حکایت خاتم حضرت سلیمان از تفسیر كشف الأسرار و عدة الأبرار
قوله: وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً- اختلاف عظيم است علما را درين آيت بآن كه فتنه سليمان را چه سبب بود و آن جسد كه بود و ما آنچه بصحّت نزديكتر است بگوئيم:
محمد بن اسحاق روايت كند از وهب منبه گفت: سليمان مردى بود غازى پيوسته در غزاة بودى و باعلاء كلمه حقّ و اظهار دين اسلام كوشيدى، وقتى شنيد كه در جزيره دريا شهرستانى است كه آن را صيدون گويند و آن را پادشاهى است عظيم كه آنجا ملك ميراند و بت ميپرستد و هيچ پادشاه را و هيچ لشكر را بر وى راه نيست از انك در پيش وى درياست، امّا سليمان بر مركب باد با خيل و حشم آنجا رسيد و بر وى غلبه كرد و او را بكشت و هر چه داشت بغنيمت برداشت و در ميان غنيمت دختر آن پادشاه بود ببردگى آورده نام وى جراده و كانت اكثر ما فى العالم حسنا و جمالا فاصطفاها سليمان لنفسه و دعاها الى الاسلام فاسلمت.
دختر باسلام درآمد و سليمان او را خاصه خويش كرد و او را بر زنان ديگر افزونى نهاد هم بدوستى و هم بمراعات، دختر پيوسته بر ياد پدر خويش و ملك ميگريست و زارى ميكرد، لا يرقاء دمعها و لا يذهب حزنها و لا تنظر الى سليمان الّا شزرا و لا تكلّمه الّا نزرا. و سليمان از انك او را دوست ميداشت هر چه خواست مراد وى ميداد، سليمان را گفت: اگر ميخواهى كه اندوه من كم شود و سكون دل من پديد آيد تا با مهر و محبّت تو پردازم، شياطين را فرماى تا تمثالى سازند بر صورت پدر من تا وى را مىبينم و تسلّى خود بدان حاصل ميكنم، سليمان بفرمود تا تمثال پدر وى بساختند و فرا پيش وى نهادند و آن را جامه پوشانيدند، شياطين در غيبت سليمان با وى گفتند:
عظّمى اباك و اسجدى له- پدر خود را گرامى دار و او را سجود كن، دختر او را سجود ميكرد، كنيزكان و خدمتكاران كه او را چنان ديدند همه سجود كردند و گفتند: هذا دين الملك و دين امرأة الملك و هى اعلم بما تصنع، چهل روز در خانه سليمان آن بت را مى پرستيدند و سليمان از ان ناآگاه. پس بنى اسرائيل گفتند بوزير سليمان و هو آصف بن برخيا و كان صدّيقا: ايّها الصّدّيق انّ الملك يعبد فى داره صنم من دون اللَّه- خبر دارى كه در خانه ملك بت مى پرستند؟
آصف آن قصّه با سليمان گفت، سليمان بغايت اندوهگن و غمگين گشت، گفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» بخانه باز رفت و آن بت را بشكست و بسوخت و بباد برداد و آن زن را و آن قوم را همه عقوبت كرد و خود غسلى برآورد و لبس ثياب الطّهرة ثيابا لا يغزلها الّا الأبكار و لا ينسجها الّا الأبكار و لا يغسلها الّا الأبكار و لم تمسّها امرأة قد رأت الدّم. آن گه بفرمود تا خاكستر خانه باز كردند و در ميان خاكستر نشست و بزارى و خوارى بگريست و بسيار تضرّع كرد و گفت:
الهى غافر ذنب داود انا سليمان بن داود و الخطّاء بن الخطّاء، الهى ما كان هذا جزاءك من آل داودان نعبد الاصنام فى دورنا من دونك و انما بعثتنا ان ننكس الاصنام على وجوهها،
الهى لا تمح اسمى من أسماء النبيّين بخطيئتى، الهى غافر ذنب داود اغفر لى ذنبى و عزّتك ما كفرت منذ آمنت و ما خرجت ممّا ادخلتنى فيه من دينك.
و گفته اند: ملك سليمان در خاتم وى بود و نگين آن خاتم كبريت احمر بود، هر گاه كه بوضوگاه رفتى آن خاتم بزنى دادى از زنان وى نام آن زن امينه، آن شب كه اين واقعه افتاده بود، بر عادت خويش بوقت طهارت خاتم به امينه داد، شيطانى بود نام وى صخر و كان صاحب البحر، ربّ العالمين صورت سليمان بر وى افكند تا بيامد و آن خاتم از امينه بخواست، امينه او را بصورت سليمان ديد و خاتم بوى داد، صخر خاتم در انگشت كرد و بر سرير سليمان نشست و جنّ و انس او را منقاد شدند و ربّ العزّة او را بر مملكت سليمان مسلّط كرد مگر بر زنان وى كه او را بر ايشان دست نبود، فذلك قوله تعالى: وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً- اين جسد شيطان است يعنى صخر كه چهل روز بر كرسى سليمان نشست هر روزى بر مقابل روزى كه در خانه وى بت پرستيدند.
سليمان چون از وضوگاه باز آمد، امينه را گفت: هاتى خاتمى- خاتم من بيار، امينه گفت: دادم، سليمان باز نگرست، شيطان را ديد بر كرسى وى نشسته، بدانست كه آن ابتلاء حق است و عقوبت ذنب وى و وقت را ملك از وى بستدند، روى نهاد بصحرا و روز و شب همى زاريد در اللَّه و توبه همى كرد و عذر گناهان ميخواست، و در ان مدّت كه صخر ملك همى راند بنى اسرائيل سيرت وى مستنكر داشتند و حكمى كه ميكرد نه بر وجه خويش ميديدند، همى گفتند: چه رسيد ملك را كه امسال حكم بر خلاف آن ميكند كه پارسال كرد؟
چون استنكار ايشان بغايت رسيد و سيرت زشت وى ظاهر گشت، مردى بود در بنى اسرائيل مانند عمر خطاب درين امّت، كمين كرد بر ان شيطان تا بر وى هجوم كند، شيطان بدانست كه بنى اسرائيل بقصد وى برخاستند و او را خواهند گرفت، از ميان ايشان بگريخت و سوى دريا شد، انگشترى در دريا افكند و خود در آب شد و سليمان را مدّت محنت و بلا بسر آمد، چهل روز گذشته برخاست بساحل دريا شد، قومى صيّادان را ديد كه صيد ماهى ميكردند، سليمان از ايشان طعام خواست، ماهيى كه از ان ردى تر و كمتر نبود بوى انداختند، سليمان آن را برداشت و شكم وى بشكافت تا بشويد، انگشترى از شكم وى بيرون آمد، سليمان انگشترى را در انگشت كرد و خداى را سجود شكر كرد، با سرير و ملك خويش گشت.
اينست كه ربّ العالمين فرمود. ثُمَّ أَنابَ اى- رجع الى ملكه. ثمّ انه بعث فى طلب صخر فاتى به و جعله فى صندوق من حديد او حجر و ختم عليه بخاتمه ثمّ القاه فى البحر و قال: هذا سجنك الى يوم القيمة. گفتهاند كه گناه سليمان اندرين فتنه و محنت كه بوى رسيد آن بود كه او را نهى كرده بودند كه زنى خواهد بيرون از زنان بنى اسرائيل، و او بر خلاف اين نهى دختر ملك صيدون بخواست، و كان من قوم يعبدون الاصنام، تا ديد آنچه ديد و رسيد بوى آنچه رسيد.
كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره ص آیه 30-66