توضیح وشان نزول جنگ خندق (كشف الأسرار و عدة الأبرار آیه 9-22)
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ فى كفايته اياكم، امر الاحزاب و الاحزاب هم الاقوام الّذين اجتمعوا على محاربة الرّسول (ص) و المؤمنين فجاءوا و حاصروا رسول اللَّه بضعة و عشرين يوما، و هم قريش و غطفان و يهود بنى النضير و قريظة فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً و هى الصّبا. قال عكرمة: انّ ريح الجنوب قالت ليلة الاحزاب للشّمال: انطلقى بنصر النّبي (ص). فقالت الشمال: انّ الحرّة لا تسرى باللّيل، و كانت الرّيح الّتى ارسلت اليهم الصّبا.
قال النبى (ص) نصرت بالصّبا و اهلكت عاد بالدّبور.
وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها هم الملائكة، و لم تقاتل الملائكة يومئذ فبعث اللَّه عز و جل عليهم تلك اللّيلة ريحا باردة فقلعت الأبواب و قطعت اطناب الفساطيط و اطفأت النّيران و اكفات القدور و اجالت الخيل بعضها فى بعض و ارسل اللَّه عليهم الرّعب و كثر تكبير الملائكة فى جوانب عسكرهم حتى كان سيّد كلّ حىّ يقول «يا بنى فلان هلمّ الىّ»، فاذا اجتمعوا عنده قال:«النجاء النجاء اتيتم لما بعث عليهم من الرعب»، فانهزموا من غير قتال.
وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً، نزول اين آيت در بيان قصه احزاب است و وقعه خندق، و شرح اين قصه بر سبيل اختصار و شرط ايجاز آنست كه:چون رسول خدا عليه الصلاة و السلام و مؤمنان، كعب اشرف را بكشتند، و يهود بنى النضير را از مدينه بيرون كردند؛ حيى اخطب و كنانة ابن الربيع با گروهى جهودان برخاستند و رفتند سوى مكه و نفير بر آوردند و از قريش يارى خواستند بر حرب محمد.
قريش ايشان را اجابت كردند و در قبايل عرب آواز دادند تا جمعى عظيم فراهم آمدند، قريب پانزده هزار از بنى غطفان و بنى فزاره و بنى كنانة و اهل تهامه و غير آن. قريش بيرون آمدند و قائد ايشان ابو سفيان بن حرب، اسمه صخر ثمّ اسلم يوم فتح مكة و حسن اسلامه. فزاره و غطفان بيرون آمدند و مهتر ايشان عيينة بن حصن، و هو من المؤلّفة قلوبهم.
خبر رسيد بمدينه كه قبايل عرب مجتمع شدند و با جهودان قريظه و نضير عهد كردند كه دست يكى گيرند و بر حرب محمد و اصحاب و، هم پشت باشند. رسول خدا با ياران گفت: اكنون تدبير چيست؟ سلمان گفت: من در ديار و نواحى پارس ديدهام كه چون از دشمن بر بيم باشند، گرد بر گرد شهر خويش خندقى سازند دفع دشمن را. رسول عليه الصلاة و السّلام آن موافق داشت و فرمود تا خندقى گرد بر گرد مدينه فرو بردند چهل گز عرض آن و ده گز قعر آن، و باز بريد هر ده مرد را از ياران چهل گز. و مهاجر و انصار در سلمان خلاف كردند كه سلمان مردى با قوّت بود. مهاجران گفتند: سلمان منّا و انصار گفتند:سلمان منّا رسول خدا گفت: نه آن و نه اين «سلمان منّا اهل البيت».
عمرو بن عوف گفت: من بودم و سلمان و نعمان بن مقرن المزنى و شش مرد انصارى، و چهل گز ما را نامزد كرده و خط كشيده.
لختى فرو برديم، سنگى سخت پيش آمد كه تبرها از آن شكسته گشت. سلمان رفت و رسول خدا را از آن سنگ خبر داد. رسول بيامد و تبر از دست سلمان بستد و ضربتى زد بر آن سنگ و لختى از آن بشكافت و نورى عظيم از آن ضربت بتافت، چنان كه همه نواحى مدينه روشن گشت، گويى چراغى روشن بيفروختند در شبى تاريك. رسول خدا تكبيرى كرد و ياران هم چنان تكبير كردند. يك ضربت ديگر زد و نورى ديگر هم چنان بتافت و رسول و ياران تكبير كردند، و سوم ضربت زد و نور بتافت و تكبير كردند.
رسول خدا گفت: در آن نور كه اول بتافت قصرهاى حيره و مدائن كسرى بر ديده قدس ما عرضه كردند، آن را ديدم كانياب الكلاب، همچون دندان سگان. و در نور دوم قصرهاى زمين روم ديدم و در سوم قصرهاى صنعا كانها انياب، و جبرئيل آمد و مرا خبر داد كه آنچه بتو نمودند در تحت قهر امّت تو آرند و ملك امّت تو آنجا برسد مسلمانان شادى كردند و گفتند: حمد آن خداوند را كه ما را بر دشمن وعده نصرت و ظفر داد. و منافقان گفتند- معتب بن قشير و عبد اللَّه ابىّ و اصحاب وى: اين عجب نگر كه محمد ما را چه وعده ميدهد! فتح شام و فارس ما را وعده ميدهد! و وقت را زهره نداريم كه از رحل خويش فراتر شويم! اين غرور است كه ما را ميدهد و ميفريبد ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً. انس مالك گفت رضى اللَّه عنه: روز خندق، ياران را ديدم مهاجر و انصار كه بدست خويش تبر ميزدند و كار ميكردند كه مزدوران و كارگران نداشتند و سرماى سخت بود آن روز، و بخوشدلى آن رنج و دشخوارى همى كشيدند. رسول خدا عليه الصلاة و السلام كه ايشان را چنان ديد، گفت:
«اللهم انّ العيش عيش الآخرة فاغفر للانصار و المهاجرين».
ايشان جواب دادند كه:
| نحن الذين بايعوا محمدا | على الجهاد ما بقينا ابدا |
و عن البراء بن عازب قال: كان النبى (ص) ينقل التّراب يوم الخندق حتى اغبرّ بطنه يقول:
| و اللَّه لولا اللَّه ما اهتدينا | و لا تصدّقنا و لا صلّينا |
| فانزلن سكينة علينا | و ثبّت الاقدام ان لاقينا |
| انّ الاولى قد بغوا علينا | اذا ارادوا فتنة ابينا |
چون خندق تمام شد، لشكر كفار بمدينه رسيدند، خندق ديدند گفتند: اين عرب را نبودست. لشكرگاه بزدند و خندق در ميان هر دو فريق بود، و در آن وقت يهود قريظه و نضير با رسول خدا عهد داشتند. بو سفيان، حيىّ اخطب را فرستاد بمردمان قريظه، تا آن عهد كه با محمد كرده اند نقض كنند، و مهتر قريظه آن وقت كعب بن اسد بود. كعب چون شنيد كه حيىّ آمد، در حصار ببست استوار و او را بخود راه نداد.
حيىّ گفت: در باز كن تا با تو سخنى بگويم. كعب گفت: باز گرد كه من سخن تو نشنوم و عهدى كه با محمد كرده ام نشكنم. حيى با وى همى پيچيد و همى افزود تا او را بفريفت و نقض عهد كرد. خبر برسول خدا آمد، رسول سعد معاذ كه مهتر اوس بود و سعد عباده كه مهتر خزرج بود بفرستاد تا حال باز دانند. ايشان رفتند و كعب اسد را و قوم وى را ديدند حرب را ساخته، بازگشتند و رسول را خبر كردند.
رسول غمگين شد، و كار بر مسلمانان صعب شد. سرما سخت بود و بيم دشمن و گرسنگى بغايت و منافقان متمرّد شدند و بعضى از ايشان همى گريختند و بهانه همى آوردند كه إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ، و قومى ظنهاى بد همى بردند چنان كه اللَّه فرمود:
وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا. يك ماه آنجا بماندند و ميان ايشان حرب نرفت، پس رسول كس فرستاد به بنى غطفان برئيس ايشان عيينة بن حصن و حارث بن عوف، و گفت: ثلثى از خرماى مدينه بشما دهم، باز گرديد و قوم خود را ببريد. ايشان بدان رضا دادند و عهد كردند، لكن هنوز عهدنامه ننوشته بودند، رسول سعد معاذ را و سعد عباده را خواند و با ايشان مشورت كرد. سعد معاذ گفت: اگر باين وحى آمده سمعا و طاعة، و اگر وحى نيامده، آن وقت كه ما مشرك بوديم يك خرما برشوت بايشان نداديم اكنون كه ربّ العالمين ما را باسلام گرامى كرد و بصحبت تو عزيز كرد و از عذاب دوزخ نجات داد، ايشان را رشوت كى دهيم؟! بعزّت آن خداى كه ترا براستى بخلق فرستاد كه يك خرما بايشان ندهيم مگر شمشير، و بقضاى حق رضا داديم. رسول خدا از آن سخن شاد شد، فرمود: من بدان ميگفتم كه عرب روى بايشان نهاده بودند، خواستم تا لختى از ايشان كم شوند. و در آن يك ماه كه حصار مدينه بود، هيچ قتال نرفت مگر آنكه:
روزى جوقى سواران قريش نام ايشان عمرو بن عبد ود و عكرمة بن ابى جهل و وهيب بن ابى وهب و نوفل بن عبد اللَّه سلاح در پوشيدند و اسب در تاختند در خندق و عمرو بن عبد ود مبارز قريش بود، با بطشى و قوّتى و تركيبى تمام مبارزت خواست و شعر گفت. على بن ابى طالب (ع) پيش وى رفت. عمرو گفت: يا على من نخواهم كه تو بدست من كشته شوى.
على گفت: من خواهم كه تو بدست من كشته شوى. عمرو خشم گرفت و از اسب فرو آمد و با على بهم برآويختند، گردى از ميان ايشان برآمد از بامداد تا نماز پيشين. چون گرد باز نشست، على وى را كشته بود. رسول خدا فرمود:«لا فتى الا على و لا سيف الا ذو الفقار».
وهيب زره بيفكند و بگريخت. على شمشيرى زد بر زين و اسب وى، زين و اسب بدو نيم كرد. پس ديگرى از ايشان پيش آمد و كشته شد و نوفل را بسنگ هلاك كردند و سه تن از كافران كشته شدند، و از صحابه رسول هيچكس كشته نشد. عبد الرحمن بن ابى بكر هنوز در اسلام نيامده بود، بيرون آمد و مبارزت خواست.
ابو بكر صديق رضى اللَّه عنه فرا پيش آمد عبد الرّحمن چون روى پدر ديد، برگشت.
پس با ابو بكر گفتند: اگرت پسر حرب كردى با تو، چه خواستى كرد تو با وى؟
ابو بكر گفت: بآن خدايى كه يگانه و يكتاست كه باز نگشتمى تا وى را كشتمى يا او مرا كشتى. سعد معاذ را تيرى بزرگ اكحل آمد، گفت: الهى اين خون را درين رگ نگه دار تا نخست قريظه را بمراد خود به بينم، آن گه اگر گشاده شود شايد.
خيمهاى بود كه كودكان و زنان مسلمانان در آن خيمه بودند، جهودى گرد آن خيمه ميگشت با سلاح و قصد ايشان ميكرد، صفيه عمه رسول از خيمه بيرون آمد عمامه بربسته و عمودى بدست گرفته و بيك زخم آن جهود را بكشت، پس از آن راهها بسته شد و طعام عزيز شد و زنان و كودكان گريستن در گرفتند، مؤمنان ضعيف شده و منافقان از شادى گردن بيفراخته و رسول خدا عليه الصلاة و السلام اين دعا همى كرد:«اللّهم منزل الكتاب، سريع الحساب، اهزم الاحزاب».
پس نعيم بن مسعود بن عامر از بنى غطفان آمد بنزديك رسول خدا و گفت: من مسلمانم و مسلمانى پنهان دارم، مرا چه فرمايى؟ رسول گفت: تو يك تن چه توانى كرد؟ مگر خداعى- كه«الحرب خدعة».
پس اين نعيم بنزديك قريظه شد و ميان وى و ميان ايشان در روزگار گذشته دوستى بود، گفت: مرا چه دانيد و چون شناسيد؟ گفتند: دوستى ناصح! گفت اكنون نصيحت من بشنويد! قريش و غطفان اينجا بيگانه اند، خانه و سراى ايشان از شما دور است، آمده اند تا اگر غنيمتى يابند در ربايند و اگر نه بگريزند و اندوه شما نخورند، پس شما تنها بمانيد و با محمد طاقت نداريد.
گفتند: راست همى گويى نصيحت همى كنى، اكنون ما را چه بايد كرد؟ گفت: چون ايشان شما را بحرب خوانند، گوئيد ماده تن خواهيم كه برهن نزديك ما فرستيد تا شما پشت بر ما نكنيد، تا آن گه كه از محمد ايمن شويم. گفتند اين صواب است و نيكو، ما همين كنيم. پس نعيم بنزديك قريش شد و گفت شما دانيد دوست دارى من شما را و دشمنى من محمد را، و من شما را نصيحتى كنم اگر پذيريد. گفتند پذيريم و نصيحت تو شنويم.
نعيم گفت پس بدانيد كه يهود پشيمان شده اند از نقض عهد كه با محمد كردند و اكنون كس فرستاد كه تا محمد با ايشان صلح كند و محمد اجابت نكرد. ايشان گفتند ما ده تن را از بزرگان قريش بخواهيم و بنزديك تو فرستيم تا ايشان را بكشى و با ما صلح كنى، محمد گفت اين صواب است، اكنون ايشان از شما ده تن خواهند خواست، نگر كه هشيار باشيد و دانيد كه چه مى بايد كرد.
از آنجا برخاست نعيم و بنزديك غطفان شد و همين قصه با ايشان بگفت، شب شنبه پيش آمد. قريش و غطفان، عكرمه را فرستادند با گروهى مردمان و بنى قريظه را گفتند كه مقام ما اينجا دراز شد و از طعام مردمان و علف ستوران درمانديم، فردا روز شنبه مى بايد كه حرب را ساخته باشيد تا از دو يكى ظاهر شود و مردمان ازين تنگى و دشخوارى برهند. ايشان جواب دادند كه فردا روز شنبه است و ما را روز شنبه روز طاعت است و حرب نكنيم و تا ده تن از معتبران بما نفرستيد، ما جنگ نكنيم و از نقض عهد شما ايمن نباشيم.
ايشان گفتند:صدق نعيم و نصح- راست گفت نعيم و نصيحت نيكو كرد. هيچ كس بايشان نفرستادند و همه پراكنده دل شدند و تفرّق در ميان ايشان افتاد. پس رسول خدا حذيفه را گفت:
رو بميان ايشان و باز دان كه حال چيست و چه مى سگالند. حذيفه گفت: چون بميان ايشان رسيدم، باد عاصف ديدم بر ايشان مسلّط شده و سپاه حق در ايشان افتاده، باد خيمها برميكند و بر سر يكديگر همى افكند و ستوران همى رميدند و بو سفيان در ميان لشكر آواز همى داد كه اى مردمان، لشكر از گرسنگى و سرما و سختى بيچاره شدند و ستوران ضعيف شدند از بى علفى، و قريظه عهدى كه با ما داشتند از بيم محمد آن عهد بشكستند و اين باد عاصف چنين بر ما چيره شده كه با وى طاقت نماند، شما همه باز گرديد كه من بازگشتم.
اين بگفت و بر شتر نشست و شتر را زانو بسته بود، از رعب كه در دل وى بود چندان هوش نداشت كه زانوى اشتر بگشادى پس از اشتر فرو آمد و زانوى وى بگشاد. حذيفه گفت اگر نه آن بودى كه رسول خدا مرا گفته بود، نگر كه ايشان را نيازارى، و رنه من او را آن ساعت بكشتمى. لشكر هم چنان در تاختن افتاده و جامه هاى اشتران و زين اسبان و خيمه و كالا همى انداختند و باد ايشان را از پشت ستور همى ربود و مى افكند و فريشتگان تكبير همى گفتند و ايشان را همى راندند.
اينست كه رب العالمين فرمود: فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً.
كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج8، ص: 23