كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره هود آیه 102 -87
8- النوبة الاولى
(11/ 102- 87)
قوله تعالى-: قالُوا يا شُعَيْبُ گفتند: اى شعيب أَ صَلاتُكَ تَأْمُرُكَ اين نمازهاى فراوان تو [ميفرمايد ما را و] ميفرمايد ترا، أَنْ نَتْرُكَ ما يَعْبُدُ آباؤُنا كه ما را فرمايى تا دست بداريم پرستش آنچه پدران ما مى پرستيدند، أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِي أَمْوالِنا ما نَشؤُا يا در مالهاى خويش آن كنيم كه ما خواهيم، إِنَّكَ لَأَنْتَ الْحَلِيمُ الرَّشِيدُ (87) تويى تو آن زيرك راست آهنگ.
قالَ يا قَوْمِ [شعيب] گفت: اى قوم: أَ رَأَيْتُمْ چه بينيد و چه گوئيد إِنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي اگر من بر چيزى راست و كارى درست روشن ام از خداوند من وَ رَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً و خداوند من مرا از خود روزى داد نيكو وَ ما أُرِيدُ أَنْ أُخالِفَكُمْ و نمى خواهم كه شوم مخالفت كنم[1] از شما، إِلى ما أَنْهاكُمْ عَنْهُ [و با پس شما آن كنم] كه [پيش شما] شما را مى باز زنم از آن إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلاحَ نمى خواهم مگر باصلاح آوردن و نيك كردن كار شما و كار خويش مَا اسْتَطَعْتُ تا توانم، وَ ما تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ و مرا توان راست داشتن و موافق كردن گفت و كرد و آهنگ نيست مگر بخداى [و خواست و يارى او] عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ پشت باو باز كردم و كار باو سپردم، وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ (88) و با او گشتم و با او گرائيدم.
وَ يا قَوْمِ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِي اى قوم شما را بر آن مدارد خلاف كردن با من و ستيز جستن با من أَنْ يُصِيبَكُمْ كه بشما رسد مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ هم چنان عذاب كه بقوم نوح رسيد [از آب]، أَوْ قَوْمَ هُودٍ يا بقوم هود رسيد [از باد] أَوْ قَوْمَ صالِحٍ يا بقوم صالح رسيد [از بانگ] وَ ما قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعِيدٍ (89) و قوم لوط [و آنچه بد ايشان رسيد] از شما نه دور است.
وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ و آمرزش خواهيد از خداوند خويش، ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ و با او گرديد، إِنَّ رَبِّي رَحِيمٌ وَدُودٌ (90) خداوند من بخشاينده است دوستدار.
قالُوا يا شُعَيْبُ گفتند: اى شعيب ما نَفْقَهُ كَثِيراً مِمَّا تَقُولُ در نمى يابيم ما فراوان ازين كه تو ميگويى [از اخبار غيب] وَ إِنَّا لَنَراكَ فِينا ضَعِيفاً و ترا در ميان خويش بيچاره مى بينيم وَ لَوْ لا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ و گرنه خاندان تو بودى ما ترا بيرون كرديمى و برانديمى[2]، وَ ما أَنْتَ عَلَيْنا بِعَزِيزٍ (91) و تو بر ما گرامى نهاى و نه دريغ.
قالَ يا قَوْمِ گفت: اى قوم أَ رَهْطِي أَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ خاندان من بر شما گرامىتراند و بنزديك شما دريغتر از اللَّه وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَراءَكُمْ ظِهْرِيًّا و شما اللَّه را پس پشت گرفته ايد، إِنَّ رَبِّي بِما تَعْمَلُونَ مُحِيطٌ (92) خداوند من بكرد شما دانا است.
وَ يا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ إِنِّي عامِلٌ اى قوم هم چنان مى باشيد[3] و هم چنان مى زئيد و همه كار مى كنيد و من هم چنان مى باشم و هم چنان مى زيم و همه كار مى كنم سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ آرى بدانيد و آگاه شويد[4] كه آن كيست كه باو آيد عذابى كه او را رسوا كند وَ مَنْ هُوَ كاذِبٌ و بدانيد كه دروغ زن كيست وَ ارْتَقِبُوا إِنِّي مَعَكُمْ رَقِيبٌ (93) چشم ميداريد تا من با شما ميدارم.
وَ لَمَّا جاءَ أَمْرُنا چون عذاب ما آمد بفرمان ما، نَجَّيْنا شُعَيْباً وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ رهانيديم شعيب را و ايشان را كه گرويده بودند با او بِرَحْمَةٍ مِنَّا ببخشايشى از ما وَ أَخَذَتِ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ و فرا گرفت آن ستمكاران را بانك كه فريشته زد بر ايشان فَأَصْبَحُوا فِي دِيارِهِمْ جاثِمِينَ (94) تا در سرايهاى خويش مرده بيفتادند.
كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيها چنان كه گويى هرگز نبودند، أَلا بُعْداً لِمَدْيَنَ دورى بادا و لعنت افزايا[5] مدين را، كَما بَعِدَتْ ثَمُودُ (95) چنان كه دورى ديد و لعنت شنيد ثمود.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا و فرستاديم موسى را بسخنان و نشانهاى خويش وَ سُلْطانٍ مُبِينٍ (96) و حجّت آشكارا.
إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ بفرعون و كسان وى فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ فرمان فرعون را پى بردند وَ ما أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِيدٍ (97) و فرمان فرعون بر راه راست نبود.
يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ در پيش قوم خويش مى آيد روز رستاخيز فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ تا ايشان را بآتش رساند وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ (98) و بد رسيدن جاى كه بآن رسند.
وَ أُتْبِعُوا فِي هذِهِ لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ بر پى ايشان كردند لعنت درين جهان و روز رستاخيز، بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ (99) بد چيز دادند آن كس را كه لعنت دادند.
ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْقُرى آن از خبرهاى شهرها است [كه پوشيده بود بر عرب] نَقُصُّهُ عَلَيْكَ مى گوييم و ميخوانيم آن را بر تو مِنْها قائِمٌ هست از آن شهرها كه بر پاى هست اينز[6] وَ حَصِيدٌ (100) و لختى از آن دروده و كنده و نيست كرده.
وَ ما ظَلَمْناهُمْ و ستم نكرديم ما ور[7] ايشان وَ لكِنْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ لكن ايشان ستم كردند بر خويشتن فَما أَغْنَتْ عَنْهُمْ پس بكار نيامد و سود نداشت ايشان را آلِهَتُهُمُ الَّتِي يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ آن خدايان ايشان كه ميخواندند فرود از اللَّه بهيچ چيز[8] لَمَّا جاءَ أَمْرُ رَبِّكَ آن گه كه عذاب آمد بفرمان خداوند تو وَ ما زادُوهُمْ و نفزود آن خدايان ايشان ايشان را غَيْرَ تَتْبِيبٍ (101) مگر زيان كارى نمودن.
وَ كَذلِكَ أَخْذُ رَبِّكَ و چنان است گرفتن خداوند تو إِذا أَخَذَ الْقُرى كه شهرهاى دشمنان بعذاب فرا گرفت وَ هِيَ ظالِمَةٌ و ايشان بر خود ستمكار و اللَّه نه بيدادگر، إِنَّ أَخْذَهُ أَلِيمٌ شَدِيدٌ (102) گرفتن خداوند تو درد نماى است سخت
النوبة الثانية
قوله تعالى: قالُوا يا شُعَيْبُ أَ صَلاتُكَ تَأْمُرُكَ ابن عباس گفت: شعيب نماز بسيار كرديد[9] از آن جهت اين سخن گفتند يعنى اين نمازهاى فراوان تو ميفرمايد ترا كه ما را از پرستش بتان بازدارى. حمزه و كسايى و حفص «أ صلاتك» خوانند بر لفظ واحد، يعنى- أ قراءتك التي تقرأها فى صلوتك تامرك، و قيل؛ دينك يامرك ان نترك ما يعبد آباؤنا من الاصنام، أَوْ أَنْ نَفْعَلَ اين «او» بمعنى واو است، هم چنان كه فلان گويند يركب البغل او الفرس يعنى مرة هذا و مرة ذاك أَنْ نَفْعَلَ عطف است بر ما يَعْبُدُ نه عطف است بر أَنْ نَتْرُكَ يعنى- أ صلاتك تامرك ان نترك ما يعبد آباؤنا و فعلنا فى اموالنا ما نشاء. و آنچه ايشان در مال خويش ميكردند بخس بود در كيل و وزن و تكسير الدّراهم و الدّنانير، يعنى- اذا تراضينا فيما بيننا بذلك فلم تمنعنا منه، ميگويد: ما خود رضا داديم و پسنديديم آنچه ميكنيم از بخس و تكسير، تو چرا ما را باز ميدارى. و در شواذّ خوانده اند «ما تشاء» به تاء، و برين قرائت أَنْ نَفْعَلَ عطف بر أَنْ نَتْرُكَ باشد و معنى آنست كه سفيان ثورى گفت: كان يأمرهم بالزّكاة فاجابوه بذلك. إِنَّكَ لَأَنْتَ الْحَلِيمُ الرَّشِيدُ اين سخن بر وجه استهزا گفتند و بوى ضدّ اين خواستند يعنى انك لانت السّفيه الغاوى. اين هم چنان است كه خزنه آتش بو جهل را گويند: ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ و روا باشد كه اين سخن بتحقيق گفته باشند يعنى- انّك فينا حليم رشيد فليس يحمل بك شقّ عصا قومك و لا مخالفة دينهم. هم چنان كه قوم صالح گفتند: يا صالِحُ قَدْ كُنْتَ فِينا مَرْجُوًّا قَبْلَ هذا و الرّشيد يصلح للفاعل و المفعول، تقول: رشد رشدا و رشد فهو رشيد و ارشده اللَّه فهو رشيد مرشد و مرشد فيهما جمعا.
قال: يا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي اى- اخبرونى عما ترون فيما اقول ان كنت على بيان من ربى و برهان فيما ادعوكم اليه. وَ رَزَقَنِي مِنْهُ اى- من اللَّه، و قيل: من البيان. رِزْقاً حَسَناً حلالا طيّبا من غير بخس و تطفيف و ذلك انّه كان كثير المال. و قيل: رزقا حسنا، علما و معرفة و نبوة. جواب شرط محذوف است و إِنْ كُنْتُ اين كون حال است ميگويد: من كه بر بيان و بصيرت تمام و بر حجّتى روشن و روزى فراخ فراوان از مال و نعمت حلال و از علم و معرفت و نبوّت و رسالت و توفيق طاعت، أ فأعدل عنها و اتّبع الضلال؟ چه بينيد شما و چه گوئيد ازين بر گردم و بر پى ضلالت روم؟
وَ ما أُرِيدُ أَنْ أُخالِفَكُمْ إِلى ما أَنْهاكُمْ عَنْهُ يعنى- لا انهاكم عن شىء ثمّ آتيه.
ميگويد: من شما را از چيزى نهى نكنم كه پس خود كنم بخلاف آنچه ميگويم و اين از نكوترين خطابهاست در قرآن و پندها كه علما را داده اند و آن سه آيت اند در قرآن يكى اينست، ديگر أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ سه ديگر لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ بر علما واجب است نظر درين آيات كردن و حقّ آن بجاى آوردن و كار بند آن بودن، خود در آن پند پذيرفتن، و آن گه ديگران را در آن پند دادن، و باين معنى گفته اند:
| لا تنه عن خلق و تاتى مثله | عار عليك اذا فعلت عظيم. | |
و قال آخر:
| و غير تقيّ يأمر النّاس بالتّقى | طبيب يداوى و الطّبيب مريض. | |
و گفته اند: يحيى معاذ هر گه كه بر سرير نشستى تا خلق را پند دهد، نخست اين بيت گفتيد:[10]
| مواعظ الواعظ لن تقبلا | حتّى يعيها قلبه اوّلا | |
| يا قوم ما اقبح من واعظ | خالف ما قد قاله فى الملا | |
| اظهر للنّاس من احسانه | و بارز الرّحمن لمّا خلا. | |
إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلاحَ اى- ما اريد فيما آمركم به و انهاكم عنه الّا الاصلاح فيما بينى و بينكم بان تعبدوا اللَّه وحده و تفعلوا ما يفعل من يخاف اللَّه. ميگويد: من بآنچه ميفرمايم شما را جز صلاح كار شما نمى خواهم كه صلاح كار شما در آنست كه خداى را پرستيد، و او را طاعت دار باشيد، و كار نيكان و پرهيزگاران كنيد، آن گه گفت. مَا اسْتَطَعْتُ يعنى- اين پند كه دادم، و صلاح شما كه خواستم، بقدر طاعت خويش كردم، و طاقت و وسع من بيش از ابلاغ و انذار نيست. امّا شما را بر طاقت داشتن در قدرت من نيست، كه آن جز بتوفيق اللَّه نيست وَ ما تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ يعنى و ما توفيقى لدعائكم الى الاسلام و ترك التّطفيف إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ اى- فوّضت امرى اليه و استعنت به و وثقت به وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ ارجع فى السراء و الضّراء و اليه ارجع فى المعاد.
وَ يا قَوْمِ لا يَجْرِمَنَّكُمْ اى- لا يكسبنّكم و لا يحملنّكم كقول الشاعر:
| و لقد طعنت ابا عيينة طعنة | جرمت فزارة بعدها ان تغضبا. | |
و هو متعدّ الى مفعولين احدهما الكاف و الميم و الثانى أَنْ يُصِيبَكُمْ و الشّقاق المخالفة و المعاداة و ان يكون فى شقّ غير شقّه. و معنى الآية: لا يحملنّكم معاداتكم ايّاى أَنْ يُصِيبَكُمْ عذاب العاجلة مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ من الغرق أَوْ قَوْمَ هُودٍ
من الريح العقيم، أَوْ قَوْمَ صالِحٍ من الرجفة و الصّيحة، وَ ما قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعِيدٍ اين از بهر آن گفت كه ايشان قريب العهد بودند با هلاك قوم لوط كه شعيب را بر اثر لوط فرستادند. ميگويد: نه دير است تا ايشان را هلاك كردند، چرا بهلاك ايشان پند نپذيريد، و عبرت نگيريد، و گفته اند: ديار و وطن قوم لوط نزديك بود بايشان ميگويد: چرا در آن ديار و وطن ننگريد، و عبرت نگيريد، كه رب العزّة آن را چنان زير و زبر كرده، و دمار برآورده؟
وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ معنى استغفار و موضع اين ثُمَ از پيش رفت، إِنَّ رَبِّي رَحِيمٌ وَدُودٌ رحيم بالمؤمنين ودود متحبب الى عباده و بالاحسان عليهم. ميگويد: خداوند من مهربانست. و بخشاينده بر مؤمنان، سخت دوست دار ايشان. و مهر او كننده[11] ميان خود و بندگان، بنيكو كارى كردن با ايشان وَدُودٌ بناء مبالغة است فعول بمعنى فاعل، و روا باشد كه فعول بمعنى مفعول بود، و بهر دو معنى صفت خداست، و او را سزاست، فانّه تعالى يودّ المؤمنين و يودّونه، كما قال جلّ و عزّ: يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ و قال: وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ. و قال: سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا.
قالُوا يا شُعَيْبُ ما نَفْقَهُ كَثِيراً مِمَّا تَقُولُ اى- ما نفهم الا اليسير مما تقول من التوحيد و البعث و النشور و وفاء الكيل و الميزان. وَ إِنَّا لَنَراكَ فِينا ضَعِيفاً اى- ضعيف البدن. و قيل: قليل البصر بمصالح الدنيا و عمارتها و الانتفاع بها. و قيل: ضعيفا، اى- ضريرا، يعنى- ضعيف البصر. و فى لغة حمير: يسمى الضرير ضعيفا، و كان شعيب (ع) ضريرا و يسمّى الاعمى ضريرا لانه ضرّ بذهاب بصره، و يسمّى ايضا مكفوفا لانه كف عن التصرف بذهاب بصره. گفته اند: شعيب (ع) ضرير بود، از بس كه بگريسته بود از بيم خدا ضرير گشت، و او را خطيب پيغامبران ميگفتند، شيرين سخن بود و خوش نطق و پاك عبارت، و عشيره و قبيله وى فراوان بودند ازينجا بود كه قوم وى گفتند: لَوْ لا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ ميگويند، رهط وى چهار هزار بار هزار بودند همه بر ملّت ايشان نه بر ملّت شعيب، ازين جهت بايشان ميل داشتند و اكرام ايشان را ميگفتند؛ لَوْ لا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ اى- لولا عشيرتك و اقرباؤك لقتلناك بالرجم و هو من شر القتلات. و قيل: رجمناك- سببناك و شتمناك، وَ ما أَنْتَ عَلَيْنا بِعَزِيزٍ لست عندنا من اهل الكرامة و التوقير. و قيل: و ما انت علينا بذى غلبة و ملك، و كانوا يسمون الملك عزيز.
قالَ يا قَوْمِ أَ رَهْطِي أَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ الرهط و العصبة و النفر لا يقع الا على الرجال، چون ايشان گفتند: لَوْ لا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ شعيب بر ايشان انكار نمود گفت: تتركون قتلى لرهطى و اللَّه عزّ و جلّ اولى بان تتّبع امره أ عشيرتى اعظم فى قلوبكم من اللَّه و اللَّه خالقكم و رازقكم؟ مرا در عشيرت من آزرم ميداريد، و ايشان را در دل خويش بزرگ ميدانيد، و در خداوند بزرگوار، و كردگار ذو الجلال كه آفريدگار، و روزى گمار، شماست مى آزرم نمى داريد؟ سزاتر و نيكوتر آن بود كه مرا در اللَّه نگه داريد و از بهر وى آزرم داريد نه از بهر عشيرت.
وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَراءَكُمْ ظِهْرِيًّا اين در نسق استفهام است، يعنى- كه شما اللَّه را پس پشت گرفته ايد، و فرمان وى بگذاشته ايد. الظهرى، من ولّيت عليك ظهرك، يقال: فلان جعل فلانا ظهريّا و القى حاجته وراء ظهره و جعل حاجته منه بظهر، قال اللَّه عزّ و جلّ فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ و امّا قوله: وَ كانَ الْكافِرُ عَلى رَبِّهِ ظَهِيراً يعنى- عونا لاعدائه عليه، و يقال: موليا عليه ظهره إِنَّ رَبِّي بِما تَعْمَلُونَ مُحِيطٌ عالم به مجاز عليه.
وَ يا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ قرأ ابو بكر مكاناتكم بالجمع، و المكانة المنزلة.
و قيل: مصدر، مكن مكانة اذا تمكن من الشّيء وَ يا قَوْمِ اعْمَلُوا اين آيت و نظاير اين در قرآن تهديداند و اظهار غنا از خلق. و المعنى: اعملوا على ما انتم عليه إِنِّي عامِلٌ على ما انا عليه من طاعة اللَّه و سترون منزلتكم بمنزلتى سَوْفَ تَعْلَمُونَ ايّنا الجانى على نفسه و المخطى فى فعله مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ يذلّه و يفضحه وَ مَنْ هُوَ كاذِبٌ قيل:
مَنْ فى محلّ النّصب. اى- سوف تعلمون من هو كاذب. و قيل: و يخزى من هو كاذب.
و قيل: محلّه رفع تقديره، و من هو كاذب فيعلم كذبه و يذوق و بال امره وَ ارْتَقِبُوا اى- انتظروا ما وعدتكم من العذاب إِنِّي مَعَكُمْ رَقِيبٌ اى- منتظر لكم العذاب فى الدّنيا و قيل: انّى مرتقب الرّحمة من اللَّه.
وَ لَمَّا جاءَ أَمْرُنا اى- قضاؤنا فى قوم شعيب بالعذاب نَجَّيْنا شُعَيْباً وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَ أَخَذَتِ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ قيل: الصّيحة الصّياح، صاح بهم جبرئيل فماتوا. و قيل: الصّيحة هاهنا العذاب و انّما اهلكوا بالحرّ و هم اهل يَوْمِ الظُّلَّةِ و قيل: بعث اللَّه شعيبا الى مدين و الى اصحاب الايكة فاهلك اصحاب مدين بالصّيحة كما فى الآية، و اصحاب الايكة بالحرّ و يقويه ما بعده أَلا بُعْداً لِمَدْيَنَ كَما بَعِدَتْ ثَمُودُ و ثمود اهلكوا بالصّيحة فَأَصْبَحُوا فِي دِيارِهِمْ جاثِمِينَ ميّتين صرعى هلكى، كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيها اى- كأن لم يكونوا فيها، اى- فى ديارهم. و قيل: فى الدّنيا، اى- كان لم يعيشوا فى الدّنيا و لم يكونوا من عمّارها. و قيل: كأن لم ينزلوها، يقال:
غنينا بالمكان، اذا نزلنا به أَلا بُعْداً لِمَدْيَنَ اى- انّهم قد بعدوا من رحمة اللَّه عزّ و جلّ. و هو منصوب على المصدر، اى- ابعدهم اللَّه فبعدوا بعدا. بعد بالضّمّ ضدّ قرب، و بعد بالكسر هلك.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا و هى التورية و ما انزل فيها من الاحكام وَ سُلْطانٍ مُبِينٍ حجّة واضحة نيّرة و هى العصا و الجراد و القمّل و الضّفادع و غيرها. و السّلطان من السّليط. و السّليط: ما يستضاء به، و من هذا قيل للزّيت سليط. و المبين الواضح و الموضح ايضا لانّ، ابان، يجيء لازما و متعدّيا. و قيل: السّلطان، الّذى خصّه اللَّه به استيلاؤه على قلب من رآه، كما قال: وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي لم يره احد الّا احبّه ثمّ لم يأخذه فى اللَّه ضعف و لا فشل، لطم وجه فرعون و هو رضيع كما فى القصّة و لطم وجه ملك الموت كما فى الخبر «وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ»
و قتل القبطى و اقدم بالجسارة على سؤال الرّؤية ففى جميع هذا تجاوز اللَّه عنه لما اعطاه من السّلطان و القوّة إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ فَاتَّبَعُوا اى- الملأ اتّبعوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ وَ ما أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِيدٍ- هذا جواب ل: فرعون فى قوله: وَ ما أَهْدِيكُمْ إِلَّا سَبِيلَ الرَّشادِ و قيل:
ما امره ذا صلاح و قيل الرّشيد هاهنا بمعنى المرشد يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ يعنى يتقدّمهم فيقودهم الى النّار، يقال: قدمه يقدمه قدما اذا تقدّمه فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ ذكره بلفظ الماضى يحتمل وجهين: احدهما: فاوردهم فى الدّنيا النّار، اى- موجبها و هو الكفر
و الثانى: انّ الفاظ القيمة اكثرها جاء بلفظ الماضى تحقيقا فيكون المعنى يقودهم الى ان يوردهم فيدخل قبلهم و هم خلفه وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ اى- بئس المدخل المدخول فيه النّار و هو ذمّ للنّار. و قيل: للواردين و اصله من الورد و هو اتيان الماء.
و قيل: الورد، الدّخول.
وَ أُتْبِعُوا فِي هذِهِ اى- فى هذه الدّنيا «لعنة» نزّه الجبّار عزّ و جلّ نفسه عن النّدم فى هذه الآية. درين آيت اظهار جلال و عزّت خود ميكند و پاكى و تقدّس خود از ندم و پس آورد بخلق مىنمايد يعنى پاكست و منزّه خداوند ذو الجلال، و و كردگار بر كمال، از آنچه بر كرد وى پشيمانى رود، يا فعل وى بر وى تاوان آيد، يا از پس آورد او را بيم بود. وَ أُتْبِعُوا فِي هذِهِ لَعْنَةً ميگويد: درين جهان لعنت بر پى ايشان داشتند، كس را نبينى كه ايشان را ياد كند، كه نه لعنت بر ايشان كند، هم مؤمنان بر ايشان لعنت ميكنند در زمين، و هم فريشتگان در آسمان، وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ و همچنين فردا در قيامت فريشتگان بر ايشان لعنت كنند بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ اى- بئس العطاء المعطى اللّعنة بعد اللعنة. و كلّ شىء جعلته عونا لشىء و اسندت به شيئا فقد رفدته به، يقال: عمدت الحائط و اسندته و رفدته بمعنى واحد. معنى آنست كه:فردا در قيامت كه مؤمنانرا بهشت عطا دهند عطاى كافران لعنت بود پس لعنت، و بد عطائى است ايشان را لعنت
ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْقُرى اين هم چنان است كه در عقب خبر نوح گفت: تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ، ذلِكَ اى- هذا الّذى اخبرت من اخبار القرى و الامم نَقُصُّهُ عَلَيْكَ نبيّنه لك و نتلوه عليك، فحذّر قومك من مثل عذاب الامم الخاليه. ميگويد: اينست خبر شهرها و امّتها و سرگذشت ايشان، و عذاب و هلاك كه فرو گشادند بر ايشان، يعنى كه قوم خود را و عرب را بترسان، و بيم نماى ايشان را از مثل آن عذاب، آن گه گفت: مِنْها قائِمٌ از آن شهرها هست كه اينز بر پاى است[12] و خراب نگشته چون قسطنطنيه و هرمين مصر و كنيسه رها وَ حَصِيدٌ و هست از آن كه خراب شده و نيست گشته چون خورنق و سدير و غمدان و سيلجين و بارق[13] و ما رب و عماد عاد و امثال آن. و گفته اند: «قائم»ديار قوم هود است و قوم صالح كه آثار و اطلال آن پيدا است و حَصِيدٌ ديار قوم نوح و قوم لوط كه آن را هيچ اثر و طلل نيست.
وَ ما ظَلَمْناهُمْ بالعذاب وَ لكِنْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ بالكفر و المعصية. انّى يجوز الظّلم فى وصفه و تصرّفه فى ملكه بحق الهيّته و المتصرّف فى مطلق ملكه متحكّم بحسب ارادته و مشيّته و اذا لم يتوجّه لخلق عليه حق فكيف يجوز الظّلم فى صفته، فَما أَغْنَتْ عَنْهُمْ اى- ما نفعتهم و لا دفعت عنهم آلِهَتُهُمُ الَّتِي يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ اى- شيئا من العذاب لَمَّا جاءَ أَمْرُ رَبِّكَ اى- قضاؤه بعذابهم فنزل بهم عقابه وَ ما زادُوهُمْ اى- ما زادتهم عبادتها غَيْرَ تَتْبِيبٍ اى- غير تخسير و هلاك، التّباب الخسار، يقول تعالى: وَ ما كَيْدُ فِرْعَوْنَ إِلَّا فِي تَبابٍ و منه قوله: تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ اى- خسرت.
وَ كَذلِكَ أَخْذُ رَبِّكَ اى- هكذا يعذّب كفّار مكة كما عذب الامم الخالية، اى- مثل هذا الاخذ الّذى اخذ اولئك يأخذ القرى يعنى- اهل القرى اذا كفروا، و المراد بالاخذ العقوبة: إِنَّ أَخْذَهُ أَلِيمٌ اى- مؤلم شَدِيدٌ يعسر زواله، كقوله:
إِنَّ بَطْشَ رَبِّكَ لَشَدِيدٌ،
روى ابو موسى قال قال رسول اللَّه (ص): ان اللَّه يمهل الظّالم و روى يملى الظالم، فاذا اخذه لم يفلته. ثم قرأ وَ كَذلِكَ أَخْذُ رَبِّكَ إِذا أَخَذَ الْقُرى وَ هِيَ ظالِمَةٌ إِنَّ أَخْذَهُ أَلِيمٌ شَدِيدٌ.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: قالُوا يا شُعَيْبُ أَ صَلاتُكَ تَأْمُرُكَ الآية. شعيب (ص) متعبّد بود، بر اداء طاعات و تحصيل عبادات پيوسته حريص و بر آن مواظب بود، ساعت شب بنماز مستغرق داشتيد[14] و هنگام روز بلفظ شيرين و بيان پر آفرين پيغام حق با قوم خويش گزارديد[15] و ازين سخنان كه ربّ العزّة از وى حكايت ميكند كمال كفايت و وفور عقل و نور بصيرت و حصول سكينه در دل وى پيداست، و ذلك قوله: إِنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي اين بيّنت كه نوريست كه در دل تابد، تا خاطر از حرمت پر كند، و اخلاق را تهذيب كند و اطراف را ادب كند، نه پيش دعا حجاب گذارد، نه پيش فراست بندنه پيش اميد ديوار، از اينجا آغاز كند علم ربّانيان، و يقين عارفان، و ناز دوستان.
وَ رَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً باز نمود و بيان كرد كه آنچه يافتم و ديدم، نه از خود يافتم، و نه بمردى و قوّت خود بآن رسيدم، بلكه آن رزق الهى است، موهبت ربّانى و لطف ايزدى، همانست كه مصطفى (ص) گفت:
«انا سيّد ولد آدم و لا فخر»
كرامتى عظيم، و نواختى كريم، از خداى كريم، و بدان فخر مى نيارم، كه نه مكتسب منست، و نه بجلادت و قوّت من، تا بآن فخر توانم كرد، موهبت الهى است، و عطاء ربّانى بفضل خود كارى ساخته و پرداخته، و بى ما راست كرده. و گفته اند: رزق حسن، دوام نعمت است بى مئونت، و كمال صفات بى وسيلت، دوام نعمت غذاى نفس است مركب خدمت را، و كمال صفاوت غذاى روح است مركز مشاهدت را، و از رزق حسن است كه كردار مخالف گفتار نبود، چنان كه شعيب گفت: وَ ما أُرِيدُ أَنْ أُخالِفَكُمْ إِلى ما أَنْهاكُمْ عَنْهُ.
بو عثمان گفت: واعظ نيست او كه بزبان خلق را پند دهد، و آنچه گويد خود نكند، حكيم نيست او كه بر زبان حكمت راند، و اعمال و سيرت وى بر وفق حكمت نبود، و در اخبار بيارند كه اللَّه تعالى به عيسى وحى فرستاد كه: يا عيسى عظ نفسك فان اتّعظت فعظ النّاس، و الا فاستحى منّى. و يقال: من لم يكن له حكم على نفسه فى المنع عن الهوى، لم يمض له حكم على غيره فيما يرشده اليه من الهدى.
و فى الخبر: «من ازداد علما و لا يزدد هدى، لم يزدد من اللَّه الا بعدا
هر كه وى را علم افزايد، و آن گه راه هدى برو نگشايد. از حقّ او را جذر[16] دورى نيفزايد. اما ميدان بيقين كه كليد گنج هدى توفيق است، كوشش بطاعات، و يافت درجات بتوفيق است، طوبى آن كس كه توفيق او را رفيق است، بنده بجهد خود كجا رسد اگر توفيق نبود، نجات خود كى تواند، بى مركب توفيق راه بحقّ چون برد. ربّ العزّة حكايت ميكند از قول شعيب كه گفت:
وَ ما تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ توفيق چوگانست، و بنده گوى و انابت ميدان، ذكر بر زبان، و آواى برّ در گوش و ثمره وعد در دل و تازگى منّت در جان.
پير طريقت گفت: تا جان در تن است، و نفس را بر لب گذر است، و هشيارى حاصل است، از عبوديت چاره نيست. راست است كه طاعت بتوفيق است، امّا جهد بگذاشتن روى نيست، راست است كه معصيت بخذلان است، امّا جذر[17] فرو گذاشتن شرط نيست، انديشيدن كه رهى توانستى كه گناه نكرديد،[18] سر همه گناه است، و اين سخن گناه كار[19] را عذر پنداشتن هم از گناه است، الهى! عزّت ترا گردن نهاديم، و حكم ترا جان فدا كرديم، ما را مى گويى كه مكن و در مى افكنى، و مى گويى كه كن و فانميگذارى، ما را جاى خصومت و ترا جاى عزّت، پس ما را چه ماند مگر گردن نهادن بطاعت.
وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ ميگويد: آمرزش خواهيد از خداوند خويش كه وى آمرزگار است، و رهى نو از نه بسزاى رهى بل بسزاى خويش هر چند كه رهى را جرم بسيار است، آخر فضل مولى پيش الطاف ربوبيّت است، كه كرم خود بر صفت عبوديّت عرضه ميكند، كه هر چه از رهى تقصير است، بى نيازى من برابر آنست، و هر چه ازو ناپسنديده است، مهربانى من بر سر آنست، و هر چه رهى را اميد است، فضل من برتر از آنست. إِنَّ رَبِّي رَحِيمٌ وَدُودٌ الودود الّذى يتحبّب الى عباده بالاحسان اليهم. ودود اوست كه بمهربانى نواخت خود بر بنده نهد، و نعمت بر وى پياپى ريزد، تا بنده او را دوست شود. ازينجا بود كه با داود (ع) گفت كه: «يا داود حبب الى عبادى» راه ما بر بندگان ما روشندار، و دوستى ما در دل ايشان افكن، و نعمت ما با ياد ايشان ده، و سخنان ما در دل ايشان شيرين كن، و بگوى من آن خداوندم كه با جودم بخل نه، و با علمم جهل نه، و با صبرم عجز نه، و با غضبم ضجر نه، در صفتم تغيّر نه، و در گفتم تبدّل نه، ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ وَ ما أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ پس اگر بنده تقصير كند، و حقّ اين كرامت بنشناسد، و شكر نعمت بنگزارد او را عتاب كند و گويد:
يا بن آدم ما انصفتنى أتحبّب اليك بالنّعم، و تتمقّت الىّ بالمعاصى، خيرى عليك نازل و شرّك الىّ صاعد، رواه على بن ابى طالب (ع) عن النبى (ص) عن اللَّه عزّ و جلّ: يا بن آدم … و ذكر الحديث.
______________________________
[1] ( 1) وجذ كنم( الف).
[2] ( 2) كرديد و برانديد( الف)
[3] ( 1)- مىبيد( الف).
[4] ( 2)- شيد( الف)
[5] ( 3)- افزا( الف)
[6] ( 1)- در بعض نسخ ناخواناست و ظاهرا لهجهيى در كلمه« هنوز» است.
[7] ( 2، 3)- بر( ج) به هيچ چيز( الف- ج)
[8] ( 2، 3)- بر( ج) به هيچ چيز( الف- ج)
[9] ( 4)- كردى( ج)
[10] ( 1)- گفتى( ج)
[11] ( 1)- افكننده( ج)
[12] ( 1)- كه آن بر پاى است( ج).
[13] ( 2)- سيلحين( ج) بازق( الف)
[14] ( 1)- داشتى( ج)
[15] ( 2)- گزاردى
[16] ( 1)- جز دورى( ج)
[17] ( 1)- حذر( ج)
[18] ( 2)- نكردى( ج)
[19] ( 3)- گنه كار( ج)
كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج4،