حکایات كشف الأسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرارمطالب برگزیده كشف الأسرار و عدة الأبرار

عروج حضرت عیسی علیه السلام كشف الاسرار و عدة الأبرار

عيسى نزديك پير زنى فرو آمد، و از وى مهمانى خواست.

پير زن گفت: پادشاه ما مردى را طلب مى‏كند برين صفت كه تويى، و من‏ ترا مهمانى كنم، امّا ترا از پادشاه پنهان نكنم.

عيسى گفت: حال من از پادشاه بپوش، و مرا پنهان دار، تا ترا دعائى كنم بهر چه ترا مراد است، كه ناچار راست آيد.

پير زن گفت: مرا پسرى غايب است، از خدا بخواه تا وى را با من رساند.

عيسى دعا كرد، و پسر آن ساعت در رسيد. عيسى آن پير زن را گفت كه: پسر را از من خبر مده، و حال من از وى بپوش.

پير زن خلاف آن كرد، پسر خويش را گفت: مهمانى بمن فرو آمده است، و با من گفت كه وى را از پادشاه آمن دارم، و نسپارم.

پسر گفت: كجا است آن مرد؟ گفت: در خزانه گريخته است. آن پسر در خزانه رفت.

و عيسى را گفت: قم الى الملك، خيز تا بر پادشاه رويم كه ترا ميخواند.

عيسى گفت: چنين مكن، و حقّ ضيافت باطل مگردان تا هر چه ترا مراد است بتو دهم.

بسخريّت گفت كه: من ميخواهم كه پادشاه دختر بزنى بمن دهد.

عيسى گفت:رو جامه در پوش، و بر پادشاه رو، بگو: آمدم كه دختر بزنى بمن دهى. پسر رفت و همچنين كرد، و او را گرفتند و زدند و مجروح كردند. باز آمد، و عيسى را گفت بخشم كه: مرا فرستادى تا مرا زدند، و مجروح كردند. خيز تا رويم پيش پادشاه. عيسى دست بآن جراحتها فرو آورد همه نيك شد، و بحال صحّت باز آمد.

ديگر باره آن غلام پيش پادشاه شد، پادشاه او را ديد، و آن جراحتها هيچ بر وى نمانده، از آن حال بترسيد، گفت: تو آمده‏اى تا دخترم بزنى بخواهى؟

گفت:آرى. گفت: ترا اين مراد بدهم اگر اين خانه پر از زر كنى. آن غلام رفت، و آن قصه با عيسى بگفت. عيسى دعا كرد، و آن خانه پر از زر شد. پس عيسى از آنجا بيرون شد. غلام بدانست كه آنجا حقيقتى است، همه فرو گذاشت، و از پى وى برفت، گفت: صحبت تو بهيچ چيز بندهم.

عيسى گفت: من ترسم كه اين پادشاه بما در رسد، و قصد قتل من كند، هر كس كه رضا دهد بر آنكه هيئت و صورت من بروى افكنند، تا وى را بكشند، بهشت او راست. غلام گفت: آن كس من باشم، و بر آن رضا دادم. ربّ العزّة شبه عيسى بر آن پسر عجوز افكند، تا وى را بگرفتند، و بردار كردند. و عيسى را بآسمان بردند، بر كوهى از كوه‏هاى بيت المقدس، در ماه رمضان شب قدر، و سنّ وى بسى و سه سال رسيده، و سه سال از مدّت نبوّت وى گذشت.

وهب بن منبه گفت: چون وحى بوى آمد سى ساله بود. و گفته ‏اند: وى بر آسمان چون فريشتگان پر دارد، و نور دارد، و شهوت طعام و شراب از وى واستده، و با فريشتگان گرد عرش ميپرد، هم انس است و هم ملكى، هم آسمانى و هم زمينى.

كشف الاسرار و عدة الأبرار سوره النساء – آیه ۱47-۱58

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=