حکایات كشف الأسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرارمطالب برگزیده كشف الأسرار و عدة الأبرار

حکایت فتح خیبر كشف الأسرار و عدة الأبرار

بيان اين قصه آنست كه: رسول خدا در ماه ذى الحجه از حديبيه بازگشت و در مدينه همى بود تا ماه محرم درآمد قصد خيبر كرد و جمله ياران مهاجر و انصار كه در حديبيه با وى بودند با وى بخيبر رفتند، چون ديده ايشان بر حصار خيبر افتاد، رسول- خدا گفت- خربت خيبر، انا اذا نزلنا بساحة قوم، فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ‏ بسمع منافقان رسيد كه در خيبر غنائم فراوان است و رسول خدا بفرمان و وحى اللَّه آن جمله قسمت ميكند بر ايشان كه در حديبيه با وى بودند، بعوض آنكه از آنجا بصلح بازگشتند و هيچ غنيمت نيافتند و ديگران را با ايشان در آن مشاركت نيست.

منافقان چون اين بشنيدند گفتند: ذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ‏، گذاريد ما را تا با شما بياييم بقتال خيبر و مقصود ايشان نصيب غنيمت بود، رب العالمين فرمود: يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللَّهِ‏، كلام اينجا فرمان اللَّه است كه جز اهل حديبيه به خيبر نروند و غنيمت خيبر جز بايشان ندهند، منافقان خواستند كه اين حكم را تغيير كنند،رب العالمين فرمود: يا محمد قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا ايشان را گوى شما نتوانيد كه كلام خداى را و وعده خداى را ديگرگون كنيد و اين حكم بگردانيد، منافقان گفتند: بَلْ تَحْسُدُونَنا فرمان خداى نه چنين است كه شما اين بحسد مى‏گوييد تا غنيمت همه شما را باشد و ما را در آن نصيب نبود و خيبر ناحيتى بود در آن حصارهاى بسيار و مال و غنيمت فراوان، مسلمانان از آن حصارها يكان يكان مى‏ستدند و مال همى برداشتند و صفيه دختر حيى اخطب و دو دختر وى را اسير گرفتند و در بعضى آن حصارها بلال مؤذّن ايشان را نزديك رسول آورد، در راهى كه كشتگان خود را ديدند افتاده، يكى از ايشان فرياد برآورد و بر روى تپانچه زد و بر سر خاك همى كرد.

رسول خدا بلال را گفت، اى بى‏ حاصل، رحمت نكردى برين ضعيفان كه ايشان را بدين راه آوردى كه قرابت خويش را كشته ديدند و تقدير اللَّه چنان بود كه آن صفيه دختر حيى اخطب جفت رسول خداى گشت و روزى ببر روى وى نشان زخم ديد، پرسيد از وى كه اين چيست؟ صفيه گفت وقتى بخواب ديدم كه ماه آسمان در كنار من افتاد، اين خواب با شوى خويش كنانة بن الربيع بگفتم كنانة گفت: ترا همى بايد كه ملك حجاز پادشاه عرب و عجم محمد شوى تو باشد و بر روى من تپانچه زد، اين نشان از آنست.

پس رسول قصد حصار سعد معاذ كرد حصارى عظيم كه در همه عرب حصارى از آن حصين‏تر نبود، مردمان از آن حصارهاى ديگر آنجا ميشدند و مال فراوان آنجا همى بردند و مبارزان و جنگيان آنجا بسيار بودند، هر ده شبانه روز رسول بر در آن حصار بنشست، روزى جهودى از حصار بيرون آمد و مبارزت خواست، رسول خدا محمد بن مسلمه پيش وى فرستاد بجنگ و گفت: اللهم انصره.

ايشان روى بهم آوردند، درختى بود ميان ايشان، هر يكى از ايشان بآن درخت پناه همى برد، آن جهود حمله آورد، محمد بن مسلمه آن زخم وى بدرخت رد كرد، آن گه با جهود گشت و برو ضربتى زد كه يك نيمه سرش با روى بدو نيم كرد، پس برادر آن جهود بيرون آمد و مبارزت خواست، زبير عوام پيش وى باز شد.

مادر وى صفية گفت- يا رسول اللَّه پسرم را بكشد رسول گفت نه كه پسرت او را كشد، زبير ضربتى زد كه كتف وى با يك نيمه پهلو بيرون انداخت، پس رسول علم ببو بكر داد،آن روز و جهد كرد و حصار گشاده نيامد، ديگر روز بعمر داد هم گشاده نيامد رسول گفت:و اللَّه لاعطينّ الراية غدا رجلا يحبه اللَّه و رسوله.

پس ديگر روز على را بخواند و علم بوى داد، على رفت و علم بر در حصار خيبر بزد، جهودى بر بام حصار آمد گفت: من انت؟ تو كيستى؟ گفت: من على‏ ام. جهود گفت عالى شد اين كار بحق موسى و تورية، پس على بتأييد الهى و قوت ربانى در حصار بدست گرفت و از بوم حصار بر كند و بينداخت چنان كه زلزله در حصار خيبر افتاد، بو رافع گويد مولى رسول كه: با من هفت تن ديگر از مبارزان عرب بودند خواستيم كه در از يك جانب بديگر جانب گردانيم نتوانستيم، گويند كه حلقه آن چهارصد من بود و بعد از آن على رفت تا آن حلقه برگيرد و نتوانست از آن كه آن گه كه مى‏ بركند جبرئيل با وى بود بمعاونت، پس على گفت:ما قلعتها بقوة جسمانية انما قلعتها بقوة ربانيه،پس آن اموال و غنائم كه از حصارهاى خيبر يافتند باهل حديبية قسمت كردند.

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره الفتح (الفتح مدنية) آیه ۱ ـ 17

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=