حکایت بوالحسين عبّادانى كشف الاسرار و عدة الأبرار
بوالحسين عبّادانى مردى بود از جوانمردان طريقت، درويشى با وى محبّت داشت، هر دو رفتند از رمله تا بكران دريا رسيدند، ملّاح ايشان را در مركب نشاند و دو روز در آن مركب بودند. درويشى را ديدند در آن مركب در كنجى سر فرو برده وقت نماز برخاستيد و فريضه بگذارديد باز سر بمرقّع فرو برديد و هيچ سخن نگفتيد.
بو الحسين گفت: من فرا پيش وى شدم گفتم ما ياران توايم، اگر ترا چيزى بكار بايد با ما بگوى. گفت: فردا نماز پيشين از دنيا بخواهم رفت چون بكران دريا رسيد آنجا درختستانى بينيد در زير آن درختان ساز و برگ من نهاده جهاز من بسازيد و مرا آنجا دفن كنيد و اين مرقّع من ضايغ مكنيد. در راه شهر جبله شما را جوانى ظريف نظيف پيش آيد، اين مرقّع از شما بخواهد بدو دهيد.
ديگر روز نماز پيشين بگذارد و سر فرو برد چون فراز شديم رفته بود از دنيا چنانك خود گفته بود. رفتيم در آن درختستان چنانك نشان داده بود. ديديم گورى كنده و كفن و حنوط و هر چه بكار بايست ساخته و آنجا نهاده. او را دفن كرديم و مرقع وى برداشتيم و روى بجبله نهاديم.
آن جوان كه نشان داده بود، در راه آمد، گفت آن وديعت بياريد، گفتم براى خداى با ما بگوى كه اين چه قصّه است و چه حال و آن مرد كه بود و تو كيستى؟ گفت: درويشى بود ميراثى داشت و ارث طلب كرد، مرا بوى نمودند. شما ميراث بمن سپاريد و رويد آن مرقّع بوى سپرديم.
ساعتى از چشم ما غائب گشت باز آمد مرقّع پوشيده و جامه خويش همه از تن بيرون كرده و گفت- اين بحكم شماست و برفت. ما در مسجد جبله شديم، دو روز آنجا بوديم فتوحى نيامد پارهاى از آن جامه بآن يار خود داديم ببازار برد تا بفروشد و خوردنى آرد، ساعتى بود و وى ميآمد و خلقى عظيم در وى آويخته،درآمدند و مرا نيز گرفته و ميكشيدند، گفتم چه بودست، گفتند- پسر رئيس جبله سه روز گذشت تا ناپديد است و اكنون جامه وى با شما مى بينيم.
پس ما را بردند پيش رئيس و از حال پسر پرسيد ما قصه وى بگفتيم از او تا آخر چنانك بود. آن رئيس بگريست و روى بآسمان كرد، گفت الحمد للَّه كه از صلب من كسى بيامد كه شايسته درگاه تو بود.
كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره الذاريات آیه 49-60