البقرة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه 40-48

النوبة الاولى‏

قوله تعالى: يا بَنِي إِسْرائِيلَ‏- اى فرزندان يعقوب‏

اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ‏- ياد كنيد نواخت من كه شما را نواختم و آن نيكويى كه با شما كردم، وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي‏- و باز آئيد پيمان مرا أُوفِ بِعَهْدِكُمْ‏- تا باز آئيم شما را به پيمان شما، وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ‏- و از من بترسيد.

وَ آمِنُوا- و استوار گيريد بِما أَنْزَلْتُ‏- بآنچه فرو فرستادم از كتاب و پيغام‏ مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ‏- استوار گير و گواه آن كتاب را كه با شماست، وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ‏- و اول كافرى مباشيد بكتاب و فرستاده من، وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا- و بفروختن نامه و سخنان من و پيغامهاى من بهاء اندك مخريد و رشوت مستايند تا سخنان من پنهان كنيد وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ‏- و از خشم و عذاب من بپرهيزيد

وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ‏- حق بباطل بياميزيد وَ تَكْتُمُوا الْحَقَ‏ و آنچه حق است و راست (از نبوت مصطفى) پنهان مكنيد، وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏- و شما دانيد (كه او رسول حق است).

وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ- و نماز بپاى داريد، وَ آتُوا الزَّكاةَ- و زكاة بدهيد، وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ‏- و با نمازكنان نماز كنيد.

أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ- مردمان را به نيكى ميفرمائيد وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ‏- و خويش را فرو گذاريد و نفرمائيد، وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ‏- و شما نامه من ميخوانيد، أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏- آيا پس در نمى‏يابيد.

وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ- يارى خواهيد بشكيبايى و نماز وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ و شكيبايى و نماز كردن بارى گرانست و شغلى بزرگ‏ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ‏ مگر بر فرو شكسته دلان و تيمار داران.

الَّذِينَ يَظُنُّونَ‏- ايشان كه بى‏گمان ميدانند أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ‏ كه ايشان با خداوند خويش هام ديدار خواهند بود و او را خواهند ديد، وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ‏ و بى گمان ميدانند كه ايشان با وى خواهند گشت.

يا بَنِي إِسْرائِيلَ‏- اى فرزندان يعقوب‏ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ‏ ياد كنيد نواخت و نيكويى من‏ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ‏- آن نيكويى كه با شما كردم و نواخت كه بر شما نهادم، وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ‏- شما را افزونى و بيشى دادم بر جهانيان روزگار شما.

وَ اتَّقُوا يَوْماً- و پرهيز كنيد از بدروزى، لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً كه بسنده نبود و بكار نايد كس كس را بهيچ چيز، وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ- و از هيچ تن نپذيرند شفاعت شفيعى، وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ‏- و از هيچ تن فداى نستانند و وى را باز نفروشند، وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ‏- و ايشان را بر اللَّه يارى ندهند.

النوبة الثانية

قوله تعالى‏ يا بَنِي إِسْرائِيلَ‏- ابتداى قصه بنى اسرائيل است و سخن با ايشان پس از هجرت است. در روزگار مقام مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بمدينه. اول منتهاى خود و نواختهاى خود و ريشان ياد كرد آن گه گله‏ها از ايشان در پيوست، و در همه حجت الزام كرد و تاوان بيان كرد، و بتهديد مهر كرد يا بَنِي إِسْرائِيلَ‏- مردان و زنان را ميگويد همچنانك‏ يا بَنِي آدَمَ‏ ذكر پسران و دختران در آن داخل‏اند، و عرب بسيار گويد- و اخوانى- و بدين مردان و زنان خواهد و اسرائيل نام يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم. است و پنج كس را از پيغمبران در قرآن هر يكى دو نام است محمد و احمد، و الياس و الياسين، و يونس و ذو النون، و عيسى و مسيح، و يعقوب و اسرائيل، و در قرآن شش جاى ايشان را باين ندا باز ميخواند و اصل ايشان دوازده‏ پسر يعقوب‏اند. و رب العالمين ايشان را در قرآن اسباط خوانده است، چنانك عرب را قبايل گفت. و در بنى اسرائيل نبوت در يك سبط بود، و ملك در يك سبط، نبوت، در فرزندان يوسف بود و ملك در فرزندان يهودا. وهب منبه گفت پنج تن از بنى اسرائيل در زير پوست نيم انار مى‏شدند و خوشه انگور كه بر چوب افكنده بودند به بيست و اندكس بر مى‏توانستند گرفت. و اسرائيل نام عبريست و هر نام عبرى كه بدين لفظ آيد چون جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل و شمخائيل صاحب بر آنها نماز است، و حزقيل كه پيغامبرى است از پيغامبران بنى اسرائيل. معنى اين همه- عبد اللَّه- است. اسر- نام بنده و- ايل- نام خداوند.

يا بَنِي إِسْرائِيلَ‏- ايشان را برخواند آن گه نعمت خود در ياد ايشان داد و گفت‏ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ‏ جهودان بنى اسرائيل را ميگويد ايشان كه در عهد رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بودند اهل تورية و مقام ايشان بمدينه بود، رب العالمين آن نواختها و نيكوئيها كه و پدران ايشان كرده است در ياد ايشان ميدهد و ميگويد اذْكُرُوا ياد داريد فراموش مكنيد آن نواخت‏ها كه در پدران شما نهادم، هم از ايشان پيغامبران فرستادم بايشان، و ايشان را كتاب دادم و از بهر ايشان دريا شكافتم، تا ايشان را از دشمن برهانيدم، زان پس جويهاى روان ايشان را از سنگ براندم و در تيه از ابر بر سر ايشان سايه افكندم- و منّ و سلوى- بى رنج ايشان را روزى دادم، و در شب تاريك ايشان را بجاى شمع عمود نور فرستادم تا ايشان را روشنايى دادم، اين همه نعمت و شرف پدران شما را دادم و شرف پدران شرف پسران باشد، اكنون بشكر آن چرا فرستاده من مصطفى را براست نداريد و او را طاعت دارى نكنيد؟ پس از آنك در آن عهد با من كرده‏ايد پيمان واشما بسته‏ام، و ذلك فى قوله تعالى‏ وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا- الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ‏ ميگويد رب العالمين از اهل تورية پيمان ستد كه فرستاده مرا محمد براست داريد و استوارى و راستگويى و پيغام رسانى وى مردمان را پيدا كنيد و پنهان مداريد.

آن گه بوفاء اين عهد باز آمدن ازيشان درخواست و گفت‏ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ‏ يقال وفيت بالعهد فانا واف و اوفيت بالعهد فانا موف، و الاختيار اوفيت. و به نزّل القرآن فى مواضع كثيرة- ميگويد باز آئيد پيمان مرا تا باز آيم پيمان شما را در آنچه گفتم- يؤتكم كفلين من رحمته- شما را دو بهره تمام از مزد دهم برحمت خويش، يك مزد بر پذيرفتن كتاب اول و ديگر مزد بر پذيرفتن كتاب آخر. پس هر كس بوفاء عهد باز آمد وى را دو مزد دادند، چنانك گفت‏ أُولئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ‏ و هر كه پيمان شكست و كافر شد دو بار خشم خداوند آمد بر وى، چنانك گفت، فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى‏ غَضَبٍ‏ آن گه ايشان را بر نقض عهد تهديد كرد گفت‏ وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ‏. گفته‏اند اين اشارت بزاهدانست كه در ترس و رهبت مقام ايشان است.

وَ آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ‏- و ايمان آريد بآنچه فروفرستاديم بمحمد از قرآن كه موافق كتاب شما است، كه آنچه در قرآن است از بيان نعت مصطفى و ثبوت نبوت وى در تورية و انجيل همچنانست. پس اگر قرآن را تكذيب كنيد كتاب خود را تكذيب كرده باشيد، مكنيد اين! وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ‏ يعنى بمحمد و بالقرآن اول كسى مباشيد كه تكذيب كند و نگرود كه آن گه در ضلالت پيشوا باشيد و گناه پس روان بر شما نهند. قال تعالى‏ وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ‏ و

قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «من سنّ سنة حسنة فله اجرها و اجر من عمل بها الى يوم القيمة، و من سنّ سنة سيئة فعليه وزرها و وزر من عمل بها الى يوم القيامة

و روا بشد كه‏ أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ‏ باينها كنايت از تورية نهند، پس معنى آن بود كه چون شما ذكر و نعت مصطفى (ع) كه در تورية است بپوشيد و بدان كافر شيد، بجمله تورية كافر گشتيد، همچون كسى كه بيك آيت از قرآن كافر شد بهمه آن كافر شد. يقال هم بنو قريظه و النضير كانوا اوّل كافر به ثم كفر به اهل خيبر و فدك و تتابعت على ذلك اليهود من كل ارض.

وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا- اين را سه معنى گفته‏اند:- يكى آنست كه از آيات دين خواهد و بثمن قليل- دنيا، ميگويد- دنيا را بدين مخريد وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌلِمَنِ اتَّقى‏ و خداى عز و جل در قرآن جايها ذم كرده است ايشان را كه دنيا بر دين اختيار كردند. فقال تعالى‏ ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَياةَ الدُّنْيا عَلَى الْآخِرَةِ و قال تعالى‏ بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا و قال تعالى‏ أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ الآية. معنى ديگر آنست كه كعب اشرف و اصحاب او كه علماء جهودان بودند نعت مصطفى كه در تورية خوانده بودند پنهان ميداشتند از سفله و عامه ايشان و از مهتران خويش كه جنگ ميكردند با رسول خداى، بدان سبب رشوتها ميستدند و مى‏ترسيدند كه اگر بيان نعت محمد كنند آن رشوتها ازيشان فائت شود، پس اين آيت در شأن ايشان آمد.

سديگر معنى آنست كه ابو العاليه گفت- لا تأخذوا عليه اجرا ميگويد- چون مسلمانى را دين حق آموزيد بدان مزد مخواهيد. و در توريت است- يا ابن آدم علّم مجّانا كما علّمت مجانا- و قال تعالى لنبيّه ع‏ قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ.

وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ‏ ميگويد- از من ترسيد نه از ديگرى، كه چون از من ترسيد هر چه مخلوقاتست از شما بترسد. مصطفى ع گفت- من خاف اللَّه خوّف اللَّه منه كلّ شي‏ء، و من لم يخف اللَّه خوّفه من كل شي‏ء- اصل تقوى پرهيزگارى است، و متقيان بر سه قسم‏اند: مهينه و كهينه و ميانه. كهينه آنست كه توحيد خود بشرك و اخلاص خود بنفاق و تعبد خود ببدعت نيالايد و ميانه آنست كه خدمت بريا و قوت بشبهت و حال بتضيّع نيالايد، و مهينه آنست كه نعمت بشكايت نيالايد و جرم خود بحجّت نيارايد، و ز ديدار منت نياسايد، جاى اين متقيان بهشت باقى است و نعيم جاودانى و ذلك فى قوله تعالى‏ تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ كانَ تَقِيًّا وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ‏- گفته‏اند حق اينجا تصديق تورية است و باطل تكذيب قرآن. ميگويد- تصديق تورية بتكذيب قرآن تباه مكنيد، و گفته‏اند اين خطاب با منافقانست كه بظاهر كلمه شهادت ميگفتند و آن حق بود، و در دل كفر ميداشتند كه باطل بود، رب العالمين ايشان را گفت- اين شهادت ظاهر بكفر باطن بمياميزيد.

و گفته‏اند اين خطاب با جهودان است قومى كه ميگفتند اين محمد فرستاده حق‏ است و راستگوى. اما بقومى ديگر فرستاده ‏اند نه بما و بر ما نيست كه بوى ايمان آريم.

اللَّه تعالى گفت اول سخن شما حق است و آخر باطل، آن حق باين باطل بمياميزيد، كه او را بهمه خلق فرستاده‏اند بهر رنگى كه خلق‏اند- و لهذا

قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «بعثت الى الاحمر و الاسود و الأبيض».

ابن عباس گفت- حق اينجا تورية است و باطل آنچه جهودان در آن آوردند از تحريف و تبديل. قتاده گفت- حق دين اسلام است و باطل دين جهودى و ترسايى- ميگويد دين حق با بدعت جهودان و آئين ترسايان مياميزيد.

و گفته ‏اند حق صدق است و باطل دروغ يعنى كه صدق با دروغ بمياميزيد، مصطفى عليه السّلام گفت‏ «عليكم بالصدق فانه يهدى الى البرّ و هما فى الجنّة، و ايّاكم و الكذب فانّه يهدى الى الفجور و هما فى النّار.»

وَ تَكْتُمُوا الْحَقَ‏ اى و لا تكتموا الحق، راست گفتن و گواهى دادن و اقرار ببعثت مصطفى و صدق قرآن و پيغام پنهان مكنيد. وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏- و خود ميدانيد در كتاب خوانده‏ايد كه پيغام بر راست است و رسول بحق.

و بدانك ذكر حق در قرآن فراوان است و معانى آن جمله بر يازده وجه گفته ‏اند:

– يكى از آن معانى- اللَّه- است جل جلاله- و ذلك فى قوله تعالى‏ وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ‏ و فى قوله تعالى‏ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِ‏، اى باللّه انه واحد جلّ جلاله.

دوم حق بمعنى- قرآن- است، چنانك اللَّه گفت‏ حَتَّى جاءَهُمُ الْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِينٌ‏ و قال تعالى‏ فَلَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا إِنَّ هذا لَسِحْرٌ مُبِينٌ‏، و قال تعالى‏ بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ‏، فَلَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنا.

سوم حقّ است بمعنى- اسلام- چنانك گفت‏ وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ‏-

و چهارم حق است بمعنى- عدل- چنانك گفت‏ افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِ‏ اى بالعدل، و قال تعالى‏ يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَ‏ يعنى حسابهم العدل، وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ‏ اى العدل البيّن.

پنجم حق است بمعنى- توحيد- چنانك گفت‏ بَلْ جاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلِينَ‏، جاى ديگر گفت- أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِ

‏ ششم حق است بمعنى- صدق- چنانك در سورة يونس گفت- وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا اى صدقا فى المرجع اليه‏ وَ يَسْتَنْبِئُونَكَ أَ حَقٌّ هُوَ يعنى- أصدق هو- همانست كه در سورة الانعام گفت‏ قَوْلُهُ الْحَقُ‏ يعنى الصدق و له الملك الحق

هفتم حق است نقيض باطل‏ چنانك در سورة الحج گفت‏ ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُ‏ و غيره من الالهة باطل، همانست كه در سورة يونس و در انعام گفت‏ ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِ‏

هشتم حق است بمعنى- مال- چنانك در سورة البقرة گفت‏ وَ لْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُ‏ اى المال.

نهم حق است بمعنى- اولى- چنانك گفت- وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ‏

دهم حق است بمعنى- حظ- چنانك گفت‏ فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ‏ اى حظ مفروض.

يازدهم حق است بمعنى- نبوت محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- و ذلك فى قوله تعالى‏ وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏.وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ- ميگويد- نماز بپاى داريد كه نماز شعار مسلمانانست و شفاء بيماران، و سبب گشايش كارهاى فرو بسته. حذيفه يمان گفت- كان رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اذا احزنه امر فزع الى الصّلاة- هر گه كه رسول خداى را كارى سخت پيش آمدى در نماز شدى، و آن كار بر وى آسان گشتى. و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بو هريره را ديد كه از درد شكم مى‏ناليد و بر وى در افتاده بود گفت-

يا ابا هريره قم فصلّ فانّ فى الصلاة شفاء و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- «خيار عباد اللَّه الذين يراعون الشمس و القمر و النجوم و الاظلة بذكر اللَّه عز و جل».

وَ آتُوا الزَّكاةَ- زكاة در نماز پيوست و در قرآن هر جاى كه ذكر نماز كرد ذكر زكاة در آن پيوست، چنانك در نماز تقصير روا نيست در زكاة هم روا نيست.

بو بكر صديق گفت آن گه كه قتال اهل رده در گرفت- «و اللَّه لا افرق بين ما جمعه اللَّه عز و جل» و اللَّه كه آنچه خداى در هم پيوست من از هم باز نبرم- يعنى نماز و زكاة.

اندر نماز عبادت حق است و اندر زكاة خلق با خلق است. معنى زكاة افزودن است و زكاة را بدان نام كردند كه سبب افزودن مال است، هر مالى كه زكاة از آن بيرون كنند بيفزايد، و شرح آن فيما بعد گفته شود ان شاء اللَّه.

وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ‏- بعضى از نماز ياد كرد و همه نماز خواست، چنانك جاى ديگر گفت‏ وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِينَ‏ قيام فرمود و بآن جمله نماز خواست. وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ‏ سجود ياد كرد و مقصود همه نماز است، و گفته‏اند- وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ‏ حثّ است بر نماز جماعت، مصطفى ع گفت «يك نماز بجماعت چنانست كه بيست و پنج نماز به تنها» بروايتى بيست و هفت.

صحّ عن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم انه قال- «تفضل صلاة الجميع على صلاة احدكم بخمسة و عشرين جزءا».

وروى‏ «صلاة الجماعة تفضل صلاة الفذّ بسبع و عشرين درجة»،

وروى- «فضل صلاة الرجل فى جماعته على صلوته فى بيته و صلوته فى سوقه خمس و عشرون درجة»-

وقال ع- «ان اعظم الناس اجرا فى الصّلاة ابعدهم فابعدهم ممشى و الذى ينتظر الصّلاة حتى يصلّيها مع الامام اعظم اجرا من الذى يصلّيها ثم ينام»

– و قيل فى قوله‏ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ‏- اى كونوا فى امة محمد و منهم. و قيل- اقتدوا بآثار السلف فى الاحوال و تجنّبوا سنن الانفراد، فان الشيطان مع الفذّ و عن الاثنين ابعد.أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ- ميگويد- مردمان را براست گفتن ميفرمائيد و خود دروغ مى‏گوييد؟ بوفا ميفرمائيد و خود عهد مى‏شكنيد؟ باقرار ميفرمائيد و خود انكار ميكنيد؟ بگواهى دادن ميفرمائيد و خود پنهان ميكنيد؟ بنماز كردن ميفرمائيد و زكاة دادن و خود نمى‏كنيد؟

روى عن النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم انه قال- «مررت ليلة اسرى بى على قوم تقرض شفاههم بمقاريض من نار، فقلت من هؤلاء يا جبرئيل؟ قال هؤلاء الخطباء من امتك، يأمرون الناس بالبر و ينسون انفسهم- وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏-

وقال النبي‏ «يطلع قوما من اهل الجنة الى قوم من اهل النار، فيقولون لهم ما ادخلكم النار و انما ادخلنا اللَّه فى الجنة بفضل تاديبكم و تعليمكم، و قالوا انا كنّا نامر بالخير و لا نفعله».

مردى پيش ابن عباس شد گفت- خواهم كه امر معروف كنم و نهى منكر بجاى آرم. ابن عباس گفت اگر نترسى كه ترا فضيحت آيد بسه آيت از قرآن اين كار بكن:- يكى- أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ‏- ديگر لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ‏ سديگر وَ ما أُرِيدُ أَنْ أُخالِفَكُمْ إِلى‏ ما أَنْهاكُمْ عَنْهُ‏. و قيل فى معنى الآية- أ تبصرون من الخلق مثقال الذر و مقياس الحب و تسامحون لانفسكم امثال الرمال و الجبال و به‏ قال النبى ع‏ «يبصر احدكم القذاة فى عين اخيه و يدع الجذع فى عينه»

و فى معناه انشدوا:-

و تبصر فى العين منّى القذى‏ و فى عينك الجذع لا تبصره‏

وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ‏- معنى آنست كه شما ديگران را ميفرمائيد كه دين محمد گيريد و بوى ايمان آريد و خود نميكنيد، پس از آنك در تورية نبوت محمد و تنزيل نامه او مى‏يابيد و ميخوانيد. أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏- در نمى‏يابيد زشتى اين كار و ناهموارى كه ميكنيد؟ و ذلك ان اليهود كانت تقول لاقربائهم من المسلمين- اثبتوا على ما كنتم عليه و هم لا يؤمنون- فانزل اللَّه هذه الآية توبيخا لهم.

وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ- مجاهد گفت- اين صبر بمعنى صوم است و خطاب با جهودان است، و ايشان در بند شره و رياست بودند، ترسيدند كه اگر بيان نعت مصطفى كنند آن رياست و معيشت كه ايشان را از سفله ايشان فايده ميبود بريشان فائت شود، رب العالمين ايشان را بروزه و نماز فرمود. و روزه بدان فرمود تا شره ببرد، و نماز بدان فرمود تا كبر ببرد و خشوع آرد، و هر چند كه نماز و روزه از فروع دين است نه از اصول اما بمذهب شافعى و جماعتى از ائمه دين كافران بفروع دين مخاطب اند، و اين اصل را شرحى است بجاى خويش گفته شود انشاء اللَّه تعالى.

بعضى مفسران گفتند- اين خطاب با مسلمانان است، ميگويد شما كه مسلمانان‏ايد و بهشت جاودانه و رضاء حق طلب ميكنيد- اسْتَعِينُوا على ذلك‏ بِالصَّبْرِ على الطاعة و الصبر على المعصية، بر اداء طاعت شكيبا باشيد و بر باز ايستادن از معصيت شكيبا، و خطاب شرع امر است بطاعت و نهى از معصيت، طاعت مخالف هواى نفس و معصيت موافق هواى نفس، پس در هر دو صبر مى‏بايد هم بر طاعت كه خلاف نفس است و هم بر باز ايستادن از معصيت كه نفس خواهنده آنست، پس رب العالمين مسلمانان را على العموم ازينجا بصبر و نماز فرمود گفت‏ وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ مصطفى را على الخصوص فرمود، فقال تعالى‏ وَ اصْبِرْ عَلى‏ ما يَقُولُونَ‏ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ‏ و روى ان ابن عباس نعى اليه بنت له و هو فى سفر فاسترجع، ثم قال عورة سترها اللَّه، و مؤنة، كفاها اللَّه، و اجر ساقها اللَّه، ثم نزل و صلّى ركعتين، ثم قال‏ صنعنا ما امر اللَّه عزّ و جل.

وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ- اين- هاء- كنايت نماز است خصها بالذكر لانها الاغلب و الافضل و الاعم. ميگويد- اين نماز شغلى بزرگ است و كارى گران. إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ‏ اى الخائفين المؤمنين حقا، مگر بر ترسندگان و مؤمنان براستى و درستى. خشوع بيمى است با هشيارى و استكانت، خاطر را از حرمت پر كند و اخلاق را تهذيب كند، و اطراف را ادب كند، و خشوع هم در علانيت است و هم در سرّ، در علانيت ايثار تحمل است و در سر تعظيم و شرم.

الَّذِينَ يَظُنُّونَ‏- ظنّ را دو معنى است- هم يقين و هم شك و، در قرآن جايها ظن است بمعنى يقين و ذلك فى قوله تعالى‏ إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاقٍ حِسابِيَهْ‏ وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ‏ إِنْ ظَنَّا أَنْ يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ‏ و ظن بمعنى- شك- آنست كه گفت‏ إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ‏ و عرب كه يقين را ظن گويد از بهر آن گويد كه اول دانش پنداره بود تا آن گه كه بى گمان شود. معنى آيت آنست كه نماز بارى گرانست بر آن كس كه برستاخيز ايمان ندارد و بديدار اللَّه اميد ندارد و از رسيدن بر اللَّه بيم نبود، اما قومى كه برستاخيز و ثواب و عقاب و بديدار اللَّه ايمان دارند طاعت و عبادت بريشان گران نيايد، كه گوش بثواب آن ميدارند و بديدار حق اميد ميدارند و از رسيدن بر اللَّه ببيم ميباشند، و بحقيقت بدان كه روز رستاخيز آن آشناى خوانده بر اللَّه رسد و آن بيگانه رانده هم بر اللَّه رسد، و بهر دو حديث صحيح است:امّا بيگانه را مصطفى ع گفت بروايت ابو هريره و بو سعيد- يؤتى بالرجل يوم القيمة فيقول اللَّه الم اجعل لك مالا و ولدا، و سخّرت لك الانعام و الخيل و الإبل، و اذرك ترأس و تربع؟ قال فيقول- بلى يا رب- قال- هل ظننت انك ملاقىّ؟- فيقول- لا- فيقول- اليوم انساك كما نسيتنى»

– اين خطاب هيبت است كه اللَّه تعالى با شقى بصفت هيبت سخن گويد و شقى كلام حق بهيبت شنود و حق را بصفت غضب بيند، و يك ديدار حق بصفت غضب صعب‏تر است از هزار ساله عقوبت بآتش دوزخ، نعوذ باللّه من غضب اللَّه و سخطه.

امّا بنده مؤمن اللَّه را بصفت رضا بيند، و سخن اللَّه بلطف و رحمت شنود، ابن عمر گفت‏ سمعت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يقول‏ «يدنو المؤمن من ربّه عزّ و جلّ حتى يضع كنفه عليه، فيقرّره بذنوبه- فيقول له- أ تعرف كذا و كذا- فيقول يا رب نعم فيعرفه ذنوبه. فيقول- انى سترتها فى الدّنيا و انا اغفرها لك اليوم.»

يا بَنِي إِسْرائِيلَ‏- شرح اين آية رفت. وَ اتَّقُوا يَوْماً- اين همچنانست كه گفت‏ وَ اخْشَوْا يَوْماً لا يَجْزِي والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ‏ ميگويد- بترسيد از عذاب روزى كه پدر پسر را بسنده نبود و او را هيچ چيز بكار نيايد، و نه پسر پدر را. جاى ديگر گفت- يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ‏ نه خواسته بكار آيد آن روز و نه پسران، و قال تعالى‏ يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئاً وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ‏ و آن حال از دو بيرون نيست: يا از آن باشد كه هر كسى بكار خويش درمانده بود و از فزع و هول رستاخيز بكس نپردازد، چنانك گفت عز سبحانه- لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ‏- يا آنك خويش و پيوند از يكديگر بريده شوند چنانك يكديگر را وا ندانند- و ذلك فى قوله له تعالى‏ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ و قال تعالى‏ تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ‏

وقالت عايشه- يا رسول اللَّه «هل تذكرون اهاليكم يوم القيمة»؟ فقال الّا فى ثلاثة مواضع فلا عند الصراط و الحوض و الميزان».

وقال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ يوما و هى عنده «يبعثون يوم القيمة عراة حفاتا عزلاء» فقالت- «و اسوء تاه للنّساء من الرّجال- فقال رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «يا عائشة انّ عن ذلك لشغلا»

وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ جهودان ميگفتند. پدران ما پيغامبران بودند ايشان از بهر ما شفاعت كنند، رب العالمين ايشان را نوميد كرد و گفت‏ وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ. تقبل بتاء قراءة مكى و بصرى است ميگويد هيچ تن را شفاعت شفيعى نپذيرد يعنى هيچكس از بهر كافران شفاعت نكند تا بپذيرند و گفته‏اند، وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ معنى آنست كه هيچ شفاعت نپذيرند مگر شفاعتى كه بدستورى حق تعالى بود چنانك گفت‏ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ‏- و مصطفى را مقام شفاعت است و او را دستورى داده‏ اند، گفت-

«ليس من نبىّ الّا و قد اعطى دعوة مستجابة و انّي اختبأت دعوتى شفاعة لامّتى»

وقال‏ «شفاعتى لاهل الكباير من امتى»

وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ‏- اى فدية. و منه قوله تعالى‏ وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ‏ اى و ان تفد كل فدية لا يؤخذ منها.

وسئل النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عن الصرف و العدل فقال- «الصّرف التوبة، و العدل الفدية»

– معنى آيت آنست كه هيچ تن را باز نفروشند كه از آن بدلى ستانند يا فدايى پذيرند.

وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ‏- و ايشان را بر اللَّه يارى ندهند، چنانك ايشان را شفيع نيست روز رستخيز ايشان را يارى دهنده نيست.

النوبة الثالثة

– قوله تعالى‏ يا بَنِي إِسْرائِيلَ‏- اشارتست بلطف و كرم حق وابندگان و مهربانى وى بريشان، منت مى‏نهد بريشان كه منم خداوند كريم و سپاس دارنده و بر رهى بخشاينده و بهر جفايى ببرّ پيش آينده، و رهى را با همه جرم وامدح خود خواننده، و شكر نعمت خود از وى در خواهنده، اينست كه بنى اسرائيل را گفت‏ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ‏- اى فرزندان اسرائيل- شكر نعمت من بگزاريد و حق نعمت من بر خود بشناسيد، تا مستحق زياده گرديد و نيكنام و بهروز شويد، بسا فرقا كه ميان بنى اسرائيل است و ميان اين امّت- ايشان را گفت، اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ‏- و اين امت را گفت‏ فَاذْكُرُونِي‏- ايشان را گفت نعمت من فراموش مكنيد، و اين امت را گفت مرا فراموش مكنيد، ايشان را نعمت داد و اين امّت را صحبت داد، ايشان را بشهود نعمت از خود باز داشت و اينان را بشرط محبت با خود بداشت. و لسان الحال يقول‏

فسرت اليك فى طلب المعالى‏ و سار سواى فى طلب المعاش‏

پير طريقت گفت- الهى! كار آن دارد كه با تو كارى دارد، يار آن دارد كه چون تو يارى دارد، او كه در دو جهان ترا دارد هرگز كى ترا بگذارد! عجب آنست كه او كه ترا دارد از همه زارتر ميگذارد، او كه نيافت بسبب نايافت مى‏زارد، او كه يافت بارى چرا ميگذارد،

در بر آن را كه چون تو يارى باشد گر ناله كند سياه كارى باشد

وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ‏- نظير اين در قرآن فراوانست:- ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ‏، فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ‏ بنده من درى بر گشاى تا درى برگشايم، در انابت بر گشاى تا در بشارت بر گشايم، وَ أَنابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرى‏. در انفاق برگشاى تا در خلف برگشايم، وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ‏، در مجاهدت بر گشاى تا در هدايت برگشايم، وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا، در استغفار برگشاى تا در مغفرت برگشايم، ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً، در شكر بر گشاى تا در زيادت نعمت برگشايم، و لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ‏ بنده من بعهد من و از آى تا بعهد تو و از آيم.

وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ‏ گفته‏اند- كه خداى را وابنده عهدهاى فراوانست و در هر عهدى كه بنده را در آن وفاء است از رب العالمين در مقابله آن وفاء است. اول آنست كه بنده اظهار كلمه شهادت كند از رب العزّة در مقابله آن حقّ دما و اموال است، و ذلك فى‏ قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «من قال لا اله الا اللَّه فقد عصم منى ماله و دمه».

و آخر آنست كه بنده نظر خويش پاك دارد و خاطر خويش را پاس دارد، از رب العزّة در مقابله آن اين كرامت است كه‏«اعددت لعبادى الصالحين ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر».

و ميان آن بدايت و اين نهايت وسائط فراوانست، از آن عهدها كه اللَّه را با بندگانست از بنده كردار و گفتار و از اللَّه ثواب بيشمار. و منها ما قال بعضهم اوفوا بعهدى بحضور الباب، اوف بعهدكم بجزيل الثواب، اوفوا بعهدى بحفظ اسرارى اوف بعهدكم بجميل مبارّى، اوفوا بعهدى بحسن المجاهدة، اوف بعهدكم بدوام المشاهدة. اوفوا بعهدى بصدق المحبة، اوف بعهدكم بكمال القربة، اوفوا بعهدى فى دار محنتى على بساط خدمتى بحفظ حرمتى، اوف بعهدكم فى دار نعمتى على بساط قربتى بسرور وصلتى، اوفوا بعهدى الذى قبلتم يوم الميثاق، اوف بعهدكم الذى ضمنت لكم يوم التلاق، اوفوا بعهدى بان تقولوا ابدأ ربى، اوف بعهدكم بان‏ اقول لكم عبدى.

وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ‏- همانست كه گفت‏ وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ‏- رهبت و تقوى دو مقام است از مقامات ترسندگان، و در جمله ترسندگان راه دين بر شش قسم‏اند:- تايبان‏اند و عابدان و زاهدان و عالمان و عارفان و صديقان- تايبان را خوف است چنان كه گفت- يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ و عابدان را و جل- الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ‏ و زاهدان را رهبت- يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً و عالمان را خشيت- إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ، و عارفان را اشفاق- إِنَّ الَّذِينَ هُمْ مِنْ خَشْيَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ‏- و صديقان را هيبت- وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ‏. اما خوف ترس تايبان و مبتديان است حصار ايمان و ترياق و سلاح مؤمن، هر كرا اين ترس نيست او را ايمان نيست كه ايمنى را روى نيست، و هر كرا هست بقدر آن ترس ايمانست. و وجل ترس زنده دلان است كه ايشان را از غفلت رهايى دهد و راه اخلاص بريشان گشاده گرداند و امل كوتاه كند، و چنانك و جل از خوف مه است رهبت از وجل مه، اين رهبت عيش مرد ببرد و او را از خلق ببرد، و در جهان از جهان جدا كند- اين چنين ترسنده همه نفس خود غرامت بيند همه سخن خود شكايت بيند همه كرد خود جنايت بيند. گهى چون غرق شدگان فرياد خواهد، گهى چون نوحه گران دست بر سر زند، گهى چون بيماران آه كند: و ازين رهبت اشفاق پديد آيد كه ترس عارفان است. ترسى كه نه پيش دعا حجاب گذارد نه پيش فراست بند، نه پيش اميد ديوا، ترسى گدازنده كشنده كه تا نداء «أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا» نشنود نيارامد. اين ترسنده را گهى سوزند و گاه نوازند، گهى خوانند و گاه كشند، نه از سوختن آه كند نه از كشتن بنالد.

كم تقتلونا و كم نحبّكم‏ يا عجبا كم نحبّ من قتلا

از پس اشفاق هيبت است- بيم صديقان- بيمى كه از عيان خيزد و ديگر بيمها از خبر، چيزى در دل تابد چون برق، نه كالبد آن را تابد نه جان طاقت آن دارد كه با وى بماند، و بيشتر اين در وقت وجد و سماع افتد- چنانك كليم را افتاد بطور وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً و تا نگويى كه اين هيبت از تهديد افتد كه اين از اطلاع جبار افتد

يك ذره اگر كشف شود عين عيان‏ نه دل برهد نه جان نه كفر و ايمان‏

هذا هو المشار اليه‏

بقوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- «حجابه النور لو كشفها لاحرقت سبحات وجهه كل شي‏ء ادركه بصره».

وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ‏- نگر تا حق و باطل در هم نياميزى، راست و دروغ پسنديده و ناپسنديده در هم نكنى، نگويم باطل را مشناس ببايد شناخت تا از آن بپرهيزى و حق ببايد شناخت تا بر پى آن باشى- مصطفى گفت-«اللّهم ارنا الحق حقا و ارزقنا اجتبائه و ارنا الباطل باطلا و ارزقنا اجتنابه»

ارباب حقائق گفته ‏اند در معنى‏ وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ‏- حظ نفس و غذاء دل در هم مياميزيد كه با يكديگر در نسازند، خداوند دل بحق حق مبسوط است و بنده نفس بحظ نفس مربوط است، پس بيكديگر كى رسند؟ دنيا خسيس است و عقبى نفيس با يكديگر چون بسازند؟

دوستى خالق سعادت ازلى و ابدى است و دوستى مخلوق وبال نقدى در يك دل چون بهم آيند؟ «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ»- خويشتن پرستى و خداپرستى يكديگر را ضداند- در يك نهاد چگونه مجتمع شوند؟

مهر خود و يار مهربانت نرسد اين خواه گر آن كه اين و آنت نرسد

وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ- فرمان آمد يا سيّد امت خويش را بگوى كه در كارها صبر كنيد تا بمراد رسيد كه‏«الصبر مفتاح الفرج»

– هر كه صبر مردان ندارد تا گرد ميدان مردان نگردد.

پاى اين مردان ندارى جامه مردان مپوش‏ برگ بيبرگى ندارى لاف بيخويشى مزن‏

آن مهتر عالم زان پس كه قدم در اين ميدان نهاد يك ساعت او را بى غم و بى اندوه نداشتند، اگر يك ساعت مربع نشست خطاب آمد كه بنده وار نشين، يك بار انگشترى در انگشت بگردانيد تازيانه عتاب فرو گذاشتند كه: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً، يك بار قدم به بستاخى بر زمين نهاد گفتند او را وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً- چون كار بغايت رسيد و از هر گوشه بلا بوى روى نهاد، نفسى بر آورد و گفت‏«ما اوذى نبى قطّ بمثل ما اوذيت»

– خطاب آمد از حضرت عزت كه اى مهتر كسى كه شاهد دل و جان‏ وى ما باشيم از بار بلا بنالد، هر چه در خزائن غيب زهر اندوه بود همه را يك قدح گردانيدند و بر دست وى نهادند، وز آنجا كه سرّ است پرده برداشتند كه اى مهتر اين زهرها بر مشاهده جمال ما نوش كن- «وَ اصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنا»- و لسان الحال يقول.

و لو بيد الحبيب سقيت سمّا لكان السّمّ من يده يطيب‏
از دستت از آتش بود ما را ز گل مفرش بود هرچ از تو آيد خوش بود خواهى شفا خواهى الم‏

وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ‏- خشوع از شرط نماز است و بنده را نشان نياز است، و خاشعان اندر نماز ستودگان حق‏اند و گزيدگان از خلق. قال اللَّه عز و جل‏ قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ‏- و خشوع اندر نماز هم از روى ظاهر است و هم از روى باطن: ظاهر آنست كه جوارح خويش بشرط ادب دارى و براست و چپ ننگرى، اندر حال قيام چشم بموضع سجود دارى، و در حال ركوع بر پشت پاى، و در حال سجود بر سر بينى، و در حال تشهد در كنار خود. رسول خدا گفت- باز نگريستن اندر نماز ابليس را نصيب دادن است.

وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «ان العبد اذا قام فى الصّلاة فانما هو بين عينى الرحمن عز و جلّ، فاذا التفت يقول اللَّه عز و جل ابن آدم الى من تلتفت الى خير لك منى تلتفت؟ ابن آدم اقبل علىّ فانا خير لك ممن تلتفت اليه.»

و خشوع باطن ترسكارى دلست از ذكرى و فكرى يا از سكرى و شكرى. رسول خدا چون نماز كردى خشوع باطن وى چنان بودى كه جوش دل وى همى شنيدند. چنانك در خبرست- و لجوفه ازيز كازيز المرجل من البكاء- روزى بمردى برگذشت كه اندر نماز بود و بدست با موى بازى ميكرد، رسول گفت ع‏«لو تواضعت قلبه لخشعت جوارحه‏»، اگر اين مرد را دل ترسكارستى دست وى بنعت خشوع استوارستى.

و در آثار بيارند كه على ع در بعضى از آن حربهاى وى تيرى بوى رسيد چنانك پيكان اندر استخوان وى بماند جهد بسيار كردند جدا نشد گفتند تا گوشت و پوست بر ندارند و استخوان نشكنند اين پيكان جدا نشود، بزرگان و فرزندان وى گفتند اگرچنين است صبر بايد كرد تا در نماز شود، كه ما وى را اندر ورد نماز چنان همى بينيم كه گويى وى را از اين جهان خبر نيست. صبر كردند تا از فرائض و سنن فارغ شد و بنوافل و فضائل نماز ابتدا كرد، مرد معالج آمد و گوشت بر گرفت و استخوان وى بشكست و پيكان بيرون گرفت و على اندر نماز بر حال خود بود. چون سلام نماز باز داد گفت- درد من آسان‏تر است. گفتند- چنين حالى بر تو رفت و ترا خبر نبود- گفت اندر آن ساعت كه من بمناجات اللَّه باشم اگر جهان زير و زبر شود يا تيغ و سنان در من ميزنند مرا از لذت مناجات اللَّه از درد تن خبر نبود. و اين بس عجيب نيست كه تنزيل مجيد خبر ميدهد از زنان مصر كه چون زليخا را بدوستى يوسف ملامت كردند زليخا خواست كه ملامت را بر ايشان غرامت كند ايشان را بخواند و جايگاهى ساخت و ايشان را بترتيب بنشاند و هر يكى را كاردى بدست راست و ترنجى بدست چپ داد، چنانك گفت جل و علا وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً چون آرام گرفتند، يوسف را آراسته آورد و او را گفت بريشان برگذر- اخْرُجْ عَلَيْهِنَ‏ برون شو بريشان. چون زنان مصر يوسف را با آن جمال و كمال بديدند در چشم ايشان بزرگ آمد فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ‏، همه دستها ببريدند و از مشاهده جمال و مراقبت كمال يوسف از دست بريدن خود خبر نداشتند.

پس بحقيقت دانيم كه مشاهده دل و سر جان على مر جلال و جمال و عزت و هيبت اللَّه را بيش از مشاهده زنان بيگانه بود مر يوسف مخلوق را- پس ايشان چنين بيخود شدند و از درد خود خبر نداشتند اگر على چنان گردد كه گوشت و پوست وى ببرند و از درد آن خبر ندارد عجب نباشد و غريب نبود.

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=