حکایات كشف الأسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرارمطالب برگزیده كشف الأسرار و عدة الأبرار

پادشاهی حضرت یوسف (ع)وازدواج با زلیخا كشف الاسرار و عدة الأبرار

ابن عباس گفت چون آن يك سال بسر آمد ملك بفرمود تا شهر را آيين بستند و سراى ملك بياراستند و تخت زرّين بجواهر مرصّع كرده بنهادند و يوسف را بر تخت نشاند بعد از آنك وى را خلعت گرانمايه پوشانيد و تاج بر سر نهاد و مملكت مصر بوى تسليم كرد و اميران و سرهنگان و سروران لشكر همه را بخدمت وى بداشت و اظفير را معزول كرد و يوسف را بجاى وى بنشاند و بر آنچ او داشت بسيار بيفزود. چون روزى چند برآمد اظفير بمرد و ملك زليخا را بزنى بيوسف داد، آن گه ملك مصر بوى راست شد، اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ».

بروايتى ديگر گفته‏اند كه پس از مرگ اظفير، زليخا عاجز گشت و مالى كه داشت از دست وى بشد و در يمن برادران داشت كه ملوك يمن ايشان بودند، دشمن بر ايشان دست يافت و همه را بكشتند و مملكت بدست فرو گرفتند، زليخا تنها و بيچاره بماند مال از دست شده و مرگ گراميان ديده و روزگار دراز اندوه عشق يوسف كشيده پير و نابينا و عاجز گشته و ذل و انكسار درويشى بر وى پيدا شده و با اين همه هنوز بت مى ‏پرستيد، آخر روزى در كار خويش و بت پرستيدن خويش انديشه كرد، از كمين گاه غيب كمند توفيق درو انداختند، روى با آن بت خويش كرد گفت اى بتى كه نه سود كنى نه زيان و عابد تو هر روز كه برآيد نگونسارتر و زيانكارتر! از تو بيزار گشتم و از عبادت تو پشيمان شدم و بخداى يوسف ايمان آوردم.

آن گه بت را بر زمين زد و روى بآسمان كرد، گفت: اى خداى يوسف اگر عاصى‏ مى ‏پذيرى اينك آمدم بپذير، و اگر معيوبان را مينوازى منم معيوب بنواز، ور بيچارگان را چاره ميكنى منم درمانده و بيچاره چاره من بساز، اى خداى يوسف دانى كه بجمال بسى كوشيدم و بمال جهد كردم و در چاره و حيلت بسى آويختم و سياست و صولت نمودم و بمقصود نرسيدم وز آن پس مرگ گراميان ديدم و فراق خويشان چشيدم و رنج درويشى و عشق يوسف بر دلم هر روز تازه تر و جوان تر، بار خدايا بر من ببخشاى و يوسف را بمن نماى كه از همه حيلتها و چارها عاجز گشتم و خيره فرو ماندم.

زليخا اين تضرع و زارى بر درگاه عزّت همى ‏كرد و يوسف آنجا كه بود تقاضاى ديدار زليخا از دلش سر برمى‏زد. انديشه و تفكر زليخا بر دل يوسف غالب گشت، با خود همى ‏گفت كاشكى بدانستمى كه زليخا را حال بچه رسيد و كجا افتاد تا اگر در حال وى خللى است من با وى احسان كردمى و فساد معيشت وى بصلاح باز آوردمى كه او را بر من حقهاست.

و آن روز كه يوسف اين سخن گفت و زليخا آن دعا كرد پانزده سال گذشته بود كه يوسف، زليخا را نديده بود. يوسف آن روز از سر آن انديشه برخاست با خيل و حشم كه من امروز سر آن دارم كه تماشا را گرد مصر برآيم و تنزّه كنم، بظاهر تنزّه مينمود و بباطن احوال زليخا را تعرّف همي كرد، بهر كويى كه همى‏ رسيد از احوال درويشان همى ‏پرسيد تا مگر زليخا بميان برآيد، آخر بسر كوى زليخا رسيد و زليخا شنيده بود كه يوسف همى‏ گذرد بسر كوى آمده و انتظار رسيدن وى مى‏كرد، چون در رسيد او را گفتند اينك زليخا درويش و نابينا و عاجز گشته، يوسف آنجا توقف كرد، زليخا را دست گرفتند و فرا پيش وى بردند، حوادث روزگار در وى اثر كرده از اشك ديده مژگانش همه بريخته و نابينا گشته، شماتت اعداش گداخته و فراق گراميانش ماليده.

يوسف كه وى را ديد آب در چشم آورد و اندوهگن گشت و با وى ساعتى بايستاد و زليخا آواز ركاب داران و صهيل اسبان و بردابرد چاووشان همى ‏شنيد و مي گريست و دست بر اسب يوسف همى‏ ماليد و مى ‏گفت سبحان الّذى اعزّ العبيد بعزّ الطّاعة و اذلّ الملوك بذلّ المعصية.

آن گه گفت اى يوسف مرا بسراى خود خوان كه با تو حديثى دارم، يوسف فرمود تا او را بسراى بردند و خود برآمد و بسراى آمد، زليخا بيامد و پيش يوسف بنشست گفت اى يوسف از خاندان نبوّت حرمت داشتن و حق شناختن بديع نبود و ممتحن را نواختن عجب نبود، اى يوسف اوّل بدانك من ايمان آورده‏ ام بيگانگى خداى آسمان و كردگار جهانيان، او را يكتا و يگانه دانم بى شريك و بى انباز و بى نظير و بى نياز، از آن دين كه داشتم برگشتم و دين حق پذيرفتم و ملّت اسلام گزيدم و پسنديدم، اكنون بتو سه حاجت دارم: يكى آنست كه من دانم تو بر خداوند خود كريمى و بنزديك وى پايگاه بلند دارى از من بوى شفيع باشد تا چشم روشن بمن باز دهد، يوسف زبان تضرّع بگشاد و دعا كرد گفت: الهى بحقّ محمّد و آله ان تردّ على هذه الضّعيفة بصرها و لا تخجلني عندها و عند النّاس.

زليخا گفت يا يوسف الحمد للَّه كه حاجت روا شد و چشم من بديدار تو روشن كرد و دل من به معرفت ايمان نورانى كرد. يوسف گفت ديگر حاجت چيست؟ زليخا گفت دعا كن تا جمال بمن باز دهد، يوسف رداء خود بر وى افكند و دعا كرد، زليخا چنان شد كه از نخست روز كه يوسف را ديد.

حاجت سوم آن بود كه گفت مرا بزنى بخواه، سر در پيش افكند باين انديشه تا جبرئيل آمد و گفت ملك جلّ جلاله مى گويد: زليخا تا اكنون بحيلت و چاره خود ترا ميطلبيد لا جرم بتو نمى‏ رسيد، اكنون ترا از ما طلب كرد و بسبب تو با ما صلح كرد، حاجت وى روا كن، يوسف بفرمان اللَّه تعالى او را بزنى بخواست، چون بهم رسيدند يوسف گفت: أ ليس هذا خيرا ممّا كنت تريدين؟ فقالت ايّها الصدّيق لا تلمنى فانّى كنت امرأة حسناء ناعمة كما ترى فى ملك و دنيا و كان صاحبى لا يأتى النّساء و كنت كما جعلك اللَّه فى حسنك و هيئتك فغلبتنى نفسى فوجدها يوسف عذراء فاصابها و ولد له منها ابنان: افرائيم و ميشا.

پس زليخا بر عبادت اللَّه تعالى چنان حريص شد كه يك ساعت فارغ نبودى ويوسف بخلوت وى رغبت همى ‏كرد و زليخا احتراز همى ‏كرد! يوسف گفت اى زليخا باين مدت كوتاه چنين از من ملول گشتى كه در صحبت من رغبت همى ‏نكنى! زليخا دست وى ببوسيد و گفت حاشا كه من از تو ملول شوم يا سر در چنبر تو نيارم كه ترا بسه سبب دوست دارم: يكى آنك معشوق ديرينه منى، ديگر شوى محتشم منى، سوم پيغامبر خداى منى جلّ جلاله، لكن آن گه كه در طلب تو بودم از خدمت حق غافل بودم، اكنون كه او را بشناختم تا از عبادت وى فارغ نباشم با خدمت تو نپردازم.

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره يوسف آیه ۵۳-۵۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=