كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره هود آیه 123- 103
9- النوبة الاولى
(11/ 123- 103)
قوله تعالى-: إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً درين [حديث] نشانى است، لِمَنْ خافَ عَذابَ الْآخِرَةِ او را كه از عذاب آن جهانى ترسان است، ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ آن روز روزى است كه آن را مردمان فراهم خواهند آورد، وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ (103) و آن روز روزى است كه داور و داده و دادخواه حاضر.
وَ ما نُؤَخِّرُهُ با پس نميداريم آن روز را، إِلَّا لِأَجَلٍ مَعْدُودٍ (104) مگر هنگامى شمرده را.
يَوْمَ يَأْتِ آن روز آيد، لا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ سخن نگويد هيچ كس مگر بدستورى اللَّه، فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعِيدٌ (105) از ايشان بود بد بخت و از ايشان بود نيكبخت[1]
فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا امّا ايشان كه بد بخت آيند، فَفِي النَّارِ ايشان در آتش اند. لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ (106) ايشان را در آن نالهاى زار و خروشى سخت.
خالِدِينَ فِيها ايشاناند جاويدان در آن، ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ هميشه تا آسمانها و زمينها برپايست، إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ مگر آنچه خداوند تو خواست إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِما يُرِيدُ (107) خداوند تو همه آن كند كه خود خواهد.
وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا و امّا ايشان كه نيكبخت آيند، فَفِي الْجَنَّةِ در بهشت اند ايشان [فردا] خالِدِينَ فِيها جاويدان در آن، ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ هميشه تا آسمان بود و زمين، إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ مگر آنچه خداوند تو خواست، عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ (108) [آن نيكبخت كردن و به بهشت رسانيدن] عطاى اوست و بخشيدنى هرگز نه بريدنى.
فَلا تَكُ فِي مِرْيَةٍ نگر كه در گمان نباشى، مِمَّا يَعْبُدُ هؤُلاءِ از اينچه ايشان مى پرستند [كه روزگار بر آن دراز گشت و بر ايشان]، ما يَعْبُدُونَ إِلَّا كَما يَعْبُدُ آباؤُهُمْ مِنْ قَبْلُ نمى پرستند مگر هم چنان كه پدران ايشان مى پرستيدند پيش فا[2] وَ إِنَّا لَمُوَفُّوهُمْ نَصِيبَهُمْ و ما بايشان خواهيم سپرد بهره ايشان [از عذاب]، غَيْرَ مَنْقُوصٍ (109) بهره اى ناكاسته.
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ موسى را دين داديم و نامه تورات،فَاخْتُلِفَ فِيهِ در آن دو گروه گشتند، وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ و اگر نه سخنى پيش شده بوديد[3] از خداوند تو [كه هيچ كس را بر عمر و رزق نفزايند[4] و نكاهند،] لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ [ميان تو كه رسولى و] ميان ايشان [بعذاب عاجل] كار برگزارد آمديد[5] وَ إِنَّهُمْ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ مُرِيبٍ (110) و مشركان [در ميان اين دو گروه مختلف از اهل كتاب] در گمان مى باشند از كار [محمد] گمانى دل شورنده.
وَ إِنَّ كُلًّا و نيست هيچ كس از همه [دشمنان هم كتابى و هم مشرك] لَمَّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّكَ أَعْمالَهُمْ مگر بايشان خواهد سپرد [پاداش] كردارهاى ايشان خداوند تو إِنَّهُ بِما يَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (111) كه او بآنچه ايشان ميكنند دانا است و از آن آگاه.
فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ مى پاى و يكسان مى باش بر راستى و درستى چنان كه فرمودند ترا، وَ مَنْ تابَ مَعَكَ [ترا ميگويند اين سخن] و هر كس را كه با مسلمانى آمد با تو، وَ لا تَطْغَوْا و نافرمان و اندازه در گذراننده مبيد[6] إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (112) كه او بآنچه شما ميكنيد بينا و داناست.
وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا و با ستم كاران مچسبيد[7] و مگرائيد فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ كه آتش بشما رسد با ايشان وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِياءَ و نه شما را يار بود فرود از اللَّه، ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ (113) و نه آنكه شما را يارى دهند.
وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ بپاىدار نماز برد و گوشه روز، وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ و دو نماز شب فراهم نزديك شام و خفتن، إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ كه كارهاى نيكو ناپيدا كند و ببرد كارهاى زشت، ذلِكَ ذِكْرى لِلذَّاكِرِينَ (114) اين فرمان و اين وعد يادگارى است ياد دار آن را.
وَ اصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ (115) و شكيبايى كن كه اللَّه ضايع نكند مزد نيكوكاران.
فَلَوْ لا كانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِكُمْ چرا نبود از گروهان كه پيش از شما بودند، أُولُوا بَقِيَّةٍ هشياران و زيركان و دانايان، يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسادِ فِي الْأَرْضِ كه باز زدند[8] از تباهى كردن در زمين، إِلَّا قَلِيلًا مِمَّنْ أَنْجَيْنا مِنْهُمْ مگر اندكى كه بودند از آنكه ما رهانيديم [از عذاب از پيشينيان] وَ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُوا ما أُتْرِفُوا فِيهِ و بيدادگران را بر پى فراخ جهانى و فراخ توانى و توانگرى كردند تا بر پى آن ايستادند، وَ كانُوا مُجْرِمِينَ (116) بدان بودند و در عذاب جرم ايشان را بود.
وَ ما كانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ و خداوند تو هرگز آن را نبود و نخواست شهرهايى را كه هلاك كرد كه آن را ببيداد هلاك كند، وَ أَهْلُها مُصْلِحُونَ (117) و اهل آن شهرها نيك فعل و نيكوكار و بصلاح.
وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ و اگر خداوند تو خواستيد[9] لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً واحِدَةً مردمان را همه يك دين و يك دل و يك راه كرديد[10] وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ (118) و هميشه جدا جدا[11] خواهند بود.
إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ مگر ايشان كه اللَّه ايشان را بر راه راست بداشت ببخشايش خويش، وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ و ايشان آن را آفريد، وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ و سپرى گشته برفت [و براستى بيشى كرد] سخن خداوند تو [بحكم]، لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ كه حقا كه[12] پر كنم ناچاره دوزخ، مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ (119) از پرى و آدمى اهل آن همه از ايشان.
وَ كُلًّا نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ و همه كه بر تو ميخوانيم از خبرهاى پيغامبران، ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ آنست كه دل ترا [از تنگى و ضعف و اندوه] بآن با جاى مىآريم و بر جاى بميداريم، وَ جاءَكَ فِي هذِهِ الْحَقُ و درين پيغام كه بتو فرستاديم بتو همه راستى آمد و درستى، وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِكْرى لِلْمُؤْمِنِينَ (120) و پندى و يادگارى گرويدگان را.
وَ قُلْ لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ و گوى[13] ايشان را كه به نمىگروند، اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ كه بر همان عادت خويش ميكنيد آنچه ميكنيد و بر همان خوى خويش مىزئيد و مىباشيد[14] إِنَّا عامِلُونَ (121) تا ما در آن خويش مىباشيم[15] و مى كنيم.
انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ (122) و بودنى را بشما و بما[16] چشم ميداريد تا ما ميداريم.
وَ لِلَّهِ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و خدايراست علم همه گذشتها و بودنيها و نهانيها[17] در آسمان و زمين، وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ و با او خواهند گردانيد همه كار تا با او گردد [همه آن بود كه او خواهد آن گه كه او خواهد]، فَاعْبُدْهُ وَ تَوَكَّلْ عَلَيْهِ او را پرست و كار با او[18] سپار و پشت با او[19] باز كن، وَ ما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (132) و خداوند تو ناآگاه نيست از آنچه [دشمنان] ميكنند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً اى- انّ فى ذلك الّذى نزل بالامم المهلكة من انواع العذاب، لعبرة لِمَنْ خافَ عَذابَ الْآخِرَةِ اعتقد صحته و وجوده. و قيل:
«لآية» اى- علامة انّ اللَّه ينجز وعده للمؤمنين و للانبياء ان ينصرهم ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ يحشر الخلائق كلهم فيه و ليس يوم بهذه الصفة الا يوم القيمة وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ يشهده اهل السماوات و الارضين. و فى تفسير شاهد و مشهود ان الشاهد محمد (ص) و المشهود يوم القيامة قال مقاتل: يشهده الربّ عز و جلّ فى ملائكته لعرض الخلائق و حسابهم.
و فى الخبر الصحيح عن ابى هريرة قال قال رسول اللَّه (ص): «يجمع اللَّه الخلق يوم القيمة فى صعيد واحد ثم يطلع عليهم رب العالمين فيقول يتّبع كل انسان ما كان يعبد و يبقى المسلمون فيطلع عليهم و يعرفهم نفسه، ثم: يقول انا ربكم فاتبعونى.
وَ ما نُؤَخِّرُهُ الى اليوم المذكور إِلَّا لِأَجَلٍ مَعْدُودٍ سنوه و شهوره و ايامه و ساعاته ميگويد: ما روز قيامت با پس نمى داريم مگر هنگامى شمرده را يعنى كه:
سالها و ماهها و روزها و ساعتها از آن روز كه دنيا بيافريديم تا وقت قيامت همه شمرده ايم و دانسته، و در علم قديم خود مقرر كرده، و نام زده شده، و از خلق پوشيده داشته، كه چند سال و چند ماه و چند روز و چند ساعت بخواهد گذشت تا پس قيامت بود، چون آن روزگار بسر آيد قيامت بود كه يك ساعت در پيش نيفتد و با پس[20] نبود. و قيل: ان ذلك الوقت سبعة آلاف سنة منذ خلق اللَّه الدنيا الى ان تنقضى.
«يوم يأتى» اثبت[21] الياء مكى و يعقوب وصلا و وقفا، مدنى و ابو عمرو و الكسائى، وصلا و حذفها الباقون فى الحالين، و اثباتها و حذفها لغتان، تقول العرب:
لا ادر، فتحذف الياء و تجتزى بالكسرة و ذلك لكثرة الاستعمال، و الاجود فى النحو اثبات الياء. گفته اند يَوْمَ يَأْتِ اين يَوْمَ بمعنى حين است، اى- حين ياتى ذلك اليوم الذى يجمع فيه الخلائق لا تَكَلَّمُ نَفْسٌ اى- لا تتكلم نفس فيه و لا تنفع من شفاعة او وسيلة إِلَّا بِإِذْنِهِ تبارك و تعالى. ميگويد: روز رستاخيز روزى صعب است، و هول آن عظيم، هيچ كس زهره ندارد كه سخن گويد در آن روز، و نه هيچ كس شفاعت كند، يا و سيلتى بر سازد مگر بدستورى اللَّه. همانست كه جايى ديگر گفت: لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ و روا باشد كه از درازى روز قيامت در آن مواطن و مواقف بود در بعضى مواقف سخن گويند چنان كه گفت: وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ و در بعضى نگويند چنان كه گفت لا يَنْطِقُونَ وَ لا يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ.
لا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ و آن گه در آن روز خلق دو گروه باشند گروهى اهل شقاوت كه در ازل شقى بودند و گروهى اهل سعادت كه در ازل سعيد آمدند فَمِنْهُمْ شَقِيٌ كتبت عليه الشقاوة و منهم سعيد كتبت عليه السعادة.
روى عن عمر قال: لمّا نزلت:
فمنهم شقى و سعيد، قلت: يا رسول اللَّه فعلام نعمل اذا على شىء قد فرغ منه ام على على شىء لم يفرغ منه؟ قال: بل على شىء قد فرغ منه يا عمر و جرت به الاقلام و لكن كلّ ميسّر لما خلق له.
فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ الزفير اول نهيق الحمار و الشهيق آخره، شبّه اصواتهم فيها بانكر الاصوات قال ابو العالية[22] الزفير فى الحلق و الشهيق فى الصدر و الزفير اصله من المزفور و هو الشديد الخلق، و الشهيق اصله الطول من الجبل الشاهق.
خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ و گفته اند سماوات اينجا اطباق دوزخ است و ارض ادراك آن. و در ديگر آيت سماوات اطباق بهشت است و ارض تربت آن، و مستقيمتر وجه آنست در هر دو كه آن كنايت است از تابيد بر مذهب عرب كه گويند: لا اكلّمك و لا افعل ذلك ما ذرّ شارق، و طلع كوكب، و هبّت ريح، و حتى يعود اللبن فى الضرع، و حتى يعود امس، و يبيض الغراب، و حتى يرجع السهم على فوقه. و منه قول الشاعر:
| ترجّى[23] الخير و انتظرى ايابى | اذا ما القارظ العنزى آبا | |
و قال امرؤ القيس: و انى مقيم ما اقام عسيب باين همه درازى روزگار خواهند و معنى ابد. آن گه گفت: إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ اين «ما» بمعنى من است يعنى- الّا من شاء ربك، و هم قوم موحدون يخرجون من النّار و يدخلون الجنة. ميگويد: جاويد در دوزخ باشند هميشه مگر قومى موحدان گنه كاران كه پس از آن كه عذاب چشيدند اللَّه خواست كه ايشان را از دوزخ بيرون آرد و ببهشت فرستد كه شقاوت ايشان بحكم ازل ابدى نبود و بر وفق اين خبر مصطفى است (ص).
روى جابر بن عبد اللَّه قال قرأ رسول اللَّه (ص): فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا الى قوله: إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ فقال (ص): «ان شاء اللَّه ان يخرج اناسا من الّذين شقوا من النّار فيدخلهم الجنة فعل»
و قال (ص): «يخرج قوم من النّار بعد ما يصيبهم منها سفع فيدخلون الجنة فيسميهم اهل الجنة الجهنميين»
و در ديگر آيت باين قول معنى آنست كه: نيكبختان جاويد در بهشت باشند إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ من قدر مكث المعذبين فى النّار من الموحدين من لدن دخولها الى ان دخلوا الجنّة، مگر قومى از موحّدان كه مدتى در آتش باشند و خداوند تو خواست كه ايشان را بيرون آرد و ببهشت فرستد فهؤلاء لم يشقوا شقاء من يدخل النار على التابيد و لا سعدوا سعادة من لا تمسّه النّار. و فى ذلك ما روى عن ابن عباس قال: قوم من اهل الكبائرمن اهل هذه القبلة يعذّبهم اللَّه بالنار ما شاء بذنوبهم ثم يأذن لهم فى الشفاعة فيشفع لهم المؤمنون فيخرجهم من النار فيدخلهم الجنة فسماهم اشقياء حين عذّبهم فى النار. فقال:
فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ حين اذن لهم فى الشفاعة اخرجهم من النّار و ادخلهم الجنّة و هم، هم قال:
وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا يعنى- بعد الشقاء الّذى كانوا فيه فَفِي الْجَنَّةِ خالِدِينَ فِيها (ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ) إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ يعنى- الّذين كانوا فى النّار. قولى ديگر گفته اند كه آسمانها و زمين آسمان دنيا و زمين دنيا است و «الا» بمعنى سوى است چنان كه كسى گويد لو كان معنا رجل الا زيد يعنى- سوى زيد لقاتلنا، اگر با ما مردى بودى بيرون ازين زيد ما قتال كرديمى[24] همچنين معنى آيت آنست كه ايشان جاويد در آن باشند ما دام كه اين آسمانها و زمين بر پاى است كه نهايت ديدار شما است كه از ابد خود همين ديديد بيرون از آن ابد جاودانه كه در علم ما است و بخواست ما است كه علم مخلوق بدان نرسد و هرگز منقطع نشود. و قال قتادة: تبدل هذه السماء و هذه الارض فالمعنى: خالدين فيها ما دامت السماوات تلك السماء و تلك الارض المبدلتان من هاتين.
و قيل: إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ من زيادة اهل النار فى العذاب و اهل الجنة فى النعيم. و قيل:
إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ من كونهم فى مهلة الدنيا و فى التراب على طول البلى و فى الموقف حتى تظهر النّار. و قيل: إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ و هو لا يشاء ان يخرجهم، يعنى- لو شاء ان يرحمهم لقدر و لكنّه، لكنّه اعلمنا انهم خالدون ابدا.
روى ابو هريرة قال، قال رسول اللَّه (ص): «يؤتى بالموت يوم القيمة فيوقف على الصراط فيقال يا اهل الجنة فيطلعون خائفين وجلين بان يخرجوا من مكانهم الذى هم به، ثم يقال: يا اهل النّار فيطلعون فرحين مستبشرين ان يخرجوا من مكانهم الذى هم به، فيقال لهم: هل تعرفون هذا؟ فيقولون: نعم، ربنا هذا الموت فيامر به فيذبح على الصراط، ثم يقال للفريقين خلود لا تجدون فيها موتا ابدا.
وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا قرأ حمزة و الكسائى و حفص عن عاصم: سُعِدُوا بضم السين، و الوجه انه مبنى للمفعول به من قولهم: سعدت الرجل اسعده سعدا فهو مسعود، و يكون متعديا لسعد كما يقال: خزنته فخزن هو، و قرأ الباقون سُعِدُوا بفتح السين، و الوجه انه فعل لازم مبنى للفاعل على وزن فعل يقال سعد فلان يسعد سعادة فهو سعيد، كما يقال شقى يشقى فهو شقى و السعد سبب الخبر كما ان ضده من النحس سبب الشر خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ اى- غير مقطوع عنهم. عطاء نصب على المصدر، اى- اطلعوا عطاء، قال وكيع كفرت الجهمية باربع آيات من كتاب اللَّه عز و جل فى وصف نعيم الجنة قوله: لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ قالوا تقطع و تمنع. و قوله: أُكُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها قالوا: لا يدوم. و قوله: ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ قالوا: لا يبقى. و قوله: عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ قالوا: يجذ و يقطع.
فَلا تَكُ فِي مِرْيَةٍ المرية، الشك، و الفعل منه: امترى و تمارى و مارى غيره مماراة و مراء، در معنى اين آيت سه قول گفته اند: يكى آنست كه لا تشك ان عبادة ما يعبدونه ضلال، اى محمد نگر بگمان نباشى كه پرستش اين بتان كه قريش آن را مى پرستند ضلال است و گمراهى. ديگر معنى لا تشكّ انها تقليد لآبائهم و اقتداء منهم بهم، بگمان مباش كه ايشان باين عبادت بتان تقليد پدران خويش ميكنند و بر پى اسلاف خويش مى روند. قول سوم[25] آنست كه كفار دو فرقت اند، فرقتى نفى صانع ميكنند، و بوجود صانع بهيچ حال اقرار نمى دهند، و فرقتى بوجود صانع اقرار ميدهند اما با وى انباز مى گيرند و بتان و طواغيت را مى پرستند، ميگويد:
لا تشك فى انّ هؤلاء فى الكفر كهؤلاء- نگر بگمان نباشى كه اينان همه در كفر يكسان اند و هر دو فرقت گمراهند[26] ما يَعْبُدُونَ إِلَّا كَما يَعْبُدُ آباؤُهُمْ مِنْ قَبْلُ اى- هم كآبائهم فى الكفر و التقليد. و قوله: كَما يَعْبُدُ يعنى- كما كان يعبد فحذف لانّ قَبْلُ يدل عليه وَ إِنَّا لَمُوَفُّوهُمْ نَصِيبَهُمْ حظّهم غَيْرَ مَنْقُوصٍ يعنى- حظهم من الرزق. و قيل: من الخير و الشرّ. و قيل: من العذاب.
روى اوسط بن عمرو البجلى قال: قدمنا المدينه فالفيت ابا بكر على المنبر يخطب الناس فسمعته يقول قام فينا رسول اللَّه (ص) قال سألوا اللَّه العافية فانّه لم يعط احد افضل من معافاة بعد يقين و اياكم و الريبة فانه لم يؤت احد اشد من ريبة بعد كفر.
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَاخْتُلِفَ فِيهِ هذا تسلية للنّبى (ص) ب: موسى و ما كان يلقاه من قومه من تكذيبهم ايّاه و اختلافهم فى التورية- ميگويد: موسى را تورات داديم و اهل تورات در آن دو گروه گشتند قومى بوى ايمان آوردند و استوار گرفتند و قومى كافر شدند و دروغ زن گرفتند، ايشان با تورات همان كردند كه قوم تو با قرآن. گفته اند: اين اختلاف ايشان بعد از بعثت مصطفى است يعنى- اختلف من بعد ما اتاهم محمد، فى تصديق ما نزّل فيها من خبر نبوّة محمد وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ بتأخير العذاب عن امّة محمد الى يوم القيامة لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ يعنى- لاهلكوا فى الدّنيا و فرغ من عذابهم. و قيل: وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ بتأخير العذاب عن اهل الكتاب لاهلكوا حين اختلفوا فى التورية وَ إِنَّهُمْ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ اى- من التورية. و قيل: من القرآن مُرِيبٍ ذى ريب موقع فى الرّيب و التّهمة وَ إِنَّ كُلًّا لَمَّا بتشديد إِنَ و تخفيف «لما» قرائت بو عمر و كسايى و يعقوب است و باين قرائت «ما» بمعنى من است چنان كه اهل حجاز گويند: سبحان ما سبّح له الرّعد، اى- من سبّح الرّعد و لام در «لما» لام تأكيد است كه در خبر «ان» شود و لام لَيُوَفِّيَنَّهُمْ لام قسم محذوف مضمر است، و التقدير: و اللَّه ليوفينهم. ميگويد: همه كه دشمنان اند كتابى و مشرك همه آنست كه حقّا كه بايشان خواهد سپرد جزاى كردارهاى ايشان خداوند تو. و روا باشد كه «ما» زيادت باشد زيدت بين اللّامين ليفصل بينهما كراهة اجتماعها. ابن كثير و نافع إِنَّ كُلًّا لَمَّا هر دو بتخفيف خوانند و اين هم بر معنى قرائت اوّل است و اصل ان «ان» بوده فخففت و بقى عملها. شامى و حمزه و حفص إِنَّ كُلًّا لَمَّا نون و ميم هر دو بتشديد خوانند، و الوجه انّ الاصل فيه: و انّ كلّا لمن ما ليوفينّهم، فوصلت «من» الجارة بما فانقلبت النّون ميما للادغام فاجتمعت ثلاث ميمات فحذفت احديهنّ فبقى لَمَّا بالتشديد و «ما» بمعنى من كما ذكرنا و اسم لجماعة النّاس كما قال تعالى: فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ اى- من طاب. و المعنى: و انّ كلّا لمن الّذين لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّكَ أَعْمالَهُمْ و قرائت ابو بكر از عاصم إِنَّ كُلًّا بتخفيف نون است و «لما» بتشديد ميم، و الوجه انّ «ان» على ما سبق من انها مخفّفة من الشديدة و لما على ما ذكرنا من انّ اصله من ما و اللّام هى الّتى تدخل على خبر «ان» و اللّام فى لَيُوَفِّيَنَّهُمْ هى اللام القسم على ما سبق فى الجميع، و التّقدير: و ان كلّا لمن ما و اللَّه لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّكَ أَعْمالَهُمْ و «ما» بمعنى «من» كما ذكرنا. و يجوز ان يكون «ان» للجحد، بمعنى: «ما» و انتصاب كُلًّا بنزع الخافض، و التّقدير: و ان من كلّ، و «لما» بمعنى: الّا، و المعنى:
ما كلّ من المؤمن و الكافر و البرّ و الفاجر الّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّكَ أَعْمالَهُمْ كقوله: إِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمَّا عَلَيْها حافِظٌ اى- ما كلّ نفس الّا عليها حافظ إِنَّهُ بِما يَعْمَلُونَ خَبِيرٌ يعلم الصّالح منهم و غير الصّالح.
فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ هذا الكلام هاهنا و فى سورة حم شامل كلّ امر خوطب به رسول اللَّه (ص) فى القرآن و خارجه، يقول: استقم يا محمد كما امرك ربّك و بلّغ الرّسالة و ادع النّاس الى الايمان باللّه، ميگويد: راست باش و راست زى بر بردبارى و هشيارى و مردى و مردمى و جوانمردى و خدا ترسى و خدا پرستى پيغام برسان و خلق بر دين حقّ خوان. و قيل: استقم على القرآن و لا تشرك بى شيئا و توكّل علىّ فيما ينوبك.
قال: السدى الخطاب للنبىّ و المراد به امّته و قال ابن عبّاس: ما نزلت على رسول اللَّه (ص) فى جميع القرآن آية كانت اشد و لا اشقّ عليه من هذه الاية، و لذلك قال لاصحابه، حين قالوا لقد اسرع اليك الشيب، فقال: شيّبتنى سورة هود وَ مَنْ تابَ مَعَكَ يعنى- من اسلم و آمن بك فليستقيموا وَ لا تَطْغَوْا اى- لا تجاوزوا امر اللَّه إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ يعلم اعمالكم فيجازيكم عليه.
وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا اى- لا تميلوا اليهم و لا تطمئنّوا الى قولهم و لا تداهنوهم من قوله: وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ و قيل: الرّكون الى الظلمة الرّضا بعمل الظّلمة، اى- لا ترضوا باعمالهم فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ و يقال: لا تصاحب الاشرار فانّ ذلك يحرمك صحبة الاخيار. تقول: ركن اليه يركن ركنا و ركن يركن ركونا.
و قال قوم: ركن يركن، و هى شاذّة نادرة و افصح اللّغات: ركن يركن، و الرّكن ناحية من الجبل او الحائط قويّة. و بدانكه مسّ در قرآن بر سه وجه است: يكى بمعنى اصابت چنان كه درين آيت گفت: فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ اى- يصيبكم لفحها. و در سورة الاعراف گفت: مَسَّ آباءَنَا الضَّرَّاءُ وَ السَّرَّاءُ اى- اصاب آباءنا الشدّة و الرّخاء.
و در سورة ص گفت: مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ اى- اصابنى- و در سورة الحجر گفت:
لا يَمَسُّهُمْ فِيها نَصَبٌ اى- لا يصيبهم. و در آل عمران گفت: إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ اى- ان تصبكم. وجه دوم مسّ بمعنى جماع، كقوله: فى البقرة ما لَمْ تَمَسُّوهُنَ يعنى- ما لم تجامعوهن وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَ. و فى الاحزاب ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَ يعنى- من قبل ان تجامعوهنّ. وجه سوم مسّ است بمعنى خبل، و ذلك فى قوله تعالى: الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِ، قوله:
وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِياءَ اعوان يمنعونكم من عذاب اللَّه ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ حال و ليس بعطف اى- حالكم حينئذ هذا.
وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ ميگويد: بپاى دار نماز بر دو گوشه روز يك طرف نماز بامداد و يك طرف نماز ديگر وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ يعنى نماز شام و خفتن. اين قول حسن است، مجاهد گفت: طَرَفَيِ النَّهارِ نماز بامداد است و پيشين و ديگر وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ شام و خفتن تا هر پنج نماز جمع كند، مقاتل گفت:
صلاة الفجر[27] و الظّهر طرف و صلاة العصر و المغرب طرف وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ العشاء الآخرة.
ازهرى گفت: طَرَفَيِ النَّهارِ، غدوّه و عشيّه فصلاة الفجر فى احد الطّرفين و صلاة الظّهر و العصر فى الطّرف الآخر و تسمّيان صلوتى العشى[28] وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ، اى- ساعات اللّيل من اوله و فيها المغرب و العشاء الآخرة، و انما سمّيت الساعات التي فى اوّل الليل زلفا، لقربها من النّهار واحدتها زلفة مثل غرفة و غرف و ركبة و ركب. و نصب طرفى و زلفا على الظّرف كما تقول: جئت طرفى النّهار و اوّل اللّيل. و قيل: يعنى- صلوتى العشاء لزلفة احديهما من الأخرى و قربها منها.
إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ يعنى- ان الصلوات الخمس. يكفّرن ما بينهنّ من الخطايا الصغائر. و عن ابى عثمان قال: كنت مع سلمان تحت شجرة فاخذ غصنا منها يابسا فهزّه حتّى تحاتّ[29] ورقه. ثم قال لى سلمان: الا تسئلنى لم افعل هذا؟
فقلت: و لم تفعله؟ قال: انّ المسلم اذا توضأ ثمّ احسن الوضوء ثمّ صلّى الصلوات الخمس تحاتّ خطاياه كما تحاتّ هذا الورق. ثمّ تلا هذه الآية: وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ الآية.
و روى انّ ابا اليسر عمرو بن غزية الانصارى كان يبيع التمر، فاتته امراة تبتاع تمرا، فقال: انّ فى البيت تمرا اجود منه فهل لك فيه؟ قالت: نعم. فذهب بها الى بيته، فضمها الى نفسه و قبّلها. فقالت: اتّق اللَّه. فتركها و ندم على هذا[30] فاتى النبى (ص) و قال: يا رسول اللَّه ما تقول فى رجل راود امرأة عن نفسها. و لم يبق شيئا مما يفعل الرّجال بالنّساء الّا ركبه غير انه لم يجامعها. فقال: عمر لقد سترك اللَّه لو سترت على نفسك، و لم يرد عليه رسول اللَّه (ص) و قال: انتظر فيه امر ربى، و حضرت صلاة العصر فصلى النبى ص العصر فلمّا فرغ اتاه جبرئيل ع بهذه الآية فقال النبى (ص) اين ابو اليسر؟ فقال:
ها انا ذا يا رسول اللَّه، قال: أ شهدت معنا هذه الصلاة؟ قال: نعم. قال: اذهب فانّها كفّارة لما عملت. فقال عمر: يا رسول اللَّه أ هذا له خاصة ام لنا عامّة؟ فقال: بل للنّاس عامة.
وروى انّ رسول اللَّه (ص) رأى رجلا يقول: اللّهم اغفر لى و ما اراك تغفر، فقال النبى ص: ما اسوء ظنّك بربّك. فقال: يا رسول اللَّه انّى اذنبت فى الجاهلية و الاسلام فقال: (ص) ما فى الجاهلية فقد محاه الاسلام و ما فى الاسلام تمحوه الصلوات الخمس، فانزل اللَّه تعالى وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ
وروى عن النبى (ص) قال: مثل الصلوات الخمس مثل نهر جار غمر على باب احدكم يغتمس فيه كلّ يوم خمس مرّات فما ذا يبقين من درنه.
و قيل: الْحَسَناتِ فى هذه الاية قول العبد «سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر» ذلِكَ اى- هذا الّذى ذكرنا.
و قيل: القرآن ذِكْرى لِلذَّاكِرِينَ وعظ للمتّعظين.
وَ اصْبِرْ يا محمد على ما يصيبك من اذى قومك و استعن على ما امرت به بالصبر فانّ بالصبر تنال درجة المحسنين. و قيل و اصبر على الصلاة فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ اى- المصلّين. هو كقوله: وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها.
فَلَوْ لا كانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِكُمْ اى- هلّا كان، و هو موضوع للتحضيض و يختص بالفعل أُولُوا بَقِيَّةٍ البقيّة الباقى من الشيء اى- من بقيت له بقية من الرأى و العقل و التمييز و البصيرة فيعرف الحقّ من الباطل و الصواب من الخطأ. و قيل: أُولُوا بَقِيَّةٍ اصحاب جماعة تبقى من نسلهم، و المعنى: لو كان منهم من هذه صفته لما نزل بهم العذاب إِلَّا قَلِيلًا مِمَّنْ أَنْجَيْنا مِنْهُمْ اين استثناء منقطع است اى- لكن قليلا منهم انجيناهم لانهم كانوا بهذه الصفة. ميگويد: هر قرنى از پيشينان و هر قومى كه در ميان ايشان زيركان بودند كه مىباز زدند[31] از فساد آن قوم را عذاب نكرديم و آن اندك قوم بودند چرا آن ديگران قومها كه عذاب كرديم در ميان ايشان هم زيركان نبودند كه ايشان را باز زدندى[32] از فساد تا ما ايشان را عذاب نكرديمى[33] وَ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُوا ما أُتْرِفُوا فِيهِ اى- اتّبع الظلمة ما نعموا فيه من لذات الدنيا و آثروه و نسوا الآخرة.
و معنى اترفوا مكّنوا من التّرفة و هى التنعّم، اى- آثروا ذلك على طاعة اللَّه فهلكوا وَ كانُوا مُجْرِمِينَ كافرين.
وَ ما كانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ اى- بظلم من اللَّه وَ أَهْلُها مُصْلِحُونَ مؤمنون محسنون، اين يك قول آنست كه در نوبت اول رفت. معنى ديگر: وَ ما كانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ منهم، اى- بعضهم و الاكثر على الصلاح، خداوند تو بر آن نيست كه اهل شهرى هلاك كند بآنكه قومى از ايشان ظلم كنند چون بيشترين ايشان بر صلاح باشند. سه ديگر[34] قول آنست كه ما كانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ بشرك منهم وَ أَهْلُها مُصْلِحُونَ فى المعاملات فيما بينهم يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و لا يظلم بعضهم بعضا، ميگويد: خداوند تو آن را نيست و نخواهد كه اهل شهرى را هلاك كند بشرك و كفر ايشان چون در معاملات با يكديگر انصاف و عدل نگه دارند و بر يكديگر ظلم نكنند و امر معروف و نهى منكر بپاى دارند از بهر آنكه مكافات كفر و شرك آتش دوزخ است و مكافات ظلم و تعدى در شرك اهلاك و عذاب دنيا. و لهذا قال ابن عباس: لم يهلك اللَّه قرية بالشرك حتى انضاف اليه ظلم بعضهم بعضا.
و قال بعضهم: الصلاح فى ثلاثة اشياء؛ فى اكل الحلال و اتّباع السنن و مخالفة الهوى.
وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً واحِدَةً مسلمين كلّهم و لكن لم يشاء كذلك، اگر اللَّه خواستى[35] خلق همه مسلمانان بودندى[36] بر دين راست و ملت درست. همانست كه جاى ديگر گفت: وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى اگر اللَّه خواستيد همه را راه نموديد و هدايت داديد لكن نخواست و اين حكم در ازل نكرد كه ايشان را مختلف آفريد بر ملّتها و دينهاى پراكنده[37] جدا جدا خواهند بود از جهودى و ترسايى و گبركى.
إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ الا من عصم ربك برحمته فهداه الى الايمان فانه ناج من- الاختلاف بالباطل، مگر كسى كه اللَّه برحمت خويش او را ازين اختلاف باطل معصوم دارد، و او را براه حقّ و دين اسلام راه نمايد، آن گه گفت: وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ يعنى- اهل الاختلاف للاختلاف و اهل الرحمة للرحمة، خلق كه آفريد اختلاف را و رحمت را آفريد، قومى رحمت را آفريد، نيكبختاناند سزاى بهشت، قومى اختلاف باطل را آفريد، بدبختاناند سزاى دوزخ، ايشان را چنين آفريد تا درست شود آنچه گفت:
فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ اى- حكمه السابق فى اهل النار انه يملأ جهنم مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ اى- منهما لا من احدهما و ليس ذلك للاحاطة، و قيل: من عصاة الجنّة و الناس اجمعين فيكون للاحاطة.
وَ كُلًّا نَقُصُّ عَلَيْكَ كلا منصوب بنقصّ ما نُثَبِّتُ موضعه نصب لانه بدل عن كلّ، يعنى- نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ و نقوى به قلبك فتطيب به و تصبر صبرهم، اى- فلا تجزع من تكذيب قومك و اسلك سبيل الرسل قبلك فى الصّبر على امر ربك. ميگويد: اى محمد قصه هاى پيشينيان، و آئين رفتگان و اخبار پيغامبران، بر تو خوانديم تا بدانى كه آن پيغامبران همه بر بلا و اذاى قوم خويش چون صبر كردند و در آخر نصرت و قوّت ما چه ديدند آن را كرديم و بر تو قصه ها خوانديم تا دل قوى دارى و از اذاى دشمنان و طعن بيگانگان بس ننالى و بر تكذيب ايشان صبر كنى و گوش بنصرت دارى كه ما در ازل حكم كرده ايم كه پيغامبران خود را نصرت دهيم إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ و در بيان اين قصهها حجت روشن است، و دلالت تمام بر صحت نبوت و صدق رسالت مصطفى (ص) كه وى پيغامبر امّى بود هرگز بمعلمى نارفته، و مؤدّبى نديده، و هيچ كتاب ناخوانده[38] و نه هيچ چيز[39] نوشته، و آن گه اخبار پيشينيان و سير ملوك و اقاصيص امم چنان بيان ميكرد و از همه خبر ميداد و آنچه در طوق بشر نباشد كه از ذات خود بر سازد اظهار ميكرد و بر زبان مىراند و فصحاى عرب و زيركان عالم همه از آن عاجز گشته، عاقل چون در نگرد داند كه اين صنعت بشر نيست، جز وحى پاك نيست، و جز رسالت خداوند و نامه وى بر زبان جبرئيل نيست، و رسالت و نبوت وى جز صدق و راستى نيست، صفت امّى در حقّ عالميان نقص بود در حق وى هنر آمد تا لا جرم او را باين صفت جلوه كردند كه: الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَ، قوله: ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ اين تثبيت و تسكين دل مصطفى (ص) نه از آن است كه در وى شكى بود لكن هر جاى كه دلالت قوىتر و برهان بيشتر آن كار و آن حكم در دل ثابتتر، و دل بوى آرميدهتر، هم چنان كه[40] ابراهيم گفت (ص): وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي وَ جاءَكَ فِي هذِهِ الْحَقُ اى- ما جاءك فى هذه السورة الحق مع ما جاءك من الحق فى سائر القرآن هر چه بمصطفى فرو آمد. از قرآن و پيغام همه حقّ است و راست و پاك و نيكو، امّا اين سورت بذكر مخصوص كرد كه درين سورت اقاصيص انبيا است و مواعظ فراوان و ذكر بهشت و دوزخ و تحقيق تأكيد را گفت: درين سورت همه راستى آمد بتو و درستى و اين دليل نيست كه بيرون ازين حقّ نيست هم چنان كه كسى سخن شنود از كسى گويد: هذا حقّ، فليس يجب من هذا ان يكون ما سواه باطلا. فكذلك فى قوله: وَ جاءَكَ فِي هذِهِ الْحَقُ. و قيل: جاءك فى هذه الدّنيا، اى- النبوّة. وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِكْرى لِلْمُؤْمِنِينَ عبرة لمن اعتبر[41] تذكّر لمن تذكّر.
وَ قُلْ لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ قرأ ابو بكر «مكاناتكم» بالجمع إِنَّا عامِلُونَ.
وَ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ هذا امر تهديد و وعيد، اى- اعملوا ما انتم عاملون على غير ما انتم عليه و انتظروا ما يعدناكم الشيطان انّا منتظرون ما يعد ربّنا من النّصر.
قيل: هو منسوخ بآية السّيف.
وَ لِلَّهِ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ خزائنهما، و قيل: جميع ما غاب عن العباد، و قيل:
غيب نزول العذاب من السّماء، و قيل: ما اشتملت عليه السّماوات و الارض وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ فى المعاد فلا يبقى لاحد فيه ملك و لا امر. قرأ نافع و حفص يُرْجَعُ الْأَمْرُ بضمّ الياء و فتح الجيم اى- يرد، فاعبده وحده و اطعمه لانّه مستحقّ العبادة و الطّاعة، و توكّل عليه، ثق به، و فوّض امرك اليه وَ ما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ يقول: هو عالم بما يعمل الخلق اجمعون يجزى المحسن باحسانه و المسيء باساءته. قرائت مدنى و شامى و حفص و يعقوب تَعْمَلُونَ به تاء است ميگويد: اللَّه ناآگاه نيست از آنچه شما مىكنيد نيكى از نيكان شما مىداند، و آن را پاداش دهد، و بدى از بدان شما مىداند، و مىبيند و آن را جزا دهد. باقى به ياء خوانند معنى آنست كه: اللَّه غافل نيست از آنچه دشمنان مىكنند، اين آيت از جوامع الكلم است، در آن ايجاز لفظ است، و حسن نظم، و كثرت معانى، و اشارت ببدايت و نهايت. ميگويد: علم آسمان و زمين و هر چه در آن، و علم همه گذشتها و بودنيها خدايراست در بدايت و نهايت، ملك و ملك همه ويراست قدرت وى همه را شامل و حكم وى بر همه نافذ، آفريدگان همه رهى و بنده او، بر همه واجب است و لازم عبادت و طاعت كه مالك همه بحقيقت او، بازگشت همه كار و همگان بدو، كردار بندگان نيك و بد امروز بمشيّت و خواست او، فردا هر كسى را جزاى كردار از ثواب و عقاب او، روى عن كعب الاحبار انّه قال:
خاتمة التورية هذه الآية.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِمَنْ خافَ عَذابَ الْآخِرَةِ ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ يحيى معاذ گفت: روزها پنج است، يكى روز مفقود ديگر روز مشهود سيوم روز مورود[42] چهارم روز موعود پنجم روز ممدود، امّا روز مفقود روز دينيه[43] است كه بر تو گذشت وفايت شد و با تو جذر[44] حسرت و تلهّف در فوات آن نماند، دريافت آن را درمان نه، و با پس آوردن آن ممكن نه، و اگر[45] گويى امروز تدارك كنم امروز را خود حقّى است كه جز حقّ خويش را در آن جايگير[46] نه، با تو جز ازين[47] نماند كه گويى «يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ» و ربّ العزّة آن كند كه خود خواهد، اگر بيامرزد فضل آن دارد، و فضل از وى سزا است، و اگر عقوبت كند بعدل كند، و عدل وى راست. امّا روز مشهود اين روز است كه تو در آنى، اگر خود را دريابى و عمل كنى، و سفر آخرت را زادى برگيرى، و مقام رستاخيز را عدّتى بسازى، وقت آن يافتهاى بغنيمتدار، و ببيدارى و هشيارى كار خود بساز پيش از آنكه روز بسر آيد، و وقت در گذرد و كوش[48] تا امروز از دى ترا به بود كه مصطفى (ص): گفته مغبون كسى است كه دى و امروز او را يكسان است
«من استوى يوماه فهو مغبون».
و روز مورود روز فرداست، نگر تا انديشه آن نبرى، و دل در آن نبندى، و وقت خويش بامّيد فردا ضايع نكنى كه فرداى ناآمده در دست تو نيست، و باشد كه خود در شمار عمر تو نيست، ميگويد كه:
| گفتى بكنم كار تو بنوا فردا | آن كو كه ترا ضمان كند تا فردا | |
مصطفى (ص) فرا عبد اللَّه عمر گفت
«كن فى الدنيا كانّك غريب او عابر سبيل وعد نفسك فى الموتى[49] و اذا اصبحت نفسك فلا تحدثها بالمساء و اذا امسيت فلا تحدّثها بالصباح و خذ من صحتك لسقمك و من شبابك لهرمك و من فراغك لشغلك و من حياتك لوفاتك فانك لا تدرى ما اسمك غدا».
و روز موعود روز مرگ است آخر روزگار و هنگام بار، عمر بآخر رسيده، و جان بچنبر گردن مانده، و در غرقاب حيرت افتاده، و آب حسرت گرد ديده در آمده، و آن روى ارغوانى زعفرانى گشته.
| سر زلف عروسان را چو برگ نسترن يابى | رخ گلرنگ[50] شاهان را چو شاخ زعفران يابى | |
هشيار كسى بود كه آن روز را پيوسته برابر چشم خويش دارد و يك ساعت از ياد كردن آن نياسايد، مصطفى (ص) گفت:
«ان اكيسكم اكثركم للموت ذكرا و احزمكم احسنكم له استعدادا، الا و انّ من علامات العقل التجافى عن دار الغرور، و الانابة الى دار الخلود، و التزوّد لسكنى القبور، و التأهّب ليوم النشور».
و روز ممدود روز رستاخيز است كه خلق اولين و آخرين[51] حشر كنند، و ايشان را دو گروه گردانند، گروهى نيكبختان، و گروهى بدبختان، چنان كه رب العزّة گفت: «فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعِيدٌ» ابو سعيد خراز[52] را گفتند چه معنى دارد آنچه مصطفى (ص) گفت:
شيّبتنى سورة هود؟
قال معناه: شيّبتنى ذكر اخبار اللَّه تعالى عن اهلاك الامم السالفة، فورد عليه من ذلك هيبة السطوة و فيه الاخبار عمّا حكم على عباده فى الاول بقوله: «فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعِيدٌ» گفت: درين سورت دو كار عظيم بيان كرده، و سطوت عزت الهيّت بخلق نموده، يكى بطش قهارى و سياست جبروت عزت، كه بر قومى رانده، و از خانه اشان بر انداخته و دمار از همه برآورده، هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِكْزاً ديگر بيان حكم ازل كه در سعادت و شقاوت خلق رفته، گروهى را بداغ خود گرفته، و با عيب شان خريده، و بى وسيلت طاعت نامشان در جريده سعدا كرده، و گروهى را بى جرم از درگاه خود برانده، و مهر شقاوت بر دلهاشان نهاده، و در وهده نبايست افكنده، آن سعيد پيش از عمل رسته، و كارش بر آمده، و اين شقى بتير قطعيت خسته، و بميخ ردّ وابسته، چه توان[53] كرد اللَّه چنين خواسته، و حكم عدل حكم اين رانده، نه مشك خود بوى خريده، نه عسل بخود شيرينى يافته، كاريست در ازل بوده و رفته، نه فزوده و نه كاسته، اينست كه اللَّه گفت جل جلاله: فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعِيدٌ خراز گفت رسول خدا (ص) از سياست آن خبر و سطوت اين حكم گفت:
«شيّبتنى هود».
پير طريقت را پرسيدند از انفاس نيكبختان و بدبختان، و فرق ميان ايشان، گفت: نفس بدبخت دود چراغيست كشته، در خانهاى تنگ بىدر، و نفس نيكبخت چشمهايست روشن و روان در بوستانى آراسته با بر.
شقيق بلخى گفت: علامت سعادت پنج چيز است: لين القلب، و كثرة البكاء و الزهد فى الدنيا، و قصر الامل، و كثرة الحياء، دلى نرم در عبادت حق خميده بدست آوردن، و از بيم عقوبت بسيار گريستن، و در دنيا زاهد بودن، و امل كوتاه كردن،و بر حيا و شرم زيستن. گفتا: و نشان شقاوت بر عكس اين پنج چيز است: قساوة القلب، و جمود العين، و الرغبة فى الدّنيا، و طول الامل، و قلّة الحياء.
فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ در كلّ عالم و در فرزند آدم كرا سزد كه چنين خطاب عظيم با وى كنند، كه: فَاسْتَقِمْ؟ و خود در كدام حوصله گنجد مگر حوصله محمد عربى كه بالطاف كرم آراسته، و بانوار شهود افروخته، و بتأييد رسالت مؤيد گردانيده، و آن گه ربطه عصمت و تثبيت بر دل وى بسته، كه لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ و آن گه بر بساط انبساط نشسته، و در خلوت أَوْ أَدْنى از حق شنيده، و آيات كبرى ديده، و اگر نه اين قوّت و كرامت و الطاف عنايت بودى، طاقت كشش بار عزت فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ نداشتى، نبينى كه چون اين خطاب از درگاه نبوت بامت پيوست و دانست كه ايشان هرگز بكمال استقامت نرسند، از نتاوست[54] ايشان با آن خبر داد و عذر ايشان بنهاد، گفت: استقيموا و لن تحصوا، اى- لن تطيقوا الاستقامة التي امرت بها. و قال ابو على الجوزجانى: كن طالب الاستقامة، لا طالب الكرامة، فان نفسك متحركة فى طلب الكرامة، و ربك تعالى يطلب منك الاستقامة.
و معنى استقامت هموار بودن است بى تلون، هر كه از مقام تلوين بهيئت تمكين رسد مقام استقامت او را درست گردد، و اين استقامت هم در فعل بايد هم در خلق. در فعل آنست كه ظاهر بر موافقت دارى و باطن در مخالصت. و در خلق آنست كه اگر جفا شنوى، عذر دهى، و اگر اذى نمايند، شكر كنى. و يقال: استقامة النفوس فى نفى الزلة، و استقامة القلوب بنفى الغفلة، و استقامة الارواح بنفى الملاحظة، وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ اوقات و ساعات شبانروز كه نام زد كردهاند از بهر اوراد و اذكار و نظر اعتبار كردهاند، تا بنده روزگار و اوقات خويش لا بل ساعات و انفاس خويش مستغرق دارد و هر وقتى را وردى ساخته دارد و بداند كه واردات الهى در اوراد بندگى بسته، هر كه را ورد طاعات بيشتر، او را واردات مكاشفات قوىتر و تمامتر، پس بنده بايد كه اوقات خويش بخشيده دارد بر دو قسم، قسمى تذكر زبان و عبادت اركان، و قسمى تفكر دل و مراقبت جان، تا اين كرامت ثناء حقّ بوى رسد كه ميگويد عز جلاله: الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ.
إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ الحسنات ما يجود به الحق، و السيئات ما يذنب به العبد، فاذا ادخل حسنات عفوه على قبايح العبد و جرمه، محاها و ابطلها. و يقال: حسنات التوبة تذهب سيآت الزلّة، و حسنات العناية تذهب سيّآت الجناية. قال يحيى بن معاذ:
انّ اللَّه عز و جل لم يرض للمؤمن بالذنب حتى ستر، و لم يرض بالسّتر حتى غفر، و لم يرض بالغفران حتى بدّل، و لم يرض بالتبديل حتى اجره عليه. فقال: إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ.
وَ كُلًّا نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ خداوندان معانى و ارباب معارف بمنقاش خواطر ازين آيت حكمتها استخراج كردهاند تا مقصود از آن كه قصههاى انبيا و امم با مصطفى عربى گفتند چه بود[55] قومى گفتند مقصود آن بود تا شرف امّت وى و فضل ايشان بر امم سالفه پيدا شود كه عزّت قرآن خبر چنين داده كه كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ مناقب ديگران، و آيين روزگار ايشان، و وصف شرايع ايشان، با اين امّت گفتند، تا اين امّت شرف و فضل خود بر ايشان بديدند، و آن گران بارى ايشان در احكام تكليف بدانستند، و تخفيف خود اندرين معنى بشناختند، و بر وقف اين رب العزّة جلّ جلاله گفته: يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً. قال بعض المفسرين: النّعمة الظّاهرة تخفيف الشّرائع و النّعمة الباطنة تضعيف الصّنائع. پس مصطفى (ص) چون اين نواخت و اين كرامت و نعمت از حق بوى پيوست، و بامّت وى خواست تا بشكر آن قيام كند، از قيام شب و صيام روز، كارى و مجاهده اى عظيم بر خود نهاد،
كان يصلّى باللّيل حتّى تورّمت قدماه، فقيل: يا رسول اللَّه أ ليس «قد غفر اللَّه لك ما تقدم من ذنبك و ما تأخر؟ فقال: أ فلا اكون عبدا شكورا؟
ثم افتخر فقال: بعثت بالحنيفيّة السهلة،
بدان اى جوانمرد كه شاه راهى بياراستند، و صد و بيست و اند هزار پيغامبر را سر برين[56] ره دادند، هر يكى را بكسوتى ديگر بپوشيدند، و هر يكى را بخلعتى ديگر بياراستند همه كه[57] بودند مقدّمه لشكر سيد اوّلين و آخرين مصطفى عربى (ص) بودند با همه حديث وى كردند، و سيرت و سنّت وى گفتند و نام وى بردند، چون سيد ص قدم در دايره وجود نهاد، كارها همه ختم كردند، در تعبيه انبيا در بستند، قصه آن عزيزان همه با وى گفتند، و او را خبر دادند، كه:
وَ كُلًّا نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ اى مهتر ساكن باش، و دل بر جاى دار، كه ما با پيغامبران حديث تو كرديم، و قصه تو گفتيم، و در نواخت و اكرام تو افزوديم، تا ايشان بدانند كه چون تو نهاند، و تو بدانى كه ايشان بمنزلت تو نرسيدند.
از اينجا گفت سيّد ولد آدم و مهتر عالم (ص):
«انا سيّد ولد آدم و لا فخر، كنت نبيّا و آدم بين الروح و الجسد، آدم و من دونه تحت لوائى، يوم القيمة. نحن الآخرون السابقون».
و روى عن ابى بكر الكتانى قال: سالت الجنيد عن مجازاة الحكاية فقال:
هى جند من جنود اللَّه فى ارضه يقوى به احوال المريدين. فقلت: اله اصل فى الكتاب؟
قال: نعم، قوله: وَ كُلًّا نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ.
______________________________
[1] ( 1) نيك بخت.( الف)
[2] ( 2) از پيش( ج)
[3] ( 1) بودى
[4] ( 2) نيفزايند( ج)
[5] ( 3) آمدى( ج)
[6] ( 4) مباشيد( ج).
[7] ( 5) مخسپيد( الف) ركن اليه، مال اليه و سكن.( المنجد) ركن اليه، ميل كرد بسوى وى و آرميد.
( منتهى الارب) چسبيدن … ميل كردن.( برهان). بر حسب صورت نسخه( ج) كه در متن است مرادف مگراييد، و بر حسب نسخه الف ظاهرا ترجمه« سكن» يا آرميد است.
[8] ( 1)- باز زدنديد( الف).
[9] ( 2)- خواستى( ج).
[10] ( 3)- كردى( ج).
[11] ( 4)- جدا جدا( ج).
[12] ( 5)- كه حق پر كنم( الف).
[13] ( 1)- و بگو( ج).
[14] ( 2) مىبيد( الف).
[15] ( 3)- مىبيم( الف).
[16] ( 4)- و ما( ج).
[17] ( 5)- و نهانها( ج).
[18] ( 6، 7)- باو( الف).
[19] ( 6، 7)- باو( الف).
[20] ( 1)- واپس( ج)
[21] ( 2)- اثبات( الف)
[22] ( 3)- ابو المعاليته( الف)
[23] ( 1)- فرجى( الف)
[24] ( 1)- كرديد( الف)
[25] ( 1)- سيوم( الف)
[26] ( 2)- گمراهند( الف)
[27] ( 1)- العشاء( الف).
[28] ( 2)- العشاء( الف).
[29] ( 3)- تحات الورق( از ح ت ت)، من الشجر: تناثر.
( از المنجد).
[30] ( 1)- ذلك( الف)
[31] ( 1)- باز مىزدند( ج)
[32] ( 2)- باز زدنديد( الف)
[33] ( 3)- نكرديد( الف)
[34] ( 4)- سديگر( ج)
[35] ( 1)- خواستيد( الف).
[36] ( 2)- بوديد( الف)
[37] ( 3)- پركنده( الف)
[38] ( 1)- كتابى نخوانده( ج).
[39] ( 2)- هيچيز( ج).
[40] ( 3)- هم چنان كه( الف).
[41] ( 4)- اتّبع( الف)
[42] ( 1)- سوم روز موعود چهارم روز مورود.( الف)
[43] ( 2)- دينه( ج).
[44] ( 3)- جز حسرت( ج).
[45] ( 1)- و گر( ج).
[46] ( 2)- جاى گير.( الف)
[47] ( 3)- جذ زين( الف).
[48] ( 4)- بكوش( ج).
[49] ( 5)- من اصحاب القبور( ج).
[50] ( 6)- گل رنگ( الف)
[51] ( 1)- و آخرين را( ج)
[52] ( 2)- بو سعيد( ج)
[53] ( 3)- چتوان( الف)
[54] ( 1)- بى طاقتى( ج).
[55] ( 1) چبود( ج)
[56] ( 2)- بدين( ج)
[57] ( 1)- همه كى( ج) همه كه( الف).
كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج4