حکایات كشف الأسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرارمطالب برگزیده كشف الأسرار و عدة الأبرار

حکایت ذبح اسماعیل علیه السلام كشف الأسرار و عدة الأبرار

امّا قصّه ذبح بر قول سدى آنست كه ابراهيم بر سر پيرى از حق تعالى فرزند خواست چون او را بشارت دادند بفرزند گفت: هو اذا للَّه ذبيح، نذر كرد كه اللَّه را قربان كند، پس بروزگار آن نذر فراموش كرد و هر وقت از شام بزيارت اسماعيل شدى به مكه، وقتى ابراهيم از راه درآمده بود مانده و رنجور تن شده، شب ترويه پيش آمد بخفت، بخواب نمودند او را كه: يا ابراهيم اوف بنذرك- آن نذر كه كرده ‏اى وفا كن.

ابراهيم از خواب درآمد با خود مى ‏انديشيد كه اين خواب گويى نموده شيطان است يا فرموده حق. آن روز همه در آن انديشه و فكرت بود، فسمّى ذلك اليوم يوم التروية اى- كان يروّى مع نفسه ان ما رأيت كان من اللَّه او من الشيطان. ديگر شب بخفت، او را همين خواب نمودند، بدانست كه فرموده اللَّه است و بجاى آورد كه خواب پيغامبران وحى باشد از حقّ جلّ جلاله، فسمّى ذلك اليوم يوم عرفة اذ عرف انه من اللَّه عزّ و جلّ.

و اسماعيل آن روز هفت ساله بود و بقولى سيزده ساله. امّا قول محمد بن اسحاق آنست كه ابراهيم هر بار كه قصد زيارت اسماعيل كرد او را بر براق نشاندندى بامداد از شام برفتى نماز پيشين به مكه بودى زيارت كردى و بازگشتى شبانگاه به شام بودى. چون اسماعيل بزرگ شد او را هنرى و روز افزون ديد، همگى دل وى بگرفت و دل در حياة او بست، لما كان يأمل فيه من عبادة ربه و تعظيم حرماته.

تا شبى كه نمودند او را بخواب كه گوينده ‏اى گويد: انّ اللَّه يأمرك بذبح ابنك هذا. ابراهيم چون اين خواب ديد دانست كه وحى خداوندست و فرمان وى، هاجر را گفت: ميخواهم كه خداى را عزّ و جلّ قربانى كنم اندران وادى كه گوسپندان ايستاده ‏اند و مي خواهم كه اسماعيل را با خود ببرم، سرش بشوى‏ و موى را شانه كن و گيسوانش بباف و او را نيكو بياراى تا خرّم شود و با خود ببرم، آن گه گفت: جان پدر كارد و رسن بردار تا در ان شعب رويم و گوسپند را قربان كنيم.

چون آنجا رسيدند ابراهيم گفت: «يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى‏ فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ‏»- اى بسر بسى محنتها و بلاها كه بما رسيد و همه بسر آمد و اكنون فرمانى رسيده از همه صعب‏تر مى‏ فرمايند مرا كه ترا قربان كنم، «فَانْظُرْ ما ذا تَرى‏»- درنگر تا در دل خويش چه بينى و ترا درين فرمان چه راى است؟

حمزه و كسايى «ما ذا ترى» بضمّ تا و كسر را خوانند، يعنى در نگر كه درين فرمان از خويشتن چه نمايى؟ ميخواست كه بداند از وى كه صبر خواهد كرد يا جزع خواهد نمود. اسماعيل گفت: «يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ‏».

ابو هريره روايت كند از كعب الاحبار كه شيطان آن روز گفت: لئن لم افتن عند هذا آل ابراهيم لا افتن منهم احدا ابدا- اگر امروز درين حال آل ابراهيم را بفتنه نيفكنم و بر ايشان مرا دستى نبود پس هرگز نتوانم و نه مرا بر ايشان دسترس بود، در ان حال شيطان بر صورت مردى ناصح آمد پيش هاجر مادر اسماعيل گفت: هيچ دانى كه ابراهيم پسر خود را اسماعيل كجا ميبرد؟ هاجر گفت او را ميبرد كه گوسپند قربان كند. گفت: نه كه خود پسر را قربان ميكند.

هاجر گفت: كلّا هو ارحم به و اشدّ حبّا له من ذلك- اين چه سخن است كه تو مى‏گويى او بروى از ان مهربان‏تر است و دوستر كه اين كند. شيطان گفت: خداش ميفرمايد كه چنين كند. هاجر گفت: اگر خداى ميفرمايد خداى را فرمان است و طاعت داشت وى واجب از وى نوميد گشت براه ايشان آمد، پسر را ديد كه بر اثر پدر ميرفت گفت:اى پسر دانى كه پدرت كجا ميبرد؟ گفت: ميرويم تا گوسفند را قربان كنيم،

گفت:نه كه ترا قربان خواهد كرد. گفت از بهر چه فرزند را قربان كند؟ گفت: اللَّه او را چنين ميفرمايد. گفت: اگر اللَّه ميفرمايد فسمعا و طاعة. از وى نوميد بازگشت فرا پيش ابراهيم شد گفت: ايها الشيخ كجا ميروى؟ گفت مرا حاجتى است درين شعب حاجت خويش را ميروم گفت: و اللَّه كه شيطان در خواب بتو نموده كه اين فرزند را قربان كن‏

ابراهيم بدانست كه او خود شيطان است گفت: اليك عنّى يا عدوّ اللَّه فو اللّه لامضينّ لامر ربى. ابن عباس گفت: ابراهيم آن ساعت از پيش شيطان تيز برفت و گرم تا برو سابق شد، چون به جمرة العقبه رسيد شيطان ديگر باره فرا پيش وى آمد، ابراهيم هفت سنگ بوى انداخت و همچنين در جمرة الوسطى و جمرة الكبرى شيطان فرا پيش ميآمد و ابراهيم بروى سنگها مى ‏انداخت. ربّ العالمين آن تيز رفتن ابراهيم در ان موضع و آن سنگ انداختن سنّتى گردانيد بر امّت احمد تا در مناسك حج بجاى ميآرند و ابراهيم را ثنا ميگويند.

«فَلَمَّا أَسْلَما» اى- انقادا و خضعا لامر اللَّه. و قيل: سلم الذبيح نفسه و سلم ابراهيم ابنه، «وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ‏» اى- صرعه على جبينه، و الجبين- احد جانبى الجبهة اسماعيل گفت: اى پدر مرا بتو سه حاجت است: يكى آنكه دست و پاى من سخت ببندى زيرا كه چون نيش كارد بحلق من رسد خرد از من زايل گردد و در اضطراب آيم آن گه قطرات خون بر جامه تو افتد و مرا بدين بى‏ حرمتى گرفتارى بود و ثواب من ضايع شود.

ديگر حاجت آنست كه بوقت ذبح مرا بر وى افكنى تا در سجود باشم آن ساعت كه جان تسليم كنم، و نيز نبايد كه تو در روى من نگرى رحمت آيد ترا بر من و در فرمان اللَّه سست شوى، و من در روى تو نگرم بر فراق تو جزع؟ آرم و بخداى عاصى گردم.

سوم حاجت آنست كه چون بنزديك مادرم شوى و من با تو نباشم او سوخته گردد كه درد فراق فرزند سخت بود با وى مدارا كن و او را پند ده و سلام من بدو رسان و پيراهن من بدو ده تا ببوى من مى‏دارد، اى پدر و كارد تيز كن و زود بحلق فرود آر تا مرگ بر من آسان شود كه مرگ دردى صعب است و كارى سخت!

ابراهيم چون اين سخن از وى بشنيد بگريست و روى سوى آسمان كرد گفت: الهى انا ابراهيم الّذى عبدتك و لم اعبد غيرك و قومى كانوا يعبدون الاصنام، الهى انا الّذى قذفت فى النّار فنجّيتنى منها، الهى ابتليتنى بهذا البلاء الّذى اهتزّ منه عرشك العظيم و لا تطيق حمله السّماوات و الارضون، الهى ان تجرّب عبدك فانت تعلم ما فى نفسى و لا اعلم ما فى نفسك و انت علّام الغيوب- خداوندا من آن ابراهيم‏ام كه قوم من بت‏

پرستيدند و من ترا يگانه پرستيدم؛ دشمن مرا بآتش افكند و تو بفضل خود مرا رهانيدى و از كيد دشمن خلاص دادى، اكنون بلائى بدين عظيمى بر من نهادى، بلائى كه عرش عظيم از آن بلرزد و آسمان و زمين طاقت كشيدن آن ندارد، الهى اگر بنده را مى ‏آزمايى ترا رسد كه خداوندى و من بنده؛ تو دانى كه در نفس من چيست و من ندانم كه در نفس تو چيست، داناى نهان و خداى همگان تويى.

پس ابراهيم كارد بر حلق نهاد تا فرمان بجاى آرد، كارد همى‏ كشيد و حلق نمى‏ بريد، تا بدانى كه كارد كه ميبرد نه بطبع ميبرد كه بفرمان ميبرد، همچنين آتش كه ميسوزد نه بطبع ميسوزد كه بفرمان ميسوزد، ابراهيم را بآتش انداختند فرمان آمد كه مسوز نسوخت، اينجا نيز كارد را فرمود كه مبر نبريد لكن در آتش فرمان آشكارا كرد قهر اعدارا و اينجا كه دشمن نبود امر آشكارا نكرد.

جبرئيل از سدره منتهى در پريد و كارد برگردانيد. جبرئيل را پرسيدند هيچ تعب و ماندگى هرگز بتو رسيد؟ گفت: در سه وقت رسيد: يكى آن وقت كه ابراهيم را بآتش انداختند، ديگر آن وقت كه يوسف را بچاه انداختند، سديگر آن وقت كه كارد بر حلق اسماعيل نهادند؛ من به سدره منتهى بودم ندا آمد كه: ادرك عبدى «وَ نادَيْناهُ‏»- اين واو درين موضع زيادت است، تقديره: فلمّا اسلمنا و تلّه للجبين، «نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا»- ندا آمد كه يا ابراهيم خواب كه ديده‏اى راست كردى.

فكبّر جبرئيل و كبّر ابراهيم و كبّر اسماعيل- ابراهيم برنگرست جبرئيل را ديد بر هوا كه مى‏آمد و آن نرميش عظيم فداى اسماعيل با وى و جبرئيل ميگفت: اللَّه اكبر اللَّه اكبر اللَّه اكبر، ابراهيم بموافقت وى گفت: لا اله الّا اللَّه و اللَّه اكبر، اسماعيل گفت: اللَّه اكبر و للَّه الحمد.

اين تكبير سنّتى گشت در روزگار عيد و در مناسك حجّ. و گفته ‏اند آن كبش؛ عظيم خواند از بهر آنكه قربان هابيل بود از نخست و پذيرفته حق بود و روزگار دراز در بهشت چرا كرده بود. قيل: رعى فى الجنّة اربعين خريفا سعيد جبير گفت: حقّ له ان يكون عظيما- سزاست كه آن را عظيم گويند؛ فرستنده آن ربّ العالمين، آرنده آن جبرئيل امين، فداى اسماعيل جدّ سيّد المرسلين.

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره الصافات آیه 83-138

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=