كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة النّور آیه 11-29
2- النّوبة الاولى
(24/ 29- 11)
قوله تعالى:
«إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ» ايشان كه اين دروغ بزرگ آوردند
«عُصْبَةٌ مِنْكُمْ» گروهى از شما،
«لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ» مپنداريد كه آن بتر بود شما را
«بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ» كه آن بهتر بود شما را،
«لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ» هر مردى را از ايشان،
«مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ» پاداش آنچه كرد از بدو گفت از دروغ،
«وَ الَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ» و آن مرد كه بپذيرفت و بر دست گرفت مهينه آن كار و برزيدن آن قصه از ايشان،
«لَهُ عَذابٌ عَظِيمٌ (11) او راست عذابى بزرگ.
«لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ» چرا نه آن گاه كه اين سخن شنيديد،
«ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً» مؤمنان و مؤمنات بخويشتن خويش و مادر خويش و همدينان خويش ظنّ نيك بردندى آن پنداشت و آن ظن كه بمادر خويش برند و بهمدينان خويش،
«وَ قالُوا هذا إِفْكٌ مُبِينٌ» (12) و چرا نگفتند اين دروغى است بزرگ و آشكارا.
«لَوْ لا جاؤُ عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ» چرا بر آنچه گفتند چهار گواه نياوردند،
«فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَداءِ» اكنون كه گواهان نياوردند،
«فَأُولئِكَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْكاذِبُونَ» (13)ايشان نزديك خدا دروغزنانند.
«وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ» و اگر نه فضل خدا بودى بر شما و بخشايش او درين جهان و در آن جهان،
«لَمَسَّكُمْ فِيما أَفَضْتُمْ فِيهِ عَذابٌ عَظِيمٌ» (14) بشما رسيدى در آنچه پيش مىبرديد و ميرانديد آن سخن عذابى بزرگ.
«إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ» آن گه كه از دهن يكديگر فرا مىستديد [آن سخن] بر زبانهاى خويش،
«وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ» و مىگفتيد بدهنهاى خويش چيزى كه نمىدانستيد كه آن چيست،
«وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً» و مىپنداشتيد كه [آن سخن ايشان] چيزى اندك است و كارى سهل سبك.
«وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيمٌ» (15) و آن بنزديك خداى سخنى بود بزرگ.
«وَ لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ» و چرا نه آن گاه كه اين سخن شنيديد،
«قُلْتُمْ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهذا» گفتيد نرسد ما را نيايد و نه سزد ما را كه در سخن آريم اين دروغ را
«سُبْحانَكَ هذا بُهْتانٌ عَظِيمٌ» (16) پاكا خداوندا، اين دروغى بزرگ است ناتواند بود.
«يَعِظُكُمُ اللَّهُ» پند ميدهد اللَّه شما را،
«أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» (17) كه با چنين سخن گرديد هرگز اگر گرويدگانيد.
«وَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ» و پيدا مي كند اللَّه شما را بسخنان خويش نشانهاى پسند خويش.
«وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» (18) و اللَّه داناست پاك دانش راست دان.
«إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ» ايشان كه مىدوست دارند،
«أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا» كه آشكار گردد و پديد آيد در ميان گرويدگان زشت نامى و زشت كارى،
«لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ» ايشان راست عذابى دردناك درين جهان و در آن جهان،
«وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» (19) و اللَّه داند و شما ندانيد.
«وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ» و گر نه فضل خداى و رحمت او بودى،
«وَ أَنَّ اللَّهَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ» (20) و آنچه اللَّه سخت مهربانست و بخشانيده [از دروغگويان بر عايشه يكى را زنده نگذاشتى]
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» اى ايشان كه بگرويدهاند،
«لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ» بر پى ديو مايستيد،
«وَ مَنْ يَتَّبِعْ خُطُواتِ الشَّيْطانِ» و هر كه در پى ديو رود،
«فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ» ديو او را بزشتكارى فرمايد و ناپسند،
«وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ» و گرنه فضل اللَّه بودى بر شما و بخشايش او،
«ما زَكى مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً» از شما هيچكس هنرى نيامدى و پاك و خداى را يكتا شناس،
«وَ لكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ» لكن اللَّه پاك ميكند او را كه خواهد،
«وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (21) و اللَّه شنواست دانا.
«وَ لا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ السَّعَةِ» مبادا كه سوگند خوراد يا سستى كناد خداوندان فضل از شما و خداوندان دستگاه و توان،
«أَنْ يُؤْتُوا أُولِي الْقُرْبى» كه چيزى دهند خويشاوندان را،
«وَ الْمَساكِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ» و درويشان و هجرت كنندگان از بهر خداى،
«وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا» و ايدون باد كه در گذارند و از پاداش رو گردانند،
«أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ» دوست نداريد كه بيامرزد خداى شما را،
«وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ» (22) و اللَّه آمرزگارست و بخشاينده.
«إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ» ايشان كه مى دشنام دهند آزاد زنان پاكان را و از بدى و بدان ناآگاهان را،
«لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ» لعنت بر ايشان درين جهان و در ان جهان،
«وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ» (23) و ايشانراست عذابى بزرگ.
«يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ» آن روز كه گواهى دهد بر ايشان زبانهاى ايشان،
«وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ» و دستها و پايهاى ايشان،
«بِما كانُوا يَعْمَلُونَ» (24) بآنچه ميكردند.
«يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ» آن روز آنست كه تمام بايشان گزارد آن خداى بسزا پاداش ايشان بسزا،
«وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ» (25) و فردا بدانند [ايشان كه درين جهان نميدانند] كه اللَّه است براستى خداى و بخدايى سزا و خدايى را آشكارا.
«الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ» سخنان پليد مردان پليد را سزاست، [و ايشان گويند آن]،
«وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثاتِ» و مردان پليد سخنان پليد را اندو ايشان سزااند كه آن را گويند.
«وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ» و سخنان پاك مردان پاك را سزاست، [و ايشان گويند آن]،
«وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ» و مردان پاك سخنان پاك را اندو آن ايشان را سزد.
«أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ» ايشان بىگناهند و پاك بگواهى اللَّه از آنچه ميگويند.
«لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ» (26) ايشانراست آمرزش و روزى آزاده بى رنج نيكو
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» اى ايشان كه بگرويدند،
«لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ» در هيچ خانه مرويد مگر در خانههاى خويش،
«حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا» تا آن گه كه بر رسيد كه هيچ مردم هست،
«وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها» و در هيچ خانه مرويد تا پيش سلام نكنيد بر اهل آن،
«ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» (27) آن به است شما را [ميگويم] تا مگر پند پذيريد.
«فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِيها أَحَداً» اگر در آن خانه كسى نيابيد.
«فَلا تَدْخُلُوها حَتَّى يُؤْذَنَ» در مرويد در آن تا آن گه كه شما را دستورى دهند،
«وَ إِنْ قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا» و اگر شما را گويند باز گرديد،
«فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكى لَكُمْ» باز گرديد اين چه شما را گفتم شما را به و اين پسنديدهتر و پاكتر،
«وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ» (28) و خداى بآنچه ميكنيد دانا است.
«لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ» بر شما ننگى نيست،
«أَنْ تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ مَسْكُونَةٍ» كه در خانه هايى رويد و جايهايى بگذاشته بىنشيننده در آن،
«فِيها مَتاعٌ لَكُمْ» كه شما را در آن حاجتى بود و نفعى،
«وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما تَكْتُمُونَ» (29) و اللَّه ميداند آشكاراى كار شما كه ميكنيد و نهان كه در دل ميداريد.
النّوبة الثانية
قوله تعالى: «إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ» نقله اخبار و حمله آثار روايت كرده اند باسناد درست از مادر مؤمنان عائشة الصّديقة بنت الصّديق جيبة حبيب اللَّه المبرّاة من فوق سبع سماوات، گفتا رسول خدا (ص) هر گه كه بر جناح سفر بودى ميان زنان خويش قرعه زدى آن يكى كه قرعه وى بر آمدى با خود بسفر بردى. غزوى پيش آمد قرعه بزد قرعه من برآمد مرا با خود ببرد پس از آن كه آيت حجاب آمده بود از آسمان و زنان آن گه در پرده بودندى، مرا در هودجى نشاندند و مسافروار بوقت نزول و وقت رحيل فرو مىآوردند و برميداشتند، تا رسول خدا از آن غزاة فارغ گشت فتح بر آمده و باز گشته و نزديك مدينه رسيده، شبى از شبها بمنزل فرو آمده بوديم من از هودج بيرون آمدم و از قافله در گذشتم حاجتى را كه در پيش داشتم، چون باز آمدم عقدى كه در برداشتم از جزع ظفار گم كرده بودم هم در آن حال بطلب جزع بازگشتم و درنگ من در جست و جوى آن دراز گشت، چون باز آمدم لشكر رفته بود و از نزول من بى خبر بودند همى پنداشتند كه من در هودج نشسته ام و در سبكى هودج انديشه نكردند كه زنان آن گه سبك تن بودند بىگوشت. انّما يأكلن العلقة من الطعام و لم يغشهنّ اللحم.
چون عقد خويش بازيافتم و باز گشتم قوم رفته بودند و منزل خالى گشته، ليس بها داع و لا مجيب. تنها و غمگين بنشستم و از دلتنگى و اندوه چشمم در خواب شد، صفوان بن المعطل السلمى المرادى با پس مانده لشكر بود بامداد رسيد بآن منزل، سواد شخصى ديد آنجا تنها خفته چون فراز آمد مرا بشناخت كه ديده بود پيش از نزول آيت حجاب، همى استرجاع كرد بتعجب كه انا للَّه، اين چه كارست و چه حال؟، من باسترجاع وى از خواب درآمدم و بآستين پيراهن روى خويش بپوشيدم، فو اللَّه ما كلّمنى بكلمة و لا سمعت منه كلمة غير استرجاعه، و اللَّه كه با من يك سخن نگفت و نه از وى هيچ سخن شنيدم مگر آن كلمه استرجاع، آن گه راحله خويش بخوابانيد و پاى بر دست وى نهاد تا من برنشستم، صفوان مهار بدست گرفت و ميراند تا بلشكر در رسيديم بجمعى منافقان بر گذشتيم دور از لشكر فرو آمده، و عادت منافقان چنين بود كه پيوسته گوشهاى گرفتندى و در ميان مردم نيامدندى، عبد اللَّه ابىّ رئيس منافقان كه ايشان را ديد گفت من هذه؟ كيست اين زن؟ گفتند عايشه، همان ساعت باعتقاد خبيث خويش طعن زد و حديث افك در ميان افكند، قالت عائشة و هلك من هلك فىّ و كان الّذى فولى كبره منهم عبد اللَّه بن ابىّ بن سلول. عايشه گفت چون بمدينه آمديم بيمار شدم مدت يك ماه و اصحاب افك در گفت و گوى آمده و من از آن بى خبر و ناآگاه، و رنج من از آن بيشتر بود كه از رسول خدا آن لطف كه هر بار ديدمى به بيمارى اين بار نميديدم و سبب نمىدانستم كه گمان بد نمى بردم، از رسول بيش از آن نمىديدم كه گاه گاه در آمدى و سلام كردى و گفتى:كيف تيكم؟
آخر چون از آن بيمارى به شدم و صحت يافتم شبى بيرون آمدم با ام مسطح بنت ابى رهم بن المطّلب بن عبد مناف سوى صحرا مىرفتيم قضاء حاجت را و دست و روى شستن را كه آن گه عادت عرب نبود در خانه ها طهارت جاى ساختن، چون فارغ شديم و روى بخانه نهاديم ام مسطح را پاى در چادر افتاد بر وى در آمد نفرين كرد بر پسر خويش، گفت تعس مسطح، عايشه گفت بئس ما قلت أ تسبين رجلا قد شهد بدرا، بد گفتى و ناسزا مى دشنام دهى كسى را كه به بدر حاضر بود، ام مسطح گفت اى هنتاه خبر ندارى و نشنيدى كه وى چه گفت در حق تو و اصحاب افك چه ميگويند، عايشه گفت چه ميگويند مرا خبر كن و آگاهى ده، ام مسطح قصه در گرفت و سخن اصحاب افك با وى بگفت، عايشه گفت چون آن سخن شنيدم جهان بر من تاريك گشت و بيمارى يكى ده شد، اندوهگين و متحير بخانه باز آمدم با چشم گريان و دل بريان، رسول خدا در آمد و هم بر آن قاعده گفت:كيف تيكم؟
گفتم يا رسول اللَّه تأذن لى ان آتى ابوىّ، مرا دستورى دهى تا در پيش پدر و مادر شوم، و مقصود من آن بود تا ازيشان خبر درست پرسم از احوال خويش و آنچه در حق من ميگويند، رسول مرا دستورى داد و آمدم و مادر را گفتم يا امه ما يتحدّث الناس؟ مردم چه ميگويند و در كار من سخن چه ميرانند؟ مادر گفت يا بنية هوّنى عليك فو اللَّه لقل ما كانت امرأة قطّ رضيّة عند رجل لها ضرائر الّا اكثرن عليها حسدا.
سخن كوتاه كن اى دخترك و آسان فرا گير و اللَّه كه كم افتد زنى پسنديده و دوست داشته شوهر خويش و او را ضرائر بود كه نه بر وى حسد برند و در كار وى گفت و گوى كنند، عايشه بتعجب گفت سبحان اللَّه او قد يتحدّث الناس بهذا؟ مردم درين سخن ميگويند و تواند بود كه گويند؟
گفتا پس از آن همه شب گريستم و خواب نكردم كار بجايى رسيد كه رسول خدا مشورت كرد با اسامة بن زيد و على بن ابى طالب (ع) در فراق اهل خويش ايشان آنچه دانستند از برائت و پاكى گفتند و على بن ابى طالب گفت حال وى از كنيزك پرس بريره كه وى با تو راست گويد، رسول از بريره پرسيد بريره گفت: لا اعلم عليها الّا ما يعلم الصّائغ فى تبر الذهب غير انها جارية حديثة السنّ تنام عن عجينها فيأكله الدّاجن.
عايشه گفت رسول خدا در آن روزها كه اين گفت و گوى ميكردند يك بار پيش من ننشست و با من حديث نكرد، و مرا نه در شب خواب بود و نه در روز آرام، پيوسته سوزان و گريان و حيران. يك ماه بدين صفت بگذشت آخر روزى رسول خدا در آمد و نزديك من بنشست گفت:يا عائشة بلّغنى عنك كذا و كذا فان كنت بريئة فسيبرئك اللَّه و ان كنت الممت بذنب فاستغفرى اللَّه و توبى اليه فانّ العبد اذا اعترف بذنبه ثم تاب تاب اللَّه عليه.
عايشه چون اين سخن از رسول بشنيد گفتا زار بگريستم و همچون ديگ بر سر آتش جوشيدم، روى با پدر كردم گفتم اجب عنّى رسول اللَّه فيما قال، رسول خدا را در آنچه ميگويد جواب ده از بهر من و در كار من، پدر گفت و اللَّه ما ادرى ما اقول لرسول اللَّه،روى با مادر كردم گفتم تو او را جواب ده، ما در همان گفت كه پدر گفت، پس چون درماندم گفتم آرى بدانستم و اين حديث چنان بسمع شما رسيده كه در نفس شما مقرر گشته و اگر من سخن گويم ببراءت و پاكى خويش شما مرا راستگوى نداريد و اگر اعتراف آرم بگناهى كه نكرده ام و اللَّه خود ميداند كه از آن بريم و بى گناه، شما مرا راستگوى داريد، مثل من اين ساعت مثل پدر يوسف است كه گفت: فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ،
اين سخن بگفتم و در جامه خواب شدم كه خود باللّه تفويض كرده و در دل يقين داشتم كه اللَّه مرا مبرا كند و رسول را از حال من خبر دهد، و اللَّه كه گمان نبردم كه در شأن من آيات قرآن و وحى پاك فرستد كه خود را از آن حقيرتر دانستم، بلى اميد داشتم كه رسول را در خواب بنمايد و پاكى من بر وى پيدا كند، گفتا و اللَّه كه رسول خدا هم در آن مجلس نشسته بود و هيچكس از اهل بيت برنخاسته بود كه آثار نزول وحى بر رسول خدا پيدا گشت، بروز زمستانى عرق از وى روان گشت، از گران بارى وحى منزل همچون عقد مرواريد كه بگسلد از پيشانى مبارك وى قطرات عرق مىافتاد، چون فارغ گشت بمن نگريست خندان و شادان گفت:
ابشرى يا عائشة اما و اللَّه فقد براك اللَّه، و قرأ «إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ» اى- بالكذب، و سمّى افكا لكونه مصروفا عن الحق، يقال افك الشّيء اذا قلبه عن وجهه و ذلك انّ عائشة كانت تستحق الثناء بما كانت عليه من الحصانة و الشرف فمن رماها بالسّوء قلب الامر عن وجهه. «عُصْبَةٌ مِنْكُمْ» اى- هم جماعة من المسلمين منهم عبد اللَّه بن ابىّ بن سلول و مسطح بن اثاثة بن عباد بن المطلب و حسان بن ثابت الانصارى و حمنة بنت جحش زوجه طلحة بن عبيد اللَّه، از اصحاب افك اين چهار را نام بردهاند و ايشان را شناسند و رسول خدا بعد از نزول آيات برائت عايشه ايشان را حدّ فريه زد هر يكى هشتاد ضربه.
«لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ» ان خطاب با عايشه است و با صفوان كه اين نسبت دروغ با وى كردند، و گفته اند خطاب با عايشه است و با پدر و مادر وى و با رسول خدا و با صفوان، ميگويد مپنداريد شما كه آن دروغ كه بر ايشان بستند و اين اندوه صعب كه بشما همگان رسيد شما را بتر بود بلكه آن شما را بهتر بود كه رب العزه دروغ ايشان پيدا كرد و بآيات تنزيل و وحى حق عايشه را عزيز كرد و گرامى و همه را بپاكى وى شاد كرد و چشم روشن، امروز درين جهان و فردا بهشت جاودان و مزد بى كران، وانشد.
| اذا اهل الكرامة اكرمونى | فلا اخشى الهوان من اللئام |
| فليس هو انهم عندى هوانا | و لكن الهوان من الكرام |
«لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ» اى- من العصبة الكاذبة. «مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ» اى- جزاء ما اجترح من الذنب على قدر ما خاض فيه لانّ بعضهم ضحك و بعضهم سكت و بعضهم تكلّم، «وَ الَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ» اى- تحمّل معظمه فبدأ بالخوض فيه، «لَهُ عَذابٌ عَظِيمٌ» قرأ يعقوب كبره بضم الكاف، و قراءة العامة كبره بكسر الكاف، و هما لغتان، يقال كبر سياسة النّاس فى المال بالكسر و الضمّ جميعا، و الكبر من التكبير بالكسر لا غير، و قيل معناه الّذى قام باشاعة الحديث و بالغ فيه، و هو عبد اللَّه بن ابىّ، «لَهُ عَذابٌ عَظِيمٌ» يعنى يوم القيامة و انّما سمّاه عظيما لانّه يخلد فى النّار، و قيل «وَ الَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ» هو حسان بن ثابت عذاب فى الدّنيا بان ذهب بصره و شلّت يداه، روى عن مسروق قال: كنت عند عائشة فدخل حسان بن ثابت فامرت فالقى له وسادة فلما خرج قلت لعائشة، تدعين هذا الرّجل يدخل عليك و قد قال ما قال و انزل اللَّه فيه، «وَ الَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظِيمٌ»، فقالت رأى عذاب اشدّ من العمى و لعلّ اللَّه يجعل ذلك العذاب العظيم ذهاب بصره، و قالت انّه كان يدفع عن النبىّ، و قيل هو مسطح بن اثاثه و العذاب العظيم ذهاب بصره فى الدّنيا.
«لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ» يعنى مسطحا و حسّان، «وَ الْمُؤْمِناتُ» يعنى حمنة بنت جحش، «بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً» يعنى بامثالهم من المؤمنين و المؤمنون كلّهم كنفس واحدة، و قيل معناه هلّا ظنوا بهما ما يظنّ بالرّجل لو خلا بامّه و بالمرأة لو خلت بابنها لانّ ازواج النبىّ امّهات المؤمنين، و قيل اراد بهذه الاية ابا ايوب الانصارى و امرأته ام ايوب، و ذلك فيما روى محمد بن اسحاق بن يسار عن رجاله انّ ابا ايوب خالد بن زيد قالت له امرأته ام ايوب يا ابا ايوب اما تسمع ما يقول النّاس فى عائشة؟
قال بلى و ذلك الكذب أ كنت فاعلة ذلك يا ام ايوب؟ قالت لا و اللَّه ما كنت لا فعله، قال فعائشة و اللَّه خير منك سبحان اللَّه هذا بهتان عظيم، فانزل اللَّه «لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً» كما فعل ابو ايوب و صاحبته، «وَ قالُوا هذا إِفْكٌ مُبِينٌ» اى- كذب بيّن.
«لَوْ لا جاؤُ عَلَيْهِ» اى- هلّا جاءوا على ما زعموا، «بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَأُولئِكَ عِنْدَ اللَّهِ» اى- فى حكم اللَّه، «هُمُ الْكاذِبُونَ» فيه دليل على ان من قذفها بعد نزول هذه الاية صار كافرا باللّه عزّ و جل لما فيه من رد شهادة اللَّه لها بالبراءة «وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فِيما أَفَضْتُمْ فِيهِ» اى- خضتم فيه من حديث القذف، «عَذابٌ عَظِيمٌ» قال ابن عباس: اى- عذاب لا انقطاع له يعنى فى الآخرة لانّه ذكر عذاب الدنيا من قبل، فقال: «وَ الَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظِيمٌ» فقد اصابه فانه جلد و حدّ.
روت عمرة عن عائشة انّ النبى (ص) لمّا نزلت هذه الاية حدّ اربعة نفر: عبد اللَّه بن ابىّ و حسّان بن ثابت و مسطح بن اثاثة و حمنة بنت حجش.
«إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ» التلقى و التلقف واحد و هو اخذ الكلام شفاها، و قال مجاهد و مقاتل: يرويه بعضكم عن بعض، و قال الكلبى: كان الرّجل منهم يلقى الرّجل فيقول بلّغنى كذا و كذا يتلقونه تلقيا. ميگويد آن گه كه از دهن يكديگر اين سخن فرا مىستديد بزبانهاى خويش و با يكديگر ميرانديد، و بر قراءت عايشه «تَلَقَّوْنَهُ» بكسر لام و تخفيف قاف من الولق و هو الاسراع الى الكذب آن گه كه چنان دروغ زود فرا آن مىشتابيديد بزبانهاى خويش، «وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ» من الفرية اى- تتجرؤن على النطق به فى اهل النبىّ، «تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً» تظنّون انه سهل لا اثم فيه، «وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيمٌ» فى الوزر، و قيل و تحسبون ذلك امرا خفيفا يسيرا و ذلك عند اللَّه ذنب عظيم فيه اذى رسول اللَّه و رمى البرئ.
«وَ لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ» اى- هلّا اذ سمعتموه، «قُلْتُمْ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهذا» اى- لا يحلّ لنا ان نخوض فى هذا الحديث، «سُبْحانَكَ هذا بُهْتانٌ عَظِيمٌ» اى، هلّا قلتم عند ذلك، سبحانك اى- العجب ممّن يقول ذلك هذا كذب عظيم، يبهت من سمعه، و البهتان الكذب يواجه به المؤمن فتحير منه، و قيل معنى سبحانك هاهنا تعاليت عن ان يقال فى رسولك هذا البهتان العظيم.
روى عن النبى (ص) قال: «البهتان على البرئ اثقل من السماوات».
قيل معناه وزر الباهت اثقل من السماوات، و قال: «انّ الرّجل ليقول لاخيه يا مرائى فيهدم عمله اربعين عاما فان لم يكن له عمل اربعين عاما أوقر وزر اربعين عاما، و ان الرّجل ليقذف المرأة المحصنة البريئة فيهدم عمل سبعين عاما فان لم يكن له عمل سبعين عاما اوقر وزر سبعين عاما».
«يَعِظُكُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا» يعنى كى لا تعودوا، و قيل كراهة ان تعودوا، «لِمِثْلِهِ» اى- الى مثل هذا الحديث من القذف و الخوض فيه و الجلوس مع القاذف و استماع حديثه، «أَبَداً إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» جزاؤه مضمر اى- فاتّعظوا و لا تعودوا.
«وَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ» الدّلالات الواضحات، و قيل الفرائض و الاحكام، «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ» بمصالحكم، «حَكِيمٌ» بتدبيركم.«إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا». اين آيت در قذف عايشه فرو آمد اما حكم آن عام است در زانى و قاذف و مظهر و هر كس كه عيب مؤمنان جويد و زشت نامى ايشان طلب كند، فاحشه فا نام ايشان كند و در آن كوشد و سعى كند بفعل يا بقول يا بعزم الفاحشة ما قبح جدا، و المراد بها هاهنا الزنا كقوله فى الاعراف: «قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ» يعنى حرّم الزنا فى العلانية و السرّ، و فى النساء «اللَّاتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ» يعنى الزنا، و بالاحزاب «مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ» يعنى الزّنا، «لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيا، وَ الْآخِرَةِ» يعنى عبد اللَّه بن ابىّ و اصحابه المنافقين و هم الّذين بدءوا بالافك و اتوا به، و العذاب فى الدنيا الحدّ و فى الآخرة نار، «وَ اللَّهُ يَعْلَمُ» انّهم كاذبون، «وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» لانه غيب.
«وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللَّهَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ» جواب لو لا محذوف يعنى لعاجلكم بالعقوبة، قال ابن عباس: يريد مسطح و حسّان و حمنة.«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ» باشاعة الفاحشة فى الّذين آمنوا، و قيل خطواته وساوسه، و قيل هى النذور بالمعاصى و سلوك سبيل الشيطان و اقتفاء آثاره، «وَ مَنْ يَتَّبِعْ خُطُواتِ الشَّيْطانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ» اى- بالقبائح من الاعمال، «وَ الْمُنْكَرِ»، قيل المنكر فكلّ ما يكره اللَّه عز و جل، و قيل المنكر ما لا يعرفه الشرع و لا العقل، «وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكى مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً» هذا الخطاب للّذين خاضوا فى الافك. و المعنى ما طهر من هذا الذنب و لا صلح امره بعد الّذى فعل، و قيل ما قبل توبة احد منكم ابدا، و قيل ما اسلم احد منكم و ما اهتدى.
«وَ لكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ» اى- يحمله على ما يصير به زاكيا، و قيل يطهر ما يشاء من الذنب بالرحمة و المغفرة، «وَ اللَّهُ سَمِيعٌ» لمقالتكم، «عَلِيمٌ» بنيّاتكم و اعمالكم.«وَ لا يَأْتَلِ» اى- لا يحلف و هو يفتعل من الالية و هى القسم، و قرأ ابو جعفر و لا يتأل بتقديم التّاء و تأخير الهمزة، و التالى الحلف و التحكم، يقال آلى و تالى و ائتلى اذا حلف، «أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ السَّعَةِ» الفضل فى الدّين، و السعة فى المال، و هو ابو بكر الصدّيق، «أَنْ يُؤْتُوا» يعنى ان لا يؤتوا، «أُولِي الْقُرْبى» يعنى مسطح و ابن اثاثة و كان ابن خالة ابى بكر، و قال من صعاليك المهاجرين. اين آيت در شأن ابو بكر صدّيق فرو آمد كه مسطح را هميشه نفقه دادى از بهر درويشى و خويشاوندى كه ابن خاله ابو بكر بود و از جمله مهاجرين بود و از اهل بدر بود، چون مسطح در افك عايشه سخن گفت ابو بكر خشم گرفت و سوگند ياد كرد كه بعد از آن او را هيچ چيز ندهد، و بر وى نفقه نكند، چون اين آيت فرو آمد ابو بكر كفارت سوگند كرد، و گفت و اللَّه لا امنع النفقة عنه ابدا.
مصطفى عليه السلام اين آيت بر ابو بكر ميخواند چون اينجا رسيد كه: «أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ» ابو بكر گفت بلى انا احبّ ان يغفر اللَّه لى،و قيل «وَ لا يَأْتَلِ» اى- لا يقصر من قولهم، لا يألوا فلان جهده و منه قوله تعالى: «لا يَأْلُونَكُمْ خَبالًا»، فعلى هذا قوله: «أَنْ يُؤْتُوا» لا يحتاج الى اضمار لا.
«وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا» العفو السّتر و الصفح الاعراض، و قيل العفو عن الافعال و الصفح عن الاقوال، و قال ابن عباس و الضحاك: اقسم ناس من الصحابة منهم ابو بكر ان لا يتصدقوا على رجل تكلّم بشيء من الافك و لا ينفقوهم، فانزل اللَّه هذه الآية «أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ» معناه ان احببتم ان يغفر اللَّه لكم ذنوبكم فاغفروا ذنوبكم فيما بينكم، «وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ».
«إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ» الغافلة عن الفاحشة ان لا يقع فى قلبها، و كانت عائشة كذلك، «لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ» قال مقاتل هذا خاص فى عبد اللَّه بن ابىّ و كان منافقا، و روى عن خصيف قال: قلت لسعيد بن جبير من قذف مؤمنة لعنه اللَّه فى الدّنيا و الآخرة، فقال ذلك لعائشة خاصة، و قال قوم هى لعائشة و ازواج النبىّ دون ساير المؤمنات، و روى عن ابن عباس قال: هذه فى شأن عائشة و ازواج النبىّ خاصّة ليس فيها توبة، و من قذف امرأة مؤمنة فقد جعل اللَّه له توبة ثم قرأ «وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ» الى قوله: «إِلَّا الَّذِينَ تابُوا»، فجعل لهؤلاء توبة و لم يجعل لاولئك توبة، و قال الآخرون نزلت هذه الاية فى ازواج النبى (ص) و كان ذلك كذلك حتى نزلت الاية الّتى فى اول السورة «وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ» الى قوله: «فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» فانزل اللَّه الجلد و التوبة.
«يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ» قرأ حمزة و الكسائى يشهد بالياء لتقدم الفعل، «أَلْسِنَتُهُمْ» يعنى بالقذف بالزّنا، «وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ» اى- و سائر الاعضاء بسائر المعاصى الّتى اعملوا بها، و شهادة الاعضاء بان يصيرها اللَّه كاللسان فى امكان النطق. فان قيل كيف وجه الجمع بين هذه الاية و بين قوله: «الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ»؟ قلنا اختلفوا فيه، فقال بعضهم انّهم يجحدون فى بعض الاوقات، و اللَّه يختم على افواههم و ينطق ايديهم و ارجلهم فاذا علموا انّ الجحود لا ينفعهم رفع اللَّه الختم عن افواههم فيشهدون بجميع ما عملوا، و قيل ان اللَّه يخرج السنتهم عن افواههم ثم يطبق شفاههم فيشهدون بالسنتهم و هى خارجة من الفم ليكون ابدع.
«يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ» الدّين هاهنا الجزاء و منه قولهم كما تدين تدان ، يعنى كما تفعل تجازى،و فى الخبر، يوم يدان النّاس باعمالهم، و المعنى يوفيهم اللَّه الجزاء الحقّ اى- الجزاء الواجب، و قرئ فى الشواذ الحقّ بالرفع فيكون صفة للَّه عز و جل، «يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ» يقضى بحق و يأخذ بحق و يعطى بحق قال ابن عباس: «و ذلك انّ عبد اللَّه بن ابىّ كان يشكّ فى الدّين فيعلم يوم القيامة انّ اللَّه هو الحق المبين.
«الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ» اى- الخبيثات من القول و الكلام للخبيثين من النّاس، «وَ الْخَبِيثُونَ» من النّاس، «لِلْخَبِيثاتِ» من القول، «وَ الطَّيِّباتُ» من القول، «لِلطَّيِّبِينَ» من النّاس، «وَ الطَّيِّبُونَ» من النّاس، «لِلطَّيِّباتِ» من القول، و الطيب لا يليق الّا با الطيّب فعائشة لا يليق بها الخبيثات من القول، لانّها طيّبة فتضاف اليها الطّيبات من الكلام من الثناء الحسن، و قال الزجاج معناه لا يتكلم بالخبيثات الّا الخبيث من الرجال و النساء.
و لا يتكلّم بالطّيبات الا الطيّب من الرجال و النساء، و هذا ذم للّذين قذفوا عائشة و مدح للّذين برؤها بالطّهارة. و قال ابن زيد: معناه الخبيثات من النساء للخبيثين من الرّجال و الخبيثون من الرجال للخبيثات من النساء امثال عبد اللَّه بن ابىّ و الشاكّين فى الدّين، و الطّيبات من النساء للطيّبين من الرّجال و الطيّبون من الرّجال للطيبات من النساء يريد عائشة طيّبها اللَّه لرسوله الطيّب صلّى اللَّه عليه و سلّم.
«أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ» يعنى عائشة، و قيل عائشة، و صفوان بن المعطل المرادى الّذى رميت به عائشة كان رجلا صالحا ذكره رسول اللَّه (ص) بخير، شهيد بدرا و خرج من الدّنيا شهيدا و لم يكشف عن انثى قطّ، يقال كان حصورا لا يأتى النساء، فوقع اولئك موقع التثنية كقوله: «فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ» و المراد به اخوان، و قيل «أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ» يعنى الطّيبين و الطّيبات منزهون مما يقولون، «لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ» هذا تأويل قوله، «بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ» و الرزق الكريم الجنّة.
لانّ رزقها بلا علاج و لا زرع و لا تلقيح و لا زوال و لا رنق، روى انّ ابن عباس دخل على عائشة فى مرضها الّذى ماتت فيه، فبكت و قالت اخاف ما اقدم عليه، فقال ابن عباس: لا تخافى فو الّذى انزل الكتاب على محمّد لا تقدمين الّا على مغفرة و رزق كريم، فقالت رحمك اللَّه أ هذا شيء انبأك به رسول اللَّه؟ فقال بل هو شيء نبأنيه كتاب اللَّه، قالت و اتل علىّ، فتلا «وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ» فخرج من عندها، فصيح عليها، فقال ما بالها؟ قالوا غشى عليها مما تلوت.
و روى انّ عائشة كانت تفتخر باشياء اعطيتها لم تعطها امرأة غيرها، منها انّ جبرئيل اتى بصورتها فى سرقة من حرير و قال هذه زوجتك، و روى انه اتى بصورتها فى راحته، و انّ النبى لم يتزوج بكرا غيرها، و قبض رسول اللَّه (ص) و رأسه فى حجرها و دفن فى بيتها و كان ينزل عليه الوحى و هو معها فى لحافه. و نزلت براءتها من السّماء، و انّها ابنة خليفة رسول اللَّه و صديقه، و انّها حبيبة رسول اللَّه و خلقت طيبة و وعدت مغفرة و رزقا كريما. و كان مسروق اذا روى عن عائشة قال: حدثتنى الصدّيقة بنت الصدّيق حبيبة حبيب اللَّه المبرّاة من فوق سبع سماوات. و اجمعوا انّ من قذف عائشة ضربت عنقه لتبرئة اللَّه عزّ و جلّ اياها كرم اللَّه وجهها.
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ» اى- بيوتا لستم تملكونها و لا تسكنونها، «حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا». عدى بن ثابت گفت: زنى انصاريه آمد و گفت يا رسول اللَّه من در خانه خويش گاه گاه بر حالى باشم كه نخواهم كه هيچكس مرا بيند در آن حال نه پدر و نه فرزند اگر در آن حال مردى ازين كسان و خويشان من در آيد من چكنم حال من چون بود؟ رب العالمين اين آيت بجواب وى فرو فرستاد، «تَسْتَأْنِسُوا» يعنى تستأذنوا، و قرأ غير واحد من الصّحابة «حتى تستأذنوا»، و قيل الاستيناس طلب الانس و هو ان ينظر هل فى البيت انسان فيؤذنه انّه داخل، معنى آنست كه در هيچ خانه مرويد كه سكناى شما در آن نبود و ملك شما نبود تا نخست بر رسيد كه هيچ مردم در آن خانه هست و دستورى بخواهيد، مجاهد گفت:
آوازى دهيد تسبيح و تكبير يا تنحنحى كنيد، تا اهل بيت را آگاهى دهيد، ابن عباس گفت: در آيت تقديم و تأخير است يعنى حتى تسلّموا و تستأذنوا، اى- حتى تقولوا السّلام عليكم ادخل، سلام مستحبّ است و استيذان واجب.
روى عن كلدة بن حنبل قال: دخلت على النبىّ (ص) و لم اسلم و لم استأذن، فقال النبىّ: ارجع فقل السّلام عليكم أ ادخل؟
و فى حديث ابى موسى الاشعرى عن النبىّ «ثلاثا فان اذن لك و الا فراجع»، قال الحسن: الاوّل اعلام، و الثانى مؤامرة و الثالث استيذان بالرجوع. و اگر در خانه خويش شود يا در ذوات المحارم استيذان واجب نيست اما مستحبّ است كه تنحنح كند يا ادنى حركتى، ابراهيم نخعى گفت: استأذن على امّك لعلها تكون عريانة.
و عن عطاء بن يسار،انّ رجلا قال للنبىّ استأذن على امّى؟ قال: نعم، قال انّها ليس لها خادم غيرى ا فاستأذن عليها كلما دخلت؟ قال: أ تحبّ ان تريها عريانة؟ قال الرجل لا، قال فاستأذن عليها.و قيل «غَيْرَ بُيُوتِكُمْ» هذا واقع على الاستيناس غير واقع على التسليم، التأويل لا تدخلوا بيوتا غير بيوتكم حتى تستأنسوا، و لا تدخلوا بيوتا حتّى تسلّموا على اهلها.
و فى وصيّة رسول اللَّه انس بن مالك، «و اذا دخلت على اهلك فسلّم عليهم يكثر خير بيتك.»
«فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِيها» اى- فى البيوت احدا يأذن لكم فى دخولها.«فَلا تَدْخُلُوها حَتَّى يُؤْذَنَ لَكُمْ وَ إِنْ قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا» يعنى اذا كان فى البيت قوم فقالوا ارجع فليرجع، و لا يقعد على الباب ملازما، «هُوَ أَزْكى لَكُمْ» اى- الرجوع اطهر لكم و اصلح لكم، قال قتادة: اذا لم يؤذن له فلا يقعد على الباب فانّ للناس حاجات و اذا حضر فلم يستأذن و قعد على الباب منتظرا جاز، كان ابن عباس يأتى باب الانصار لطلب الحديث فيقعد على الباب حتّى يخرج و لا يستأذن فيخرج الرّجل فيقول يا بن عم رسول اللَّه لو اخبرتنى، فيقول هكذا امرنا ان نطلب العلم، و اذا وقف فلا ينظر من شق الباب اذا كان مردودا.
روى ابو هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): «لو ان امرأ اطّلع عليك بغير اذن فحذفته عصاة ففقأت عينه ما كان عليك جناح» ، و فى بعض الاخبار، و هل حصول الاستيذان الا من اجل البصر، «وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ» من الدخول بالاذن و غير الاذن، و لمّا نزلت آية الاستيذان، قالوا كيف بالبيوت الّتى بين مكة و المدينة و الشام على ظهر الطريق ليس فيها ساكن؟
فانزل اللَّه عزّ و جل، «لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ مَسْكُونَةٍ» اى- بغير استيذان، «فِيها مَتاعٌ لَكُمْ» اى- منفعة لكم، و اختلفوا فى هذه البيوت، قال قتادة: هى الخانات و البيوت و المنازل المبنيّة للسائلة، و المنفعة فيها بالنزول و ايواء المتاع و الاتّقاء من الحرّ و البرد، و قيل «فِيها مَتاعٌ لَكُمْ» اى- فيها حاجة لكم كانوا يضعون فيها الاسلحة اذا ثقلت عليهم، و قال ابن زيد: هى بيوت التّجار و حوانيتهم الّتى بالاسواق يدخلونها للبيع و الشرى و هو المنفعة، و قال النخعى: ليس على حوانيت السوق اذن، و كان ابن سيرين اذا جاء الى حانوت السوق يقول السلام عليكم أ ادخل؟ ثم يلج. و قال عطاء: هى البيوت الخربة و المتاع هى قضاء الحاجة فيها من البول و الغائط، و قيل هى جميع البيوت للّتى لا ساكن لها، لانّ الاستيذان انّما جاء لئلّا يطلع على عورة فان لم يخف ذلك فله الدخول بغير الاستيذان. «وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما تَكْتُمُونَ» اى- اذا دخلتم بيوت غيركم فاتقوا اللَّه فانه يعلم خائنة الاعين و ما تخفى الصّدور.
النّوبة الثالثة
قوله تعالى: «إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ» الآية. اعلم ان اللَّه سبحانه غيور على قلوب خواص عباده فاذا حصلت مساكنة لبعض الى بعض اجرى اللَّه ما يرد كلّ واحد منهم عن صاحبه و يرده الى نفسه كذلك انشدوا
| اذا علقت روحى حبيبا | تعلّقت به غير الايام تستلبنّه. |
بدان اى جوانمرد كه دلهاى دوستان حق در پرده غيرت، است امروز در پرده غيرت شنيده و فردا در پرده غيرت ديده، آن كه حق جل جلاله دل تو بكس ننمايد از آنست كه در پرده غيرت ميدارد، در قبضه صفت در بساط ناز اندر حضرت شهود و خلوت عيان حق را مىبيند و حق با او مينگرد اگر بغيرى باز نكرد در حال تازيانه ادب بيند چنان كه آن عزيز وقت را افتاد، جوانى بود در ارادتى عظيم وقتى خوش داشت و وجدى تمام و كارى برونق، همى ناگاه آواز مرغى بگوش وى آمد بآواز آن مرغ باز نگريست زير آن درخت آمد در انتظار آن كه مرغ ديگر بار بانگ كند، هاتفى آواز داد كه: فسخت عقد اللَّه، كليد عهد ما باز دادى كه ترا با غير ما انس افتاد.
محمد بن حسان گويد: روزگارى بكوه لبنان ميگشتم تا مگر دوستى از دوستان حق بينم از آن عزيزان كه آنجا مسكن دارند، گفتا جوانى از آن گوشهاى بيرون آمد باد سموم او را زده و سوخته و ريخته گشته، چون ديده وى بر من افتاد روى بگردانيد ميان درختان بلوط در شد تا خويشتن را از من بپوشد، من هم چنان از پى وى مىرفتم، گفتم اى جوانمرد مرا كلمتى فايده كن كه باميدى آمدهام، جواب داد كه احذر فانّه غيور لا يحب ان يرى فى قلب عبده سواه، باز گرد و از قهر حق بترس و بدان كه او غيورست در يك دلى دو دوستى نپسندد.
آدم صفى كه نقطه پرگار وجود بود و مايه خلقت بشر بود وصفى مملكت بود دل بر نعيم بهشت نهاد و خويشتن را وا آن داد تا از حضرت عزت پيك غيرت آمد كه: يا آدم دريغت نيايد كه سر همت خويش بدولتخانه رضوان فرود آرى و بغير ما بچيزى باز نگرى، اكنون كه بغير ما باز نگرستى رخت بردار و بسراى حكم شو افكنده عجز و شكسته تقصير در معدن بلا منتظر حكم ما.
همچنين ديده خليل صلوات اللَّه عليه باسماعيل باز نگرست نجابت و رشد وى ديد عزيز افتاده بود سلاسه خلّت بود صدف درّ محمد مختار بود، دلش بدو مشغول گشت، فرمان آمد كه اى خليل ما ترا از بتان آزرى نگاه داشتيم تا نظاره جمال اسماعيل كنى؟! اكنون كارد و رسن بردار و هر چه دون ماست در راه ما قربان كن كه در يك دل دو دوستى نگنجد، همين حال افتاد مصطفى عربى را سيّد ولد آدم صدر انبياء و رسل، گوشه دل خود چنان بعايشه مشغول كرد كه از وى پرسيدند اىّ الناس احبّ اليك؟ فقال عائشة.
گفتند اى سيّد ازين مردمان كرا دوستر دارى؟ گفت عايشه، و در بعضى اخبارست كه عايشه گفت: يا رسول اللَّه انّى احبك و احبّ قربك، چون ايشان هر دو دل وا دوستى يكديگر پرداختند سلطان غيرت نقاب عزت بگشاد بنعت سياست شظيهاى از سلطنت خويش فرا ايشان نمود، شياطين الانس و الجن دست در هم دادند تا حديث افك در ميان افتاد و دروغ منافقان و بر ساخته ايشان بالا گرفت، و ازين عجبتر كه مسالك فراست بر مصطفى (ص) ببستند آن روزگار تا برائت ساحت عايشه برو پيدا نگشت و حقيقت آن كار بندانست تا غيرت قهر خويش براند و نوبت بلا بسر رسيد، و السبب فيه انّ فى اوقات البلاء يسدّ اللَّه على اوليائه عيون الفراسة اكمالا للبلاء، لذلك ابراهيم لم يميز و لم يعرف ملائكة حيث قدم اليهم العجل الحنيذ و توهمهم اضيافا، و لوط لم يعرفهم ملائكة الى ان اخبروه انهم ملائكة.
كار بجايى رسيد كه آن ناز و آن راز و آن لطف كه مصطفى را با عايشه بودى همه در باقى شد و بجاى آن كه او را از طريق ناز حميرا گفتى اين همى گفت كه كيف تيكم ، و عايشه بيمار و نالان و سوزان و گريان از قرب مصطفى باز مانده بخانه پدر باز شد با دلى پر درد و جانى پر حسرت بزارى و خوارى خود مىنگرد و ميگويد كه هرگز نپنداشتم كه كسى بمن اين گمان برد يا چنين گفت خود كسى بر زبان آرد.
| الى سامع الاصوات مع بعد المسرى | شكوت الّذى القاه من الم الذكرى |
| فيا ليت شعرى و الامانى كثيرة | أ يشعر بى من بت ارعى له الشعرى |
| يار از غم من خبر ندارد گويى | يا خواب بمن گذر ندارد گويى |
| تاريك ترست هر زمانى شب من | يا رب شب من سحر ندارد گويى |
پس چون آيات برائت فرو آمد و نوبت بلا بسر آمد رسول خدا عايشه را بشارت داد كه:
ابشرى فقد انزل اللَّه برائتك ، مادر و پدر او را گفتند يا عائشة قومى الى رسول اللَّه و احمدته، فقالت لا و اللَّه لا اقوم اليه و لا احمده و لا احمد كما و لكن احمد اللَّه الّذى انزل برائتى، آن دل كه همگى وى با قرب و محبّت رسول داده بود تا ميگفت: احبك و احبّ قربك. پس از آن كه غوطه خورد جمله با مهر احديت داد و با خدمت درگاه الهيت پرداخت تا همى گفت بحمد اللَّه لا بحمدك.
اى جوانمرد اگر قذفه عائشه صديقه آن افك نگفتندى اين چندين آيت بتشريف عايشه از آسمان نيامدى، و اگر ترسايان نگفتندى: «الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ»، عيسى اين كرامت نيافتى كه: «إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا»، و گر مؤمن گناه نكردى باين خطاب عزيز گرامى نگشتى كه: «لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ»، اينست كه در ابتداء قصه گفت: «لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ» اى عايشه مپندار كه بآنچه گفتند ترا بد افتاد، اگر بد افتادى است ايشانراست كه باين سبب مستوجب عذاب عظيم گشتند، ترا همه خير است و كرامت، كمال مثوبت و ارتفاع درجت.
در قصص آورده اند كه بر در بهشت ربضى است فردا رب العزه مؤمنانرا در آن ربض جمع آورد و پيش از آنكه در بهشت شوند ايشان را ميزبانى كند، دعوتى بر كمال و تشريفى بسزا و نواختى تمام، آن گه منت نهد بر مصطفى كه يا محمّد اين دعوت وليمه عقد نكاح تو است با مريم بنت عمران و آسيه بنت مزاحم، يا محمد من مريم را از صحبت مردان نگاه داشتم و از وى فرزند بى مرد آوردم حرمت و غيرت ترا، و آسيه را در كنار فرعون بداشتم لكن مردى از فرعون بستدم و هرگز فرعون را فرا وى نگذاشتم او را پاك و بىعيب دست كس بوى نرسيده بتو رسانيدم، اينجا لطيفه اى نيكو بشنو، مريم و آسيه كه فردا در آخرت جفت مصطفى خواهند بود در دنيا ايشان را گرامى كرد و بپاكى بستود و از خلق نگاه داشت، عايشه صديقه كه در دنيا جفت وى بود پسنديده و صحبت وى يافته و مهر وى در دل داشته و فردا در بهشت نامزد وى شده، چه عجب اگر او را گرامى كند، آيات قرآن و وحى منزل در برائت وى فرستد و بپاكى خود جل جلاله گواهى دهد و بپسندد كه: «الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ»، رزق كريم بر ذوق ارباب معارف نه آن رزق نفس است كه وقتى باشد و وقتى نه، آن رزق روح است و غذاء جان كه هرگز بريده نگردد و پيوسته بادرار ميرسد، لا مقطوعة و لا ممنوعة، پرورده نان و آب ديگرست و پرورده نور ناب ديگر، آن كه مصطفى عليه السلام گفت:«اظل عند ربّى يطعمنى و يسقينى»
صفت روحانى را ميگويد نه صفت جسمانى را، برف با آتش چنان ضد نيست كه روحانى با جسمانى، دو خصم يكديگر در يك خانه بداشته بظاهر با هم ساخته و بباطن دشمن يكديگر شده. آن عزيزى را ديدند در آن وقت كه حال بر وى تنگ شده بود طرب و شادى ميكرد، گفتند اين چه طرب است؟ گفت درين طرب چه عجب است، و قد قرب وصال الحبيب و فراق العدو، و كدام روز خواهد بود خوشتر از آن روز كه على الفتوح بصبوح شربتى در رسد و ضربتى در رسد، آن كدام شربت و ضربت بود، كه اين گبر را بردار كنند و اين سلطان را از وثاق تاريك نجات دهند و بر براق اقبال بحضرت ذى الجلال برند، ارواح الاخيار فى قبضة العزّة يكاشفهم بذاته و يلاطفهم بصفاته.
كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى جلد۶