزى كه تو در آن بر حق بودى،

«بَعْدَ ما تَبَيَّنَ‏»پس آنكه پيدا شد. [ايشان را كه از من ترا ارشاد و معونت هام راه است و من ترا نگاه‏دار]،

«كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ‏ »گويى كه بآن مانست كه ايشان را بمرگ ميرانند،

وَ هُمْ يَنْظُرُونَ‏ » (6) و ايشان مى‏نگرستند.

«وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ »‏ خداى شما را وعده داد،

«إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ‏ » كه يكى از دو گروه شما را بود.

«وَ تَوَدُّونَ‏ » آن دوست ميداريد شما.

«أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ‏ » كه از درخت بى‏خار [رطب‏] چينيد.

«وَ يُرِيدُ اللَّهُ‏ » و اللَّه ميخواهد.

«أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ‏ » كه حق پيدا و درست كند [و دين بزرگ دارد] بسخنان خويش.

«وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرِينَ‏ » (7) و بيخ كافران ببرد.

«لِيُحِقَّ الْحَقَ‏ » تا حق را هست كند.

«وَ يُبْطِلَ الْباطِلَ‏ » و باطل را نيست كند.

«وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ‏ » (8) و هر چند كه دشخوار آيد آن را كافران.

النوبة الثانية

بدان كه سورة الانفال مدنى است مگر هفت آيت كه به مكه فرو آمد وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا الى قوله‏ ثُمَّ يُغْلَبُونَ‏. جمله سورة پنج هزار و هشتاد حرف است و هزار و نود و پنج كلمة است. در فضيلت اين سورة ابىّ كعب روايت كند از مصطفى (ص‏) قال رسول اللَّه: «من قرأ سورة الانفال و براءة، فانا شفيع له و شاهد يوم القيمة، انّه برى‏ء من النفاق و اعطى من الاجر بعدد كل منافق و منافقة فى دار الدّنيا عشر حسنات و محى عنه عشر سيّئات و رفع له عشر درجات، و كان العرش و حملته يصلّون عليه ايام حياته فى الدّنيا».

درين سورة شش آيت منسوخ چنان كه رسيم بآن شرح دهيم.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ‏. ابن عباس گفت: سبب نزول اين آيت آن بود كه روز بدر مصطفى گفت:«من قتل قتيلا فله سلبه و من اسر اسيرا فله كذا»

گفت: هر كه كافرى را بكشد ويراست سلب آن كشته و هر كه اسيرى را گيرد همچنين. پس چون جنگ در پيوست جوانان و ورنايان‏ فرا پيش شدند و جنگ كردند، قومى را كشتند و قومى را اسير گرفتند، و پيران و اعيان و وجوه لشكر بنزديك رايات اسلام ايستاده بودند در حضرت مصطفى ص و دفع دشمنان از وى ميكردند، و قلب لشكر نگاه ميداشتند اما جنگ نمى‏كردند. پس آن جوانان و نوخاستگان كه جنگ ميكردند طمع كردند كه سلبها و غنيمتها مفرد بايشان دهند.

يكى انصارى برخاست، نام وى ابو اليسر ابن عم و اخو بنى سلمه، گفت: يا رسول اللَّه اينك هفتاد مرد از دشمن كشتيم و هفتاد دشمن اسير گرفتيم سلب ايشان همه ما راست چنان كه وعده داده ‏اى، و سعد معاذ در جمله ايشان بود كه بحضرت مصطفى بود ايستاده، و مصاف نگه ميداشتند، گفت: يا رسول اللَّه ما نه از بد دلى جنگ ميكرديم، لكن نخواستيم كه ترا خالى بگذاريم و چنان كه ايشان ما نيز هم در مصاف بوديم و ايشان را بدفع دشمن يارى مي داديم، پس سلب و غنيمت ايشان را تنها نرسد، سخن در ميان ايشان دراز شد.

و سعد بن ابى وقاص برادر وى را عمر كشته بودند بجنگ شد، و سعيد بن العاص بن اميه را بكشت و شمشير وى بستد، شمشيرى نيكو نام آن ذو الكتيفة، آن شمشير برداشت پيش مصطفى ص آورد گفت: «اعطنى هذا» رسول خدا جواب داد: «ضعه»، يك بار ديگر گفت «اعطنى هذا»، رسول جواب داد «ضعه». سعد را آن ناخوش آمد، دل تنگ شد، و درين معنى گفت و گوى در ميان صحابه افتاد، تا جبرئيل آيت آورد:«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ»‏.

مصطفى ص بحكم اين آيت غنيمتها و سلبها از دست ايشان بيرون كرد و ميان ايشان بسويّت قسمت كرد و سعد بن ابى وقاص را بخواند و گفت: يا سعد آن گه نه آن من بود شمشير، اكنون آن منست بتو داديم.

يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ‏ و او ضمير مؤمنان است. يعنى كه مؤمنان ترا مى‏پرسند ازين مال غنيمت. سؤال بر دو وجه است: سؤال استعلام و سؤال طلب. و اين سؤال استعلام است كه- عن- در آن پيوسته. ميگويد: ترا از انفال ميپرسند تا بدانند كه حكم آن چيست، حلال است يا حرام؟ و بكه مى‏بايد داد؟ و گفته‏اند: كه از آن مى‏پرسيدند كه بر امّتهاى گذشته پيش ازين امت حرام بود. خوردن آن ميخواستند تا بدانند كه بر ايشان هم حرام است يا نه.

قومى گفتند: اين سؤال طلب است، و- عن- زيادت است و دليل بر اين قرائت ابن مسعود است: يسئلونك الانفال بحذف عن. معنى آنست كه مؤمنان انفال از تو طلب مى‏كنند و ميخواهند، و الانفال الغنائم، واحدها- نفل. قال لبيد:

ان يقوى ربّنا خير نفل‏ و باذن اللَّه رأسى و عجل‏

يقال نفلنى كذا اى اعطانى، و النّوفل الرجل الكثير العطاء، و قيل- النفل الزيادة و منه النافلة لولد الولد و كذلك النافلة من الصلاة.

قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ‏ تعظيم را نام اللَّه در آورد و ابتدا بذكر خويش كرد جل جلاله. معنى آنست كه حكم غنيمت با مصطفى افكنديم، آن وى است، چنان كه او خواهد در آن حكم كند. ابن جرير گفت:- انفال ديگر است و غنائم ديگر. غنائم آنست كه بعد از جنگ مسلمانان را نصرت و ظفر بود و بمال كافران در رسند و جمع كنند، حكم اين غنائم آنست كه اللَّه گفت:

وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ … الآية و انفال زيادتست، كه بعد از قسمت امام چيزى بكسى دهد زيادت از قسمت براى خويش. مجاهد و عكرمه گفتند: غنائم روز بدر على الخصوص مصطفى را بود، بحكم اين آيت و آن كس را ميداد كه خود ميخواست، پس رب العزّة آن حكم بخمس منسوخ كرد و بقول ايشان اين آيت منسوخ است و ناسخ آنست كه: وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ … الآية.

ابن زيد گفت: آيت محكم است و ثابت، و معنى آنست: قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ‏ و هى لا شك للَّه مع الدنيا بما فيها و الآخرة، و الرسول يضعها فى مواضعها الّتى امر اللَّه بوضعها فيها.

ميگويد: انفال و غنائم همه خداى را است و دنيا و آخرت و هر چه در آن همه خداى را است، كس را با وى در آن انبازى نه و رسول راست، يعنى كه رسول بحكم فرمان خدا آنجا نهد و بآنكس دهد كه اللَّه فرمايد. اين حكم چنين كرد و پس از آن بچهل روز حكم غنائم فرو فرستاد، گفت: فان للَّه خمسه و لكم اربعة اخماسه.

فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ‏ اى الحالة الّتى بينكم، ليكون سببا لالفتكم و اجتماع كلمتكم. وَ أَطِيعُوا اللَّهَ‏ فى فرائضه‏ وَ رَسُولَهُ‏ فى سنّته.

إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ‏ فان الايمان يوجب ذلك. اين خطاب با صحابه رسول است ميگويد: اگر مؤمنان‏ايد مقتضى ايمان آنست كه خداى و رسول را فرمان بردار باشيد، و در طاعت‏دارى يك دل و يك سخن باشيد، و در كار غنائم و انفال مجادلت و اختلاف از ميان برداريد، و بخداى و رسول باز گذاريد تا چنان كه خواهد در آن حكم كند، و همه بهم صلح كنيد تا رستگار شويد.

روى عدى بن حاتم قال:- خطب رجل عند رسول اللَّه ص فقال: «و من يطع اللَّه و رسوله فقد رشد و من يعصهما فقد غوى». فقال النبى ص: «اسكت فبئس الخطيب انت» ثمّ قال رسول اللَّه: «من يطع اللَّه و رسوله فقد رشد و من يعص اللَّه و رسوله فقد غوى، فلا تقل- و من يعصهما-

ثمّ وصف المؤمنين فقال:إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ … الآية اى اذا ذكرت عظمة اللَّه و قدرته، و ما خوّف به من عصاه فزعت قلوبهم، فانقادت لاوامره و ارتدعت عن نواهيه و اطمأنت الى وعده و فرقت عن وعيده. وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ … اى- القرآن زادتهم تصديقا و يقينا و خشية، اذا تامّلوا و تدبّروا معانيه. حجتى روشن است اين آيت بر مرجيان كه زيادت و نقصان را منكراند در ايمان، و رب العالمين صريح ميگويد: زادتهم تصديقا و يقينا و خشية، اذا تامّلوا و تدبّروا معانيه.

حجتى روشن است اين آيت بر مرجيان كه زيادت و نقصان را منكراند در ايمان، و رب العالمين صريح ميگويد: زادَتْهُمْ إِيماناً، و آن وجهى ديگر كه رب العزة حقيقت ايمان اثبات نكرد الّا باجتماع خصلتهاى نيكو از اعمال ظاهر و باطن، و ايشان حقيقت ايمان بمجرد قول اثبات ميكنند.

تعالى اللَّه عما يقول الظالمون. قال عمر بن حبيب و كان له صحبة:- ان للايمان زيادة و نقصانا، قيل فما زيادته، قال: اذا ذكرنا اللَّه و حمدناه فذلك زيادته، و اذا سهونا و قصّرنا و غفلنا فذلك نقصانه. و كتب عمر بن عبد العزيز الى بعض اخوانه: ان للايمان سننا و فرائض و شرائع فمن استكملها استكمل الايمان و من لم يستكملها لم يستكمل الايمان. وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ‏؛ يفوضون اليه امورهم و يثقون به فلا يرجون غيره و لا يخافون سواه.

الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ‏. هر نفقه كه در قرآن با نماز پيوسته است زكاة است.

أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا سرا و جهرا بخلاف المنافق. ابن عباس گفت:من لم يكن منافقا فهو مؤمن حقا و قيل:- تقديره حقوا حقا، مثل صدقوا صدقا، سأل‏ رجل الحسن فقال: أ مؤمن انت؟- فقال: الايمان ايمانان، فان كنت تسألنى عن الايمان باللّه و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الآخر و الجنة و النار و البعث و الحساب فانا مؤمن بها، و ان كنت تسألنى عن قوله: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ‏ الى قوله‏ عِنْدَ رَبِّهِمْ‏، فو اللَّه ما ادرى أ منهم انا ام لا؟ و يقال الحق فى الكلام على وجهين، احدهما المستحق و الثانى ما له حقيقة الوجود، بخلاف الباطل فانه لا وجود له.

و روا باشد كه‏ أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ‏ اينجا سخن بريده گردد پس گويى: حَقًّا لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ‏- بدرستى و راستى كه ايشان را درجتها و منزلتها است در بهشت نزديك خداوند ايشان. و قيل:- لهم درجات فى الجنة يرتقونها باعمالهم الرفيعة. «وَ مَغْفِرَةٌ» للذنوب، «وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ» خالص من شوايب الكدر.

«كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ» مفسّران در معنى آيت مختلف ‏اند. قومى گفتند: اين متصل است باول، و كاف كاف تشبيه است و التشبيه وقع بين الصلاحين، اى صلاحهم فى اصلاح ذات البين كصلاحهم فى اخراج اللَّه لقاهم، و اين قول عكرمه است و تقدير آيت اينست‏ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ‏ فان ذلك خير لكم كما كان اخراج اللَّه تعالى محمدا من بيته بالحق خيرا لكم و ان كرهه فريق منكم.

ميگويد: همه بهم صلح كنيد و با يكديگر بآشتى زييد كه صلاح كار و صلاح دين شما را درين است، هم چنان كه روز بدر خداى تعالى محمد را از خانه خويش مدينه بيرون آورد بجنگ بدر، اگر چه قومى را كراهيت آمد كه ساز جنگ نكرده بودند، اما صلاح ايشان در آن بود.

و قيل: التشبيه وقع بين الحقّين اى‏ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِ‏ ميگويد: ايشان مؤمنان‏اند بحق و راستى چنان كه اللَّه ترا از خانه خويش بيرون آورد بحق و راستى. و قيل:- التشبيه وقع بين الكراهتين اى- الانفال للَّه و الرسول و ان كره بعضهم‏ كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ‏، ميگويد: اين كراهيت ايشان و مجادلت ايشان در قسمت غنايم هم چون كراهيت ايشان است و مجادلت ايشان روز بدر. اذ قالوا- اخرجتنا للعير و لم تعلمنا قتالا فنستعد له. و تقديره امض لامر اللَّه فى الغنائم و ان كرهوا كما مضيت على خروجك.

وَ هُمْ كارِهُونَ‏، قومى گفتند از مفسران كه اين آيت باوّل هيچ تعلق ندارد و كاف بمعنى- اذا- است كقوله‏ وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ‏ معناه و احسن اذا احسن اللَّه اليك. و تقديره اذكر يا محمد اذ أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ‏ يعنى المدينة الى بدر بالحق. اى- بالوحى الّذى اتاك به جبرئيل. وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ‏ الخروج مع كراهية نفار الطبع عن الميثاق لا كراهية ضد الارادة، لانهم كرهوا اولا ثم ارادوا و لم يكرهوا امر اللَّه عز و جل بحال.

يُجادِلُونَكَ فِي الْحَقِ‏ اى- فى القتال و ذلك انهم خرجوا للعير و لم ياخذوا اهبة الحرب فلما امروا بالحرب شق عليهم ذلك و طلبوا الرخصة فى ترك ذلك، فهو جدالهم بعد ما تبيّن ان الجهاد واجب و الخروج صواب، و علموا انّ امرك امر اللَّه، كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ‏ اى- كارهون القتال كراهية من يساق الى الموت، و هم ينظرون الى اسبابه. قال ابن زيد: يجادلونك يعنى، الكفار فى الحق، اى فى الاسلام. بَعْدَ ما تَبَيَّنَ‏ بان و ظهر الاسلام‏ كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ‏ حين دعوا الى الاسلام‏ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ‏ تلك الحالة.

وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ‏ شرح اين قصه بقول ابن عباس و سدى و جماعتى مفسران آنست- كه كرز بن جابر القرشى بدر مدينه آمد و غارت كرد و چرندگان مدينه جمله براند. خبر به مصطفى ص رسيد، بر نشست با جماعتى ياران و بر پى وى برفتند و بوى در نرسيدند و باز گشتند، بعد از آن خبر بمدينه آمد كه بو سفيان از شام مى‏آيد و كاروان قريش با وى مالى عظيم و تجارتى فراوان. و هى- اللطيمة- يعنى قافلة معها الطيب.

رسول خدا مهاجر و انصار را بر خواند و ايشان را خبر داد كه آنك كاروان قريش با مال فراوان رسيد بنزديك بدر، و اگر ما براه ايشان شويم، بخير و غنيمت باز گرديم. سيصد و سيزده مرد فرا راه بودند و از ايشان دو سوار بيش نبودند و يك شتر ميان سه كس بود.

كانوا يتعاقبون عليه، و هيچ ساز جنگ و آلت حرب با ايشان نه، كه ايشان براى كاروان مى‏رفتند نه بقصد جنگ و حرب. در كاروان قريش عمرو بن العاص بود و عمرو بن هشام و مخرمة نوفل الزهرى با چهل سوار بزرگان و سروران قريش. بو سفيان بدانست كه رسول خدا بيرون آمد با ياران به طلب كاروان.

ضمضم بن عمرو الغفارى بمكه فرستاد، قريش را خبر كرد از حال، و گويند كه شيطان بر صورت سراقة بن مالك بن جعثم فراديد آمد و گفت: «ان محمدا و اصحابه قد عرضوا لعيركم و لا غالب لكم اليوم من الناس و انى جار لكم». اهل مكه همه خشم گرفتند و آواز بيكديگر دادند تا جمله بيرون شدند مگر ضعيفان. همه با ساز حرب و سلاح تمام.

رسول خدا با ياران از مدينه برفته. و واديى است كه ذفران خوانند آنجا فرو آمده، جبرئيل آمد، از حضرت عزت اين آيت آورد: وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ‏ الطائفتان هاهنا الجند و العير و ابو جهل مع الجند و ابو سفيان مع العير. خيّر رسول اللَّه بين ان ينصر على العدو او ينقل عيرهم. گزين دادند رسول خداى را كه اگر خواهد سپاه دشمن در دست او دهند، و اگر خواهد كاروان و مال.

رسول خدا دشمن بگريد كه در دست او دهند، و مؤمنان دوست داشتند كه كاروان با مال در دست ايشان دهند. ايشان را جواب دادند: وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ‏، شما دوست ميداريد كه از درخت بى‏خار رطب گيريد و اللَّه ميخواهد كه حق درست كند و دين بزرگ دارد بسخنان خويش و بيخ كافران ببرد. مصطفى ص با ياران مشورت كرد در كار حرب و آنچه در پيش بود. جماعتى كراهيت نمودند، گفتند يا رسول اللَّه: «هلا اخبرتنا انه يكون قتال حتى نخرج سلاحا و نتأهب له انا خرجنا نريد العير و لم نعلم القتال».

ابو بكر صديق دانست كه مراد رسول چيست برخاست و سخنان نيكو گفت؛ عمر خطاب هم چنين سخنان نيكو گفت؛ مقداد بن عمرو فرا پيش آمد گفت: يا رسول اللَّه، امض لما امرك اللَّه، فنحن معك، و اللَّه ما نقول كما قالت بنو اسرائيل لموسى:- اذهب انت و ربك فقاتلا انا هاهنا قاعدون، و لكن اذهب انت و ربك فقاتلا انا معكم مقاتلون، فو الّذى بعثك بالحق لو سرت بنا الى برك الغماد، يعنى مدينة الحبشة لجالدنا معك حتى نبلغه. اين سخن مهاجران بود.

رسول خدا توقع داشت از انصار كه تا هم آن سخن گويند، با ايشان مى‏نگرست و مى‏گفت:«اشيروا علىّ ايّها النّاس». سعد بن معاذ سيد انصار بود دانست كه رسول خدا ايشان را ميخواهد گفت: «يا رسول اللَّه قد آمنّا بك و صدقناك و شهدنا ان ما جئت به هو الحق و اعطيناك على ذلك عهودنا و مواثيقنا على السمع و الطاعة، فامض يا رسول اللَّه لما اردت، فو الّذى بعثك بالحق، ان استعرضت بنا هذا البحر فخضته، لخضناه معك ما تخلف منا رجل واحد انا لصبر عند الحرب لصدق عند اللقاء فسر بنا على بركة اللَّه حيث شئت، و صل حبل من شئت و اقطع حبل من شئت، و خذ من اموالنا ما شئت». ثم‏ قال رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و سلم: «سيروا على بركة اللَّه و ابشروا فان اللَّه قد وعدنى احدى الطائفتين و اللَّه لكاف الان‏ انظر الى مصارع القوم».

پس از آنجا برفت رسول خدا تا ببدر فرو آمد و كافران و مشركان مكّه از آن جانب آمدند و ببدر فرو آمدند. هفدهم ماه رمضان و آن جنگ بدر رفت چنان كه در قصه است.

وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ‏ معناه:- و اذكروا اذ يعدكم اللَّه ان لكم‏ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ‏ و أَنَّها لَكُمْ‏ فى موضع نصب من البدل من احدى، وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ‏ يعنى العير الذى ليس فيها قتال، و الشوكة الشدة، و ذات الشوكة اى ذات السلاح، اشتقاقها من الشّوكة و هو النبت الّذى له حدّة وَ يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَ‏، يظهر الاسلام و ينصر اهله بكلماته- اى باوامره و نواهيه و قيل بضمانه و مواعيده، و يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرِينَ‏ يستاصلهم، دابر كل شى‏ء آخره.

لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْباطِلَ‏، اى ليعلى الحق و يسفل الباطل، وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ‏- المشركون، و كرر لانّ الأوّل متصل بقوله‏ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ‏ اى- انتم تريدون العير و اللَّه يريد اهلاك النفير و الثانى متصل بالكل. قومى مفسران گفتند: كه اين دو آيت در نزول پيش از كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ‏ اند و در قراءت بعد از ابتدا.

النوبة الثالثة

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏. بسم اللَّه معراج قلوب الاولياء، بسم اللَّه نور سرّ الاصفياء، بسم اللَّه شفاء صدور الأتقياء، بسم اللَّه كلمة التقوى و راحة الثكلى و شفاء المرضى. بسم اللَّه نور دل دوستان است، آئينه جان عارفان است، چراغ سينه موحدان است، آسايش رنجوران و مرهم خستگان است، شفاء درد و طبيب بيمار دلان است، خدايا! گرفتار آن دردم كه تو دواى آن دانى، در آرزوى آن سوزم كه تو سرانجام آنى، بنده آن ثناام كه تو سزاى آنى، من در تو چه دانم تو دانى، تو آنى كه خود گفتى و چنان كه گفتى آنى.

در هجر تو كار بى‏نظامست مرا شيرين همه تلخ و پخته خامست مرا
در عالم اگر هزار كامست مرا بى نام تو سر بسر حرامست مرا

يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ‏، اى مهتر عالم و اى سيّد ولد آدم،اى مايه فطرت، اى نقطه سعادت، اى مقصود موجودات و سيد كاينات، اى نقطه دايره حادثات، ترا مى‏پرسند از انفال و حكم آن، تو از وحى ما و از پيغام ما ايشان را جواب ده. قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ‏ ملكا و لرسوله الحكم فيها بما يقضى به امرا و شرعا.

انفال از روى ملك خدايراست و حكم آن چنان كه خواهد مصطفى ص راست، بپسنديد شما كه بندگانيد حكم او، بپذيريد به جان و دل قول او، كه قول او وحى ما است، فعل او حجت ما است، شريعت او ملت ما است، حكم او دين ما است. اتباع او دوستى ما است.

فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ‏ تقوى بپناه خويش گيريد كه سر همه طاعتها تقوى است، اصل همه هنرها و مايه همه خيرها تقوى است. تقواى او آن درخت است كه بيخ او در آب وفا و شاخ او بر هواء رضا، ميوه او دوستى خدا. نه گرماى پشيمانى بدو رسد، نه سرماى سيرى، نه باد دورى، نه هواء پراكندگى. تقوى سه چيز است: خوفى كه ترا از معصيت باز دارد رجايى كه ترا بر طاعت دارد، رضايى كه ترا بر محبت دارد.

قوله:- وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ‏، با مردم بصلح و آشتى زندگانى كنيد و بى‏آزار زييد، و اين نتوانيد مگر كه حظ خود بگذاريد و حظ ديگران نگاه داريد، اگر توانيد ايثار كنيد و اگر نه بارى انصاف دهيد. بنگر كه الطاف كرم احديت آن درويشان را كه راه ايثار رفتند و حظ خود بگذاشتند چه تشريف ميدهد و چون مى‏پسندد كه:- وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ.

عن عبد اللَّه بن عمر قال: اهدى لرجل من اصحاب رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و سلم رأس شاة، فقال: انّ اخى فلانا و عياله احوج الى هذا منّا، فبعث به اليه، قال: فلم يزل يبعث به واحد الى آخر حتى نداولها سبعة ابيات حتى رجعت الى الاوّل، قال فنزلت‏ وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ … الاية.

قوله:- إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ‏، مؤمنان ايشانند كه از خداى ترسند. درين آيت ترس از شرط ايمان نهاد، هم چنان كه جايى ديگر گفت: وَ خافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ‏ ترس زينهار ايمان است و حصار دين است و شفيع گناهان است، هر دل كه در آن ترس نيست آن دل خراب است و معدن فتنه و از نظر اللَّه محروم. درين آيت گفت مؤمنان ايشان‏اند كه در ياد كرد- اللَّه- دلهاشان بترسد و بلرزد.

جايى ديگر گفت: الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ‏ اشارت است كه مؤمنان ايشان‏اند كه در ياد اللَّه دلهاشان بياسايد و آرميده گردد، آن نشان مبتديان است و اين وصف الحال منتهيان، بنده در بدايت روش خويش پيوسته ميگريد و مى‏زارد و مى‏نالد چندان از بيم فراق بگريد كه نداء أَلَّا تَخافُوا بسر وى رسد. از بيم فراق بروح وصال باز آيد، در آن مقام بياسايد و بنازد و دلش بيارامد، اينست كه ميگويد جل جلاله:- تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ‏.

و گفته‏اند: وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ‏ وصف مريد است، تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ‏ نعت مراد است. وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ‏ اهل شريعت را شعار است. تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ‏ ارباب حقيقت را دثار است. وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ‏ مقام روندگان است. تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ‏ نشان ربودگان است. رونده در راه شريعت باميد نعمت بر مقام خدمت، ربوده بر بساط حقيقت نواخته قربت و زلفت بار از ولى نعمت.

الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ‏، در آيت پيش لختى اعمال بر شمرد، چون تقوى و وجل و توكل. آن گه درين آيت، اعمال ظاهر چون نماز و زكاة در ان پيوست، آن از امارات حقيقت است و اين از شرائط شريعت، تا بدانى كه هر دو درهم پيوسته و درهم بسته، حقيقت بى‏شريعت به كار نيست، و شريعت بى‏حقيقت راست نيست.

چون هر دو بهم جمع گشت انگه. أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا، اى- صدقوا صدقاً و حقّوا حقاً. مؤمنان بحقيقت ايشان‏اند كه هم در شريعت درست‏اند هم در حقيقت، پس اقامت شريعت را لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ و صدق حقيقت را، وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ‏ هو رزق الاسرار بما يكون استقلالها به من المكاشفات و المواصلات، و گفته‏اند حقايق عبوديت و منازلات و مكاشفات حقيقت، در وجود خصلتها است كه در اين آيت بر شمرد و هو التعظيم للذكر و الوجل عند السماع و لاظهار الزيادة عليهم عند تلاوته، و حقيقة التوكل على اللَّه و القيام بشروط العبودية على حد الوفاء، فاذ كملت اوصافهم صاروا محققين بالايمان، و قيل‏ أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا اى- حقاً انه سبقت لهم من اللَّه الحسنى فصار لهم عند ربهم طوبى و زلفى و حسنى.

قوله‏ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ‏، از روى اشارت ميگويد:«بنده تا رنج نبرد بسر گنج نرسد».

پير طريقت گفت: من چه دانستم كه مادر شادى رنج است، و زير يك ناكامى هزار گنج است، من چه دانستم كه زندگى در مردگى است و مراد همه در بى‏مرادى است. زندگى زندگى دل است و مردگى مردگى نفس، تا در خود بنميرى بحق زنده نگردى. بمير اى دوست اگر مى‏زندگى خواهى. نيكو گفت آن جوان مرد كه:

نكند عشق نفس زنده قبول‏ نكند باز موش مرده شكار

الهى! انكس كه زندگانى وى تويى او كى بميرد؟ وانكس كه شغل وى تويى شغل بسر كى برد؟ اى يافته و يافتنى نه جز از شناخت تو شادى، نه جز از يافت تو زندگانى، زنده بى تو چون مرده زندانى، و صحبت يافته با تو نه اين جهانى نه آن جهانى.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=