المائدة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة المائدة آیه 26- 15

4- النوبة الاولى‏

(5/ 26- 15)

قوله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ‏ اى اهل كتاب، قَدْ جاءَكُمْ‏ آنك آمد بشما، رَسُولُنا فرستاده ما، يُبَيِّنُ لَكُمْ‏ پيدا ميكند شما را، كَثِيراً مِمَّا كُنْتُمْ تُخْفُونَ‏ فراوانى از آنچه شما مى‏ پنهان داشتيد، مِنَ الْكِتابِ‏ از كتاب [انجيل‏]، وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ و مى فراگذارد و آسان كند فراوانى [از آنچه بر شما شك بود از پيش‏]، قَدْ جاءَكُمْ‏ آمد بشما، مِنَ اللَّهِ‏ از خدا، نُورٌ روشنايى، وَ كِتابٌ مُبِينٌ‏ (15) و نامه پيدا.

يَهْدِي بِهِ اللَّهُ‏ راه نمايد خداى بآن، مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ‏ كسى را كه بر پى خشنودى وى ميرود، سُبُلَ السَّلامِ‏ براههاى سلامت، وَ يُخْرِجُهُمْ‏ و دمى برون آرد ايشان را مِنَ الظُّلُماتِ‏ از تاريكها، إِلَى النُّورِ بروشنايى‏ بِإِذْنِهِ‏ بخواست خويش، وَ يَهْدِيهِمْ‏ و راه مينمايد ايشان را، إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏ (16) براه راست درست.

لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا كافر شدند ايشان كه گفتند: إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ‏ كه خدا عيسى مريم است، قُلْ‏ [پيغامبر من‏] گوى: فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً آن كيست كه پادشاه است و بدست وى چيزى است از خواست و كار خداى [كه بآن چيز با خداى تاود]، إِنْ أَرادَ اگر خداى خواهد، أَنْ يُهْلِكَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ‏ كه عيسى مريم را هلاك كند، وَ أُمَّهُ‏ و مادر وى را، وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً و هر كه در زمين كس است، وَ لِلَّهِ‏ و خدايراست، مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ ملك آسمان و زمين، وَ ما بَيْنَهُما و هر چه ميان آن هر دو، يَخْلُقُ ما يَشاءُ مى‏آفريند آنچه خواهد، وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (17) و خداى بر همه چيز قادر است و توانا.

وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى‏ جهودان و ترسايان گفتند: نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ‏، ما پسران خداييم و دوستان وى، قُلْ‏ بگو [اى پيغامبر من‏]: فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ‏ پس چرا شما را مى‏ عذاب كند خداى بگناهان شما، بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ بل [نه پسرانيد و نه دوستان‏]، كه گروهى مردمانيد، مِمَّنْ خَلَقَ‏ از آنچه او آفريد، يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وى آن را آمرزد كه خود خواهد، وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ و عذاب كند او را كه خود خواهد، وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ و خدايراست پادشاهى آسمانها و زمين، وَ ما بَيْنَهُما و هر چه ميان آن هر دو، وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ (18) و با وى است بازگشت هر كس.

يا أَهْلَ الْكِتابِ‏ اى اهل كتاب، قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا آمد بشما فرستاده ما، يُبَيِّنُ لَكُمْ‏ پيدا ميكند شما را، عَلى‏ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ‏ بسستى و گسستگى از رسولان، أَنْ تَقُولُوا تا نگوئيد: ما جاءَنا بما نيامد، مِنْ بَشِيرٍ هيچ بشارت دهنده‏اى، وَ لا نَذِيرٍ و نه هيچ بيم نماينده‏اى، فَقَدْ جاءَكُمْ بَشِيرٌ وَ نَذِيرٌ آنك آمد بشما رسولى كه همانست و همين، وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (19) و خداى بر همه چيز تواناست.

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ‏ موسى گفت قوم خويش را: يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ‏ اى قوم ياد كنيد و ياد داريد نعمت خداى بر خود، إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ كه در ميان شما پيغامبران فرستاد، وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً و شما را پادشاهان كرد، وَ آتاكُمْ‏ و شما را داد، ما لَمْ يُؤْتِ‏ آنچه نداد هرگز، أَحَداً هيچ كس را مِنَ الْعالَمِينَ‏ (20) از جهانيان.

يا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ اى قوم دررويد در زمين مقدس، الَّتِي‏ كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ‏ آنچه خداى شما را [داد و ارزانى داشت و شما را] نبشت و بهره كرد، وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِكُمْ‏ و از فرمان بردارى برمگرديد به پس باز، فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ‏ (21) كه بازگرديد بروز بترى پس سودمندى زيان‏كاران گرديد.

قالُوا يا مُوسى‏ گفتند: يا موسى! إِنَّ فِيها قَوْماً جَبَّارِينَ‏ در آن زمين قومى‏اند جباران، وَ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها و ما در آن زمين نشويم، حَتَّى يَخْرُجُوا مِنْها تا آن گه كه ايشان بيرون آيند از آن، فَإِنْ يَخْرُجُوا مِنْها اگر بيرون آيند از آن، فَإِنَّا داخِلُونَ‏ (22) ما پس در شويم.

قالَ رَجُلانِ‏ دو مرد گفتند: مِنَ الَّذِينَ يَخافُونَ‏ از آن خداى ترسان، أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا كه نيكويى كرده بود خداى با ايشان، ادْخُلُوا عَلَيْهِمُ الْبابَ‏ كه اى قوم از در آن زمين بر اهل آن زمين درشويد، فَإِذا دَخَلْتُمُوهُ‏ كه چون شما در شويد از در، فَإِنَّكُمْ غالِبُونَ‏ شما ايشان را بازماليد و كم آريد، وَ عَلَى اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا و پشت بخداى باز كنيد، إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ‏ (23) اگر گرويدگانيد.

قالُوا يا مُوسى‏ جواب دادند كه يا موسى‏ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما در آن زمين نرويم هرگز، ما دامُوا فِيها تا آن جبّاران در آن زمين باشند، فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ‏ تو رو با خداوند خويش، فَقاتِلا و كشتن كنيد با ايشان، إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ‏ (24) كه ما ايدر نشستگانيم.

قالَ رَبِ‏ موسى گفت خداوند من! إِنِّي لا أَمْلِكُ‏ من پادشاه نه‏ام، إِلَّا نَفْسِي‏ مگر بر خويشتن، وَ أَخِي‏ و برادر خويش، فَافْرُقْ بَيْنَنا جدايى افكن ميان ما، وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ‏ (25) و ميان اين قوم بيرون شدگان از فرمان بردارى.

قالَ‏ گفت خداى: فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ‏ آن زمين بر ايشان حرام‏ ساختم [و حرام كردم بر آن زمين كه ايشان را بيرون گذارد از خود]، أَرْبَعِينَ سَنَةً چهل سال، يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ‏ تا سامان گم كرده مى‏باشند و راه نيابند بيرون شدن را، فَلا تَأْسَ‏، پس تو اندوه مبر، عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ‏ (26) برين گروه كه از طاعت دارى بيرون شدگانند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ‏- اين خطاب با جهودان و ترسايان است. ربّ العزّة ايشان را بايمان و توحيد ميخواند، و پذيرفتن رسالت محمد (ص) و اظهار نعت و اتّباع سنّت وى. ميگويد: رسول ما با شما آمد، تا آنچه شما پنهان ميكنيد از آيت رجم و نعت و صفت محمد كه در تورات و انجيل است وى پيدا و روشن كند بعد از آنكه از بسيارى كه پنهان كرده ‏ايد درگذرد، و عفو كند، و شما را بدان نگيرد، و جزا ندهد.

آن گه صفت محمد (ص) كرد و قرآن كه كتاب وى است، گفت: قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ نور اينجا پيغامبر است، چنان كه جاى ديگر گفت: نُورٌ عَلى‏ نُورٍ اى: نبى مرسل بعد نبى، و از بهر آن او را نور نام كرد كه چيزها روشن گرداند، و حقيقت هر كار و هر چيز بهر كس نمايد، چنان كه نور هر جاى كه بود روشنايى دهد، گفتار و كردار دلها را روشنايى افزايد.

و كِتابٌ مُبِينٌ‏- اينجا قرآن است كه در آن بيان حلال و حرام است، و روشنايى دل و جان است، و نجات خلق در پذيرفتن آن و كار كردن بآنست. مصطفى (ص) گفت:

«ان هذا القرآن من اللَّه، و هو النّور المبين، و هو الشّفاء النّافع، فيه نبأ من قبلكم، و خبر من بعدكم، و حكم ما بينكم، و هو الفصل ليس بالهزل، من تركه من جبّار قصمه اللَّه، و من ابتغى الهدى فى غيره اضلّه اللَّه، و هو حبل اللَّه المتين، و هو الذكرالحكيم، و هو الصّراط المستقيم، من قال به صدّق، و من عمل به اجر ، و من حكم به عدل، و من دعا اليه هدى الى صراط مستقيم».

وقال (ص): «القرآن سبب، طرفه بيد اللَّه عز و جل، و طرفه بأيديكم، فتمسّكوا به فانكم لا تضلون و لا تهلكون ابدا».

و قال ابن عباس: ضمن اللَّه عزّ و جلّ لمن قرأ القرآن ان لا يضلّ فى الدّنيا و لا يشقى فى الآخرة، لقوله تعالى: فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى‏، و قال ابن مسعود: من احبّ ان يعلم انّه يحبّ اللَّه و رسوله فلينظر، فان كان يحبّ القرآن فانه يحبّ اللَّه و رسوله، وقيل لجعفر بن محمد (ع): لم صار الشّعر و الخطب تملّ اذا اعيدت، و القرآن يعاد و لا يملّ؟ قال: «لان القرآن حجة على اهل الدّهر الثانى كما هو على اهل الدهر الاوّل، فلذلك ابدا هو غضّ جديد».

يَهْدِي بِهِ اللَّهُ‏- يعنى يهدى بكتابه المبين من اتّبع ما رضيه اللَّه من تصديق محمد (ص)، «سبل السّلام» اى دين اللَّه عزّ و جلّ، و هو الّذى شرع لعباده، و بعث به رسله. ميگويد: خداى تعالى باين قرآن راه نمايد بنده‏اى را كه بر پى رضاء حق ايستد، و آن كند كه اللَّه پسندد از تصديق محمد (ص) و ايمان آوردن بوى، راه نمايد او را بدين خداوند عزّ و جلّ، آن دينى كه بندگان را بآن فرمود، و پيغامبران را بآن فرستاد، و آن دين حنيفى است و ملّت اسلام و شريعت مصطفى باين قول «سلام» اينجا نام خداوند است عز و جل، و درست است خبر از مصطفى (ص) كه گفت:

«اللهم انت السّلام و منك السّلام. تباركت يا ذا الجلال و الاكرام».

و مصطفى (ص) روزى عائشه را گفت:

«هذا جبرئيل يقرأ عليك السّلام»،

فقالت عائشة: اللَّه السّلام، و منه السلام، و على جبرئيل السّلام. و معنى سلام در نام خداوند عزّ و جلّ بى‏ عيب است دور از كاستن و افزودن، و از حال گشتن، و بدريافت وى رسيدن. و روا باشد كه سلام اندرين آيت بمعنى سلامت بود يعنى سبل السّلامة الّتى من سلكها سلّم فى دينه و دنياه، راه نمايد خداى او را راهى كه سلامت دين و دنياى وى در آن باشد.

وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ- و او را از ظلمات كفر بنور ايمان درآرد، «باذنه» يعنى بأمره و توفيقه و ارادته، وَ يَهْدِيهِمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏- صراط نامى است راه را، ديدنى، و ناديدنى، ديدنى خود محسوس است، و ناديدنى اسلام و سنّت است.

لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ‏- اين در شأن ترسايان نجران فرو آمد، و ايشان فرقه يعقوبيه‏اند گفتند: عيسى پسر خداست: رب العزة گفت جل جلاله: يا محمد ايشان را گوى: «فَمَنْ يَمْلِكُ» اى من يقدر ان يدفع من عذاب اللَّه شيئا اذا قضاه؟ كيست آن كس كه چون خدا بر سر خلق عذابى قضا كند، چيزى از آن عذاب دفع تواند كرد؟ اگر خواهد كه عيسى را و مادر وى را و جمله اهل زمين را عذاب كند، كه تواند كه آن باز دارد؟ پس خدايى را كى شايد آن كس كه عذاب از خود و ديگران دفع نتواند؟ آن گه گفت: وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما يعنى ما بين هذين النوعين من الاشياء. گفته‏اند كه خزائن آسمان باران است، و خزائن زمين نبات. ميگويد: هر دو ملك و ملك ماست، و هر چه ميان هر دو آفريده، از بندگان و غير ايشان. يَخْلُقُ ما يَشاءُ- اين دفع آن شبهت است كه ترسايان را افتاد در كار عيسى و آمدن وى از مادر بى‏پدر. ميگويد: آن را كه خواهد آفريند، چنان كه خواهد بر مشيّت و ارادت خويش، اگر خواهد بى‏پدر آفريند چون عيسى، و اگر خواهد بى ‏پدر و مادر آفريند چون آدم، وى بر همه چيز قادر است و توانا.

وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى‏ نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ‏- سخن درين آيت متداخل است. ترسايان ابناء گفتند، و جهودان احبّا. ترسايان گفتند كه: عيسى پسر خداست، و مادر وى از ماست، خبر از جماعت بيرون داد هر چند كه مراد بآن عيسى است،و جهودان گفتند: نحن اولياء اللَّه من دون الناس ما خاصّه دوستان خدائيم، بيرون از همه مردمان. ناس اينجا مصطفى (ص) است و عرب، و گفته‏ اند كه ترسايان از آنجا گفتند كه‏ نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ‏، كه عيسى (ع) گفته: اذا صليتم فقولوا يا ابانا الذى فى السماء تقدس اسمك، و اين بمعنى قرب است و برّ و رحمت؛ يعنى اى خداوندى كه با نيكان بندگان بمهربانى و نزديكى چنانى كه پدر مهربان بر فرزند، و آن گه با مسلمانان ميگفتند: و اللَّه ان كتابنا لقبل كتابكم و ان نبيّنا لقبل نبيكم، و لا دين الا ديننا، و لا نبى الا نبينا، و انّا نحن اهل العلم القديم، فليس احد افضل منّا. و روا باشد كه اينجا ضميرى نهند، يعنى نحن ابناء رسله. رسول خدا ايشان را بيم داد و بعقوبت حق بترسانيد، ايشان گفتند: ما پسران پيغامبران اوايم. ما را عذاب نكند.

ربّ العزّة گفت: يا محمد ايشان را گوى: اگر پسران پيغامبران خدائيد، پس چرا پدران شما را كه اصحاب سبت بودند عقوبت كرد، و ايشان را بگناهان خويش فرا گرفت.

بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ‏- نه چنانست كه شما گفتيد، كه شما گروهى مردمانيد چنان كه آفريدگان وى از فرزندان آدم. يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ- آن را كه خواهد از آفريدگان خويش بيامرزد. اگر خواهد جهود را از جهودى و ترسا را از ترسايى توبه دهد، و او را بيامرزد. وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ و اگر خواهد او را بر آن كفر بميراند و او را عذاب كند. وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما من الخلق، وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ المرجع فى الآخرة.

يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ‏- يعنى اعلام الهدى و شرائع الدين. عَلى‏ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ‏- از ميلاد عيسى (ع) تا بميلاد محمد (ص) گفته‏ اند كه ششصد سال بود، و بروايتى پانصد و شصت سال، و بروايتى چهارصد و سى و اند سال،و تا بروزگار عيسى پيغامبران پيوسته آمدند، پس يكديگر، تا برفع عيسى، پس از آن بريده گشت، و روزگار فترت بود تا بوقت بعثت محمد (ص). قومى گفتند پس عيسى سه پيغامبر ديگر از بنى اسرائيل بودند، و ايشانند كه ربّ العزّة در سورة يس قصه ايشان گفت: إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ‏.

أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشِيرٍ وَ لا نَذِيرٍ- يعنى لئلا تقولوا. محمد را كه بشما فرستاديم بآن فرستاديم تا فردا نگوئيد كه بما هيچ بشير و نذير نيامد. آن گه مصطفى (ص) بشما آمد، هم بشير است و هم نذير، بشير بالجنّة نذير من النار، بشير بالمؤمنين و نذير للجاحدين. مصطفى (ص) را در قرآن بيست نام است، بده فائده در دو قرين يكديگر، دو نام تصريح است و آن را اسم علم گويند، و هو محمد و احمد، يقول اللَّه تعالى:

مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ‏، يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ. و دو نام تعظيم است، و هو الرسول و النبى، يقول اللَّه تعالى: يا أَيُّهَا النَّبِيُ‏، يا أَيُّهَا الرَّسُولُ‏. و دو نام شفقت است و مهربانى، و هو الرؤف و الرحيم، لقوله تعالى: بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ‏. و دو نام است بشارت و نذارت را، و هو البشير و النذير، لقوله تعالى: إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً. و دو نام است دعوت و هدايت را، و هو الداعى و الهادى، لقوله تعالى: وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ‏، وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ. و دو نام است نفع امّت را، و هو النّور و السّراج، لقوله تعالى: قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ، و قال تعالى: وَ سِراجاً مُنِيراً. و دو نام است ظهور حجّت را بر دشمنان و معاندان، و هو البرهان و البيّنة، لقوله تبارك و تعالى:

قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ‏، و قال تعالى: حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ‏. و دو نام تكريم است خصوصيّت وى را، و هو العبد و الكريم، لقوله تعالى و تقدس: أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ‏، و قال تعالى: إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ‏. و دو نام است بر طريق اشارت از محض معرفت، و هو المزّمّل و المدّثّر، لقوله تبارك و تعالى: يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ‏، يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ. و دو نام است بر سبيل كنايت در عين مباسطت اظهار عزّت وى را و هو طه و يس.

روى ابو ذر، قال: قلت: يا رسول اللَّه هل سمّاك اللَّه عزّ و جلّ فى شي‏ء من الكتب؟ قال: «نعم يا با ذر! سمّانى اللَّه فى التوراة، يحيد، و فى الزبور، الماحى، و فى الانجيل، احمد، و فى القرآن محمدا». قلت: يا رسول اللَّه لم سمّيت يحيد؟ قال:

«لانّى احيد بأمّتى عن النّار»، قلت: لم سمّيت الماحى؟ قال: «محا اللَّه عزّ و جلّ بى الاوثان عن جزيرة العرب». قلت: لم سمّيت احمد؟ قال: «حمدنى الامم كلها». قلت:

لم سمّيت محمدا؟ قال: «أنا محمود فى اهل السماوات، و محمود فى اهل الارض».

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً- در بنى اسرائيل پيغامبران در سبط لاوى بودند، و ملوك در سبط يهودا. و گفته‏اند: «جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ» آن هفتاد مرد بودند كه موسى ايشان را برگزيد، و با خود بمناجات برد، و ايشان را صاعقه رسيد، پس از آن صاعقه زنده گشتند، و پس از موسى و هارون پيغامبران بودند وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً يعنى تملكون انفسكم بعد تبعيد فرعون ايّاكم. ميگويد: پس از آنكه زيردست فرعون بوديد، و شما را ببندگى گرفته، اكنون شما را آزاد و بر نفس خود پادشاه كرد، و از زيردستى و بندگى وى رهايى داد. و قيل: وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً اى اغنياء، شما را توانگر كرد تا از يكديگر بى ‏نياز گشتيد.

مردى فرا عبد اللَّه عمر گفت: السنا من فقراء المهاجرين؟ نه ما از جمله درويشان مهاجرانيم؟ عبد اللَّه گفت ترا هيچ زن هست؟ گفت: هست. گفت: هيچ مسكن دارى كه در آن نشينى؟ گفت: دارم. گفت پس تو از توانگرانى. آن مرد گفت: من خادم نيز دارم. عبد اللَّه گفت: فانت من الملوك، تو از جمله ملوكى، و باين معنى مصطفى (ص) گفت:

«من اصبح معافى فى بدنه، آمنا فى سربه عند قوت يومه، فكأنّما حيزت‏ له الدنيا. يكفيك ابن آدم منها ما سدّ جوعتك، و وارى عورتك، فان كان لك بيت يواريك، فذاك، و ان كانت دابّة تركبها فبخ فلق الخبز و ماء الجر و ما فوق الازار حساب عليك».

و عن ابى سعيد الخدرى، عن النبى (ص) قال: «كان بنو اسرائيل اذا كان لاحدهم خادم و امرأة و دابة يكتب ملكا»،

و قال ابن عباس و مجاهد و الحسن:

من كان له بيت و امرأة و خادم فهو ملك. ضحاك گفت: بنى اسرائيل را ملوك از آن گفت كه خانه اى فراخ داشتند، و آب روان در آن، قال: و من كان مسكنه واسعا، و فيه ماء جار فهو ملك. قتاده گفت: ملك ايشان آن بود كه خدم و حشم ساختند، و از فرزندان آدم اول كسى كه حشم ساخت ايشان بودند. وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً يعنى و جعل فيكم ملوكا، وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ‏ من فلق البحر و المنّ و السّلوى و تظليل الغمام و غير ذلك.

يا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ- يعنى المطهّرة. سمّيت مقدسة لانّها قدّست من الشرك و جعلت مسكنا للانبياء، و يتقدّس فيها من الذنوب. گفته‏اند: زمين مقدسه زمين شام است سر تا سر آن. مصطفى (ص) گفت:

«طوبى للشام». قيل لأى ذلك يا رسول اللَّه؟ قال: «لان ملائكة الرحمن باسطة اجنحتها عليها»،

و قال (ص): «اللّهم بارك لنا فى شامنا، اللهم بارك لنا فى يمننا». قالوا: يا رسول اللَّه و فى نجدنا؟ فقال:

«هنالك الزلازل و الفتن، و بها يطلع الشيطان»،

و قال (ص): «ستخرج نار من حضرموت تحشر الناس». قلنا يا رسول اللَّه ما تأمرنا؟ قال: «عليكم بالشام، سيصير الامر أن تكونوا جنودا مجندة، جند بالشام، و جند باليمن، و جند بالعراق»، فقال رجل: يا رسول اللَّه خر لى ان ادركت ذلك. قال: «عليكم بالشام، فانها خيرة اللَّه من ارضه، يجتبى اليها خيرته من عباده. يا اهل الاسلام عليكم بالشام فان صفوة اللَّه من ارضه الشام، فان اللَّه قد تكفل لى بالشام و اهله».

مجاهد گفت: زمين مقدسه آن بقعه است كه طور بر آن است. كلبى گفت: زمين دمشق و فلسطين و بعضى اردن است، و قال عبد اللَّه بن مسعود: قسم الخير عشرة اجزاء، فجعل منه تسعة بالشام، و واحد بالعراق، و قسم الشر عشرة، فجعل منه تسعة بالعراق و واحد بالشام (قال) و نزل حمص الشام سبع مائة من اصحاب رسول اللَّه (ص)، فيهم سبعون بدريا الّتى كتب اللَّه لكم، يعنى كتب فى اللوح المحفوظ انّها مساكن لكم، و قال السدى: اى امركم اللَّه ان تدخلوها.

گفته ‏اند: اين فرمان به بنى اسرائيل پس غرق فرعون بود، كه ايشان را فرمودند كه از زمين مصر بزمين قدس شوند، و زمين قدس آن گه بقيه عمالقه داشت قومى بودند با شخصهاى عظيم، و بالاهاى بلند، و بطشتها و قوتها، و كس ديده‏ اند از شان كه پنج تن از بنى اسرائيل در كف دست بگرفته بود، و زمين قدس زمينى بود با نعمت فراخ و ميوه‏هاى نيكو. وهب منبه گفت: انار بود، چنان كه پنج تن از بنى اسرائيل در زير پوست نيم انار ميشدند، و انگور بود، چنان كه يك خوشه به بيست كس بر ميگرفتند، و در آن زمين اريحاست كه هزار ديه دارد، در هر دهى هزار بستان، در آن ميوه‏هاى الوان.

وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِكُمْ‏- اى لا ترجعوا كفارا، فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ‏.

ميگويد: طاعت داريد و فرمان بريد، و پس از آنكه ايمان آوريد بكفر بازمگرديد، كه زيان‏كاران باشيد. و قيل‏ لا تَرْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِكُمْ‏ اى لا ترجعوا وراءكم بترككم الدخول. ميگويد: رويد در زمين قدس و نبادا كه به پس باز گرديد، و در نشويد، كه آن گه زيانكار گرديد. كلبى گفت: ابراهيم خليل (ع) بر كوه لبنان شد. وى را گفتند: در نگر يا ابراهيم چنان كه ديده تو بآن رسد، آن زمين مقدس است، و بعد از تو بميراث بفرزندان تو داديم.

قالُوا يا مُوسى‏ إِنَّ فِيها قَوْماً جَبَّارِينَ‏- چون آن دوازده نقيب كه موسى ايشان را بجاسوسى فرستاده بود بازگشتند، و آنچه ديده بودند با موسى بگفتند، موسى ايشان را گفت: اين كار پنهان داريد، آنچه ديديد بر بنى اسرائيل اظهار مكنيد كه ايشان چون آن بشنوند، بد دل شوند و بترسند، و از قتال باز ايستند. ايشان رفتند و بر خلاف قول موسى هر كس باقرين خود بگفتند. بنى اسرائيل چون آن بشنيدند، همه آواز برآوردند، و گريستن در گرفتند، گفتند: يا ليتنا متنا فى ارض مصر و ليتنا نموت فى هذه البرية، و لا يدخلنا اللَّه ارضهم، فيكون نساؤنا و اولادنا و اموالنا غنيمة لهم. پس رفتند، و خود را پيش روى ساختند، تا با زمين مصر روند. اينست كه رب العالمين گفت:

قالُوا يا مُوسى‏ إِنَّ فِيها قَوْماً جَبَّارِينَ وَ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها حَتَّى يَخْرُجُوا مِنْها فَإِنْ يَخْرُجُوا مِنْها فَإِنَّا داخِلُونَ‏. چون ايشان همت كردند كه باز گردند، موسى و هارون هر دو بسجود در افتادند، و خداى را عز و جل ثنا گفتند، و در وى زاريدند، و آن دو مرد ديگر گفتند كه رب العالمين از ايشان خبر داد: قالَ رَجُلانِ‏ يكى يوشع بن نون ابن افرائيم بن ميشى بن يوسف، و ديگر كالب بن يوفنا داماد موسى بخواهر وى مريم. و گفته ‏اند: يوشع از سبط ابن يامين بود، و كالب از سبط يهودا.

مِنَ الَّذِينَ يَخافُونَ‏- اى يخافون اللَّه فى مخالفة امره‏ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا بالتوفيق و اليقين. اين دو مرد گفتند كه: در رويد از در اين شهر، و باك مداريد، و مترسيد ازين جباران كه ايشان جسمهاى قوى دارند، و دلهاى ضعيف، و پشت بخداوند خويش باز كنيد اگر مؤمنان‏ايد، و يقين دانيد كه خداى تعالى شما را نصرت دهد، كه اللَّه موسى را وعده نصرت داده، و وعده خود با پيغامبران خويش خلاف نكند.

ايشان هم چنان بر سر مخالفت و معصيت خويش ميبودند، و ميگفتند: يا مُوسى‏ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِيها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ‏ اى فاذهب انت‏ فقاتل و ربك فى الدفع عنك و النصر لك عليهم، إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ‏- انا لا نستطيع قتال الجبارين. و قال بعضهم: كان هارون اكبر من موسى و كان محبا معظما فى بنى اسرائيل، و كأنهم قالوا فاذهب انت و كبيرك، يعنى هارون، فقاتلا، كقوله تعالى: مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ‏- اى سيدى و كبيرى.

روى ان النبى (ص) قال لاصحابه يوم الحديبية حين صد عن البيت: «انى ذاهب بالهدى، فناحره عند البيت».

فقال المقداد بن اسود: اما و اللَّه لا نقول كما قال قوم موسى: «فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ»، و لكنا نقاتل عن يمينك و شمالك و من بين يديك و من خلفك، و لو خضت بحرا لخضنا معك، و لو تسنّمت جبلا لعلوناه معك، و لو ذهبت بنا الى برك الغماد لتابعناك. فلما سمعها اصحاب رسول اللَّه (ص) بايعوه على ذلك، و رأيت رسول اللَّه اشرق وجهه لذلك و سره. موسى چون آن عصيان ايشان ديد و سر در نهادن در طغيان خويش، دعا كرد، گفت: رَبِّ إِنِّي لا أَمْلِكُ إِلَّا نَفْسِي وَ أَخِي‏، يعنى و اخى ايضا لا يملك الا نفسه، و قيل معناه: لا املك الا نفسى، و لا املك الا اخى، و اين از بهر آن گفت كه برادر وى مطيع وى بود، و كان يملك طاعته. موضع اخى بر قول اول رفع است و بر قول دوم نصب.

فَافْرُقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ‏- اى باعد بيننا و بين القوم العاصين الّذين عصوا ان يقاتلوا عدوّهم، اى لا تجعلنى و أخى فى جملتهم. پس وحى آمد بموسى كه يا موسى! اكنون كه عصيان نمودند، و تو ايشان را فاسقان نام كردى، ايشان را عذاب فرو گشايم، و همه را هلاك كنم، و دمار بر آرم مگر آن دو بنده فرمانبردار يوشع و كالب. موسى بزاريد در اللَّه، و گفت: خداوندا زينهار ايشان را هلاك مكن، و اين يك بار ديگر ايشان را بمن بخش. بار خدايا! در گذار و عفو كن از ايشان، باشد كه از صلب ايشان فرزندانى آيند كه از فرمانبردارى بنگردند. رب العالمين گفت: يا موسى مرادت بدادم، اما پس ازين ايشان را نيست و نرسد كه در زمين قدس شوند، و اين بيابان برايشان حرم ساختم، و حرام كردم برين زمين كه ايشان را از خود بيرون گذارد تا چهل سال برآيد. گفته ‏اند كه شش فرسنگ بود بعرض، و دوازده فرسنگ بطول، و بروايتى نه فرسنگ بعرض و سى فرسنگ بطول، و موضع آن تيه ميان فلسطين و ايله مصر. هر بامداد فرا راه بودند و گرم ميراندند تا شبانگاه، و شبانگاه هم بآن منزل اوّل بودند، و گفته‏ اند كه: در روز محبوس بودند، و در شب ميرفتند، از اوّل شب تا بامداد ميرفتند، بامداد هم بمقام اول شب بودند. پس بموسى ناليدند، و موسى دعا كرد تا ربّ العزّة منّ و سلوى بايشان فرو فرستاد، و آن جامها كه بر تن ايشان بود ماند تا آخر عمر، كودك كه ميزاد با جامه ميزاد، چندان كه وى را دربايست بود، و چنان كه كودك ميباليد جامه با وى ميباليد، و چون آب خواستند موسى دعا كرد تا دوازده چشمه از آن سنگ سپيد كه از طور با خود برده بود روان گشت، فذلك قوله:

قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ‏.

نفرى عظيم بودند، ششصد هزار ميگويند كه مرد مقاتل بود در ايشان، و جمله در تيه فرو شدند مگر دو مرد: يوشع بن نون و كالب بن يوفنا، و هارون و موسى هر دو در تيه فرو شدند بيك روايت، و موسى يوشع را خليفه خود كرد بر بنى اسرائيل. چون مدت چهل سال بسر آمد يوشع لشكرى فراهم كرد از بنى اسرائيل از فرزندان ايشان كه معصيت نكرده بودند، و پس ايشان خاسته بودند، به اريحا شده بجنگ جباران، و رب العالمين جل جلاله آن فتح بدست ايشان برآورد، و آن جباران بدست بنى اسرائيل بتأييد و نصرت اللَّه همه كشته شدند. چنين گويند كه روز آدينه جنگ بود. نماز شام درآمد، آفتاب فرو شده كه هنوز قومى از آن جباران مانده بودند، و روز شنبه ايشان را دستورى جنگ نبود، ترسيدند كه اگر فائت شود، آن نفر باقى‏ بمانند، و بدست ايشان عاجز گردند. دست برداشت يوشع و گفت: «اللهم ازدد الشمس علىّ». آن گه گفت: بار خدايا! آفتاب در طاعت تو، و من در طاعت تو، باز آر اين آفتاب، تا تمام بسر برم فرمان بردارى تو. آفتاب بفرمان حق باز آمد، و يك ساعت در آن روز بيفزود، تا آن جباران همه كشته شدند، و زمين شام يك سر بنى اسرائيل را مسلم گشت.

تواريخيان گفتند: عمر موسى صد و بيست سال بود. بيست سال در ملك افريدون، و صد سال در ملك منوچهر، و بروايتى ديگر عمر موسى هشتاد و نه سال بود، و عمر هارون هشتاد و هشت سال، بيك سال هارون پيش از موسى برفت. عمر بن ميمون گفت. هر دو در تيه فرو شدند، و وفات هارون چنان بود كه موسى و هارون هر دو در غارى نشسته بودند، ناگاه فرمان حق بهرون رسيد، كالبد وى از روح خالى گشت.

موسى وى را دفن كرد. آن گه به بنى اسرائيل باز شد، و ايشان را از آن كار خبر كرد.

بنى اسرائيل او را دروغ زن گرفتند، گفتند: هارون را بكشتى كه ما وى را دوست ميداشتيم، و با وى انس داشتيم. موسى در خدا ناليد از آن گفت ايشان. رب العالمين بموسى وحى فرستاد كه ايشان را بر بالين قبر هارون حاضر كن، تا من او را بينگيزم، و جواب دهد. رفتند، و موسى دعا كرد. آن گه گفت: يا هارون بيرون آى از قبر خويش.

هارون از خاك سر بر زد، و خاك از سر خويش مى ‏افشاند، آن گه گفت: «يا هارون انا قتلتك؟» قال: «لا، و لكن متّ». قال: «فعد الى مضجعك»، فانصرفوا.

از وجهى ديگر نقل كرده ‏اند وفات هارون، و هو الاصح:

روى جابر بن عبد اللَّه. قال: قال رسول اللَّه (ص): «خرج موسى و هارون حاجين او معتمرين، فلما كانا بالمدينة مرض هارون فخاف عليه موسى ان يموت بالمدينة فتشتبه اليهود. (قال) فنقله الى احد، فمات باحد، فقبره باحد».

اين خبر دلالت كند بر قول ايشان كه گفتند موسى‏ و هارون هر دو از تيه بيرون شدند، و فتح اريحا و قتل جباران بدست موسى بود، و يدلّ عليه ايضا اجماع العلماء ان عوج بن عنق‏[1] قتله موسى (ع)، و أما وفاة موسى فالصحيح فى ذلك ما

روى ابو هريرة، قال: قال النّبيّ (ص): «جاء ملك الموت الى موسى ليقبض روحه».

ميگويد: ملك الموت بر موسى رفت تا معالجه قبض روح وى كند بفرمان حق. موسى گفت: «ما جاء بك؟» بچه آمدى؟ چه ترا آورد اينجا بنزديك من اى مريد حضرت؟

گفت: آمده ‏ام تا قبض روح تو كنم. (گفتا) لطمه ‏اى بر روى وى زد، ديده وى بر افكند. ملك الموت بحضرت احديّت بازگشت. گفتا: بار خدايا خود مى‏بينى كه موسى ديده من چه كرد. وى مرگ مى‏ نخواهد، و مرا قبض روح وى مى‏ فرمايى. بار خدايا! اگر نه كرامت وى بودى، و آنكه ميدانم كه بنده عزيز است بر درگاه تو، من كارى دشخوار ازين مرگ بسر وى فرو آوردمى. ربّ العزّة آن ديده وى بوى باز داد، آن گه گفت: باز گرد و او را مخيّر كن ميان مرگى و زندگانى، و با وى بگو: دست خويش بر پشت گاو نه، چندان كه عدد مويها است در زير دست تو، ترا زندگى ميدهم اگر ميخواهى. باز آمد، و پيغام خداى بگزارد. موسى گفت: «ثم ما ذا بعد هذا البقاء؟» پس ازين بقا، پس ازين روزگار زندگى چه خواهد بود؟ گفت: مرگ. گفت پس هم اكنون اولى‏ تر. آن گه گفت: بار خدايا! اگر ناچار است، بارى بزمين مقدسه خواهم. پس در زمين مقدسه رفت، در صحرايى ميشد، سه كس را ديد كه گورى ميشكافتند، و لحد آن ميپرداختند. موسى آنجا برگذشت، در آن گور نگرست، گفت:

اين از بهر كه راست ميكنيد؟ گفتند: از بهر مردى كه قد و بالاى وى همچون قد و بالاى تو است. اگر تو فرو شوى تا اندازه آن بدانيم نيكو بود. موسى فرو شد، و خويشتن را در آن لحد فرو كشيد. بفرمان اللَّه آن گور فراهم شد. مصطفى (ص) گفت:

«لو كنت ثمّة لأريتكم قبره الى جنب الطريق بجنب الكثيب الاحمر».

بروايتى ديگر گفته ‏اند كه: موسى صومعه ‏اى ساخته بود، و از خلق عزلت گرفته، و بعبادت اللَّه مشغول گشته. مادر داشت و عيال و فرزندان، و هر بچهل روز ايشان را زيارت كردى. روزى ملك الموت خود را بوى نمود، سلام كرد، و جواب شنيد.

موسى بدانست كه ملك الموت است، گفت: «جئت تقبض روحى؟» آمدى تا قبض روح ما كنى؟ گفت آرى، ما را فرستادند تا قبض روح تو كنيم اگر خواهى. موسى سر بر زمين نهاد، گفت: خداوندا! چندان زمان ده كه مادر را و عيال را باز بينم، و ايشان را وصيّتى كنم. وى را زمان دادند، و بر مادر آمد و زودتر از آن بود كه هر بار وعده زيارت بودى. گفت: اى جان مادر! چونست كه اين بار زودتر آمدى، و نه بوقت خويش آمدى.

گفت: يا امّاه! باضطرار آمدم نه باختيار. روزگار عمرم برسيد، و اجل در رسيد. اينك بريد مرگ بر پى ما، و راه حيات فرو گرفت بر ما، آمدم تا شما را وداع كنم، كه نيز شما را تا بقيامت نه بينم. مادر گفت: اى پسر! نگر تا بقيامت ما را فراموش نكنى، و با خود ببهشت برى. موسى گفت: بدان شرط كه وصيّت من بر كار گيرى.

خداى را طاعت‏دار باشى، و درويشان را نوازى، و فرزندانم را نيكودارى. اين سخن بگفت، آن گه بگريست، و زار بناليد. فرمان آمد از حضرت عزّت كه اين گريستن از بهر چيست؟ از بهر آمدن است بحضرت ما؟ موسى گفت: بار خدايا! دلم باين ضعيفكان و عيالكان مشغولست. فرمان آمد: يا موسى! عصا بر زمين زن. عصا بر زمين زد.

زمين شكافته شد. سنگى پديد آمد. عصا بر آن سنگ زد. سنگ شكافته شد. از ميان آن سنگ كرمكى بيرون آمد، برگى سبز در دهن داشت. خداى گفت: يا موسى! اين كرمك را درين موضع ضايع نكنم، فرزندان ترا ضايع چون كنم؟ آن گه با ملك- الموت در مناظره آمد. گفت: جان من از كدام عضو برخواهى داشت. گفت: از دست.

گفت: دستى كه الواح تورات بوى گرفته ام! گفت: از پاى. گفت: پايى كه از وى بمناجات حق رفته ‏ام! گفت: از زبان. گفت: زبانى كه با اللَّه بدان سخن گفته‏ ام! گفت:

يا موسى مگر خمر خورده اى؟ گفت: نخورده ام. گفت: دمى بمن ده تا بدانم. موسى دمى بوى دميد. ربّ العالمين روح پاك وى با آن دم بيرون آورد. كالبد موسى خالى گشت.

فريشتگان آسمان بانگ برآوردند كه: «مات كليم اللَّه».

آورده ‏اند كه: يوشع بن نون، موسى را بخواب ديد، گفت: «كيف وجدت الموت؟» گفت: «كشاة سلخت، و هى حيّة». قومى گفتند: موسى و هارون با ايشان در تيه نبودند، كه ايشان در حبس و عذاب بودند، و پيغامبران را در عذاب ندارند، و درست‏تر آنست كه موسى و هارون با ايشان در تيه بودند، اما آن كار بر ايشان آسان و خوش بود، چنان كه آتش كه طبع وى احراق است، بر ابراهيم (ع) خوش بود، و او را در آن رنج نبود.

فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ‏- ظاهر آنست كه اين خطاب با موسى است، و روا باشد كه اين خطاب با محمد (ص) رود، اى: لا تحزن يا محمد على قوم لم يزل شأنهم المعاصى و مخالفة الرسل.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً الى قوله‏ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ- اين آيت وصف رسول خداست، و دليل علم و حلم وى در آن پيداست، فاظهار ما ابدى دليل علمه، و العفو عمّا اخفى برهان حلمه. آنچه از اسرار ايشان اظهار كرد، دليل است بر كمال نبوّت، و صحّت رسالت، و علم بى‏شبهت، و آنچه عفو كرد از آن نفاق كه ايشان در دل داشتند، و بظاهر خلاف آن مينمودند، و رسول خدا از آن‏ خبر داشت، و پرده از روى كار برنداشت، آن دليل بر خلق عظيم و حلم كريم وى. و نشان كمال حلم وى آنست كه روزى در مسجد مدينه نشسته بود، اعرابيى درآمد از قبيله بنى سليم، و در ميان جامه خويش سوسمارى پنهان كرده بود، و با رسول خدا سخن درشت گفت، چنان كه اجلاف عرب گويند بى‏محابا، گفت: يا محمد به لات و عزى كه من هرگز كس از تو دروغ زن‏تر نديده‏ام، نه از مردان نه از زنان. يا محمد بلات و عزّى كه در روى زمين بر من از تو دشمن‏تر كس نيست. عمر خطاب حاضر بود. از آن ناسزاى كه ميشنيد خشم گرفت، برخاست، گفت: يا رسول اللَّه! دستورى ده تا اين دشمن خدا و رسول خدا بتيغ خويش سر بردارم، و پشت زمين از نهاد وى پاك گردانم. يا رسول اللَّه! آرام و سكون در دل عمر كى آيد! و در تو سخن ناسزا از زبان بيگانه ميشنود؟ رسول خدا نرمك فرا عمر گفت كه: يا عمر ساكن باش، و او را يك ساعت بمن فرو گذار. آن گه روى فرا اعرابى كرد، گفت: اى جوانمرد! اين سخن بدين درشتى چرا مى‏گويى؟ نمى‏دانى كه من در آسمان و زمين امينم؟! و پسنديده جهانيانم؟! و دست مؤمنانم؟! و تيمار بر ايشانم؟! مرا زشت مگوى، كه نه خوب بود.

اعرابى از آن درشتى لختى را كم كرد، گفت: يا محمد! مرا ملامت مكن بر آنچه گذشت. بلات و عزّى كه بتو ايمان نيارم، تا اين سوسمار براستى تو گواهى ندهد! رسول خدا در آن سوسمار نگرست. سوسمار بتواضع پيش آمد، و سرك ميجنبانيد كه:

چه فرمايى يا محمد؟ رسول گفت:

«يا ضبّ من ربّك؟» اى سوسمار خداى تو كيست؟

سوسمار بزبان فصيح جواب داد كه: خداى من جبّار كائناتست. خالق موجوداتست.

مقدر احيان و اوقاتست. دارنده زمين و سماوات است. فرمان و سلطان وى در آسمان و زمين و برّ و بحر و فضا و هوا روانست. آن گه گفت:

«و من انا يا ضب»؟ اى سوسمار! من كه ‏ام كه ترا ازين پرسنده ‏ام؟ گفت: «انت رسول رب العالمين، و خاتم النبيين، و سيد الاوّلين و الآخرين». تو رسول خدايى بجهانيان، خاتم پيغامبران، سرور و سالار عالميان، و در قيامت شفيع عاصيان، و مايه مفلسان.

اعرابى چون اين سخن بشنيد در شوريد. پشت بداد تا رود، رسول خدا گفت: يا اعرابى! چنان كه آمدى مى ‏بازگردى؟ و بدين خرسندى؟! گفت: يا محمد نه چنان كه درآمدم باز ميگردم، كه بدان خداى كه جز وى خداى نيست، كه چون درآمدم بر روى زمين در دلم از تو دشمن‏تر كسى نبود، و اكنون كه همى باز گردم بر وى زمين از تو عزيزتر مرا كس نيست. پس رسول خدا بر وى اسلام عرضه كرد، و مهرى از اسلام بر دل وى نهاد. آن گه گفت: يا اعرابى! معيشت تو از چيست؟ گفت:

بوحدانيت اللَّه و نبوت تو يا محمد كه در بنى سليم از من درويش‏تر كس نيست. رسول خدا ياران را گفت: كه دهد وى را شترى تا من او را ضامن باشم بناقه‏ اى از ناقه‏ هاى بهشت؟

عبد الرحمن عوف بر پاى خاست، گفت: يا رسول اللَّه فداك ابى و امى، بر من است كه وى را دهم ماده شترى، بده ماهه آبستن، از بختى كهتر، و از اعرابى مهتر، سرخ موى آراسته چون عروسى همى آيد خرامان. رسول گفت: تو شتر خويش را صفت كردى، تا من آن را كه ضمان كرده‏ ام نيز صفت كنم. شترى است اصل آن از مرواريد، گردنش از ياقوت سرخ، دو بناگوش وى از زمرد سبز، پايه اش از انواع جواهر، پالانش از سندس و استبرق. چون بر وى نشينى ترا همى برد تا بكنار حوض من. پس عبد الرحمن شتر بياورد، و بوى داد. آن گه مصطفى گفت: يا اخا سليم خداى را عزّ و جلّ بر ترا فريضه‏ هايى است چون نماز و روزه و زكاة و حج، و نخستين چيزى نماز است، تا ترا چندان بياموزم كه بدان نماز توانى كردن. اعرابى پيش رسول نشست، و سورة الحمد و سورة اخلاص و معوذتين آموخت، رسول بياران نگرست، گفت: چه شيرين است ايمان و مسلمانى! چون با هيبت است اين دين حنيفى! دين پاك و ملت راست، و كيش درست! آن گه اعرابى را برنشانيد، و بازگردانيد، و گفت: نگر تا خداى را بنده باشى، و نعمته اش را شاكر، و بر بلاها صابر، و بر مؤمنان مشفق و مهربان.

قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ‏- اشارتست كه تا نور توحيد از موهبت الهى در دل بنده نتابد، بجمال شريعت مصطفى (ص) و در بيان كتاب و سنت بينا نگردد، از آنكه نور هم بنور توان ديد، و روشنايى بروشنايى توان يافت. ديده‏ اى كه رمص‏[2] بدعت دارد، نور سنت از كجا بيند! چشم نابينا از روشنايى آب چه بهره دارد!

و ما انتفاع اخى الدنيا بمقلته‏ اذا استوت عنده الانوار و الظلم.

پير طريقت گفت: «قومى را نور اميد در دل مى ‏تاود. قومى را نور عيان در جان ايشان، در ميان نعمت گردان، و ازين جوانمردان عبارت نتوان».

يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ‏ الاية- نور كتاب و سنت امروز كسى بيند كه در ازل توتياى توحيد در ديده دل وى كشيدند، و بحليت رضا صفات او بياراستند، تا امروز آن رضوان ازلى او را بمحل رضا رساند، حكمش را پسند كند، و قولش قبول كند، و از راه چون و چرا برخيزد، گويد: بنده‏ ام و سزاى بندگى خويشتن بيفكندن‏[3] است، و گردن نهادن، و تن فرا دادن، فلذلك قوله عز و جل: وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ‏.

وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى‏ نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ‏- دور افتادند آن بيحرمتان كه خداى را جلّ جلاله پسر گفتند. كسى كه عدد او را نه سزا باشد، ولد كى او را روا باشد! ولد اقتضاء جنسيت كند، و حق جلّ جلاله پاك است از مجانست، منزّه از مماثلت. ربّ العالمين آن سخن بر ايشان ردّ كرد، گفت: بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ‏ نه چنانست كه شما گفتيد كه ما پسرانيم. پسران نه‏ايد كه آفريدگانيد. دوستان نه‏ايد كه بيگانگانيد. و درين آيت مؤمنانرا كه اهل محبت‏ اند بشارتست، و امان از عذاب، بآنچه گفت: فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ‏، ميگويد اگر دوستانيد پس چراتان بگناهان بگيرد، و عذاب كند. دليل است كه هر كه مؤمن بود و محب، او را بگناهان نگيرد، و عذاب نكند.

يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلى‏ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ‏ الآية- اين باز منتى ديگر است كه بر مؤمنان مينهد، و نعمتى عظيم كه با ياد ايشان ميدهد، كه پس از روزگار فترت و پس از آنكه اسلام روى در حجاب بى‏نيازى كشيده بود، و جهان ظلمت كفر و غبار بدعت گرفته، و باطل بنهايت رسيده، رسولى فرستادم بشما كه دلهاى مرده بدو زنده گشت، و راههاى تاريك بوى روشن شد. رحمت جهانيان است و چراغ زمين و آسمان، پدر يتيمان، و دل دهنده بيوه زنان، و نوازنده درويشان، و پناه عاصيان. عائشه صدّيقه گفت: شبى چيزى همى دوختم. چراغ فرو مرد، و سوزن از دستم بيفتاد، و ناپديد گشت. رسول خدا (ص) درآمد، و بنور وى و صورت زيبا و چهره با جمال وى همه خانه روشن گشت، و بدان روشنايى سوزن بازيافتم. عائشه گفت: پس گريستنى بر من افتاد، گفت: يا عائشه: ايدر جاى شاديست نه جاى گريستن.

چرا ميگريى؟ گفتم: يا محمد بدان بيچاره ميگريم كه فردا در قيامت از مشاهده كريم تو باز ماند، و روى نيكوى تو نبيند. آن گه گفت: يا عائشه! دانى كه در قيامت از ديدار من كه بازماند؟ آن كس كه امروز نام من شنود، و بر من درود ندهد، و به موسى كليم وحى آمد كه: يا موسى! بنى اسرائيل را بگوى كه دوسترين خلق من بمن، و نزديكترين ايشان بمن آنست كه محمد را دوست دارد، و وى را راستگوى دارد، اگر او را بيند يا نبيند.

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ‏- فرق است ميان امتى‏ كه ياد نعمت بزبان موسى از ايشان مى درخواهد كه: يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ‏، و ميان امتى كه ياد خود بيواسطه مخلوق از ايشان مى ‏درخواهد كه: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ‏.

آنان اهل نعمتند، و اينان سزاى محبت. آنان اسيران بهشتند، و اينان اميران بهشت.

آنان اصحاب جودند، و اينان ارباب وجود.

وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً- اين خطاب هم با مؤمنان امت است بر عموم و هم با صدّيقان امت بر خصوص. مؤمنان را ميگويد: جعلكم قانعين بما اعطيتم، و القناعة هى الملك الاكبر، و صديقان را ميگويد: جعلكم احرارا من رقّ الكون و ما فيه.

اگر قناعت گوييم معنى ملك بى ‏نيازى است، از آنكه پادشاه را بكس حاجت و نياز نباشد، و هر كس را بدو نياز و حاجت بود، همچنين درويشان كه قناعت كنند بكسشان نياز نبود، و هر كس را بدعا و همت و بركت ايشان نياز بود، و تا پادشاه بر جاى بود و ملك وى مستقيم، نظام كار عالم بر جاى بود. چون پادشاه نماند رعيت ضايع شوند، و نظام كار عالم گسسته گردد. همچنين تا اولياء خداى برجاى‏اند، و بركت و دعا و همت ايشان بر جاى بود، خلق خداى در آسايش و راحت باشند. چون دعا و همت ايشان بريده گردد، از آسمان عذاب آيد، و خلق هلاك شوند. و اگر گوئيم معنى ملك آزاديست از رقّ كون، پس اين صفت صدّيقان و نزديكان باشد، كه عالى همت باشند، چنان كه ملوك بهر دونى فرو نيايند، و با كونين خود ننگرند، و جز صحبت و قربت مولى نخواهند.

ملوك تحت اطمار صفت ايشان، سكوت نظار غيّب حضار حليت ايشان، بتن با خلق ‏اند و بدل با حلق.

مصطفى (ص) از اينجا گفت:

«اظلّ عند ربى يطعمنى و يسقينى».

بتن با خلق‏اند گزاردن شريعت را، و بدل با حق‏ اند غلبات محبت را. چون غلبات محبت آمد محبت در محبوب پيوست، كه نيز از وى جدا نگردد. همى بزبان توحيد از حقيقت‏ تفريد اين خبر دهد كه:

عجبت منك و منّى‏ افنيتنى بك عنى‏
ادنيتنى منك حتى‏ ظننت انك و انى.
در قصه تو بتا! بسى مشكلها است‏ من با تو بهم ميان ما منزلها است!

بو يزيد ازينجا گفت: چهل سالست تا من با خلق سخن نگفته‏ ام، هر چه گفته‏ ام با حق گفته ‏ام، هر چه شنيده‏ ام از حق شنيده ‏ام. و يقال: جَعَلَكُمْ مُلُوكاً لم يحوجكم الى امثالكم، و لم يحجبكم عن نفسه بأشغالكم، و سهّل سبيلكم اليه فى عموم احوالكم. وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ‏ اتاكم قلوبا سليمة من الغلّ و الغش و اعطاكم سياسة النبوة و آداب الملك.

يا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ- شتان بين امة و امة! اسرائيليان را گفتند كه: درين زمين مقدسه شويد كه بر شما نوشتيم، و فرض كرديم. ايشان راه آن با صعوبت و شدت ديدند، بترسيدند، و سر وازدند، گفتند: إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِيها.

باز امت احمد را گفتند: وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ الاية، ما در كتاب اوّل چنان نبشتيم كه شما درين زمين نشينيد، و جهانداران باشيد[4]. پس چون در وجود آمدند، راه زمين بر ايشان گشادند، و آن را نرم و ذلول كردند. چنان كه ربّ العزة گفت: جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا فَامْشُوا فِي مَناكِبِها وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِهِ‏، زمين شما را مسخر است، چنان كه خواهيد رويد، و آنچه خواهيد خوريد، كه بر شما تنگى نيست، و نعمت از شما دريغ نيست.

پس از آنكه بنى اسرائيل سر وازدند، موسى بحضرت باز شد، گفت:

رَبِّ إِنِّي لا أَمْلِكُ إِلَّا نَفْسِي وَ أَخِي فَافْرُقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ‏. فرق است ميان وى‏ و ميان مصطفى (ص) كه شب معراج چون بحضرت اعلى رسيد، و آن راز و ناز ديد، و از جناب جبروت سلام و تحيت در پيوست كه: «السلام عليك ايها النبى و رحمة اللَّه و بركاته»، در آن ساعت امّت خود فراموش نكرد، و شفقت برد، و ايشان را از آن نواخت بهره داد، گفت: «السّلام علينا و على عباد اللَّه الصّالحين»، و چون اين ثنا از حق بيافت كه: آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ‏، امّت را نيز در آن گرفت، گفت: وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ‏، و در آخر عهد كه ازين سراى حكم نقل كرد، همه سخن وى با جبرئيل حديث امّت بود، و غمّ و همّ وى در كار امّت بود. فردا در قيامت چون سر از خاك برآرد، همه پيغامبران در خويشتن فرو مانند كه «نفسى نفسى» و وى گويد:

«امّتى امّتى».

______________________________

[1] ( 1) نسخه الف: عوج بن عناق.

[2] ( 1)- الرمص، وسخ ابيض فى مجرى الدمع من العين( المنجد).

[3] ( 2)- نسخه الف: بيوكندن.

[4] ( 1)- نسخه الف: بيد.

كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج‏3،

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=